نقد فیلم لوگان

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : ­Jam­es Mangold

بازیگران: Hugh Jackman ،Stewart   Patrick، Dafne Keen ،  Boyd Holbrook،  Stephen Merchant، Elizabeth Rodriguez ، Elise Neal , Eriq La Salle , Richard E. Grant  

خلاصه فیلم

لوگان (Logan) داستان وولورین( با بازی Hugh Jackman)  در آخرین روزهای عمرش برای آخرین ماموریت نجات بخشش است. او که می کوشد روزهای پایانی عمرش را در کنار چارلز( با بازی Stewart   Patrick) در یک کشتی امن معلق در وسط اقیانوس بگذراند در مواجهه با دخترش لورا( با بازی Dafne Keen) و در مخاطره بودن جان او تصمیم میگیرد آخرین ماموریتش را نیز به پایان برساند و این آخرین ماموریت تمام زمانی است که او در دنیا خواهد داشت.

نقد فیلم

گاهی حتی فقط یک نکته مثبت در اتفاقی که انتظاری از آن ندارید برایتان امید بخش است چه برسد به اینکه آن اتفاق سراسر شگفتی باشد. به عنوان فردی که هیچگاه طرفدار فیلم های ابر قهرمانی نه از منظر دیدگاه های هنری رسانه ای بلکه از حیث جذابیت شخصی نبودم در روبرویی با لوگان به شدت شگفت زده شدم. اگر میخواهید یک تراژدی مدرن سراسر ناامیدی و سیاهی از جنس بن بست انسان های به ظاهر قهرمان ببینید به سراغ لوگان بروید. اگر هنوز می اندیشید که پایان انسان مسخ شده در هژمونی پراگماتیستی غرب با تمام بزک دوزک های ایدئولوژیکش چیست به سراغ لوگان بروید.اگر میخواهید یک فیلم تمام عیار جذاب ببینید بدون شک لوگان دقیقا آن چیزی است که شما را راضی خواهد کرد.

امروزه نظریه نقش تربیت در شکل گیری تمام شخصیت یک انسان ، نظریه پر طرفداری است. تربیتی که از کودکی با ابزارهای گوناگون شکل می گیرد و در عمق جان فرد رسوخ میکند. بدون شک درک فیلم هایی که بر اساس یک المان تربیتی امریکایی یعنی کمیک بوک های سوپر هیرویی ساخته میشود، برای افرادی که کودکی شان را از حیث مطالب خواندنی با حسن کچل و داستان های سندباد و دختر کبریت فروش و نهایتا دانستنیها گذرانده اند هیچگاه به مقداری که برای یک امریکایی قابل درک است نمیتواند ملموس باشد. اما وولورین و تمام نسلی که مارول آنها را درگیر این بازی مضحک کرده دیگر کودک و یا جوان های پر شر و شور نیستند بلکه انسان های درگیر بحران های هویتی هستند که هیچگاه وجه پنهان قهرمانی شخصیت هایشان به کمکشان نیامده است. کسانی که امروز وقتی کمیک بوک های ایکس_من را دست کودکان میبینند به آنها میگویند که اینها فقط یک سری داستان چرند بیش نیست. این حرف نه تنها فقط حرف یک خواننده کتاب بلکه درد دل ابر قهرمان قصه است. ابر قهرمانی که یا اغلب روی هوا در حال پرواز بوده و یا در حال دریدن شکم این و آن اما هیچگاه از ملالت و رنجوری او گفته نشده. ابر قهرمانی که دیگر برای استفاده از توانایی هایش صرفا مقاومت میکند تا جاییکه واقعا مجبور به این کار شود. دل انسان میسوزد برای گرگی که کسی  یارای مقاومت در برابر چنگال هایش را ندارد اما او راه مذاکره برای احقاق حقش را انتخاب میکند.

به نظر میرسد فیلم از آن جایی از سکانس اول انتظار بیننده را برآورده میکند که وولورین شروع به تار و مار دزدهای خیابانی می کند اما درواقع فیلم ، بیننده را برای یک فروپاشی ذهنی آماده میکند. در حالی که وولورین در حال مذاکره با عده ای لاستیک دزد است و میخواهد آنها را از دزدیدن لاستیک ماشینش منصرف کند. آن هم از طریق گفتگو. و این آغاز بن بست لوگان است.

از رادیوی ماشین وولورین که یک لیموزین تشریفاتی است و منبع درآمد او ، میشنویم که هنوز چالش هایی از جمله جهش یافته ها در سال ۲۰۲۹ وجود دارد. درحالیکه جامعه ی پیرامون وولورین در اندیشه میوتنت ها هستن او فکر میکند که دیگر هیچ نشانه ای از آنها نیست و تنها فکر و ذکرش این است که پروفسور ایکس با ذهن مرگبارش را بگیرد و با خود به وسط اقیانوس ببرد. اما لورا تمام معادله هایش را بهم میزند. لورا دختر خارق العاده اوست که توسط پرستار مرکز تحقیقاتی ژنتیکی فراری داده شده و حالا وولورین باید لورا به داکوتا ببرد تا به دست مرکز کنترل جهش یافته ها نیوفتند.

لورا یک شیر ماده است و وولورین یک شیر نر پیر که این روزها دائم الخمر هم شده و هرچه به پیرامونش نگاه میکند انگیزه ای برای ادامه زندگی نمیبیند. وولورین نماد سرگشتگی قهرمان های مطلق گرای جهان است. نماد کسانیکه که روزگاری غرب را از سقف لیموزین های لوکسش فریاد میزدند و امروز پا روی پدال گاز پوچی آن میگذارند و تنها امیدشان حس غریزی به ثمر رساندن فرزندانشان به نقطه ای امن است.

