نقد فیلم christopher robin کریستوفر رابین

 christopher robin کریستوفر رابین
christopher robin کریستوفر رابین

عوامل فیلم

کارگردان: Marc Forster

بازيگران : Ewan McGregor, Hayley AtwellBronte Carmicheal, Mark Gatiss, Oliver Ford Davies

‌خلاصه فیلم

کریستوفر رابین داستان درگیری کریستوفر رابین است حالا میانسال شده و درگیری‌های زندگی مدرن او را در کام مشغله و رکود گرفتار کرده است. او به خلاقیت و امید محتاج است تا هم زندگی‌اش را سر و سامان دهد و هم کارش را از ورطه نابودی نجات دهد.

نقد فیلم

کریستوفر رابین فیلمی است که شاید در بین نامزد‌های اسکار امسال یکی از آخرین اولویت‌ها برای دیده شدن را داشته باشد. فیلمی که شاید مخاطب جدی‌تر سینما را برای دیدن ترغیب نکند اما به واقع این دسته از فیلم‌های خاص و فانتزی که اصولا یک ترکیب کلاژگونه از واقعیت و خیال است حداقل برای نگارنده مطلب همیشه جذاب و لذت‌بخش است. اینگونه فیلم‌ها که یک رگه از ویژگی‌های هنر پست مدرن و حاصل اختلاط را در خود دارند و با ترکیب دنیای واقعی خشک و دنیای زنده‌ی خیال قصد در حل مشکلات دنیای واقعی را دارند. فیلم‌هایی که نمونه‌های عمومیت یافته‌ی آنها را در جامعه خود با آلیس در سرزمین عجایب یا هرج و مرج فضایی با ایفای نقش مایکل جردن به یاد داریم. فیلم‌هایی که همواره رگه‌های کمدی آنها مخاطب عام را جذب میکند و انیمیشن آن نیز برای کودکان جذاب است و این ترکیبی است که یک خانواده با فاصله‌ی سنی ۳۰ سال را نیز پای یک فیلم به خوبی نگه میدارد.یک ترکیب خیال‌انگیز آشنا و حتی مسبوق به تجربه برای هر انسانی که کودکی کرده و در کودکی‌اش تجربه‌های خیالی زیبا برای خود داشته است و حالا آن را بر پرده سینما میبیند و این خیال اعجاب‌انگیز را با دنیای کودکانه در هم آمیخته و بی فاصله با آن روبرو میشود.

قصه‌ی اینگونه فیلم انیمیشن‌ها نیز با آنکه از یک فرمول همیشگی تبعیت میکند اما همواره قابل پیگیری و زیباست. درواقع مخاطب اینگونه فیلم‌ها در تعلیق داستانی پیچیده‌ای درگیر نمیشود و بیش وکم معلوم است که چه اتفاقی خواهد افتاد بلکه به نوعی درگیر یک نوع تعلیق ساختاری از امتزاج و درهم‌آمیختگی دو دنیای متفاوت میشود به نوعی که همیشه در این گونه فیلم‌ها دو دنیای متفاوت به نمایش درمی‌آید که عبارتند از دنیای واقعی و دنیای خیالی انیمیشن که قوانین کاملا متفاوتی دارند و تعامل افراد با این دو دنیا کاملا متفاوت است. همیشه وقتی شخصیت‌های انیمیشن وارد دنیای واقعی میشوند، یک عده انسان وجود دارند که با دیدن آنها و نامتعارف بودنشان، از حال میروند یا میترسند و این خود یک تعلیق داستانی مبتنی بر کاراکتر محوری ایجاد میکند و این یکی از پیچیده‌ترین کارکردهای کاملا منحصر به فرد اینگونه فیلم‌هاست. از طرف دیگر اما ورود انسانها به دنیای خیالی شخصیت‌های انیمیشنی هیچگاه این تعجب را برای افراد آن دنیا ایجاد نمیکند و تو گویی قوانین آن دنیا اینگونه است که افراد حاضر در آن از همه چیز اطلاع دارند و آنچه به عنوان جهل وجود دارد، فقط در دنیای واقعی ما انسانهاست و جالب‌تر از همه اینکه این پیش‌زمینه داستانی برای مخاطب سینما کاملا قابل درک و حتی حل‌شده است. یعنی هیچکس از اینکه در دنیای خیالی انیمیشن‌ها، هیچ شخصیتی از دیدن انسانها تعجب نمیکند، شگفت‌زده نمیشود و بدون آنکه فیلم به شما بگوید، انگار شما میدانید که قوانین آن دنیا چیست و چگونه عمل میکند. اما فرمول داستانی این دسته از فیلم‌‌ها نیز بر اساس مناسبات این دو دنیای متفاوت، شکل میگیرد به این ترتیب که همیشه یک شخصیت با روح بزرگ در دنیای واقعی دچار مشکلات عدیده و لاینحل شده است و به نوعی در آستانه‌ی یک شکست بسیار بزرگی است که لیاقت آن را ندارد و از سوی دیگر در دنیای خیالی انیمیشن نیروی شری وجود دارد که قصد نابودی کاراکترهای انیمیشنی را دارد و فقط با کمک آن انسان با روح بزرگ است که جلوی این اتفاق هولناک گرفته می‌شود و این یاری و کمک بر خلاف ظاهر داستان، موجب موفقیت خود کاراکتر در دنیای واقعی میشود. داستانی با حضور چندین وضعیت نمایشی جذاب از ۳۶ وضعیت موجود که جذابیت‌های داستانی فراوانش کاملا برای مخاطب سینما، قابل پیگیری است.

در این فیلم نیز این اتفاق به همین شکل بین کریستوفر رابین و وینی‌پو، ایور، تیگر و تمامی کاراکترهای جذاب و آشنای انیمیشن‌های وینی د پو، اتفاق می‌افتد و داستان مشکلات کاری کریستوفر رابین را نیز در پایان داستان به خوبی حل میکند.

از این نمونه از سینما در ایران نیز البته به شکل‌های خیلی ابتدایی آن به طور مثال فیلم سفر جادویی ابوالحسن داوودی با بازی اکبر عبدی را میتوانیم به یاد آوریم که به نوعی روایتی این چنینی در دو دنیای متفاوت را به وجود می‌آورد که نمونه‌های متاخر آن فیلم آهوی پیشونی سفید است که البته این فیلم‌ها با نمونه‌های خارجی خود از جمله همین فیلم کریستوفر رابینز و یا هرج و مرج فضایی، فاصله‌های فراوانی دارند اما به هر ترتیب بر اساس این فرمول ساخته شده‌اند اما شبیه‌ترین نمونه در سینمای ایران به این مدل سینما، فیلم انیمیشن بسیار زیبای مبارک است که به نوعی به شکل دقیق این فرمول را در خود با استفاده‌ از شخصیت‌های اسطوره‌ای ایرانی به کارگیری کرده و یک اثر قابل توجه ساخته است که البته باز هم باید گفت که آن اثر نیز فرسنگ‌ها با یک سینمای استاندارد جهانی فاصله دارد اما به نظر میرسد ساخت چنین فیلم‌هایی که به واقع کار بسیار دشواری است بتواند امتیاز ویژه برای سازندگانش محسوب شود و نیز فاصله مردم را نیز با سینما کمتر کند.

در پایان باید گفت که فیل کریستوفر رابینز یک اثر زیبا و لطیف در یک بستر تاریخی مهم در اروپا است که این فیلم در چند دقیقه اول آن که سکانس کاملا قابل توجهی است، به خوبی آن فضا را ترسیم میکند و با ظرافت‌های دقیق فیلمنامه‌ای، پای شخصیت‌های کارتونی را به فیلم باز میکند و همچنین در خلق بحران و تقابل دراماتیک نیز قدم‌های خوبی را در فیلمنامه با توجه به لطافت داستان وینی پو، برمیدارد. همه‌ی اینها در کنار یک کار قوی از جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری به نحوی که کاراکترهای انیمیشنی بسیار خوب و باورپذیر در دنیای واقعی حضور پیدا میکنند، توانسته این فیلم را به یک اثر خوب تبدیل کند.

محمد رسول الله (ص)-بخش اول

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc
عوامل فیلم

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم 

روایت داستان های آیینی ، که ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارند نیازمند هوشِ هنری بالایی است که هر کسی از این موهبت برخوردار نیست. داستان میلاد پیامبر اکرم و حوادث سال عام الفیل ، هم در قرآن  مجید و هم در روایات ائمه اطهار به کرات ذکر گردیده و اغلب مردم با کلیات آن آشنایی دارند. تصویرسازی برای آن چه مردم می دانند و هر کدام تصویری حماسی یا عاطفی از آن در ذهن پرداخته اند کاری است سهل و ممتنع . آسان است چون نیازی به تفهیم مضمون وجود ندارد و سخت است چون هر قدر کار با کیفیت بیشتری انجام شود ممکن است توقعات تماشاچی را برآورده نکند. به عنوان مثال فیلم رستاخیز که با زحمت فراوان عوامل آن ساخته شده است ، از کیفیت فنی بالایی برخوردار است و کار خوش ساختی محسوب می شود اما به تعبیر یکی از دوستان ” عباس ِ رستاخیز ، عباس نبود “. این جمله نشان می دهد توقعات تماشاگران از رویدادی که توقع شکوه بیشتری از آن داشته اند ، برآورده نشده است.

مهمترین مزیت فیلم محمد (ص) ، این است که توانسته بستری دراماتیک برای روایت داستانی مهیا کند که همه از کلیات آن باخبرند. مجیدی هیچ حسابی روی دانسته های قبلی مخاطب باز نمی کند و به جزئیات می پردازد .پرداختن به جزئیات یعنی اصل فیلمنامه و از نظر نگارنده مهمترین عامل موفقیت فیلم. توالی منطقی اتفاقات و سینمایی کردن مسئله حیات پیامبر که دغدغه اصلی عبدالمطلب در فیلم محسوب می شود به درستی به عنوان گره اصلی داستان تعیین شده است و هشت خرده روایت از زندگی پیامبر بار احساسی فیلم را بر دوش دارد. داستانی کردن دانسته های ذهنی مخاطب باعث شده است بیننده از تصویر ذهنی خود دور شود و فیلم را به عنوان یک فیلم بپذیرد بدون آن که توقعات عجیب و غریبی از اوقایع تاریخی در ذهن داشته باشد. به عبارت بهتر می توان گفت مجیدی در فیلم محمد(ص) داستان سازی – با کمترین دخالت تخیل- کرده است نه مستند سازی.

در بخش اول یادداشت به بررسی عملکرد تیم فنی فیلم می پردازم و در بخش دوم -که در هفته آتی روی وبلاگ قرار خواهد گرفت – به جنبه های کلان تر فیلم می پردازم.

ویتوریو استورارو فیلمبردای آثاری چون اینک آخر الزمان و آخرین امپراتور را به عهده داشته و با بزرگانی چون فرانسیس فورد کاپولا و برتولوچی همکاری داشته است. او تا کنون سه بار موفق به دریافت جایزه اسکار گردیده است .
قاب های فیلم همگی زیبا ، دلنشین و کارت پستالی هستند. این قاب ها در سکانس هایی که در دیر بحیرا و کنیسه های یهودیان فیلمبرداری شده اند بسیار به تم نقاشی های مذهبی کلیساها شباهت پیدا می کند. اما در صحنه های بیرونی ،که ارتباط بیشتری با طبیعت دارد تصویر کاملا شرقی است و بیننده را یاد آثار نقاشی های مینیاتوری می اندازد. در مصاحبه ای از ایشان خواندم که برای الهام گرفتن در قاب بندی ها از نقاشی های استاد فرشچیان  استفاده کرده اند.

 مکمل این زیبایی نورپردازی بسیار حرفه ای فیلم است که کمتر در آثار مشابه داخلی شاهد آن بوده ایم. فیلمبراری با نور های محدود ، سایه روشن های متعدد و حرکت دوربین از نقاط پر نور به نقاط تاریک جلوه هایی از این همکاری فوق العاده نور و تصویر را به نمایش گذاشته اند. نمونه ای از این نورپردازی در سکانس ورود حلیمه به خانه آمنه است.

با وجود تمام نقاط قوت تصویر باید به این نکته هم توجه داشت که دوربین بر خلاف آثار قبلی آقای مجیدی بیش از حد معمول دیده می شود. این مسئله را می توان ناشی ازحرکات بیش از حد دوربین در سکانس هایی که نیاز به سکون بیشتری داشت، دانست. در مجموع فیلمبرداری فیلم محمد (ص) را می توان از درخشان ترین تجربه های همکاری یک کارگردان ایرانی با عوامل خارجی دانست.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم ، جلوه های ویژه اثر است که از نظر نگارنده بیش از حد انتظار تماشاگران داخلی برای یک اثر وطنی است. سکانس حمله سپاه ابرهه که در آغاز فیلم قرار گرفته ، آن قدر طبیعی و حرفه ای کار شده است که همه را غافلگیر می کند. با تحرک و جذابیتی که این سکانس ایجاد می کند بیننده ترغیب به شنیدن داستان محمد (ص)می شود. به نوعی مجیدی با استفاده از این ظرفیت و ارائه ای  چشمگیر از سکانس حمله ابرهه، سطح اثر را به بیننده گوشزد و او را وارد فیلم می کند .

قدرت جلوه های ویژه در ایجاد لوکیشن های مجازی فیلمبرداری و افکت های تصویری هم بسیار به یاری فیلم آماده است. استفاده مناسب و به موقع از این تکنیک ها باعث شده که بیننده در تمام مدت فیلم – با وجود صحنه های خاص – محو تماشای اثر باشد بدون آن که به دلیل اشتباهات فنی از فیلم بیرون پرتاب شود. مشکلی که بسیاری  آثار وطنی با ساده ترین میزان استفاده از جلوه های ویژه با آن مواجه اند.

و اما موسیقی ِ متن . بدون اغراق اگر موسیقی را از محمد (ص) حذف کنیم ، کلاس فیلم به یک فیلم آسیایی تنزل پیدا خواهد کرد. موسیقی اثر توسط آی .  ار . رحمن ساخته شده است. آی. آر. رحمان برنده جوایز بسیاری از جمله سیزده جوایز فیلم فیر، چهار جایزه ملی فیلم هند، یک جایزه بفتا، یک جایزه گلدن گلوب و دو جایزه اسکار شده است .

 موسیقی فیلم کاملا نقش روایتگری دارد و  بیشتر بار عاطفی فیلم هم بر دوش آن است . موسیقی ضمن اینکه جدای از فیلم شنیده نمی شود ، تاثیر فوق العاده خود را بر تماشاچی می گذارد .موسیقی به درست ترین شکل ممکن ، به صورت تم شنیده می شود بدون آن که تبدیل به ملودی شود. استفاده همزمان از سازهای شرقی و زیر صدای گروه کر با الفاظ عربی با مضمون مدح پیامبر (ص)خوش نشسته و توانسته حس حماسه و عشق را  همزمان به بیننده القا کند.آقای مجیدی با یاری این موسیقیِ بی نظیر ، بدون نیاز به زمینه چینی های بیش از حد دراماتیک، بیننده را تحت تاثیر صحنه های حسی فیلم قرار داده است.  در یک کلام ، موسیقی فیلم محمد (ص) بوی بهشت می دهد.

فیلم در زمینه مسائل فنی کاملا استانداردهای یک اثر کلاس  جهانی را دارد. وجود عوامل حرفه ای و نام آشنا بر اعتبار جهانی اثر افزوده است که این مسئله می تواند در اکران بین المللی ، کمک شایانی به دیده شدن و فروش بالای فیلم نماید. 

Cold Eyes

5506804632618022401عوامل فیلم

کارگردان: Ui-seok Jo, Byung-seo Kim

نویسنده: Kin-Yee Au

بازیگران: Hyo-ju Han, Woo-sung Jung, Jin Kyung

محصول ۲۰۱۳ کره جنوبی

نقد فیلم

در آثار ژانر اکشن سینمای جهان همواره در کنار قهرمانان اصلی فیلم که معمولا هم از جنس آقایان هستند بازیگران  زن مکملی چه به عنوان شخصیت مثبت و چه به عنوان شخصیت منفی قرار می گیرند .  حضور یا عدم حضور این بازیگران زن ،در روند داستان نقش عمده ای را ایفا نمی کند اما کارگردان های این ژانر اصرار دارند ،بازیگر زن در فیلم وجود داشته باشد.این حضور همیشگی  اغلب به این علت است که حضور زنان در فیلم های این ژانر از خشونت ذاتی و بی رحمی معمول  فیلم می کاهد .حضور بازیگر زن در لابلای صحنه های پر تحرک به بیننده کمک می کند میان اتفاقات رگبار گونه ی فیلم دقایقی را با آرامش سپری کند و نفسی تازه کند.
اما  فیلم اکشن پلیسی Cold eyes   بر خلاف جریان غالب این ژانر قهرمان اصلی خود را یک زن انتخاب می کند .البته آثار دیگری هم وجود دارند که در آن نقش اصلی را یک زن ایفا می کند اما حرکات و واکنش هایش ، مردی است در لباس زن.همان خشونت همان خشم و همان بی رحمی در رفتار های این زنان دیده می شود.در Cold eyes بازیگر اصلی واقعا یک زن است با همان لطافت های زنانگی که بار سختی های کار پلیس مخفی بودن را در کنار مشکلات یک زن در این شغل به دوش می کشد و از دل همین تضادها درام اثر شکل می گیرد.

در ژانر اکشن هر اتفاق دلیلی برای خودش است به این معنی که برای اتفاقات پیش برنده ی داستان ، الزام فیلم نامه ای وجود ندارد و نیازی به شخصیت پردازی های دقیق برای  روایت داستان نیست.اما. Cold eyes  با شخصیت پردازی مناسب و به اندازه اش خود را از سطح یک اثر صرفا اکشن رها می کند .این شخصیت پردازی نه آن قدر زیاد است که فیلم دچار گزافه گویی شود و نه آن قدر بی قوام و سست بنیان است که بیننده پس بزند.این نقطه قوت ، باعث شده است که اثر بتواند دامنه مخاطبانش را گسترده تر نماید و تنها اکشنی برای نوجوانان و جوانان نباشد.استفاده از موقعیت های نمایشی کوچک و با نمک مثل صحنه ای که بیسیم روشن است و صداهای عجیب و غریب دوستان خوک گل به سر را متوجه موقعیت او می کند و یا استفاده از نام حیوانات در عملیات و شوخی هایی که از این رهگذر شکل می گیرد حال و هوای خوبی به اثر بخشیده است.البته شاید بتوان استفاده از این نام ها را  راهکار کارگردان برای به خاطر سپردن اسامی شخصیت ها دانست.چرا که استفاده از نام های کره ای -به دلیل آوایی بودن زیان کره ای – بیننده را گیج می کند و از فضای فیلم خارج می نماید.

اگر قرار باشد مهمترین عامل در موفقیت یک اثر اکشن –پلیسی را انتخاب کنیم ، به نظر نگارنده این عامل توجه به جزئیات است.Cold eyesنگاه وسواس گونه ای به جزییات اتفاقات و وقایع  دارد.به عنوان مثال در صحنه های تعقیب و گریز سایه که در کوچه های شهر سئول اتفاق می افتد همه ی وقایع به دقیق ترین شکل ممکن نمایش داده می شوند.کارگردان به خوبی توانسته است با کمک مشاوران پلیسی خود ، حال و هوای یک تعقیب و گریز شهری را به بیننده القا کند.چگونگی تعقیب ، شناسایی شدن از طرف سوژه ، تغییر موقعیت های سریع ، جا به جا شدنِ با منطق نیروها ، همه و همه به کمک فرم خوب فیلم Cold eyes را از سایر آثار اکشن چند سال اخیر سینمای کره متمایز می  کند.
فیلم در فرم خود هیچ چیز از یک اثر درجه یک جهانی کم ندارد.فیلم برداری عالی که منطق حرکت دوربیین را به درستی رعایت می کند. حرکات  نرم دوربین در صحنه های کم تحرک و حسی تر  و حرکات  سریع دوربین در صحنه های  تعقیب و گریز و در صحنه های اکشن به خوبی تماشاگر را در فضای فیلم قرار می دهد. از دیگر ویژگی های مثبت اثر می توان به تدوین خوب آن اشاره کرد .کارگردان به کمک تدوین ساده اما دقیق خود به راحتی توانسته ریتمی مناسبی ایجاد کند.گاهی با کات های پشت سر هم و با ضرباهنگ تمپوی موسیقی ، ریتم سریعی به اثر می بخشد و گاهی به دوربین اجازه خودنمایی بیشتری می دهد و سکانس هایی نسبتا طولانی با ریتمی ملایم را خلق می کند.البته این کندی به هیچ وجه ملال آور نیست و بیننده را خسته نمی کند.

Cold eyes  اثر کم اشتباهی است ولی بی عیب نیست. از ایراد هایی که می توان به اثر گرفت یکی در پایان بندی است که دستگیری سایه قدری ساده لوحانه واتفاقی به نظر می رسد که با جزیی گویی های قبل فیلم هم خوانی ندارد.توقع می رفت کارگردان برای دیدار دوباره خوک با سایه صحنه ی پرشکوه تری را درنظر گرفته باشد یا حد اقل مانند داستانی که شاهین برای خوک گل به سر تعریف می کنند بعد از گذشت مدت زمانی طولانی  این رویاروییِ اتفاقی رخ دهد.ایراد دیگری که می شود به فیلم گرفت عدم وجود مولفه های شرقی و بی هویتی ملی در اثر است. اگر اسامی و لوکیشن ها تغییر کند این اثر می تواند متعلق به  هر جای دیگری از دنیا هم باشد.

در مجموع Cold eyes  از اکشن –پلیسی های خوش ساخت چند سال اخیر سینما و نمونه ای بسیار خوب از یک اثر سینمای بدنه در سطح جهانی است که اغلب طرفداران زیادی دارد . سینمای کره می تواند با ساخت آثاری از همین دست بر بخش مهمی از مدیریت افکار عمومی کشورش تاثیر گذار باشد و قدرت رسانه ای خود را تقویت کند. ما نیز مانند همیشه باید امیدوار باشیم آثار سینمای بدنه ی کشورمان از شوخی های بی نمک و مهمل گویی های بی ربط رها شود و به سمت این نوع از سینمای بدنه حرکت کند.البته امیدواری نه هزینه ای دارد و نه تلاشی را می طلبد ، پس ما هم مانند سینماگرانمان دست روی دست می گذاریم و فقط ابراز امیدواری می کنیم که شرایط بهبود یابد.

Doctor Zhivago

1765431268807231839عوامل فیلم

کارگردان : دیوید لین

نویسنده: رابرت بولت بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک

بازیگران : عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین

نقد فیلم

دکتر ژیواگو در سال ۱۹۶۵ بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک ساخته شد. عمر شریف بازیگر اصلی فیلم است و بدون شک بهترین نقش آفرینی دوران بازیگری خود را تجربه کرده است.تماشاگرانی که فیلم را دیده اند حتما نگاه های تاثیرگذار  او را به یاد دارند.نگاه هایی که حسرت زندگی آرام و با امنیت با هاله ای همیشگی از اشک در آن موج می زند.شاید بتوان دیوید لین را در کنار استنلی کوبریک کمال گرا ترین کارگردان های تاریخ سینما دانست.مشهور است که نوشتن فیلم نامه هایش یک سال به درازا می کشید و برای ساخت آن  نیز یک سال تمام وقت می گذاشت و به دلیل همین ریز بینی به هیچ بازیگری اجازه نمی داد حتی یک کلمه از دیالوگ هایش را تغییر دهد. او حتی در زمان ساخت لورنس عربستان برای فیلم برداری با زوم بسیار زیاد لنز جدیدی را طراحی کرد که به لنز دیوید لین مشهور است.هم چنین گفته اند که  در جریان ساخت دکتر ژیواگو بازیگران را مجبور می کرد از لباس زیر های مربوط به زمان وقوع فیلم استفاده کنند.

دکتر ژیواگو دستان پزشکی است از طبقه ی بورژوا که در کودکی خانواده خود را از دست می دهد و  برای ادامه ی زندگی نزد ، یکی از اقوامش فرستاده می شود.پس از پایان تحصیلات با دختر همان خانواده تانیا ازدواج می کند.

ژیواگو علاوه بر پزشکی گاهی شعر می سراید.لین از این دوگانه دوستی ژیواگو استفاده می کند تا شخصیت او را برای بیننده موشکافی کند. پس از ازدواج آن ها جنگ جهانی اول و بعد از آن جنگ های داخلی روسیه بین ارتش سفید و ارتش سرخ آغاز می شود و ژیواگو برای خدمت عازم جبهه می شود.در بیمارستان جنگی با زنی به نام لارا آشنا می شود که برای یافتن همسرش به جبهه آمده و در بیمارستان به کمک بیماران مشغول است.رفته رفته بین لارا و ژیواگو رابطه ی عاشقانه ای شکل می گیرد.

ژیواگو پس از بازگشت از میدان نبرد به سراغ تانیا همسر خود می رود و  متوجه می شود در زمانی که او مشغول به خدمت برای کشورش بوده دولت کمونیست خانه ی او را  را غصب کرد و در آن ۱۱ خانواده ی روسی را جا داده است .  مردم و حکومت هر روز بخشی از وسایل خانه ی آن ها را به جرم گران بودن غصب می کنند. حق مالکیت شخصی اموال دیگر معنایی ندارد و شور انقلابی چنان مردم را مسخ کرده است که از عذاب کشیدن و فقیر شدن هم وطنانشان ذوق زده می شوند . این مردم دوست دارند طبقات بالا دستی جامعه را تحقیر کنند تنها به این علت که در گذشته وضعیت بهتری از آن ها داشته اند.

ژیواگو زیر فشار های این چنینی جلای وطن می کند و به منطقه ی اورال که روزی برای خانواده ی همسرش بوده پناه می برد.اما آن جا هم از خطر کمونیسم در امان نمانده و خانه ی آن ها به مالکیت دولت درآمده است.   ژیواگو برای بازیافتن آرامش روحی خود به سراغ شعر می رود  اما باز هم مورد خشم طرفداران کمونیست قرار می گیرد. آن هم به چه جرمی ؟ شخصی بودن اشعار.سرکردگان بولشویک معتقدند همه چیز باید  برای خلق باشد حتی شعر . به همین دلیل اشعار او اجازه ی انتشار پیدا نمی کنند.این بار جرم ژیواگو اهمیت دادن به ارزش های شخصی است.کمونیست همه چیز را برای حکومت می خواهد حتی افکار ملت را.در این حکومت مردم حتی اجازه ی آزادانه اندیشیدن را از دست داده اند.

ژیواگو پس از مهاجرت ، به صورت کاملا اتفاقی در کتابخانه ی شهر یوریانتین با لارا برخورد می کند . او روز ها به بهانه ی کتابخانه نزد لارا می رود و شب ها پیش خانواده اش باز می گردد. گویا زندگی قرار است از این به بعد روی خوش به ژیواگو نشان دهد.اما شبی پس از  بازگشت از خانه ی لارا پارتیزان های ارتش سرخ او را دستگیر و مجبور به همکاری با آن ها می کند. مکتب کمونیست بار دیگر مانند آواری بر سر ژیواگو خراب  می شود.پس از دو سال خدمت در ارتش صبرش لبریز می شود و با فرار به خانه باز می گردد.اما تانیا به علت همکاری با ژیواگو تبعید شده است . او به خانه ی لارا می رود اما در آن جا هم کسی منتظرش نیست. او که در سفر طولانی اش در بوران و سرما تا آستانه ی مرگ رفته بیهوش می شود اما لارا مانند فرشته ی نجاتی از راه می رسد و او را با زندگی آشنا می کند.زندگی  باز هم به آرامش نسبی می رسد.
در نهایت کمونیسم آخرین ضربه را هم به ژیواگو می زند.کامارفسکی که از جوانی با لارا ارتباط داشته به سراغ آن ها می آید و خبر می دهد  همسر قبلی لارا به جرم خیانت اعدام شده و ممکن است لارا به جرم همکاری دستگیر شود. می بایست لارا به منطقه ای دور افتاده تر برود اما بدون همسرش. ژیواگو و لارا که در انتظار به دنیا آمدن فرزندشان هستند مجبور به پذیرفتن پیشنهاد کامارفسکی فرصت طلب می شوند و حکم تنهایی ابدی برای ژیواگو امضا می شود.

تمام داستان در خلال سال های انقلاب بولشویکی روسیه رخ می دهد و در حقیقت این داستان رمنس بستری است برای روایت مرگ ارزش فردیت در دوران حکومت کمونیست ها .لین انزجار مردم از حکومت تزاری را به بهترین شکل  در صحنه ی قتل عام خیابانی به نمایش می گذارد و بیننده را قانع می کند که چنین جامعه ای نیاز مبرم به انقلاب داشته.اما به نظر می رسد ادامه ی داستان از دید یک مرد بریتانیایی روایت می شود. مردی که دلبستگی زیادی به انقلاب ندارد و زندگی شخصیش برای او از اهمیت بیشتری برخوردار است. رفتارهای طبقه ی پرولتاریا بیشتر از روی عقده های شخصی نمایش داده شده و انقلاب این فرصت را به آن ها می دهد تا بتوانند عقده های خود را بر سر دیگران خالی کنند حتی اگر این فرد نخبه ای مانند ژیواگو باشد که برای خود آن ها مفید است.در انتهای فیلم می بینیم کامارفسکی که در گذشته از نزدیکان حکومت تزاری بوده با وجود وقوع انقلاب همچنان از بزرگان کشوری است و نزدیکی زیادی به حکومت کمونیستی دارد.لین با این حرف تیر خلاص خود را به طرفداران کمونیست می زند و به آن ها گوشزد می کند با تمام این سختی ها و خون ریزی ها و مشکلاتی که در جریان انقلاب رخ داد اما هیچ تغییری در ماهیت صورت نگرفت و همان حکومت تزاری و دیکتاتوری به شکل جدیدی خود را بروز داد.

مکتب کمونیست در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی در اوج قدرت خود قرار داشت و کشور های زیادی در سرتاسر دنیا به این شیوه ی حکومت گرایش پیدا  می کردند.لین با ساخت فیلم دکتر ژیواگو که به نظر می رسد بی ربط به سیاست های آن روز بریتانیا نبوده است خطرات چنین حکومتی را به مردم دنیا گوش زد می کند تا حد اقل موج حمایت از آن ها در امریکا و انگلیس قدری فروکش کند.لین به خوبی توانسته با دراماتیزه کردن محتوای اثر در لایه های داستان به هدفش برسد و در کنار ساخت شاهکاری ماندگار مضممون مورد نظرش را به بیننده القا کند. 

این نقد در سایت کافه نقد منتشر شده است.

نقد فیلم کتاب سبز Green Book

پوستر Green Book

عوامل فیلم

کارگردان: پیتر فارلی

نویسنده: پیتر فارلی و  برایان کوری

بازیگران: ویگو مورتنسن، ماهرشالا علی، لیندا کاردلیانی و اقبال طبا

نقد فیلم

قبل از کتاب سبز نام پیتر فارلی با کمدی های متوسط گره خورده بود. کمدی هایی که موفق ترینشان با همکاری جیم کری سر و شکل می گرفت. شناخته شده ترین نمونه این همکاری هم سریِ ” احمق و احمق تر” بود که اغلب خوانندگان با آن آشنایی دارند. هرچند آخرین ساخته فارلی از فضای کمدی رمنس های او دور نیست اما در فرم زمین تا آسمان با آن ها تفاوت دارد. اثری خوش ساخت و قصه گو که در این روزهای هالیوودی نمی توان نمونه های زیادی از آن یافت. از نظر نگارنده در سال های اخیر “سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری” و “منچستر کنار دریا” تنها نمونه های مشابه “کتاب سبز” در درام پردازی و خلق شخصیت های درگیر کننده بوده اند.

“کتاب سبز” در فرم چیزی کم ندارد. همه چیز یک سطح از متوسط استاندارد سینمای جهان بالاتر است. بازی ها صمیمی ، فیلمنامه پرکشش و سرشار از شوخی های دلچسب، تصویر و صدا کاملا در اختیار حس صحنه و از همه مهمترین تدوین که اجازه تکان خوردن از صندلی را به بیننده نمی دهد. زمان دو ماهه رویدادهای فیلم به بهترین شکل زمانبندی و مدیریت شده است و به حق هیچ نشان زائدی در ذهن به جا نمی گذارد. این مدیریت زمان گاهی برای بازه های کمتر از چند دقیقه هم اتفاق می افتد و اغلب به خلق موقعیتی کمیک منجر می شود. مانند صحنه سیلی زدن تونی به مسئول سالن موسیقی و بلافاصله کات به دکتر شیرلی که در حال نواختن پیانویی با برند مورد نظراست. و یا صحنه بیرون پرت کردن ته مانده مرغ که دکتر شرلی با اغماض با آن برخورد می کند اما این بازی تا به بیرون پرت کردن نوشابه می رسد با یک کات به دنده عقب آمدن ماشین، خط قرمز دکتر شرلی را پررنگ می کند.

 فیلمنامه و تدوین با محاسباتی کاملا مهندسی شده بار فیلم را به دوش می کشند. در سراسر فیلم هر پلان یا قصه را یک قدم به پیش می برد و یا یک زاویه ای مهجور از تاریکی های شخصیت ها را روشن می کند. نتیجه نقاط قوت ذکر شده ضرباهنگی است که بیننده را مشتاقانه پای فیلم نگه می دارد و با جدا کردن او از رویدادهای زندگی، به او حیات سینمایی می بخشد.به طور کلی آخرین ساخته فارلی هرچند دستاوردی برای تاریخ سینما محسوب نمی شود اما یکی از نمونه های نادر قصه گویی موفق و پر کشش در سال های اخیر هالیوود است.

تاریخ سینما پر است از فیلم هایی که پیرنگ اصلی خود را تقابل یا همراهی سیاهان و سفیدپوستان در نظر گرفته اند. آثاری که گاهی در بستر اکشن مانند سری “اسلحه های مرگبار” ، گاهی در بستر ملودرامی چون “دست نیافتنی ها” و گاهی در بستر وسترنی چون “جانگوی آزاد شده” روایت شده اند. اما کتاب سبز به دلیل نوع نگاه به شخصیت های اصلیش تافته ای جدا بافته است. چرا که در آن شخصیت ها از کلیشه های موجود آن قدر فاصله گرفته اند که جای ارباب و رعیت هم در آن تغییر یافته است. اگر ما به سیاهان کارگری که بددهن ، چرک ، پرخور و به طور کلی بی توجه به آداب معاشرت  در مقابل سفیدپوستان متمدن، با وقار و خوش برخورد عادت کرده ایم، کتاب سبز این شابلون ذهنی را در همان بیست دقیقه ابتدایی با معرفی شخصیت های تونی و دکتر شیرلی تغییر می دهد. آن هم با جزئیات آن قدر دقیق که بیننده پس از آن  می تواند رویکرد هر یک را در قبال رویدادهای قصه تشخیص دهد – هرچند کارگردان بارها و بارها بیننده را با تغییر رفتارها غافلگیر می کند-.

این تغییر در کلیشه به همین نقطه ختم نمی شود و بر خلاف سایر آثار مشابه، شخصیت ها تلاشی برای تاثیر بر یکدیگر و ایجاد تغییر در رفتارهای هم نمی کنند .اجرای تور موسیقی برای آن ها در اولویت است. تونی برای پولی که به آن نیاز دارد و دکتر شیرلی برای تحمیل سیاهان به جامعه دگر ستیز سفید پوستان جنوب. آن چه در کتاب سبز بر آن تاکید می شود تلاش شخصیت ها برای پذیرش تفاوت هایی است که دوماه زندگیشان را رقم می زند نه چیز دیگر. با این وجود همین نشست و برخاست هایی که با تنش های فراوانی میان این دو شخصیت همراه است لطافت، رفتارهای جنتلمن مآبانه و هدفمداری دکتر شیرلی را به زندگی تونی گسیل می دهد و از سوی دیگر جنگندگی، عملگرایی و درهم شکستن چارچوب های دست و پا گیر را از رفتارهای تونی به زندگی پربرج دکتر شیرلی وارد می کند.

در ابتدا هر دو شخصیت با گاردی بسته به دنیای هم وارد می شوند. چرا که هر کدام خلا موجود در پیکره روحی خود را به عنوان یک وصله ناجور در نفر مقابل می بیند. این تقابل و به هم ریختگی در وضع معمول،همانی است که درام فیلم را شکل می دهد. رفته رفته رویدادهای قصه این دیواره قطور را نازک و نازک تر می کند تا جایی که در شب آخر جای تونی و شیرلی عوض می شود. آن هم برای شیرلی ای که به هیچ عنوان حاضر نبود تونی پای خود را یک قدم از گلیم راننده بودنش درازتر کند. اما این اتفاق می افتد و بیننده هم آن را باور می کند. زیرا تغییر دکتر شیرلی را با اتفاقات زندان و آخرین شب اجرایش باور کرده است.

 در پایان داستان تونی و شیرلی از وضع موجود رفتاری خود به وضع مطلوب رسیده اند. تونی که لیوان کارگران سیاه پوست را  به سطل زباله می انداخت حالا شیرلی را به عنوان یکی از اعضای خانواده خود می پذیرد. و از سوی دیگر شیرلی که با ثروت و هنرش برای خود حصارهای اجتماعی کشیده است و برای پذیرفته شدنش در جامعه سفیدپوستان حاضر به هرکاری ست در سکانس رانندگی به سمت نیویورک حاضر به شکستن شان اجتماعی خود برای شادی خانواده تونی می شود و در اجرای آخر با ذلت همیشه پذیرفته شده اش مقابله می کند. از آن جا که تونی شخصیت اصلی داستان است، شیرلی برای ترک آخرین مراسم اجرا تصمیم را با این جمله که” اگه تو بگی اجرا کنم حاضرم این کار رو انجام بدم” به تونی واگذار می کند و پاسخ منفی او با یک کات به ورودی رستوران رنگین پوستان به نمایش در می آید. در حقیقت تصمیم اصلی در داستان را تونی اتخاذ می کند و در تعریف کلاسیک به قهرمان اصلی تبدیل می شود.

پیرامون تم اصلی ضد نژاد پرستی که امسال در اغلب فیلم های قابل توجه برنده اسکار شاهدش بودیم باید گفت آنچه مشخص است رفتارها و شعارهای ترامپ اصلا به مذاق هالیوودی ها خوش نیامده و و اهالی آن از هر فرصتی برای تقابل با رئیس جمهور مو زرد خود بهره می برند. “روما” ، “بلک کلنزمن” و “کتاب سبز” همگی موضع گیری های رسمی هالیوود است در برابر سیاست های نژادپرستانه کاخ سفید . سازندگان این آثار می خواهند با یادآوری ناملایمات و ظلمی که به رنگین پوستان رفته مردم را برای انتخابات سال آینده امریکا آماده کند. هالیوود در تلاش است خاطرات تلخ جنگ های نژادی و کشته شدن بیگناهان را برای مردم تداعی کند تا آن ها با ترس باقیمانده در حافظه تاریخی شان پای صندوق های رای حاضر شوند و مسیر دیگری برای تاریخ امریکا رقم بزنند.

از نظر نگارنده با هر نیتی این واکنش به رویدادهای روز و سعی در حفظ وحدت ملی در برابر سیاست های غلط حاکمیتی قابل ارزش و احترام است. 

از عمق جان چنین سینمای کنشگر، تاثیرگذار و مطالبه گری برای میهنم آرزوست.

 

 

نقد فیلم black panther

پوستر فیلم پلنگ سیاه

عوامل فیلم

کارگردان : Ryan Coogler

نویسندگان : Ryan Coogler, Joe Robert Cole

بازيگران : Chadwick Boseman, Michael B. Jordan, Lupita Nyong’o, Danai Gurira, Martin FreemanDaniel KaluuyaLetitia WrightWinston Duke

خلاصه فیلم

Black Panther داستان درگیری پلنگ سیاه، حافظ و مدافع کشور واکاندا، سوپر هیروی داستان با بدمن دورگه امریکایی واکاندایی غصب‌کننده‌ی حکومت اوست.

نقد فیلم

Black Panther داستان دیگری از داستان‌های سوپر هیرویی مارول اینبار نیز بر اساس یک ابر قهرمان سیاه‌پوست است. یکی از نمونه‌های خوب این گونه از فیلم‌ها با چنین سوژه‌ی قهرمانی را در Blade دیده‌ایم با این تفاوت که روند تغییر ژنتیکی ابرقهرمان در بلید به گونه‌ای تطابق بیشتری با کانتکست داستان داشت.

پلنگ سیاه با یک نریشن داستانی از پدر کیل‌مانگر شروع میشود. یعنی جایی که پسر از پدر درباره‌ی ریشه‌ی واکاندا میپرسد و پدر راز واکاندا را برای پسر خود فاش میکند. البته که راز واکاندا چیزی جز تئوری فرگشت با تقریر هومو ساپینس‌اش نیست. برخورد یک شهاب سنگ به جهان و اعطای ریشه گیاه دل‌نما از سوی توتم ایزد پلنگ به یک سوپرهیروی پادشاه وار در واکاندا و ایجاد نسل هومو ساپینس، بهانه‌ای برای شروع یک ابرقهرمان است. البته که این نگاه که در کتاب پرطرفدار نوح هراری یعنی انسان خرمند به عنوان یک مدافع هومو ساپینس افریقایی نیز اخیرا هم مطرح میشود در مقابل ایجاد نسل خردمند از نئاندرتال‌ها در مناطق جغرافیایی دیگراست. به هر روی واکاندا به عنوان یک منطقه و بستر برای ایجاد انسان خردمند پلنگ سیاه و طبیعتا مردم آن تخیل میشود که هوموساپینس اولیه را به رخ میکشد. البته که از مارول ساخت چنین فیلمی حتما با عنصر سیاست‌های امریکایی متعارض نیست. چرا که به طور واضح در پایان این مامور راس (با بازی Martin Freeman) است حتی واکاندای پیشرفته‌ی تکنولوژیک را از خطر نابودی و به نوعی فاش شدن نجات میدهد. اما به هر روی فیلم به نظر با فکر کلی و تیپیکال هالیوودی و بهتر بگوییم با قرائت مرسوم هالیوودی در تبیین جهان در اکثر آثارش مطابق نیست. البته که دو عنصر فرهنگ کول امریکایی و سرباز نجات‌بخش نظامی امریکایی را همراه خود داردو از این حیث هیچگونه تفاوتی وجود ندارد. اساسا سالهاست که دیگر فیلم‌های سوپرهیرویی داستان جدیدی ندارند و فقط روایت‌های مختلف از آن را به بیننده ارائه میدهند. کافیست شما یک ابرقهرمان (ترجیحا با یک لباس مخصوص) بسازید و در سوی دیگر یک بدمن قوی لجوج انتقام گیر قرار دهید تا مایه داستانی شکل بگیرد و دیگر با ورود حجم عظیمی از اطلاعات آنرا مدیریت کند. پلنگ سیاه از حیث داستانی واقعا نحیف و فاقد ظرافت‌های خاص فیلم‌های امریکایی است. یک بدمن نصفه و نیمه بی‌منطق دارد و یک حاکم همانند پادشان عادل پیشدادی ایرانی که خیر مطلق هستند و آخر داستان پذیرنده‌ی خوبی و خوشی و در این فیلم خیلی ایرانی وار میشد حتی یک عروسی نیز در آخر فیلم به  راه انداخت. داستان اولیه آن یعنی انتقام کیل‌مانگر (با بازی Michael B. Jordan) از تشالا (با بازی Chadwick Bosemanبه واسطه‌ی مرگ پدرش و سختی‌هایی که او متحمل شده مسیر درستی است ولی داستان غیرقابل باوری مثل پیوستن وی به نیروهای امنیتی امریکا و نوع تربیت وی برای ، مثلا از بین بردن واکاندا دیگر واقعا در داستان فیلم نمیگنجد. نقص در شخصیت‌پردازی بدمن فیلم به همراه یک بازی نه چندان خوب، تنها و تنها یک تیپ از بدمن نه چندان دلچسب به بیننده ارائه میدهد. بدمنی که چیزی جز دعوا و قتل و غارت‌های مختلف از وی دیده نمیشود و پسرعموی تشالا است و علی‌القاعده منطقی‌تر است که به دنبال یک انتقام باشد اما او تمام آیین واکاندایی را بلد است و به قصد سلطنت ظاهر میشود درصورتیکه هیچگاه مشخص نیست که انگیزه‌ی وی برای کارهایش چیست. نشانه‌های گرایش به امریکا در وی هم در دیالوگ پایانیش با تشالا و هم در صحبت‌های مامور راس مشخص شد اما همانطور که بیان شد آیا انتقام منطقی‌تر نیست؟!

این ضعف در شخصیت‌پردازی‌ها دقیقا دلیل افت کیفیت فیلم در داستان و روایت است. یک بدمن خوب بدون شک یک فیلم خوب میسازد و یک بدمن بد با همه‌ی ابتکارات فرمیش نیز نمیتواند فیلم را به نقطه قابل قبولی برساند.

این ماجرا بیش و کم درباره تمام شخصیت‌های فیلم به جز تشالا صادق است و به نوعی آنقدر همه چیز در این فیلم تکراری است کهموجب تنزل جایگاه ابرقهرمان در ذهن بیننده میشود.

داستان این فیلم نیز از اساس در روابط علی معلولیش، ناکارامد و کاریکاتوری عمل میکند. زندگی مخفی واکاندایی‌ها و یا وجود مامور راس در واکاندا و یا مواضع رییس ارتش واکاندا یا دلیل عدم آمادگی دختری که تسالا دوستش دارد و همچنین ظهور کیل مانگر کاملا اتفاقی و بر اثر اتفاقات سست است که رقم میخورد و این تاثیرگذار در روند داستانی است.

اما چیزی که بلک پنتر را از تباه شدن در ورطه بد بودن نجات میدهد طراحی صحنه‌های مختلف شهری و اصولا جلوه‌های ویژه آن و به خصوص صدای ان است به نحوی هیچگاه گوش بیننده را اذیت نمیکند و یکی از روانترین نمونه‌ها در این زمینه فیلم‌هاست.

در پایان باید گفت به نظر میرسد پلنگ سیاه نیز به مانند اکثر سوپرهیرویی‌های دیگر بتواند بازگشت هزینه‌ی بالایی را داشته باشد و حضور وی در نامزدهای اسکار نیز میتواند به محبوبیت آن کمک شایانی انجام دهد. بلک پنتر یک فیلم اکشن متوسط جذاب است که ممکن است از دیدن آن شگفت‌زده نشوید اما میتوانید تا آخر با آن همراهی کنید و از یک فیلم اکشن لذت ببرید.

برگزیدگان اسکار ۲۰۱۹

بر خلاف تمام پیش‌بینی‌ها اسکار بهترین فیلم به «رُما»‌ نرسید و در حیرت همگان به فیلم «کتاب سبز»‌ اهدا شد.

به گزارش فیلموویز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، بامداد دوشنبه ششم اسفند به وقت ایران زمان برگزاری نود و یکمین دوره مراسم سینمایی اسکار است. نقطه اوج بازه‌ای که فصل جوایز سینمایی می‌نامند و چشم همه اهالی و علاقه‌مندان سینما در گوشه گوشه جهان به آن دوخته شده است.

ستاره این دوره از مراسم اسکار بدون شک آلفونسو کوارون بود که سه اسکار در رشته‌های بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان دریافت کرد. کارشناسان در رشته بهترین فیلم هم شانس زیادی برای او و فیلم «رُما» قائل بودند اما در نهایت این جایزه به فیلم «کتاب سبز» به کارگردانی پیتر فارلی و بازی ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی اهدا شد. 

مراسم امسال با اجرای آهنگی از گروه «کوئین» توسط آدام لمبرت و برایان می، و سپس اهدای جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل به رجینا کینگ آغاز شد. 

آدام لمبرت و برایان می در حال اجرای آهنگی از گروه «کویین»

اسکار نود و یکم و جنجال‌هایش

اسکار نود و یکم به رسم تمامی اسکارهای سال‌های اخیر با جنجال‌های زیاد رو به رو شد که شاید نخستین آن‌ها تصمیم آکادمی برای اهدای اسکار به فیلم مردم‌پسند بود که چندان مورد اقبال قرار نگرفت و در نطفه خفه شد. پس از آن اما پرسر و صداترین ماجرایی که گریبان اسکار را گرفت انتخاب مجری بود. 

در آغاز امر کوین هارت به عنوان مجری اسکار انتخاب شد که گزینه بسیار مناسبی به نظر می‌رسید. این گزینه مناسب البته خیلی زود به دلیل چند توییت قدیمی علیه همجنس‌گراها مجبور به استعفا شد. تا نود و یکمین دوره اسکار بدون مجری برگزار شود. 

این‌ها پایان جنجال‌های اسکار نبود و اندکی پیش از مراسم تصمیم آکادمی برای اهدای ۴ اسکار حین پخش تبلیغات تلویزیونی غوغا به پا کرد. این تصمیم که در آغاز آکادمی بر اجرای آن اصرار داشت با اعتراض بزرگان سینما از مارتین اسکورسیزی تا آلفونسو کوارون روبه‌رو شد. در نهایت آکادمی هم مجبور شد از تصمیم خود صرف‌نظر کند

اسکار مجری ندارد اما شوخی‌های سیاسی دارد

اگر چه نود و یکمین دوره مراسم اسکار بدون مجری برگزار می‌شود اما خالی از شوخی با موضوعات روز دنیا نیست. در آغاز مراسم سه بازیگر زن سرشناس برای اهدای جایزه روی صحنه حاضر شدند و نخستین اشاره سیاسی مراسم توسط یکی از آن‌ها یعنی مایا رودولف صورت گرفت. او مراسم را با این جملات آغاز کرد: «یک یادآوری سریع برای آن‌ها که سردرگم شده‌اند،‌ لازم است بدانید امشب خبری از مجری مراسم نیست. قرار نیست جایزه اسکار بهترین فیلم عامه‌پسند اهدا شود و البته مکزیک هنوز پول ساخت دیوار را پرداخت نکرده است.»

کوارون تاریخ‌ساز شد

آلفونسو کوارون مکزیکی جایزه بهترین فیلمبرداری را برای فیلم «رُما» از آن خود کرد تا تبدیل به نخستین سینماگری شود که در تاریخ سینما برای فیلمبرداری اثری به کارگردانی خودش اسکار می‌گیرد

اسکار بهترین فیلمبرداری در دستان آلفونسو کوارون

نخستین اسکار تاریخ سینمای مکزیک

دومین جایزه آلفونسو کوارون در اسکار نودویکم تبدیل به نخستین اسکار تاریخ سینمای مکزیک شد. این فیلم که به زبان اسپانیایی ساخته شده است نماینده مکزیک در اسکار بود. تا پیش از این سینمای مکزیک علیرغم پرورش دادن کارگردانان مشهوری چون ایناریتو، دل‌تورو و البته کوارون هیچ‌گاه اسکار بهترین فیلم‌ غیرانگلیسی‌زبان را به دست نیاورده بود. 

یالیتزا آپاریسیو در «رُما»

در این دوره از جوایز سینمایی اسکار فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» به کارگردانی وحید جلیلوند از این به آکادمی علوم و هنرهای سینما معرفی شد اما شانسی برای حضور در جمع نامزدهای فهرست کوتاه بهترین فیلم‌ غیرانگلیسی‌زبان پیدا نکرد

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک

جان آتمن تدوینگر فیلم «راپسودی بوهمی» و برنده اسکار تدوین هنگام دریافت جایزه‌اش یکی از آموزه‌های مشهور زرتشتی «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» را از قول پدر فردی مرکوری تکرار کرد. فردی مرکوری با نام فرخ بلسارا در خانواده‌ای از پارسیان هندوستان در زنگبار به دنیا آمده بود. 

اسپایک لی و تبلیغ برای انتخابات ۲۰۲۰

اسپایک لی برنده اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی شد. او در سخنرانی پس از دریافت جایزه از فرصت استفاده کرد تا مردم را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۲۰ تشویق کند. او با کنایه به ترامپ و دولت کنونی آمریکا گفت: «میان عشق و نفرت دست به انتخابی اخلاقی بزنید. بیایید کار درست را انجام دهیم.»

لیدی گاگا اسکار گرفت

همانطور که پیش‌بینی می‌شد لیدی گاگا برای ترانه «کم عمق» در فیلم «ستاره‌ای متولد می‌شود» برنده اسکار بهترین ترانه شد. لیدی گاگا برای دریافت جایزه بهترین بازیگر زن هم نامزد دریافت جایزه بود

بهترین بازیگر زن و مرد اسکار

در رشته بهترین بازیگر مرد همانطور که پیش‌بینی می‌شد رامی مالک برای ایفای نقش فردی مرکوری در «راپسودی بوهمی‌» برنده جایزه شد. او هنگام دریافت جایزه به مهاجر بودن خانواده‌اش اشاره کرد. در بخش بهترین بازیگر زن اما برخلاف پیش‌بینی‌ها که گلن کلوز را شانس اصلی دریافت اسکار می‌دانستند، جایزه برای بازی در فیلم «سوگلی» به اولیویا کلمن اهدا شد. 

رامی مالک برنده اسکار بهترین بازیگر مرد

اسکار بهترین فیلم و سورپرایز بزرگ

در حالی که «رُما» به نظر بسیاری شانس اصلی دریافت اسکار بهترین فیلم بود و در یک غافلگیری بزرگ این جایزه به فیلم «کتاب سبز» به کارگردانی پیتر فارلی اهدا شد. «کتاب سبز» علاوه بر جایزه برتر مراسم اسکار، در بخش بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین بازیگر مرد نقش مکمل هم برنده جایزه شده بود. 

«سوگلی» بازنده بزرگ

در حالی که فیلم «سوگلی» در کنار «رُما» با ۱۰ مورد نامزد شدن برای جایزه اسکار از بخت‌های اصلی بود در پایان مراسم به یک جایزه بهترین بازیگر زن بسنده کرد و به این ترتیب بازنده بزرگ اسکار لقب گرفت. 

ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی در صحنه‌ای از فیلم «کتاب سبز»

 

اسامی برندگان اسکار ۲۰۱۹
🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن :
👤Regina King
🎥 If Beale Street Could Talk

🏆 اسکار بهترین مستند:
🎥 Free Solo

🏆 اسکار بهترین چهره پردازی :
🎥 Vice

🏆 اسکار بهترین طراحی لباس :
👤Ruth E. Carter
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین طراحی صحنه:
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین فیلمبرداری :
👤 Alfonso Cuarón
🎥 Roma

🏆 اسکار بهترین تدوین صدا:
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بهترین میکس صدا:
🎥 Bohemian Rhapsod

🏆 اسکار بهترین فیلم خارجی زبان :
🎥 Roma (Mexico)

🏆 اسکار بهترین تدوین :
👤 John Ottman
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد :
👤Mahershala Ali
🎥 Green Book

🏆 اسکار بهترین انیمیشن بلند :
🎥 Spider-Man: Into the Spider-Verse
👤 Bob Persichetti, Peter Ramsey, Rodney Rothman

🏆 اسکار بهترین انیمیشن کوتاه :
👤 Domee Shi , Becky Neiman-Cobb
🎥 Bao

🏆 اسکار بهترین مستند کوتاه :
👤Rayka Zehtabchi
🎥 Period. End of Sentence

🏆 اسکار بهترین جلوه های ویژه :
🎥 First Man

🏆 اسکار بهترین فیلم کوتاه :
👤Guy Nattiv
🎥 Skin

🏆 اسکار بهترین فیلمنامه اوریجینال :
👤 Nick Vallelonga, Brian Currie, Peter Farrelly
🎥 Green Book

🏆 اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی :
👤 Charlie Wachtel, David Rabinowitz, Kevin Willmott, Spike Lee
🎥 ⁧ BlacKkKlansman

🏆 اسکار بهترین موسیقی متن :
👤 Ludwig Goransson
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین ترانه اصلی :
👤 Lady Gaga, Mark Ronson, Anthony Rossomando, Andrew Wyatt and Benjamin Rice
🎥 A Star Is Born (“Shallow”)

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد :
👤 Rami Malek
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن :
👤 Olivia Colman
🎥 The Favourite

🏆 اسکار بهترین کارگردانی :
👤 Alfonso Cuarón
🎥 Roma

🏆 و در نهایت اسکار بهترین فیلم می‌رسد به :
🎥 Green Book

نقد فيلم favourite

پوستر favourite
پوستر favourite

عوامل فیلم

کارگردان : Yorgos Lanthimos

نویسندگان : Deborah Davis, Tony McNamara

بازيگران : Olivia Colman, Emma Stone, Rachel Weisz, Nicholas Hoult, Mark Gatiss, James Smith

خلاصه فیلم

Favourite یا سوگلی داستان عشق و نفرت و ستیز بین سه زن برای تسخیر جایگاه‌های یکدیگر در دل و جان و دنیای هم است. داستان ملکه آن استوارت (با بازی Olivia Colman) و دو معشوقه‌اش یعنی سارا (با بازی Rachel Weisz) و ابیگل (با بازی Emma Stone) است.

نقد فیلم

Favourite یا سوگلی فیلمی با ساختار کارگردانی دیگر فیلم موفق Yorgos Lanthimos یعنی Lobster است.فیلمی با تمام المان‌های بازنگری شده‌ی کلاسیک از فیلمنامه و نظم دوربین با اشکال مختلفش گرفته تا موسیقی نامتعارف و بازی‌های خاص و خارق‌العاده‌اش که همه و همه فیلمی به سبک کلاسیک‌های انگلیس را به یاد بیننده می‌آورد که معلوم است آن نیست.

فیلم داستان یکی از سلسله‌های پادشاهی انگلیس یعنی استوارت‌ها و به طور خاص آخرین سلسله از آنها یعنی آن استوارترا روایت میکند. پیرامون آن استوارت از روی کار آمدنش و ماندنش تا از بین رفتن و شخصیتش، سخن‌های فراوانی است که این فیلم ترجیح داده است به حدود یک سال آخر زندگی او و درواقع مقطع قرارداد صلح اوترخت بپردازد. اگرچه شخصیت‌های مرد سیاسی در این فیلم از جمله هارلی رهبر حزب اپوزیسیون (با بازی Nicholas Houltگودولفین نخست وزیر (با بازی James Smith) و لرد مالبرو همسر سارا مالبرو (با بازی Mark Gatiss) همگی بسیار کاریکاتورگونه و در اوج بلاهت نشان داده میشوند که دقیقا برعکس شخصیت‌های زن داستان است و این یکی از نشانه‌های یک اثر کاملا فمنیستی است.

فیلم به طور کاملا واضح از ساختار ۹ پرده‌ای در فیلمنامه استفاده میکند و شاید بتوان آنرا یکی از نمونه‌های تیپیکال در رعایت قواعد این ساختار روایت دانست که هر پرده را نیز به یک دیالوگ مهم در آن پرده اختصاص داده است. پرده صفر با صدای ساحل و مرغ دریایی در یک فضای رویایی و پرطمطراق تصویری در کاخ سلطنی و لباس پر زرق و برق ملکه با یک فضاسازی متناسب انجام میشود و در چند ثانیه اول شخصیت‌های اصلی به بیننده معرفی میشود. اگر بیننده‌ای هستید که اپنینگ سکانس یک فیلم اهمیت ویژه‌ای برایتان دارد، بدون شک این فیلم در این زمینه توجه شما را جلب خواهد کرد. بی درنگ در پرده اول نیز شخصیت محوری دیگر یعنی ابیگل (Emma Stone) با یک سکانس معرفی خیلی خاص که تماما برآمده از فرهنگ جامعه است، به صحنه میاید. مردمی که بی‌تفاوت هستند، مردان بوالهوس احمقی که جز مطامع جنسی و قدرت، وجوهی دیگری ندارند و مردمی که به نشانه اعتراض گل و لای شهر را با مدفوعشان ترکیب میکنند تا همگی در آن غرق باشند و از آن ضرر ببینند. باری فیلم داستان کاملا سرراستی دارد و یک مثلث عشقی کاملا زنانه با ۳ ظلع بسیار قدرتمند در هر حیث قابل توجه را داراست. یک ملکه همجنسگرا یا دست‌کم به هر روی متمایل به جنس موافق _حتی فقط در زمینه احتیاجات جنسی_ معشوق دو زن دیگر به عنوان رقیبان عشقی میشود که هرکدام از این رابطه به دنبال منافع مختلف از جایگاه اجتماعی تا استفاده‌های سیاسی هستند. دو شخصیت خاکستری که هرکدام برای منافع خود دست به کارهای خطایی میزنند و البته که بیش و کم به نظام اخلاقی و زندگانی خاصی معتقد هستند. بدون شک تمام فیلم پیرامون این سه شخصیت و داستان‌های پیرامون آنها میگذرد و شخصیت‌پردازی این ۳ کاراکتر به همراه بازی‌های ۳ بازیگر و تعلیق داستانی پیرامون رقابت این ۳ کاراکتر میتواند یک فیلم کامل بسازد.

شخصیت پردازی هر ۳ کاراکتر در داستان عشقی بینشان کاملا بدون نقص و دقیق است و دقیقا همان چیزی است که بیننده از یک مثلث عشقی توقع دارد. سارا (Rachel Weisz) و آن (Olivia Colman) دو عاشق هستند که گرایشات آنها به همراه ویژگی‌های زیستی‌شان، آنها را به یکدیگر متمایل کرده است. نامه‌های عاشقانه رد و بدل شده بینشان، یا ترجیح دادن ملکه به آن سیاستمدار دولتی توسط سارا وقتی شوهرش به جنگ رفته است و یا صحبت‌های آخر سارا با آن، پشت در بسته و وسواس یکی برای نامه دادن و انتظار دیگری برای دریافت نامه، همه و همه نشانه‌های عشقی است که بین آنها وجود دارد اما تعارض منافع مانع ادامه آن میشود. از طرفی ابیگل (Emma Stone) نیز در این رابطه وارد میشود و قصدی جز بازپس‌گیری القاب اشرافی و اصالت خانوادگی‌اش که حالا دیگر آن را دارا نیست، باعث میشود به ملکه نزدیک شود و وقتی میبیند میتواند از راه ابزار عشق و یا حتی برطرف کردن نیازهای جنسی ملکه به اهدافش برسد، از آن دریغ نمیکند. ملکه نیز به رسم عشق، از بی‌توجهی یار گله‌مند است و برای توجه او، دست به دامن رقیب عشقی میشود تا توجهش را جلب کند و در این بین جایگاه وی و احتیاج همه‌ی افراد به او، تضمین کننده این تلاش‌هاست. به هر روی در این روی ماجرا، داستان به خوبی و روان روایت میشود. اما در بعد دیگر کاراکترها و در جایی که انگیزه‌ی این ۳ کاراکتر برای غیر از این بعد عاطفی به کار می‌آید یعنی عرصه سیاست و جایگاه اجتماعی، ما با یک ملکه‌ی مریض از لحاظ جسمی و روانی و حتی جنسی روبرو هستیم که ۱۷ بار در تلاش برای رسیدن به فرزند ناکام بوده و حالا به جای آنها ۱۷ خرگوش دارد و در مواجهه با اتفاقات زیبا که شاید او را به یاد خاطرات خوبش و یا حسرت‌هایش می‌اندازد، واکنش تندی نشان میدهد و شخصیت متزلزلش را متزلزل‌تر میکند اما در جایگاه خود به عنوان ملکه هم تصمیمات نسبتا مستقل اما تحت تاثیر مسائل عاطفی‌اش میگیرد ولی ملکه ناآگاهی نیست. از سوی ابیگل را داریم که یک اصیل‌زاده بوده اما به واسطه زیاده‌خواهی پدرش به خاک سیاه نشسته تا آنجا که پدرش در قمار  او را به پیرمردی چاق با آلت جنسی لاغر باخته است و سعی دارد به هر ترتیبی که شده، جایگاهش را به دست آورد و همچنین دختر زیرک و باهوشی است و به خوبی بلد است از کوچکترین امکانات و اطلاعاتش در این راستا استفاده کند. چه زمانیکه در آشپزخانه، یک کلفت معمولی است و چه زمانیکه زن یکی از لردهای کشور است. اما در این بین کاراکتر سارا به این اندازه‌ها قابل درک نیست. او یک زن تمامیت‌خواه است که شوهرش یکی از افراد حزب حاکم است و او با نزدیکی به ملکه، منافع آن حزب را تامین میکند اما هیچگاه به خوبی مشخص نمیشود که انگیزه‌ی او به عنوان یک سیاستمدار برای تصمیماتش چیست و اصولا چرا این مقدار ملکه را تحت فشارهای روحی و روانی قرار میدهد و اینهمه اصرار به انجام تصمیمات غیرمنتظره در زمینه سیاسی چیست و بر چه اساسی است. و اصولا زندگی سیاسی او هیچگاه برای مخاطب به خوبی دو کاراکتر دیگر مشخص نمیشود.

اما بدون شک اصلی‌ترین نقطه قوت فیلم بازی‌های شگفت‌انگیز ۳ بازیگر اصلی این فیلم است. بازی‌هایی که در شکل‌گیری شخصیت‌های داستان نقش اساسی بازی میکند. Olivia Colman در ایفای نقش یک ملکه‌ی مریض با زخم‌های مختلف جسمی و روحیو هر روز درحال چاق‌تر شدن با مشکلات روحی بسیار فراوان که از او انسان آنقدر آشفته‌ای ساخته است که همزمان هم حس ترحم و هم حس حقارت در بیننده می‌انگیزد. Rachel Weisz در ایفای نقش سارا که از ابتدا زنی قوی و مستقل و زیرک است اما کم‌کم به یک شکست‌خورده تبدیل میشود تا آنجا که استیصال یک شخصیت خسته و ملول را نشان میدهد که در خانه‌اش به شوهرش میگوید که وقت آن رسیده که کمی بیرون از بریتانیا زندگی کنند و او را از مصمم‌ترین زن کشور به مرددترین زن در حتی یک نامه نوشتن تبدیل میکند و ایفای چنین چیزی کاملا هنرمندانه اتفاق افتاده است و همچنین Emma Stone که در این سالها و بعد از موفقیتش در کسب اسکار، همچنان میدرخشد و در این فیلم نقشی به خوبی و درستی در جهت مخالف کاراکتر سارا و با ایفای نقش ابیگل داشته است که از یک دختر جویای شغلی‌ پست در قصر ملکه که حاضر است هیولای بچه‌ها و کلفت باشد به مرور به ذی‌نفوذترین زن بریتانیا بعد از ملکه تبدیل میشود و نشان دادن این مسیر بسیار زیبا از جانب او اتفاق می‌افتد.

اما از داستان و شخصیت‌پردازی‌ها که بگذریم باید بگویم به عنوان یک بیننده که فیلم را با تصویر و صدای نسبتا مناسبی به تماشا نشسته‌ است دو نکته در تصاویر و صداهای فیلم به واقع برای بیننده اذیت‌کننده است و معیار زیباشناختی آن نیز قابل درک نیست. حجم تصاویری که با فیش‌آی گرفته شده و دفرمه شدن تصاویر در چنین لنزهایی قابل درک نیست. به این حجم از تصاویر میتوان اسلوموشن‌هایی را اضافه کرد که نمایشگر آیین و مراسم تشریفاتی قصرنشینان است که کاملا به دور از فضای فیلم و روند داستانی ان است و فقط میتواند وجه مکمل برای حجم بالای بلاهت و حماقت تمام شخصیت‌های مرد فیلم باشد.

در کنار این اتفاق میتوان صداهای بسیار گوش‌خراش و اذیت‌کننده فیلم را اضافه کرد که گهگاه همچون ناقوس در کنار گوش بیننده شروع به نواختن میکند و متاسفانه پایان هم نمیابد و به نظر نمیرسد آنقدر که تاثیر منفی بر گوش تماشاگر دارد، تاثیر مثبت در فضاسازی داشته باشد.

در پایان باید گفت Favourite یا سوگلی قطعا یک فیلم شاخص با داستانی درگیر کننده از جهات بیشتر عشقی برای افراد معمولی و حتی مهم در زمینه بیوگرافی و نقد سیاست‌های بریتانیا و بررسی یکی از برهه‌های مهم تاریخی برای افراد آن زیست‌بوم است و فیلمی است که بیننده را به خوبی با خود همراه میکند و میتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

نقد فیلم BlacKkKlansman

پوستر BlacKkKlansman
پوستر BlacKkKlansman

عوامل فیلم

کارگردان : اسپایک لی

نویسندگان: اسپایک لی، دیوید رابینویتز، چارلی واتچتل و کوین ویلموت

بر اساس کتاب BlacKkKlansman اثر ران استالورث (شخصیت اصلی داستان)

بازیگران: جان دیوید واشنگتن، آدام درایور، لورا هری‌یر، توفر گریس، یاشپر پاکونن

نقد فیلم

اسپایک لی یکی از شناخته ترین کارگردان های سیاه پوست حال حاضر سینما است که حال و هوای آثارش میان فضای انتقادی حول تبعیض نژادی و فضای کمدی رمنس های غیر قابل اعتنا در حال تغییر است و البته گاهی هم  با عبور از این دسته بندی فیلمی مانند “۲۵ ساعت” از زیر دستش بیرون می آید.

 “مالکوم ایکس” جدی ترین فیلم اسپایک لی در فضای انتقادی است که به نظر برخی شبحی از شخصیت واقعی مالکوم ایکسِ مسلمان را در خود دارد و از نام او بیشتر برای تاکید و نمایش مبارزات سیاسی برای احقاق حق سیاه پوستان بهره برده است. شیوه انتقاد کارگردان در آثارش آغشته به فضای رمنس و هرزگی های جوانی است و اغلب در سطحی ترین مضامین سیاسی باقی می ماند. به همین دلیل هم نمی توان او را در زمره مخالفات ایدئولوژیک سیستم حاکمیتی امریکا برشمرد.او  همواره در طیف فیلمسازان مخالف امریکایی از زمره کم زهرترین هاست و انتقادهایش در جایی به غیر از جامعه سیاهان امریکا جدی گرفته نمی شود. به تعبیری عامیانه او از منتقدین محبوب مدیران فرهنگی است.

فرمول کلی انتقادی کارگردان به موضوع تبعیض نژادی در آخرین ساخته اش همچنان پابرجاست. با این تفاوت که شوخی و نشانه های معدودی کمدی از درونمایه به ساختار وارد شده است و شاید به پشتوانه ویژگی های ذاتی این گونه کمدی، کارگردان به خود اجازه انتقاداتی جدی تر به تعاملات سیاسی در ساختار حاکمیتی امریکا داده است.

هر چند داستان در بازه زمانی سال های دهه ۷۰ روایت می شود اما نشانه های قرار داده شده در  فیلم نشان می دهد کارگردان بستر زمانی حال را نشانه گرفته است. تصاویر مستند از اعتراضات تبعیض نژادی دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ ، چهره هایی که کم شباهت به شخصیت های سیاسی امروز امریکا نیستند- شباهت عجیب دوک به جان بولتن و موارد مشابه- و نمایش سخنرانی لطیف ترامپ علیه “كو كلوكس كلان” با توجه به اتهام پدرش به عضویت در این فرقه ، موید این ادعا است.

بهتر است برای شفاف شدن بحث مروری کوتاه به ماهیت و تاریخچه این فرقه داشته باشیم.

پس از جنگ های انفصال در سال های ۱۸۶۰ میلادی میان شمال و جنوب که بر سر لغو قانون برده داری لینکولن در گرفت و منجر به پیروزی ایالات شمالی گردید، ایالات جنوبی اقدام به انجام عملیات های مسلحانه و خشن  علیه سیاهپوستان برای بازگرداندن برده داری کردند. چرا که جنوبی ها فاقد مکانیسم های صنعتی بودند و همه فعالیت های تولید توسط برده های ارزان قیمت انجام می شد و لغو برده داری به معنای ورشکستگی و بیکاری خیل عظیمی از آن ها بود. افراطی های این نوع نگرش در سال ۱۸۶۵  سازمان تروريستي كوكْلوكْسْ كِلان (Ku Klux Klan) را با هدف نابودي و ارعاب سياه پوستان در جنوب آمريكا تاسیس کردند. این گروه کم کم تبدیل به یک فرقه مذهبی نهان روش گردید که بیش از هر چیز بر برتری نژادی سفید پوستان، یهود ستیزی و کشتار سیاهپوستان تاکید داشت. به مرور پوشش خاص آن ها با کفن و سرپوش های مثلثی شکل گرفت و آئین به آتش کشیدن صلیب، قبل از انجام عملیات های تروریستی خلق شد. گفته می‌شود این روزها بیش از  ۷۰۰۰ نفر به‌شکل مستقیم طرفدار و از اعضای اصلی این فرقه هستند. فوریه دو سال پیش رهبر این گروهک در فلوریدا در گفت‌وگویی تصویری که در شبکه یوتیوب منتشر شده است، همکاری پلیس آمریکا با این گروهک تروریستی را افشا کرد. اما آن چه بیش از هرچیز به امروز امریکا باز می گردد مقاله روزنامه واشنگتون پست است. مقاله ای که درمورد ارتباط نزدیک دونالد ترامپ با گروهک تروریستی “کو کلاکس کلان” است . گفته می شود سال ۱۹۲۷در جریان سرکوبی تظاهرات نژادپرستانه و ناآرام اعضای “کو کلاکس کلان”در محله کوئینز نیویورک، پلیس هفت نفر را دستگیر کرد که “فرد” پدر دونالد ترامپ نیز در جمع بازداشت شدگان بود.

به فیلم باز گردیم.

اسپایک لی در آخرین ساخته اش، انتقادی که در مالوم ایکس و آثار مشابهش در کنایه نسبت به اقدامات تروریستی فرقه های نهان روشِ نژاد پرست و برخورد مهربانانه حکومت ها با آن ها به نمایش می گذاشت، با چراغ سبز هالیوود ، علنی می کند و انگشت اتهام شکل گیری مجدد این گروه ها را مستقیما به سوی ترامپ می گیرد. چرا که شعارهای انتخاباتی و رفتارهای او را یاد آور شعارهای قدرت سیاه (black power) و برتری سپید (White supremacy) دهه ۷۰ می داند که منجر به شکل گیری گروه های تروریستی محلی و مرگ عده زیادی از شهروندان بی گناه امریکایی گردید. فیلم مشخصا در پایان بندی ” قدرت مردم” و همبستگی سفید و سیاه را راهکار مقابله با ایدئولوژی های افراطی تبعیض نژادی می داند و با نمایش سلامت و همراهی پلیس های بالادستی و کارکنان برای دستگیری مامورهای فاسد، به نوعی حاکمان و محکومان راتبرئه می کند.

BlacKkKlansman در فرم گلیم خود را از آب بیرون کشیده اما دستاوردی برای کارگردان و عوامل محسوب نمی شود. دیالوگ ها، تصویر و بازی ها نقطه ضعف یا قوت قابل اعتنایی ندارد .با وجود کشش و جذابیت ذاتی فیلمنامه اما برخی ملاحظات کارگردانی مانع درخشش آن شده است. ملاحظاتی مانند رابطه ران و پاتریس که برای یک پلیس مخفی و رهبر یک نهضت دانشجویی بیش از اندازه رویایی و غیر قابل باور به نظر می رسد. اسپایک لی در کارگردانی نمی تواند در فضایی میان گونه جنایی و کمدی به درستی حرکت کند و با پرش های متوالی از ریل سینمای رئالیستی به سینمای فانتزی، بیننده را در مواجهه با اثر سر در گم می کند. گویی تمام تلاش فیلمساز معطوف می شود به شیرفهم کردن بیننده از درونمایه انتقادی اثر به هر قیمتی. قدم زدن ران در کنار اهداف تیراندازی، مظلوم نمایی سیاهان و رفتارهای رئیس پلیس در راستای همین شیر فهم کردن می باشد. بدیهی است از چنین رویکردی، فیلمی تاثیرگذار یا انتقادی موثر و جریان ساز حاصل نمی شود.

پیرامون فرم اثر یک نقطه قابل توجه وجود دارد. بر خلاف نظر بسیاری درباره تدوین ضعیف فیلم و طولانی بودن پلان ها، به نظر می رسد “بری الکساندر براون” تدوینگر فیلم به عمد و بر اساس نظر کارگردان برخی نماها را به فضای یک سخنرانی کسل کننده نزدیک می کند و این رویکرد کاملا در راستای هدف ذکر شده در بند قبل است.

با وجود تلاش اسپایک لی برای یک مخالفت تمام عیار با سیاست های دوره ترامپ و اعتراض آشکار به تبعیض نژادی ، فیلم در پایان بندی با بیننده شوخی می کند و تمام خرده روایات و رویدادها را با یک پایانِ خوشِ نوجوان پسند ابتر می گذارد و صرفا برای خالی نبودن عریضه یک نمای تهدید آمیز کاریکاتوری که تقلیدی ناکارآمد ازHunt  وینتربرگ است به پایان بندی الصاق می کند تا نشان دهد خطر این گروه ها ادامه دارد. همین اشکال باعث می شود فکت های مستند از اعتراضات سال ۲۰۱۷ در ویرجینیا مانند تمام فیلم جدی گرفته نشود و در نهایت BlacKkKlansman در سطح یک انتقام تصویری فیلمساز از گروه “کو کلاکس کلان” باقی بماند.

 

نقد فیلم روما

پوستر فیلم روما

عوامل فیلم

نویسنده، تهیه کننده، تدوینگر و کارگردان: آلفونسو کوآرن

بازیگران: مارینا د تاویرا، مارکو گراف، یالیتزا آپاریچیو، دنیلا دمسا

نقد فیلم

نام کوآرن بعد از ساخت فیلم هایی چون “Children of men” و “Gravity” با پروژه های عظیم و پرخرج عجین شده بود و انتظار می رفت این سیر فیلمسازی ادامه پیدا کند. اما کوآرن بعد از چند سال با “روما” همه را غافلگیر کرد. اثری که در نگاه نخست نقطه قوت قابل توجهی ندارد اما با بررسی دقیق و رسوب حال و هوای فیلم در ذهن بیننده جنبه های خاص و فنی آن به چشم می آید.

 کوآرن با ساخت آخرین فیلمش ثابت کرد از آن دسته کارگردان هایی است که توان فیلمسازی در بالاترین سطحِ گونه و سبک های متفاوت را دارد و به هر فیلم به عنوان یک پروژه یونیک می نگرد. شجاعت طبع آزمایی در گونه های مختلف و ثبت تجربه ای موفق نشان از تبحر او بر مدیوم سینما و تسلطش بر کارگردانی دارد.

مهمترین قابلیت کوآرن در فیلمسازی توان دراماتیزه کردن موضوعات و تصویرساختن از داستان است. آن هم با کمترین حجم از دیالوگ. “فرزندان بشر” و “جاذبه” نمونه های خوبی برای جمله قبل هستند. کارکرد دیالوگ در آثار کوآرن به عنوان بخشی از کلیت یک تصویر است نه دستاویزی برای روایت رادیویی داستان. چیزی شبیه به کارکرد درست موسیقی در یک فیلم سینمایی که می بایست خود را در اختیار کلیتی به عنوان تصویر قرار دهد. بدیهی است بهره گیری از این قابلیت در فیلمی چون “جاذبه” که جذابیت های تکنولوژیک ، بصری و گونه ای دارد بسیار سهل تر از “روما” ای است که در آن نماهای بسته در آن پرکاربرد است ، لوکیشن ها معمولی است و ذات گونه هم کم تحرک و کم اتفاق. با این حال کوآرن توانسته با تصویر برداری چشم نواز و سیال ، تدوین ریز بافت و وکارگردانی درست- که همگی توسط خودش به عنوان مدیر تیم انجام شده است- در اثری صمیمی و بی آلایش های غریب تکنیکی از مهمترین قابلیت خود بهره ببرد.

 از نظر نگارنده چشم گیرترین بخش “روما” توجه به موقعیت زمانی فیلم در بستر فرم و درونمایه است. فیلم در سال های آغازین دهه ۷۰ مکزیک روایت می شود. سال هایی که موج فیلم های نئورئالیسم به کشور مکزیک می رسد*. روما در پرداخت به موضوع  با درنظر گرفتن موقعیت زمانی که داستان در بستر آن روایت می شود به شدت وامدار نئورئالیسم ایتالیا است. کوآرن درست مانند کارگردانان مطرح این نوع سینما سعی در نزدیک کردن هر چه بیشتر فیلم به اصل “واقعیت” در روایت و فرم دارد. “روما” تماما در تلاش است تا واقعیت ها را همانگونه که در خاطرات فیلمساز از آن سال ها باقی مانده ترسیم کند و برای انجام اینکار حتی از یک رژه نظامی ساده در سطح شهر هم نمی گذرد.

از دیگر اشتراکات روما با فیلم های این سبک می توان به پرداختن به جزئیات زندگی روزمره مردم، توجه به معضلات طبقات فرودست جامعه ، از بین رفتن درام به معنای کلاسیک آن و  نقش پررنگ عنصر اتفاق در پبشبرد روایت فیلم اشاره کرد.

تنها نقطه تقابل روما با آثار نئورئالیسم فیلمبرداری و نورپردازی کم نقص آن است. دوربینی که هرچند مانند اغلب آثار رئالیستی روی دست نیست اما از سیال بودنش کاسته نشده و به خوبی بیننده را در بطن زندگی واقعی مردم آن روزگار مکزیک قرار داده است. با آن که فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری نشده اما تونالیته رنگ خاکستری حسی مانند حس تماشای آثار کلاسیک سینما را تداعی کرده است. نورپردازی، قاب بندی و توجه ویژه به تاریک و روشنی در هر نما آن قدر در سطح بالایی قرار دارد که می تواند تا سال ها مسیر فیلم های از این دست را در فرم تغییر دهد. “روما” در فرم و بافت تصویر آن قدر خوب است که می توان گفت یک طرح جدید به شابلون و الگوهای قراردادی هالیوود افزوده است.

“روما” از منظر درونمایه هم شباهت زیادی به آثار نئورئالیستی دارد. توجه به مشکلات قشر ضعیف جامعه و نمایش طیفی از مشکلات کم و پر اهمیت در فیلم از الگوهای سینمای مذکور تبعیت می کند. شاید به دلیل پرداخت به همین موضوعات است که برخی کوآرن را درست یا غلط متهم به چپ گرا بودن و حمایت از ایده های ضدسرمایه داری کرده اند. در حالی که این موضوعات برگرفته از نوع سینمایی است که فیلمساز قصد نزدیک شدن به آن را داشته است.

کوآرن علاوه بر درونمایه هایی که از نئورئالیسم گرفته، از بستر زمانی داستان نیز ایده هایی را به فیلم وارد کرده است که فمینیسم را می توان پررنگ ترینِ آن ها دانست. قرار دادن زن های توانمند و قوی در برابر مردان فراری، به دوش کشیدن بار زندگی توسط زنان و آینده سازی زنان در برابر مردان بی مسئولیت از مصادیقی است که در فیلم بیش از مواردی چون ظهور گروه های تبهکاری یا شعله ور شدن آتش جنگ قدرت بر آن تاکید شده است.

با وجود همه موارد مطروحه در “روما” هیچ پیرنگ قابل توجهی به غیر از توجه به روزمرگی ها وجود ندارد. تنها تاکیدی که در فیلم مشاهده می شود این است که اساسا اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در فیلم به نمایش در آید. درست مانند روی یک پا ایستادن مربی ورزش که هر چند بیشتر مردم از انجام آن عاجزند اما رویداد قابل توجهی نیست. همین توجه به سادگی ها چون عامدانه انتخاب شده و سایر عناصر را در اختیار خود گرفته است سبب خلق فضایی می شود که موجی از آثار مشابه را دنباله رو خود خواهد کرد.

کوآرن در هر فیلمی که ساخته قدمی به سوی سینمای نابِ با محوریت تصویر برداشته است. سینمایی که فیلم هایش ارزش تماشا بر پرده عریض سینما را دارد و لذت غنای بصری را به بیننده هدیه می دهد. از نظر نگارنده مهمترین دستاورد “روما” ارتقا سطح انتظارات و التذاذ بیننده از ماهیت فیلم- بخوانید تصویر- است. دستاوردی که در هالیوود با جان فورد و هیچکاک آغاز شد، با تلاش های کوبریک و مکتب نیویورکی ها تکامل یافت اما با نزدیک شدن به سال های قرن بیست و یک رو به افول گذاشت. امیدواریم پس از فراموشی چندساله و تلاش های نا فرجام برخی کارگردانان، این نوع سینما با آثاری چون “روما” بازیابی و به روز آوری شود و قواعد جزم زیباشناسی هالیوودی را دستخوش تغییر کند.

*هرچند در سال های میانی دهه ۵۰ میلادی نئورئالیسم سینمای ایتالیا رو به افول گذاشت اما تاثیر آن بر فیلم های سایر کشورها – به ویژه کشورهای درحال توسعه مانند ایران- تا اواخر دهه ۷۰ ادامه یافت و منجر به شکوفایی و بلوغ این مکتب در سایر کشورها شد. تاجایی که هنوز هم در این کشورها فیلم های متعدد رئالیستی پای ثابت جشنواره ها هستند.