نقد فیلم محمد رسول الله (ص)-بخش دوم

عوامل فیلم

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم-بخش دوم

 

یکی از مسائلی که در سینمای ایران به آن توجه کافی نمی شود نحوه دکوپاژ صحنه های حسی فیلم است.کارگردان ها معمولا به صرف این که یک موقعیت دراماتیک وجود دارد، با اضافه کردن موسیقی به کار تلاش می کنند ، احساسات تماشاگر را تحریک کنند. این مسئله باعث می شود حس موجود در این صحنه ها مقطعی و زودگذر باشد و  در سکانس بعدی دیگر اثری از آن لذت در چهره بیننده وجود نداشته باشد. اما مجیدی با هنر کارگردانی و دید تصویری اش نسبت به سینما ، به خوبی توانسته از عهده صحنه های حسی کار برآید. در هر هشت خرده روایت فیلم یک صحنه حسی تمام عیار وجود دارد که لذت تماشای آن هنوز هم با نگارنده است.

دکوپاژ و میزانسن عالی ، تصویر کارت پستالی و موسیقی بسیار بسیار فوق العاده رحمن که با چاشنی تخیل مجیدی همراه شده است ، ترکیبی را آفریده که تا مدت ها در خاطره تماشاچیان حرفه ای سینما به عنوان الگوی یک صحنه حسی کامل خواهد ماند. از نظر نگانده این ترکیب در سکانسی که محمد (ص) در کنار چاله های آب نشسته اند و نور ستاره ها و مهتاب در آب قرار گرفته به اوج خود می رسد. جایی که  دوربین با حرکت نرم خود از نمای پایین به High Angel  تبدیل می شود و کاملا این مضمون به ذهن بیننده خطور می کند که آسمان ها و ستارگان زیر پای این کودک قرار دارد و قرار خواهد داشت.

هنگام تماشای فیلم یکی از دوستان معتقد بود که این داستان را می بایست کارگردانی تکنوکرات تر از مجیدی می ساخت تا با استفاده بیشتر از تکنیک های سینمایی جذابیت های فنی  آن را بالاتر ببرد. اما از نظر نگارنده آقای مجیدی بهترین گزینه برای ساخت قسمت اول این سه گانه بوده اند چرا که شاعرانگی و لطافتی که از آثار ایشان سراغ داریم بیش از هر جای دیگر می بایست در این داستان که از لطیف ترین مفاهیم تاریخ بشر است به کار گرفته می شد . کدام مضمون لطیف تر از میلاد پیامبر مهربانی که سراسر عشق به خدا و انسانیت بوده اند که هر چه در این زمینه کار کنیم نخواهیم توانست جلوه ای از این عشق را بر پرده نقره ای به نمایش در آوریم.

کارگردانی اثری با این عوامل و ویژگی های مثبت برشمرده شده در متن ، کار سختی است . کارگردانی خوب آقای مجیدی باعث شده است تمام این نقاط قوت در قالب کلیتی در کلاس جهانی به  بیننده عرضه شود . آقای مجیدی توانسته اند لهجه خود را در ساخت اثری تاریخی مذهبی هم حفظ کنند . تصاویر کارت پستالی ، ارتباط شخصیت ها با طبیعت ، حرکات آب ، مرگ ماهی ها و مضمون پردازی های دینی و شاعرانگی از جمله مولفه های سینمای مجیدی است که در این اثر هم ردپای آن ها مشخص است. جلوه دیگری کارگردانی خوب اثر ، بازی بازیگران است. با وجود تعدد بازیگران فرعی که با زبان های عبری ، حبشی و فارسی دیالوگ می گویند ، از کیفیت بازی ها کاسته نشده است. در میان بازیگران فرعی  محسن تنابنده با دیالوگ گویی های عبری اش جلوه ی بیشتری نسبت به سایرین داشته و در میان بازیگران اصلی بازی علیرضا شجاع نوری و مینا سعادتی چشمگیر تر است. شاید اگر بازی مهدی پاکدل بدون دوبله بود او هم درخشان تر از این ظاهر می شد.

مسئله دیگری که می بایست به آن اشاره کرد ، ارجاعات متعدد به حوادث آینده جهان اسلام  و چند لایه بودن داستان و مضامین آن است. شخصیت عبدالمطلب به نوعی رفتارهای پیامبر اکرم و شخصیت ابوطالب رفتارهای حضرت امیر المومنین(ع) را برای بیننده تداعی می کند. این نکته در گریم بازیگران هم رعایت شده و قابل دریافت است. به طور کلی دقت در جزئیات وقایع ، استفاده از مفاهیم آشنا و مبنایی دین اسلام از نکاتی است که  به فیلم محمد (ص ) جنبه مبلغانه داده است و زمینه را بیش از پیش برای اکران جهانی آن مهیا ساخته است.

به طور کلی ساخت فیلم هایی از این دست کمترین اثرش  ترمیم چهره ای ست که رسانه های غربی از پیامبر اکرم (ص) و خشونت اسلام ارائه نموده اند . امید است با حمایت هایی بیشتر از طرف مسئولین و نگاه مثبت صاحب نظران حوزه دین ، زمینه برای ساخت آثار مذهبی – تاریخی بیش از پیش  مهیا شود تا از ظرفیت بالای رسانه ای چون سینما برای انتقال مضامین انسانی – اعتقادیمان در سایر نقاط جهان استفاده شود.

محمد رسول الله (ص)-بخش اول

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc
عوامل فیلم

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم 

روایت داستان های آیینی ، که ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارند نیازمند هوشِ هنری بالایی است که هر کسی از این موهبت برخوردار نیست. داستان میلاد پیامبر اکرم و حوادث سال عام الفیل ، هم در قرآن  مجید و هم در روایات ائمه اطهار به کرات ذکر گردیده و اغلب مردم با کلیات آن آشنایی دارند. تصویرسازی برای آن چه مردم می دانند و هر کدام تصویری حماسی یا عاطفی از آن در ذهن پرداخته اند کاری است سهل و ممتنع . آسان است چون نیازی به تفهیم مضمون وجود ندارد و سخت است چون هر قدر کار با کیفیت بیشتری انجام شود ممکن است توقعات تماشاچی را برآورده نکند. به عنوان مثال فیلم رستاخیز که با زحمت فراوان عوامل آن ساخته شده است ، از کیفیت فنی بالایی برخوردار است و کار خوش ساختی محسوب می شود اما به تعبیر یکی از دوستان ” عباس ِ رستاخیز ، عباس نبود “. این جمله نشان می دهد توقعات تماشاگران از رویدادی که توقع شکوه بیشتری از آن داشته اند ، برآورده نشده است.

مهمترین مزیت فیلم محمد (ص) ، این است که توانسته بستری دراماتیک برای روایت داستانی مهیا کند که همه از کلیات آن باخبرند. مجیدی هیچ حسابی روی دانسته های قبلی مخاطب باز نمی کند و به جزئیات می پردازد .پرداختن به جزئیات یعنی اصل فیلمنامه و از نظر نگارنده مهمترین عامل موفقیت فیلم. توالی منطقی اتفاقات و سینمایی کردن مسئله حیات پیامبر که دغدغه اصلی عبدالمطلب در فیلم محسوب می شود به درستی به عنوان گره اصلی داستان تعیین شده است و هشت خرده روایت از زندگی پیامبر بار احساسی فیلم را بر دوش دارد. داستانی کردن دانسته های ذهنی مخاطب باعث شده است بیننده از تصویر ذهنی خود دور شود و فیلم را به عنوان یک فیلم بپذیرد بدون آن که توقعات عجیب و غریبی از اوقایع تاریخی در ذهن داشته باشد. به عبارت بهتر می توان گفت مجیدی در فیلم محمد(ص) داستان سازی – با کمترین دخالت تخیل- کرده است نه مستند سازی.

در بخش اول یادداشت به بررسی عملکرد تیم فنی فیلم می پردازم و در بخش دوم -که در هفته آتی روی وبلاگ قرار خواهد گرفت – به جنبه های کلان تر فیلم می پردازم.

ویتوریو استورارو فیلمبردای آثاری چون اینک آخر الزمان و آخرین امپراتور را به عهده داشته و با بزرگانی چون فرانسیس فورد کاپولا و برتولوچی همکاری داشته است. او تا کنون سه بار موفق به دریافت جایزه اسکار گردیده است .
قاب های فیلم همگی زیبا ، دلنشین و کارت پستالی هستند. این قاب ها در سکانس هایی که در دیر بحیرا و کنیسه های یهودیان فیلمبرداری شده اند بسیار به تم نقاشی های مذهبی کلیساها شباهت پیدا می کند. اما در صحنه های بیرونی ،که ارتباط بیشتری با طبیعت دارد تصویر کاملا شرقی است و بیننده را یاد آثار نقاشی های مینیاتوری می اندازد. در مصاحبه ای از ایشان خواندم که برای الهام گرفتن در قاب بندی ها از نقاشی های استاد فرشچیان  استفاده کرده اند.

 مکمل این زیبایی نورپردازی بسیار حرفه ای فیلم است که کمتر در آثار مشابه داخلی شاهد آن بوده ایم. فیلمبراری با نور های محدود ، سایه روشن های متعدد و حرکت دوربین از نقاط پر نور به نقاط تاریک جلوه هایی از این همکاری فوق العاده نور و تصویر را به نمایش گذاشته اند. نمونه ای از این نورپردازی در سکانس ورود حلیمه به خانه آمنه است.

با وجود تمام نقاط قوت تصویر باید به این نکته هم توجه داشت که دوربین بر خلاف آثار قبلی آقای مجیدی بیش از حد معمول دیده می شود. این مسئله را می توان ناشی ازحرکات بیش از حد دوربین در سکانس هایی که نیاز به سکون بیشتری داشت، دانست. در مجموع فیلمبرداری فیلم محمد (ص) را می توان از درخشان ترین تجربه های همکاری یک کارگردان ایرانی با عوامل خارجی دانست.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم ، جلوه های ویژه اثر است که از نظر نگارنده بیش از حد انتظار تماشاگران داخلی برای یک اثر وطنی است. سکانس حمله سپاه ابرهه که در آغاز فیلم قرار گرفته ، آن قدر طبیعی و حرفه ای کار شده است که همه را غافلگیر می کند. با تحرک و جذابیتی که این سکانس ایجاد می کند بیننده ترغیب به شنیدن داستان محمد (ص)می شود. به نوعی مجیدی با استفاده از این ظرفیت و ارائه ای  چشمگیر از سکانس حمله ابرهه، سطح اثر را به بیننده گوشزد و او را وارد فیلم می کند .

قدرت جلوه های ویژه در ایجاد لوکیشن های مجازی فیلمبرداری و افکت های تصویری هم بسیار به یاری فیلم آماده است. استفاده مناسب و به موقع از این تکنیک ها باعث شده که بیننده در تمام مدت فیلم – با وجود صحنه های خاص – محو تماشای اثر باشد بدون آن که به دلیل اشتباهات فنی از فیلم بیرون پرتاب شود. مشکلی که بسیاری  آثار وطنی با ساده ترین میزان استفاده از جلوه های ویژه با آن مواجه اند.

و اما موسیقی ِ متن . بدون اغراق اگر موسیقی را از محمد (ص) حذف کنیم ، کلاس فیلم به یک فیلم آسیایی تنزل پیدا خواهد کرد. موسیقی اثر توسط آی .  ار . رحمن ساخته شده است. آی. آر. رحمان برنده جوایز بسیاری از جمله سیزده جوایز فیلم فیر، چهار جایزه ملی فیلم هند، یک جایزه بفتا، یک جایزه گلدن گلوب و دو جایزه اسکار شده است .

