victoria

b1a120fe69a171c221ddafd82f0fe670_500x735عوامل فیلم

کارگردان: Sebastian Schipper
نویسنده: Sebastian Schipper , Olivia Neergaard-Holm , Eike Frederik Schulz
بازیگران: Laia Costa , Frederick Lau , Franz Rogowski
ژانر : جنایی ، حادثه ای ، درام
محصول ۲۰۱۵ آلمان

نقد فیلم

” ما تازه به دوران نیستیم.ما بچه های برلین هستیم.ما بچه های ناف برلین هستیم.اگه بخوای میتونیم برلین واقعی رو بهت نشون بدیم.چون برلین واقعی تو خیابونه … “

همواره در برخورد با هر اثر هنری میتوان آن را از دو منظر کلی و اساسی فرم و مضمون تجزیه و تحلیل کرد و نقاط ضعف و قدرت آن را مورد کنکاش قرار داد . البته این دیدگاه با اینکه به ظاهر مخالف دیدگاه عدم امکان پذیری جدایی فرم و مضمون می باشد اما در باطن اینگونه نیست و اجازه تحلیل و نگاه دقیقتر را نیز به ما در مواجهه با اثر می دهد .

از منظر نویسنده مطلب ، دیالوگ ذکر شده از شخصیت اصلی مرد داستان به نام زون که خطاب به ویکتوریا گفته میشود را عینا میتوان پشت جلد لوح فشرده فیلم به عنوان تبلیغ فیلم نوشت و احتمالا در کشوری مثل کشور ما که ذائقه فیلم هایی با تم اجتماعی رواج دارد و یا سیاست های ضد غربی طرفداران خاص خود را دارد ، این دیالوگ از زون میتواند افراد زیادی را به طرفداران فیلم اضافه کند . و احتمالا تا به امروز که شما این نقد را میخوانید تمام عاشقان فرم و فرمالیست های محض وطنی نیز این اثر را بارها و بارها دیده و تحلیل کرده اند و شاید در مجامع مختلف آن را با فیلم ماهی و گربه مقایسه کرده اند . بنابراین اگر این فیلم را ندیده اید توصیه میکنم که آن را ببنید چون از هر دسته و مسلک هنری ، سیاسی ، اجتماعی با سلیقه های مختلف باشید بالاخره یک نکته مورد خوشایند شما در این فیلم موجود است.

با این مقدمه نسبتا بلند از حاشیه دوری میکنم و به سراغ متن میروم.

داستان فیلم ویکتوریا همانطور که از نام آن مشخص است پیرامون اتفاقاتی است که برای شخصیت اول فیلم یعنی ویکتوریا با بازی یک هنرپیشه جوان اسپانیایی به نام Laia Costa  می افتد که به عنوان یک مهاجر اسپانیایی در برلین اقامت گزیده و در کافه ای مشغول به کار شده و زمانیکه شب هنگام از کلوب برمیگردد با چند جوان آلمانی آشنا میشود . طبیعتا ادامه داستان قابل حدس است و این فیلم نیز همانند اکثر فیلم های سینما و تلوزیون چه وطنی و چه غیر وطنی شخصیت زن اول داستان خود را با انواع و اقسام بلاها و مصیبت های مرسوم و غیر مرسوم مواجه میکند و احساسی را از آن به بیننده منتقل کرده و در لوای آن نقد اجتماعی و سیاسی  خود را مطرح میکند . گویی در ذهن تمام اهالی سینما در تمام نقاط نقاط جهان زن جز اغواگری و تحمل مصیبت ها و بلاهای گوناگون نقش دیگری بازی نمیکند . باری در ادامه داستان ویکتوریا با جوانان ناف برلین همراه میشود و ناخواسته مجبور به دزدی از یک بانک میشوند و در تعقیب و گریز پلیس برلین جوانان کشته شده و ویکتوریا به همراه پول ها راهی فرودگاه میشود .

اما آن چیزی که این داستان به نسبت ساده و تیپیکال را از دیگر نمونه های مشابه متمایز میکند دو نکته اصلی است ; ابتدا فرم خاص و ویژه فیلم که یک پلان سکانس دو ساعت ربعی است با صحنه های تعقیب گریز فراوان و تیراندازی ها و اکشن های نسبتا پر حادثه و لوکیشن هایی بسیار زیاد شهری که برای یک فیلم پلان سکانس خیلی تعجب آوراست و خراب شدن و از کنترل خارج شدن حتی یک عامل کوچک ناخواسته که میتوانست تمام دقایق قبل را هدر دهد و دوم جنس روابط اجتماعی و عاطفی حاکم بین بازیگران فیلم و تعلیق داستانی به وجود آمده ناشی از آن که بیننده را به خوبی همراه خود میکشاند و او را درگیر داستان و شخصیت های دوست داشتنی آن میکند.

ویکتوریا فیلمی است که میتوان از منظرهای متفاوت راجع به آن ساعت ها حرف زد و حتی آن را با نمونه های دیگر ساخته شده مقایسه نمود .

یکی از این ویژگی ها فرم خاص فیلمبرداری این اثر است شاید به نظر شما برسد نمونه های مختلف پلان سکانس در سینما از اولین تجربه های مستند گرفته تا طناب هیچکاک و مرد پرنده ای ایناریتو و حتی ماهی و گربه وطنی ، ساخته شده و این فرم دیگر یک شیوه منحصر به فرد در سینما نیست اما راجع به ویکتوریا میتوان به جرئت گفت این فیلم یک فیلم فرمی خاص و متفاوت است و شاید خرس نقره ای فیلمبرداری جشنواره برلین و نامزدی برای خرس طلایی نشانه این سخن باشد . کافی است تعدد لوکیشن ها در فیلم را مرور کنیم ; دوربین فیلم که بیننده است و همواره همراه ویکتوریاست از یک کلوب با رقص نورهای زیاد و طبیعتا نورهای شدید شروع میکند و شما آنرا خیلی طبیعی احساس میکنید سپس به خیابان میاید و در تاریکی شب فیلمبرداری را ادامه میدهد و ما افراد را کاملا درست و خوب میبینیم و مسافت زیادی حدود هفت دقیقه در خیابان راه میرود سپس درون مغازه ای با نوری بسیار متفاوت از نور شب خیابان میرود و با طی مسیری به آسانسور ، راه پله و پشت بام منزلی میرسد ، مدتی آنجا میماند و دوباره باز میگردد و در خیابان تا کافه به همراه شخصیت های فیلم ادامه میدهد و بعد از توقف چند دقیقه ای در کافه درون ماشین میرود و به گاراژی زیر زمینی که با نور مهتابی نورپردازی شده میرود و دوباره سوار ماشین شده و به سمت بانک میرود و پس از  آن مجددا راهی خیابان و بعد کلوب میشود و در زمان برگشت از کلوب و رسیدن به خیابان با تعقیب و گریز پلیس همراه کاراکترها به تکاپو میفتد و پس از تعقیب و گریز به یک ساختمان مسکونی که یک مادر و کودک آنجا هستند میرود و از آنجا با ترفندی از دست پلیس فرار میکند ، در تاکسی مینشیند و به یک هتل میرود و در انتها به خیابان آمده و ویکتوریا را راهی فرودگاه میکند . تمام اینها در حالی است که در طول فیلم با تمام لوکیشن های متفاوت و جنب و جوش های فروان نقطه فوکوس کاملا حفظ میشود و ذره ای ناهماهنگی در آن نیست و همواره سوژه اصلی مشخص و متمایز از دیگر افراد و اشیا موجود در کادر است و این کار بسیار دشواری است ، چیزی که حداقل به طور مثال در فیلمی مثل ماهی و گربه و یا حتی مرد پرنده ای نمیبینیم و عمق میدان زیاد دوربین در این فیلمها کار را برای کاگردان و فیلمبردار راحتتر کرده است _ البته این فیلم ها منظرهای متفاوتی را ارائه کرده و این مقایسه صرفا فنی بود _ باری شاید این دلیل خوبی باشد برای اینکه ما اولین نام در تیتراژ پایانی نام فیلمبردار اثر را میبینیم.

تمام نکات بیان شده راجع به فیلم برداری اثر رابطه ی تنگاتنگی با کارگردانی دارد به نحوی که تمام این بازی های فرمی دوربین از روی تعمد برای به رخ کشیدن قدرت کارگردانی به نظر میرسد . حرکات دقیق دکوپاژ شده افراد در دو ساعت ربع فیلم با لوکیشن هایی که مداوما عوض میشوند و همه جور زاویه و اکت سینمایی را از خود به نمایش میگذارند حاکی از یک میزانسن دقیق و فکر شده برای تک تک ثانیه های فیلم است ، دیالوگ ها ، حرکات ، لحظه های عاطفی ، افت و خیزهای اکشن گونه ، مدیریت تمام المان های تصویری ، هنر کارگردان آلمانی فیلم را نشان میدهد که تا قبل از این فقط او را در فیلم ۳ به عنوان بازیگر دیده بودم .

بازی های شخصیت ها نیز کاملا باورپذیر و طبیعی و همانطور که کارگردان میخواسته در متن فیلم است به نحوی که بیننده خود را همراه کاراکترهای فیلم میبیند ، با آنها ناراحت میشود ، همراه آنان استرس میگیرد ، در گاراژ حس ابهام پیدا میکند ، و با شوخی ها و جوانی های آنان شاد میشود . و این بازی های یک دست همراه با تفاوت کاراکترها از لحاظ خصوصیات اخلاقی و ویژگی های اجتماعی یکی از نقاط قوت فیلم به نظر میرسد .

اما از همه ی ویژگیهای فرمال فیلم که بگذریم بدون شک فیلم در پی بیان لایه های پنهان اجتماعی جامعه ی مدرن آلمان است . جوانان سرخورده ی از اجتماع که پولی در بساط ندارند و حتی نمیتوانند وارد یک کلوب در برلین خود شوند و ناچار به سمت خلاف و بزه کاری کشیده شده اند و باند های خلافکار زیرزمینی که در لایه های زیرین اجتماع نفوذ کرده و آنها را به سمت تباهی میکشاند تا انتها همه شان کشته میشوند . جوانانی که هیچ حرف راستی برای زدن ندارند و از ابتدا مداوما در حال دروغگویی هستند و زندگی را کاملا دم غنیمتی میگذرانند چه این غنیمت چندی وقت گذرانی کنار دختر زیبا باشد چه دله دزدی از یک مغازه و چه خلاف های بزرگ برای نجات دوسشان از چنگال باند خلافکار مهیب اما اینکه کارگردان و فیلم نامه نویس اثر چه مقدار در انتقال این مفهوم با استفاده از داستان خیلی معمولی فیلم حتی با جزئیات شخصیت پردازانه آن موفق بوده باید گفت ابهامات بسیاری در ذهن بیننده باقی میماندو این ابهامات ناشی از کوتاه آمدن و تسهیل داستان برای رسیدن به فرم روتین و اشاره شده است . داستان یک خط اصلی دارد که آشنا شدن افراد باهم ، دزدی از بانک و کشته شدن اکثر کاراکترها و رهایی ویکتوریاست و به نحوی تجربه یک شب خاص از زندگی ویکتوریا منتها همین داستان دارای روابط علی معلولی ضعیف است و بازیگران با تمام تلاش خود در ارائه بازی قابل قبول موفق به پوشاندن این ضعف ها نمیشوند به طور مثال ما شاهد یک رابطه ی عاطفی بین زون و ویکتوریا هستیم اما این رابطه ی احساسی به هیچ عنوان همراهی ویکتوریا با چهار پسر آلمانی فیلم را توجیه نمیکند و این همراهی فقط یک دلیل دارد و آن دستور کارگردان مبنی بر همراهی است درحالیکه ویکتوریا از ابتدا از زون دروغ شنیده از تملک ماشین روبروی کلوب و مغاره و داستان پیانیست بودن و… و یا حتی وقتی درون گاراژ میروند دلیل مضحک و نه چندان مدلل رییس باند برای همراهی ویکتوریا با دیگر کاراکترها کاملا بی منطق به نظر میرسد ، درحالیکه ما میبینیم که ویکتوریا شاید فقط به دنبال یک رابطه ساده بوده و حتی قبل از آن پیش نهاد این رابطه ساده را به متصدی بار کلوب نیز میدهد ولی به یکباره در نقش یک رفیق بسیار با معرفت لوتی از جنس لات های نترس تهران قدیم ظاهر میشود و حتی جان خود را کف دست میگیرد و سراغ خطر میرود و احتمالا کارگردان هم مسعود کیمیایی وار چفت و بست فیلنامه خود را منطقی میداند….

باری این ضعف بزرگ سراسر فیلم را تحت الشعاع قرار میدهد و تو گویی بیننده را که تا قبل از این و در یک ساعت اول فیلم شاهد یک فیلم جوانانه مفرح بوده درون یک گردباد داستانی بی منطق رها میکند که دیگر آن روابط اجتماعی و حسی نیز در آن نیست و صرفا یک ریتم تند به همراه اکشن های تعقیب و گریزی و ابعام زاست و از تعلیق اول فیلم که بیننده را در یک خلسه ی عاطفی قرار داده نیز خبری نیست و مداوما ما شاهد تیر خوردن و از بازی دوربین بیرون رفتن هستیم تا جاییکه تعلیقی در رابطه با دستگیر شدن و نشدن زون و ویکتوریا هم برای ما به وجود نمیاید چرا که همه چی خیلی سست و مسخره به نظر میرسد ، نهایتا شاید حسی مثل دستگیر شدن در یک بازی کامپیوتری را درباره شان داشته باشیم. بنابراین فیلم عملا دو قسمت میشود یک قسمت از ابتدا تا درون کافه و بعد از آن رفتن به دنبال دزدی و جنایت کاراکترهای فیلم .

ار این مسائل گذشته اگر بخواهیم در در مقام مقایسه حاضر شویم و ویکتوریا را با دیگر پلان سکانس های ساخته شده تا کنون مقایسه کنیم میتوان گفت که ویکتوریا در ژانر خود و از لحاظ فرمی به دلایل لوکیشن های متفاوت و داستان خطی روایت شده در چند ساعت از آثار تولید شده مثل طناب و یا ماهی و گربه و حتی مرد پرنده ای قویتر دانست اما دستمایه داستانی و روابط علی معلولی داستانی که منجر به جذابیت و ایجاد تعلیق در فیلم میشود در فیلم های طناب و ماهی گربه و حتی مرد پرنده ای بسیار قویتر و ارجمندتر از این فیلم میباشند.

در پایان میتوان گفت ویکتوریا فیلمی  است که اگر اهل مسامحه و گذشت باشید میتوانید آن را ببینید ، با آن شاد شوید بخندید ، نگران و هراسناک شوید و شاید اگر آدم دلرحمی باشید در پایان به حال زون با تمام نقاط سیاه شخصیتش چند قطره اشک بریزید . اما بدون شک فرم این اثر میتواند نکات بسیار مفید و جذاب و حتی آموزنده برای مخاطب خود داشته باشد و او را در برزخی که نمیداند با یک سینمای کلاسیک نئورئال مواجه است یا یک سینمای مدرن پست مدرن رها و به فکر وادارد .

رویه داستانی و با اغماض استاندارد این فیلم در داستان گویی میتواند الگوی مناسبی برای کارگردانان به اصلاح اجتماعی ساز این روزهای کشور که از قضا تعدادشان هم کم نیست باشد تا بتواند با مخاطبان خود که افراد عادی و معمولی جامعه هستند از طریق کشش داستانی و جذابیت های آن ارتباط برقرار کنند و در لوای آن مفاهیم ، هنر خود را نیز با نوآوری و ابتکار به نمایش بگذارند و ساده ترین راه برای رسیدن به قله های جشنواره های خارجی که همانا غیر واقعیت انگاری و ذلیل و زبون نشان دادن مردم وکشور خود است را برنگزینند و با کمی سختی و تلاش باعث خلق اثری تحسین برانگیز در هر نقطه از جهان شوند.

Nebraska

2عوامل فیلم

کارگردان: الکساندر پین

نویسنده:باب نلسون

بازیگران:بروس درن، ویل فورته

نقد فیلم

داستان نبراسکا آن قدر سر راست و کم اتفاق است که اگر بیننده ای  قبل از دیدن فیلم داستان را بداند ممکن است از دیدن فیلم صرف نظر کند . نبراسکا روایت گرد مرد کهن سالی به نام وودی گرنت است که دچار توهم شده و خیال می کند برنده ی جایزه یک ملیون دلاری بخت آزمایی یکی از مجلات ماهانه ی لینکلن نبراسکا شده است و می خواهد به هر طریقی شده از شهر خود مسافتی ۱۳۰۰ کیلومتری را طی کند تا این جایزه را دریافت کند.همسر و پسر بزرگترش با او  مخالفت می کنند اما پسر کوچکترش حاضر می شود او را به نبراسکا ببرد. وقایع اصلی فیلم از این مقدار تجاوز نمی کند.اما پین توانسته از طریق شخصیت پردازی عالی و نمایش نزدیک به واقعیتِ اتفاقات ، بیننده را پای فیلمش بنشاند. در واقع پاینه به سبک کارگردان های پست مدرن اروپایی روابط انسانی و تغییرات آن از پس حادثه ای را جایگزین داستان فیلم کرده است.
دیوید پدرش را کهن سال دائم الخمری می داند که تنها چیز باقی مانده در زندگی اش  همین امید به بلیط بخت آزمایی است.او هم مانند پدرش مرد موفقی محسوب نمی شود و آینده ی  خود را در زندگی امروز پدر می بیند، پس حاضر می شود برای آخرین امید پدر تلاش کند. در حقیقت این بخت آزمایی قماری است که وودی  و دیوید بر سر زندگیشان کرده اند.آن ها منتظر اتفاقی هستند که زندگیشان را تغییر دهند و حتی خودشان هم آن قدر از این مسئله نا امیدند که نمی دانند با این ثروت باد آورده –فرض محالی که به واقعیت بپیوندد- چه کار قرار است انجام دهند. تمام چیزی که وودی از این ثروت می خواهد  یک وانت نو و یک کمپرسور باد است. وودی وجود و انگیزه ی ادامه ی حیاتش را در رفع این نیاز ها می بیند و تمام این ثروت برای او در همین حد ارزشمند است.وودی  و دیوید به دلیل شرایط بد اجتماعی(پدر پس از جنگ کره و پسر بعد از نیافتن کار مناسب و شرایط بد اقتصادی) آن قدر بی هدف گذران عمر کرده اند که این سفر جاده ای را به عنوان  فلسفه ی وجودی خود می پذیرند.این بی هدفی ، سرگردانی و ایستایی  در تمام شخصیت های حاشیه ای فیلم هم دیده می شود.از برادرزاده های غلچماغ و بی کار وودی گرفته –که بسیار درست به کار گرفته شده اند و بخشی از بار طنز فیلم را به دوش می کشند- تا اد پیگرام شریک قدیمی وودی.انگار همه ی مردم به این مسئله دچارند.همه با این پوچی کنار آمده اند ولی وودی و دیوید که تاب تحمل آن را ندارند -و به دنبال هدفی هرچند بی اساس هستند -و  به دلیل این تلاش بیهوده در نظر دیگران دو احمقی جلوه می کنند که عمر خود را به باد می دهند.اما همین مردم  برای ثروت وودی دندان تیز می کنند و تا مطمئن نمی شوند که تمام این داستان سرایی ها خیالی بیش نیست از پا نمی نشینند. و تازه آن وقت است که تمسخر و طعنه های بی پایان آن ها شروع می شود. در نهایت فقط دیوید است که می تواند از مهلکه ی پوچی بگریزد. او خود را وقف دیگری می کند و با پول خود برای وودی وانت جدید و کمپرسور باد می خرد تا وودی خود را بازنده ی همیشگی زندگی نداند. دیوید به فلسفه ای عمیق تری دست یافته و حد اقل دارایی اکنونش  قدمی است که در راه تکامل روحی خود برداشته است .

بی هدفی و نامیدی در تمام شخصیت ها و نماهای فیلم موج می زند. در نماهایی که از شهر هاوثورن  نشان داده می شود ،در ساختمان هایی قدیمی ، خیابان های خلوت، مردمی خموده همه و همه می خواهند این نا امیدی  را در بیننده القا می کند. مهم تر و تاثیر گذار تر از تمام این ها تصاویر سیاه و سفیدی است که بی روحی و سردی جامعه ی کنونی را به درستی در بینندده القا می کند.علت استفاده ی پین از تصاویر سیاه و سفید را می توان به نوعی تعمیم زمانی مضمون این داستان هم قلمداد کرد.از وقایع دهه ی ۳۰ و رکود اقتصادی گرفته تا امروز و  آینده محتوم. طبیعی است که عده ای خود را به مضمون فیلم نزدیک تر می دانند و عده ای دورتر اما برای هم نسلان من (موسوم به دهه ۶۰) نوع نگاه نا امیدانه و  قمار گونه به زندگیِ سرگردانِ آدم ها ، ملموس ، قابل درک و نزدیک به چیزی است که در حال وقوع است.

آخرین اثر پین مانند سایر آثارش  فیلم کم خرج ، آرام ، دقیق و ریزبینانه ای است که بیننده در آن غرق می شود و در طول فیلم خود را یکی از شخصیت های فیلم احساس می کند. با توجه به ویژگی های فیلم انتظار می رود نبراسکا بیشتر مورد توجه منتقدان و بینندگان حرفه ای تر سینما قرار بگیرد تا بینندگانی که نگاه تفننی به سینما دارند.

Fountain

fountain-ver2عوامل فیلم

کارگردان : Darren Aronofsky

نویسنده :  Darren Aronofsky 

بازیگران : Hugh Jackman, Rachel Weisz, Sean Patrick Thomas

ژانر : علمی تخیلی، درام

محصول ۲۰۰۶ سینمای هالیوود

نقد فیلم

در فرهنگ مسیحیت  Fountain به چشمه هایی از شیر و عسل گفته می شود که در بهشت برای بهشتیان جاری است . از وعده های کتاب مقدس برای پیروان راستین مسیح محسوب می شود که اهل بهشت از آن متنعم خواهند شد .

داستان فیلم درباره ی دانشمندی است به نام تامی که به دنبال راهی برای از بین بردن تومورهای مغزی است.همسر او ایزل به همین بیماری تومور مغزی گرفتار است.ایزل در حین نوشتن داستانی درباره ی تمدن مایان ها با درون مایه ای از مرگ و جاودانگی است ،که بیماری اش شدت می گیرد و از تامی می خواهد فصل پایانی کتاب او را به سر انجام برساند.

تم فیلم نگرشی است به آروزیی که از آغاز آفرینش در گوشه ی ذهن  انسان ها وجود داشته است.آرزویی که در فرهنگ های مختلف  در قالب افسانه هایی نسل به نسل و سینه به سینه نقل می شده است و هنوز هم برخی از این اعتقادات در کشورهایی با فرهنگ های سنتی تر جاری است.درون مایه ی فیلم تحت عنوان زندگی جاودان ، جهان بینی انسان های مختلف درباره ی مرگ و زندگی را –که می توان آن را مسلم ترین اعتقاد مشترک بین مکاتب آسمانی و غیر آسمانی دانست – به چالش می کشد اما از نگاه مکتب غیر الهیِ مایان ها.در خلال بحث توضیحاتی درباره ی فرهنگ مایان ها ارائه خواهد گردید.

از دیدگاه نگارنده ، داستان فیلم در سه زمان-مکان روایت می شود.ابتدا زمان حال است که تامی در پی یافتن راه حلی برای درمان تومورهای مغزی است.او با انجام آزمایشاتی بر روی حیوانات به دنبال تحقق آرزوی خویش است.زمان-مکان بعدی که در داستان ایزل رخ می دهد مربوط به شوالیه ای اسپانیایی است که برای نجات ملکه ی کشورش به سرزمین مایان ها می رود تا به درخت زندگی دست یابد وجاودانگی آن را برای خود و ملکه به ارمغان بیاورد. در مورد زمان-مکان سوم برخی از منتقدین محترم آن را آینده ی بشریت در نظر گرفته اند اما به نظر نگارنده این بخش زیبالبا یا شیبالبا ست.در فرهنگ مایان ها شیبالبا به برزخی گفته می شود که در دنیای زیرین قرار دارد و همزاد هر خدا-انسانی در کالبد روح در آن جا گذران عمر می کند تا پس از بین رفتن کالبد جسمانی شخص ، با روح همزادش به سوی دنیای آسمان برود.به چند سطر زیر درباره ی آیین مایان ها توجه کنید :

” در مذهب مایان ها، جهان دو بعد خدایی و انسانی داشت که در سه حوزه ضرب می‌شدند و آن سه حوزه جهان آسمانی، جهان زمینی و جهان زیر زمینی را شامل می‌شد. دنیای زیرزمینی که زیبالبا نامیده می‌شد ، دنیای خدایان زیرزمینی و مکان استقرار روان‌های درگذشتگان بود. مذهب سنتی مایان، خدایان متعددی داشت و هر خدا نیز یک همزاد غیر همجنس به عنوان همدم برای خود داشت که پس از مرگ او را در زیبالبا  یا دنیای زیرین پذیرا می‌شد تا زمانی که دوباره زنده شده و به آسمان بازگردد.

در بخش هایی که تامی با سر تراشیده و با پوششی نزدیک به لباس اقوام شرق آسیا دیده می شود در همین دنیای زیرین قرار دارد .در فرهنگ مایان ها افرادی که در دنیای زیبالبا قرار دارند قدرت تصرف و تغییر در جهان بالایی را دارند. تامی هم در چنین فضایی به دنبال راهی برای درمان ایزل است.

اما درخت زندگی چیست؟ در فرهنگ مایان ها ارتباط اصلی خدایان با یکدیگر از راه درخت مرکزی به نام واکاه چان امکان‌پذیر بود. این درخت که ریشه اش در دنیای زیرزمینی، تنه‌اش در دنیای زمینی و شاخه‌هایش به دنیای آسمانی می‌رسید، خون قربانیان یا نذرهایی که نزد پادشاه درخاک ریخته می‌شد را از طریق ریشه‌هایش جذب و در سراسر گیتی انتشار می‌داد. در این جهان روح تامی برای نجات همسرش از طریق ارتباط با درخت زندگی تلاش می کند. لازم به ذکر است که فیلم، درخت زندگی را درختی معرفی می کند که بر روی قبر شیبالبا –اولین انسان- روییده است و به مردمان زندگی جاودان می بخشد .این مورد از اختلافات فیلم و منابعی است که از مایان ها به جا مانده است.

عامل پیوند دهنده ی این سه داستانِ به ظاهر موازی میل انسان ها به جاودانگی و تلاش تامی  برای نجات ایزل از مرگ محتومش است.هر جا که شوالیه به دست یافتن شیره ی درخت نزدیک تر می شود روح تامی در زیبالبا بیشتر به سوی آسمان اوج می گیرد و خود تامی هم بیشتر به کشف درمان تومورهای مغزی امیدوار می شود.در حقیقت داستان های فیلم در سه زمان مختلف رخ نمی دهند بلکه در جهان های موازی اتفاق می افتند که هر اتفاقی در یک جهان بر اتفاقات سایر عوالم فیلم تاثیر می گذارد.

اگر قرار باشد ابتدا و انتهای فیلم را به صورت نقطه ای  ارزیابی کنیم ، نقطه شروع جایی است که تامی بدون توجه به دنیای ماورا مرگ را یک بیماری مانند سایر بیماری ها می داند که هنوز درمانی برای آن یافت نشده است اما در پایان با تاثیر پذیری اش از مرگ ایزل و با یاری قوه ی خلاقه ی هنری اش در نوشتن کتاب ، دیدگاه او نسبت به مرگ به تولدی دوباره تبدیل می شود. به تعبیری مرگ ایزل کاتالیزر تامی برای دریافتی جدید از دنیای ماورا می شود.

فیلم به لحاظ فنی هم نکات قابل توجهی دارد که در ذیل به اختصار از آن ها یاد می کنیم.

دارن آرنوفسکی را می توان از  صاحب سبکان کارگردانی در دهه ی اخیر دانست که مدیوم سینما را بسیار درست درک کرده است.بزرگترین قدرت آرنوفسکی  نمایش عواطف ناملموس انسانی در قالب تصویر و صداست.او این تجربه را از مرثیه ای برای یک رویا آغاز نموده و هر بار با ساخت آثاری از این دست این تجربه را پخته تر می کند.ذکر این نکته خالی از لطف نیست که  متاسفانه در سال های اخیر او به ساخت آثار سفارشی ِ ضد ایرانی و ضد مذهب روی آورده  و این مسئله باعث شده است که آثار او برای ما دلچسب نباشد .از طرفی  فشارهای موجود در کارهای سفارشی از قدرت ساخت و کیفیت آثار او کاسته است.

