نقد سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: مارتین مک دونا

بازیگران: فرانسیس مک‌دورمند، وودی هارلسون، سم راکول، جان هاکس  و پیتر دینکلیج

محصول ۲۰۱۷

خلاصه داستان

میلدرد هیز پس از مختومه شدن پرونده قتل دخترش بدون دستگیری متهمی توسط پلیس ، تصمیم می گیرد موضوع را مجددا از طریق رسانه ها پیگیری کند. او برای این کار سه بیلبورد در جاده فرعی منتهی به شهر را اجاره می کند و مطالبات خود را به این روش طرح می نماید.

نقد فیلم

“سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” که برای رعایت اختصار از آن با عنوان “سه بیلبورد…” یاد خواهیم کرد، چهارمین ساخته کارگردانی است که بیشتر شهرتش را مرهون ” در بروژ” است که توانست جایزه بفتای بهترین فیلمنامه را برای او به ارمغان بیاورد. مارتین مک دونا اغلب نگارش فیلمنامه آثارش را هم بر عهده دارد. افتخارات و سابقه نمایشنامه و فیلمنامه نویسی او به قدر پر بار است که می توان نتیجه گرفت بعد نویسندگی او بر سایر ابعاد زندگی حرفه ایش غالب است. این نکته در آخرین ساخته او هم نمود دارد و به جرئت می توان گفت فیلمنامه فرسنگ ها پیشتر از سایر اجزای اثر است.

در حال و هوای امروز سینمای جهان کمتر اثری یافت می شود که در جنبه های فنی خود دچار نقصان باشد. ” سه بیلبورد…” هم از این قاعده مستثنی نیست اما نکته حائز اهمیت قرار گرفتن همه این اجزا برای خدمت به شخصیت پردازی و پیشبرد داستان است. در این میان نقش فیلمبرداری و نورپردازی بی آلایش اثر که در هیچ سکانسی رخ نمایی نمی کند و خود را به طور کامل در اختیار کارگردان قرار می دهد تا به کلیتی به نام فیلم هویت بخشد، قابل توجه است. موسیقی به درستی در تشدید احساسات به دوش کشیدن بار عاطفی اثر عمل کرده است و با این حال منفک از اثر شنیده نمی شود. تدوین ریز بافت اثر هم که اطلاعات را به صورت قطره چکانی در اختیار بیننده قرار داده است توانسته از عهده وظیفه ذاتی خود بر آید و “سه بیلبورد…” را با ریتمی مناسب از آغاز تا پایان روایت کند. با اطمینان می توان گفت هیچ نمای زائدی در فیلم وجود ندارد و اثر با کمترین لکنتی پیش می رود. با این که هیچ کدام از این اجزا نمایش خارق العاده ای ارائه نکرده اند اما توانسته اند به ساده ترین شکل به وظایف بخشی خود عمل کنند و با خلق اثری یک دست، بیننده را غرق در جهان فیلم نمایند.

اما آنچه می تواند “سه بیلبورد…” را در اذهان بیننده ماندگار کند بازی تحسین شده فرانسیس مک‌دورمند در نقش -میلدرد هیز- مادر یکدنده و لجوجی است که به چیزی غیر از انتقام دختر از دست رفته اش فکر نمی کند. حتی خودکشی رئیس پلیس هم ذره ای او را از هدفش باز نمی دارد و هر طور شده قصد دارد تا آخر خط بازی را ادامه دهد. شمایل مک دورمند بسیار شبیه به  اولین زنان فمینیست پس از جنگ اول جهانی است که به عنوان نیروی کار در کارخانه ها به کار گرفته می شدند. میلدرد هیز همانند پوستر مشهور “ما می توانیم انجامش دهیم “دستمال به سر می بنند و با لباس کار در شهر تردد می کند و به شدت اصرار دارد مانند مردان یکدنده به هر کاری برای رسیدن به خواسته اش دست بزند. کارگردان و طراح لباس به درستی تونسته اند از دل این پوشش خاص -که قدری برای این روزها عجیب به نظر می رسد و بار معنایی خاص خود را دارد- میلدرد هیزی را بیرون بکشند که می تواند مدت ها ذهن بیننده را با خود درگیر کند. طراحی درست لباس، گریم کار آمد و دیالوگ های پر ضرب این نقش کاری کرده است که تماشاگران حرفه ای تر سینما از این پس فرانسیس مک‌دورمند را با میلدرد هیز به یاد بیاورد نه مارج گاندرسون، پلیس باردار فارگو .