لوگان فیلم به شدت تلخی است. تو گویی از سر و روی این فیلم تلخی میبارد. زد و خورد هایش تلخ است. جاده هایش تلخ است. شام خانوادگیش تلخ است. نجات بچه های با انگیزه از مرگش تلخ است و تیر نهایی این گسی جذاب هم با مرگ وولورین شلیک میشود تا بیننده ی فیلم تا به انتها به دیدن این تراژدی غم انگیز بنشیند و پایان نه چندان شکوهمند وولورین را ببیند.

ساخت یک تراژدی بر مبنای یک اثر کمیک به معنای عام آن کار دشواری است.کاری که منگولد آن را به خوبی انجام میدهد. فرمول دیستوپیای خشن و تلخ و به دور از هر امیدی و از طرفی حضور قهرمان به عنوان کلید معما باز هم جواب داد و لوگان را به فضایی کاملا جدی و به دور از اتمسفر تینیجر پسند کشاند. جیمز منگولد در لوگان این جدیت را از دایره ی پارادایم های پذیرفته شده فیلم بیرون نمیبرد. کارهای عجیب و غریب نمیکند و نمیخواهد بیننده اش را درگیر یک تخیل بی پایان برای تصور هر احتمالی کند. درست است که انسان های داستان او فرا واقعی هستند اما روابط بین آنها و درگیری های درونی شان کاملا واقعی طراحی شده است. خستگی و ناامیدی از زندگی در وولورین موج میزند. احساس شرمساری و بی خاصیتی پروفسور چارلز اگزویر با آن سابقه درخشان در همین راستاست و ما را قدمی به فضای تلخ فیلم نزدیک میکند.

لوگان پایان راه وولورین برای تمام این نسل بحران زده است که از نوجوانی او را متناسب با موقعیت زندگی خود در حالت های مختلف دیده و امروز هم او را آینه ی تمام نمای خود در سرگشتگی و خستگی میبیند . قهرمان نسل بعدی دیگر قرار نیست یک مرد قدرتمند هجومی باشد. او یک دختر است و کاملتر از وولورین. کسی که دفاع را هم به اندازه حمله در خود پرورانده و تنها کسی است که میتواند وولورین را بخواباند. این نسلی است که شاید سینما را نه با وجوه قابل اغماضش بلکه همان قدر تلخ که هست دوست میدارد. همه ی اینها باعث میشود لوگان حتی با محدودیت سنی بینندگانش بیش از ۸۰۰ میلیون دلار بفروشد و نقل محافل شود.

بدون شک لوگان متفاوت ترین و درخشان ترین  ایکس من تا به حال ساخته شده است. فیلمی که خود را درگیر خوشمزه بازی های مصنوعی مضحک برای فانکی شدن اثر نمیکند و خود را از قید و بندهای سیستم ریتینگ امریکایی رها میکند و فضایی اساسا متفاوت ایجاد میکند. بدون شک طبیعی ترین و جذاب ترین صحنه های زد و خورد فیلم های ایکس من متعلق به لوگان است. وقتی چنگال های وولورین را بیرون زده از جمجمه افراد میبینیم و یا زخم های عمیق بهبود نیافته اش را در مقابل خود حس میکنیم یک قدم دیگر به فضای کاملا واقعی در روابط نزدیکتر میشویم و میتوانیم بپذیریم که وولورین هم میتواند بمیرد.

وولورینی که هیو جکمن ذره ذره او را شکل داده تا در یک پایان نه چندان شکوهمند آن را به تاریخ بسپارد. هیو جکمنی شاید منبع الهام کارگردان برای ایده ی اولیه یک لوگان خسته و رنجور باشد چرا که آنقدر از پس نمایش چنین احوالاتی بر میاید که میتواند کارگردان را به وسوسه بیندازد. او به زیبایی وولورین را چنان به کنج ناامیدی سوق داده است که هیچ کس واقعا چاره ای جز نبودن برایش متصور نیست. همین اتفاق برای پاتریک استوارت نیز رخ داده و بازی های متفاوت و قابل تحسینی از او به نسبت سری های قبل شاهد هستیم.

ناراحت کننده خواهد بود که دیگر هیو جکمن را در نقش وولورین مخصوصا وولورین فیلم لوگان نمیبینیم اما فیلم در پایان نوید یک پتانسیل بسیار قوی برای ادامه این سری فیلم را با آن همه جهش یافته ی توانا به ما میدهد که امیدوار خواهیم بود نه مثل ایکس من های دیگر بلکه شبیه به لوگان باشد. لوگانی که زنده بود، جذاب بود و الهام بخش بود.

در پایان باید گفت لوگان به کارگردانی جیمز منگولد یک فیلم ابر قهرمانی شایسته و قابل ستایش است که در یک مرز باریکی از فیلم های آخر الزمانی ، ابر قهرمانانه ، اکشن درام و وسترن حرکت میکند و از منظر هرکدام قابل توجه و بررسی است. این فیلم نیز همانند دیگر فیلم های چند قسمتی چون بتمن و مد مکس در نسخه آخر بسیار قوی تر و جدی تر، نه تنها در مسائل تکینیکی بلکه در شیوه داستان گویی ظاهر شده و به نظر میرسد بتواند ثمرات تلاش چندین ساله برای ساخته شدن سری فیلهایش را با  دریافت جوایز ببیند.

 

به این مطلب امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *