نقد فیلم BlacKkKlansman

پوستر BlacKkKlansman
پوستر BlacKkKlansman

عوامل فیلم

کارگردان : اسپایک لی

نویسندگان: اسپایک لی، دیوید رابینویتز، چارلی واتچتل و کوین ویلموت

بر اساس کتاب BlacKkKlansman اثر ران استالورث (شخصیت اصلی داستان)

بازیگران: جان دیوید واشنگتن، آدام درایور، لورا هری‌یر، توفر گریس، یاشپر پاکونن

نقد فیلم

اسپایک لی یکی از شناخته ترین کارگردان های سیاه پوست حال حاضر سینما است که حال و هوای آثارش میان فضای انتقادی حول تبعیض نژادی و فضای کمدی رمنس های غیر قابل اعتنا در حال تغییر است و البته گاهی هم  با عبور از این دسته بندی فیلمی مانند “۲۵ ساعت” از زیر دستش بیرون می آید.

 “مالکوم ایکس” جدی ترین فیلم اسپایک لی در فضای انتقادی است که به نظر برخی شبحی از شخصیت واقعی مالکوم ایکسِ مسلمان را در خود دارد و از نام او بیشتر برای تاکید و نمایش مبارزات سیاسی برای احقاق حق سیاه پوستان بهره برده است. شیوه انتقاد کارگردان در آثارش آغشته به فضای رمنس و هرزگی های جوانی است و اغلب در سطحی ترین مضامین سیاسی باقی می ماند. به همین دلیل هم نمی توان او را در زمره مخالفات ایدئولوژیک سیستم حاکمیتی امریکا برشمرد.او  همواره در طیف فیلمسازان مخالف امریکایی از زمره کم زهرترین هاست و انتقادهایش در جایی به غیر از جامعه سیاهان امریکا جدی گرفته نمی شود. به تعبیری عامیانه او از منتقدین محبوب مدیران فرهنگی است.

فرمول کلی انتقادی کارگردان به موضوع تبعیض نژادی در آخرین ساخته اش همچنان پابرجاست. با این تفاوت که شوخی و نشانه های معدودی کمدی از درونمایه به ساختار وارد شده است و شاید به پشتوانه ویژگی های ذاتی این گونه کمدی، کارگردان به خود اجازه انتقاداتی جدی تر به تعاملات سیاسی در ساختار حاکمیتی امریکا داده است.

هر چند داستان در بازه زمانی سال های دهه ۷۰ روایت می شود اما نشانه های قرار داده شده در  فیلم نشان می دهد کارگردان بستر زمانی حال را نشانه گرفته است. تصاویر مستند از اعتراضات تبعیض نژادی دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ ، چهره هایی که کم شباهت به شخصیت های سیاسی امروز امریکا نیستند- شباهت عجیب دوک به جان بولتن و موارد مشابه- و نمایش سخنرانی لطیف ترامپ علیه “كو كلوكس كلان” با توجه به اتهام پدرش به عضویت در این فرقه ، موید این ادعا است.

بهتر است برای شفاف شدن بحث مروری کوتاه به ماهیت و تاریخچه این فرقه داشته باشیم.

پس از جنگ های انفصال در سال های ۱۸۶۰ میلادی میان شمال و جنوب که بر سر لغو قانون برده داری لینکولن در گرفت و منجر به پیروزی ایالات شمالی گردید، ایالات جنوبی اقدام به انجام عملیات های مسلحانه و خشن  علیه سیاهپوستان برای بازگرداندن برده داری کردند. چرا که جنوبی ها فاقد مکانیسم های صنعتی بودند و همه فعالیت های تولید توسط برده های ارزان قیمت انجام می شد و لغو برده داری به معنای ورشکستگی و بیکاری خیل عظیمی از آن ها بود. افراطی های این نوع نگرش در سال ۱۸۶۵  سازمان تروريستي كوكْلوكْسْ كِلان (Ku Klux Klan) را با هدف نابودي و ارعاب سياه پوستان در جنوب آمريكا تاسیس کردند. این گروه کم کم تبدیل به یک فرقه مذهبی نهان روش گردید که بیش از هر چیز بر برتری نژادی سفید پوستان، یهود ستیزی و کشتار سیاهپوستان تاکید داشت. به مرور پوشش خاص آن ها با کفن و سرپوش های مثلثی شکل گرفت و آئین به آتش کشیدن صلیب، قبل از انجام عملیات های تروریستی خلق شد. گفته می‌شود این روزها بیش از  ۷۰۰۰ نفر به‌شکل مستقیم طرفدار و از اعضای اصلی این فرقه هستند. فوریه دو سال پیش رهبر این گروهک در فلوریدا در گفت‌وگویی تصویری که در شبکه یوتیوب منتشر شده است، همکاری پلیس آمریکا با این گروهک تروریستی را افشا کرد. اما آن چه بیش از هرچیز به امروز امریکا باز می گردد مقاله روزنامه واشنگتون پست است. مقاله ای که درمورد ارتباط نزدیک دونالد ترامپ با گروهک تروریستی “کو کلاکس کلان” است . گفته می شود سال ۱۹۲۷در جریان سرکوبی تظاهرات نژادپرستانه و ناآرام اعضای “کو کلاکس کلان”در محله کوئینز نیویورک، پلیس هفت نفر را دستگیر کرد که “فرد” پدر دونالد ترامپ نیز در جمع بازداشت شدگان بود.

به فیلم باز گردیم.

اسپایک لی در آخرین ساخته اش، انتقادی که در مالوم ایکس و آثار مشابهش در کنایه نسبت به اقدامات تروریستی فرقه های نهان روشِ نژاد پرست و برخورد مهربانانه حکومت ها با آن ها به نمایش می گذاشت، با چراغ سبز هالیوود ، علنی می کند و انگشت اتهام شکل گیری مجدد این گروه ها را مستقیما به سوی ترامپ می گیرد. چرا که شعارهای انتخاباتی و رفتارهای او را یاد آور شعارهای قدرت سیاه (black power) و برتری سپید (White supremacy) دهه ۷۰ می داند که منجر به شکل گیری گروه های تروریستی محلی و مرگ عده زیادی از شهروندان بی گناه امریکایی گردید. فیلم مشخصا در پایان بندی ” قدرت مردم” و همبستگی سفید و سیاه را راهکار مقابله با ایدئولوژی های افراطی تبعیض نژادی می داند و با نمایش سلامت و همراهی پلیس های بالادستی و کارکنان برای دستگیری مامورهای فاسد، به نوعی حاکمان و محکومان راتبرئه می کند.

BlacKkKlansman در فرم گلیم خود را از آب بیرون کشیده اما دستاوردی برای کارگردان و عوامل محسوب نمی شود. دیالوگ ها، تصویر و بازی ها نقطه ضعف یا قوت قابل اعتنایی ندارد .با وجود کشش و جذابیت ذاتی فیلمنامه اما برخی ملاحظات کارگردانی مانع درخشش آن شده است. ملاحظاتی مانند رابطه ران و پاتریس که برای یک پلیس مخفی و رهبر یک نهضت دانشجویی بیش از اندازه رویایی و غیر قابل باور به نظر می رسد. اسپایک لی در کارگردانی نمی تواند در فضایی میان گونه جنایی و کمدی به درستی حرکت کند و با پرش های متوالی از ریل سینمای رئالیستی به سینمای فانتزی، بیننده را در مواجهه با اثر سر در گم می کند. گویی تمام تلاش فیلمساز معطوف می شود به شیرفهم کردن بیننده از درونمایه انتقادی اثر به هر قیمتی. قدم زدن ران در کنار اهداف تیراندازی، مظلوم نمایی سیاهان و رفتارهای رئیس پلیس در راستای همین شیر فهم کردن می باشد. بدیهی است از چنین رویکردی، فیلمی تاثیرگذار یا انتقادی موثر و جریان ساز حاصل نمی شود.

پیرامون فرم اثر یک نقطه قابل توجه وجود دارد. بر خلاف نظر بسیاری درباره تدوین ضعیف فیلم و طولانی بودن پلان ها، به نظر می رسد “بری الکساندر براون” تدوینگر فیلم به عمد و بر اساس نظر کارگردان برخی نماها را به فضای یک سخنرانی کسل کننده نزدیک می کند و این رویکرد کاملا در راستای هدف ذکر شده در بند قبل است.

با وجود تلاش اسپایک لی برای یک مخالفت تمام عیار با سیاست های دوره ترامپ و اعتراض آشکار به تبعیض نژادی ، فیلم در پایان بندی با بیننده شوخی می کند و تمام خرده روایات و رویدادها را با یک پایانِ خوشِ نوجوان پسند ابتر می گذارد و صرفا برای خالی نبودن عریضه یک نمای تهدید آمیز کاریکاتوری که تقلیدی ناکارآمد ازHunt  وینتربرگ است به پایان بندی الصاق می کند تا نشان دهد خطر این گروه ها ادامه دارد. همین اشکال باعث می شود فکت های مستند از اعتراضات سال ۲۰۱۷ در ویرجینیا مانند تمام فیلم جدی گرفته نشود و در نهایت BlacKkKlansman در سطح یک انتقام تصویری فیلمساز از گروه “کو کلاکس کلان” باقی بماند.

 

نقد فیلم روما

پوستر فیلم روما

عوامل فیلم

نویسنده، تهیه کننده، تدوینگر و کارگردان: آلفونسو کوآرن

بازیگران: مارینا د تاویرا، مارکو گراف، یالیتزا آپاریچیو، دنیلا دمسا

نقد فیلم

نام کوآرن بعد از ساخت فیلم هایی چون “Children of men” و “Gravity” با پروژه های عظیم و پرخرج عجین شده بود و انتظار می رفت این سیر فیلمسازی ادامه پیدا کند. اما کوآرن بعد از چند سال با “روما” همه را غافلگیر کرد. اثری که در نگاه نخست نقطه قوت قابل توجهی ندارد اما با بررسی دقیق و رسوب حال و هوای فیلم در ذهن بیننده جنبه های خاص و فنی آن به چشم می آید.

 کوآرن با ساخت آخرین فیلمش ثابت کرد از آن دسته کارگردان هایی است که توان فیلمسازی در بالاترین سطحِ گونه و سبک های متفاوت را دارد و به هر فیلم به عنوان یک پروژه یونیک می نگرد. شجاعت طبع آزمایی در گونه های مختلف و ثبت تجربه ای موفق نشان از تبحر او بر مدیوم سینما و تسلطش بر کارگردانی دارد.

مهمترین قابلیت کوآرن در فیلمسازی توان دراماتیزه کردن موضوعات و تصویرساختن از داستان است. آن هم با کمترین حجم از دیالوگ. “فرزندان بشر” و “جاذبه” نمونه های خوبی برای جمله قبل هستند. کارکرد دیالوگ در آثار کوآرن به عنوان بخشی از کلیت یک تصویر است نه دستاویزی برای روایت رادیویی داستان. چیزی شبیه به کارکرد درست موسیقی در یک فیلم سینمایی که می بایست خود را در اختیار کلیتی به عنوان تصویر قرار دهد. بدیهی است بهره گیری از این قابلیت در فیلمی چون “جاذبه” که جذابیت های تکنولوژیک ، بصری و گونه ای دارد بسیار سهل تر از “روما” ای است که در آن نماهای بسته در آن پرکاربرد است ، لوکیشن ها معمولی است و ذات گونه هم کم تحرک و کم اتفاق. با این حال کوآرن توانسته با تصویر برداری چشم نواز و سیال ، تدوین ریز بافت و وکارگردانی درست- که همگی توسط خودش به عنوان مدیر تیم انجام شده است- در اثری صمیمی و بی آلایش های غریب تکنیکی از مهمترین قابلیت خود بهره ببرد.

 از نظر نگارنده چشم گیرترین بخش “روما” توجه به موقعیت زمانی فیلم در بستر فرم و درونمایه است. فیلم در سال های آغازین دهه ۷۰ مکزیک روایت می شود. سال هایی که موج فیلم های نئورئالیسم به کشور مکزیک می رسد*. روما در پرداخت به موضوع  با درنظر گرفتن موقعیت زمانی که داستان در بستر آن روایت می شود به شدت وامدار نئورئالیسم ایتالیا است. کوآرن درست مانند کارگردانان مطرح این نوع سینما سعی در نزدیک کردن هر چه بیشتر فیلم به اصل “واقعیت” در روایت و فرم دارد. “روما” تماما در تلاش است تا واقعیت ها را همانگونه که در خاطرات فیلمساز از آن سال ها باقی مانده ترسیم کند و برای انجام اینکار حتی از یک رژه نظامی ساده در سطح شهر هم نمی گذرد.

از دیگر اشتراکات روما با فیلم های این سبک می توان به پرداختن به جزئیات زندگی روزمره مردم، توجه به معضلات طبقات فرودست جامعه ، از بین رفتن درام به معنای کلاسیک آن و  نقش پررنگ عنصر اتفاق در پبشبرد روایت فیلم اشاره کرد.

تنها نقطه تقابل روما با آثار نئورئالیسم فیلمبرداری و نورپردازی کم نقص آن است. دوربینی که هرچند مانند اغلب آثار رئالیستی روی دست نیست اما از سیال بودنش کاسته نشده و به خوبی بیننده را در بطن زندگی واقعی مردم آن روزگار مکزیک قرار داده است. با آن که فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری نشده اما تونالیته رنگ خاکستری حسی مانند حس تماشای آثار کلاسیک سینما را تداعی کرده است. نورپردازی، قاب بندی و توجه ویژه به تاریک و روشنی در هر نما آن قدر در سطح بالایی قرار دارد که می تواند تا سال ها مسیر فیلم های از این دست را در فرم تغییر دهد. “روما” در فرم و بافت تصویر آن قدر خوب است که می توان گفت یک طرح جدید به شابلون و الگوهای قراردادی هالیوود افزوده است.

“روما” از منظر درونمایه هم شباهت زیادی به آثار نئورئالیستی دارد. توجه به مشکلات قشر ضعیف جامعه و نمایش طیفی از مشکلات کم و پر اهمیت در فیلم از الگوهای سینمای مذکور تبعیت می کند. شاید به دلیل پرداخت به همین موضوعات است که برخی کوآرن را درست یا غلط متهم به چپ گرا بودن و حمایت از ایده های ضدسرمایه داری کرده اند. در حالی که این موضوعات برگرفته از نوع سینمایی است که فیلمساز قصد نزدیک شدن به آن را داشته است.

کوآرن علاوه بر درونمایه هایی که از نئورئالیسم گرفته، از بستر زمانی داستان نیز ایده هایی را به فیلم وارد کرده است که فمینیسم را می توان پررنگ ترینِ آن ها دانست. قرار دادن زن های توانمند و قوی در برابر مردان فراری، به دوش کشیدن بار زندگی توسط زنان و آینده سازی زنان در برابر مردان بی مسئولیت از مصادیقی است که در فیلم بیش از مواردی چون ظهور گروه های تبهکاری یا شعله ور شدن آتش جنگ قدرت بر آن تاکید شده است.

با وجود همه موارد مطروحه در “روما” هیچ پیرنگ قابل توجهی به غیر از توجه به روزمرگی ها وجود ندارد. تنها تاکیدی که در فیلم مشاهده می شود این است که اساسا اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در فیلم به نمایش در آید. درست مانند روی یک پا ایستادن مربی ورزش که هر چند بیشتر مردم از انجام آن عاجزند اما رویداد قابل توجهی نیست. همین توجه به سادگی ها چون عامدانه انتخاب شده و سایر عناصر را در اختیار خود گرفته است سبب خلق فضایی می شود که موجی از آثار مشابه را دنباله رو خود خواهد کرد.

کوآرن در هر فیلمی که ساخته قدمی به سوی سینمای نابِ با محوریت تصویر برداشته است. سینمایی که فیلم هایش ارزش تماشا بر پرده عریض سینما را دارد و لذت غنای بصری را به بیننده هدیه می دهد. از نظر نگارنده مهمترین دستاورد “روما” ارتقا سطح انتظارات و التذاذ بیننده از ماهیت فیلم- بخوانید تصویر- است. دستاوردی که در هالیوود با جان فورد و هیچکاک آغاز شد، با تلاش های کوبریک و مکتب نیویورکی ها تکامل یافت اما با نزدیک شدن به سال های قرن بیست و یک رو به افول گذاشت. امیدواریم پس از فراموشی چندساله و تلاش های نا فرجام برخی کارگردانان، این نوع سینما با آثاری چون “روما” بازیابی و به روز آوری شود و قواعد جزم زیباشناسی هالیوودی را دستخوش تغییر کند.

*هرچند در سال های میانی دهه ۵۰ میلادی نئورئالیسم سینمای ایتالیا رو به افول گذاشت اما تاثیر آن بر فیلم های سایر کشورها – به ویژه کشورهای درحال توسعه مانند ایران- تا اواخر دهه ۷۰ ادامه یافت و منجر به شکوفایی و بلوغ این مکتب در سایر کشورها شد. تاجایی که هنوز هم در این کشورها فیلم های متعدد رئالیستی پای ثابت جشنواره ها هستند.

 

SPIRITED AWAY

3123135521061581616

عوامل فیلم

کارگردان :Hayao Miyazaki
نویسنده :Hayao Miyazaki

محصول ۲۰۰۱ سینمای ژاپن

نقد فیلم

دیر یا زود ، تمام آنانی که در دوره ی ما می زیسته اند ، جام مرگ خواهند نوشید و وظایف و جایگاه خود را به افرادی از نسل آینده واگذار خواهند کرد. حال  این نسل آینده برای اداره کشورش ، یا راه گذشتگان خود را خواهد پیمود و یا به سمت جریانی که به آن قرابت فکری بیشتری دارد – یا به عبارت بهتر بر اساس آموزه های آن تعلیم یافته  – حرکت خواهد کرد.آینده را می بایست امروز ساخت .بنابراین توجه به آینده سازان یک کشور از استراتژیک ترین مسائل مدیریت فرهنگی  یک جامعه محسوب می شود.می بایست برای آینده ای که خواهان آنیم از امروز به تربیت نیرو بپردازیم.افکار نسل آینده در کودکی آن ها که امروز ماست ساخته می شود.با این مقدمه به سراغ نقد فیلم Spirited away  یا شهر ارواح خواهیم رفت.

شهر ارواح انیمیشنی ست که ریشه در فرهنگ  کشور ژاپن دارد.کشوری که در آن همواره توجه به سنت ها و زنده نگهداشتنشان در مقابل هجمه ی دنیای مدرن از دغدغه های اصلی مردمش محسوب می شود.زندگی تا حدودی رفاه زده ، کودکان ژاپنی را دچار نوعی رخوت ، سستی و به معنای کلی سانتیمانتالیزم کرده است.این نسل باید با ارزش های گذشتگان آشنا باشد تا بتواند در راه آن ها حرکت کند و پیشرفت آینده ژاپن را ضمانت نماید. به همین منظور آشنایی این کودکان با فرهنگ کهن و افسانه های ژاپنی که مانند بسیاری از آثار شرقی ،شان تربیتی دارند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

انیمیشن شهر ارواح توانسته با روایتی افسانه گونه دنیای واقعی و ماورائی را به یکدیگر پیوند بزند و بستری دل نشین برای ارائه مضامین مذکور فراهم آورد.هایائو میازاکی در مصاحبه با خبرنگاری که به او گفته بود: “به نظر می رسد شخصیت اصلی شهر اشباح یعنی چیهیرو نوع متفاوتی از یک قهرمان زن در مقایسه با فیلمهای قبلی شماست و او کمتر جنبه های قهرمانی دارد و چیز زیادی از انگیزه او یا گذشته اش به ما نشان داده نمی شود” این گونه پاسخ می دهد : “من خیلی تأکید نداشتم که کاراکتر چیهیرو را دقیقاً به این شکل نشان دهم و اگر اینطوری شده به این دلیل است که الآن دختران جوان زیادی در ژاپن هستند که اینگونه اند آنها خیلی بیشتر از این به تلاشهایی که والدینشان برای خوشحال کردن آنها به کار می برند بی اعتنا هستند در فیلم صحنه ای هست که چیهیرو نسبت به صدا کردن پدرش عکس العمل نشان نمی دهد و بعد از دومین باری که پدرش او را صدا می زند جواب می دهد خیلی از افرادم به من می گفتند که این را به جای دوبار سه بار قرار بده چون خیلی دخترها این روزها اینطوری هستند چیزی که باعث شد من تصمیم به ساختن این فیلم بگیرم درک این حقیقت بود که هیچ فیلمی برای گروه سنی دختران ده ساله وجود ندارد هنگام ملاقات با دختر دوستم بود که به این موضوع پی بردم اینجا هیچ فیلمی برای او وجود نداشت هیچ فیلمی نبود که مستقیماً با او صحبت کند دخترانی مثل او فیلمهایی را می بینند که هرگز نمی توانند با کاراکترهای هم سن و سال خود در آنها همذات پنداری کنند چون این کاراکتر ها شخصیت های خیالی هستند که هیچ شباهتی با آنها ندارند با این فیلم خواستم به آنها بگویم نگران نباشید همه چیز در پایان درست می شود آن جا چیزی برای شما خواهد بود نه فقط در سینما بلکه حتی در زندگی روزمره.به همین دلیل لازم بود شخصیت اصلی داستان یک دختر معمولی باشد نه کسی که می تواند پرواز کند یا کارهای خارق العاده انجام دهد هر بار که من چیزی درباره چیهیرو و اعمال او می نوشتم یا می کشیدم از خودم می پرسیدم که آیا دختر دوستم یا دوستان او قادر به انجام این کار خواهند بود یا نه  همین موضوع معیار من برای صحنه هایی بود که چیهیرو کار دیگری انجام می داد یا چالش های دیگری داشت چون به دلیل همین چالش ها بود که این دختر بچه ژاپنی به فردی توانا مبدل شد ساخت این فیلم سه سال از وقت مرا گرفت و دختر دوست من الآن ۱۳ ساله است اما او هنوز این فیلم را دوست دارد و این مرا خوشحال می کند.”

با توجه به این که شهر ارواح ساخته ی سال ۲۰۰۱ است و اثری جدید به حساب می آید اما تکنیک ساخت آن چندان خارق العاده نیست و بیننده مجذوب آن نمی شود.انیمه های بسیار ساده ، توجه به جزئیاتِ تصویر قابل قبول ، حرکات شخصیت ها ، معمولی -و در صحنه هایی مانند غذا خوردن چیهیرو ضعیف – و توجه به رنگ ها و فضاسازی خوب است.اما آن چه که شهر ارواح را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است ایده ی بسیار خلاقانه و گسترش آن در داستانی گیرا و دل نشین است.چیهیرو دختر لوسی است که قرار است همراه پدر و مادرش از شهر به روستایی نقل مکان کند.در مسیر خانه ی جدید ، راه را گم می کنند و به شهری متروک می رسند.در این شهر متروک حمامی فعالیت می کند که شب ها ، ارواح برای شستن خود از آن استفاده می کنند.این حمام متعلق به جادوگری به نام یوبابا است که پدر و مادر چیهیرو را تبدیل به خوک کرده و چیهیرو برای نجات آن ها مجبور است مدتی برای او کار کند.در این راه هاکو نوجوانی که از نزدیکان یوبابا است به او کمک خواهد کرد.

این ایده ی عجیب و تا حدودی دخانی در کنار ایده های کوچک تری مانند مرد بخار که در حقیقت یک هشت پاست و روح بی چهره ، قطاری که در دنیای دخانی در حرکت است و بسیاری مثال های دیگر آن قدر خوب کنار یکدیگر جاگیر شده اند که شهر ارواح را با وجود سادگی در فرم به اثری فوق العاده تبدیل کرده است .در کنار این ایده ی عالی شخصیت پردازی اجزای داستان ، دور از ذهن بودن ظاهر آن ها و غیر قابل باور بودن رفتارهایشان در بستر داستان را جبران کرده است.با وجودی که داستان شهر ارواح کمی برای کودکان این سن و سال ترسناک است اما حسی برخورد کردن میازاکی با اثر و استفاده از موسیقی های فکر شده و رمنس وحشت موجود در فیلم را تعدیل کرده است.ضمن این که هیچ جایی در اثر امید از بین نمی رود و اگر نیروی بد طینتی به دنبال آزار چیهیرو است، مهربانی ِ شخصیت خوش ذات دیگری از او محافظت می کند.مانند همکار او  رین در حمام خانه.
در شهر ارواح از ۱۹ موسیقی تولیدی استفاده شده است. شهر ارواح صاحب یک آلبوم موسیقی است که از نمونه های خیلی خوب یک اثر حسی محسوب می گردد.موسیقی در این کار پا از حدود خود فرا تر گذاشته و بخشی از روایت داستان را بر عهده می گیرد.موسیقی در شهر ارواح شان روایی دارد و در بعضی صحنه ها بخش عمده ای از بار فیلم را به دوش می کشد.موسیقی تیتراژ پایانی اثر بسیار زیباست و پیشنها می کنم دوستانی که علاقه ای به موسیقی های تماتیک و عاطفی دارند ، گوش خود را به شنیدن آن مهمان کنند. 

از زمانی که چیهیرو تصمیم به نجات پدر و مادرش می گیرد تربیت او توسط موجودات عجیب و غریب شهر ارواح شروع می شود. چیهیرو قبل از آن که کارخود را آغاز کند از مرد بخار می آموزد . مرد بخار با رفتار و گفتارش قدم های ابتدایی تعلیم او را به عهده می گیرد.چیهیرو می آموزد : کاری را که آغاز می کند به پایان برساند و دیگر این که بابت هر لطفی که در حقش می شود باید تشکر کند. او سپس نزد یوبابا می رود تا با او قراردادی امضا کند.امضای این قراردادِ به ظاهر ساده او را در مخمصه ای می اندازد که مجبور است به خاطر پدر و مادرش آن را تحمل کند و حق خلف وعده نیز ندارد. پای بندی به عهد ، و ایثار برای نجات دیگران در جای جای فیلم رخ نمایی می کند.این ایثار گاهی از طرف چیهیروست و گاهی از طرف اطرافیان عجیب و غریبش در حق او.نکته ی دیگری که در فیلم مورد تاکید قرار می گیرد سخت کوشی ست.چیهیرو از رین تحمل سختی و سخت کوشی برای رسیدن به هدف را می آموزد. آن چه بیش از نکات تربیتی ذکر شده ، اهمیت دارد  ، روحیه ی جنگندگی در برابر مشکلات و غلبه بر ترس است.چیهیرو زود می فهمد که باید در کنار این موجودات عجیب و غریب زندگی کند . پس رفته رفته بر ترسش چیره می شود تا بتواند خانواده اش را از طلسم یوبابا نجات دهد.تمامی این نکات به ظاهر ساده که شاکله ی فرهنگ ژاپنی را تشکیل می دهد ، در یک والایش هنری توسط میازاکی قابلیت تصویری  و دراماتیک یافته و به بیننده منتقل می شود.این کار آن قدر خوب انجام می شود که می توان  دیدن فیلم را برای کسانی که از زندگی سخت خود ناراضی هستند پیشنهاد کرد ، تا بعد از تماشای آن برای ادامه ی مسیر خود انرژی مضاعف بگیرند.

نکته ی دیگری که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد اشاراتی است که پیرامون تناسخ و تغییرات ماهیتی شخصیت های فیلم رخ می دهد.تبدیل شدن هاکو به اژدها و یا مسخ شدن پدر و مادر چیهیرو به خوک واضح ترین نمونه های این اعتقاد هستند.در فرهنگ های شرقی به ویژه بودا اعتقاد بر این است که انسان ها و موجودات دیگر نتیجه و ما حصل کردار های خود در این دنیا را در همین دنیا دریافت می کنند اما در کالبدی دیگر.به عنوان مثال اگر در زندگی انسانی ، نیکو زیسته باشد ، پس از مرگ در کالبد موجودی والا تر – مثلا عقاب یا اژدها- قرار خواهد گرفت تا زندگی جدیدی را آغاز کند و به سوی تکامل حرکت کند.فیلم های cloud atlas  و یا بهار ، تابستان ،پاییز ، زمستان و دوباره بهار نمونه های شاخص این اعتقاد هستند.البته در چگونگی تناسخ نیز اختلافاتی وجود دارد که در این دو فیلم از دیدگاه های مختلف به بررسی آن ها پرداخته شده است. به دلیل مطالعات کم در این زمینه از توضیحات بیشتر در این مورد و فضای دخانی موجود در اثر پرهیز می کنم و از دوستانی که اطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارند دعوت می کنم در انتهای همین نقد به اظهار نظر بپردازند.

 در مجموع کارخانه ی رویا سازی میازاکی در شهر ارواح موفق عمل می کند و می تواند با خلق موقعیت های بدیع ، ذهن بیننده را از تخیلات سیراب کند  و قوه ی تخیل او را برای داستان سرایی های این چنینی – البته در فرهنگ شرق آسیا – تحریک کند. در فضای فرهنگی کنونی جهان که هالیوود برای کودکان تمام جهان ایده پردازی می کند،میازاکی تلاش می کند رویاها و آرزوهای کودکان کشورش را مصون نگه دارد تا نسل آینده کودکانی هویتی ژاپنی داشته باشند و از سردرگمی و بلاتکلیفی فرهنگی نجات یابند. کاری که لازم است کارگردان های ژانر کودک در کشور ما نیز انجام دهند و به جای تکه پرانی های سیاسی و شوخی های نا مناسب  سن کودکان با تقویت اندیشه ای خود به رویا سازی برای کودکانمان بپردازند. در پایان ذکر این نکته الزامی ست که ” اگر با فرهنگ و هویت ملی مان  برای نسل آینده رویایی نسازیم ، دیگران این کار را برای او انجام خواهند داد.”  

این نقد در سایت کافه نقد هم منتشر شده است.

There will be blood

There_Will_Be_Blood_2007_Movie_Poster_4_kdxrd_movieposters101(com)عوامل فیلم

کارگردان : Paul Thomas Anderson

نویسندگان فیلمنامه :  Paul Thomas Anderson

بازیگران :  Daniel Day-LewisPaul DanoCiarán Hinds

ژانر : درام

محصول ۲۰۰۷  امریکا

 

خلاصه فیلم

داستان خانواده، مذهب، نفرت، نفت و جنون . روایتگر داستان یک مکتشف نفت در اولین روزهای شروع این تجارت در امریکا .

داستان فیلم روایتگر درگیری درونی دنیل پلین ویو که در مسیر زندگی و کار خود که کشف نفت است ، دچار کمگشتکی ، غرور ، تعصب ، جنون ، فداکاری ، محبت و خصیصه های خوب و بد انسانی میشود .

 

نقد فیلم

” تو آدم عصبانی ای هستی هنری ؟! تو حسودی ؟! تو حسادت میکنی ؟!

یه حس رقابت در من هست . من نمیخوام هیچ کس دیگه ای موفق باشه . از بیشتر افراد متنفرم . میخوام به قدر کافی پول در بیارم که بتونم از همه آدما کناره بگیرم . “

به نظر بسیاری از صاحب نظران فلسفه هنر ، همواره سینما و بیان سینمایی در غالب تصویر و صدا میتواند بستری عمیقی برای ارائه مسائل مختلف از جمله مقولات روانشناسانه و جامعه شناسانه و حتی بستری برای طرح نظریات علمی و فلسفی و نیز ابزاری در خدمت دین و دینداری با استفاده از جادوی هنر باشد . یک اثر سینمایی این ظرفیت را داراست که در لایه های مختلف معنایی ، مفاهیم را به مخاطب خود ارائه دهد و هر مخاطب را بنا به میزان سواد هنری و درک تخصصی (در زمینه های مختلف ) در حد خود با فیلم درگیر کند .

خون به پا خواهد شد دقیقا روایتگر حالات و احوالات درونی دنیل پلین ویو با بازی دنیل دی لویس در سیر زندگی خود از ابتدای جوانی تا سنین بالا است . کارگردان اثر هنرمندانه نه تنها تجربیات درونی او بلکه افراد مختلف حاضر در فیلم را به ما منتقل میکند . خون به پا خواهد شد فیلمی کاملا ساده است . فیلمی که  نه به اندازه ی فیلم های معناگرایانه از روایت های پیچیده و نمادین ، با استفاده از ابتکارات روایی عجیب و غریب و تو در تو استفاده میکند و نه به اندازه ی خیلی از فیلمهای هالیوود مخاطب را درگیر داستانی پر مایه متشکل از خرده داستان های فراوان با تعلیق های یکی پس از دیگری میکند بلکه داستانی با محوریت داستان زندگی یک مرد با یک نام خیلی ساده مثل همه ی افراد جامعه را با تمام سختی ها و آسانی ها ، درد ها و آسودگی ها ، تلاش ها و ثمرات زندگی اش برای ما بازگو میکند و بیشتر درصدد نمایاندن درونیات کاراکترهای داستان خود است . انسان های دیگر به واسطه حس دنیل پلین ویو به آنها برای مخاطب معنا می یابند و خود درونیات متفاوتی دارند . که بارز ترین آنها در فیلم ، ایلای ( پسر مزرعه دار و به ظاهر مبلغ دینی روستا ) ، هنری ( برادر دروغین دنیل ) ، اچ دبلیو ( پسر خوانده دنیل ) هستند که رفتارهای دنیل در برخورد با آنها در زمان های مختلف حاکی از عمق ضعف های درونی این کاراکتر است .

اما با یک جمله از شهید آوینی نگاه دقیق تر و عمیق تری به فیلم خواهیم داشت . ایشان میفرمایند : ” سینما اكنون آینه‌ی ضمیر بشر غربی است و بر پرده‌ی آن، همه‌ی آنچه او از خود و دیگران می‌پوشاند انعكاس یافته است. “

هرچند انطباق شخصیت های فردی در سینما را به ما به ازای کلی بیرونی به شکل سمبلیک نمیتوان به سادگی انجام داد اما میتوان وجوه مشترک قابل تاملی در این نوع نگاه به آثار سینمایی داشت که در تناسب با جمله معروف شهید آوینی نیز معنای دقیقتر می یابد .

فیلم با تلاش مردی سخت کوش در عمق زمین برای یافتن سنگ طلا آغاز میشود . او در این تلاش با شکستگی پایش روبرو میشود ( و تا آخر فیلم لنگان لنگان راه میرود ) اما دست از تلاش بر نمیدارد تا سنگ طلا را می یابد .

او کارش را جدی تر پیگیری میکند و با چندین نفر کارگر این بار برای یافتن نفت پا میدان میگذارد و از قضا بازهم موفق میشود و اینبار در این مسیر همکار خود که یک فرزند کوچک دارد را از دست میدهد و سرپرستی نوزاد را بر عهده میگیرد .

او از کار باز نمی ایستد و برای یافتن نفت به فرسنگ ها دورتر از محل زندگی خود کوچ میکند و زمین های افراد ساکن آنجا را با قیمت نازل با وعده ی تسهیل و بهبود وضع معیشت آنها خریداری میکند و به دریای نفت زیر پای آنها مسلط میشود . او در ازای این همه برای آنها یک کلیسای بزرگ تر میسازد . در این بین پیرمردی زمین خود را به او نمیفروشد و اجازه رد شدن لوله های انتقال نفت از زمینش را نیز به او نمیدهد مگر به این شرط که او به کلیسا بیاید و توبه کند ، او برای رسیدن به هدف خود از این کار دریغ نمیکند و به کلیسا میرود و در مراسمی توام با اعتراف به گناه و حتی تحقیر ، غسل تعمید میشود و مسیر انتقال لوله های نفت خود را هموار میکند . او فرزند خوانده خود را در حادثه ای ناشنوا شده بود رها میکند اما بعد از مدتی وقتی اینکار را موجب از بین رفتن اعتبار و وجهه خود میبیند او را باز میگرداند ولی در سالها بعد وقتی دیگر به او نیاز ندارد و مال و منال اندوخته به وی میگوید که هرگز فرزندی نداشته و برای رسیدن به منافع و اعتبار ، او را به فرزندی قبول کرده و وی را طرد میکند . در این بین مردم آن منطقه همه به راحتی تن به خواسته ها و سلطه ی او در ازای اندکی پولی میدهند و با تنها فرد آگاه آنها که به ظاهر مبلغ دینی آنهاست و میخواهد که معامله کند بنای جنگ و ستیز میگذارد ، او را کتک میزند ، تحقیر میکند و در پی اثبات ریاکاری و حماقتش است که در پایان نیز وقتی یک بار این اعتراف را میشنود ، از خود بیخود شده و کمر به قتلش میبندد .

و اینجا این نگاه کلی از داستان در کنار جمله شهید آوینی معنای نقضی به ذهن ما از فیلم میرساند.

اگر از این نوع نگاه عبور کنیم و وارد داستان شویم اولین نکته بسیار مهم در آن که در تمام فیلم موج میزند و همانطور که ذکر شد پیرامون کاراکتر اصلی فیلم و افراد در ارتباط با او معنای بیشتری پیدا میکند این است که هیچکدام از شخصیت های فیلم ( از جمله دنیل و افراد در ارتباط با او و البته نه تیپ های شخصیتی ) در نوع انجام بازی خود مطلقا چیزی تحت عنوان لذت را از خود بروز نمیدهند و این مسئله کاملا آزار دهنده از لحاظ روحی در فیلم یک فضای بحران در زیر پوست داستان ایجاد میکند و ماحصل آن فضای سیاه درونمایه ای در فیلم است . و بدون شک این اتفاق حاصل نوع بازی بازیگران ، دکوپاژ صحیح ، و قدرت کارگردانی است . اگر بخواهیم چند نمونه شاخص از این مسئله که به نوعی یک ضربه حسی به بیننده را نیز وارد می آورد ذکر کنیم میتوان به سکانس های مختلف شرابخواری دنیل اشاره کرد که همواره این کار را با حالتی عبوس با چهره ای سخت و گس انجام میدهد . صحنه دیگر وقتی است که دنیل در افتتاح سکوی نفتی که به افتخار یکی از دختران روستا نام آنرا ماریا گذاشته از دخترک میپرسد لباسی که برایت گرفتم را دوست داری ؟ و دخترک با بی تفاوتی کامل پاسخ مثبت میدهد و او هم نگاه سردی از بی تفاوتی میکند و به دنبال جواب بعدی او که کتک خوردن از جانب پدرش است رو به سوی پدر دختر برمیگرداند و دوربین دیگر از آنها دور میشود . یا صحنه دیگر حضور دنیل با برادر غلابی اش در کاباره است که هنری از روی مستی با خنده ای مستانه نه از سر آگاهی از او تقاضای پول میکند و دنیل نیز در  با بی تفاوتی و کمی انزجار درخواست او را اجابت میکند . صحنه دیگر صحنه صحبت دنیل با پسر خوانده اش زمان خرید زمینها و یا حتی صحنه قتل ایلای ( پسر مذهبی ) و اوج این نکته به نظر نویسنده مطلب صحنه ی رستوران است که تنها سکانس آمیخته با حس مثبت فیلم است که البته فقط چند ثانیه بیشتر به طول نمی انجامد و تبدیل به یکی از منفی ترین سکانس های فیلم میشود و تصنعی بودن رفتار چند لحظه قبل مثل یک شوک حسی در جان بیننده اثر میگذارد .

این ویژگی در کل فیلم در کاراکتر اصلی منجر به ظهور اصلی ترین خصیصه ی این کاراکتر میشود و خلق و انتقال آن بدون تردید مدیون بازی فوق العاده دی لویس است وآن سردرگرمی وحشتناک و بیش از حد دنیل است . او در مواجهه با همه ی پدیده ها و اتفاقات پیرامونش مردد و سردرگم است و این شاخص ترین خصوصیت این کاراکتر در طول فیلم است ، از همان ابتدا در ساده ترین مسائل شخصی خود سردرگم است در مدل کشیدن طناب در تصمیم برای برداشتن نوزاد در انتخاب شرکای کاری در برخوردش با انسان های مختلف از جمله ایلای و یا هنری ( برادرش ) و حتی اچ دبلیو ( فرزندخوانده اش ) و حتی در مسائل عمیق تر مثل اعتقاداتش که همواره مورد شک و تردید و سردرگمی قرار دارد که نمونه بارزش سردرگمی او راجع به دین و دینداری است و این سردرگمی ها در پایان به خود او و سردرگمی راجع به خودش منجر میشود و زندگی نکبت باری که باز هم در اوج سردرگمی و مستی آرزوی آن را کرده بود برای خود میسازد.

اما در این بین یک سردرگمی در دیوید وجهه متفاوت تری گرفته و آن شیوه مواجهه او با پدیده دین و دینداری است . بی شک اشاره های فراوان و نشانه گذاری های دراماتیک داستان بر مبنای موضوع دین از جانب کارگردان به وجه رئالیستی داستان و البته قوت آن بسیار کمک کرده . کارگردان به درستی و با آگاهی از فضای آن روزگار که جامعه بسیار دیندارتری نسبت به امروز بودند و اساسا این پدیده یعنی دین در آن روزگار محلی از اعراب داشته و در معادلات زندگی بسیاری از افراد جامعه ایفای نقش میکرده ، توانسته است در وهله اول یک گام بزرگ در شخصیت پردازی کاراکترهای فیلم خود بردارد و در ثانی موضع خود نسبت به دین و دیدگاه مورد قبول خود را مطرح کند . و وجود المان های متعدد دینی در فیلم ( همچون میوه ممنوعه و نروییدن گندم در زمین ، کلیسا و حضور در آن حتی در شرط معامله ی نفتی و یا پیرمردی که به خاطر گناه دنیل اجازه عبور لوله از زمینش را نداد و یا عقوبت دنیوی با ناشنوا شدن اچ دبلیو و حتی برداشتن اچ دبلیو توسط ضد قهرمان داستان یعنی دنیل از داخل سبد و نیز شکل صلیبی سکوی نفتی که در پوستر فیلم هم هست و … )گواه بر وجود این موضع گیری دارد . اما اینکه موضع گیری کارگردان چیست ؟ را میتوان در یک جمله معروف معروف خلاصه کرد ” دین افیون جامعه و ملت هاست ” . درواقع فیلم به طور تام و تمام نمود عینی این جمله است . مردمی که آنها را همانند انسانهای مست و درگیر افیون با کتاب های مقدسشان که بیننده فقط آنها را یا در کلیسا یا کتاب به دست در صف تجمع افتتاح میدان نفتی میبیند و همچنین ایلای به عنوان یک فرد حیله گر و به دنبال منافع خود از این افیون استفاده میکند برای کسب آبرو و کم کم برای به دست آوردن پول . او که به هیچ عنوان از ابتدا به دین معتقد نبوده برای کسب آبرو از دنیل میخواهد که حتی به طور ساده اجازه دهد او برای چاه دعا کند و یا بعدها برای گرفتن پول نزد دیوید میاید و کتک شدیدی میخورد و تلافی آنرا بر سر پدر خود در می آورد و یا نمایش های مضحک برای درمان بیماران که میزانسن سکانس ، پوچی و حماقت آنها را به بیننده القا میکند . اما دیوید نیز با ساختن کلیسای جدید و یا غسل تعمید فریبکارانه به نوعی از این افیون استفاده میکند و تنها افرادی که در این بازی اخلال ایجاد مینند ( اچ دبلیو و ایلای هستند ) را طرد میکند یکی را با اخراج و دیگری را با قتل . درواقع دین برای دنیل به دست آوردن پول است و صلیب او نیز سکوی نفتی است که به شکل صلیب طراحی شده و از گردن او جدا شده و برایش پول میاورد . این نگاه منفی کارگردان به دین شاید به طور تیپیکال ما را به سمت و سویی ببرد که فکر کنیم فیلم در دسته بندی های معمول جای میگیرد و انتظار این موضوع را داشته باشیم که فیلم تلویحا از سرمایه داری دفاع کند ، فمنیسم را به عنوان راه حقی برای رسیدن بانوان به حقوقشان تبلیغ کند ، یک تنه به تنه ی مدرنیسم بزند و شاید از آن نیز عبور کند و نیز به هر ترتیب و شیوه ای به امریکا افتخار کند اما فیلم به طرز عجیبی به همه ی این مفاهیم پشت میکند و در بعضی موارد حتی آن ها را نقض میکند نمونه بارز آن تعارض واضح نظام سرمایه داری و کارتل های نفتی از ریز و درشت آنها علیه مردم (که البته مردم هم نقد میشوند ) است . و یا طرفداری دنیل به عنوان یک مرد ضد دین از ماری ( دختر بچه خانواده ساندی ) در مقابل پدرش و عدم وجود آنچنانی شخصیت زن در فیلم و یا عدم وجود هرگونه عاملی از یک کشور و رسمیت تحت عنوان دولت و یا هر شان و شئونی که نشانه ی ملیت کاراکترها باشد دلیل بر این مدعا است .

از این مسائل مفهومی فیلم که بگذریم باید بگوییم بدون شک با یک فیلم تر و تمیز و خوب از لحاظ فرمی در جهات مختلف طرف هستیم و کارگردان فیلم بعد از ساخت چند فیلم به نسبت جمع و جور به سراغ یک فیلم عظیم با لوکیشن های عظیم و نیز سخت تر مثل صحنه های درون چاه با جلوه های ویژه میدانی سخت همچون صحنه های مرگ افراد در چاه که واقعا تاثیرگذار است و البته خشن و طبیعی ، آمده و نیز میتوان گفت آن را به خوبی به انجام رسانده و برنده شدن دو جایزه اسکار را میتوان دلیلی بر این مدعا دانست .  در واقع کارگردان هر منظوری را نه تنها با قصه و داستان بلکه با میزانسن سینمایی و دکوپاژ مناسب به بیننده منتقل کرده و این نقطه قوت در فیلم محسوب میشود . اما قطعا بازی دی لویس و فیلم برداری السویت که اسکار را نیز برای آنها به خانه بردند نقاط برجسته و قابل بررسی فیلم است . یک بازی برون گرای حسی قوی با ری اکشن های سینمایی و متفاوت نسبت به قاب بندی های مختلف با اکت های فراوان چهره و نیز صدا ، لنگی پا ، فیزیک متناسب با حالات مختلف شخصیت( مثل خوابیدن های مستی ، خوردن عجیب مشروب ، لحظه غسل تعمید و .. ) در وضعیت های مختلف یک بازی ماندگار از دی لویس به جای گذاشته و شاید بتوان گفت که به نوعی فیلم هرآنچه دارد را مدیون دی لویس و بازی هنرمندانه اش است .

با اینکه درست است که فیلم دارای نقاط قوت زیادی است اما به نظر میرسد یک مشکل اساسی در فیلم نامه دارد . هرچند فیلم نامه توانسته کاراکتر اصلی خود را به خوبی از آب در بیارد اما داستان پیرامون او خوب پرداخت نشده . شاید اندرسون ابتدا دنیل را با تمام ویژگی هایش ساخته و سپس برای تکمیل شدن آن مایه های داستانی به فیلم اضافه کرده و شخصیت هایی را در کنارش چیده است و شاید دلیل مضحک و تصنعی بودن خیلی از آنها نیز همین باشد . تکلیف بیننده با خیلی از افراد فیلم مشخص نمیشود و حتی کمترین ارتباطی با آنها برقرار نمیکند از آقای ساندی و معاملات ملکی گرفته تا پیرمرد خرافی عجیب و غریبی که زمینش را به دنیل نمیفروشد و بدتر ازآنها پیرزن ها و آدم های توی کلیسا و حتی هنری و اچ دبلیو نیز در حد تیپ های معلق و بلاتکلیف در فیلم باقی میمانند . برادر ایلای که یک سکانس در فیلم است و رها میشود تا در انتهای فیلم با یک دیالوگ از دنیل تکلیف این موجود گمشده به زور مشخص میشود و اچ دبلیویی که به نظر میرسد صرفا برای اضافه شدن یک چالش آبرویی به دنیل اضافه شده کاملا پا در هواست و هنری که بیننده معمولی جدای از نمادگرای فیلم نه ورود او و نه خروجش را درک نمیکند و همه ی این کاراکترهای پرداخت نشده به نوعی فدای شخصیت پردازی دنیل میشوند .

روی هم رفته خون به پا میشود اثری وزین و قابل بررسی است که میتوان از جنبه های مختلف راجع آن تحلیل های گوناگون ارائه داد اما سعی شد به طور مختصر و گزینشی مطالبی ارائه گردد . ایده اصلی داستانی این فیلم میتواند نمونه جالب و پر داستان در کشور ما برای فیلمسازان باشد . اولین ها همیشه میتوانند دارای تم های داستانی دراماتیک مناسب باشند و کشور ما نیز دارای مقدار زیادی از این تم هاست و میتوان با جدا شدن از کلیشه های روشنفکرانه و ضد داستان های خواب آور بی مضمون و فرم روی به داستان های طبیعی و متناسب با سلیقه عمومی آورد تا جمعیت بیینندگان فیلم در کشور از کمتر از پنج درصد افزایش یابد.

 

Fault in our stars

the_fault_in_our_starsعوامل فیلم

کارگردان : Josh Boone
نویسنده : Scott Neustadter, Michael H. Weber
بازیگران : Shailene Woodley, Ansel Elgort, Nat Wolff
محصول ۲۰۱۴ سینمای هالیوود

نقد فیلم

فکر می کنم در یکی از آخرین مصاحبه های تلویزیونی آقای رسول ملاقلی پور بود که اکبر نبوی درباره ی فیلم میم مثل مادر و میزان دستیابی آن به موفقیت مورد انتظار کارگردان از ایشان سوال کرد . آقای ملا قلی پور به جای حاشیه رفتن و اشاره به فروش فیلم و از این دست مسائل خیلی ساده گفت : ” وقتی می دیدم که تماشاچیان  بعد از فیلم یه تماس با مادرشون می گیرن و دلشون براش تنگ می شه مطمئن می شم که به اون چیزی که خواستم رسیدم.”

نواقص ستاره های بخت ما عاشقانه ای ست تراژیک درباره ی دو جوان مبتلا به بیماری سرطان . هیزل دختر ۱۸ ساله ای ست که به دلیل ابتلا به سرطان ریه مجبور است مابقی عمر خود را با یک  کپسول اکسیژن و یک تیوب در بینی سپری کند. طرف دیگر این عشق آگوستوس قرار دارد که سرطان مغز استخوان پای راستش را از او گرفته است.هیزل و آگوستوس در انجمن قلب مسیح که برای کمک روحی به  بیماران سرطانی شکل گرفته است با هم آشنا می شوند . آن ها از وضعیت یکدیگر اطلاع کامل دارند و به همین دلیل از شروع یک رابطه ی جدی اجتناب می کنند.موسسه ای در امریکا که وظیفه ی برآورده کردن آخرین آرزوی نوجوانان مبتلا به بیماری های صعب العلاج را به عهده دارد ،آگوستوس را شایسته استفاده از این حق می داند.آگوستوس از این امتیاز استفاده می کند که به آرزوی خود و هیزل جامه ی عمل بپوشاند.اما تقدیر سر ناسازگاری می گذارد و موسیقی وصل در زندگی آن ها را با ساز نا کوک غم به ناقوس مرگ تبدیل می کند.