 موسیقی فیلم کاملا نقش روایتگری دارد و  بیشتر بار عاطفی فیلم هم بر دوش آن است . موسیقی ضمن اینکه جدای از فیلم شنیده نمی شود ، تاثیر فوق العاده خود را بر تماشاچی می گذارد .موسیقی به درست ترین شکل ممکن ، به صورت تم شنیده می شود بدون آن که تبدیل به ملودی شود. استفاده همزمان از سازهای شرقی و زیر صدای گروه کر با الفاظ عربی با مضمون مدح پیامبر (ص)خوش نشسته و توانسته حس حماسه و عشق را  همزمان به بیننده القا کند.آقای مجیدی با یاری این موسیقیِ بی نظیر ، بدون نیاز به زمینه چینی های بیش از حد دراماتیک، بیننده را تحت تاثیر صحنه های حسی فیلم قرار داده است.  در یک کلام ، موسیقی فیلم محمد (ص) بوی بهشت می دهد.

فیلم در زمینه مسائل فنی کاملا استانداردهای یک اثر کلاس  جهانی را دارد. وجود عوامل حرفه ای و نام آشنا بر اعتبار جهانی اثر افزوده است که این مسئله می تواند در اکران بین المللی ، کمک شایانی به دیده شدن و فروش بالای فیلم نماید. 

Scott pilgrim

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : Edgar Wright

بازیگران: Michael cera ، Mary Elizabeth، Kieran Culkin ، Alison Pill ، Mark Webber، Johnny Simmons ، Aubrey Plaza , Anna Kendrick , Ellen Wong

خلاصه فیلم ها

اسکات پیلگریم (Scott Pilgreim) برای به دست آوردن دوست دختر جدیدش باید ۷ مبارزه با مدعیان قبلی دوستی با او مبارزه کند و به هر طریقی آنها را از میدان به در کند.

نقد فیلم

اسکات پیلگریم یک اکشن کمدی فانتزی است که قبل از هر چیز متاثر از مهمترین و یا موثرین و پرنفوذترین رسانه ی امروز جهان یعنی گیم و بازی است.

ادگار رایت تجربه ی ساخت فیلم های کمدی مختلفی دارد که در همگی فضاهای خلاقانه ی نو و روتین زندگی را در مواجهه با پدیده های غیر واقعی قرار می دهد و در این فضاست که طنزی حاصل از تضاد درونی موقعیت با افرادی که در آن موقعیت قرار گرفتند به وجود می آید . این اتفاقات زمانی جنبه های کمیک تری به خود میگیرند که شخصیت اصلی داستان به جای یک تصمیم عاقلانه ی طبیعی همچون فضای ایجاد شده در پیرامون خود به یکباره دست به کارهای محیر العقول دیوانه وار میزند که در کانسپت آن کاراکتر کاملا قابل درک است و این اتفاق بار اصلی کمدی را در مقطعی از فیلم به عهده میگیرد و به نوعی نقطه عطف داستانی است (که از نمونه های آن در Shaun of The Dead میتوان به تصمیم شون برای رفتن به کافه وینچستر یاد کرد) و این ماجرا در اسکات پیلگریم نیز دوباره اتفاق می افتد . اسکات یک جوان امروزی با تجربه ی همه نوع رابطه ی عاطفی است. او با کیم(دختری که درامر بند آنهاست) مدتی دوست بوده و یا با دوستان دبیرستانی دیگرش رابطه داشته و با توجه به هم خانه بودن با یک همجنس گرا درک صحیحی از این نوع رابطه نیز دارد و به تازگی با یک دختر دبیرستانی چینی وارد یک رابطه میشود و او را شیفته ی خود میکند اما به یکباره در برابر یک موجود نامتوازن با فضای کلی جامعه خود قرار میگیرد و اینبار شیفته ی او میشود. رومانا کسی است که تصمیم اسکات پیلگریم برای به دست آوردن او ادامه داستان را تحت الشعاع خود قرار میدهد. تصمیمی که با توجه به دمدمی مزاج بودن اسکات و سردرگمی او آنچنان عاقلانه به نظر نمیرسد اما او دست به این انتخاب میزند و همین ماجرا دستمایه ی ایجاد موقعیت های بسیار کمدی میشود. علاوه بر آن در این فیلم خاص این اتفاق و این تصمیم بهانه و دلیل ورود گیم و روایات بازی گونه در فیلم است، به شکلی که در اولین مبارزه در اجرای کلوب وقتی مبارزه اسکات با حریف اولش شروع میشود ، بیننده به شدت از این اتفاق جا میخورد. و این مبارزات در مراحل بعدی همگی ویژگیهای مختلف گیم را هویدا میکند که از قضا گاهی این اتفاقات بسیار موقعیت های کمیکی را در مقابل بیننده قرار میدهد. نکته ی جالب در این موقعیت ها تلفیق آنها با یک شکل خاص از میتولوژی است که از حریف های هفت گانه با ویژگیهای مختلف اسطوره شناسانه شان از جمله گناه کاری در مقابل مدرسه مقدس و یا نقطه ضعفی در رویین تنی و یا غرور و بلاهت قدرت نمایی و … است که در انتها نیز جان گرفتن دوباره در غالب یک قاعده روتین گیم ، آن را نیز به درستی تکمیل میکند.

داستان فیل هایی شبیه به اسکات پیلگربم که بر پایه گیم بنا شده اند اصولا بر مبنای رسیدن یک فرد به یک هدف کاملا مشخص است. شاید یکی از شاخص ترین نمونه های اینگونه از فیلم ها بدو لولا بدو Run Lola Run باشد که در آن نیز لولا در پی به دست آوردن پول و رسیدن سر ساعت مشخص به بانک است اما در اسکات پیلگریم این هدف رسیدن به رومانا است.

تمام مسائل بیان شده در فیلم و نوشته شده تا به حال در این متن از یک ویژگی بسیار مهم که شاید بزرگترین مزیت فیلم نیز به حساب بیاید ، پیروی میکند و آن انتخاب درست رده سنی مخاطب و روند کاملا هماهنگ داستان با تجربه مخاطبان خود است. ادگار رایت به نوعی در این فیلم مخاطب خود را درگیر و مجرب در این زمینه تصور میکند و این تصور کاملا صحیح است به نحوی که او از ناخود اگاه و تجربه ای که مخاطبش دارد به نفع فیلم بهره میبرد. مثلا همه ی مخاطبان با به دست آوردن جون اضافی ای توسط اسکات با خیال راحت تری به سراغ دیدن مرحله آخر میروند و میدانند اگر قهرمان داستان شکست بخورد هم هنوز جای امیدواری برای زنده شدن مجدد او باقیست و این استفاده از پیش زمینه های فکری در مخاطب در جای جای فیلم میتواند از ضعف های فنی متعلق به کارگردان و عوامل فنی وحتی بازیگران بکاهد و مخاطب به نوعی خود را شریک در فیلم ببیند.

البته به جز در چند مورد بازیگری ها اغلب موفق و بی نقص است چرا که اصولا بار کمدی اینگونه داستانها بر دوش نقش های فرعی و ربط نسبت آنها با کاراکتر اصلی است مثلا وقتی دوست و همخانه اسکات از حضور دوست دختر چینی جدیدش مطلع میشود بلافاصله خواهر اسکات را در جریان قرار میدهد و او نیز (با بازی نه چندان خوب و متناسب Anna Kendrick) به شماتت برادر کوچکش میپردازد و با همین اتفاق تا انتها شوخی میشود تا جاییکه والاس در خواب و در حالت غیر هوشیاری نیز این خبرچینی را به صورت ناخودآگاه انجام میدهد. به واقع تقابل و تضاد و نسبت آدمهای اطراف با شخصیت اصلی فیلم است که این موقعیت ها را ایجاد میکند.این فرمول در دیگر آثار ادگار رایت نیز صادق است اما در این فیلم اسکات پیلگریم بیشتر از بار کمدی فیلم بار اکشن فیلم را به دوش میکشد. او با توانایی بالای بدنی در عین ورزیده نبودن از خود انعطاف های عالی نشان میدهد و زمانیکه مخاطب بازیگر را فراتر از تکنیک های کارگردانی اکشن مشاهده میکند ارتباط بهتری در جایگاه یک گیمر پیدا میکند و این یک نقطه قوت برای این فیلم به حساب می آید.

اسکات پیلگریم یک پدیده ی عجیب و غریب کاملا پست مدرن با تمامی قواعد و اشکال تیپیکال آن است. این فیلم یک کلاژ تمام و کمال است. اسکات پیلگریم انیمیشن است. اسکات پیلگریم فیلم است. اسکات پیلگریم گیم است. اسکات پیلگریم یک کنسرت موسیقی است و در عین همه ی اینها یک انسجامی خاصی پیرامون داستان اصلی خود نیز دارد. این فیلم همانند یک تجربه ی واقعی از بازی کردن چشم ها و افکار با تصویر و صدا است به نحوی که مخاطب کاراکتر اصلی را درک میکند و با او ربط و نسبتی حس میکند و گاهی در جایگاه او میجنگد و برایش حرص میخورد و گاهی از او میاموزد که میشود گاهی گره ها را نه با دندان بلکه با دست باز کرد و در اوج آرامش و با استفاده از عقل آنها را حل کرد و گاهی در چهره پخمه ی او مینگرد و به او میخندد.

به نظر میرسد صنعت گیم امروزه آنقدر گسترده شده است که برای آن حتی فیلم سینمایی ساخته میشود و این درجه از اهمیت ناشی از جدی بودن این حوزه دارد.اسکات پیلگریم در پی خود انواع و اقسام گیم ها و اسباب بازی ها را برای کسانی که او را پیگیری میکنند به وجود می آورد و به راحتی راهی برای جهت دهی به افکار گیمر خود پیدا میکند و نفوذ خود را به رخ میکشد اما متاسفانه این اتفاق نو و تاثیرگذار در کشور ما بسیار نادیده گرفته شده است. به واقع امروزه در دنیا نه برای فیلم ها بازی، بلکه برای بازی ها فیلم ساخته میشود. به نظر میرسد گیم نقطه تلاقی تمام هنر صنعت های این روزگار است است که علاوه بر رعایت تمام تکنیک های لازم برای جذابیت بصری ضروری است از طرح داستانی خاص بهره گیرد. و جای خالی چنین آثاری در سینمای ایران به شدت حس میشود…

 

Birdman

عوامل فیلمbirdman-ver3-xlg

کارگردان : Alejandro G. Iñárritu

نویسنده : Alejandro G. Iñárritu  , Nicolás Giacobone , Alexander Dinelaris  Jr  ,Armando Bó

بازیگران: Michael Keaton ,Zach Galifianakis ,Edward Norton , Andrea Riseborough , Amy Ryan ,Emma Stone ,Naomi Watts

ژانر :  درام ، کمدی

محصول ۲۰۱۴ سینمای هالیوود

نقد فیلم

ایناریتو از کارگردان های ضد فرم و البته صاحب سبک سینمای مکزیک است که تجربه ساخت اثر در سینمای هالیوود را نیز دارد. بیشتر مخاطبان سینما ، او را با سه گانه ی مرگ که شامل فیلم های  “عشق سگی” ، “۲۱ گرم” و “بابل” است ، می شناسند. سبک کاری او ملغمه ای است از سینمای رئالیستی امریکای جنوبی با موقعیت های دراماتیک اروپایی همراه با چاشنی خشونت امریکایی. ایناریتو کارگردان محبوب فستیوال های سینمایی است. دو جایزه  کارگردانی در فستیوال کن و اسکار از افتخارات او محسوب می شود. فیلم های او اغلب به مذاق منتقدینی که علاقه مند به فیلم سازی ضد جریان و خاص هستند خوش می نشیند اما منتقدینی که با نظرات مخاطب عام سینما همراه اند ، آثار او را کند و خسته کننده می دانند. خواندن را ادامه دهید“Birdman”

Three Flavours Cornetto Trilogy

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : Edgar Wright

بازیگران: Simon Pegg ،  Nick Frost، Martin Freeman ،  Bill Nighy ،  Kate Ashfield، Lucy Davis ، Dylan Moran , Rosamund Pike , Paddy­­ Considine , Pierce Brosnan

خلاصه فیلم ها

سه گانه بستنی کورنتو( Three Flavours Cornetto Trilogy) ماجرای رویارویی دو دوست صمیمی در مواجه با مشکلات به وجود آمده ی فرازمینی است.

