نقد فیلم سرخ پوست

پوستر فیلم سرخ پوست

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: نیما جاویدی

بازیگران: نوید محمد زاده، پریناز ایزدیار، آتیلا پسیانی، مانی حقیقی و حبیب رضایی

نقد فیلم

بی شک یکی از شاخص هایی که از طریق آن می توان به قدرت فیلمسازی یک کارگردان پی برد تنوع ژانری آثار اوست. این شاخص نشان می دهد کارگردان به شیوه و سبکی در روایت خود دست یافته که می تواند نگاه خود نسبت به موضوعات مختلف را در فیلم هایش تزریق کند. شاید با همین تحلیل و البته با نگاهی بلند پروازانه نیما جاویدی  به سراغ تجربه ای متفاوت از کارهای قبلی اش رفت و فضای فیلمسازی اش را شاید برای همیشه تغییر داد.”ملبورن” اولین ساخته بلند سینمایی نیما جاویدی، اثری متوسط از دسته درام های اجتماعی بود که مانند فیلم های هم دوره خود با حداقلی ترین ارزش بصری، راهی سینماها شد. هر چند “ملبورن” نشانه هایی از توانمندی جاویدی در غافلگیر کردن بیننده و بازی گرفتن از گروه بازیگری داشت اما هیچ کس انتظار نداشت فیلمی بعدی او کاری پرتحرک و خوش ساخت مانند ” سرخ پوست”  باشد.

در سینمایی که تمام فضا را ناله های بی ثمر درام های اجتماعی و قهقه های جاهلی فیلم فارسی های مدرن پر کرده است حضور فیلمی مانند “سرخ پوست” غنیمتی است که باید قدر دانست. حداقل در زمینه تنوع ژانری و موضوعی که در سینمای ما به حداقلی ترین شکل آن اکتفا می شود. اثری که علاوه بر مزیت تمایز می تواند بیننده را ۱۰۰ دقیقه بدون آن که روی صندلی این پا و آن پا کند و با نگاه عاجزانه به ساعت چشم انتظار تیتراژ پایانی باشد، پای فیلم نگه دارد. دلیل این کشش و جذابیت را می توان مسائل تکنیکال ضرباهنگ مناسب اثر دانست.

مهمترین مزیت”سرخ پوست” این است که در روایت داستان به شدت بر مبنای تصویر عمل می کند. بخشی از این موفقیت به دلیل دکوپاژ دقیق و میزانسنی است جاویدی به کار گرفته است.  مزیتی که در “ملبورن” هیچ نشانی از آن وجود نداشت و دوربین سردرگم به این سو و آن سو کوبیده می شد. این کار آن قدر در فیلم درست انجام شده است که اهل فن را درباره کارگردانی اثر توسط یک جوان به شک می اندازد. اما نکته ای که باعث بهتر دیده شدن  این مزیت شده و فیلمبرداری فوق العاده هومن بهمنش است. با وجود  حرکات زیاد دوربین هیچ حس مبهمی در تصاویر وجود ندارد و تحرکات آن قدر نرم و حساب شده انجام شده است که اساسا به چشم نمی آید. فیملبرداری و نورپردازی اثر کاملا با منطق احساسات شخصیت ها و موقعیت های داستانی هماهنگ است و بیننده را غرق در دنیای فیلم می کند. به جرئت می توان گفت فیلمبردای سرخ پوست بهترین اثر بهمنش است و به حق هیچ چیز کم ندارد می توان آن را در کلاس های تخصصی – به ویژه در قاب بندی- تدریس کرد. با وجود تمام این مزایا تصویر کاملا در اختیار فیلم است و هیچ جا اجازه رخ نمایی پیدا نمی کند. این یکدستی در تمام اجزای فنی اثر دیده می شود. از تدوینی که تمام آن چه باید بدون بیش و کم به بیننده منتقل کند تا بازیگردانی قابل تاملی که اجازه کوچکترین حرکت اضافه ای به محمد زاده -که سبک بازی برونگرایی دارد- نمی دهد. موسیقی هم از همان سکانس ابتدایی به درستی با فیلم همراهی می کند. تمی است که تحرک می بخشد اما تبدیل به ملودی نمی شود. مجموعه این موارد در کنار فیلمنامه ی مهندسی شده، ضرباهنگی ملیح به اثر می بخشد که نه با کندی اش بیننده را خسته می کند و نه شتابزدگی اش سردرگم. در این بین تنها می توان افتادن فیلم در دام غافلگیر کردن های متعدد بیننده را به عنوان یک ضعف محسوب کرد که البته باعث شکستن جداره های فضای فیلم نمی شود.

هر چند فیلم در فرم آنچه پیش نیاز روایتی بی نقص است در اختیار دارد اما نمی شود این حقیقت را نادیده گرفت که ذوق زدگی بیننده به دلیل ضعف در تماشای آثار بی رمق این روزهای سینمای کشور است نه چیزی بیش از آن. به عبارت دیگر هر آنچه تا کنون ذکر گردید شرط لازم اثری قابل قبول است نه شرط کافی. آن چه تکمیل کننده این شرط است داستانی است که قرار است به یاری مسائل فنی مذکور در بستر اتفاقات و روابط میان انسان ها روایت شود و مضمون نهفته در پیرنگ اصلی را شکوفا نماید. برای توضیح بیشتر این نکته بد نیست نیم نگاهی به ارجاعات سینمایی اثر که فیلم بخشی از وجودش را از آن الهام گرفته است بپردازیم .

مهمترین ارجاعی که در جای جای فیلم رخ نمایی می کند و دلیل عمده آن را هم می توان شباهت لوکیشن اصلی اثر در نظر گرفت” مسیر سبز” دارابونت است. این ارجاعات که بیشتر جنبه تصویری دارند تا محتوایی صرفا به فضاسازی فیلم کمک کرده است. سبک فیلمبرداری به ویژه در نمایش محیط زندان ، منطق نورپردازی و طراحی صحنه شباهت زیادی به فیلم کم نقص دارابونت دارد و الهام گرفته از آن است. فیلم در فضاهای داخلی کاملا وامدار میزانسن های این اثر است تا جایی که می توان به بررسی نما به نمای آن پرداخت. با این وجود سرخ پوست نتوانسته تعمیق بخشی مضامین خود را با مسیر سبز شبیه سازی کند.

اما دیگر ارجاعات پر بسامد فیلم به “اژدها وارد می شود” ِمانی حقیقی است که در جشنواره سی و چهارم فجر به نمایش درآمد. ارجاعات فرامتنی فیلم که این نوشته به هیچ عنوان قصد ورود به آن را ندارد شباهت قابل توجهی به اثر مذکور دارد که گاهی از نماهای خارجی هم برای صحه گذاری بر آن به کار گرفته می شود. “سرخ پوست” در اشارات فرامتنی نتوانسته از “اژدها وارد می شود” الهام بگیرد و با نشانه گذاری های درست قابلیت تاویل و بسط اتفاقات را به دنیای امروز فراهم آورد.

ارجاعات یا به تعبیری ادای دین های کارگردان به فیلم های مذکور نشان می دهد فیلمساز قصد داشته مفاهیم دیگری را به نمایش بگذارد اما با وجود تمام تلاش ها تنها موفق می شود یک داستان را خوب روایت کند. نشانه گذاری ها و تعریف المان های تصویری، برای حرف های مگوی جناب جاویدی کافی نیست و بیشتر به کار اهل بافتن می آید تا اهل یافتن. بدیهی است جمع شدن افرادی با لهجه های گوناگون در زندانی مخروبه که قرار است راه را برای پرواز هواپیماها هموار کند ترجمه ای دیگر است از آنچه کارگردان در ملبورن به صورت فاش تر بیان کرده است. با این تفاوت که این بار قصد داشته مضمون را دراماتیزه و به زبان سینمای ناب نزدیک تر کند. نگارنده به تاسی از فیلم توضیح بیشتری درباره لایه های پایینی فیلم نمی دهد تا هم متهم به داشتن نگاهی سیاست زده نشود و هم به صرف کردن فعل بافتن نپردازد.

با وجود آن که فیلم تا نقطه ایده آل خود که همانا ماندگاری در حافظه بصری بیننده است  فاصله دارد اما حقیقت این است که فارغ از همراهی یا مخالفت با نوه نگاه فیلمساز  به موضوع، تماشای فیلم های خوش ساخت ، جذاب و قابل تامل که به تغبیر تروفو نمایانگر زجر یا لذت سازندگان آن است فرصتی است که در سینمای فعلی ایران نباید از دست داد.

نقد فيلم هاي اژدها وارد مي شود و ملبورن را ني توانيد با كليك روي نام آن ها مشاهده فرماييد.

اين نقد بر اساس نسخه نمايش داده شده در سي و هفتمين جشنواره فيلم فجر نوشته شده است.

نقد مغزهای کوچک زنگ زده

پوستر مغزهای کوچک زنگ زده
پوستر مغزهای کوچک زنگ زده

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : هومن سيدي

بازيگران : نويد محمدزاده، فرهاد اصلاني، فريد سجادي حسيني، مرجان اتفاقيان، نويد پورفرج، نازنين بياتي

خلاصه فیلم

“مغزهاي كوچك زنگ زده” داستان يك باند مواد مخدر در حلبي آبادهاي تهران است كه از قضا ماءمن و پناهگاه كودكان بي سرپرست و جوانان بيكار حاشيه شهر است كه متلاشي شدن آن، بحراني جدي در خانواده شاهين (با بازي نويد محمدزاده) ايجاد ميكند.

نقد فیلم

“مغزهاي كوچك زنگ زده” همچون ديگر آثار هومن سيدي راوي فضاي غير معمول و سياه قشر خاصي از جامعه است كه در فضايي پر تنش و خشن ميگذرد. فضاهايي كه از حيث بزه خيز بودن ميتواند بستر دراماتيك بسياري از اتفاقات باشد.

چه اینکه در این فیلم شاهد انواع و اقسام اتفاقات نیز هستیم که هرکدام میتواند به تنهایی موضوع یک فیلم باشند اما در قالب داستانی یکپارچه مطرح شده اند و درواقع میتوان گفت داستان با جزئیات خاصش توانسته گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

“مغزهاي كوچك زنگ زده” ملغمه ای است از اتفاقات دراماتیک در بستری ناآشنا برای مخاطب ایرانی اما جذاب و محتمل. موضوعاتی چون یک انسان نه چندان نرمال و دارای مشکلات روانی تربیتی به نام شاهین (با بازی نوید محمدزاده) و دو برادر به معنای واقعی لات و لوتش بنام شهروز و شکور (با بازی فرهاد اصلانی) که انواع و اقسام خلاف را انجام میدهند و رابطه ی آنها در بین هم که در نهایت به درگیری با یکدیگر در زندان میکشد و سرنوشت معلومی هم ندارد. موضوع دیگر ارتباطات خواهر این سه کاراکتر و مناسباتی که در فضای محله و کسب و کارشان برایشان ایجاد میشود و موضوعات پیرامون آن است. از طرفی بحث بچه های بی سرپرستی که توسط شکور (با بازی فرهاد اصلانی) بزرگ میشوند و به باند مواد مخدر منتقل میشوند. و همه ی اینها در نقاطی به یکدیگر میرسند و به هم گره میخورند.

بدون شک فرم در آخرین اثر سیدی شکل اوریجینالی ندارد و میتوان نمونه هایی از این فضاسازی و میزانسن حاکم بر آن را در سینمای امریکای جنوبی و یا موج نو کره دید اما به هر روی این اتفاق مانع از قابل توجه بودن فرم آن و بداعتش حداقل در سینمای ایران نمیشود. به نوعی میتوان انتخاب چنین فرم و میزانسنی را در راستای روایت دانست. روایتی که متریال داستانی چندانی از حیث اتفاقات ندارد اما برای نشان داد روابط بین افراد که موجب میشود شخصیت پردازی تکمیل گردد، تلاش میکند و بحران های موجود در خرده روایت هایش را نیز آنقدر جذاب و پر تنش ارائه میکند که تعلیق حاصل از آن کاملا بیننده را درگیر میکند اما غالبا با اعمالی خشونت بار به پایان میرسد.

“مغزهاي كوچك زنگ زده” یک اثر متعلق به سینمای پست مدرن است. سینمایی که المان های خاص خود را دارد و از قواعد خاصی طبعیت نمیکند. “مغزهاي كوچك زنگ زده” سیدی نیز مانند عمده ای از آثار پست مدرن موقعیت محور است و این موقعیت است که تصمیم میگیرد هر کاراکتری را به چه سمت و سویی بکشد. محله های حلبی آباد با تمام کوچه های تنگ و نرده کشی شده و کثیفش، با تمام خاک ها و چرکی های موجود در فضایش به وجود آورنده ی بسیاری از موقعیت ها است که گاهی منطق روایی فیلم در داستان را هم هدایت میکند.

فیلم سیدی داستان چندان قابل توجهی ندارد. این بدین معناست که هویت داستانی پیرامون یک شخصیت از نقطه ای شروع نمیشود و با سیر تحولش تا نقطه ای ادامه نمیابد. بلکه تحول و تطابق انسان ها با شرایط موجود را مورد بررسی قرا میدهد.

کاراکتر اصلی فیلم حلبی آباد و باند مواد مخدر و محله ی آنجا با تمام فراز و فرودهایش است. تمام کاراکترهای فیلم در پایان فیلم سرنوشتی متفاوت از آنچه در ابتدای فیلم درگیر آن بودند را خواهند داشت. نام فیلم نیز این تمامیت را نشان میدهد و چیزی مخصوص برای یک کاراکتر ندارد. البته که فیلم از سوی شاهین (نوید محمدزاده) به عنوان شخصیت محوری داستان روایت میشود و به نوعی تمام مناسبات با نقش کلیدی او در روایت به نقطه گذاری نزدیک میشود.

نوید محمدزاده در این فیلم حضور متفاوت در نقشی داشته که پیش از این تکه هایی از آن را در نقش های گذشته اش تمرین کرده و چنین کاراکتر جذابی را نه از حیث ظرفیت داستانی بلکه با اتکا به بازی اش ساخته است. درواقع خلق چنین کاراکتری با تمام ریزه کاری های فنی اش از جمله تیک های عصبی، مدل راه رفتن، شیوه صحبت کردن، منحصر به فردی میمیک در واکنش به احساس های متنوع، کاری است که فیلمنامه برای آن کار عمده ای نکرده و مدیون خود بازیگر است. به نوعی میتوان گفت این نقش برای کاراکتری که نوید محمدزاده خلق کرده کوچک است و شاهین مغزهای کوچک زنگ زده ظرفیت های بسیار بالاتر نمایشی دارد که قصه به آن نپرداخته و به عنوان یک بیننده برایم بسیار جذاب است که این شخصیت را در ادامه ی ماجرا و جنگیدنش برای رسیدن به سردستگی یک باند مواد مخدر و ریاستش را پی بگیرم.

بازی دیگر افراد فیلم نیز بسیار قابل توجه است.خواهر شاهین (با بازی مرجان اتفاقیان) نیز از پس نقشی که به او محول شده به خوبی برمیاید. دوست صمیمی شاهین (با بازی نوید پورفرج) نیز کاراکتری کاملا دقیق و مطابق با آنچه باید باشد خلق میکند که بامزگی ها و بچه بازی های خاص این کاراکتر را خوب اجرا میکند. فرهاد اصلانی در جای خودش و با استانداردهای همیشگی ظاهر میشود و اصولا این جمع به همراه پدر و مادر باری به هر جهتشان همه جوره بهم می آیند و حس یک خانواده با ویژگی های فیلم از جمله خشونت فراوان را به بیننده منتقل میکنند.

فارغ از اینکه خشونت نه چندان مورد پسند مدیریت فرهنگی جامعه در فیلم میتواند کارکرد مثبت یا منفی ای داشته باشد باید گفت ساختار قابل قبولی را ایجاد کرده و بیننده را در مواجهه با فیلم به نوعی مسحور میکند.

در پایان میتوان گفت مرز بین واقعیت و تصویر کردن آن توسط کارگردان مرزی است که باید با فضاسازی قابل قبول برای ذهن مخاطب پر شود. چه اینکه ممکن است در جهان پدیده هایی وجود داشته باشد که حتی مستند کردن آن غیر قابل باور باشد چه برسد به ساخت یک فیلم داستانی از آن . “مغزهای کوچک زنگ زده” توانسته این کار را با فضاسازی عالی و طراحی صحنه خوب و قابل تحسینش و بازی روان بازیگرانش به خوبی انجام دهد.

عصبانی نیستم

عوامل فیلمposterasabaninistam2

نویسنده ، تهیه کننده و کارگردان: رضا درمیشیان
بازیگران: باران کوثری، نوید محمدزاده، رضا بهبودی، میثاق زارع، میلاد رحیمی، بهرام افشاری، رضا کولقانی و وحید قاضی‌زاهدی

خلاصه داستان

نوید جوان شهرستانی ساکن تهران است که در پی وقایع سال ۸۸ از دانشگاه اخراج شده است.او تمام سعی و تلاش خود را به کار می‌گیرد تا شرایط مساعدی را برای ازدواج با ستاره پیدا کند.

نقد فيلم

فیلم با شروعی کوبنده مخاطب را در دل ماجرا قرار می دهد و رفته رفته اطلاعات مورد نیاز برای شخصیت ها را در اختیار تماشاچی می گذارد.با وجود توضیحات ابتدایی محدود درباره ی شخصیت ها فیلم از ریتم تند و مناسبی برخوردار است که می توان گفت تا پایان هم این ریتم مناسب خود را حفظ کرده است.این ریتم مناسب به دلیل وجود خرده روایت هایی است که با بسامد بالا در فیلم تکرار می شوند و با تدوین ماهرانه ی هائده صفی یاری زنجیر وار به دنبال هم می آیند.این تدوین مناسب در حفظ پیرنگ داستانی کمک زیادی به فیلم کرده است.البته مشکلی که صفی یاری در تدوین با آن روبرو است نبود راش های کافی برای ارتباط بین سکانس های مختلف است که صفی یاری با قرار دادن نمایی از شهر یا نمایی از حرکت تند خودروها در اتوبان این مشکل را از سر خود باز کرده است. از بین تمام خرده روایت ها داستان جوانان هم اتاقی نوید دل چسب تر از سایر داستانک هاست و جا داشت فیلم با تمرکر بیشتری داستان آن ها را نیز به سر انجامی می رساند.هر بار نوید به دنبال شغل جدیدی می رفت یک داستان کوتاه شروع می شد و با نپذیرفتن یا نا موفق بودن در آن ماجرا پایان می یافت ولی داستان رضا بندری و تارانتینو نیمه کاره رها می شود. این دو شخصیت چند باری فضای فیلم را برای نفس گرفتن تماشاچی مهیا می کنند بدون  آن که تماشاچی را  از قصه ی اصلی جدا کند.فیلم در ساخت وامدار فیلم تحسین شده ی مرثیه ای برای یک رویا اثر دارن آرنوفسکی است .حتی حال و هوای شخصیت فیلم هم بسیار به شخصیت اصلی فیلم آرنوفسکی نزدیک است.عصبانی نیستم در مقایسه با فیلم  مرثیه دو مشکل عمده دارد:
اول این که در فیلم آرنوفسکی پایان بندی فیلم کاملا منطبق با فضای سیاه و خشن فیلم است ولی در فیلم درمیشیان عملا پایانی برای فیلم وجود ندارد.زمانی که ما شاهد آن همه مصائب و مشکلات در جامعه هستیم توقع سر انجامی تاثیر گذار تر داریم.سر انجامی که با حس و حال فیلم نزدیک باشد.با این پایان بندی برداشت مخاطب این است که نوید با گذر از سختی ها به خوشبختی رسید و در رویای نوید می بیند روز خوبی می رسد که همه چیز روبراه می شود.وقتی کارگردان در انتقاد از مشکلات آن قدر پا را فراتر از حد معمول می گذارد تماشاچی انتظار دارد این شجاعت در پایان بندی نیز لحاظ شود.
تفاوت دوم عصبانی نیستم با فیلم مرثیه استفاده ی بیش از حد درمیشیان از حرکات fast motion برای نشان دادن  گذر زمان است.تکرار این اتفاق با  بسامد بالا از کارایی  تکنیک کاسته است و زمانی که تماشاچی می بیند  این تصاویر تند دو یا سه بار بدون منطق داستانی تکرار می شوند نسبت به آن شرطی می شود.بهتر بود درمیشیان کمتر و در جای مناسب خود از این تکنیک بهره می برد تا تاثیر گذاری آن در ذهن مخاطب بیشتر شود.البته این اشکال آن قدر زیاد نیست که آسیب جدی به فیلم وارد کند.

فیلم بی پرده به انتقاد از اقدامات دولت در دولت دهم می پردازد.حتی دو بار زمانی که مشکل نوید در پیدا کردن شغل و معضلات اقتصادی به اوج خود می رسید دو بار از صدای رئیس جمهور سابق استفاده می کند که در حال سخنرانی با این جملات است : “من می خوام از همین جا به همه ی دنیا اعلام کنم که ما مشکل اقتصادی نداریم و دولت ما پاک دست ترین دولت بوده است.”
درمیشیان به کمک خرده روایت هایی که دارد توانسته اشکالات دوره ی احمدی نژاد را به نمایش بگذارد بدون آن که بیش از حد گل درشت جلوه کند چون کاملا در راستای داستان فیلم است. به عنوان مثال در فیلم شخصیتی به نام شهرام وجود دارد که رقیب عشقی نوید است.شهرام پسر بیست و سه ساله ایست که پدرش کارگر بوده و در حال حاضر صاحب یک برج کامل در تهران است .وقتی نوید برای مقابله با شهرام به برج او می رود در لابی ساختمان صحنه های سخنرانی مرتضوی-دادستان سابق تهران-در حال نمایش است .بعد از حضور شهرام متوجه شباهت این شخصیت با چهره ی بابک زنجانی هستیم.والبته نام شهرام هم یاد آور شهرام جزایری است.فیلم ساز از طریق دانسته های قبلی تماشاچی فساد برخی مسئولین را  به علنی ترین شکل ممکن و با تصویر و صدای آن ها به نمایش می گذارد.فیلم تنفر خود  از قشر مذهبی را هم پنهان نمی کند و هر جا که ممکن باشد به صورت های گوناگون انتقادات خود را متوجه آن ها می کند.البته در این مورد بیشتر شبیه دشنام گویی عمل می کند تا انتقاد کردن.
فیلم از این تکه پرانی ها کم ندارد.جایی دیگر به حصر مصدق اشاره می کند و از زبان نوید می گوید با حصر مصدق او را محدود نکردند و فقط فکر خود را کوتاه کردند. یا مثال دیگر آن ستاره دار بودن نوید است.فیلم ساز هر چه در دل داشته به ویژه درباره ی وقایع سال ۸۸ به یک باره روی پرده ریخته است.البته شعارهای  فیلم نسبت به  قصه های رخشان بنی اعتماد بهتر عمل کرده است.
به طور کلی این فیلم هم مانند چند نمونه ی دیگرش در جشنواره سي و دوم بيش از انتقاد به دنبال عقده گشایی  از دولت دهم است و به همین دلیل کارکرد خود را در زمان محدود می کند و حتی در صورت اکران، با وجود کیفیت فنی قابل قبولش، در گذر زمان فراموش خواهد شد.

نقد خفگی از منظر پیرنگ

فرایند ناکامی

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : فریدون جیرانی

بازیگران: الناز شاکردوست ، نوید محمدزاده ، پردیس احمدیه ، ماهایا پطروسیان ، پولاد کیمیایی ، احسان امانی ، غلامحسین لطفی ، پرویز پورحسینی

نقد فیلم

داستان خفگی درباره چگونگی تاثیر جهان بر روی شخصیت و چگونگی تاثیر شخصیت بر روی جهان است. داستان کسی است که به دلیل نقاط ضعف و رنجی تراژیک در شخصیتش، کاملا سقوط می کند. فیلمساز در ژانری اجتماعی و در فضایی نوآر و تریلر به چرایی زندگی ناسالم می پردازد. خفگی نمایش فرایند ناکامی است و در سراسر داستان، مقصود صاحب اثر مشهود است.

با ارجاع به کتاب رونالد بی. توبیاس. می توان گفت داستان خفگی از پیرنگ افراط فلاکت بار برخوردار است. توبیاس در تعریف پیرنگ (افراط فلاکت بار) می گوید: به طور کلی افراط فلاکت بار درباره سقوط روانی یک شخصیت است. سقوط شخصیت بر پایه ی نقطه ضعف بنا می شود. انحطاط شخصیت در سه مرحله ارائه می شود. مرحله اول: پیش از این که اتفاقات باعث تغییر او شوند؛ در چه وضعیتی قرار دارد. مرحله دوم: وقتی شخصیت پیوسته دچار تنزل می شود؛ چگونه است و در مرحله سوم: بعد از این که رخدادها به نقطه ای بحرانی می رسند، چه اتفاقی روی می دهد. شخصیت یا کامل تسلیم نقطه ضعفش می شود(تراژدی) و یا به کلی از آن رهایی می یابد. تنش واقعی این پیرنگ از متقاعد کردن خواننده سرچشمه می گیرد، به گونه ای که باور کند این اتفاق می تواند برای او هم رخ دهد. کدام یک از ما می داند چه شیطانی در قلب اطرافیان ما کمین کرده است؟ کدام یک از شما از مشکلات مهلک رفتاری ما یا دیگران خبر دارد؟ مشکلاتی که می توانند در یک لحظه باعث از هم گسیختگی ما شوند. وحشت های پنهانی در سراسر زندگی ما وجود دارند. فقط کافی است که همه چیز به موقع اتفاق بیفتد. شخصیت اصلی داستان، صحرا مشرقی با بازی قابل تحسین الناز شاکردوست در مرحله اول معرفی می شود. او پرستار یک آسایشگاه روانی است. از زخم پیش داستان رنج می برد و دارای نقاط ضعف است. نقاط ضعفی که در تعیین پیامدهای داستان بسیار مهم و قابل پیش بینی است. صحرا، نیاز مالی دارد و حق طبیعی و سهمش را از زندگی آرزو می کند. دوست دارد عاشق شود، ازدواج کند و سپس مادر شود. صحرا دقیقا در موقعیتی حساس با نسیم سازگار (بیمار به ظاهر روانی و همسر مسعود سازگار) آشنا می شود و این آشنایی کاملا موجب خود ویرانگری او می شود. در همان نیمه نخست فیلم هنگامی که متوجه می شویم صحرا نیاز مالی دارد، پروین (همکار صحرا) از او می پرسد حالا می خواهی چکار کنی؟ صحرا پاسخ می دهد دزدی…  صاحب اثر پاسخ این کاشت را در نیمه دوم فیلم به خوبی برداشت می کند. همه چیز در خفگی به موقع اتفاق می افتد. نسیم سازگار، دقیقا در موقعیت حساس و شرایط بحرانی ، پیشنهادی وسوسه انگیز و توام با نیاز حتمی صحرا را به او می دهد. توبیاس، درباره پیرنگ وسوسه می گوید: وسوسه شدن یعنی ترغیب یا تشویق شدن به انجام کاری که نامعقول ، اشتباه یا غیراخلاقی است. خوشبختانه یا متاسفانه با توجه به نوع نگاه ما ، زندگی هر روز فرصت هایی را برای ما فراهم می کند که نامعقول ، اشتباه و غیر اخلاقی هستند. توانایی مقاومت در برابر وسوسه نشانه ای از قدرت و خویشتن داری است؛ و داستان وسوسه ، داستان لغزش و ضعف ذات انسان است. خفگی از پیرنگ اصلی (افراط فلاکت بار) و از پیرنگی فرعی به نام وسوسه برخوردار است. شخصیت اصلی داستان در روند فیلم بنا بر شرایط، پیوسته دچار وسوسه می شود و هر بار بنا بر عدم قدرت ، مغلوب تمایلات شیطانی می شود. فیلم کاملا از روابط علت و معلولی پیروی می کند. صحرا به ناچار دزدی می کند و دزدی علت دیگری می شود، تا این بار مغلوب نقشه شوم مسعود سازگار شود. دقیقا مسعود هم با شناسایی نقاط ضعف صحرا و موقعیتی که صحرا خود را در آن به دام انداخته است، علاوه بر تامین نیاز مالی ، پیشنهادی دیگر منطبق بر نیاز عاطفی صحرا به او می دهد. در روند فیلم، صحرا ابتدا به واسطه نسیم سازگار و سپس در مرحله دوم و بارها توسط مسعود سازگار دچار تنزل می شود. مسعود آرزوی صحرا را برآورده می کند. صحرا ازدواج رسمی می کند و می خواهد به هر قیمت مسعود را از دست ندهد، تا جایی که بخاطر مسعود، همانطور که در مرحله سوم خود اقرار می کند، مرتکب جنایت می شود و بهای گزافی می پردازد. مطمئنا دیالوگ های زهره( دوست و همسایه صحرا) بعد از به هم خوردن رابطه اش با عندلیب (همسر صیغه ای) و وضعیتی که زهره در پایان فیلم به آن دچار می شود، در تصمیم گیری صحرا برای حفظ مسعود بی ثمر نیست. هر گرفتاری پی در پی، صحرا را به عمق چاهی می کشاند که انگار به دلیل ضعف شخصیتی راه نجاتی برای او نیست. در مرحله سوم، در نقطه ی بحران داستان، شخصیت خود را یا به سوی تباهی کامل یا به سمت رستگاری سوق می دهد. در مرحله سوم، نسیم سازگار در اتومبیل به صحرا می گوید: جلوتر که برویم به یک دوراهی می رسیم،  رسیدی به دو راهی من را بیدار کن. دیالوگ نسیم، بسیار مبنی بر ساختار مرحله سوم پیرنگ افراط فلاکت بار بیان می شود. صحرا واقعا بر سر دوراهی قرار می گیرد و متاسفانه راهی را انتخاب می کند که راه برگشتی ندارد. فیلمساز پاسخ این کاشت را خیلی زود برداشت می کند. شخصیت اصلی، کامل تسلیم وسوسه شیطان می شود. نسیم را به قتل می رساند و سرانجام خود تاوان می دهد.

 خفگی در فضایی تلخ و سرد روایت می شود تا عواطف مخاطب را برانگیزد. عنصر تاریکی ، ترحم ، ترس و رنج در سراسر فیلم پررنگ است. مفهوم فیلم،  عنوان ، گریم شخصیت اصلی داستان ، لوکیشن های فیلم ، طراحی صحنه ، نحوه بازی بازیگران ، رنگ و نوع تصویربرداری ، همگی در خدمت بیان فضای داستان است. فیلم خفگی ساختار منسجمی دارد. آقای فریدون جیرانی در تجربه ای تازه اثری قابل توجه ساخته است. خفگی داستانی باورپذیر دارد و مخاطب را تحت تاثیر قرار می دهد. در فصل نهایی کتاب ((هنر و درک دیداری)) آرنهایم روی این موضوع تاکید می کند: موتیف هایی همچون سعود و سقوط ، اقتدار و تسلیم ، ضعف و قدرت ، موزونی و ناموزونی و مخالفت و متابعت در حقیقت، بنیان تمام هستی ما را تشکیل می دهند. داستان خفگی از بنیان هستی ما پیروی می کند.

ابد و یک روز

1هر آنچه کاشتی تو همان نیز بدروی…

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: سعید روستایی

تهیه کننده: سعید ملکان

بازیگران: پیمان معدی، نوید محمد زاده، پریناز ایزد یار، شبنم مقدمی و …

نقد فیلم

شخصیت های ابد و یک روز همه محکومند. دردشان ریشه ای و حکمشان ابد و یک روز… هیچ راه حل قطعی وجود ندارد، مگر راه حل های موقتی. همه چیز پوسیده و پوسیدگی دوام نمی آورد.

برخی می گویند موضوع فیلم همان معضلات کلیشه ای و تقلید از فیلم های دیگر است. حرف های کهنه و همیشگی که بی شک اگر گوش شنوایی داشت کهنه نمی شدند. از خودتان بپرسید چرا تکرار می شوند؟ وقتی برای علاج دردی پیش پزشک می رویم ، پزشک برای درمان نسخه می پیچد، تا زمان بهبود دارو مصرف می کنیم و به محض سلامتی از خوردن باقی مانده دارو صرفه نظرمی کنیم .اما اگر وضعمان وخیم باشد همچنان به مصرف دارو ادامه می دهیم و یا دومرتبه به پزشک مراجعه می کنیم. مگر می شود انسان در عین سلامتی دارو مصرف کند؟ (اچ . ال . منکن) می گوید: هیچ موضوعی نمی تواند یکنواخت و خسته کننده باشد. فقط نویسنده ها می توانند ملال آور باشند .البته به اضافه مخاطبین. ابد و یک روز اولین فیلم بلند سینمایی سعید روستایی، ساختار عمیقی دارد. هیچ پرسشی را بی پاسخ نمی گذارد. داستان، چه مستقیم و چه غیر مستقیم به ما می گوید که باید چطور رفتار کنید و چطور رفتار نکنید. چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. چه رفتاری مقبول است و چه رفتاری مردود. مضامین فیلم تاثرگذار و تکان دهنده است و از روابط علت و معلول منسجمی برخوردار است. شخصیت ها در ارتباط با یکدیگر و از زبان هم معرفی می شوند. از زخم پیش داستان همدیگر می گویند و اینکه همه افراد خانه علاوه بر زخم خود ، دردی مشترک دارند و آن هم زیستن در یک خانواده که هیچ چیز در آن تمامی ندارد.

فیلم از طراحی صحنه و طراحی لباس خوبی برخوردار است و البته کارگردانی که قابل تامل و تشویق است. متاسفانه نمی دانم بعضی از منتقدین با چه وجدانی و معیاری براحتی از کنار فیلم ها عبور، و با چند جمله در میز نقد برنامه هفت به خیال خود فیلم نقد می کنند. نقد آنها نه تنها سازنده نیست، بلکه مخرب است. همه چیز را کلیشه ای می بینند. غافل از اینکه خودشان کلیشه ای، و نقدشان بی حاصل است.

 یکی از صفات قابل تحسین فیلم ابد و یک روز پرداخت ریشه ای به معضلات است. اعتیاد در این خانواده عقبه داشته و همچنان دارد. مرتضی داخل اتومبیل به مادرش می گوید: هفت جدد همه معتاد بودند بعد تو فرق شیشه با تریاکو نمی فهمی؟! و در جای دیگر مرتضی پنهانی به سمیه خبر می دهد: نوه دایی مامانو با یه کیلو گرفتند.

خود مرتضی هم اعتیاد داشته و سه سال است ترک کرده. محسن به مامور قانون می گوید: من داداش خودمو بردم کمپ ترک کرد. و در بحث به مرتضی می گوید: تو زدی تو سر من، منم می زنم تو سر نوید. یکی از دلایلی که مانع رفتن سمیه می شود نوید است. او می داند اگر برود شکی نیست نوید هم آینده مرتضی و محسن را داشته باشد و چه بسا بدتر. وقتی مرتضی خبر می دهد طرح اومده و دارند همه رو جمع می کنند، از سمیه می پرسد: محسن تو اتاقش چیزی نداره؟ نوید می گوید: تو اتاقش پایپ داره. در ادامه به اتاق محسن می روند ، نوید از جای پایپ با خبر است و به مرتضی نشان می دهد. یکی از دیالوگ های دو پهلوی فیلم متعلق به پلانی است که اعظم و سمیه در پاسگاه از سرباز سراغ محسن را می گیرند. سرباز در جواب آنها می گوید: اگه چیزی نگرفتن پس چرا اوردن اینجا! و چند ثانیه بعد خبر آزادی محسن را می دهد. سرباز اقرار می کند قانون بی جرم کسی را دستگیر نمی کند. پس لابد محسن مرتکب جرمی بوده که بازداشت شده. با این اوصاف چرا به یک روز نکشیده آزاد می شود؟! چهره محسن بیداد می کند چه وضعیتی دارد. هنگامی که ماموران ، محسن را غافل گیر و دستگیرش می کنند. یکی از ماموران، حین بردن محسن می گوید: این یه آدم بدبخت کنیه… روزی هفتاد نفرو بدبخت می کنه. ماموران به واسطه خط تلفن محسن را پیدا می کنند و جالب بودن قضیه اینجاست ، محسن در بحث و جدلش به مرتضی می گوید: این خط قیمتش ده تومنه، ولی دو ماه پیش پونزده میلیون تومن مشتری داشت. چرا چون دویست تا مشتری دست به نقد بهش زنگ می زنند. مرتضی به مادرش می گوید: اگه مامور به تلویزیون خونت شک کنه می ده می شکوننش. اگه به دیوار خونت شک کنه می ده خرابش می کنن. اگه به زنای خونه شک کنه بیسیم می زنه پلیس زن بیاد. به راستی، پلیسی که اینقدر دقیق تفتیش می کند چطور می شود یک روزه به نتیجه می رسد محسن بی گناه است؟! حتی محسن پشت خط موبایل به مامور می گوید: من پنجاه گرم شیشه دارم، ترازو ندارم پنج گرمشو بردارم. و مرتضی در ادامه می گوید: پنج گرمش پنج سال حبس داره. سند بالاتر از چهره محسن!!! طرح پاک سازی یعنی همین؟! بر فرض او فقط مصرف کننده باشد، نباید در الویت باشد؟ کمپ ها هم حال و روزشان مشخص است. سمیه از سرپرست کمپ می پرسد: در اینجا نباید نگهبان داشته باشه؟ سرپرست جواب می دهد: چرا نداره! و سمیه در ادامه می گوید: خب پس چه جوری فرار کرده؟ و در نهایت تصمیم می گیرند مردان کمپ دومرتبه محسن را رایگان دستگیر کنند. رایگان دستگیر کردن محسن چه دردی را دوا خواهد کرد که تازه دو روز دیگر فرار کند… سرپرست می گوید: کسی که نخواد ترک کنه نمی کنه ، محسن نخواست فرار کرد. اوضاع کمپ هم به همین شکل است. کمپی که نظارت نداشته باشد حتما نمی خواهد. محسن از دری گریخته که به قول سرپرست نگهبان داشته، نگهبانی که نخواهد کارش را به نحو احسن انجام دهد، لابد نخواسته. و از سویی مگر محسن با اراده و پاهای خود به کمپ رفته که آنجا با اراده خود بماند. پس وظایف کمپ چه می شود؟ آیا در رایگان دستگیر کردن خلاصه می شود؟ درست است خداوند در قرآن (سوره رعد،آیه۱۱) می گوید: خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد مگر اینکه آنان حال خود را تغییر دهند. اما تکلیف کسانی که نمی توانند به تنهایی حال خود را تغییر دهند چه می شود؟ وقتی می بینیم دسترسی به حال خراب راحت تر از حال خوب داشتن است، تکلیف چیست؟ دلیل فرار محسن از کمپ شنیدن نامزدی خواهرش با همسری افغانی است و می گوید: اگر سمیه منصرف شود به کمپ باز می گردد. سمیه همچنان البته زیر نگاه مرتضی و با انگیزه درونی خود تغییر رفتار افراد خانواده، تلاش دارد خود را راضی به رفتن نشان دهد. هر چند قصدش از دید لیلا پنهان نیست. و اعظم می گوید: خانواده خوبش خوبه که ما نداریم. هیچی اینجا تمومی نداره، از ظرف کثیف گرفته تا نیش زبون. اینجا همه چیز ادامه داره. و در جواب شهناز که از سمیه می خواهد نرود و اینجا با کسی بهتر ازدواج کند، می گوید: سمیه سی سالشه مثل قرص ماه می مونه، تا الان یه خواستگار نداشته. لیلا هم با شرایط کنار آمده. خیلی موجز و مفید: همینی که هست. او پذیرفته و اهل جنگیدن نیست. حتی به اندازه اعظم که پنهانی به سمیه خبر می دهد ماشین قسطی ثبت نام کردم. این وسطا از این کارها نکنیم میبینیم عمرمون اومد رفت پیر شدیم. ذوق و تلاشی برای ادامه زندگی ندارد. با وضعیت محسن هم کنار آمده. خطاب به خواهرانش می گوید: همه مشکل دارند، خیلی ها عقب افتاده دارند ما هم فکر می کنیم محسن عقب افتاده ست.

 دیگر معضل ریشه ای فیلم مسئله ازدواج است. صاحب اثر تعمدا توانسته با خلق کاراکترهایی از قبیل: مادر ، شهناز ، اعظم ، لیلا و سمیه به چگونگی وضعیت ازدواج در این طبقه بپردازد.از شهناز گرفته که مرتضی درباره اش می گوید: کی میاد از خانواده ای دختر بگیره که من و تو آش و لاش داداشاشیم. چرا؟ یکی مثل شوهر ماست این که این و اون براش زن می گیرند. که در نهایت محصول این ازدواج، امیر می شود. از اعظم که محسن گذشته اش را به یاد می آورد. اگه آقام اعظمو شوهر نمی داد، دختر فراری می شد. و اکنون اعظم بیوه زنی تنهاست، و معیشتش را با سود دیه همسرش می گذراند. مرتضی به محسن می گوید: فکر نمی کنی چرا اعظم شوهر نمی کنه ، یه شوهر خوب تو روسیه نشون بده ببین تا اونجا چه جوری شنا می کنه. سمیه هم تاکنون جز نازی خواستگار دیگری نداشته. لیلا به هیچ وجه  افسرده شده. نه تنها برای اینکه خواستگاری نداشته ، بلکه اطرافش پر از ازدواج های ناموفق است. شهناز از او می پرسد: ناراحتی سمیه از تو کوچکتره، زودتر داره ازدواج میکنه؟ آخه وقتی اعظم زودتر از من ازدواج کرد ناراحت شدم فکر کردم آه من اعظمو گرفته بچه دار نمیشه. لیلا ادامه حرف شهناز را قطع و جواب دندان شکنی می دهد. مطمئنی آه تو اعظمو گرفته شایدم آه اعظم تو رو گرفته با اون بچه ت. کل دخترهای فامیل شوهر کردن که بگن شوهر کردیم وگرنه ترشیدن خیلی بهتر از این شوهر کردن هاست. اصلی ترین ازدواج ناموفق فیلم زندگی زناشویی مادر و پدر خانواده است. هرچند پدر حضور ندارد. ثمره ازدواج هفت فرزند است که گویی در بدبختی از یکدیگر سبقت گرفتند. دوستی نوشته بود: کاراکتر شهناز در فیلم اضافی، و اگر برداشته شود هیچ اتفاقی نمی افتد. شهناز نه تنها اضافی نیست بلکه در نقشش جا افتاده و قابل تامل است. شهناز توان تربیت یک فرزند را ندارد دیگر چه توقعی از مادر خانواده که صاحب هفت فرزند است. فرزندان معترضند مادرشان فقط زائیدن بلد بوده. با وجود امیر می توان گفت اعتراض به شهناز هم وارد است. از آنجا که دردها ریشه در گذشته دارند شهناز به لحاظ تاثیر پذیری از مادر نتوانسته امیر را به خوبی تربیت کند. همانطور شهناز خود تربیت سالمی نداشته که بتواند از پس تربیت فرزندش بر بیاید. تکلیف پدر هم مشخص است. از امیر می ترسد و صبح تا شب سر کار است. از طرفی امیر در خانواده مادری چه الگوی رفتاری مناسب می تواند داشته باشد؟ دایی ها شخصیت هایی چون مرتضی و محسن هستند و می بینیم مرتضی چگونه در مقابل زور بازوی امیر کم می آورد. خاله ای بنام اعظم دارد ، بجای اینکه به فکر صورت خواهرزاده اش باشد سود بانکی را پیشنهاد می دهد. و لیلا خاله دیگر امیر، حالش از خودش بهم می خورد. دایی نوید، چند سال از او کوچکتر و مادربزرگ نسبت به همه بی تفاوت تر. به جای جویا شدن از حال نوه و دخترش از محسن می پرسد: شهناز ناهار چی گذاشته بود ، نریخت برای من بیاری. شدت درد وقتی از حدّش می گذرد چاره ای نیست جز عادت ، جز بی خیالی و تسلیم در برابر آن. تنها کسی که می ماند سمیه با انبوهی از مشکلات است و به تنهایی قادر به سر و سامان دادن همه چیز نیست. مادر محسن را نفرین می کند و شهناز امیر را. نفرین به بذری که ناآگاهانه پاچیدیم و خود هم ناآگاهانه پاچیده شدیم. هر آنچه کاشتی تو همان نیز بدروی… شهناز کاراکتر اضافی نیست، آینده امیر را تصور کنید چه چیزی می بینید؟ اکنون مرتضی و محسن، به نوعی آینده امیر است و چه بسا بدتر. سعید روستایی نه تنها فیلمساز خوبی است بلکه در وهله نخست منتقد تیزهوشی بوده. دیالوگ های فیلم سرتاسر نقدهایی است که نه تنها به گذشته بر می گردد حال را توصیف و زنگ خطری برای آینده است. البته زنگ خطر به صدا در آمده. متاسفانه هوش شنوایی نداشته. شخصیت های ابد و یک روز همه نقادان خوبی هستند، از پس نقد یکدیگر بر می آیند و می دانند چه جور لایه های پنهان همدیگر را آشکار کنند. داستان نه فقط در طول، بلکه در عرض هم حرکت می کند. به ژرفای هر مسئله می پردازد. و چگونه همه چیز زنجیروار به هم مرتبط اند؛ و رهایی تا ابد وجود ندارد. از منافع می گوید: که چشم گیر شده. از عدم ارتباط و حرمت شکنی در نسل جدید. عدم ارتباط تنها میان فرزندان نیست، مهمتر از آن رابطه دور فرزندان با والدین است. در این زمانه والدین آخرین کسانی هستند که از تصمیمات فرزندشان با خبر می شوند. اعظم خبر ماشین خریدنش را پنهانی به سمیه می دهد. مرتضی نخست سمیه را از قصدش که می خواهد فلافلی بزند مطلع می کند. لیلا ابتدا به سمیه می گوید سر کار نمی رود، و شهناز دیرتر از یاسر متوجه نیت پسرش می شود. فیلم از حرف مردم می گوید که در هیچ طبقه ای تمامی ندارد. حرف مردم آنقدر الویت پیدا می کند که راضی می شویم برای نشنیدنش طبعات سنگین تری پرداخت کنیم. تا جایی که مادر راضی می شود برای نشنیدن آن، محسن در خانه پنهانی مواد مصرف کند. حرف مردم از وجود پسرش ارج تر می شود.

آقای مسعود فراستی گفته بود: دیالوگ مرتضی هر کی براش موقعیت پیش بیاد از این خونه نره از سگ کمتر و هر کی بره و بازم برگرده از سگ کمتره کمتره؛ توهین و نگاه تعمیمی فیلمساز به جامعه است.

 آقای منتقد!!! چگونه نگاه تعمیق فیلمساز را تعمیمی می بینید؟ شخصیت ها دیالوگ هایی به زبان می آورند که می توان بر علیه خودشان استفاده کرد ، و ادله هایشان برای خلاصی از تیر نگاه هم منجر به تناقض گویی می شود. مرتضی حرفی را می زند که خود پایبندش نیست. چرا خودش نمی رود؟ او مدام طناب تقصیراتش را به گردن دیگران می اندازد. او حتی به اندازه اعظم نتوانسته برای خود زندگی مستقلی تشکیل دهد. به گفته محسن تازه قصد دارد با رفتن سمیه خانه را خلوت تر و ازدواج کند. اگر همسرش را به این خانه نیاورد کجا را دارد ببرد؟ مرتضی سه سال است ترک کرده، سنش عرفا از وقت ازدواج گذشته، مغازه ای کوچک دارد که در حد خودش برشکست شده، ادعای بزرگی خانواده را دارد، ولی بزرگ تربیت نشده که بتواند تصمیمات بزرگ بگیرد. در جزئیات مانده… چند سال است قصد دارد دستشویی فرنگی و هواکش برای خانه نصب کند. نمی داند چطور نوید را تشویق کند. سهل انگار است. در مغازه تاریخ اجناسش گذشته و محسن را مقصر می داند. از یک جانب در خفا به سمیه می گوید: شهناز بیاد که ووال گردنمون بشه. و از جانبی دیگر گناه رفتن شهناز را به گردن محسن می اندازد. حرف مردم زمانی برایش مهم می شود که منافعش در خطر باشد. در جواب اعظم که از او می خواهد برای سمیه اینجا عروسی بگیرند می گوید: پولمون کجا بود. حرف مردم را به میانه می کشد. اما با اصل ماجرا که محسن از سمیه التماس می کند نرود و نگذارد حرف دهن لات و لوتها شوند مشکلی ندارد. حتی در قبال خیری که سمیه به او رسانده قانع نیست با خواهرش برای عروسی به افغانستان برود. می داند خواهرش با تمام وجود راضی به ازدواج نیست و محسن به همه می فهماند سمیه شخص دیگری را دوست دارد. با این حال منافعش حکم می کند شنونده نباشد. هدفش به ظاهر سر و سامان دادن خواهرش است، گر چه انگیزه اش چیز دیگری است. و محسن در بحث و جدل می خواهد پرده از روی آن بردارد. مرتضی از خواهرش می خواهد برود چون همه از بودنش در خانه سواستفاده می کنند. فارغ از اینکه خود با فروش سمیه و حاشا کردن در صدر سواستفاده گران است.