 با مقدمه ای که به صورت کاملا عامیانه درباره ی داستان ذکر شد خوانندگان محترم احتمالا توقع یک فیلم سیاه ، روان پریش ، افسرده و خموده را دارند.اگر این پیش داوری درباره ی فیلم صحت داشت قطعا امتیاز آن در IMDB  ۸٫۵ نبود.-هرچند که امتیازهای این سایت صرفا ملاکی برای خوبی یا بدی یک اثر محسوب نمی شود.

نواقص ستاره های بخت ما یا بخت پریشان این داستان جانکاه و تا حدودی تراژیک را آن قدر لطیف ، انسانی و زیبا روایت می کند که با وجود اوج گرفتن غصه در پایان داستان ، شخصا آرزو می کردم فیلم باز هم کش پیدا کند و برایم دشوار بود به همین زودی از این غم شیرین جدا شوم. دیالوگی کلیدی در فیلم وجود دارد که بی ربط به این اصطلاح غم شیرین نیست.دیالوگی که مربوط به کتاب مورد علاقه ی هیزل است :” درد باید احساس شود .” اثر  می گوید باید با دردها در زندگی ساخت و دردها را زندگی کرد.شاید این جمله در بیان بسیار شعار زده باشد ولی هیچ نشانی از این شعار زدگی در فیلم دیده نمی شود.فیلم به خوبی بر لبه ی تیغ امیدواریِ احساس زده و واقع نگری سیاه نما حرکت می کند.

فیلم اشاره های کمی در مورد دردهای جسمانی مبتلایان به سرطان دارد و بیشتر توجه خود را به آسیب های روحی شخصیت های داستانش معطوف می کند. تنهایی همیشه سخت است ولی برای عده ای که می دانند فرصت زیادی در این دنیا ندارند با بغضی همیشگی همراه است.چرا که اگر رفیق راهی بیابند و  دلبسته به دیگری شوند عاقبت کار روشن نخواهد بود.به ویژه اگر شرایطی مانند هیزل و آگوستوس داشته باشند و هر دو در حال مبارزه با این بیماری باشند. فیلم یک بار از کنار شکست های عاطفیِ سطحی که در حاشیه ی داستان قراردارد – در داستان نابینا شدن آیزاک و جدا شدن نامزدش از او – با یک شوخی ساده  که پرت کردن تخم مرغ با چشم های بسته به خودروی لوکس اوست عبور می کند .که همین اتفاق به ظاهر ساده هم بیننده را برای هر پایان بندی غیر قابل تصوری آماده می کند.و  بار دیگر  با مرگ آگوستوس و سخنرانی هیزل و مونولوگ های پایانی اش آن قدر بر احساسات بیننده تاثیر می کند که انسان پس از پایان فیلم -مانند مثالی که در مقدمه  فیلم میم مثل مادرآورده شد -دوست دارد به همه ی آن هایی که خاطره ی سبزی در زمین ذهن او کاشته اند ، یادآوری کند با وجود تمام فاصله های ایجاد شده ، دوستشان دارد.

هیزل و اگوستوس دو نیمه ی متفاوت از یک زوج آرمانی اند.هیزل دختری درون گرا ، آرام و تا حدودی گوشه گیر است که گاهی با عصبانیت هایش همه را غافل گیر می کند. مادر هیزل زمانی که او در بستر مرگ بود زیر لب به او می گوید” دیگه بهت اجازه می دم بری عزیزم”.این جمله آن قدر برای هیزل گران تمام می شود که در پس اندیشه هایش ،می داند که باید در ادامه ی عمر منتظر مرگ باشد .این تاثیر در رفتارهای هیزل مشخص است.او ترجیح می دهد بدون مبارزه بازی را به مرگ واگذارد.به نظر او ، خانواده اش راحت با مرگ او کنار خواهند آمد همان طور که خودش با آن کنار آمده.اما این وضع زمانی که بیماری آگوستوس باز می گردد تغییر می کند.هیزل در می یابد که دردهای سخت تری هم از مرگ وجود دارد که آن صبر بر فراغ عزیزی است که به او دلبسته باشد.همین جاست که هیزل متوجه می شود مادرش در چه تنگنای روحی قرار داشته زمانی  که آن جمله ی خداحافظی  را به هیزل می گفته است.هیزل از کنار آگوستوس بودن فهمیده است که باید به حداقل های این دنیا نیز دلخوش بود .به یک کتاب ، به معشوقی که دوستش بدارد و به ستاره های ناقص بختش.

در مقابل آگوستوس روحیه ی خود را در قبال بیماری از دست نداده است.سرخوش و شاد می نماید.بازی های رایانه ای پر تحرک ،  اهل هیجان و کارهای قدری نامتعارف است.در اولین دیدارش با هیزل در جلسه ی قلب مسیح -انجمن بیماران سرطانی – از فراموشی به عنوان بزرگترین ترس خود یاد می کند. آگوستوس نگران است که زندگی اش به پایان برسد و کار بزرگی انجام نداده باشد که بتواند در افکارمردم جاودانه شود . در همان جلسه هیزل در جواب به او می گوید روزی همه خواهند مرد همان طور که دایناسورها مردند و خاطره ای از آن ها در ذهن ها نیست.آگوستوس دوست دارد دوستان زیادی داشته باشد و بیشتر تمایل به شهرت دارد تا این که یکی را تا همیشه برای قلب خود نگه دارد.این تفاوت های هیزل و آگوستوس کم کم از بین می رود  و دو نیمه ی ناقص به یک جزء کامل تبدیل می شود که غم های زندگی را برای هم شیرین و قابل تحمل می کنند.شاید بزرگترین معجزه ی عشق را هم بتوان در این معنی خلاصه کرد.عشق زندگی را قابل تحمل می کند.  

ستاره های ناقص بخت ما اولین اثری نیست که درباره ی بیماری های لا علاج ساخته شده است اما زاویه ی نگاه جدید آن به موضوع باعث شده همه ی ما بخشی از وجود خود را در دل داستان بیابیم .اگر کارگردان قصد برخورد سیاه نمایانه به موضوع را داشت اثرش مانند بسیاری از آثار از این دست اکران می شد و پس از مدتی فقط نامی از آن باقی می ماند اما این نگاه جدید ، فیلم را ماندگار خواهد کرد.نگاهی که غم و شادی را مکمل و در کنار هم نشان می دهد . حتی زمانی که بیننده هم مانند هیزل از آگوستوس قطع امید کرده است کارگردان باز هم یک دلخوشی کوچک برای لحظات پایانی فیلم در نظر می گیرد.آیزاک ، آگوستوس و هیزل سراغ ماشین لوکس نامزد قبلی آیزاک می روند و کذا و کذا که در بالا ذکر شد.بزرگترین رمز موفقیت فیلم هضم کردن غم فیلم در دل اتفاقات دیگر است. به همان اندازه که شادی ها و لبخند ها در فیلم نمود دارند غصه ها و اشک ها هم رخ نمایی می کنند.و این همان چیزی است که در دنیای واقعی در حال وقوع است.همه چیز در کنار هم.خوشی و نا خوشی ، سلامتی و بیماری و مثال هایی تمام نشدنی از این دست. در تمام طول فیلم بیت زیر در ذهنم  جولان می داد که بازگو کردن آن خالی از لطف نیست :

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد                           ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

جایی که حرف ، حرف ِدل است بی انصافی است که سخن از محسوسات بگوییم به قول حافظ عزیز :

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

با همین استناد ترجیح می دهم توضیح زیادی درباره ی –  قولی دیگر این بار از حاتمی کیا که فرم را پیچ و مهره می داند، بلا تشبیه با قول حافظ البته  – فرم اثر ارائه نکنم تا سخن طولانی نشود و فرصت نتیجه گیری از موضوع را سلب ننماید.فقط به صورت مختصر باید گفت فیلم هایی کم هزینه و تاثیر گذار از این دست  بسیار  به مذاق منتقدین و مخاطبین حرفه ای تر سینما خوش می آید هر چند معمولا در جشنواره ها به ویژه اسکار به توفیقی دست نمی یابند.تصویر تیتراژ فیلم از شوخی و شنگی خاصی برخوردار است که ما را با فضای تین ایجری قهرمان دختر فیلم نزدیک می کند . موسیقی  تماتیک همراه آن یک جور غصه ی دلچسب دارد که تداعی کننده ی رمنس های کلاسیک است.البته موسیقی در تمام طول فیلم به درست ترین شکل ممکن عمل می کند.

بازی ها کاملا یک دست و با وقار است .بازیگران تقریبا در یک سطح بازی خود را ارائه کرده اند که هیزل به دلیل معصومیت چهره و لوندی بازی اش قدری بیشتر در دل می نشیند.افکت های تصویری در هنگام مسیج زدن ها و ایمیل زدن های هیزل و آگوستوس حد اقل برای هم نسلی های من دوست داشتنی و نوستاژیک است و بیننده را در دل فیلم غرق می کند.به ویژه افکت های صوتی آن ها و نحوه ی محو شدنش متناسب با فضای غم یا شادی.در کنار تمام این مزایا نباید از کارگردانی عالی اثر غافل باشیم که مهمترین مزیتش دیده نشدنش است.خرده روایت های دلنشین مانند داستان آیزاک و نویسنده ی کتاب در کنار نصیحت کرن های با نمک دراماتیک مانند توصیف آگوستوس از سیگار ِروی لب به جای کشیدن سیگار فضای فیلم را اغناء پذیر کرده است.
همه ی این نقاط مثبت به دست نیامده است مگر حول یک داستان ساده ، عامه پسند و در عین حال با یک جهان بینی خاص .آرزو دارم ، آرزو دارم ،آرزو دارم روزی جهان بینی نویسندگان وطنی ما هم به سمت زیبا اندیشی و زیبا منشی سوق یابد.هرچند که اکنون هم هستند خوبانی که از این مدل پیروی می کنند.

اکنون که در حال پایان بردن این نقد هستم سه روزی از تماشای فیلم گذشته است اما رسوب حس و حال فیلم بر نوشته های نگارنده و سوق دادن آن سمت یک نوشته ی احساسی غیر قابل انکار است. در پایان امیدوارم خوانندگان عزیز هم به اندازه ی من از تماشای فیلم لذت برده و تاثیر پذیرفته باشند .نواقص ستاره های بخت ما – که نامش هم در ته دل غصه ای می اندازد – از رهگذر داستان هیزل و آگوستوس به ما یاد آوری می کند زندگی کوتاه تر از آن است که انسان فرصت تنها بودن داشته باشد.به تعبیر خود فیلم بعضی بی نهایت ها از بعضی بی نهایت ها بزرگ ترند.برای عاشقی که می داند قرار نیست وعده ی دیداری دوباره با معشوقش داشته باشد این غمِ بی نهایت بیش از بی نهایت غمی است که تمامی آدم ها در تمام طول زندگی خود تجربه می کنند.

این نوشته در وبلاگ ای من منتشر شده است.

Wave

waveeعوامل فیلم

کارگردان: Dennis Gansel 

نویسنده: Johnny Dawkins , Ron Jones

بازیگران:  Frederick Lau, Max Riemelt, Jennifer Ulrich

ژانر : جنایی ، درام

محصول ۲۰۰۸ آلمان

خلاصه فیلم

موج ، داستان ایجاد گروهی مدرسه ای به نام موج به سرپرستی یک معلم اجتماعی را که برای تعلیم درس استبداد ، اجرای استبداد را انتخاب میکند ، روایت میکند . موج ، روایتی است بینظیر از امکان وجود دیکتاتوری حتی در قرن اخیر حتی در تکنولوژیک ترین و کم بحران ترین کشور جهان . موج ، راوی سیاهی استبداد و تلخی فاشیسم در بستر یک داستان تمام عیار با تمام ریزه کاری های هنرمندانه است .

نقد فیلم

 ” آیا ممکنه یک دیکتاتوری دوباره در آلمان امکان پذیر باشه ؟! اون چیزی که امروز اینجا افتاد فاشیسمه  “

فیلم موج به کارگردانی کارگردان سیمرغ گرفته اش بدون شک یک فیلم موفق در بیان یک پدیده اجتماعی سیاسی عمیق و ریشه دار در روحیه و تربیت جمعیت گسترده ای از انسان های جهان یعنی استبداد و دیکتاتوری است . همواره زمانیکه بحث از استبداد و دیکتاتوری مطرح میشود ذهن ها به سوی سیاست و مسائل سیاسی سوق پیدا میکند و اغلب از جنبه های تربیتی و اجتماعی استبداد صرف نظر میشود …

 اینکه چه چیزی استبداد را میسازد !؟ چه چیزی مستبد را میسازد ؟! و چه چیزی انسان هایی که تن به استبداد مستبد میدهند را میسازد ؟! …

همواره استبدادهای سیاسی در جهان طرفداران خود را داشته است . استبداد در ذهن عده ی زیادی از مردم جهان راه حل قطعی برای رسیدن به نتیجه است . هنوز هم ما ایرانی ها وقتی میخواهیم نوع برخورد مسئولانه و کارا برای بهتر شدن امور خدمات اجتماعی را برای یکدیگر مثال بزنیم یاد برخورد رضاخان با نانوای خاطی میکنیم و در تنور انداختن آن بیچاره را مثال میزنیم و یا هنوز مردم آلمان برای استقبال های پرشور و حماسی وار از رایش اعتبار بیشتر از انتخابات دموکراتیک قائلند و هنوز در جهان دیکتاتورها حکومت میکنند و برای استبدادهای دموکراتیک مدرن شاخ و شانه میکشند . استبداد یک مسئله ریشه دار در عمق وجود تربیتی تمام انسان هاست چه از لحاظ سیاسی اجتماعی با آن مخالف باشند چه موافق . شاید کمتر پدری باشد که ادعا کند تا به حال فرزندش را وادار به کاری نکرده . شاید کمتر مادری باشد که ادعا کند تا به حال فرزندانش را به خاطر خود تنبیه نکرده شاید کمتر برادر و خواهر بزرگتری باشد که ادعا کند قدرت خود را بر برادر وخواهرش تحمیل نکرده شاید کمتر معلمی باشد که ادعا کند هیچگاه خود را داناتر و بالاتر از شاگردانش ندیده شاید کمتر کارفرمایی باشد که ادعا کند هیچگاه کارگر خود را در مقام انسانی دون پایه تر از خود ننگریسته و هزاران شاید دیگر …

استبداد چیست ؟! چه کسی مستبد است ؟! مرزهای استبداد کجاست ؟! …

فیلم موج که جایزه طلایی ژرمن فیلم (جایزه اصلی ملی این کشور) را نیز نزد خود میبیند راوی تمایل تربیت انسانی به استبداد و به پا خواستن اژدهای نهفته وجودی هر انسان در رسیدن به اهداف مختلف خود از راهی که ما آن را استبداد مینامیم ، است .

شاید کارگردان فیلم که چند سال قبل برای فیلم دیگرش در ایران موفق به دریافت سیمرغ بلورین شده این بار در فیلم تازه خود قصد دارد به تمام دنیا نشان دهد که دیکتاتوری و فاشیسم نه تنها در عرصه های سیاسی اجتماعی بلکه ابتدا در درون انسان ریشه میدواند و خود را محکم میکند و سپس ساقه های آن با گذشتن از ابعاد روانشناسانه فردی آرام آرام در اجتماع تنومند میشود و تربیت فردی را در خدمت امیال اجتماعی به بازی میگیرد و آنگاه شاخ و برگ سیاسی اجتماعی به خود گرفته و رخ مینماید و در نهایت وقتی تبعات و آثار منفی فراوان خود را تحمیل کرد گرفتار خزان و خشکسالی میشود و جز یک پیکر خشک و نیمه جان چیزی از خود به جای نمیگذارد . فیلم موج یک فیلم بالغ و عمیق روانشناسی اجتماعی تربیتی است که انسان را وادار میکند پلک نزند و تا انتها چشم به روایت بی نقص کارگردانش بدوزد .

داستان فیلم در یک دبیرستان یا کالج میگذرد . نمای معرفی ابتدای فیلم که از درون شهر گذر میکند و جلوه های گوناگون اجتماع را به نمایش میگذارد یک پیام مشخص برای بیننده دارد که داستان کوچیکش را در تمام جامعه ممکن میداند . جامعه جوانان و نوجوانانی که در سن تربیت و تاثیرپذیری هستند و از فرهنگ های عامه تبعیت میکنند . جوانانی که در دوره ی گذار از نوجوانی به یک انسان بالغ اجتماعی هستند و همه چیز را از عشق و هوس و مسائل جنسی گرفته تا تربیت اجتماعی و تحصیلی ، جسمی و روانی در محیط کوچک خود تجربه میکنند و می آموزند . گاهی از آن تخطی میکنند و مهمانی شبانه میگیرند ، مشروب میخورند و ماری جوانا میکشند و گاهی هم مثل یک فعال جدی اجتماعی تربیتی ، مسئولانه به ایفا نقش موثر و تاثیرگذار بر جامعه خود کمک میکنند و برای اصلاح اجتماعی یک لحظه آرام و قرار ندارند .

شاید ابتدای فیلم وقتی درگیری های عاشقانه و نوجوانانه چند جوان برای رقابت بر سر مسائل پیش پا افتاده مقتضی سنشان را میبینیم ، فیلم را یک درام تینیجری با المان های همیشگی خودش تصور کنیم اما فیلم به سرعت وارد چالش هیجان انگیز و درگیرکننده خود میشود ، جایی که آقای ونگر معلم اجتماعی و یا به نوعی تحصیل کرده در عرصه سیاسی اجتماعی که خود سابقه اعتراضات مدنی و تظاهرات و تحصن دارد از تدریس کلاس مخالفت سیاسی به تدریس کلاس استبداد منتقل میشود و با چند جلسه تجربه در کلاس ، تصمیم میگیرد یک دیکتاتوری و یک گروه موافق با خود که شاگردان کلاس باشند را ایجاد کند . او قوانینی وضع میکند ، آرام آرام به اتحاد و روحیه یکی شدن دامن میزند ، لباس متحد الشکل انتخاب میکند ، برای کلاس خود و گروه شاگردانش نام موج را برمیگزیند ، سلام و ادای احترام مخصوص طراحی میکند ، یک لوگوی اختصاصی طراحی میکند ، شاگردان نیز در همه مراحل با او همکاری میکنند ، قوی ها به ضعیف ها کمک میکنند ، انسان های ترسو در لوای گروه شخصیت میگیرند و قدرتمند میشوند ، هم گروهی شانیت خاص پیدا میکند ، حتی انسان های بی اعتماد به نفس در بروز عشق و احساسات در سایه گروه به نان و نوایی میرسند و رابطه های تشکیلاتی پیدا میکنند و حتی در عشق های پاک انسانها  برای موجی بودن یا موجی نبودن خلل های دراماتیک جدی وارد میشود . شاگردان دیگر از کلاس های دیگر انصراف داده و در کلاس استبداد ثبت نام میکنند تا موج هر روز بزرگتر و قدرتمند تر شود . دایره این اتحاد به درون شهر کشیده میشود و موضوع اجتماعی و سیاسی میشود . از طرف دیگر آقای ونگر که حالا در حال تبدیل شدن از یک فعال مدنی معتقد به اصول دموکراسی و حتی اعتراض سیاسی در سایه دموکراسی به یک دیکتاتور تمام عیار است (بخوانید هیتلر) در زندگی شخصی خود نیز دچار مشکل میشود ، اژدهای درون او هیاهو به پا کرده و او حالا دیگر یک دیکتاتور است . حالا دیگر یکی از شاگردان متعصب و افراطی او در موج به نام ” تیم ” با بازی Frederick Lau به بادیگارد شخصی او تبدیل شده و شب را روبروی خانه او به صبح میرساند . تمام همکارانش به او و کلاس پرجمعیتش حسادت میکنند . محبوبیتی یافته که تا به حال آن را ندیده اما تصمیم میگیرد این آموزش که حالا تمام زندگی تعداد زیادی از آدم ها از جمله تیم ، شده را پایان بدهد اما دیگر این ساقه تنومند شده و چیدن شاخ و برگ های آن ساده نیست.

 باید به کارگردان تبریک گفت . تمام روابط و داستان های بچه های دبیرستان از جمله تیم ، مارکو ، کارو ،دنیس ، لیزا ، بومبر و سینان ، زیبا ، داستان گونه و واقع نما روایت میشود و ما را به شدت درگیر میکند ، تک تک روابط و بسترهای تربیتی شکل گرفته آنها یعنی خانواده به زیبایی هرچه تمام تر معرفی شده اند . سکانس هایی که هرکدام از کاراکترهای نوجوان نزد خانواده خود رفته و موج را شرح میدهند و عکس العمل های آنها بینظیر است و در کمترین مقدار سکانس با فضا سازی زیبا بستر تربیتی هرکدام از آنها که منجر به رفتارهای گوناگون آنها در مدرسه میشود را شاهد هستیم . رفتار سخت و عجیب خانواده تیم در مقابل رفتارهای بی تفاوت خانواده های دیگر و یا رفتار مسئولانه مادر کارو (دختری که با موج مخالفت میکند) همه و همه به درستی و به جا و زیبا دکوپاژ شده اند . اما مهمترین و زیباترین داستان ، داستان آقای ونگر است ، شخصیت دموکراتی که ابتدا برای هرچیز کوچک در کلاس رای گیری میکند آرام آرام دارای چنان اتوریته ای میشود که وقتی به شاگردان خود دستور میدهد یک خائن به موج را به پای میز محاکمه بکشانند آنها بی درنگ این کار را انجام میدهند . او که وظیفه داشت در سایه کلاس استبداد فضایل دموکراسی را به شاگردانش بیاموزد ، دارای یک روحیه سلطه جو میشود و یا بهتر بگوییم روحیه سلطه جویش قوت پیدا کرده و در او واقعی میشود تا اینکه همسر باردارش را میزند و او تصمیم به ترک ونگر میگیرد و این تلنگر خوبی برای او میشود . شخصیت بسیار پرداخت شده ی ونگر و جایگاه قرارگیری او در میزانسن فیلم یک هنر کارگردانی تحسین برانگیز است و همچنین شخصیت پردازی دقیق او توسط نویسنده و بازی بسیار عالی بازیگر او را کاملا برای ما باورپذیر و سمپاتیک میکند و بدون شک این شخصیت کلیدی به همراه تیم ، دو شخصیت مهم و تاثیرگذار فیلم هستند . تیم نیز که یک جوان سرخورده از خانواده و اجتماع است که دست به هرکاری برای کسب یک موقعیت معمولی بین دوستان خود میزند . او مواد جور میکند ، اسلحه میخرد و تمام زندگی خود را در موج و ونگر میبیند همانطور که در پایان بندی بینظیر فیلم نیز میگوید موج برای او تمام زندگی است . موج به او هویت داده و او را به قدرت رسانده . او یک بیمار افراطی میشود و در پایان یک فاجعه می آفریند . بازی بینظیر بازیگر نقش تیم (که فیلم ویکتوریا را اخیرا از او در ذهن داریم) و همچنین شخصیت پردازی درونی و زیبای او به قوت این نقش بسیار کمک کرده است . نکته قابل تامل در فیلم و فیلمنامه بسیار خوب آن عدم حضور شخصیت اضافی در فیلم است . این فیلم تعداد بسیار زیادی بازیگر در تیپ ها و کاراکترهای مختلف دارد اما همه ی آنها به تناسب و ضرورت در فیلم حضور دارند و نبود هرکدام لطمه ای در حد خود به فیلم است در صورتیکه گاهی شاهد هستیم در درام های وطنی کل بازیگران ۴ نفر هستند ولی باز هم یک یا دو نفر آنها اضافی هستند و حذف آنها کوچکترین خللی به روند فیلم وارد نمیاورد .

بازی ها همگی بسیار روان و در بستر فیلم نامه کاملا پرداخت شده ، قابل قبول و گاهی شاهکار است . تمام نوجوانان متفاوت و کم نقص ظاهر میشوند و هرکدام از پس ارائه شخصیت های متفاوتی که به آنها محول شده به خوبی بر می آیند و حس بسیار باورپذیر را منتقل میکنند . بازیگران نقش های کوچک مثل اولیا و معلمان هم بازی های زیبا و تیپیکال خوبی را ارئه میدهند.

از تمام نقاط قوت که بگذریم فیلم موج دارای یک ساخت و فضای تلوزیونی است . فیلمی که در ابتدا ما را با یک معرفی قابل قبول و خوب مواجه میکند اما هر چه میگذرد قاب ها معمولی تر میشود و در اغلب صحنه های تکراری در فیلم ها مثل پارتی ها ، کلاس ، روابط افراد خیلی معمولی و تیپیکال روایت میشود .

در پایان میتوان گفت فیلم موج یک درام واقعی (بر اساس یک اتفاق واقعی یعنی کشتن دانش آموزان توسط یکدیگر در مدرسه) است که تمام افکار ایدئولوژیک خالقانش را در قالب یک مدیوم توانا با زبان علمی بیان میکند . موج یک هشدار روانشناسانه برای هر فرد در هر سن و سال و هر جایگاه است . یک هشدار تربیتی برای خانواده ها و مسئولان تربیتی است . یک هشدار جدی اجتماعی برای فعالان اجتماعی ، مردم و متولیان دولتی است و در آخر یک هشدار سیاسی برای تمام مردم جهان است .

تربیت اجتماعی ، سیاسی و روانشناسانه همواره از امور جدی و کمتر توجه شده در سیستم آموزشی کشور ماست که ابزارهایی همچون فیلم همراه با نگاه هنرمندانه میتواند یکی از موثرترین راه های انتقال و آموزش این مقولات باشد . با نگاه کوتاه و گذرا به فیلم موج امکان ساخت چنین مضامین خاص و تا حد زیاد پیچیده و سخت را در قالب حتی ملودرام های محبوب سینمای ایران نیز ممکن میدانیم تا علاوه بر کارکردهای هنری یک فیلم بتواند کارکرد های فرهنگ سازانه و رسانه ای خود را نیز دارا باشد . امید است کارگردان ها و نویسندگان  محترم کشور حتی با الگوبرداری از چنین فیلم های موفق حتی در جشنواره ها بتوانند گامی فراتر از کلیشه های همیشگی و نخ نما شده سینمای بی رمق و کم هنر و بدون کاکرد بردارند و با ساخت فیلم های خلاقانه از صرفا سوژه های تکراری و خسته کننده دغدغه دوره گذار سنت به مدرنیسم به وجوه دیگری از دوره های گذار مختلف همیشگی در تمام شرایط اجتماعی از جمله شرایط فرهنگی اجتماعی کشور بپردازند تا بتوانند دردی از دردهای جامعه را به دوش کشند.

این مطب قبلا در نشریه میعاد به چاپ رسیده و با کمی تغییر به تناسب نقد و تحلیل فیلم پیش روی شماست.

نقد فیلم محمد رسول الله (ص)-بخش دوم

عوامل فیلم

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم-بخش دوم

 

یکی از مسائلی که در سینمای ایران به آن توجه کافی نمی شود نحوه دکوپاژ صحنه های حسی فیلم است.کارگردان ها معمولا به صرف این که یک موقعیت دراماتیک وجود دارد، با اضافه کردن موسیقی به کار تلاش می کنند ، احساسات تماشاگر را تحریک کنند. این مسئله باعث می شود حس موجود در این صحنه ها مقطعی و زودگذر باشد و  در سکانس بعدی دیگر اثری از آن لذت در چهره بیننده وجود نداشته باشد. اما مجیدی با هنر کارگردانی و دید تصویری اش نسبت به سینما ، به خوبی توانسته از عهده صحنه های حسی کار برآید. در هر هشت خرده روایت فیلم یک صحنه حسی تمام عیار وجود دارد که لذت تماشای آن هنوز هم با نگارنده است.

دکوپاژ و میزانسن عالی ، تصویر کارت پستالی و موسیقی بسیار بسیار فوق العاده رحمن که با چاشنی تخیل مجیدی همراه شده است ، ترکیبی را آفریده که تا مدت ها در خاطره تماشاچیان حرفه ای سینما به عنوان الگوی یک صحنه حسی کامل خواهد ماند. از نظر نگانده این ترکیب در سکانسی که محمد (ص) در کنار چاله های آب نشسته اند و نور ستاره ها و مهتاب در آب قرار گرفته به اوج خود می رسد. جایی که  دوربین با حرکت نرم خود از نمای پایین به High Angel  تبدیل می شود و کاملا این مضمون به ذهن بیننده خطور می کند که آسمان ها و ستارگان زیر پای این کودک قرار دارد و قرار خواهد داشت.

هنگام تماشای فیلم یکی از دوستان معتقد بود که این داستان را می بایست کارگردانی تکنوکرات تر از مجیدی می ساخت تا با استفاده بیشتر از تکنیک های سینمایی جذابیت های فنی  آن را بالاتر ببرد. اما از نظر نگارنده آقای مجیدی بهترین گزینه برای ساخت قسمت اول این سه گانه بوده اند چرا که شاعرانگی و لطافتی که از آثار ایشان سراغ داریم بیش از هر جای دیگر می بایست در این داستان که از لطیف ترین مفاهیم تاریخ بشر است به کار گرفته می شد . کدام مضمون لطیف تر از میلاد پیامبر مهربانی که سراسر عشق به خدا و انسانیت بوده اند که هر چه در این زمینه کار کنیم نخواهیم توانست جلوه ای از این عشق را بر پرده نقره ای به نمایش در آوریم.

کارگردانی اثری با این عوامل و ویژگی های مثبت برشمرده شده در متن ، کار سختی است . کارگردانی خوب آقای مجیدی باعث شده است تمام این نقاط قوت در قالب کلیتی در کلاس جهانی به  بیننده عرضه شود . آقای مجیدی توانسته اند لهجه خود را در ساخت اثری تاریخی مذهبی هم حفظ کنند . تصاویر کارت پستالی ، ارتباط شخصیت ها با طبیعت ، حرکات آب ، مرگ ماهی ها و مضمون پردازی های دینی و شاعرانگی از جمله مولفه های سینمای مجیدی است که در این اثر هم ردپای آن ها مشخص است. جلوه دیگری کارگردانی خوب اثر ، بازی بازیگران است. با وجود تعدد بازیگران فرعی که با زبان های عبری ، حبشی و فارسی دیالوگ می گویند ، از کیفیت بازی ها کاسته نشده است. در میان بازیگران فرعی  محسن تنابنده با دیالوگ گویی های عبری اش جلوه ی بیشتری نسبت به سایرین داشته و در میان بازیگران اصلی بازی علیرضا شجاع نوری و مینا سعادتی چشمگیر تر است. شاید اگر بازی مهدی پاکدل بدون دوبله بود او هم درخشان تر از این ظاهر می شد.

مسئله دیگری که می بایست به آن اشاره کرد ، ارجاعات متعدد به حوادث آینده جهان اسلام  و چند لایه بودن داستان و مضامین آن است. شخصیت عبدالمطلب به نوعی رفتارهای پیامبر اکرم و شخصیت ابوطالب رفتارهای حضرت امیر المومنین(ع) را برای بیننده تداعی می کند. این نکته در گریم بازیگران هم رعایت شده و قابل دریافت است. به طور کلی دقت در جزئیات وقایع ، استفاده از مفاهیم آشنا و مبنایی دین اسلام از نکاتی است که  به فیلم محمد (ص ) جنبه مبلغانه داده است و زمینه را بیش از پیش برای اکران جهانی آن مهیا ساخته است.

به طور کلی ساخت فیلم هایی از این دست کمترین اثرش  ترمیم چهره ای ست که رسانه های غربی از پیامبر اکرم (ص) و خشونت اسلام ارائه نموده اند . امید است با حمایت هایی بیشتر از طرف مسئولین و نگاه مثبت صاحب نظران حوزه دین ، زمینه برای ساخت آثار مذهبی – تاریخی بیش از پیش  مهیا شود تا از ظرفیت بالای رسانه ای چون سینما برای انتقال مضامین انسانی – اعتقادیمان در سایر نقاط جهان استفاده شود.

محمد رسول الله (ص)-بخش اول

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc
عوامل فیلم

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم 

روایت داستان های آیینی ، که ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارند نیازمند هوشِ هنری بالایی است که هر کسی از این موهبت برخوردار نیست. داستان میلاد پیامبر اکرم و حوادث سال عام الفیل ، هم در قرآن  مجید و هم در روایات ائمه اطهار به کرات ذکر گردیده و اغلب مردم با کلیات آن آشنایی دارند. تصویرسازی برای آن چه مردم می دانند و هر کدام تصویری حماسی یا عاطفی از آن در ذهن پرداخته اند کاری است سهل و ممتنع . آسان است چون نیازی به تفهیم مضمون وجود ندارد و سخت است چون هر قدر کار با کیفیت بیشتری انجام شود ممکن است توقعات تماشاچی را برآورده نکند. به عنوان مثال فیلم رستاخیز که با زحمت فراوان عوامل آن ساخته شده است ، از کیفیت فنی بالایی برخوردار است و کار خوش ساختی محسوب می شود اما به تعبیر یکی از دوستان ” عباس ِ رستاخیز ، عباس نبود “. این جمله نشان می دهد توقعات تماشاگران از رویدادی که توقع شکوه بیشتری از آن داشته اند ، برآورده نشده است.

مهمترین مزیت فیلم محمد (ص) ، این است که توانسته بستری دراماتیک برای روایت داستانی مهیا کند که همه از کلیات آن باخبرند. مجیدی هیچ حسابی روی دانسته های قبلی مخاطب باز نمی کند و به جزئیات می پردازد .پرداختن به جزئیات یعنی اصل فیلمنامه و از نظر نگارنده مهمترین عامل موفقیت فیلم. توالی منطقی اتفاقات و سینمایی کردن مسئله حیات پیامبر که دغدغه اصلی عبدالمطلب در فیلم محسوب می شود به درستی به عنوان گره اصلی داستان تعیین شده است و هشت خرده روایت از زندگی پیامبر بار احساسی فیلم را بر دوش دارد. داستانی کردن دانسته های ذهنی مخاطب باعث شده است بیننده از تصویر ذهنی خود دور شود و فیلم را به عنوان یک فیلم بپذیرد بدون آن که توقعات عجیب و غریبی از اوقایع تاریخی در ذهن داشته باشد. به عبارت بهتر می توان گفت مجیدی در فیلم محمد(ص) داستان سازی – با کمترین دخالت تخیل- کرده است نه مستند سازی.

در بخش اول یادداشت به بررسی عملکرد تیم فنی فیلم می پردازم و در بخش دوم -که در هفته آتی روی وبلاگ قرار خواهد گرفت – به جنبه های کلان تر فیلم می پردازم.

ویتوریو استورارو فیلمبردای آثاری چون اینک آخر الزمان و آخرین امپراتور را به عهده داشته و با بزرگانی چون فرانسیس فورد کاپولا و برتولوچی همکاری داشته است. او تا کنون سه بار موفق به دریافت جایزه اسکار گردیده است .
قاب های فیلم همگی زیبا ، دلنشین و کارت پستالی هستند. این قاب ها در سکانس هایی که در دیر بحیرا و کنیسه های یهودیان فیلمبرداری شده اند بسیار به تم نقاشی های مذهبی کلیساها شباهت پیدا می کند. اما در صحنه های بیرونی ،که ارتباط بیشتری با طبیعت دارد تصویر کاملا شرقی است و بیننده را یاد آثار نقاشی های مینیاتوری می اندازد. در مصاحبه ای از ایشان خواندم که برای الهام گرفتن در قاب بندی ها از نقاشی های استاد فرشچیان  استفاده کرده اند.

 مکمل این زیبایی نورپردازی بسیار حرفه ای فیلم است که کمتر در آثار مشابه داخلی شاهد آن بوده ایم. فیلمبراری با نور های محدود ، سایه روشن های متعدد و حرکت دوربین از نقاط پر نور به نقاط تاریک جلوه هایی از این همکاری فوق العاده نور و تصویر را به نمایش گذاشته اند. نمونه ای از این نورپردازی در سکانس ورود حلیمه به خانه آمنه است.

با وجود تمام نقاط قوت تصویر باید به این نکته هم توجه داشت که دوربین بر خلاف آثار قبلی آقای مجیدی بیش از حد معمول دیده می شود. این مسئله را می توان ناشی ازحرکات بیش از حد دوربین در سکانس هایی که نیاز به سکون بیشتری داشت، دانست. در مجموع فیلمبرداری فیلم محمد (ص) را می توان از درخشان ترین تجربه های همکاری یک کارگردان ایرانی با عوامل خارجی دانست.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم ، جلوه های ویژه اثر است که از نظر نگارنده بیش از حد انتظار تماشاگران داخلی برای یک اثر وطنی است. سکانس حمله سپاه ابرهه که در آغاز فیلم قرار گرفته ، آن قدر طبیعی و حرفه ای کار شده است که همه را غافلگیر می کند. با تحرک و جذابیتی که این سکانس ایجاد می کند بیننده ترغیب به شنیدن داستان محمد (ص)می شود. به نوعی مجیدی با استفاده از این ظرفیت و ارائه ای  چشمگیر از سکانس حمله ابرهه، سطح اثر را به بیننده گوشزد و او را وارد فیلم می کند .

قدرت جلوه های ویژه در ایجاد لوکیشن های مجازی فیلمبرداری و افکت های تصویری هم بسیار به یاری فیلم آماده است. استفاده مناسب و به موقع از این تکنیک ها باعث شده که بیننده در تمام مدت فیلم – با وجود صحنه های خاص – محو تماشای اثر باشد بدون آن که به دلیل اشتباهات فنی از فیلم بیرون پرتاب شود. مشکلی که بسیاری  آثار وطنی با ساده ترین میزان استفاده از جلوه های ویژه با آن مواجه اند.

و اما موسیقی ِ متن . بدون اغراق اگر موسیقی را از محمد (ص) حذف کنیم ، کلاس فیلم به یک فیلم آسیایی تنزل پیدا خواهد کرد. موسیقی اثر توسط آی .  ار . رحمن ساخته شده است. آی. آر. رحمان برنده جوایز بسیاری از جمله سیزده جوایز فیلم فیر، چهار جایزه ملی فیلم هند، یک جایزه بفتا، یک جایزه گلدن گلوب و دو جایزه اسکار شده است .

 موسیقی فیلم کاملا نقش روایتگری دارد و  بیشتر بار عاطفی فیلم هم بر دوش آن است . موسیقی ضمن اینکه جدای از فیلم شنیده نمی شود ، تاثیر فوق العاده خود را بر تماشاچی می گذارد .موسیقی به درست ترین شکل ممکن ، به صورت تم شنیده می شود بدون آن که تبدیل به ملودی شود. استفاده همزمان از سازهای شرقی و زیر صدای گروه کر با الفاظ عربی با مضمون مدح پیامبر (ص)خوش نشسته و توانسته حس حماسه و عشق را  همزمان به بیننده القا کند.آقای مجیدی با یاری این موسیقیِ بی نظیر ، بدون نیاز به زمینه چینی های بیش از حد دراماتیک، بیننده را تحت تاثیر صحنه های حسی فیلم قرار داده است.  در یک کلام ، موسیقی فیلم محمد (ص) بوی بهشت می دهد.

فیلم در زمینه مسائل فنی کاملا استانداردهای یک اثر کلاس  جهانی را دارد. وجود عوامل حرفه ای و نام آشنا بر اعتبار جهانی اثر افزوده است که این مسئله می تواند در اکران بین المللی ، کمک شایانی به دیده شدن و فروش بالای فیلم نماید. 

Scott pilgrim

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : Edgar Wright

بازیگران: Michael cera ، Mary Elizabeth، Kieran Culkin ، Alison Pill ، Mark Webber، Johnny Simmons ، Aubrey Plaza , Anna Kendrick , Ellen Wong

خلاصه فیلم ها

اسکات پیلگریم (Scott Pilgreim) برای به دست آوردن دوست دختر جدیدش باید ۷ مبارزه با مدعیان قبلی دوستی با او مبارزه کند و به هر طریقی آنها را از میدان به در کند.

نقد فیلم

اسکات پیلگریم یک اکشن کمدی فانتزی است که قبل از هر چیز متاثر از مهمترین و یا موثرین و پرنفوذترین رسانه ی امروز جهان یعنی گیم و بازی است.

ادگار رایت تجربه ی ساخت فیلم های کمدی مختلفی دارد که در همگی فضاهای خلاقانه ی نو و روتین زندگی را در مواجهه با پدیده های غیر واقعی قرار می دهد و در این فضاست که طنزی حاصل از تضاد درونی موقعیت با افرادی که در آن موقعیت قرار گرفتند به وجود می آید . این اتفاقات زمانی جنبه های کمیک تری به خود میگیرند که شخصیت اصلی داستان به جای یک تصمیم عاقلانه ی طبیعی همچون فضای ایجاد شده در پیرامون خود به یکباره دست به کارهای محیر العقول دیوانه وار میزند که در کانسپت آن کاراکتر کاملا قابل درک است و این اتفاق بار اصلی کمدی را در مقطعی از فیلم به عهده میگیرد و به نوعی نقطه عطف داستانی است (که از نمونه های آن در Shaun of The Dead میتوان به تصمیم شون برای رفتن به کافه وینچستر یاد کرد) و این ماجرا در اسکات پیلگریم نیز دوباره اتفاق می افتد . اسکات یک جوان امروزی با تجربه ی همه نوع رابطه ی عاطفی است. او با کیم(دختری که درامر بند آنهاست) مدتی دوست بوده و یا با دوستان دبیرستانی دیگرش رابطه داشته و با توجه به هم خانه بودن با یک همجنس گرا درک صحیحی از این نوع رابطه نیز دارد و به تازگی با یک دختر دبیرستانی چینی وارد یک رابطه میشود و او را شیفته ی خود میکند اما به یکباره در برابر یک موجود نامتوازن با فضای کلی جامعه خود قرار میگیرد و اینبار شیفته ی او میشود. رومانا کسی است که تصمیم اسکات پیلگریم برای به دست آوردن او ادامه داستان را تحت الشعاع خود قرار میدهد. تصمیمی که با توجه به دمدمی مزاج بودن اسکات و سردرگمی او آنچنان عاقلانه به نظر نمیرسد اما او دست به این انتخاب میزند و همین ماجرا دستمایه ی ایجاد موقعیت های بسیار کمدی میشود. علاوه بر آن در این فیلم خاص این اتفاق و این تصمیم بهانه و دلیل ورود گیم و روایات بازی گونه در فیلم است، به شکلی که در اولین مبارزه در اجرای کلوب وقتی مبارزه اسکات با حریف اولش شروع میشود ، بیننده به شدت از این اتفاق جا میخورد. و این مبارزات در مراحل بعدی همگی ویژگیهای مختلف گیم را هویدا میکند که از قضا گاهی این اتفاقات بسیار موقعیت های کمیکی را در مقابل بیننده قرار میدهد. نکته ی جالب در این موقعیت ها تلفیق آنها با یک شکل خاص از میتولوژی است که از حریف های هفت گانه با ویژگیهای مختلف اسطوره شناسانه شان از جمله گناه کاری در مقابل مدرسه مقدس و یا نقطه ضعفی در رویین تنی و یا غرور و بلاهت قدرت نمایی و … است که در انتها نیز جان گرفتن دوباره در غالب یک قاعده روتین گیم ، آن را نیز به درستی تکمیل میکند.

داستان فیل هایی شبیه به اسکات پیلگربم که بر پایه گیم بنا شده اند اصولا بر مبنای رسیدن یک فرد به یک هدف کاملا مشخص است. شاید یکی از شاخص ترین نمونه های اینگونه از فیلم ها بدو لولا بدو Run Lola Run باشد که در آن نیز لولا در پی به دست آوردن پول و رسیدن سر ساعت مشخص به بانک است اما در اسکات پیلگریم این هدف رسیدن به رومانا است.

تمام مسائل بیان شده در فیلم و نوشته شده تا به حال در این متن از یک ویژگی بسیار مهم که شاید بزرگترین مزیت فیلم نیز به حساب بیاید ، پیروی میکند و آن انتخاب درست رده سنی مخاطب و روند کاملا هماهنگ داستان با تجربه مخاطبان خود است. ادگار رایت به نوعی در این فیلم مخاطب خود را درگیر و مجرب در این زمینه تصور میکند و این تصور کاملا صحیح است به نحوی که او از ناخود اگاه و تجربه ای که مخاطبش دارد به نفع فیلم بهره میبرد. مثلا همه ی مخاطبان با به دست آوردن جون اضافی ای توسط اسکات با خیال راحت تری به سراغ دیدن مرحله آخر میروند و میدانند اگر قهرمان داستان شکست بخورد هم هنوز جای امیدواری برای زنده شدن مجدد او باقیست و این استفاده از پیش زمینه های فکری در مخاطب در جای جای فیلم میتواند از ضعف های فنی متعلق به کارگردان و عوامل فنی وحتی بازیگران بکاهد و مخاطب به نوعی خود را شریک در فیلم ببیند.

البته به جز در چند مورد بازیگری ها اغلب موفق و بی نقص است چرا که اصولا بار کمدی اینگونه داستانها بر دوش نقش های فرعی و ربط نسبت آنها با کاراکتر اصلی است مثلا وقتی دوست و همخانه اسکات از حضور دوست دختر چینی جدیدش مطلع میشود بلافاصله خواهر اسکات را در جریان قرار میدهد و او نیز (با بازی نه چندان خوب و متناسب Anna Kendrick) به شماتت برادر کوچکش میپردازد و با همین اتفاق تا انتها شوخی میشود تا جاییکه والاس در خواب و در حالت غیر هوشیاری نیز این خبرچینی را به صورت ناخودآگاه انجام میدهد. به واقع تقابل و تضاد و نسبت آدمهای اطراف با شخصیت اصلی فیلم است که این موقعیت ها را ایجاد میکند.این فرمول در دیگر آثار ادگار رایت نیز صادق است اما در این فیلم اسکات پیلگریم بیشتر از بار کمدی فیلم بار اکشن فیلم را به دوش میکشد. او با توانایی بالای بدنی در عین ورزیده نبودن از خود انعطاف های عالی نشان میدهد و زمانیکه مخاطب بازیگر را فراتر از تکنیک های کارگردانی اکشن مشاهده میکند ارتباط بهتری در جایگاه یک گیمر پیدا میکند و این یک نقطه قوت برای این فیلم به حساب می آید.

اسکات پیلگریم یک پدیده ی عجیب و غریب کاملا پست مدرن با تمامی قواعد و اشکال تیپیکال آن است. این فیلم یک کلاژ تمام و کمال است. اسکات پیلگریم انیمیشن است. اسکات پیلگریم فیلم است. اسکات پیلگریم گیم است. اسکات پیلگریم یک کنسرت موسیقی است و در عین همه ی اینها یک انسجامی خاصی پیرامون داستان اصلی خود نیز دارد. این فیلم همانند یک تجربه ی واقعی از بازی کردن چشم ها و افکار با تصویر و صدا است به نحوی که مخاطب کاراکتر اصلی را درک میکند و با او ربط و نسبتی حس میکند و گاهی در جایگاه او میجنگد و برایش حرص میخورد و گاهی از او میاموزد که میشود گاهی گره ها را نه با دندان بلکه با دست باز کرد و در اوج آرامش و با استفاده از عقل آنها را حل کرد و گاهی در چهره پخمه ی او مینگرد و به او میخندد.

به نظر میرسد صنعت گیم امروزه آنقدر گسترده شده است که برای آن حتی فیلم سینمایی ساخته میشود و این درجه از اهمیت ناشی از جدی بودن این حوزه دارد.اسکات پیلگریم در پی خود انواع و اقسام گیم ها و اسباب بازی ها را برای کسانی که او را پیگیری میکنند به وجود می آورد و به راحتی راهی برای جهت دهی به افکار گیمر خود پیدا میکند و نفوذ خود را به رخ میکشد اما متاسفانه این اتفاق نو و تاثیرگذار در کشور ما بسیار نادیده گرفته شده است. به واقع امروزه در دنیا نه برای فیلم ها بازی، بلکه برای بازی ها فیلم ساخته میشود. به نظر میرسد گیم نقطه تلاقی تمام هنر صنعت های این روزگار است است که علاوه بر رعایت تمام تکنیک های لازم برای جذابیت بصری ضروری است از طرح داستانی خاص بهره گیرد. و جای خالی چنین آثاری در سینمای ایران به شدت حس میشود…

 

Birdman

عوامل فیلمbirdman-ver3-xlg

کارگردان : Alejandro G. Iñárritu

نویسنده : Alejandro G. Iñárritu  , Nicolás Giacobone , Alexander Dinelaris  Jr  ,Armando Bó

بازیگران: Michael Keaton ,Zach Galifianakis ,Edward Norton , Andrea Riseborough , Amy Ryan ,Emma Stone ,Naomi Watts

ژانر :  درام ، کمدی

محصول ۲۰۱۴ سینمای هالیوود

نقد فیلم

ایناریتو از کارگردان های ضد فرم و البته صاحب سبک سینمای مکزیک است که تجربه ساخت اثر در سینمای هالیوود را نیز دارد. بیشتر مخاطبان سینما ، او را با سه گانه ی مرگ که شامل فیلم های  “عشق سگی” ، “۲۱ گرم” و “بابل” است ، می شناسند. سبک کاری او ملغمه ای است از سینمای رئالیستی امریکای جنوبی با موقعیت های دراماتیک اروپایی همراه با چاشنی خشونت امریکایی. ایناریتو کارگردان محبوب فستیوال های سینمایی است. دو جایزه  کارگردانی در فستیوال کن و اسکار از افتخارات او محسوب می شود. فیلم های او اغلب به مذاق منتقدینی که علاقه مند به فیلم سازی ضد جریان و خاص هستند خوش می نشیند اما منتقدینی که با نظرات مخاطب عام سینما همراه اند ، آثار او را کند و خسته کننده می دانند. خواندن را ادامه دهید“Birdman”