نقد فیلم

سه گانه بستنی کورنتو( Three Flavours Cornetto Trilogy) که شامل فیلم های Shaun of The Dead محصول ۲۰۰۴ ، Hot Fuzz محصول ۲۰۰۷ و The Words End  محصول ۲۰۱۳ میباشد که یکی از موفق ترین نمونه های کمدی سینمای جهان است. سه گانه ای که پدیده های مرسوم فیلم های آخر الزمانی را دست مایه ی طنز قرار داده و در جای جای این آثار با آنها شوخی کرده و نیز با داستان هایی منسجم و همچنان در راستای ساختار داستانی فیلم های هالیوودی به زیبایی تماشاگر را درگیر خود میکند.

ادگار رایت با همکاری سیمون پگ با یک ساختار داستانی اصلی که البته چیزی جز ساختار بسیاری از فیلمهای اکشن هالیوودی نیست یعنی یک شهروند قهرمان به سراغ پدیده های بسیار مطرح در سینمای امروز میرود و با دیدی جدید رویارویی با آنها را به ورطه کمدی و طنز میکشاند.

باز هم ایده اصلی بسیاری از کمدی های جهان یعنی تضاد بین شخصیت ها به کمک نویسنده و کارگردان می آید و همین تضاد که گاهی به شکل حضور قهرمان در یک فضای کاملا نامربوط و مضحک با شخصیتش ( که کمدی های خوب ایرانی معمولا از این دسته هستند)  جلوه میکند و یا در فیلم هایی مانند این سه گانه  تغییر کل فضای بیرونی و تضادش با قهرمان موجب این تفاوت میشود به خوبی موقعیت های مختلف کمدی ایجاد میکند و ترکیب این فرمول با پدیده های دخانی خون آشام ها (در Shaun of The Dead) ، روانی های اجتماعی ( در Hot Fuzz) و ربات های انسان نما ( در The Words End  ) فرصت های طنز موقعیت را به شکل شگفت آوری بیشتر و بامزه تر میکند.

هر ۳ فیلم ساختار داستانی یکسانی دارند. یک شهروند با استعداد و توانا اما شکست خورده در زندگی و به خصوص روابط اجتماعی( با بازی Simon Pegg) در کنار یک دوست بسیار بانمک ، دلسوز و مهربان اما عاجز از کمک و یاری (با بازی Nick Frost) در موقعیت خارق العاده ای قرار میگیرد و به یکباره یک قهرمان متولد میشود که میتواند خودش، دوستش، خانواده اش و سر آخر جهان را از نابودی به وسیله آن پدیده نجات دهد. شون(Shaun) در Shaun of The Dead خودش، اد و خانواده اش را از دست خون آشام ها نجات می دهد. انجل در Hot Fuzz خودش ، دنی و مردمان شهر را از دست روانی های اجتماعی نجات می دهد و سر آخر گری کینگ در The Words End  خودش، اندی و کل جهان را از دست ربات های انسان نما نجات می دهد.

به شوخی گرفتن چنین پدیده هایی که هرکدام تعداد بسیار فراوانی از فیلم های سینمای جهان را در ادوار مختلف تاریخ سینما به خود اختصاص داده اند به خودی خود ایده ی جذابی برای همراهی با یک فیلم کمدی است اما این سه گانه به طرز شگفت آوری در مرز باریکی از هجو تمسخرآمیز کمدی های تینیجری و اکشن های جدی هالیوودی با تمام ویژگیهایش حرکت میکند و متبحرانه از این مرز خارج نمیشود و داستان هایی مورد قبول در پارادایم منطقی فیلم و شخصیت هایش که البته لزوماٌ خلاقانه هم نیست را به خوبی و در خدمت ایجاد موقعیت های کمدی روایت میکند. تصمیمات مختلفی از سوی شخصیت ها در طول فیلم گرفته می شود که لزوماٌ منطقی نیست و خود مایه ی چالش و ایجاد کمدی میشود و این شیوه در فیلم های کمدی نقش داستانک های فرعی در فیلمهای ملودرام را ایفا میکند و فیلم را بیش از پیش لذت بخش میسازد. به طور مثال در Shaun of The Dead تصمیم گرفته میشود که همه به یک بار قدیمی به اسم وینچستر بروند و در راه رسیدن به بار و در خود وینچستر موقعیت های مختلف کمدی ایجاد میشود اما در نقطه ای از فیلم از قضا شخصیت ها دچار این درگیری میشوند که اصلا چرا این اتفاق افتاد. همین اتفاق در The Words End  در رابطه ها با بارهای دوازده گانه تا رسیدن به بار Words End  می افتد درحالیکه لزوم رسیدن به آن از سوی همه شخصیت ها قابل درک نیست.

اصولا این یک موفقیت برای یک نویسنده و کارگردان است که بتواند فضای کاملا ایزوله در فیلم برای مخاطب بسازد و به بیان دیگر تماشاگر  را وارد فیلم خود کند تا او نیز مانند کاراکترهای فیلم در آن چارچوب و پارادایم فکری تصمیم گیری های شخصیت ها را بسنجد و این اتفاق هیچگاه ممکن نیست مگر اینکه فضاسازی فیلم و شخصیت پردازی کاراکترها به شکلی باشد که مخاطب بتواند با آن همذات پنداری کند.

در هر ۳ فیلم با ظرافت و تبحر خاصی فضاسازی ها و شخصیت پردازی ها اعم از تفکرات کاراکترها، اطلاعات شخصی و اهدافشان کاملا برای مخاطب روشن است و همچنین فضای جغرافیایی و اتمسفر فیلم با معرفی و کات های سریع از نقاط مختلف و آشناسازی مخاطب با محیط وقوع اتفاق به خوبی شناسایی می شود و هیچ ابهامی جز نحوه تصمیم گیری های از این لحظه به بعد از کاراکترها برای مخاطب نمی ماند. به طور مثال در Shaun of The Dead میدانیم که شون با اد و پیت در یک خانه زندگی میکند و فروشنده است و با ناپدری اش مشکل دارد و این اتفاق دلیلی برای دوری از مادرش شده و همچنین با دوست دخترش دچار مشکلات عدیده ایست که موجب جدایی آنها شده و با حضور خون آشام ها تصمیم دارد آنها را بردارد و به بار وینچستر بروند. ویا در Hot Fuzz تماشاگر گروهبان انجل را یک مقرراتی محض و وظیفه شناس و دور از اجتماع میبیند که درصدد بهبود اوضاع است و فضای شهر و شخصیت های مختلفش هم کاملا تیپیکال و معرفی شده هستند و انجل با فهمیدن راز گروه مخوف زیرزمینی شهر قصد نابودی آنها را دارد. در The Words End   این روند اساساٌ با راوی که خود گری کینگ است اتفاق میفتد و با فوتوکلیپ های مختلف تصویر میشود و نیز سکانس معرفی روزگار جدید هم به شکل نوار سن تئاتری دیده می شود.

اما به واقع جذابیت و قدرت فیلم را نمیتوان مدیون داستان و ظرافت های داستانی و روایی فیلم در فیلمنامه دانست بلکه اصولاٌ یک کمدی خوب میبایست در کنار یک داستان و روایت خوب (که در این سه گانه ایده خیلی خلاقانه و یا شگفت انگیزی هم وجود ندارد)از  یک کارگردانی ماهرانه برای خلق موقعیت های کمیک بینظیر و همچنین کمدین های ماهر بهره گیرد. اتفاقی که در ادگار رایت به همراه سیمون پگ و نیک فراست به خوبی آن را رقم زدند. ابتکارهای مختلف کارگردانی از جمله کادربندی های دو بعدی بسیار جذاب که معمولا همراه با یک سکون اساسی از اجزای کادر همراه است و یا خلق سکانس های با فیلم برداری های طولانی و یکنواخت و همچنین کات های سریع از معرفی فضاهای حضور شخصیت ها و ارتباط با آنها و مهمتر از همه کار با تعداد بسیار زیادی از بازیگران و سیاهی لشگرها از جمله  امتیازات کارگردانی به شمار میرود. البته از تقلید و بازسازی صحنه های مختلف تیپیکال فیلم های اکشن و آخر الزمانی و حتی فیلم های ژانر وحشت نیز نمیتوان لذت نبرد که در هر سه فیلم بسیار زیبا بازسازی شده بودند و به نوعی یک دهن کجی هنری به کسانی بود که عدم ساخت چنین فیلم هایی را حاصل عدم توانایی دانش کارگردانی میدانند. کارگردانی ای که با بازی گرفتن های بینظیر از یک زوج کمدی بسیار موفق تکمیل شده است .

سیمون پگ و نیک فراست به واقع دو قطب مخالف و جذب کننده یکدیگر و  مکمل های عالی برای خلق یک کنتراست طنز هستند. شخصیت هایی که هرکدام ویژگیهای منحصر به فردی دارند اما در ویژگیهای مختلفشان همیشه برای هم استثنا هستند. یک تضاد مکمل هیجان انگیز.بدون شک این زوج سهم بسیار زیادی در موفقیت این سه گانه دارند.بازیگرانی که به خوبی تماشاگر را میخندانند و اکت های هجو هنرمندانه ی متفاوتی از خود در هر سه فیلم به نمایش می گذارند.

نکته غیرقابل تردید در سه گانه بستنی کورنتو تبعیت و پیروی از مدل های تیپیکال نقش بسته در ذهن مخاطب است. که نمونه اصلی آن در ابتدا داستان و روایت شهروند قهرمانی و سپس در کارگردانی است. فیلم ها به واقع در همان دنیای فانتزی همراه با وقوع بعضی واقعیت ها اتفاق میفتد. اکشن های فیلم علاوه بر عدم پیروی از قوانین طبیعی و واقعی یک فضای فانتزی کمدی وار دارند درحالیکه  این اتفاقات بر مبنای واقعیت انگاری اصول داستانی پیش رفته است.شاهد مثال این سخن دیالوگ انجل به دنی در Hot Fuzz است که انجل در جواب سوالات دنی میگوید که اتفاقات فیلمی تا به حال برایش  رخ نداده  و حتی تا بحال با اسلحه شلیک هم نکرده است ولی در اتفاقی تحول بار و با استفاده از ذهنیت مخاطب به یکباره میزان اکشن به مانند یک فیلم سوپر هیرویی بالا می رود.این پیروی از ذهنیت های قبلی مخاطب تا به آنجا ادامه پیدا میکند که موقعیت های مختلف کمدی می آفریند. به طور مثال کلیشه هپی اند بودن فیلم ها موجب میشود افراد زامبی شده در انتهای فیلم به صورت قل و زنجبر شده هم که شده حضور داشته باشند و موجبات خنده مخاطب را فراهم کنند.

نکته قابل توجه و مورد نظر تفاوت بیشتر فیلم The Words End با دو فیلم قبلی است.علی رغم اینکه فیلم از جلوه های ویژه جذاب و هالیوودی استفاده میکند و اصولا از هرنظر امریکایی تر از دو فیلم قبلی ادگار رایت است اما نمیتواند به اندازه دو اثر قبلی در خلق موقعیت های کمیک خلاق موفق عمل کند. در  جای جای این فیلم شاهد بهره برداری های سیاسی و ایدئولوژیک در لایه های فیلم هستیم. به طور واضح گفتگوی آخر گری کینگ با دستگاه ربات ساز جهان و دیالوگ های معروف گفتگوهای دینی بین خداباوران و خداناباوران ، وصله ی بسیار نچسبی به فیلم است. کنایه ی فرار آزادی خواهان حتی از دست عذاب الهی نیز خیلی به پایان بندی یک فیلم کمدی نزدیک نبود.

اما درنهایت سه گانه ی بستنی کورنتو در تمام رتبه دهی های سینمایی دارای نمره های بسیار بالا و دارای تماشاگرهای فراوان است. این سه گانه با خلاقیت های بصری و داستانی فراوانش یک نمونه موفق از نگاه متفاوت و کمیک به موضوعات بسیار جدی و نمونه یک پارودی موفق و جذاب است . هرچند که شاید مخاطب ایرانی شوخی ها و کمدی Shaun of The Dead و Hot Fuzz را به واسطه  انگلیسی بودنشان بپسندد اما این سه گانه بدون شک یک نمونه موفق کمدی است که در کشور ما جایش بسیار خالی است.

متاسفانه کارگردانان و کمدین های تن پرور  ایرانی به جای ایجاد خلاقیت و فکرهای جدید برای کمدی، هر روز بیشتر از دیروز از فضای غم انگیز و تشنه ی کمدی و شادی در کشور کمال سوء استفاده را انجام میدهند تا  تماشاگر سینمای ایران صرفاٌ یه رقص یک سری دلقک  که با آهنگ های قبل انقلابی  بخندد و شاد باشد. بدون هیچ نشانی از ذره ای فهم در آن.به این ترتیب کمدی ایرانی هرروز بیشتر در نظر مخاطب ایرانی با کلماتی مثل سخیف و مسخره بازی و دلقک بازی عجین شود و هیچ جایگاهی  به عنوان یک کار دقیق هنری با ظرافت های به مراتب بیشتر از کارهای جدی نیابد. اصولا این کار فقط یک هدف میتواند داشته باشد و آن هم  تیشه به ریشه ی آبرو و حیثیت و حتی اصل موجودیت  سینمای کمدی است. اکران فیلم های هر روز هجو تر از دیروز و هر روز سخیف تر از دیروز در سینمای ایران انگیزه ای بود برای پرداختن به آثاری مانند این سه گانه که حقیقتا میتوان نام کمدی بر آن نهاد.

victoria

b1a120fe69a171c221ddafd82f0fe670_500x735عوامل فیلم

کارگردان: Sebastian Schipper
نویسنده: Sebastian Schipper , Olivia Neergaard-Holm , Eike Frederik Schulz
بازیگران: Laia Costa , Frederick Lau , Franz Rogowski
ژانر : جنایی ، حادثه ای ، درام
محصول ۲۰۱۵ آلمان

نقد فیلم

” ما تازه به دوران نیستیم.ما بچه های برلین هستیم.ما بچه های ناف برلین هستیم.اگه بخوای میتونیم برلین واقعی رو بهت نشون بدیم.چون برلین واقعی تو خیابونه … “

همواره در برخورد با هر اثر هنری میتوان آن را از دو منظر کلی و اساسی فرم و مضمون تجزیه و تحلیل کرد و نقاط ضعف و قدرت آن را مورد کنکاش قرار داد . البته این دیدگاه با اینکه به ظاهر مخالف دیدگاه عدم امکان پذیری جدایی فرم و مضمون می باشد اما در باطن اینگونه نیست و اجازه تحلیل و نگاه دقیقتر را نیز به ما در مواجهه با اثر می دهد .

از منظر نویسنده مطلب ، دیالوگ ذکر شده از شخصیت اصلی مرد داستان به نام زون که خطاب به ویکتوریا گفته میشود را عینا میتوان پشت جلد لوح فشرده فیلم به عنوان تبلیغ فیلم نوشت و احتمالا در کشوری مثل کشور ما که ذائقه فیلم هایی با تم اجتماعی رواج دارد و یا سیاست های ضد غربی طرفداران خاص خود را دارد ، این دیالوگ از زون میتواند افراد زیادی را به طرفداران فیلم اضافه کند . و احتمالا تا به امروز که شما این نقد را میخوانید تمام عاشقان فرم و فرمالیست های محض وطنی نیز این اثر را بارها و بارها دیده و تحلیل کرده اند و شاید در مجامع مختلف آن را با فیلم ماهی و گربه مقایسه کرده اند . بنابراین اگر این فیلم را ندیده اید توصیه میکنم که آن را ببنید چون از هر دسته و مسلک هنری ، سیاسی ، اجتماعی با سلیقه های مختلف باشید بالاخره یک نکته مورد خوشایند شما در این فیلم موجود است.

با این مقدمه نسبتا بلند از حاشیه دوری میکنم و به سراغ متن میروم.

داستان فیلم ویکتوریا همانطور که از نام آن مشخص است پیرامون اتفاقاتی است که برای شخصیت اول فیلم یعنی ویکتوریا با بازی یک هنرپیشه جوان اسپانیایی به نام Laia Costa  می افتد که به عنوان یک مهاجر اسپانیایی در برلین اقامت گزیده و در کافه ای مشغول به کار شده و زمانیکه شب هنگام از کلوب برمیگردد با چند جوان آلمانی آشنا میشود . طبیعتا ادامه داستان قابل حدس است و این فیلم نیز همانند اکثر فیلم های سینما و تلوزیون چه وطنی و چه غیر وطنی شخصیت زن اول داستان خود را با انواع و اقسام بلاها و مصیبت های مرسوم و غیر مرسوم مواجه میکند و احساسی را از آن به بیننده منتقل کرده و در لوای آن نقد اجتماعی و سیاسی  خود را مطرح میکند . گویی در ذهن تمام اهالی سینما در تمام نقاط نقاط جهان زن جز اغواگری و تحمل مصیبت ها و بلاهای گوناگون نقش دیگری بازی نمیکند . باری در ادامه داستان ویکتوریا با جوانان ناف برلین همراه میشود و ناخواسته مجبور به دزدی از یک بانک میشوند و در تعقیب و گریز پلیس برلین جوانان کشته شده و ویکتوریا به همراه پول ها راهی فرودگاه میشود .

اما آن چیزی که این داستان به نسبت ساده و تیپیکال را از دیگر نمونه های مشابه متمایز میکند دو نکته اصلی است ; ابتدا فرم خاص و ویژه فیلم که یک پلان سکانس دو ساعت ربعی است با صحنه های تعقیب گریز فراوان و تیراندازی ها و اکشن های نسبتا پر حادثه و لوکیشن هایی بسیار زیاد شهری که برای یک فیلم پلان سکانس خیلی تعجب آوراست و خراب شدن و از کنترل خارج شدن حتی یک عامل کوچک ناخواسته که میتوانست تمام دقایق قبل را هدر دهد و دوم جنس روابط اجتماعی و عاطفی حاکم بین بازیگران فیلم و تعلیق داستانی به وجود آمده ناشی از آن که بیننده را به خوبی همراه خود میکشاند و او را درگیر داستان و شخصیت های دوست داشتنی آن میکند.

ویکتوریا فیلمی است که میتوان از منظرهای متفاوت راجع به آن ساعت ها حرف زد و حتی آن را با نمونه های دیگر ساخته شده مقایسه نمود .

یکی از این ویژگی ها فرم خاص فیلمبرداری این اثر است شاید به نظر شما برسد نمونه های مختلف پلان سکانس در سینما از اولین تجربه های مستند گرفته تا طناب هیچکاک و مرد پرنده ای ایناریتو و حتی ماهی و گربه وطنی ، ساخته شده و این فرم دیگر یک شیوه منحصر به فرد در سینما نیست اما راجع به ویکتوریا میتوان به جرئت گفت این فیلم یک فیلم فرمی خاص و متفاوت است و شاید خرس نقره ای فیلمبرداری جشنواره برلین و نامزدی برای خرس طلایی نشانه این سخن باشد . کافی است تعدد لوکیشن ها در فیلم را مرور کنیم ; دوربین فیلم که بیننده است و همواره همراه ویکتوریاست از یک کلوب با رقص نورهای زیاد و طبیعتا نورهای شدید شروع میکند و شما آنرا خیلی طبیعی احساس میکنید سپس به خیابان میاید و در تاریکی شب فیلمبرداری را ادامه میدهد و ما افراد را کاملا درست و خوب میبینیم و مسافت زیادی حدود هفت دقیقه در خیابان راه میرود سپس درون مغازه ای با نوری بسیار متفاوت از نور شب خیابان میرود و با طی مسیری به آسانسور ، راه پله و پشت بام منزلی میرسد ، مدتی آنجا میماند و دوباره باز میگردد و در خیابان تا کافه به همراه شخصیت های فیلم ادامه میدهد و بعد از توقف چند دقیقه ای در کافه درون ماشین میرود و به گاراژی زیر زمینی که با نور مهتابی نورپردازی شده میرود و دوباره سوار ماشین شده و به سمت بانک میرود و پس از  آن مجددا راهی خیابان و بعد کلوب میشود و در زمان برگشت از کلوب و رسیدن به خیابان با تعقیب و گریز پلیس همراه کاراکترها به تکاپو میفتد و پس از تعقیب و گریز به یک ساختمان مسکونی که یک مادر و کودک آنجا هستند میرود و از آنجا با ترفندی از دست پلیس فرار میکند ، در تاکسی مینشیند و به یک هتل میرود و در انتها به خیابان آمده و ویکتوریا را راهی فرودگاه میکند . تمام اینها در حالی است که در طول فیلم با تمام لوکیشن های متفاوت و جنب و جوش های فروان نقطه فوکوس کاملا حفظ میشود و ذره ای ناهماهنگی در آن نیست و همواره سوژه اصلی مشخص و متمایز از دیگر افراد و اشیا موجود در کادر است و این کار بسیار دشواری است ، چیزی که حداقل به طور مثال در فیلمی مثل ماهی و گربه و یا حتی مرد پرنده ای نمیبینیم و عمق میدان زیاد دوربین در این فیلمها کار را برای کاگردان و فیلمبردار راحتتر کرده است _ البته این فیلم ها منظرهای متفاوتی را ارائه کرده و این مقایسه صرفا فنی بود _ باری شاید این دلیل خوبی باشد برای اینکه ما اولین نام در تیتراژ پایانی نام فیلمبردار اثر را میبینیم.

تمام نکات بیان شده راجع به فیلم برداری اثر رابطه ی تنگاتنگی با کارگردانی دارد به نحوی که تمام این بازی های فرمی دوربین از روی تعمد برای به رخ کشیدن قدرت کارگردانی به نظر میرسد . حرکات دقیق دکوپاژ شده افراد در دو ساعت ربع فیلم با لوکیشن هایی که مداوما عوض میشوند و همه جور زاویه و اکت سینمایی را از خود به نمایش میگذارند حاکی از یک میزانسن دقیق و فکر شده برای تک تک ثانیه های فیلم است ، دیالوگ ها ، حرکات ، لحظه های عاطفی ، افت و خیزهای اکشن گونه ، مدیریت تمام المان های تصویری ، هنر کارگردان آلمانی فیلم را نشان میدهد که تا قبل از این فقط او را در فیلم ۳ به عنوان بازیگر دیده بودم .

بازی های شخصیت ها نیز کاملا باورپذیر و طبیعی و همانطور که کارگردان میخواسته در متن فیلم است به نحوی که بیننده خود را همراه کاراکترهای فیلم میبیند ، با آنها ناراحت میشود ، همراه آنان استرس میگیرد ، در گاراژ حس ابهام پیدا میکند ، و با شوخی ها و جوانی های آنان شاد میشود . و این بازی های یک دست همراه با تفاوت کاراکترها از لحاظ خصوصیات اخلاقی و ویژگی های اجتماعی یکی از نقاط قوت فیلم به نظر میرسد .

اما از همه ی ویژگیهای فرمال فیلم که بگذریم بدون شک فیلم در پی بیان لایه های پنهان اجتماعی جامعه ی مدرن آلمان است . جوانان سرخورده ی از اجتماع که پولی در بساط ندارند و حتی نمیتوانند وارد یک کلوب در برلین خود شوند و ناچار به سمت خلاف و بزه کاری کشیده شده اند و باند های خلافکار زیرزمینی که در لایه های زیرین اجتماع نفوذ کرده و آنها را به سمت تباهی میکشاند تا انتها همه شان کشته میشوند . جوانانی که هیچ حرف راستی برای زدن ندارند و از ابتدا مداوما در حال دروغگویی هستند و زندگی را کاملا دم غنیمتی میگذرانند چه این غنیمت چندی وقت گذرانی کنار دختر زیبا باشد چه دله دزدی از یک مغازه و چه خلاف های بزرگ برای نجات دوسشان از چنگال باند خلافکار مهیب اما اینکه کارگردان و فیلم نامه نویس اثر چه مقدار در انتقال این مفهوم با استفاده از داستان خیلی معمولی فیلم حتی با جزئیات شخصیت پردازانه آن موفق بوده باید گفت ابهامات بسیاری در ذهن بیننده باقی میماندو این ابهامات ناشی از کوتاه آمدن و تسهیل داستان برای رسیدن به فرم روتین و اشاره شده است . داستان یک خط اصلی دارد که آشنا شدن افراد باهم ، دزدی از بانک و کشته شدن اکثر کاراکترها و رهایی ویکتوریاست و به نحوی تجربه یک شب خاص از زندگی ویکتوریا منتها همین داستان دارای روابط علی معلولی ضعیف است و بازیگران با تمام تلاش خود در ارائه بازی قابل قبول موفق به پوشاندن این ضعف ها نمیشوند به طور مثال ما شاهد یک رابطه ی عاطفی بین زون و ویکتوریا هستیم اما این رابطه ی احساسی به هیچ عنوان همراهی ویکتوریا با چهار پسر آلمانی فیلم را توجیه نمیکند و این همراهی فقط یک دلیل دارد و آن دستور کارگردان مبنی بر همراهی است درحالیکه ویکتوریا از ابتدا از زون دروغ شنیده از تملک ماشین روبروی کلوب و مغاره و داستان پیانیست بودن و… و یا حتی وقتی درون گاراژ میروند دلیل مضحک و نه چندان مدلل رییس باند برای همراهی ویکتوریا با دیگر کاراکترها کاملا بی منطق به نظر میرسد ، درحالیکه ما میبینیم که ویکتوریا شاید فقط به دنبال یک رابطه ساده بوده و حتی قبل از آن پیش نهاد این رابطه ساده را به متصدی بار کلوب نیز میدهد ولی به یکباره در نقش یک رفیق بسیار با معرفت لوتی از جنس لات های نترس تهران قدیم ظاهر میشود و حتی جان خود را کف دست میگیرد و سراغ خطر میرود و احتمالا کارگردان هم مسعود کیمیایی وار چفت و بست فیلنامه خود را منطقی میداند….

باری این ضعف بزرگ سراسر فیلم را تحت الشعاع قرار میدهد و تو گویی بیننده را که تا قبل از این و در یک ساعت اول فیلم شاهد یک فیلم جوانانه مفرح بوده درون یک گردباد داستانی بی منطق رها میکند که دیگر آن روابط اجتماعی و حسی نیز در آن نیست و صرفا یک ریتم تند به همراه اکشن های تعقیب و گریزی و ابعام زاست و از تعلیق اول فیلم که بیننده را در یک خلسه ی عاطفی قرار داده نیز خبری نیست و مداوما ما شاهد تیر خوردن و از بازی دوربین بیرون رفتن هستیم تا جاییکه تعلیقی در رابطه با دستگیر شدن و نشدن زون و ویکتوریا هم برای ما به وجود نمیاید چرا که همه چی خیلی سست و مسخره به نظر میرسد ، نهایتا شاید حسی مثل دستگیر شدن در یک بازی کامپیوتری را درباره شان داشته باشیم. بنابراین فیلم عملا دو قسمت میشود یک قسمت از ابتدا تا درون کافه و بعد از آن رفتن به دنبال دزدی و جنایت کاراکترهای فیلم .

ار این مسائل گذشته اگر بخواهیم در در مقام مقایسه حاضر شویم و ویکتوریا را با دیگر پلان سکانس های ساخته شده تا کنون مقایسه کنیم میتوان گفت که ویکتوریا در ژانر خود و از لحاظ فرمی به دلایل لوکیشن های متفاوت و داستان خطی روایت شده در چند ساعت از آثار تولید شده مثل طناب و یا ماهی و گربه و حتی مرد پرنده ای قویتر دانست اما دستمایه داستانی و روابط علی معلولی داستانی که منجر به جذابیت و ایجاد تعلیق در فیلم میشود در فیلم های طناب و ماهی گربه و حتی مرد پرنده ای بسیار قویتر و ارجمندتر از این فیلم میباشند.

در پایان میتوان گفت ویکتوریا فیلمی  است که اگر اهل مسامحه و گذشت باشید میتوانید آن را ببینید ، با آن شاد شوید بخندید ، نگران و هراسناک شوید و شاید اگر آدم دلرحمی باشید در پایان به حال زون با تمام نقاط سیاه شخصیتش چند قطره اشک بریزید . اما بدون شک فرم این اثر میتواند نکات بسیار مفید و جذاب و حتی آموزنده برای مخاطب خود داشته باشد و او را در برزخی که نمیداند با یک سینمای کلاسیک نئورئال مواجه است یا یک سینمای مدرن پست مدرن رها و به فکر وادارد .

رویه داستانی و با اغماض استاندارد این فیلم در داستان گویی میتواند الگوی مناسبی برای کارگردانان به اصلاح اجتماعی ساز این روزهای کشور که از قضا تعدادشان هم کم نیست باشد تا بتواند با مخاطبان خود که افراد عادی و معمولی جامعه هستند از طریق کشش داستانی و جذابیت های آن ارتباط برقرار کنند و در لوای آن مفاهیم ، هنر خود را نیز با نوآوری و ابتکار به نمایش بگذارند و ساده ترین راه برای رسیدن به قله های جشنواره های خارجی که همانا غیر واقعیت انگاری و ذلیل و زبون نشان دادن مردم وکشور خود است را برنگزینند و با کمی سختی و تلاش باعث خلق اثری تحسین برانگیز در هر نقطه از جهان شوند.

Nebraska

2عوامل فیلم

کارگردان: الکساندر پین

نویسنده:باب نلسون

بازیگران:بروس درن، ویل فورته

نقد فیلم

داستان نبراسکا آن قدر سر راست و کم اتفاق است که اگر بیننده ای  قبل از دیدن فیلم داستان را بداند ممکن است از دیدن فیلم صرف نظر کند . نبراسکا روایت گرد مرد کهن سالی به نام وودی گرنت است که دچار توهم شده و خیال می کند برنده ی جایزه یک ملیون دلاری بخت آزمایی یکی از مجلات ماهانه ی لینکلن نبراسکا شده است و می خواهد به هر طریقی شده از شهر خود مسافتی ۱۳۰۰ کیلومتری را طی کند تا این جایزه را دریافت کند.همسر و پسر بزرگترش با او  مخالفت می کنند اما پسر کوچکترش حاضر می شود او را به نبراسکا ببرد. وقایع اصلی فیلم از این مقدار تجاوز نمی کند.اما پین توانسته از طریق شخصیت پردازی عالی و نمایش نزدیک به واقعیتِ اتفاقات ، بیننده را پای فیلمش بنشاند. در واقع پاینه به سبک کارگردان های پست مدرن اروپایی روابط انسانی و تغییرات آن از پس حادثه ای را جایگزین داستان فیلم کرده است.
دیوید پدرش را کهن سال دائم الخمری می داند که تنها چیز باقی مانده در زندگی اش  همین امید به بلیط بخت آزمایی است.او هم مانند پدرش مرد موفقی محسوب نمی شود و آینده ی  خود را در زندگی امروز پدر می بیند، پس حاضر می شود برای آخرین امید پدر تلاش کند. در حقیقت این بخت آزمایی قماری است که وودی  و دیوید بر سر زندگیشان کرده اند.آن ها منتظر اتفاقی هستند که زندگیشان را تغییر دهند و حتی خودشان هم آن قدر از این مسئله نا امیدند که نمی دانند با این ثروت باد آورده –فرض محالی که به واقعیت بپیوندد- چه کار قرار است انجام دهند. تمام چیزی که وودی از این ثروت می خواهد  یک وانت نو و یک کمپرسور باد است. وودی وجود و انگیزه ی ادامه ی حیاتش را در رفع این نیاز ها می بیند و تمام این ثروت برای او در همین حد ارزشمند است.وودی  و دیوید به دلیل شرایط بد اجتماعی(پدر پس از جنگ کره و پسر بعد از نیافتن کار مناسب و شرایط بد اقتصادی) آن قدر بی هدف گذران عمر کرده اند که این سفر جاده ای را به عنوان  فلسفه ی وجودی خود می پذیرند.این بی هدفی ، سرگردانی و ایستایی  در تمام شخصیت های حاشیه ای فیلم هم دیده می شود.از برادرزاده های غلچماغ و بی کار وودی گرفته –که بسیار درست به کار گرفته شده اند و بخشی از بار طنز فیلم را به دوش می کشند- تا اد پیگرام شریک قدیمی وودی.انگار همه ی مردم به این مسئله دچارند.همه با این پوچی کنار آمده اند ولی وودی و دیوید که تاب تحمل آن را ندارند -و به دنبال هدفی هرچند بی اساس هستند -و  به دلیل این تلاش بیهوده در نظر دیگران دو احمقی جلوه می کنند که عمر خود را به باد می دهند.اما همین مردم  برای ثروت وودی دندان تیز می کنند و تا مطمئن نمی شوند که تمام این داستان سرایی ها خیالی بیش نیست از پا نمی نشینند. و تازه آن وقت است که تمسخر و طعنه های بی پایان آن ها شروع می شود. در نهایت فقط دیوید است که می تواند از مهلکه ی پوچی بگریزد. او خود را وقف دیگری می کند و با پول خود برای وودی وانت جدید و کمپرسور باد می خرد تا وودی خود را بازنده ی همیشگی زندگی نداند. دیوید به فلسفه ای عمیق تری دست یافته و حد اقل دارایی اکنونش  قدمی است که در راه تکامل روحی خود برداشته است .

بی هدفی و نامیدی در تمام شخصیت ها و نماهای فیلم موج می زند. در نماهایی که از شهر هاوثورن  نشان داده می شود ،در ساختمان هایی قدیمی ، خیابان های خلوت، مردمی خموده همه و همه می خواهند این نا امیدی  را در بیننده القا می کند. مهم تر و تاثیر گذار تر از تمام این ها تصاویر سیاه و سفیدی است که بی روحی و سردی جامعه ی کنونی را به درستی در بینندده القا می کند.علت استفاده ی پین از تصاویر سیاه و سفید را می توان به نوعی تعمیم زمانی مضمون این داستان هم قلمداد کرد.از وقایع دهه ی ۳۰ و رکود اقتصادی گرفته تا امروز و  آینده محتوم. طبیعی است که عده ای خود را به مضمون فیلم نزدیک تر می دانند و عده ای دورتر اما برای هم نسلان من (موسوم به دهه ۶۰) نوع نگاه نا امیدانه و  قمار گونه به زندگیِ سرگردانِ آدم ها ، ملموس ، قابل درک و نزدیک به چیزی است که در حال وقوع است.

آخرین اثر پین مانند سایر آثارش  فیلم کم خرج ، آرام ، دقیق و ریزبینانه ای است که بیننده در آن غرق می شود و در طول فیلم خود را یکی از شخصیت های فیلم احساس می کند. با توجه به ویژگی های فیلم انتظار می رود نبراسکا بیشتر مورد توجه منتقدان و بینندگان حرفه ای تر سینما قرار بگیرد تا بینندگانی که نگاه تفننی به سینما دارند.

Fountain

fountain-ver2عوامل فیلم

کارگردان : Darren Aronofsky

نویسنده :  Darren Aronofsky 

بازیگران : Hugh Jackman, Rachel Weisz, Sean Patrick Thomas

ژانر : علمی تخیلی، درام

محصول ۲۰۰۶ سینمای هالیوود

نقد فیلم

در فرهنگ مسیحیت  Fountain به چشمه هایی از شیر و عسل گفته می شود که در بهشت برای بهشتیان جاری است . از وعده های کتاب مقدس برای پیروان راستین مسیح محسوب می شود که اهل بهشت از آن متنعم خواهند شد .

داستان فیلم درباره ی دانشمندی است به نام تامی که به دنبال راهی برای از بین بردن تومورهای مغزی است.همسر او ایزل به همین بیماری تومور مغزی گرفتار است.ایزل در حین نوشتن داستانی درباره ی تمدن مایان ها با درون مایه ای از مرگ و جاودانگی است ،که بیماری اش شدت می گیرد و از تامی می خواهد فصل پایانی کتاب او را به سر انجام برساند.

تم فیلم نگرشی است به آروزیی که از آغاز آفرینش در گوشه ی ذهن  انسان ها وجود داشته است.آرزویی که در فرهنگ های مختلف  در قالب افسانه هایی نسل به نسل و سینه به سینه نقل می شده است و هنوز هم برخی از این اعتقادات در کشورهایی با فرهنگ های سنتی تر جاری است.درون مایه ی فیلم تحت عنوان زندگی جاودان ، جهان بینی انسان های مختلف درباره ی مرگ و زندگی را –که می توان آن را مسلم ترین اعتقاد مشترک بین مکاتب آسمانی و غیر آسمانی دانست – به چالش می کشد اما از نگاه مکتب غیر الهیِ مایان ها.در خلال بحث توضیحاتی درباره ی فرهنگ مایان ها ارائه خواهد گردید.

از دیدگاه نگارنده ، داستان فیلم در سه زمان-مکان روایت می شود.ابتدا زمان حال است که تامی در پی یافتن راه حلی برای درمان تومورهای مغزی است.او با انجام آزمایشاتی بر روی حیوانات به دنبال تحقق آرزوی خویش است.زمان-مکان بعدی که در داستان ایزل رخ می دهد مربوط به شوالیه ای اسپانیایی است که برای نجات ملکه ی کشورش به سرزمین مایان ها می رود تا به درخت زندگی دست یابد وجاودانگی آن را برای خود و ملکه به ارمغان بیاورد. در مورد زمان-مکان سوم برخی از منتقدین محترم آن را آینده ی بشریت در نظر گرفته اند اما به نظر نگارنده این بخش زیبالبا یا شیبالبا ست.در فرهنگ مایان ها شیبالبا به برزخی گفته می شود که در دنیای زیرین قرار دارد و همزاد هر خدا-انسانی در کالبد روح در آن جا گذران عمر می کند تا پس از بین رفتن کالبد جسمانی شخص ، با روح همزادش به سوی دنیای آسمان برود.به چند سطر زیر درباره ی آیین مایان ها توجه کنید :

” در مذهب مایان ها، جهان دو بعد خدایی و انسانی داشت که در سه حوزه ضرب می‌شدند و آن سه حوزه جهان آسمانی، جهان زمینی و جهان زیر زمینی را شامل می‌شد. دنیای زیرزمینی که زیبالبا نامیده می‌شد ، دنیای خدایان زیرزمینی و مکان استقرار روان‌های درگذشتگان بود. مذهب سنتی مایان، خدایان متعددی داشت و هر خدا نیز یک همزاد غیر همجنس به عنوان همدم برای خود داشت که پس از مرگ او را در زیبالبا  یا دنیای زیرین پذیرا می‌شد تا زمانی که دوباره زنده شده و به آسمان بازگردد.

در بخش هایی که تامی با سر تراشیده و با پوششی نزدیک به لباس اقوام شرق آسیا دیده می شود در همین دنیای زیرین قرار دارد .در فرهنگ مایان ها افرادی که در دنیای زیبالبا قرار دارند قدرت تصرف و تغییر در جهان بالایی را دارند. تامی هم در چنین فضایی به دنبال راهی برای درمان ایزل است.

اما درخت زندگی چیست؟ در فرهنگ مایان ها ارتباط اصلی خدایان با یکدیگر از راه درخت مرکزی به نام واکاه چان امکان‌پذیر بود. این درخت که ریشه اش در دنیای زیرزمینی، تنه‌اش در دنیای زمینی و شاخه‌هایش به دنیای آسمانی می‌رسید، خون قربانیان یا نذرهایی که نزد پادشاه درخاک ریخته می‌شد را از طریق ریشه‌هایش جذب و در سراسر گیتی انتشار می‌داد. در این جهان روح تامی برای نجات همسرش از طریق ارتباط با درخت زندگی تلاش می کند. لازم به ذکر است که فیلم، درخت زندگی را درختی معرفی می کند که بر روی قبر شیبالبا –اولین انسان- روییده است و به مردمان زندگی جاودان می بخشد .این مورد از اختلافات فیلم و منابعی است که از مایان ها به جا مانده است.

عامل پیوند دهنده ی این سه داستانِ به ظاهر موازی میل انسان ها به جاودانگی و تلاش تامی  برای نجات ایزل از مرگ محتومش است.هر جا که شوالیه به دست یافتن شیره ی درخت نزدیک تر می شود روح تامی در زیبالبا بیشتر به سوی آسمان اوج می گیرد و خود تامی هم بیشتر به کشف درمان تومورهای مغزی امیدوار می شود.در حقیقت داستان های فیلم در سه زمان مختلف رخ نمی دهند بلکه در جهان های موازی اتفاق می افتند که هر اتفاقی در یک جهان بر اتفاقات سایر عوالم فیلم تاثیر می گذارد.

اگر قرار باشد ابتدا و انتهای فیلم را به صورت نقطه ای  ارزیابی کنیم ، نقطه شروع جایی است که تامی بدون توجه به دنیای ماورا مرگ را یک بیماری مانند سایر بیماری ها می داند که هنوز درمانی برای آن یافت نشده است اما در پایان با تاثیر پذیری اش از مرگ ایزل و با یاری قوه ی خلاقه ی هنری اش در نوشتن کتاب ، دیدگاه او نسبت به مرگ به تولدی دوباره تبدیل می شود. به تعبیری مرگ ایزل کاتالیزر تامی برای دریافتی جدید از دنیای ماورا می شود.

فیلم به لحاظ فنی هم نکات قابل توجهی دارد که در ذیل به اختصار از آن ها یاد می کنیم.

دارن آرنوفسکی را می توان از  صاحب سبکان کارگردانی در دهه ی اخیر دانست که مدیوم سینما را بسیار درست درک کرده است.بزرگترین قدرت آرنوفسکی  نمایش عواطف ناملموس انسانی در قالب تصویر و صداست.او این تجربه را از مرثیه ای برای یک رویا آغاز نموده و هر بار با ساخت آثاری از این دست این تجربه را پخته تر می کند.ذکر این نکته خالی از لطف نیست که  متاسفانه در سال های اخیر او به ساخت آثار سفارشی ِ ضد ایرانی و ضد مذهب روی آورده  و این مسئله باعث شده است که آثار او برای ما دلچسب نباشد .از طرفی  فشارهای موجود در کارهای سفارشی از قدرت ساخت و کیفیت آثار او کاسته است.

آرنوفسکی استاد بازی با تصاویر و غافلگیری تماشاگران است.در همین فیلم تا دقیقه ی ۳۰ بیننده مدام ذهنیت خود را از فیلم باز آفرینی می کند.ابتدا خود را با یک اثر اکشن مواجه می بیند،پس از چند دقیقه گمان می برد به تماشای یک اثر از سینمای ماورا نشسته است و در نهایت که سه عالم فیلم ارائه شد ،کلیت داستان را در ذهن خود شکل می دهد.همین اطلاعات دادن  فطره چکانی کارگردان باعث می شود بیننده از ابتدا تا پایان فیلم ، غرق در دنیای آرنوفسکی شود.

از جذابیت هایی که فیلم برای نگارنده داشت بر هم زدن قواعد و پیش زمینه های ذهنی ام از سکانس های تکراری و روتین سینمایی بود.به عنوان مثال در جایی که منتظر هستیم یک بیمار مهم را از ورای چراغ های اتاق عمل مشاهده کنیم با یک میمون آزمایشگاهی روبرو می شویم که تکمیل کننده ی اتفاقات معرفی داستان است.و یا در سکانسی که تامی با خواندن کتاب ایزل در دنیایی دیگر سیر می کند بیننده چند ثانیه تصویری شبیه کرکره ی پنجره های قدیمی مشاهده می کند که با عبور تامی از پایین قاب متوجه می شویم در جهان واقعی هستیم و در حال مشاهده ی یک پله کان.آرنوفسکی تمام این جذابیت را از طریق تصویر برداری خلاقانه ، فنی و حساب شده و با یاری جستن از جلوه های ویژه ی خوش ساختش انجام داده است.آرنوفسکی با کمک نمادهایی مانند آسمان ، ،خورشید و ماه ،ستارگان ،روز و شب و نور و تصویر های اور اکسپوز از جهانی به جهان دیگر می رود و فرم را با محتوا ادغام می کند .چرا که در باور مایان ها خدای اصلی به‌صورت کهکشان راه شیری نشان داده می شود که سرپرست و آفریدگار جهان است و بر همه خدایان سرپرستی می‌کندکینیچ آهائو خدای خورشید و هورناهپو خدای ناهید  معمولا بر سر روز و شب با هم در کشمکش قرار دارند.

پس از تصویر برداری و جلوه های ویژه ، موسیقی بیشترین تاثیر را در فیلم داشته است.یک تم راز آلود و تا حدودی شرقی باعث شده است که دنیای زیبالبا که در آن تامی با تنه ی درخت زندگی تنهاست به خوبی به عنوان یک جهان ماورایی از سوی بیننده پذیرفته شود.موسیقی متن فیلم به خوبی توانسته بین عوالم مختلف فیلم فاصله گذاری کند و در برخی صحنه های بی دیالوگِ حسی  ، بار روایت اثر را به دوش بکشد.

نویسندگی و کارگردانی هم زمان آرنوفسکی به فیلم کمک کرده است تا اتفاقات ، با مهندسی هنری از پس یکدیگر به بیننده انتقال یابد و قدم به قدم او را به نتیجه ی نهایی نزدیک کند.نه پرش داستانی در کار باشد و نه خلایی از اطلاعات وجود داشته باشد.اما این نقطه قوت در پایان بندی فیلم تبدیل به نقطه ی ضعف می شود.نویسنده نمی تواند دریافتی را که تامی پس از ایزل در باره ی مرگ دارد به بیننده منتقل کند. موضوع در ذهن نویسنده شکل گرفته و تکمیل شده است اما بیننده بهره ای از آن نمی برد.دریافت صحیح از پایان بندی برای آرنوفسکی که نویسنده ی اثر است معقول و قابل پذیرش بوده و او گمان کرده است برای بیننده هم قابل درک خواهد بود.غافل از این که بیننده از پیش زمینه ی کاملی که نویسنده در ذهن خود مهندسی کرده بی اطلاع است. بنابر این پس از مرگ شوالیه و ازبین رفتن زیبالبایِ روح تامی،  بیننده توقع دارد  وصل جاودان او با ایزل تحقق یابد که این تصورات با سکانس پایانی نمایش داده شده ،گنگ و تاویل پذیر پایان می یابد.

شاید بتوان گستردگی  اتفاقات داستان را عامل دیگری برای نرسیدن اثر به نتیجه ی مورد انتظار بینندگان دانست.منظور از نتیجه ی مورد نظر بینندگان ، یک پایان بندی پرداخت شده در سطح سایر بخش های اثر است.   

به محتوا باز گردیم. عده ای آغاز فرهنگ ماسونی را مربوط به مایان ها می دانند که فیلم هم  از راه نمادهای به کار گرفته شده اشاراتی در این رابطه دارد. فیلم در رهگفت مکاتب غیر الهی به مضمون پردازی های خاص خود می پردازد.به این معنی که مفهوم مرگ را  پدیده ای انسانی  و نهایتا ماورایی در نظر می گیرد و نه یک مفهوم الهی. کارگردان از اشاره به فرهنگ مایان ها که به تعدد خدایان معتقد بوده و هستند ابایی ندارد و فضای اثر خود را مقید به ادیان آسمانی نمی داند .لازم است خوانندگان عزیز به این  مورد  توجه داشته باشند که نکات یاد شده در نقد هم ناظر بر همین فرهنگ غربی است و تطابق آن با فرهنگ ایرانی اسلامی عزیزمان کاری نادرست خواهد بود.

Fountain  جوابیه ای است به تمام کسانی که سینمای ایدئولوژیک را مفهومی انتزاعی می دانند و از پذیرفتن فواید آن سر باز می زنند.نگارنده گره زدن همه چیز را با ایدئولوژی درست نمی داند اما نمی تواند از کنار پتانسیل و قدرت تبلیغی این نوع از هنر به سادگی عبور کند.چنان که مشاهده کردیم آرنوفسکی توانسته فرهنگ مایان ها و مادی سازی پدیده ی مرگ از نگاه آنان را که اساسا غیر منطقی و افسانه ای ست به زیبایی و فقط طی ۹۰ دقیقه به ذهن مخاطب وارد کند .پس این کار درباره ی چیزهایی که مبنایی استدلالی ندارند هم شدنی است و  کارگردان های عزیز وطنی هم با تلاش بیش از پیش  خود خواهند توانست  بخشی از گنجینه ی غنی فرهنگ ایرانی اسلامیمان را برای مردم سایر نقاط جهان دراماتیزه کنند.

نقد فیلم LION

عوامل فیلم

کارگردان : Garth Davis

بازیگران : Dev Patel, Nicole Kidman, Rooney Mara

خلاصه فیلم

شير داستان درگيري دروني پسري هندي است كه در كودكي خانواده و وطن خود را از دست داده و خانواده استراليايي سرپرستي او را به عهده گرفته است اما زندگي او به ياد فقر خانواده خود و چشم انتظاري آنها از زمان گم شدنش، هر روز تلخ تر ميشود و تلاش هاي او براي يافتن خانواده اش كم اثر است تا اينكه به كمك گوگل ارس و ممارست فراوان خانواده خود را مي يابد و به هند سفر مي كند.

 نقد فیلم

همواره در مواجهه با توليدات هاليوود و جشن بزرگ آكادمي و اعطاي شايد والامرتبه ترين جايزه سينمايي جهان يعني اسكار ،دو رويكرد و ذهنيت متفاوت وجود دارد. دسته اي آن را جانب دارانه و گاه گاه سياسي ميشمارند و معتقدند اين جايزه نيز مانند جوايز اروپايي جانبدارانه و حداقل در راستاي سياست هاي تعيين شده مدريت جهاني امريكايي ها داده مي شود و نمونه هاي مختلفي از جمله فيلم آرگو ،جدايي و … را از نمونه هاي متاخر آن نام مي برند و جشن آكادمي را همان جشنواره هاي خارجي منتها با مكر و حيله گري هميشگي امريكايي مي دانند و در مقابل اين نظر، دسته اي نيز با درنظر گرفتن روند اعطاي اسكار و راي گيري از تعداد زيادي از اعضاي آكادمي و اصولا روند متفاوت اين جشن چه در انتخاب آثار و صرفا با وجود نمايش گسترده و اكران فيلم و چه در نوع انتخاب برگزيدگان به شيوه ذكر شده معتقدند يك سياست تعيين شده خاص دستوري در راستاي اعمال نظر يك امر غير هنري دركار نيست اما ممكن است فضاي حاكم بر جامعه هنري جهاني نتايجي داشته باشد كه از آن يك نتيجه صرفا هنري گلخانه اي بيرون نيايد. در اين بين همواره نگارنده مطلب به نتيجه خاصي در اين موضوع نرسيده اما به نظر ميرسد اصولا نظر اول كاملا مردود است اما نظر دوم با تمام منطقي بودن در بعضي موارد جاي بسي مناقشه دارد كه يكي از آنها همين فيلم شير است.

فيلمي كه در چند قسمت اصلي نامزد دريافت اسكار بوده و درواقع يكي از فيلم هاي شاخص اين سال از منظر آكادمي به حساب مي آيد اما آيا به واقع فيلم اين مايه و توان را دارد يا خير !؟

شير بي كم و كاست يك نمونه تيپيكال از تمام المان هايي است كه ما در ذهن خود از يك فيلم هندي داريم. از فرزندي كه خانواده اش را گم كرده و پس از چندين سال به دنبال آنها ميگردد ، گرفته تا عشق و عاشقي و رقص خياباني و آهنگ هندي و مهموني بازي و حتي اتفاقات خارق العاده ( سكانس پيدا كردن شانسي خانه از روي نقشه به طور كاملا تصادفي ) همه و همه به شيوه اي متفاوت و رقيق شده در فيلم وجود دارد اما اين فيلم هندي را يك غير هندي ساخته و شايد دليل عدم موفقيت فيلم هاي هندي در چنين جشنواره هايي نيز همين باشد كه سازندگان آنها خودي نيستند. البته احتمالا در امپراطوري باليوود برعكس فيلمسازان وطني ما ،مرغ همسايه غاز نيست و احتمالا فيلمسازان هندي براي زرق و برق غربي ،سر و دست نمي شكنند و الا بعيد نبود فيلم هاي هندي مجال نفس كشيدن را براي دريافت اسكار خارجي زبان به احدي ندهند._ البته از منظر نگارنده مطلب در اينجا شايد فيلم سازان وطني هم آنقدر مقصر نباشند بلكه تقصير ها بر گردن زرق و برق هاست. زرق و برقي كه اصالت را از زيبايي و سپيدي و اميد و سرزنده بودن در سينماي ما گرفته است. زيبايي و سپيدي و فري كه سال هاي سال است از سينما رخت بربسته و صرفا به كثيفي ها و پليدي ها روي آورده است. چيزي كه هندي ها آن را بيش از همه در جهان دارند اما آن سينمايشان است و هنر و زيبايي و فر و سپيدي اي كه شايد ايران از ديرباز از همه بيشتر آن را داشته اما اين سينمايش است._

به هرحال شير ،فيلمي است كه در داستان خود هيچ امتيازي فراتر از يك فيلم هندي تيپيكال با تمام المان هايش از خود به نمايش نمي گذارد اما در روايت بدون شك شيوه اي متفاوت دارد و سعي در روايت با يك زبان عمومي را  براي فهم تمام مردم جهان در پيش گرفته است. البته فيلم در روايت نيز به نوعي وامدار سبك فيلم هايي است كه ما قبلا نمونه هايي از آنها ديديم. اگر فيلم را به دو قسمت دوران كودكي سارو ( يا شرو به معناي شير و اسم فيلم) و دوران جواني سارو ( با بازي Dev Patel) تقسيم كنيم كه عملا فيلم چيزي به غير ازينها و گاهي فلش بك هاي آنها نيست به جرعت مي توان گفت كه قسمت اول فيلم به شدت ما را به ياد ميليون زاغه نشين مي اندازد و قسمت دوم فيلم و درگيري دروني سارو و تلاشش براي يافتن خانه و خانواده اش ما را به ياد كثيري از فيلم هاي از اين دست مي اندازد كه شايد به علت مدل فيلم برداري و نماهاي زياد از طبيعت بتوان آن را با فيلم هايي مثل درياي درون و يا درخت زندگي بی شباهت ندانست.

باز هم اگر در داستان به دو قسمتی بودن فیلم معتقد شویم خواهیم دید در قسمت اول تعلیق داستان بر چگونگی رشد سارو و همچنین گم شدن و پیدا نکردن خانواده اش و سپس یتیم خانه و سپردنش به خانواده دیگر بود که عملا با دانستن موضوع فیلم که خیلی اتفاق محتملی نیز میتواند باشد عملا تعلیق قسمت اول را از دست میدهیم و در قسمت دوم فیلم تعلیق داستان فیلم اساسا بر درگیری درونی سارو و یافتن خانواده اش بنا نهاده شده و مشخصا سعی میشود با پیشرفت داستان، بحران درونی سارو منجر به نمودهای بیرونی شود که از جمله ی آنها می توان به به هم خوردن رابطه اش با نامزدش یا دوستش ( با بازی Rooney Mara ) و به هم ریختن زندگی و ترک شغلش و رابطه اش با خانواده اش شود که این مسائل نیز بسیار سطحی و به دور از بحران است و عملا کششی بر مبنای تعلیق محسوب نمیشود. بنابراین ما با یک فیلم بی تعلیق و کند و نه چندان جذاب روبرو هستیم که در هر تکه اش سعی شده که نقطه عطف و قله هم وجود داشته باشد اما اصولا همه ی اینها در این فیلم نسبی و رقیق شده است و مایه داستانی ناچیز فیلم تمام بار فیلم را بر دوش کارگردان گذاشته تا یک کارگردان خلاق با توجه به جزئیات بتواند از این مایه ی اندک داستانی یک فضای درونی را بیرون بکشد. از این جهت این فیلم را با فیلم های مذکور مقایسه کردیم.

کارگردانی اما درخشان ترین قسمت فیلم است چرا که کارگردان اثر تمام سعی خود برای تبدیل یک داستان ساده به یک اثر قابل تحمل را انجام داده و تا حد زیادی نیز موفق بوده است. فیلم تا حد بسیار زیادی از صحنه های طبیعی بهره میبرد و گاه و بیگاه به سراغ بیشه زار و مردم و بازار و کوچه و آسمان و زمین می رود. پلان های مختلف بی کلام از سارو در شهر و ساحل و کوه و دشت میگیرد و سعی میکند همه ی اینها را برای نشان دادن بحران های پیش روی سارو چه در هند و کلکته و چه در استرالیا به نمایش بکشد. اما بدون شک این تمام ظرفیت یک فیلم برای تصاویر غیر داستانی است تا جاییکه بیننده حتی با وجود سرعت تصاویر و پلان های طبیعت فیلم گاهی از خود می پرسد دلیل این پلان های دمی چند، چیست ؟! اما لذت دیدن تصاویر زیبا و جذاب همراه با موزیک بسیار زیبا و همچنین مدیریت و کارگردانی آنها با پلان هایی که شخصیت های فیلم در آن حضور دارند و از این دست کارها ،نقطه قوت فیلم و حس گیرای آن است. و در این مورد به اعضای آکادمی حق می دهم که در چنین فیلمی این نقاط در کنار بازی بسیار عالی Nicole Kidman  به نظرشان بیاید اما نکته ای که وجود دارد این است که فیلمی چنین متوسط از همه نظر حتی اگر نقاط پررنگ تری هم داشته باشد ، باز هم نمیتواند تا این حد مورد استقبال قرار گیرد. دلیل این مدعا چند مثال ساده در فیلم است و آن اینکه مثلا Dev Patel با توجه به بازی خوب هم نتوانسته است از پس نقش خود و ایجاد بحران درونی سارو حتی با کمک موزیک و تصاویر و کارگردانی بر بیاید.

به شخصه با این فیلم ارتباط آنچنانی برقرار نکردم و ترجیح می دادم داستان همچنان در هند ادامه پیدا میکرد و یک فیلم هندی می شد تا اینکه در استرالیا و با یک دختر استرالیایی رقص خیابانی هندی را به شکل رقیق شده تماشا کنم و یا پروسه یافتن خانواده یک کودک گم شده هندی را در استرالیا دنبال کنم و با یک صحنه تخیلی گوگل ارسی و یا حتی بی دغدغه بودن یک فرد در تمام دوران کودکی تا جوانی اش و به یک باره و صرفا با دیدن یک زولبیای هندی و یک حرف کاملا معمولی از مسافت شناسی یک مسیر به فکر خانواده افتادنش را به فال نیک بگیرم.

شیر با تمام لحظات شیرین و جذابش در هند از کودکی سارو با برادر و مادرش و دیدار مجددشان و بدون شک بهترین سکانس فیلم یعنی سکانس پایانی و جمع شدن تمام اهالی روستا و نمایش مهر و محبت زیبایی های جهان و تمام پلان های زیبایش و موزیک دلپذیرش و حتی موزیک زیبای تیتزاژ سیا با ظرافت خاص صدایش فیلم چندان دلپذیر و قابل فهم و پرکششی برای من نیست.

جدای از روند فیلم اما قرار دادن تصاویر واقعی داستان گم شدن شرو و بازگشت او به خانواده اش بسیار جذاب و هیجان انگیز بود و اینکه این فیلم به نوعی میخواهد پای خود را از یک فیلم فراتر بگذارد و خود را به یک حرکت دغدغه مند اجتماعی در ابعاد جهانی تبدیل کند بسیار جاه طلبانه و هیجان انگیز است و مایلم در این نوشته حتی اگر شما فیلم را ندیدید و یا پس از اتمام آن به سایت فیلم سر نزدید شما را دعوت کنم تا حداقل یک بار از سایت خوب این فیلم بازدید کنید تا ببینید می شود از یک فیلم و سایتش جز برای فروختن گردنبند شخصیت اصلی و یا یک تیتراژ دوباره فیلم استفاده کرد. http://lionmovie.com/

در پایان به نظر میرسد فیلم شیر بسیار فراتر از لیاقت ها و توانایی هایش دیده شد و راجع به آن گفتگو شد اما به واقع نقاط درخشانی نیز از خود به نمایش گذاشت که بتواند داعیه یک فیلم متوسط برای دنبال کردن و اهمیت دادن به یک دغدغه انسانی را داشته باشد.

نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: مارتین مک دونا

بازیگران: فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول، جان هاکس  و پیتر دینکلیج

محصول ۲۰۱۷

خلاصه داستان

میلدرد هیز پس از مختومه شدن پرونده قتل دخترش بدون دستگیری متهمی توسط پلیس ، تصمیم می گیرد موضوع را مجددا از طریق رسانه ها پیگیری کند. او برای این کار سه بیلبورد در جاده فرعی منتهی به شهر را اجاره می کند و مطالبات خود را به این روش طرح می نماید.

نقد فیلم

“سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” که برای رعایت اختصار از آن با عنوان “سه بیلبورد…” یاد خواهیم کرد، چهارمین ساخته کارگردانی است که بیشتر شهرتش را مرهون ” در بروژ” است که توانست جایزه بفتای بهترین فیلمنامه را برای او به ارمغان بیاورد. مارتین مک دونا اغلب نگارش فیلمنامه آثارش را هم بر عهده دارد. افتخارات و سابقه نمایشنامه و فیلمنامه نویسی او به قدر پر بار است که می توان نتیجه گرفت بعد نویسندگی او بر سایر ابعاد زندگی حرفه ایش غالب است. این نکته در آخرین ساخته او هم نمود دارد و به جرئت می توان گفت فیلمنامه فرسنگ ها پیشتر از سایر اجزای اثر است.

در حال و هوای امروز سینمای جهان کمتر اثری یافت می شود که در جنبه های فنی خود دچار نقصان باشد. ” سه بیلبورد…” هم از این قاعده مستثنی نیست اما نکته حائز اهمیت قرار گرفتن همه این اجزا برای خدمت به شخصیت پردازی و پیشبرد داستان است. در این میان نقش فیلمبرداری و نورپردازی بی آلایش اثر که در هیچ سکانسی رخ نمایی نمی کند و خود را به طور کامل در اختیار کارگردان قرار می دهد تا به کلیتی به نام فیلم هویت بخشد، قابل توجه است. موسیقی به درستی در تشدید احساسات به دوش کشیدن بار عاطفی اثر عمل کرده است و با این حال منفک از اثر شنیده نمی شود. تدوین ریز بافت اثر هم که اطلاعات را به صورت قطره چکانی در اختیار بیننده قرار داده است توانسته از عهده وظیفه ذاتی خود بر آید و “سه بیلبورد…” را با ریتمی مناسب از آغاز تا پایان روایت کند. با اطمینان می توان گفت هیچ نمای زائدی در فیلم وجود ندارد و اثر با کمترین لکنتی پیش می رود. با این که هیچ کدام از این اجزا نمایش خارق العاده ای ارائه نکرده اند اما توانسته اند به ساده ترین شکل به وظایف بخشی خود عمل کنند و با خلق اثری یک دست، بیننده را غرق در جهان فیلم نمایند.

اما آنچه می تواند “سه بیلبورد…” را در اذهان بیننده ماندگار کند بازی تحسین شده فرانسیس مک‌دورمند در نقش -میلدرد هیز- مادر یکدنده و لجوجی است که به چیزی غیر از انتقام دختر از دست رفته اش فکر نمی کند. حتی خودکشی رئیس پلیس هم ذره ای او را از هدفش باز نمی دارد و هر طور شده قصد دارد تا آخر خط بازی را ادامه دهد. شمایل مک دورمند بسیار شبیه به  اولین زنان فمینیست پس از جنگ اول جهانی است که به عنوان نیروی کار در کارخانه ها به کار گرفته می شدند. میلدرد هیز همانند پوستر مشهور “ما می توانیم انجامش دهیم “دستمال به سر می بنند و با لباس کار در شهر تردد می کند و به شدت اصرار دارد مانند مردان یکدنده به هر کاری برای رسیدن به خواسته اش دست بزند. کارگردان و طراح لباس به درستی تونسته اند از دل این پوشش خاص -که قدری برای این روزها عجیب به نظر می رسد و بار معنایی خاص خود را دارد- میلدرد هیزی را بیرون بکشند که می تواند مدت ها ذهن بیننده را با خود درگیر کند. طراحی درست لباس، گریم کار آمد و دیالوگ های پر ضرب این نقش کاری کرده است که تماشاگران حرفه ای تر سینما از این پس فرانسیس مک‌دورمند را با میلدرد هیز به یاد بیاورد نه مارج گاندرسون، پلیس باردار فارگو .

“سه بیلبورد…” بیش از آن که ارزش هنری داشته باشد ارزش مدیریت فرهنگی دارد. فیلم در حقیقت واکنشی است به اعتراض های چند سال اخیر درمورد رفتارهای خشونت آمیز پلیس امریکا با مردم. اثر در لایه های زیرین خود تلاش می کند اشتباهات و رفتارهای خشونت بار پلیس امریکا را توجیه کند. در پررنگ ترین خرده پیرنگ محتوایی برای این مضمون بیننده با دیکسون روبرو می شود. دیکسونی که عنوان نماد پلیس بد در فیلم است . همیشه جایگاه بالاتر او و همکارانش در مرکز با رفتارهای خشونت بار او مخالف هستند و سعی در کنترل او دارند. اما با برکنار شدن او و تلاشش برای نجات پرونده دختر میلدرد، موضع فیلم نسبت به او تغییر می کند و او را در قامت یک پلیس مسئول نسبت به جامعه نشان می دهد. خودزنی او برای یافتن متهم در رستوران اوج وفاداری و ایثار او به شهروندان را به رخ بیننده می کشد و در انتها از او قهرمانی می سازد که بیننده راهی جز پذیرش او به عنوان یک پلیس خوب ندارد. “سه بیلبورد…” دیکسون را به عنوان نمادی از پلیس خشن امریکایی تطهیر می کند و این خشونت را لازمه فعالیت ها و بخشی از ویژگی کاری او قلمداد می کند.

اما در مقابل موضع فیلم در قبال میلدرد متفاوت است و همه مقدمات را به درستی کنار هم قرار می دهد تا به بیننده نشان دهد ، خشونت و نفرت چیزی جز تباهی و سوختن در آتش کینه درونی ندارد .او باید از حق خود به عنوان مادر چشم پوشی کند و با گذشتن از خون دخترش گذشتی بی مورد و آرامشی بی لحن را به جامعه هدیه بدهد و خود را تسلیم خواسته های جمعی کند. چه محقانه باشد و چه ناحق. این پیام مهلک، آن قدر ظریف و دقیق در فیلم گنجانده شده است که بیننده راهی جز قانع شدن در برابرش ندارد. فیلم با آن که اعتراض های کوچک و ملوسی نسبت به رفتارهای پلیس امریکا می کند و به نوعی آن را سرطانی قلمداد می کند اما هیچ وقت از ارزش و ایثارگری کارکنانش نمی کاهد. هر جا پلیس بدی در کار است یک پلیس خوب در جایگاهی بالاتر از او قرار دارد تا به اصلاح و ریشه کن کردن فساد بپردازد.

این فرمول انتقاد اجتماعی سال هاست در سینمای امریکا جاری است و روز به روز پخته تر می شود. فرمولی که توانسته در طی سال ها مدیریت افکار عمومی را به دست بگیرد و با چابکی برای وقایع روز بیننده نمایشی داشته باشد. نمایش واکنش به موقع نسبت به اتفاقات روز، بر پرده سینما آن قدر تاثیرگذار است که می تواند رهبری یک جریان اعتراضی و مسیر آن را برای همیشه تغییر دهد. اتفاقی که  با ساخت “گرگ وال استریت” و “جاسمین غمگین” جنبش نود و نه درصد را هدایت کرد ، در “مهتاب” دغدغه و اعتراض سیاهان را خاموش کرد و حالا با ساخت ” سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” قصد تطهیر پلیس امریکا را دارد. و بی انصافی است اگر بگوییم در این امر موفق عمل نکرده است. فیلمی که هم توانسته پیامش را به مخاطب برساند و هم نُه برابر بودجه ساختش بفروشد.