فیلمساز بنا بر محدودیت و ممیزی ها نتوانسته به ادبیاتی که واقعا در آن سطح از جامعه با مشخصات خانواده ابد و یک روز می گذرد، بپردازد. آقای فراستی اگر دیالوگ مرتضی هر کی براش…………………………….. نگاه صاحب اثر است، پس دیالوگ های محسن که پیوسته از سمیه می خواهد نرود و در نهایت بر می گردد نگاه چه کسی است؟!! چند دلیل مانع رفتن سمیه می شود: غربت ، هویت شخصی ، آینده نوید و سرانجام محسن ، وضعیت مادر ، تاثیر دیالوگ های شهناز و محسن در رابطه با مرتضی؛ و به زعم من اصلی ترین دلیل، خارج از متن است. سمیه با اینکه بر می گردد برخی می گویند فیلمساز نگاه سیاسی و قصد تخریب کشور را دارد. مشابه قضاوتی که درباره جدایی نادر از سیمین داشتند و گفتند آقای اصغر فرهادی خواسته با رفتن سیمین برای ساختن آینده روشن خارج از ایران، کشور را بکوبد، و همین باعث شد فیلم اسکار بگیرد. دو سال بعد اصغر فرهادی فیلم گذشته را ساخت. بازیگر نقش اول فیلم خانم مارین سه بار ازدواج ناموفق دارد و در منجلابی گرفتار شده که راه فرار ندارد. همسر دومش احمد ایرانی است و نتوانسته در اروپا با مارین خوشبخت شود و به ایران بازگشته. گذشته پاسخی است کوبنده بر علیه معترضان جدایی نادر از سیمین. در جدایی همه بحثشان این بود آیا ترمه با مادرش می رود یا پیش پدر می ماند… غافل از اینکه مسئله فیلمساز بودن و یا رفتن نیست. مسئله طلاق است و این طلاق قربانی به نام ترمه دارد. ترمه چه بماند و چه برود، در هر دو صورت یک عضو از خانواده را از دست می دهد، و این یعنی شکست. در ابد و یک روز هم اوضاع به همین شکل است. سمیه تصمیمش از رفتن تغییر است و در انتها با تمام رفتارها دریافت اگر برود تاثیر منفی اش از مثبت بیشتر است. آینده نوید که هنوز نرفته سر به هوا شده، شرایط مادر که در نبودش کسی حاضر نیست به او غذا بدهد مبادا دستشویی اش بگیرد. لیلا به تاثیرپذیری از مادر شرایط را پذیرفته و بی تفاوت است. محسن که تنها امیدش سمیه است و می داند خواهرش نباشد سال به سال کسی در اتاقش را باز نخواهد کرد. به نظر می رسد اگر سمیه نوید را هم در مسیر نمی دید باز می گشت. او به هنگام برگشت، در را خودش با کلید باز می کند، در صورتی که چه لزومی دارد با خودش کلید خانه را به افغانستان ببرد. کلید را می برد چون خوب می داند دو دل است و احتمال برگشتش از رفتن زیاد است. هنگام نشستن داخل اتومبیل سرش را به عقب می چرخاند و به شهناز می نگرد. قاطعیتی در نگاهش برای رفتن نیست. اگر هدف از رفتن فداکاری در حق مرتضی باشد چرا این فداکاری را با نرفتنش در حق دیگر برادرانش نکند. هنوز نرفته تازه دو مورد از دروغ های مرتضی برایش آشکار می شود. خانه نخریدن نازی در تهران و پنهان کاری پولی که در ازایش گرفته. محسن می گوید: خونه شهناز فقط بیست کیلومتر با آنها فاصله دارد، وضعیتش این است. وای به حال سمیه که می خواهد به کشور دیگر برود، آن هم افغانستان. شهناز می گوید: افغانی یا ایرانیش فرقی نمی کنه، فقط اونجا ناامنه، بمب گذاریه، طالبان داره… گر چه نازی سوار بر اتومبیل مدل بالا و سر و وضعی مناسب به سراغ سمیه می آید، اما این دلیلی بر خوشبختیش نیست، همان طور اگر نرود تضمینی برای خوشبختی نیست. سمیه لامپ همان خانه را با همان مقدار روشنایی روشن می کند، نه خانه ایی دیگر. فقط نمی گذارد مقدار روشنایی از این که هست کمتر شود. اعضایش همان هستند که بودند، می توان حدس زد مرتضی در آینده چه رفتاری با سمیه خواهد کرد و به دور از انتظار نیست با شرایط پیش آمده دو مرتبه به اعتیاد روی بیاورد. بیکار است و سرمایه ای ندارد و فعلا نمی تواند در چنین وضعیتی ازدواج کند. بار دیگر شکست می خورد و جرمش هر چه باشد نه تنها او بلکه تمام خانواده با هم خواهند کشید. مخصوصا سمیه که دلسوز است . گاهی خود را ملامت خواهد کرد و گاهی تحسین. زخم زبان های لیلا هم تمامی نخواهد داشت و خواهد گفت قضاوتش درست، و همه بازیچه سمیه بوده اند. با این تفاصیل بی رحمانه است بگوییم فیلمساز نگاهی جانب دارانه به مسئله دارد.

احساس در رفتار و بازی شخصیت ها نقش بسزایی دارد. گاه پررنگ است و گاه کم رنگ. کاراکترها متناسب با طبقه اجتماعی و ساختار فکری شان رفتار و بازی می کنند. احساس در سمیه سبب شده تصمیمی بگیرد که به گفته خود نمی داند چه کرده. تظاهر به ترک میهن به امید تغییر رفتارهای افراد خانواده. تصمیمی کاملا احساسی و دلسوزانه که در خور شخصیتش است و موضوع فیلم را رقم زده. تصمیم احساسی مادر برای پنهان کردن مواد ، هر چند منافع در تصمیم او بی ثمر نیست. حفظ آبروی باقیمانده در میان همسایگان و نشنیدن صدای داد و بیداد محسن در اواخر عمر و سپری سالهای باقیمانده… داخل اتومبیل به فرزندان می گوید: صبر کنید، بذارید بیاد بیرون خودتون دو دستی بهش پول تقدیم می کنید بره بخره. دروغ نمی گوید، در سکانس دوم مرتضی در مقابل محسن کم می آورد و راضی می شود نوید به مغازه برود و محسن سر قرار. دعوای احساسی مرتضی با یاسر دوست امیر و اضافه شدن بی مقدمه محسن به دعوا بدون هیچ منطقی کاملا برگرفته از واقعیت است. و نکات دیگر که در فیلم مشهود است. احساس گاهی کمرنگ می شود تا نشان دهد فیلمساز دچار افراط نشده. و شخصیت مادر نمونه بارز آن است. خبری از مادری کلیشه ای نیست که احساساتش فوران و مخاطب را غرق ترحم کند. هیچ یک از افراد خانه جز نوید و محسن که با اصل ماجرا مخالف است، حاضر نمی شوند حداقل از سر دلسوزی همراه خواهرشان برای شرکت در عروسی راهی افغانستان شوند. حتی مرتضی که به سمیه بدهکار است. شهناز و اعظم تا جایی پای درد سمیه می نشینند که منافعشان در خطر نباشد. وقتی سمیه از آنها می خواهد با او به افغانستان بروند، هر دو کار و زندگی را بهانه می کنند.

سکانس مدرسه در ابد و یک روز تداعی کننده فیلم مسافر ساخته عباس کیارستمی است. مسافر دردی را بیان می کند که در ابد و یک روز هم شاهدش هستیم. ۴۲سال از ساخت فیلم مسافر می گذرد، اوضاع چه فرقی کرده؟ در مسافر شاهد نحوه آموزش و رفتار معلمین با دانش آموزان و خروجی این عملکرد بودیم. در ابد و یک روز هم وضع همین است. البته با یک تفاوت، تکنولوژی پیشرفت کرده و معلم در دستانش موبایل دارد. گر چه خود همان معلم مسافر است. معلم خود را به نفهمی می زند تا شاگرد ممتاز مدرسه با تقلب رساندن به همکلاسی هایش زورکی سبب قبولی آنها شود. نوید در پاسخ معلم می گوید: من که یک ساعت می گم بذارید برم، نوشتم. و معلم می گوید: تو بری چه جوری از مرادی امتحان بگیرم. معلم خط نوید را بهانه می کند. گر چه او بد خط است ولی می داند چه نوشته، بر خلاف معلم که وظایفش را نمی شناسد. و مثل مدیر مدرسه نمی داند چطور باید با شاگرد ممتاز مدرسه رفتار کرد. مدیر از سمیه مبلغ ۵۰هزار تومان پول می خواهد تا برای نوید از جانب مدرسه جایزه تهیه کند. وقتی به گذشته زمان تحصیل خود بر می گردم حال و روز همین بود. با یک تفاوت؛ آن موقع جایزه هر چه بود خانواده می خرید و پنهانی به مدرسه می داد.

سخت است امروز بر روی پرده سینما چیزی را می بینیم که در گذشته ردپایی دارد و هنوز هم پر نشده. نام فیلم کاملا با مضمون آن سازگاری دارد. عدم برنامه ریزی سرانجامش می شود ابد و یک روز، و عواقب آن تا ابد باقی می ماند. مادر می گوید: دنیا انقدرم کشکی نیست. دیالوگش پساگفتاری است و معکوس آن صحت دارد.

سند بالاتر از ابد و یک روز!!!