آرنوفسکی استاد بازی با تصاویر و غافلگیری تماشاگران است.در همین فیلم تا دقیقه ی ۳۰ بیننده مدام ذهنیت خود را از فیلم باز آفرینی می کند.ابتدا خود را با یک اثر اکشن مواجه می بیند،پس از چند دقیقه گمان می برد به تماشای یک اثر از سینمای ماورا نشسته است و در نهایت که سه عالم فیلم ارائه شد ،کلیت داستان را در ذهن خود شکل می دهد.همین اطلاعات دادن  فطره چکانی کارگردان باعث می شود بیننده از ابتدا تا پایان فیلم ، غرق در دنیای آرنوفسکی شود.

از جذابیت هایی که فیلم برای نگارنده داشت بر هم زدن قواعد و پیش زمینه های ذهنی ام از سکانس های تکراری و روتین سینمایی بود.به عنوان مثال در جایی که منتظر هستیم یک بیمار مهم را از ورای چراغ های اتاق عمل مشاهده کنیم با یک میمون آزمایشگاهی روبرو می شویم که تکمیل کننده ی اتفاقات معرفی داستان است.و یا در سکانسی که تامی با خواندن کتاب ایزل در دنیایی دیگر سیر می کند بیننده چند ثانیه تصویری شبیه کرکره ی پنجره های قدیمی مشاهده می کند که با عبور تامی از پایین قاب متوجه می شویم در جهان واقعی هستیم و در حال مشاهده ی یک پله کان.آرنوفسکی تمام این جذابیت را از طریق تصویر برداری خلاقانه ، فنی و حساب شده و با یاری جستن از جلوه های ویژه ی خوش ساختش انجام داده است.آرنوفسکی با کمک نمادهایی مانند آسمان ، ،خورشید و ماه ،ستارگان ،روز و شب و نور و تصویر های اور اکسپوز از جهانی به جهان دیگر می رود و فرم را با محتوا ادغام می کند .چرا که در باور مایان ها خدای اصلی به‌صورت کهکشان راه شیری نشان داده می شود که سرپرست و آفریدگار جهان است و بر همه خدایان سرپرستی می‌کندکینیچ آهائو خدای خورشید و هورناهپو خدای ناهید  معمولا بر سر روز و شب با هم در کشمکش قرار دارند.

پس از تصویر برداری و جلوه های ویژه ، موسیقی بیشترین تاثیر را در فیلم داشته است.یک تم راز آلود و تا حدودی شرقی باعث شده است که دنیای زیبالبا که در آن تامی با تنه ی درخت زندگی تنهاست به خوبی به عنوان یک جهان ماورایی از سوی بیننده پذیرفته شود.موسیقی متن فیلم به خوبی توانسته بین عوالم مختلف فیلم فاصله گذاری کند و در برخی صحنه های بی دیالوگِ حسی  ، بار روایت اثر را به دوش بکشد.

نویسندگی و کارگردانی هم زمان آرنوفسکی به فیلم کمک کرده است تا اتفاقات ، با مهندسی هنری از پس یکدیگر به بیننده انتقال یابد و قدم به قدم او را به نتیجه ی نهایی نزدیک کند.نه پرش داستانی در کار باشد و نه خلایی از اطلاعات وجود داشته باشد.اما این نقطه قوت در پایان بندی فیلم تبدیل به نقطه ی ضعف می شود.نویسنده نمی تواند دریافتی را که تامی پس از ایزل در باره ی مرگ دارد به بیننده منتقل کند. موضوع در ذهن نویسنده شکل گرفته و تکمیل شده است اما بیننده بهره ای از آن نمی برد.دریافت صحیح از پایان بندی برای آرنوفسکی که نویسنده ی اثر است معقول و قابل پذیرش بوده و او گمان کرده است برای بیننده هم قابل درک خواهد بود.غافل از این که بیننده از پیش زمینه ی کاملی که نویسنده در ذهن خود مهندسی کرده بی اطلاع است. بنابر این پس از مرگ شوالیه و ازبین رفتن زیبالبایِ روح تامی،  بیننده توقع دارد  وصل جاودان او با ایزل تحقق یابد که این تصورات با سکانس پایانی نمایش داده شده ،گنگ و تاویل پذیر پایان می یابد.

شاید بتوان گستردگی  اتفاقات داستان را عامل دیگری برای نرسیدن اثر به نتیجه ی مورد انتظار بینندگان دانست.منظور از نتیجه ی مورد نظر بینندگان ، یک پایان بندی پرداخت شده در سطح سایر بخش های اثر است.   

به محتوا باز گردیم. عده ای آغاز فرهنگ ماسونی را مربوط به مایان ها می دانند که فیلم هم  از راه نمادهای به کار گرفته شده اشاراتی در این رابطه دارد. فیلم در رهگفت مکاتب غیر الهی به مضمون پردازی های خاص خود می پردازد.به این معنی که مفهوم مرگ را  پدیده ای انسانی  و نهایتا ماورایی در نظر می گیرد و نه یک مفهوم الهی. کارگردان از اشاره به فرهنگ مایان ها که به تعدد خدایان معتقد بوده و هستند ابایی ندارد و فضای اثر خود را مقید به ادیان آسمانی نمی داند .لازم است خوانندگان عزیز به این  مورد  توجه داشته باشند که نکات یاد شده در نقد هم ناظر بر همین فرهنگ غربی است و تطابق آن با فرهنگ ایرانی اسلامی عزیزمان کاری نادرست خواهد بود.

Fountain  جوابیه ای است به تمام کسانی که سینمای ایدئولوژیک را مفهومی انتزاعی می دانند و از پذیرفتن فواید آن سر باز می زنند.نگارنده گره زدن همه چیز را با ایدئولوژی درست نمی داند اما نمی تواند از کنار پتانسیل و قدرت تبلیغی این نوع از هنر به سادگی عبور کند.چنان که مشاهده کردیم آرنوفسکی توانسته فرهنگ مایان ها و مادی سازی پدیده ی مرگ از نگاه آنان را که اساسا غیر منطقی و افسانه ای ست به زیبایی و فقط طی ۹۰ دقیقه به ذهن مخاطب وارد کند .پس این کار درباره ی چیزهایی که مبنایی استدلالی ندارند هم شدنی است و  کارگردان های عزیز وطنی هم با تلاش بیش از پیش  خود خواهند توانست  بخشی از گنجینه ی غنی فرهنگ ایرانی اسلامیمان را برای مردم سایر نقاط جهان دراماتیزه کنند.

نقد فیلم LION

عوامل فیلم

کارگردان : Garth Davis

بازیگران : Dev Patel, Nicole Kidman, Rooney Mara

خلاصه فیلم

شير داستان درگيري دروني پسري هندي است كه در كودكي خانواده و وطن خود را از دست داده و خانواده استراليايي سرپرستي او را به عهده گرفته است اما زندگي او به ياد فقر خانواده خود و چشم انتظاري آنها از زمان گم شدنش، هر روز تلخ تر ميشود و تلاش هاي او براي يافتن خانواده اش كم اثر است تا اينكه به كمك گوگل ارس و ممارست فراوان خانواده خود را مي يابد و به هند سفر مي كند.

 نقد فیلم

همواره در مواجهه با توليدات هاليوود و جشن بزرگ آكادمي و اعطاي شايد والامرتبه ترين جايزه سينمايي جهان يعني اسكار ،دو رويكرد و ذهنيت متفاوت وجود دارد. دسته اي آن را جانب دارانه و گاه گاه سياسي ميشمارند و معتقدند اين جايزه نيز مانند جوايز اروپايي جانبدارانه و حداقل در راستاي سياست هاي تعيين شده مدريت جهاني امريكايي ها داده مي شود و نمونه هاي مختلفي از جمله فيلم آرگو ،جدايي و … را از نمونه هاي متاخر آن نام مي برند و جشن آكادمي را همان جشنواره هاي خارجي منتها با مكر و حيله گري هميشگي امريكايي مي دانند و در مقابل اين نظر، دسته اي نيز با درنظر گرفتن روند اعطاي اسكار و راي گيري از تعداد زيادي از اعضاي آكادمي و اصولا روند متفاوت اين جشن چه در انتخاب آثار و صرفا با وجود نمايش گسترده و اكران فيلم و چه در نوع انتخاب برگزيدگان به شيوه ذكر شده معتقدند يك سياست تعيين شده خاص دستوري در راستاي اعمال نظر يك امر غير هنري دركار نيست اما ممكن است فضاي حاكم بر جامعه هنري جهاني نتايجي داشته باشد كه از آن يك نتيجه صرفا هنري گلخانه اي بيرون نيايد. در اين بين همواره نگارنده مطلب به نتيجه خاصي در اين موضوع نرسيده اما به نظر ميرسد اصولا نظر اول كاملا مردود است اما نظر دوم با تمام منطقي بودن در بعضي موارد جاي بسي مناقشه دارد كه يكي از آنها همين فيلم شير است.

فيلمي كه در چند قسمت اصلي نامزد دريافت اسكار بوده و درواقع يكي از فيلم هاي شاخص اين سال از منظر آكادمي به حساب مي آيد اما آيا به واقع فيلم اين مايه و توان را دارد يا خير !؟

شير بي كم و كاست يك نمونه تيپيكال از تمام المان هايي است كه ما در ذهن خود از يك فيلم هندي داريم. از فرزندي كه خانواده اش را گم كرده و پس از چندين سال به دنبال آنها ميگردد ، گرفته تا عشق و عاشقي و رقص خياباني و آهنگ هندي و مهموني بازي و حتي اتفاقات خارق العاده ( سكانس پيدا كردن شانسي خانه از روي نقشه به طور كاملا تصادفي ) همه و همه به شيوه اي متفاوت و رقيق شده در فيلم وجود دارد اما اين فيلم هندي را يك غير هندي ساخته و شايد دليل عدم موفقيت فيلم هاي هندي در چنين جشنواره هايي نيز همين باشد كه سازندگان آنها خودي نيستند. البته احتمالا در امپراطوري باليوود برعكس فيلمسازان وطني ما ،مرغ همسايه غاز نيست و احتمالا فيلمسازان هندي براي زرق و برق غربي ،سر و دست نمي شكنند و الا بعيد نبود فيلم هاي هندي مجال نفس كشيدن را براي دريافت اسكار خارجي زبان به احدي ندهند._ البته از منظر نگارنده مطلب در اينجا شايد فيلم سازان وطني هم آنقدر مقصر نباشند بلكه تقصير ها بر گردن زرق و برق هاست. زرق و برقي كه اصالت را از زيبايي و سپيدي و اميد و سرزنده بودن در سينماي ما گرفته است. زيبايي و سپيدي و فري كه سال هاي سال است از سينما رخت بربسته و صرفا به كثيفي ها و پليدي ها روي آورده است. چيزي كه هندي ها آن را بيش از همه در جهان دارند اما آن سينمايشان است و هنر و زيبايي و فر و سپيدي اي كه شايد ايران از ديرباز از همه بيشتر آن را داشته اما اين سينمايش است._

به هرحال شير ،فيلمي است كه در داستان خود هيچ امتيازي فراتر از يك فيلم هندي تيپيكال با تمام المان هايش از خود به نمايش نمي گذارد اما در روايت بدون شك شيوه اي متفاوت دارد و سعي در روايت با يك زبان عمومي را  براي فهم تمام مردم جهان در پيش گرفته است. البته فيلم در روايت نيز به نوعي وامدار سبك فيلم هايي است كه ما قبلا نمونه هايي از آنها ديديم. اگر فيلم را به دو قسمت دوران كودكي سارو ( يا شرو به معناي شير و اسم فيلم) و دوران جواني سارو ( با بازي Dev Patel) تقسيم كنيم كه عملا فيلم چيزي به غير ازينها و گاهي فلش بك هاي آنها نيست به جرعت مي توان گفت كه قسمت اول فيلم به شدت ما را به ياد ميليون زاغه نشين مي اندازد و قسمت دوم فيلم و درگيري دروني سارو و تلاشش براي يافتن خانه و خانواده اش ما را به ياد كثيري از فيلم هاي از اين دست مي اندازد كه شايد به علت مدل فيلم برداري و نماهاي زياد از طبيعت بتوان آن را با فيلم هايي مثل درياي درون و يا درخت زندگي بی شباهت ندانست.

باز هم اگر در داستان به دو قسمتی بودن فیلم معتقد شویم خواهیم دید در قسمت اول تعلیق داستان بر چگونگی رشد سارو و همچنین گم شدن و پیدا نکردن خانواده اش و سپس یتیم خانه و سپردنش به خانواده دیگر بود که عملا با دانستن موضوع فیلم که خیلی اتفاق محتملی نیز میتواند باشد عملا تعلیق قسمت اول را از دست میدهیم و در قسمت دوم فیلم تعلیق داستان فیلم اساسا بر درگیری درونی سارو و یافتن خانواده اش بنا نهاده شده و مشخصا سعی میشود با پیشرفت داستان، بحران درونی سارو منجر به نمودهای بیرونی شود که از جمله ی آنها می توان به به هم خوردن رابطه اش با نامزدش یا دوستش ( با بازی Rooney Mara ) و به هم ریختن زندگی و ترک شغلش و رابطه اش با خانواده اش شود که این مسائل نیز بسیار سطحی و به دور از بحران است و عملا کششی بر مبنای تعلیق محسوب نمیشود. بنابراین ما با یک فیلم بی تعلیق و کند و نه چندان جذاب روبرو هستیم که در هر تکه اش سعی شده که نقطه عطف و قله هم وجود داشته باشد اما اصولا همه ی اینها در این فیلم نسبی و رقیق شده است و مایه داستانی ناچیز فیلم تمام بار فیلم را بر دوش کارگردان گذاشته تا یک کارگردان خلاق با توجه به جزئیات بتواند از این مایه ی اندک داستانی یک فضای درونی را بیرون بکشد. از این جهت این فیلم را با فیلم های مذکور مقایسه کردیم.

کارگردانی اما درخشان ترین قسمت فیلم است چرا که کارگردان اثر تمام سعی خود برای تبدیل یک داستان ساده به یک اثر قابل تحمل را انجام داده و تا حد زیادی نیز موفق بوده است. فیلم تا حد بسیار زیادی از صحنه های طبیعی بهره میبرد و گاه و بیگاه به سراغ بیشه زار و مردم و بازار و کوچه و آسمان و زمین می رود. پلان های مختلف بی کلام از سارو در شهر و ساحل و کوه و دشت میگیرد و سعی میکند همه ی اینها را برای نشان دادن بحران های پیش روی سارو چه در هند و کلکته و چه در استرالیا به نمایش بکشد. اما بدون شک این تمام ظرفیت یک فیلم برای تصاویر غیر داستانی است تا جاییکه بیننده حتی با وجود سرعت تصاویر و پلان های طبیعت فیلم گاهی از خود می پرسد دلیل این پلان های دمی چند، چیست ؟! اما لذت دیدن تصاویر زیبا و جذاب همراه با موزیک بسیار زیبا و همچنین مدیریت و کارگردانی آنها با پلان هایی که شخصیت های فیلم در آن حضور دارند و از این دست کارها ،نقطه قوت فیلم و حس گیرای آن است. و در این مورد به اعضای آکادمی حق می دهم که در چنین فیلمی این نقاط در کنار بازی بسیار عالی Nicole Kidman  به نظرشان بیاید اما نکته ای که وجود دارد این است که فیلمی چنین متوسط از همه نظر حتی اگر نقاط پررنگ تری هم داشته باشد ، باز هم نمیتواند تا این حد مورد استقبال قرار گیرد. دلیل این مدعا چند مثال ساده در فیلم است و آن اینکه مثلا Dev Patel با توجه به بازی خوب هم نتوانسته است از پس نقش خود و ایجاد بحران درونی سارو حتی با کمک موزیک و تصاویر و کارگردانی بر بیاید.

به شخصه با این فیلم ارتباط آنچنانی برقرار نکردم و ترجیح می دادم داستان همچنان در هند ادامه پیدا میکرد و یک فیلم هندی می شد تا اینکه در استرالیا و با یک دختر استرالیایی رقص خیابانی هندی را به شکل رقیق شده تماشا کنم و یا پروسه یافتن خانواده یک کودک گم شده هندی را در استرالیا دنبال کنم و با یک صحنه تخیلی گوگل ارسی و یا حتی بی دغدغه بودن یک فرد در تمام دوران کودکی تا جوانی اش و به یک باره و صرفا با دیدن یک زولبیای هندی و یک حرف کاملا معمولی از مسافت شناسی یک مسیر به فکر خانواده افتادنش را به فال نیک بگیرم.

شیر با تمام لحظات شیرین و جذابش در هند از کودکی سارو با برادر و مادرش و دیدار مجددشان و بدون شک بهترین سکانس فیلم یعنی سکانس پایانی و جمع شدن تمام اهالی روستا و نمایش مهر و محبت زیبایی های جهان و تمام پلان های زیبایش و موزیک دلپذیرش و حتی موزیک زیبای تیتزاژ سیا با ظرافت خاص صدایش فیلم چندان دلپذیر و قابل فهم و پرکششی برای من نیست.

جدای از روند فیلم اما قرار دادن تصاویر واقعی داستان گم شدن شرو و بازگشت او به خانواده اش بسیار جذاب و هیجان انگیز بود و اینکه این فیلم به نوعی میخواهد پای خود را از یک فیلم فراتر بگذارد و خود را به یک حرکت دغدغه مند اجتماعی در ابعاد جهانی تبدیل کند بسیار جاه طلبانه و هیجان انگیز است و مایلم در این نوشته حتی اگر شما فیلم را ندیدید و یا پس از اتمام آن به سایت فیلم سر نزدید شما را دعوت کنم تا حداقل یک بار از سایت خوب این فیلم بازدید کنید تا ببینید می شود از یک فیلم و سایتش جز برای فروختن گردنبند شخصیت اصلی و یا یک تیتراژ دوباره فیلم استفاده کرد. http://lionmovie.com/

در پایان به نظر میرسد فیلم شیر بسیار فراتر از لیاقت ها و توانایی هایش دیده شد و راجع به آن گفتگو شد اما به واقع نقاط درخشانی نیز از خود به نمایش گذاشت که بتواند داعیه یک فیلم متوسط برای دنبال کردن و اهمیت دادن به یک دغدغه انسانی را داشته باشد.

نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: مارتین مک دونا

بازیگران: فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول، جان هاکس  و پیتر دینکلیج

محصول ۲۰۱۷

خلاصه داستان

میلدرد هیز پس از مختومه شدن پرونده قتل دخترش بدون دستگیری متهمی توسط پلیس ، تصمیم می گیرد موضوع را مجددا از طریق رسانه ها پیگیری کند. او برای این کار سه بیلبورد در جاده فرعی منتهی به شهر را اجاره می کند و مطالبات خود را به این روش طرح می نماید.

نقد فیلم

“سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” که برای رعایت اختصار از آن با عنوان “سه بیلبورد…” یاد خواهیم کرد، چهارمین ساخته کارگردانی است که بیشتر شهرتش را مرهون ” در بروژ” است که توانست جایزه بفتای بهترین فیلمنامه را برای او به ارمغان بیاورد. مارتین مک دونا اغلب نگارش فیلمنامه آثارش را هم بر عهده دارد. افتخارات و سابقه نمایشنامه و فیلمنامه نویسی او به قدر پر بار است که می توان نتیجه گرفت بعد نویسندگی او بر سایر ابعاد زندگی حرفه ایش غالب است. این نکته در آخرین ساخته او هم نمود دارد و به جرئت می توان گفت فیلمنامه فرسنگ ها پیشتر از سایر اجزای اثر است.

در حال و هوای امروز سینمای جهان کمتر اثری یافت می شود که در جنبه های فنی خود دچار نقصان باشد. ” سه بیلبورد…” هم از این قاعده مستثنی نیست اما نکته حائز اهمیت قرار گرفتن همه این اجزا برای خدمت به شخصیت پردازی و پیشبرد داستان است. در این میان نقش فیلمبرداری و نورپردازی بی آلایش اثر که در هیچ سکانسی رخ نمایی نمی کند و خود را به طور کامل در اختیار کارگردان قرار می دهد تا به کلیتی به نام فیلم هویت بخشد، قابل توجه است. موسیقی به درستی در تشدید احساسات به دوش کشیدن بار عاطفی اثر عمل کرده است و با این حال منفک از اثر شنیده نمی شود. تدوین ریز بافت اثر هم که اطلاعات را به صورت قطره چکانی در اختیار بیننده قرار داده است توانسته از عهده وظیفه ذاتی خود بر آید و “سه بیلبورد…” را با ریتمی مناسب از آغاز تا پایان روایت کند. با اطمینان می توان گفت هیچ نمای زائدی در فیلم وجود ندارد و اثر با کمترین لکنتی پیش می رود. با این که هیچ کدام از این اجزا نمایش خارق العاده ای ارائه نکرده اند اما توانسته اند به ساده ترین شکل به وظایف بخشی خود عمل کنند و با خلق اثری یک دست، بیننده را غرق در جهان فیلم نمایند.

اما آنچه می تواند “سه بیلبورد…” را در اذهان بیننده ماندگار کند بازی تحسین شده فرانسیس مک‌دورمند در نقش -میلدرد هیز- مادر یکدنده و لجوجی است که به چیزی غیر از انتقام دختر از دست رفته اش فکر نمی کند. حتی خودکشی رئیس پلیس هم ذره ای او را از هدفش باز نمی دارد و هر طور شده قصد دارد تا آخر خط بازی را ادامه دهد. شمایل مک دورمند بسیار شبیه به  اولین زنان فمینیست پس از جنگ اول جهانی است که به عنوان نیروی کار در کارخانه ها به کار گرفته می شدند. میلدرد هیز همانند پوستر مشهور “ما می توانیم انجامش دهیم “دستمال به سر می بنند و با لباس کار در شهر تردد می کند و به شدت اصرار دارد مانند مردان یکدنده به هر کاری برای رسیدن به خواسته اش دست بزند. کارگردان و طراح لباس به درستی تونسته اند از دل این پوشش خاص -که قدری برای این روزها عجیب به نظر می رسد و بار معنایی خاص خود را دارد- میلدرد هیزی را بیرون بکشند که می تواند مدت ها ذهن بیننده را با خود درگیر کند. طراحی درست لباس، گریم کار آمد و دیالوگ های پر ضرب این نقش کاری کرده است که تماشاگران حرفه ای تر سینما از این پس فرانسیس مک‌دورمند را با میلدرد هیز به یاد بیاورد نه مارج گاندرسون، پلیس باردار فارگو .

“سه بیلبورد…” بیش از آن که ارزش هنری داشته باشد ارزش مدیریت فرهنگی دارد. فیلم در حقیقت واکنشی است به اعتراض های چند سال اخیر درمورد رفتارهای خشونت آمیز پلیس امریکا با مردم. اثر در لایه های زیرین خود تلاش می کند اشتباهات و رفتارهای خشونت بار پلیس امریکا را توجیه کند. در پررنگ ترین خرده پیرنگ محتوایی برای این مضمون بیننده با دیکسون روبرو می شود. دیکسونی که عنوان نماد پلیس بد در فیلم است . همیشه جایگاه بالاتر او و همکارانش در مرکز با رفتارهای خشونت بار او مخالف هستند و سعی در کنترل او دارند. اما با برکنار شدن او و تلاشش برای نجات پرونده دختر میلدرد، موضع فیلم نسبت به او تغییر می کند و او را در قامت یک پلیس مسئول نسبت به جامعه نشان می دهد. خودزنی او برای یافتن متهم در رستوران اوج وفاداری و ایثار او به شهروندان را به رخ بیننده می کشد و در انتها از او قهرمانی می سازد که بیننده راهی جز پذیرش او به عنوان یک پلیس خوب ندارد. “سه بیلبورد…” دیکسون را به عنوان نمادی از پلیس خشن امریکایی تطهیر می کند و این خشونت را لازمه فعالیت ها و بخشی از ویژگی کاری او قلمداد می کند.

اما در مقابل موضع فیلم در قبال میلدرد متفاوت است و همه مقدمات را به درستی کنار هم قرار می دهد تا به بیننده نشان دهد ، خشونت و نفرت چیزی جز تباهی و سوختن در آتش کینه درونی ندارد .او باید از حق خود به عنوان مادر چشم پوشی کند و با گذشتن از خون دخترش گذشتی بی مورد و آرامشی بی لحن را به جامعه هدیه بدهد و خود را تسلیم خواسته های جمعی کند. چه محقانه باشد و چه ناحق. این پیام مهلک، آن قدر ظریف و دقیق در فیلم گنجانده شده است که بیننده راهی جز قانع شدن در برابرش ندارد. فیلم با آن که اعتراض های کوچک و ملوسی نسبت به رفتارهای پلیس امریکا می کند و به نوعی آن را سرطانی قلمداد می کند اما هیچ وقت از ارزش و ایثارگری کارکنانش نمی کاهد. هر جا پلیس بدی در کار است یک پلیس خوب در جایگاهی بالاتر از او قرار دارد تا به اصلاح و ریشه کن کردن فساد بپردازد.

این فرمول انتقاد اجتماعی سال هاست در سینمای امریکا جاری است و روز به روز پخته تر می شود. فرمولی که توانسته در طی سال ها مدیریت افکار عمومی را به دست بگیرد و با چابکی برای وقایع روز بیننده نمایشی داشته باشد. نمایش واکنش به موقع نسبت به اتفاقات روز، بر پرده سینما آن قدر تاثیرگذار است که می تواند رهبری یک جریان اعتراضی و مسیر آن را برای همیشه تغییر دهد. اتفاقی که  با ساخت “گرگ وال استریت” و “جاسمین غمگین” جنبش نود و نه درصد را هدایت کرد ، در “مهتاب” دغدغه و اعتراض سیاهان را خاموش کرد و حالا با ساخت ” سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” قصد تطهیر پلیس امریکا را دارد. و بی انصافی است اگر بگوییم در این امر موفق عمل نکرده است. فیلمی که هم توانسته پیامش را به مخاطب برساند و هم نُه برابر بودجه ساختش بفروشد.  

 

 

 

Cold Eyes

5506804632618022401عوامل فیلم

کارگردان: Ui-seok Jo, Byung-seo Kim

نویسنده: Kin-Yee Au

بازیگران: Hyo-ju Han, Woo-sung Jung, Jin Kyung

محصول ۲۰۱۳ کره جنوبی

نقد فیلم

در آثار ژانر اکشن سینمای جهان همواره در کنار قهرمانان اصلی فیلم که معمولا هم از جنس آقایان هستند بازیگران  زن مکملی چه به عنوان شخصیت مثبت و چه به عنوان شخصیت منفی قرار می گیرند .  حضور یا عدم حضور این بازیگران زن ،در روند داستان نقش عمده ای را ایفا نمی کند اما کارگردان های این ژانر اصرار دارند ،بازیگر زن در فیلم وجود داشته باشد.این حضور همیشگی  اغلب به این علت است که حضور زنان در فیلم های این ژانر از خشونت ذاتی و بی رحمی معمول  فیلم می کاهد .حضور بازیگر زن در لابلای صحنه های پر تحرک به بیننده کمک می کند میان اتفاقات رگبار گونه ی فیلم دقایقی را با آرامش سپری کند و نفسی تازه کند.
اما  فیلم اکشن پلیسی Cold eyes   بر خلاف جریان غالب این ژانر قهرمان اصلی خود را یک زن انتخاب می کند .البته آثار دیگری هم وجود دارند که در آن نقش اصلی را یک زن ایفا می کند اما حرکات و واکنش هایش ، مردی است در لباس زن.همان خشونت همان خشم و همان بی رحمی در رفتار های این زنان دیده می شود.در Cold eyes بازیگر اصلی واقعا یک زن است با همان لطافت های زنانگی که بار سختی های کار پلیس مخفی بودن را در کنار مشکلات یک زن در این شغل به دوش می کشد و از دل همین تضادها درام اثر شکل می گیرد.

در ژانر اکشن هر اتفاق دلیلی برای خودش است به این معنی که برای اتفاقات پیش برنده ی داستان ، الزام فیلم نامه ای وجود ندارد و نیازی به شخصیت پردازی های دقیق برای  روایت داستان نیست.اما. Cold eyes  با شخصیت پردازی مناسب و به اندازه اش خود را از سطح یک اثر صرفا اکشن رها می کند .این شخصیت پردازی نه آن قدر زیاد است که فیلم دچار گزافه گویی شود و نه آن قدر بی قوام و سست بنیان است که بیننده پس بزند.این نقطه قوت ، باعث شده است که اثر بتواند دامنه مخاطبانش را گسترده تر نماید و تنها اکشنی برای نوجوانان و جوانان نباشد.استفاده از موقعیت های نمایشی کوچک و با نمک مثل صحنه ای که بیسیم روشن است و صداهای عجیب و غریب دوستان خوک گل به سر را متوجه موقعیت او می کند و یا استفاده از نام حیوانات در عملیات و شوخی هایی که از این رهگذر شکل می گیرد حال و هوای خوبی به اثر بخشیده است.البته شاید بتوان استفاده از این نام ها را  راهکار کارگردان برای به خاطر سپردن اسامی شخصیت ها دانست.چرا که استفاده از نام های کره ای -به دلیل آوایی بودن زیان کره ای – بیننده را گیج می کند و از فضای فیلم خارج می نماید.

اگر قرار باشد مهمترین عامل در موفقیت یک اثر اکشن –پلیسی را انتخاب کنیم ، به نظر نگارنده این عامل توجه به جزئیات است.Cold eyesنگاه وسواس گونه ای به جزییات اتفاقات و وقایع  دارد.به عنوان مثال در صحنه های تعقیب و گریز سایه که در کوچه های شهر سئول اتفاق می افتد همه ی وقایع به دقیق ترین شکل ممکن نمایش داده می شوند.کارگردان به خوبی توانسته است با کمک مشاوران پلیسی خود ، حال و هوای یک تعقیب و گریز شهری را به بیننده القا کند.چگونگی تعقیب ، شناسایی شدن از طرف سوژه ، تغییر موقعیت های سریع ، جا به جا شدنِ با منطق نیروها ، همه و همه به کمک فرم خوب فیلم Cold eyes را از سایر آثار اکشن چند سال اخیر سینمای کره متمایز می  کند.
فیلم در فرم خود هیچ چیز از یک اثر درجه یک جهانی کم ندارد.فیلم برداری عالی که منطق حرکت دوربیین را به درستی رعایت می کند. حرکات  نرم دوربین در صحنه های کم تحرک و حسی تر  و حرکات  سریع دوربین در صحنه های  تعقیب و گریز و در صحنه های اکشن به خوبی تماشاگر را در فضای فیلم قرار می دهد. از دیگر ویژگی های مثبت اثر می توان به تدوین خوب آن اشاره کرد .کارگردان به کمک تدوین ساده اما دقیق خود به راحتی توانسته ریتمی مناسبی ایجاد کند.گاهی با کات های پشت سر هم و با ضرباهنگ تمپوی موسیقی ، ریتم سریعی به اثر می بخشد و گاهی به دوربین اجازه خودنمایی بیشتری می دهد و سکانس هایی نسبتا طولانی با ریتمی ملایم را خلق می کند.البته این کندی به هیچ وجه ملال آور نیست و بیننده را خسته نمی کند.

Cold eyes  اثر کم اشتباهی است ولی بی عیب نیست. از ایراد هایی که می توان به اثر گرفت یکی در پایان بندی است که دستگیری سایه قدری ساده لوحانه واتفاقی به نظر می رسد که با جزیی گویی های قبل فیلم هم خوانی ندارد.توقع می رفت کارگردان برای دیدار دوباره خوک با سایه صحنه ی پرشکوه تری را درنظر گرفته باشد یا حد اقل مانند داستانی که شاهین برای خوک گل به سر تعریف می کنند بعد از گذشت مدت زمانی طولانی  این رویاروییِ اتفاقی رخ دهد.ایراد دیگری که می شود به فیلم گرفت عدم وجود مولفه های شرقی و بی هویتی ملی در اثر است. اگر اسامی و لوکیشن ها تغییر کند این اثر می تواند متعلق به  هر جای دیگری از دنیا هم باشد.

در مجموع Cold eyes  از اکشن –پلیسی های خوش ساخت چند سال اخیر سینما و نمونه ای بسیار خوب از یک اثر سینمای بدنه در سطح جهانی است که اغلب طرفداران زیادی دارد . سینمای کره می تواند با ساخت آثاری از همین دست بر بخش مهمی از مدیریت افکار عمومی کشورش تاثیر گذار باشد و قدرت رسانه ای خود را تقویت کند. ما نیز مانند همیشه باید امیدوار باشیم آثار سینمای بدنه ی کشورمان از شوخی های بی نمک و مهمل گویی های بی ربط رها شود و به سمت این نوع از سینمای بدنه حرکت کند.البته امیدواری نه هزینه ای دارد و نه تلاشی را می طلبد ، پس ما هم مانند سینماگرانمان دست روی دست می گذاریم و فقط ابراز امیدواری می کنیم که شرایط بهبود یابد.

Doctor Zhivago

1765431268807231839عوامل فیلم

کارگردان : دیوید لین

نویسنده: رابرت بولت بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک

بازیگران : عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین

نقد فیلم

دکتر ژیواگو در سال ۱۹۶۵ بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک ساخته شد. عمر شریف بازیگر اصلی فیلم است و بدون شک بهترین نقش آفرینی دوران بازیگری خود را تجربه کرده است.تماشاگرانی که فیلم را دیده اند حتما نگاه های تاثیرگذار  او را به یاد دارند.نگاه هایی که حسرت زندگی آرام و با امنیت با هاله ای همیشگی از اشک در آن موج می زند.شاید بتوان دیوید لین را در کنار استنلی کوبریک کمال گرا ترین کارگردان های تاریخ سینما دانست.مشهور است که نوشتن فیلم نامه هایش یک سال به درازا می کشید و برای ساخت آن  نیز یک سال تمام وقت می گذاشت و به دلیل همین ریز بینی به هیچ بازیگری اجازه نمی داد حتی یک کلمه از دیالوگ هایش را تغییر دهد. او حتی در زمان ساخت لورنس عربستان برای فیلم برداری با زوم بسیار زیاد لنز جدیدی را طراحی کرد که به لنز دیوید لین مشهور است.هم چنین گفته اند که  در جریان ساخت دکتر ژیواگو بازیگران را مجبور می کرد از لباس زیر های مربوط به زمان وقوع فیلم استفاده کنند.

دکتر ژیواگو دستان پزشکی است از طبقه ی بورژوا که در کودکی خانواده خود را از دست می دهد و  برای ادامه ی زندگی نزد ، یکی از اقوامش فرستاده می شود.پس از پایان تحصیلات با دختر همان خانواده تانیا ازدواج می کند.

ژیواگو علاوه بر پزشکی گاهی شعر می سراید.لین از این دوگانه دوستی ژیواگو استفاده می کند تا شخصیت او را برای بیننده موشکافی کند. پس از ازدواج آن ها جنگ جهانی اول و بعد از آن جنگ های داخلی روسیه بین ارتش سفید و ارتش سرخ آغاز می شود و ژیواگو برای خدمت عازم جبهه می شود.در بیمارستان جنگی با زنی به نام لارا آشنا می شود که برای یافتن همسرش به جبهه آمده و در بیمارستان به کمک بیماران مشغول است.رفته رفته بین لارا و ژیواگو رابطه ی عاشقانه ای شکل می گیرد.

ژیواگو پس از بازگشت از میدان نبرد به سراغ تانیا همسر خود می رود و  متوجه می شود در زمانی که او مشغول به خدمت برای کشورش بوده دولت کمونیست خانه ی او را  را غصب کرد و در آن ۱۱ خانواده ی روسی را جا داده است .  مردم و حکومت هر روز بخشی از وسایل خانه ی آن ها را به جرم گران بودن غصب می کنند. حق مالکیت شخصی اموال دیگر معنایی ندارد و شور انقلابی چنان مردم را مسخ کرده است که از عذاب کشیدن و فقیر شدن هم وطنانشان ذوق زده می شوند . این مردم دوست دارند طبقات بالا دستی جامعه را تحقیر کنند تنها به این علت که در گذشته وضعیت بهتری از آن ها داشته اند.

ژیواگو زیر فشار های این چنینی جلای وطن می کند و به منطقه ی اورال که روزی برای خانواده ی همسرش بوده پناه می برد.اما آن جا هم از خطر کمونیسم در امان نمانده و خانه ی آن ها به مالکیت دولت درآمده است.   ژیواگو برای بازیافتن آرامش روحی خود به سراغ شعر می رود  اما باز هم مورد خشم طرفداران کمونیست قرار می گیرد. آن هم به چه جرمی ؟ شخصی بودن اشعار.سرکردگان بولشویک معتقدند همه چیز باید  برای خلق باشد حتی شعر . به همین دلیل اشعار او اجازه ی انتشار پیدا نمی کنند.این بار جرم ژیواگو اهمیت دادن به ارزش های شخصی است.کمونیست همه چیز را برای حکومت می خواهد حتی افکار ملت را.در این حکومت مردم حتی اجازه ی آزادانه اندیشیدن را از دست داده اند.

ژیواگو پس از مهاجرت ، به صورت کاملا اتفاقی در کتابخانه ی شهر یوریانتین با لارا برخورد می کند . او روز ها به بهانه ی کتابخانه نزد لارا می رود و شب ها پیش خانواده اش باز می گردد. گویا زندگی قرار است از این به بعد روی خوش به ژیواگو نشان دهد.اما شبی پس از  بازگشت از خانه ی لارا پارتیزان های ارتش سرخ او را دستگیر و مجبور به همکاری با آن ها می کند. مکتب کمونیست بار دیگر مانند آواری بر سر ژیواگو خراب  می شود.پس از دو سال خدمت در ارتش صبرش لبریز می شود و با فرار به خانه باز می گردد.اما تانیا به علت همکاری با ژیواگو تبعید شده است . او به خانه ی لارا می رود اما در آن جا هم کسی منتظرش نیست. او که در سفر طولانی اش در بوران و سرما تا آستانه ی مرگ رفته بیهوش می شود اما لارا مانند فرشته ی نجاتی از راه می رسد و او را با زندگی آشنا می کند.زندگی  باز هم به آرامش نسبی می رسد.
در نهایت کمونیسم آخرین ضربه را هم به ژیواگو می زند.کامارفسکی که از جوانی با لارا ارتباط داشته به سراغ آن ها می آید و خبر می دهد  همسر قبلی لارا به جرم خیانت اعدام شده و ممکن است لارا به جرم همکاری دستگیر شود. می بایست لارا به منطقه ای دور افتاده تر برود اما بدون همسرش. ژیواگو و لارا که در انتظار به دنیا آمدن فرزندشان هستند مجبور به پذیرفتن پیشنهاد کامارفسکی فرصت طلب می شوند و حکم تنهایی ابدی برای ژیواگو امضا می شود.

تمام داستان در خلال سال های انقلاب بولشویکی روسیه رخ می دهد و در حقیقت این داستان رمنس بستری است برای روایت مرگ ارزش فردیت در دوران حکومت کمونیست ها .لین انزجار مردم از حکومت تزاری را به بهترین شکل  در صحنه ی قتل عام خیابانی به نمایش می گذارد و بیننده را قانع می کند که چنین جامعه ای نیاز مبرم به انقلاب داشته.اما به نظر می رسد ادامه ی داستان از دید یک مرد بریتانیایی روایت می شود. مردی که دلبستگی زیادی به انقلاب ندارد و زندگی شخصیش برای او از اهمیت بیشتری برخوردار است. رفتارهای طبقه ی پرولتاریا بیشتر از روی عقده های شخصی نمایش داده شده و انقلاب این فرصت را به آن ها می دهد تا بتوانند عقده های خود را بر سر دیگران خالی کنند حتی اگر این فرد نخبه ای مانند ژیواگو باشد که برای خود آن ها مفید است.در انتهای فیلم می بینیم کامارفسکی که در گذشته از نزدیکان حکومت تزاری بوده با وجود وقوع انقلاب همچنان از بزرگان کشوری است و نزدیکی زیادی به حکومت کمونیستی دارد.لین با این حرف تیر خلاص خود را به طرفداران کمونیست می زند و به آن ها گوشزد می کند با تمام این سختی ها و خون ریزی ها و مشکلاتی که در جریان انقلاب رخ داد اما هیچ تغییری در ماهیت صورت نگرفت و همان حکومت تزاری و دیکتاتوری به شکل جدیدی خود را بروز داد.

مکتب کمونیست در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی در اوج قدرت خود قرار داشت و کشور های زیادی در سرتاسر دنیا به این شیوه ی حکومت گرایش پیدا  می کردند.لین با ساخت فیلم دکتر ژیواگو که به نظر می رسد بی ربط به سیاست های آن روز بریتانیا نبوده است خطرات چنین حکومتی را به مردم دنیا گوش زد می کند تا حد اقل موج حمایت از آن ها در امریکا و انگلیس قدری فروکش کند.لین به خوبی توانسته با دراماتیزه کردن محتوای اثر در لایه های داستان به هدفش برسد و در کنار ساخت شاهکاری ماندگار مضممون مورد نظرش را به بیننده القا کند. 

این نقد در سایت کافه نقد منتشر شده است.

SPIRITED AWAY

3123135521061581616

عوامل فیلم

کارگردان :Hayao Miyazaki
نویسنده :Hayao Miyazaki

محصول ۲۰۰۱ سینمای ژاپن

نقد فیلم

دیر یا زود ، تمام آنانی که در دوره ی ما می زیسته اند ، جام مرگ خواهند نوشید و وظایف و جایگاه خود را به افرادی از نسل آینده واگذار خواهند کرد. حال  این نسل آینده برای اداره کشورش ، یا راه گذشتگان خود را خواهد پیمود و یا به سمت جریانی که به آن قرابت فکری بیشتری دارد – یا به عبارت بهتر بر اساس آموزه های آن تعلیم یافته  – حرکت خواهد کرد.آینده را می بایست امروز ساخت .بنابراین توجه به آینده سازان یک کشور از استراتژیک ترین مسائل مدیریت فرهنگی  یک جامعه محسوب می شود.می بایست برای آینده ای که خواهان آنیم از امروز به تربیت نیرو بپردازیم.افکار نسل آینده در کودکی آن ها که امروز ماست ساخته می شود.با این مقدمه به سراغ نقد فیلم Spirited away  یا شهر ارواح خواهیم رفت.

شهر ارواح انیمیشنی ست که ریشه در فرهنگ  کشور ژاپن دارد.کشوری که در آن همواره توجه به سنت ها و زنده نگهداشتنشان در مقابل هجمه ی دنیای مدرن از دغدغه های اصلی مردمش محسوب می شود.زندگی تا حدودی رفاه زده ، کودکان ژاپنی را دچار نوعی رخوت ، سستی و به معنای کلی سانتیمانتالیزم کرده است.این نسل باید با ارزش های گذشتگان آشنا باشد تا بتواند در راه آن ها حرکت کند و پیشرفت آینده ژاپن را ضمانت نماید. به همین منظور آشنایی این کودکان با فرهنگ کهن و افسانه های ژاپنی که مانند بسیاری از آثار شرقی ،شان تربیتی دارند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

انیمیشن شهر ارواح توانسته با روایتی افسانه گونه دنیای واقعی و ماورائی را به یکدیگر پیوند بزند و بستری دل نشین برای ارائه مضامین مذکور فراهم آورد.هایائو میازاکی در مصاحبه با خبرنگاری که به او گفته بود: “به نظر می رسد شخصیت اصلی شهر اشباح یعنی چیهیرو نوع متفاوتی از یک قهرمان زن در مقایسه با فیلمهای قبلی شماست و او کمتر جنبه های قهرمانی دارد و چیز زیادی از انگیزه او یا گذشته اش به ما نشان داده نمی شود” این گونه پاسخ می دهد : “من خیلی تأکید نداشتم که کاراکتر چیهیرو را دقیقاً به این شکل نشان دهم و اگر اینطوری شده به این دلیل است که الآن دختران جوان زیادی در ژاپن هستند که اینگونه اند آنها خیلی بیشتر از این به تلاشهایی که والدینشان برای خوشحال کردن آنها به کار می برند بی اعتنا هستند در فیلم صحنه ای هست که چیهیرو نسبت به صدا کردن پدرش عکس العمل نشان نمی دهد و بعد از دومین باری که پدرش او را صدا می زند جواب می دهد خیلی از افرادم به من می گفتند که این را به جای دوبار سه بار قرار بده چون خیلی دخترها این روزها اینطوری هستند چیزی که باعث شد من تصمیم به ساختن این فیلم بگیرم درک این حقیقت بود که هیچ فیلمی برای گروه سنی دختران ده ساله وجود ندارد هنگام ملاقات با دختر دوستم بود که به این موضوع پی بردم اینجا هیچ فیلمی برای او وجود نداشت هیچ فیلمی نبود که مستقیماً با او صحبت کند دخترانی مثل او فیلمهایی را می بینند که هرگز نمی توانند با کاراکترهای هم سن و سال خود در آنها همذات پنداری کنند چون این کاراکتر ها شخصیت های خیالی هستند که هیچ شباهتی با آنها ندارند با این فیلم خواستم به آنها بگویم نگران نباشید همه چیز در پایان درست می شود آن جا چیزی برای شما خواهد بود نه فقط در سینما بلکه حتی در زندگی روزمره.به همین دلیل لازم بود شخصیت اصلی داستان یک دختر معمولی باشد نه کسی که می تواند پرواز کند یا کارهای خارق العاده انجام دهد هر بار که من چیزی درباره چیهیرو و اعمال او می نوشتم یا می کشیدم از خودم می پرسیدم که آیا دختر دوستم یا دوستان او قادر به انجام این کار خواهند بود یا نه  همین موضوع معیار من برای صحنه هایی بود که چیهیرو کار دیگری انجام می داد یا چالش های دیگری داشت چون به دلیل همین چالش ها بود که این دختر بچه ژاپنی به فردی توانا مبدل شد ساخت این فیلم سه سال از وقت مرا گرفت و دختر دوست من الآن ۱۳ ساله است اما او هنوز این فیلم را دوست دارد و این مرا خوشحال می کند.”

با توجه به این که شهر ارواح ساخته ی سال ۲۰۰۱ است و اثری جدید به حساب می آید اما تکنیک ساخت آن چندان خارق العاده نیست و بیننده مجذوب آن نمی شود.انیمه های بسیار ساده ، توجه به جزئیاتِ تصویر قابل قبول ، حرکات شخصیت ها ، معمولی -و در صحنه هایی مانند غذا خوردن چیهیرو ضعیف – و توجه به رنگ ها و فضاسازی خوب است.اما آن چه که شهر ارواح را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است ایده ی بسیار خلاقانه و گسترش آن در داستانی گیرا و دل نشین است.چیهیرو دختر لوسی است که قرار است همراه پدر و مادرش از شهر به روستایی نقل مکان کند.در مسیر خانه ی جدید ، راه را گم می کنند و به شهری متروک می رسند.در این شهر متروک حمامی فعالیت می کند که شب ها ، ارواح برای شستن خود از آن استفاده می کنند.این حمام متعلق به جادوگری به نام یوبابا است که پدر و مادر چیهیرو را تبدیل به خوک کرده و چیهیرو برای نجات آن ها مجبور است مدتی برای او کار کند.در این راه هاکو نوجوانی که از نزدیکان یوبابا است به او کمک خواهد کرد.

این ایده ی عجیب و تا حدودی دخانی در کنار ایده های کوچک تری مانند مرد بخار که در حقیقت یک هشت پاست و روح بی چهره ، قطاری که در دنیای دخانی در حرکت است و بسیاری مثال های دیگر آن قدر خوب کنار یکدیگر جاگیر شده اند که شهر ارواح را با وجود سادگی در فرم به اثری فوق العاده تبدیل کرده است .در کنار این ایده ی عالی شخصیت پردازی اجزای داستان ، دور از ذهن بودن ظاهر آن ها و غیر قابل باور بودن رفتارهایشان در بستر داستان را جبران کرده است.با وجودی که داستان شهر ارواح کمی برای کودکان این سن و سال ترسناک است اما حسی برخورد کردن میازاکی با اثر و استفاده از موسیقی های فکر شده و رمنس وحشت موجود در فیلم را تعدیل کرده است.ضمن این که هیچ جایی در اثر امید از بین نمی رود و اگر نیروی بد طینتی به دنبال آزار چیهیرو است، مهربانی ِ شخصیت خوش ذات دیگری از او محافظت می کند.مانند همکار او  رین در حمام خانه.
در شهر ارواح از ۱۹ موسیقی تولیدی استفاده شده است. شهر ارواح صاحب یک آلبوم موسیقی است که از نمونه های خیلی خوب یک اثر حسی محسوب می گردد.موسیقی در این کار پا از حدود خود فرا تر گذاشته و بخشی از روایت داستان را بر عهده می گیرد.موسیقی در شهر ارواح شان روایی دارد و در بعضی صحنه ها بخش عمده ای از بار فیلم را به دوش می کشد.موسیقی تیتراژ پایانی اثر بسیار زیباست و پیشنها می کنم دوستانی که علاقه ای به موسیقی های تماتیک و عاطفی دارند ، گوش خود را به شنیدن آن مهمان کنند. 

از زمانی که چیهیرو تصمیم به نجات پدر و مادرش می گیرد تربیت او توسط موجودات عجیب و غریب شهر ارواح شروع می شود. چیهیرو قبل از آن که کارخود را آغاز کند از مرد بخار می آموزد . مرد بخار با رفتار و گفتارش قدم های ابتدایی تعلیم او را به عهده می گیرد.چیهیرو می آموزد : کاری را که آغاز می کند به پایان برساند و دیگر این که بابت هر لطفی که در حقش می شود باید تشکر کند. او سپس نزد یوبابا می رود تا با او قراردادی امضا کند.امضای این قراردادِ به ظاهر ساده او را در مخمصه ای می اندازد که مجبور است به خاطر پدر و مادرش آن را تحمل کند و حق خلف وعده نیز ندارد. پای بندی به عهد ، و ایثار برای نجات دیگران در جای جای فیلم رخ نمایی می کند.این ایثار گاهی از طرف چیهیروست و گاهی از طرف اطرافیان عجیب و غریبش در حق او.نکته ی دیگری که در فیلم مورد تاکید قرار می گیرد سخت کوشی ست.چیهیرو از رین تحمل سختی و سخت کوشی برای رسیدن به هدف را می آموزد. آن چه بیش از نکات تربیتی ذکر شده ، اهمیت دارد  ، روحیه ی جنگندگی در برابر مشکلات و غلبه بر ترس است.چیهیرو زود می فهمد که باید در کنار این موجودات عجیب و غریب زندگی کند . پس رفته رفته بر ترسش چیره می شود تا بتواند خانواده اش را از طلسم یوبابا نجات دهد.تمامی این نکات به ظاهر ساده که شاکله ی فرهنگ ژاپنی را تشکیل می دهد ، در یک والایش هنری توسط میازاکی قابلیت تصویری  و دراماتیک یافته و به بیننده منتقل می شود.این کار آن قدر خوب انجام می شود که می توان  دیدن فیلم را برای کسانی که از زندگی سخت خود ناراضی هستند پیشنهاد کرد ، تا بعد از تماشای آن برای ادامه ی مسیر خود انرژی مضاعف بگیرند.

نکته ی دیگری که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد اشاراتی است که پیرامون تناسخ و تغییرات ماهیتی شخصیت های فیلم رخ می دهد.تبدیل شدن هاکو به اژدها و یا مسخ شدن پدر و مادر چیهیرو به خوک واضح ترین نمونه های این اعتقاد هستند.در فرهنگ های شرقی به ویژه بودا اعتقاد بر این است که انسان ها و موجودات دیگر نتیجه و ما حصل کردار های خود در این دنیا را در همین دنیا دریافت می کنند اما در کالبدی دیگر.به عنوان مثال اگر در زندگی انسانی ، نیکو زیسته باشد ، پس از مرگ در کالبد موجودی والا تر – مثلا عقاب یا اژدها- قرار خواهد گرفت تا زندگی جدیدی را آغاز کند و به سوی تکامل حرکت کند.فیلم های cloud atlas  و یا بهار ، تابستان ،پاییز ، زمستان و دوباره بهار نمونه های شاخص این اعتقاد هستند.البته در چگونگی تناسخ نیز اختلافاتی وجود دارد که در این دو فیلم از دیدگاه های مختلف به بررسی آن ها پرداخته شده است. به دلیل مطالعات کم در این زمینه از توضیحات بیشتر در این مورد و فضای دخانی موجود در اثر پرهیز می کنم و از دوستانی که اطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارند دعوت می کنم در انتهای همین نقد به اظهار نظر بپردازند.

 در مجموع کارخانه ی رویا سازی میازاکی در شهر ارواح موفق عمل می کند و می تواند با خلق موقعیت های بدیع ، ذهن بیننده را از تخیلات سیراب کند  و قوه ی تخیل او را برای داستان سرایی های این چنینی – البته در فرهنگ شرق آسیا – تحریک کند. در فضای فرهنگی کنونی جهان که هالیوود برای کودکان تمام جهان ایده پردازی می کند،میازاکی تلاش می کند رویاها و آرزوهای کودکان کشورش را مصون نگه دارد تا نسل آینده کودکانی هویتی ژاپنی داشته باشند و از سردرگمی و بلاتکلیفی فرهنگی نجات یابند. کاری که لازم است کارگردان های ژانر کودک در کشور ما نیز انجام دهند و به جای تکه پرانی های سیاسی و شوخی های نا مناسب  سن کودکان با تقویت اندیشه ای خود به رویا سازی برای کودکانمان بپردازند. در پایان ذکر این نکته الزامی ست که ” اگر با فرهنگ و هویت ملی مان  برای نسل آینده رویایی نسازیم ، دیگران این کار را برای او انجام خواهند داد.”  

این نقد در سایت کافه نقد هم منتشر شده است.

There will be blood

There_Will_Be_Blood_2007_Movie_Poster_4_kdxrd_movieposters101(com)عوامل فیلم

کارگردان : Paul Thomas Anderson

نویسندگان فیلمنامه :  Paul Thomas Anderson

بازیگران :  Daniel Day-LewisPaul DanoCiarán Hinds

ژانر : درام

محصول ۲۰۰۷  امریکا

 

خلاصه فیلم

داستان خانواده، مذهب، نفرت، نفت و جنون . روایتگر داستان یک مکتشف نفت در اولین روزهای شروع این تجارت در امریکا .

داستان فیلم روایتگر درگیری درونی دنیل پلین ویو که در مسیر زندگی و کار خود که کشف نفت است ، دچار کمگشتکی ، غرور ، تعصب ، جنون ، فداکاری ، محبت و خصیصه های خوب و بد انسانی میشود .

 

نقد فیلم

” تو آدم عصبانی ای هستی هنری ؟! تو حسودی ؟! تو حسادت میکنی ؟!

یه حس رقابت در من هست . من نمیخوام هیچ کس دیگه ای موفق باشه . از بیشتر افراد متنفرم . میخوام به قدر کافی پول در بیارم که بتونم از همه آدما کناره بگیرم . “

به نظر بسیاری از صاحب نظران فلسفه هنر ، همواره سینما و بیان سینمایی در غالب تصویر و صدا میتواند بستری عمیقی برای ارائه مسائل مختلف از جمله مقولات روانشناسانه و جامعه شناسانه و حتی بستری برای طرح نظریات علمی و فلسفی و نیز ابزاری در خدمت دین و دینداری با استفاده از جادوی هنر باشد . یک اثر سینمایی این ظرفیت را داراست که در لایه های مختلف معنایی ، مفاهیم را به مخاطب خود ارائه دهد و هر مخاطب را بنا به میزان سواد هنری و درک تخصصی (در زمینه های مختلف ) در حد خود با فیلم درگیر کند .

خون به پا خواهد شد دقیقا روایتگر حالات و احوالات درونی دنیل پلین ویو با بازی دنیل دی لویس در سیر زندگی خود از ابتدای جوانی تا سنین بالا است . کارگردان اثر هنرمندانه نه تنها تجربیات درونی او بلکه افراد مختلف حاضر در فیلم را به ما منتقل میکند . خون به پا خواهد شد فیلمی کاملا ساده است . فیلمی که  نه به اندازه ی فیلم های معناگرایانه از روایت های پیچیده و نمادین ، با استفاده از ابتکارات روایی عجیب و غریب و تو در تو استفاده میکند و نه به اندازه ی خیلی از فیلمهای هالیوود مخاطب را درگیر داستانی پر مایه متشکل از خرده داستان های فراوان با تعلیق های یکی پس از دیگری میکند بلکه داستانی با محوریت داستان زندگی یک مرد با یک نام خیلی ساده مثل همه ی افراد جامعه را با تمام سختی ها و آسانی ها ، درد ها و آسودگی ها ، تلاش ها و ثمرات زندگی اش برای ما بازگو میکند و بیشتر درصدد نمایاندن درونیات کاراکترهای داستان خود است . انسان های دیگر به واسطه حس دنیل پلین ویو به آنها برای مخاطب معنا می یابند و خود درونیات متفاوتی دارند . که بارز ترین آنها در فیلم ، ایلای ( پسر مزرعه دار و به ظاهر مبلغ دینی روستا ) ، هنری ( برادر دروغین دنیل ) ، اچ دبلیو ( پسر خوانده دنیل ) هستند که رفتارهای دنیل در برخورد با آنها در زمان های مختلف حاکی از عمق ضعف های درونی این کاراکتر است .

اما با یک جمله از شهید آوینی نگاه دقیق تر و عمیق تری به فیلم خواهیم داشت . ایشان میفرمایند : ” سینما اكنون آینه‌ی ضمیر بشر غربی است و بر پرده‌ی آن، همه‌ی آنچه او از خود و دیگران می‌پوشاند انعكاس یافته است. “

هرچند انطباق شخصیت های فردی در سینما را به ما به ازای کلی بیرونی به شکل سمبلیک نمیتوان به سادگی انجام داد اما میتوان وجوه مشترک قابل تاملی در این نوع نگاه به آثار سینمایی داشت که در تناسب با جمله معروف شهید آوینی نیز معنای دقیقتر می یابد .

فیلم با تلاش مردی سخت کوش در عمق زمین برای یافتن سنگ طلا آغاز میشود . او در این تلاش با شکستگی پایش روبرو میشود ( و تا آخر فیلم لنگان لنگان راه میرود ) اما دست از تلاش بر نمیدارد تا سنگ طلا را می یابد .

او کارش را جدی تر پیگیری میکند و با چندین نفر کارگر این بار برای یافتن نفت پا میدان میگذارد و از قضا بازهم موفق میشود و اینبار در این مسیر همکار خود که یک فرزند کوچک دارد را از دست میدهد و سرپرستی نوزاد را بر عهده میگیرد .

او از کار باز نمی ایستد و برای یافتن نفت به فرسنگ ها دورتر از محل زندگی خود کوچ میکند و زمین های افراد ساکن آنجا را با قیمت نازل با وعده ی تسهیل و بهبود وضع معیشت آنها خریداری میکند و به دریای نفت زیر پای آنها مسلط میشود . او در ازای این همه برای آنها یک کلیسای بزرگ تر میسازد . در این بین پیرمردی زمین خود را به او نمیفروشد و اجازه رد شدن لوله های انتقال نفت از زمینش را نیز به او نمیدهد مگر به این شرط که او به کلیسا بیاید و توبه کند ، او برای رسیدن به هدف خود از این کار دریغ نمیکند و به کلیسا میرود و در مراسمی توام با اعتراف به گناه و حتی تحقیر ، غسل تعمید میشود و مسیر انتقال لوله های نفت خود را هموار میکند . او فرزند خوانده خود را در حادثه ای ناشنوا شده بود رها میکند اما بعد از مدتی وقتی اینکار را موجب از بین رفتن اعتبار و وجهه خود میبیند او را باز میگرداند ولی در سالها بعد وقتی دیگر به او نیاز ندارد و مال و منال اندوخته به وی میگوید که هرگز فرزندی نداشته و برای رسیدن به منافع و اعتبار ، او را به فرزندی قبول کرده و وی را طرد میکند . در این بین مردم آن منطقه همه به راحتی تن به خواسته ها و سلطه ی او در ازای اندکی پولی میدهند و با تنها فرد آگاه آنها که به ظاهر مبلغ دینی آنهاست و میخواهد که معامله کند بنای جنگ و ستیز میگذارد ، او را کتک میزند ، تحقیر میکند و در پی اثبات ریاکاری و حماقتش است که در پایان نیز وقتی یک بار این اعتراف را میشنود ، از خود بیخود شده و کمر به قتلش میبندد .

و اینجا این نگاه کلی از داستان در کنار جمله شهید آوینی معنای نقضی به ذهن ما از فیلم میرساند.

اگر از این نوع نگاه عبور کنیم و وارد داستان شویم اولین نکته بسیار مهم در آن که در تمام فیلم موج میزند و همانطور که ذکر شد پیرامون کاراکتر اصلی فیلم و افراد در ارتباط با او معنای بیشتری پیدا میکند این است که هیچکدام از شخصیت های فیلم ( از جمله دنیل و افراد در ارتباط با او و البته نه تیپ های شخصیتی ) در نوع انجام بازی خود مطلقا چیزی تحت عنوان لذت را از خود بروز نمیدهند و این مسئله کاملا آزار دهنده از لحاظ روحی در فیلم یک فضای بحران در زیر پوست داستان ایجاد میکند و ماحصل آن فضای سیاه درونمایه ای در فیلم است . و بدون شک این اتفاق حاصل نوع بازی بازیگران ، دکوپاژ صحیح ، و قدرت کارگردانی است . اگر بخواهیم چند نمونه شاخص از این مسئله که به نوعی یک ضربه حسی به بیننده را نیز وارد می آورد ذکر کنیم میتوان به سکانس های مختلف شرابخواری دنیل اشاره کرد که همواره این کار را با حالتی عبوس با چهره ای سخت و گس انجام میدهد . صحنه دیگر وقتی است که دنیل در افتتاح سکوی نفتی که به افتخار یکی از دختران روستا نام آنرا ماریا گذاشته از دخترک میپرسد لباسی که برایت گرفتم را دوست داری ؟ و دخترک با بی تفاوتی کامل پاسخ مثبت میدهد و او هم نگاه سردی از بی تفاوتی میکند و به دنبال جواب بعدی او که کتک خوردن از جانب پدرش است رو به سوی پدر دختر برمیگرداند و دوربین دیگر از آنها دور میشود . یا صحنه دیگر حضور دنیل با برادر غلابی اش در کاباره است که هنری از روی مستی با خنده ای مستانه نه از سر آگاهی از او تقاضای پول میکند و دنیل نیز در  با بی تفاوتی و کمی انزجار درخواست او را اجابت میکند . صحنه دیگر صحنه صحبت دنیل با پسر خوانده اش زمان خرید زمینها و یا حتی صحنه قتل ایلای ( پسر مذهبی ) و اوج این نکته به نظر نویسنده مطلب صحنه ی رستوران است که تنها سکانس آمیخته با حس مثبت فیلم است که البته فقط چند ثانیه بیشتر به طول نمی انجامد و تبدیل به یکی از منفی ترین سکانس های فیلم میشود و تصنعی بودن رفتار چند لحظه قبل مثل یک شوک حسی در جان بیننده اثر میگذارد .

این ویژگی در کل فیلم در کاراکتر اصلی منجر به ظهور اصلی ترین خصیصه ی این کاراکتر میشود و خلق و انتقال آن بدون تردید مدیون بازی فوق العاده دی لویس است وآن سردرگرمی وحشتناک و بیش از حد دنیل است . او در مواجهه با همه ی پدیده ها و اتفاقات پیرامونش مردد و سردرگم است و این شاخص ترین خصوصیت این کاراکتر در طول فیلم است ، از همان ابتدا در ساده ترین مسائل شخصی خود سردرگم است در مدل کشیدن طناب در تصمیم برای برداشتن نوزاد در انتخاب شرکای کاری در برخوردش با انسان های مختلف از جمله ایلای و یا هنری ( برادرش ) و حتی اچ دبلیو ( فرزندخوانده اش ) و حتی در مسائل عمیق تر مثل اعتقاداتش که همواره مورد شک و تردید و سردرگمی قرار دارد که نمونه بارزش سردرگمی او راجع به دین و دینداری است و این سردرگمی ها در پایان به خود او و سردرگمی راجع به خودش منجر میشود و زندگی نکبت باری که باز هم در اوج سردرگمی و مستی آرزوی آن را کرده بود برای خود میسازد.

اما در این بین یک سردرگمی در دیوید وجهه متفاوت تری گرفته و آن شیوه مواجهه او با پدیده دین و دینداری است . بی شک اشاره های فراوان و نشانه گذاری های دراماتیک داستان بر مبنای موضوع دین از جانب کارگردان به وجه رئالیستی داستان و البته قوت آن بسیار کمک کرده . کارگردان به درستی و با آگاهی از فضای آن روزگار که جامعه بسیار دیندارتری نسبت به امروز بودند و اساسا این پدیده یعنی دین در آن روزگار محلی از اعراب داشته و در معادلات زندگی بسیاری از افراد جامعه ایفای نقش میکرده ، توانسته است در وهله اول یک گام بزرگ در شخصیت پردازی کاراکترهای فیلم خود بردارد و در ثانی موضع خود نسبت به دین و دیدگاه مورد قبول خود را مطرح کند . و وجود المان های متعدد دینی در فیلم ( همچون میوه ممنوعه و نروییدن گندم در زمین ، کلیسا و حضور در آن حتی در شرط معامله ی نفتی و یا پیرمردی که به خاطر گناه دنیل اجازه عبور لوله از زمینش را نداد و یا عقوبت دنیوی با ناشنوا شدن اچ دبلیو و حتی برداشتن اچ دبلیو توسط ضد قهرمان داستان یعنی دنیل از داخل سبد و نیز شکل صلیبی سکوی نفتی که در پوستر فیلم هم هست و … )گواه بر وجود این موضع گیری دارد . اما اینکه موضع گیری کارگردان چیست ؟ را میتوان در یک جمله معروف معروف خلاصه کرد ” دین افیون جامعه و ملت هاست ” . درواقع فیلم به طور تام و تمام نمود عینی این جمله است . مردمی که آنها را همانند انسانهای مست و درگیر افیون با کتاب های مقدسشان که بیننده فقط آنها را یا در کلیسا یا کتاب به دست در صف تجمع افتتاح میدان نفتی میبیند و همچنین ایلای به عنوان یک فرد حیله گر و به دنبال منافع خود از این افیون استفاده میکند برای کسب آبرو و کم کم برای به دست آوردن پول . او که به هیچ عنوان از ابتدا به دین معتقد نبوده برای کسب آبرو از دنیل میخواهد که حتی به طور ساده اجازه دهد او برای چاه دعا کند و یا بعدها برای گرفتن پول نزد دیوید میاید و کتک شدیدی میخورد و تلافی آنرا بر سر پدر خود در می آورد و یا نمایش های مضحک برای درمان بیماران که میزانسن سکانس ، پوچی و حماقت آنها را به بیننده القا میکند . اما دیوید نیز با ساختن کلیسای جدید و یا غسل تعمید فریبکارانه به نوعی از این افیون استفاده میکند و تنها افرادی که در این بازی اخلال ایجاد مینند ( اچ دبلیو و ایلای هستند ) را طرد میکند یکی را با اخراج و دیگری را با قتل . درواقع دین برای دنیل به دست آوردن پول است و صلیب او نیز سکوی نفتی است که به شکل صلیب طراحی شده و از گردن او جدا شده و برایش پول میاورد . این نگاه منفی کارگردان به دین شاید به طور تیپیکال ما را به سمت و سویی ببرد که فکر کنیم فیلم در دسته بندی های معمول جای میگیرد و انتظار این موضوع را داشته باشیم که فیلم تلویحا از سرمایه داری دفاع کند ، فمنیسم را به عنوان راه حقی برای رسیدن بانوان به حقوقشان تبلیغ کند ، یک تنه به تنه ی مدرنیسم بزند و شاید از آن نیز عبور کند و نیز به هر ترتیب و شیوه ای به امریکا افتخار کند اما فیلم به طرز عجیبی به همه ی این مفاهیم پشت میکند و در بعضی موارد حتی آن ها را نقض میکند نمونه بارز آن تعارض واضح نظام سرمایه داری و کارتل های نفتی از ریز و درشت آنها علیه مردم (که البته مردم هم نقد میشوند ) است . و یا طرفداری دنیل به عنوان یک مرد ضد دین از ماری ( دختر بچه خانواده ساندی ) در مقابل پدرش و عدم وجود آنچنانی شخصیت زن در فیلم و یا عدم وجود هرگونه عاملی از یک کشور و رسمیت تحت عنوان دولت و یا هر شان و شئونی که نشانه ی ملیت کاراکترها باشد دلیل بر این مدعا است .

از این مسائل مفهومی فیلم که بگذریم باید بگوییم بدون شک با یک فیلم تر و تمیز و خوب از لحاظ فرمی در جهات مختلف طرف هستیم و کارگردان فیلم بعد از ساخت چند فیلم به نسبت جمع و جور به سراغ یک فیلم عظیم با لوکیشن های عظیم و نیز سخت تر مثل صحنه های درون چاه با جلوه های ویژه میدانی سخت همچون صحنه های مرگ افراد در چاه که واقعا تاثیرگذار است و البته خشن و طبیعی ، آمده و نیز میتوان گفت آن را به خوبی به انجام رسانده و برنده شدن دو جایزه اسکار را میتوان دلیلی بر این مدعا دانست .  در واقع کارگردان هر منظوری را نه تنها با قصه و داستان بلکه با میزانسن سینمایی و دکوپاژ مناسب به بیننده منتقل کرده و این نقطه قوت در فیلم محسوب میشود . اما قطعا بازی دی لویس و فیلم برداری السویت که اسکار را نیز برای آنها به خانه بردند نقاط برجسته و قابل بررسی فیلم است . یک بازی برون گرای حسی قوی با ری اکشن های سینمایی و متفاوت نسبت به قاب بندی های مختلف با اکت های فراوان چهره و نیز صدا ، لنگی پا ، فیزیک متناسب با حالات مختلف شخصیت( مثل خوابیدن های مستی ، خوردن عجیب مشروب ، لحظه غسل تعمید و .. ) در وضعیت های مختلف یک بازی ماندگار از دی لویس به جای گذاشته و شاید بتوان گفت که به نوعی فیلم هرآنچه دارد را مدیون دی لویس و بازی هنرمندانه اش است .

با اینکه درست است که فیلم دارای نقاط قوت زیادی است اما به نظر میرسد یک مشکل اساسی در فیلم نامه دارد . هرچند فیلم نامه توانسته کاراکتر اصلی خود را به خوبی از آب در بیارد اما داستان پیرامون او خوب پرداخت نشده . شاید اندرسون ابتدا دنیل را با تمام ویژگی هایش ساخته و سپس برای تکمیل شدن آن مایه های داستانی به فیلم اضافه کرده و شخصیت هایی را در کنارش چیده است و شاید دلیل مضحک و تصنعی بودن خیلی از آنها نیز همین باشد . تکلیف بیننده با خیلی از افراد فیلم مشخص نمیشود و حتی کمترین ارتباطی با آنها برقرار نمیکند از آقای ساندی و معاملات ملکی گرفته تا پیرمرد خرافی عجیب و غریبی که زمینش را به دنیل نمیفروشد و بدتر ازآنها پیرزن ها و آدم های توی کلیسا و حتی هنری و اچ دبلیو نیز در حد تیپ های معلق و بلاتکلیف در فیلم باقی میمانند . برادر ایلای که یک سکانس در فیلم است و رها میشود تا در انتهای فیلم با یک دیالوگ از دنیل تکلیف این موجود گمشده به زور مشخص میشود و اچ دبلیویی که به نظر میرسد صرفا برای اضافه شدن یک چالش آبرویی به دنیل اضافه شده کاملا پا در هواست و هنری که بیننده معمولی جدای از نمادگرای فیلم نه ورود او و نه خروجش را درک نمیکند و همه ی این کاراکترهای پرداخت نشده به نوعی فدای شخصیت پردازی دنیل میشوند .

روی هم رفته خون به پا میشود اثری وزین و قابل بررسی است که میتوان از جنبه های مختلف راجع آن تحلیل های گوناگون ارائه داد اما سعی شد به طور مختصر و گزینشی مطالبی ارائه گردد . ایده اصلی داستانی این فیلم میتواند نمونه جالب و پر داستان در کشور ما برای فیلمسازان باشد . اولین ها همیشه میتوانند دارای تم های داستانی دراماتیک مناسب باشند و کشور ما نیز دارای مقدار زیادی از این تم هاست و میتوان با جدا شدن از کلیشه های روشنفکرانه و ضد داستان های خواب آور بی مضمون و فرم روی به داستان های طبیعی و متناسب با سلیقه عمومی آورد تا جمعیت بیینندگان فیلم در کشور از کمتر از پنج درصد افزایش یابد.

 

Fault in our stars

the_fault_in_our_starsعوامل فیلم

کارگردان : Josh Boone
نویسنده : Scott Neustadter, Michael H. Weber
بازیگران : Shailene Woodley, Ansel Elgort, Nat Wolff
محصول ۲۰۱۴ سینمای هالیوود

نقد فیلم

فکر می کنم در یکی از آخرین مصاحبه های تلویزیونی آقای رسول ملاقلی پور بود که اکبر نبوی درباره ی فیلم میم مثل مادر و میزان دستیابی آن به موفقیت مورد انتظار کارگردان از ایشان سوال کرد . آقای ملا قلی پور به جای حاشیه رفتن و اشاره به فروش فیلم و از این دست مسائل خیلی ساده گفت : ” وقتی می دیدم که تماشاچیان  بعد از فیلم یه تماس با مادرشون می گیرن و دلشون براش تنگ می شه مطمئن می شم که به اون چیزی که خواستم رسیدم.”

نواقص ستاره های بخت ما عاشقانه ای ست تراژیک درباره ی دو جوان مبتلا به بیماری سرطان . هیزل دختر ۱۸ ساله ای ست که به دلیل ابتلا به سرطان ریه مجبور است مابقی عمر خود را با یک  کپسول اکسیژن و یک تیوب در بینی سپری کند. طرف دیگر این عشق آگوستوس قرار دارد که سرطان مغز استخوان پای راستش را از او گرفته است.هیزل و آگوستوس در انجمن قلب مسیح که برای کمک روحی به  بیماران سرطانی شکل گرفته است با هم آشنا می شوند . آن ها از وضعیت یکدیگر اطلاع کامل دارند و به همین دلیل از شروع یک رابطه ی جدی اجتناب می کنند.موسسه ای در امریکا که وظیفه ی برآورده کردن آخرین آرزوی نوجوانان مبتلا به بیماری های صعب العلاج را به عهده دارد ،آگوستوس را شایسته استفاده از این حق می داند.آگوستوس از این امتیاز استفاده می کند که به آرزوی خود و هیزل جامه ی عمل بپوشاند.اما تقدیر سر ناسازگاری می گذارد و موسیقی وصل در زندگی آن ها را با ساز نا کوک غم به ناقوس مرگ تبدیل می کند.

 با مقدمه ای که به صورت کاملا عامیانه درباره ی داستان ذکر شد خوانندگان محترم احتمالا توقع یک فیلم سیاه ، روان پریش ، افسرده و خموده را دارند.اگر این پیش داوری درباره ی فیلم صحت داشت قطعا امتیاز آن در IMDB  ۸٫۵ نبود.-هرچند که امتیازهای این سایت صرفا ملاکی برای خوبی یا بدی یک اثر محسوب نمی شود.

نواقص ستاره های بخت ما یا بخت پریشان این داستان جانکاه و تا حدودی تراژیک را آن قدر لطیف ، انسانی و زیبا روایت می کند که با وجود اوج گرفتن غصه در پایان داستان ، شخصا آرزو می کردم فیلم باز هم کش پیدا کند و برایم دشوار بود به همین زودی از این غم شیرین جدا شوم. دیالوگی کلیدی در فیلم وجود دارد که بی ربط به این اصطلاح غم شیرین نیست.دیالوگی که مربوط به کتاب مورد علاقه ی هیزل است :” درد باید احساس شود .” اثر  می گوید باید با دردها در زندگی ساخت و دردها را زندگی کرد.شاید این جمله در بیان بسیار شعار زده باشد ولی هیچ نشانی از این شعار زدگی در فیلم دیده نمی شود.فیلم به خوبی بر لبه ی تیغ امیدواریِ احساس زده و واقع نگری سیاه نما حرکت می کند.

فیلم اشاره های کمی در مورد دردهای جسمانی مبتلایان به سرطان دارد و بیشتر توجه خود را به آسیب های روحی شخصیت های داستانش معطوف می کند. تنهایی همیشه سخت است ولی برای عده ای که می دانند فرصت زیادی در این دنیا ندارند با بغضی همیشگی همراه است.چرا که اگر رفیق راهی بیابند و  دلبسته به دیگری شوند عاقبت کار روشن نخواهد بود.به ویژه اگر شرایطی مانند هیزل و آگوستوس داشته باشند و هر دو در حال مبارزه با این بیماری باشند. فیلم یک بار از کنار شکست های عاطفیِ سطحی که در حاشیه ی داستان قراردارد – در داستان نابینا شدن آیزاک و جدا شدن نامزدش از او – با یک شوخی ساده  که پرت کردن تخم مرغ با چشم های بسته به خودروی لوکس اوست عبور می کند .که همین اتفاق به ظاهر ساده هم بیننده را برای هر پایان بندی غیر قابل تصوری آماده می کند.و  بار دیگر  با مرگ آگوستوس و سخنرانی هیزل و مونولوگ های پایانی اش آن قدر بر احساسات بیننده تاثیر می کند که انسان پس از پایان فیلم -مانند مثالی که در مقدمه  فیلم میم مثل مادرآورده شد -دوست دارد به همه ی آن هایی که خاطره ی سبزی در زمین ذهن او کاشته اند ، یادآوری کند با وجود تمام فاصله های ایجاد شده ، دوستشان دارد.

هیزل و اگوستوس دو نیمه ی متفاوت از یک زوج آرمانی اند.هیزل دختری درون گرا ، آرام و تا حدودی گوشه گیر است که گاهی با عصبانیت هایش همه را غافل گیر می کند. مادر هیزل زمانی که او در بستر مرگ بود زیر لب به او می گوید” دیگه بهت اجازه می دم بری عزیزم”.این جمله آن قدر برای هیزل گران تمام می شود که در پس اندیشه هایش ،می داند که باید در ادامه ی عمر منتظر مرگ باشد .این تاثیر در رفتارهای هیزل مشخص است.او ترجیح می دهد بدون مبارزه بازی را به مرگ واگذارد.به نظر او ، خانواده اش راحت با مرگ او کنار خواهند آمد همان طور که خودش با آن کنار آمده.اما این وضع زمانی که بیماری آگوستوس باز می گردد تغییر می کند.هیزل در می یابد که دردهای سخت تری هم از مرگ وجود دارد که آن صبر بر فراغ عزیزی است که به او دلبسته باشد.همین جاست که هیزل متوجه می شود مادرش در چه تنگنای روحی قرار داشته زمانی  که آن جمله ی خداحافظی  را به هیزل می گفته است.هیزل از کنار آگوستوس بودن فهمیده است که باید به حداقل های این دنیا نیز دلخوش بود .به یک کتاب ، به معشوقی که دوستش بدارد و به ستاره های ناقص بختش.

در مقابل آگوستوس روحیه ی خود را در قبال بیماری از دست نداده است.سرخوش و شاد می نماید.بازی های رایانه ای پر تحرک ،  اهل هیجان و کارهای قدری نامتعارف است.در اولین دیدارش با هیزل در جلسه ی قلب مسیح -انجمن بیماران سرطانی – از فراموشی به عنوان بزرگترین ترس خود یاد می کند. آگوستوس نگران است که زندگی اش به پایان برسد و کار بزرگی انجام نداده باشد که بتواند در افکارمردم جاودانه شود . در همان جلسه هیزل در جواب به او می گوید روزی همه خواهند مرد همان طور که دایناسورها مردند و خاطره ای از آن ها در ذهن ها نیست.آگوستوس دوست دارد دوستان زیادی داشته باشد و بیشتر تمایل به شهرت دارد تا این که یکی را تا همیشه برای قلب خود نگه دارد.این تفاوت های هیزل و آگوستوس کم کم از بین می رود  و دو نیمه ی ناقص به یک جزء کامل تبدیل می شود که غم های زندگی را برای هم شیرین و قابل تحمل می کنند.شاید بزرگترین معجزه ی عشق را هم بتوان در این معنی خلاصه کرد.عشق زندگی را قابل تحمل می کند.  

ستاره های ناقص بخت ما اولین اثری نیست که درباره ی بیماری های لا علاج ساخته شده است اما زاویه ی نگاه جدید آن به موضوع باعث شده همه ی ما بخشی از وجود خود را در دل داستان بیابیم .اگر کارگردان قصد برخورد سیاه نمایانه به موضوع را داشت اثرش مانند بسیاری از آثار از این دست اکران می شد و پس از مدتی فقط نامی از آن باقی می ماند اما این نگاه جدید ، فیلم را ماندگار خواهد کرد.نگاهی که غم و شادی را مکمل و در کنار هم نشان می دهد . حتی زمانی که بیننده هم مانند هیزل از آگوستوس قطع امید کرده است کارگردان باز هم یک دلخوشی کوچک برای لحظات پایانی فیلم در نظر می گیرد.آیزاک ، آگوستوس و هیزل سراغ ماشین لوکس نامزد قبلی آیزاک می روند و کذا و کذا که در بالا ذکر شد.بزرگترین رمز موفقیت فیلم هضم کردن غم فیلم در دل اتفاقات دیگر است. به همان اندازه که شادی ها و لبخند ها در فیلم نمود دارند غصه ها و اشک ها هم رخ نمایی می کنند.و این همان چیزی است که در دنیای واقعی در حال وقوع است.همه چیز در کنار هم.خوشی و نا خوشی ، سلامتی و بیماری و مثال هایی تمام نشدنی از این دست. در تمام طول فیلم بیت زیر در ذهنم  جولان می داد که بازگو کردن آن خالی از لطف نیست :

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد                           ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

جایی که حرف ، حرف ِدل است بی انصافی است که سخن از محسوسات بگوییم به قول حافظ عزیز :

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

با همین استناد ترجیح می دهم توضیح زیادی درباره ی –  قولی دیگر این بار از حاتمی کیا که فرم را پیچ و مهره می داند، بلا تشبیه با قول حافظ البته  – فرم اثر ارائه نکنم تا سخن طولانی نشود و فرصت نتیجه گیری از موضوع را سلب ننماید.فقط به صورت مختصر باید گفت فیلم هایی کم هزینه و تاثیر گذار از این دست  بسیار  به مذاق منتقدین و مخاطبین حرفه ای تر سینما خوش می آید هر چند معمولا در جشنواره ها به ویژه اسکار به توفیقی دست نمی یابند.تصویر تیتراژ فیلم از شوخی و شنگی خاصی برخوردار است که ما را با فضای تین ایجری قهرمان دختر فیلم نزدیک می کند . موسیقی  تماتیک همراه آن یک جور غصه ی دلچسب دارد که تداعی کننده ی رمنس های کلاسیک است.البته موسیقی در تمام طول فیلم به درست ترین شکل ممکن عمل می کند.

بازی ها کاملا یک دست و با وقار است .بازیگران تقریبا در یک سطح بازی خود را ارائه کرده اند که هیزل به دلیل معصومیت چهره و لوندی بازی اش قدری بیشتر در دل می نشیند.افکت های تصویری در هنگام مسیج زدن ها و ایمیل زدن های هیزل و آگوستوس حد اقل برای هم نسلی های من دوست داشتنی و نوستاژیک است و بیننده را در دل فیلم غرق می کند.به ویژه افکت های صوتی آن ها و نحوه ی محو شدنش متناسب با فضای غم یا شادی.در کنار تمام این مزایا نباید از کارگردانی عالی اثر غافل باشیم که مهمترین مزیتش دیده نشدنش است.خرده روایت های دلنشین مانند داستان آیزاک و نویسنده ی کتاب در کنار نصیحت کرن های با نمک دراماتیک مانند توصیف آگوستوس از سیگار ِروی لب به جای کشیدن سیگار فضای فیلم را اغناء پذیر کرده است.
همه ی این نقاط مثبت به دست نیامده است مگر حول یک داستان ساده ، عامه پسند و در عین حال با یک جهان بینی خاص .آرزو دارم ، آرزو دارم ،آرزو دارم روزی جهان بینی نویسندگان وطنی ما هم به سمت زیبا اندیشی و زیبا منشی سوق یابد.هرچند که اکنون هم هستند خوبانی که از این مدل پیروی می کنند.

اکنون که در حال پایان بردن این نقد هستم سه روزی از تماشای فیلم گذشته است اما رسوب حس و حال فیلم بر نوشته های نگارنده و سوق دادن آن سمت یک نوشته ی احساسی غیر قابل انکار است. در پایان امیدوارم خوانندگان عزیز هم به اندازه ی من از تماشای فیلم لذت برده و تاثیر پذیرفته باشند .نواقص ستاره های بخت ما – که نامش هم در ته دل غصه ای می اندازد – از رهگذر داستان هیزل و آگوستوس به ما یاد آوری می کند زندگی کوتاه تر از آن است که انسان فرصت تنها بودن داشته باشد.به تعبیر خود فیلم بعضی بی نهایت ها از بعضی بی نهایت ها بزرگ ترند.برای عاشقی که می داند قرار نیست وعده ی دیداری دوباره با معشوقش داشته باشد این غمِ بی نهایت بیش از بی نهایت غمی است که تمامی آدم ها در تمام طول زندگی خود تجربه می کنند.

این نوشته در وبلاگ ای من منتشر شده است.