“سه بیلبورد…” بیش از آن که ارزش هنری داشته باشد ارزش مدیریت فرهنگی دارد. فیلم در حقیقت واکنشی است به اعتراض های چند سال اخیر درمورد رفتارهای خشونت آمیز پلیس امریکا با مردم. اثر در لایه های زیرین خود تلاش می کند اشتباهات و رفتارهای خشونت بار پلیس امریکا را توجیه کند. در پررنگ ترین خرده پیرنگ محتوایی برای این مضمون بیننده با دیکسون روبرو می شود. دیکسونی که عنوان نماد پلیس بد در فیلم است . همیشه جایگاه بالاتر او و همکارانش در مرکز با رفتارهای خشونت بار او مخالف هستند و سعی در کنترل او دارند. اما با برکنار شدن او و تلاشش برای نجات پرونده دختر میلدرد، موضع فیلم نسبت به او تغییر می کند و او را در قامت یک پلیس مسئول نسبت به جامعه نشان می دهد. خودزنی او برای یافتن متهم در رستوران اوج وفاداری و ایثار او به شهروندان را به رخ بیننده می کشد و در انتها از او قهرمانی می سازد که بیننده راهی جز پذیرش او به عنوان یک پلیس خوب ندارد. “سه بیلبورد…” دیکسون را به عنوان نمادی از پلیس خشن امریکایی تطهیر می کند و این خشونت را لازمه فعالیت ها و بخشی از ویژگی کاری او قلمداد می کند.

اما در مقابل موضع فیلم در قبال میلدرد متفاوت است و همه مقدمات را به درستی کنار هم قرار می دهد تا به بیننده نشان دهد ، خشونت و نفرت چیزی جز تباهی و سوختن در آتش کینه درونی ندارد .او باید از حق خود به عنوان مادر چشم پوشی کند و با گذشتن از خون دخترش گذشتی بی مورد و آرامشی بی لحن را به جامعه هدیه بدهد و خود را تسلیم خواسته های جمعی کند. چه محقانه باشد و چه ناحق. این پیام مهلک، آن قدر ظریف و دقیق در فیلم گنجانده شده است که بیننده راهی جز قانع شدن در برابرش ندارد. فیلم با آن که اعتراض های کوچک و ملوسی نسبت به رفتارهای پلیس امریکا می کند و به نوعی آن را سرطانی قلمداد می کند اما هیچ وقت از ارزش و ایثارگری کارکنانش نمی کاهد. هر جا پلیس بدی در کار است یک پلیس خوب در جایگاهی بالاتر از او قرار دارد تا به اصلاح و ریشه کن کردن فساد بپردازد.

این فرمول انتقاد اجتماعی سال هاست در سینمای امریکا جاری است و روز به روز پخته تر می شود. فرمولی که توانسته در طی سال ها مدیریت افکار عمومی را به دست بگیرد و با چابکی برای وقایع روز بیننده نمایشی داشته باشد. نمایش واکنش به موقع نسبت به اتفاقات روز، بر پرده سینما آن قدر تاثیرگذار است که می تواند رهبری یک جریان اعتراضی و مسیر آن را برای همیشه تغییر دهد. اتفاقی که  با ساخت “گرگ وال استریت” و “جاسمین غمگین” جنبش نود و نه درصد را هدایت کرد ، در “مهتاب” دغدغه و اعتراض سیاهان را خاموش کرد و حالا با ساخت ” سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری” قصد تطهیر پلیس امریکا را دارد. و بی انصافی است اگر بگوییم در این امر موفق عمل نکرده است. فیلمی که هم توانسته پیامش را به مخاطب برساند و هم نُه برابر بودجه ساختش بفروشد.  

 

 

 

به این مطلب امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *