یادداشتی بر فیلم متری شی و نیم

پوستر متری شی و نیمپوستر متری شی و نیم

این یادداشت بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.

نوشته حسن عطایی

رابطه پویای بین قهرمان و ضدقهرمان شیره دراماتیک داستان است؛ کشمکش بین این دو، علاوه بر اینکه شخصیت آنها را شکل میدهد، داستان را نیز پیش میبرد. چیزی که فیلم «متری شیش و نیم»، ساخته «سعید روستایی» را به یک اثر ضعیف تبدیل کرده است، نبود ضدقهرمانی کنشگر و چندلایه است.

در نبود کنش، تغییری در ستون فقرات داستان و قوص شخصیتها ایجاد نمیشود، ارزشهای داستانی و شخصیتی تغییری نمیکنند، کاراکترها همدلی و همزادپنداری مخاطب را از دست میدهند، و از همه مهمتر، قهرمان داستان به خوبی به چالش کشیده نمیشود و به طبع او نیز شکل نمیگیرد. واقعا «ناصر خاکزاد» (با بازی نوید محمدزاده) کیست؟ رابطه او با معشوقه اش (با بازی پریناز ایزدیار) به چه صورت بوده است؟ رابطه اش با اعضای خانواده اش چگونه بوده است؟ در میان تبهکارهای مواد مخدر، چه جایگاه و مراوداتی داشته است؟

اینها سوالاتی هستند که اگر با پیرنگهای فرعی کارآمد، به آنها پرداخته شده بود -به جای پیرنگهای فرعی خنثی و بی خاصیتی مثل پسربچه و پدرش- ناصر خاکزاد تا حدی میتوانست به شکل گیری لایه های شخصیتی بدمن داستان کمک کند. بدیهی است که با داد و بیدادهای تکراری نوید محمدزاده و خط و نشانهایی که برای پلیس میکشد، آنتاگونیستی شکل نمیگیرد. اینطور میشود که فیلمساز با قراردادن دیالوگهایی اشباع از توضیحات خسته کننده درباره پیش داستانی که مخاطب باید در ذهن خود بسازد (!) تلاش میکند بدمن خود را شکل دهد؛

اشتباه مبتدیانه ای که در لحظاتی، فیلم را شبیه سریالهای مناسبتی تلویزیون کرده است. بازگردیم به اصول فیلمنامه نویسی: «نشان بده! نگو!»

به نظر میرسد انرژی فیلمساز بیشتر صرف ساختن صحنه های شلوغ و زیبایی شناسی نکبت و اعتیاد شده است. غافل از آنکه چیزی که یک اثر هنری را ماندگار و ممتاز میکند، ایجاد احساس و همدلی ناشی از درک زیبایی شناسی معنا در بیننده است؛ نه عریان کردن سه هزار کارتن خواب واقعی که نیازی به گریم ندارند! نه زیبایی شناسی نکبت و اعتیاد و بدبختی! نه سوپراستارهای جذاب! و نه حتی ایده های بکر و جدید. اینها همگی تنها اثر تکمیلی دارند. حتی با تکرار کردن ایده های ناب برآمده از ابد و یک روز -مثل مشارکت زنها در پنهان کردن مواد مخدر- امکان نجات دادن فیلم میسر نخواهد شد. شاید تنها نقطه قوت فیلم را بتوان چند ایده ناب و بکری که باعث غافلگیری مخاطب میشدند ذکر کرد که صحه می گذارند بر نبوغ فیلمساز که همچنان مخاطب را امیدوار میکند تا در تجربه های بعدی درخشش خود را تکرار کند.

 

نقد فیلم قسم

پوستر فیلم قسم

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.

نویسنده و کارگردان: محسن تنابنده

بازیگران: مهناز افشار، سعید آقاخانی، مهران احمدی و حسن پورشیرازی

نقد فیلم

“قسم” دومین ساخته بلند محسن تنابنده است که واکنش مردم در سایت ها و آمارگیری هایشان نشان می دهد حداقل از نگاه بینندگان نمره قبولی گرفته است. این نمره قبولی از نگاه نگارنده صرفا به سبب جذابیتی است که در موضوع وجود دارد و الا فرم اثر، متوسط تر از آن است که بتواند نظر  بیننده را جلب کند کرد.

اگر قرار باشد خصیصه ای شاخص برای فیلم جناب تنابنده در نظر بگیریم، بی شک این خصیصه تلویزیونی بودن اثر در فرم است. نماهای بسته فراوان که برای انتقال فشار به کلیشه ای ترین شکل ممکن ارائه می شود، استفاده از نماهای باز که صرفا برای فاصله گذاری میان سکانس ها استفاده می شود، لوکیشن محدود و بازی های کم رمق از مواردی است که قسم را به یک فیلم تلویزیونی نزدیک کرده است و دکوپاژ ابتدایی و حداقلی اش این نگرش را تشدید می کند.

دکوپاژ فیلم و زاویه نگاه به مسافرین اتوبوس عینا قابلیت انطباق با نگاه فیلمی است که در آن از دانش آموزان خواسته می شود دانسته های خود را درباره موضوعی به اشتراک بگذارند. چیزی شبیه دکوپاژ سریال های نوجوانانه دهه۷۰ شمسی که بیشتر زمان فیلم در مدرسه می گذشت. در این کلاس آقای تنابنده هر یک از بازیگران به نوبت از جا بر می خیزند، دیالوگی می گویند و با یک نگاه به چپ یا راست دست تدوینگر را برای کات زدن به نفر بعدی باز می گذارند. نفری بعدی هم باز همین کار را می کند و حداکثر فحشی چاشنی کار می کند برای نمک پراکنی در محیط سنگین فیلم. و نفر بعد برای خلاقیت از جا بر می خیزد ، قدمی در اتوبوس می زند ، پرخاشی می کند و باز به محل نشستن خود باز می گردد. و نفر بعد و بعد و بعد. و این گونه تمام زمان فیلم صرف نشستن و برخاستن شخصیت ها می شود. و در این بین دیالوگ هایی هم رد و بدل می شود که الزاما تناسبی با تصویر ندارد. این روند در بخش هایی واقعا فیلم را تبدیل به کلاس درس می کند که در آن مجموعه مقررات و قوانین قصاص، قسم خوردن، حقوق ولی دم و … به مضحکترین حالت برای بیننده شرح داده می شود.

 فیلم راه انتقال اطلاعات خود را به گفتگوی میان شخصیت ها محدود کرده است و تصویر غیر از نمایش یک سری چهره که به گرگانی ها هم شباهتی ندارند کارکرد دیگری ندارد. ضمن احترام به تلاش عوامل فیلم به نظر می رسد اگر همین دیالوگ ها به جای فیلم تبدیل به نمایشنامه ای رادیویی می شد، تغییری در حس بیننده نسبت به موضوع ایجاد نمی کرد.

“قسم” بر خلاف فرم در موضوع به اثری سینمایی نزدیک است. موضوعی پر کشش که به راحتی توانایی درگیر کردن مخاطب را دارد. قصاص حقیقتا به خاطر ماهیت انتخاب گونه ای که در حکم الهی برای آن در نظر گرفته شده است از ماهیت جذابی برخوردار است و به همین دلیل خیلی از کارگردان ها له و علیه آن فیلم ساخته اند. از مننظرهای مختلف و با نگاه های متفاوت. از نگاه صرفا دلهره آور “می خواهم زنده بمانم” و  نگاه نقادانه “هیس دختر ها فریاد نمی زنند” گرفته تا نگاه دراماتیک “دهلیز”. هرچند ساخت فیلم های با این موضوع نمی تواند نافی وجود چنین حقی در جامعه شود اما بی شک توان تاثیرگذاری بر نگاه عمومی نسبت به این مسئله را دارند.

قصاص به عنوان یک حق اجتماعی برای جلوگیری از قتل نفس یا قصاص به عنوان مجوز شرعی برای قتل نفس.

قسم آن طور که از شخصیت های خلق کرده اش بر می آید ظاهرا به دنبال پاسخ به سوالات فلسفی پیرامون قصاص نیست و بیشتر زمینه اجتماعی تمایل به اجرای حکم آن را دستمایه خود قرار می دهد. فیلم در آغاز فرض را بر این می گذارد که اصلا قصاص خوب است و در ادامه به بررسی انگیزه اجرای آن می پردازد. انگیزه ای که از دیالوگ شخصیت ها به عنوان نمایندگان جامعه در دنیای فیلم -که همگی سطح پایین ، عقده ای، بیمار و فرصت طلب هستند- برداشت می شود چیزی جز باج خواهی مالی یا بالاکشیدن فرد دیگری بر چوبه دار نیست.

پایان بندی فیلم در کنار بگومگوی شخصیت ها درباره قوانین قصاص تلاش دارد بیننده را درباره موضع قسم پیرامون اصل موضوع قصاص شیرفهم کند. تنابنده به شدت علاقه دارد از اتفاقات کوچک و پیش پا افتاده فیلم خود نتایج بزرگ بگیرد که به دلیل ضعف های موجود در کارگردانی، شخصیت پردازی و فیلمنامه موفق به این کار نمی شود و بدیهی است نتیجه ملغمه ای از حرف های سطحی و تصاویر بی ربط از آب در می آید که به سختی می توان کلیتی به نام فیلم را به آن نسبت داد.

 

نقد فیلم طلا

پوستر فیلم طلا
پوستر فیلم طلا

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: پرویز شهبازی

بازیگران: نگار جواهریان، هومن سیدی، مهرداد صدیقیان و طناز طباطبایی

نقد فیلم

برای پرویز شهبازی فیلمسازی بعد از مالاریا کار سختی نیست. مالاریا آن قدر بد بود که هر فیلمی بعد از آن ساخته می شد قدمی رو به جلو بود. شهبازی که بهتر از هر کسی به سطح کیفی فیلمش اشراف داشت در برابر انتقادات و زمان نامناسب اکرانش هیچ واکنشی نشان نداد و به نظر می رسید دوست داشت مالاریا هیچ وقت رنگ پرده را به خود نبیند. که این گونه نشد. هرچند او با ساخت آثاری چون
“نفس عمیق” و “دربند” از فیلمسازان محبوب منتقدین بود اما واکنش ها به مالاریا نشان داد کسی عهد اخوت با او نبسته و قرار نیست هرچه و با هر کیفیتی روانه جشنواره ها کند همه دست به سینه بایستند و به ستایشش بپردازند.

“طلا” آخرین ساخته پرویز شهبازی مانند سایر فیلم هایش نقد اجتماعی را دستمایه خود قرار داده است و در تلاش است نمایی کلی از وضعیت این روزهای کشور ارائه نماید. ناهنجاری های اجتماعی و جوانان سرخورده که قربانی سوء مدیریت در کشور هستند، مانند فیلم های قبلی کارگردان پای ثابت اثر است. “طلا” در پیرنگ و موضوع ادامه دهنده فیلم های قبلی فیلمساز است که گویی اپیزودی دیگر به آن افزوده شده است.

“طلا” قیاس با آثار قبلی کارگردان هر قدر در موضوع تکراری است در فرم پیشتاز و بدیع است. از تجربه اسف بار مالاریا در بازی کردن های کودکانه با قاب فاصله گرفته و به دوربین قرار و آرامش داده است. این آرامش تناسب زیادی با فضای ملتهب فیلم ندارد . و چه بهتر که تناسبی ندارد. چرا که اگر قرار باشد تصویر هم مانند موضوع اعصاب را  تحریک کند تاب بیننده برای تحمل کردن دومینوی فجایع باقی نمی ماند.

 فیلم از ترس پس زدن مخاطب از تراکم غم و اندوه جانکاهش، در موسیقی هم جانب احتیاط را نگه می دارد و فقط با تمی که زمینه های آرامش بخشی دارد با بیننده همراه می شود. موسیقی در “طلا” به هیچ وجه فرصت روایتگری نمی یابد. چرا که ممکن است به دام رمانتیسیسم گرفتار شود و با کاهش فشار ناشی از داستان، رشته های فیلم برای تاثیر بر بیننده را پنبه کند. موسیقی در اغلب سکانس ها حتی برای انتقال احساسات هم استفاده نمی شود. لازمه این کار همسانی احساس موسیقی و نماها است و از آن جا که التهاب فصل مشترک سکانس های فیلم است، موسیقی هم می بایست این فضا را تشدید کند: و بی شک ثمره این انتخاب چیزی جز خروج مردم از سالن نیست. موسیقی “طلا” با یک انتخاب درست بهترین کارکرد را دارد.  بدون فیلم شنیده نمی شود و صرفا با بیننده همراهی می کند.

کارگردانی مهمترین مزیت فیلم است. بی شک “طلا” بهترین تجربه کارگردانی شهبازی است که هر آنچه از چنین جایگاهی مورد انتظار است در اختیار دارد. بازی ها به یاری شخصیت پردازی خوب، باور پذیر و واقعی است. جهان داستان به درستی شکل گرفته و باعث شده است بیننده در فضای فیلم نفس بکشد. دکوپاژ و میزانسن هم کاملا در اختیار روایت داستان هستند و کارگردان برای خودنمایی دست به اقدامات متحیرالعقول نزده است. همه چیز حساب شده، دقیق و یکدست است. این مزیت را اضافه کنید به فیلمنامه مهندسی شده و تدوین ریزبافت و نتیجه بگیرید “طلا”ی خوش ریتم و خوش ساختی که بیننده مسحورش شده و تمام ذهن خود را در اختیارش قرار داده است.

با توجه به نقاط قوت ذکر شده فیلم این توانایی را دارد که لایه های مضمونی خود را القا و از معنای سطحی داستان عبور کند. از این نقطه به بعد “طلا” با ناخودآگاه بیننده طرف است. حال باید دید شهبازی چه مظروفی برای این ظرف در نظر گرفته است؟

همان طور که در مقدمه ذکر شد پاسخ روشن است. به منوال سایر آثار کارگردان نقد به وضع موجود که طیفی از مشکلات اجتماعی و فرهنگی اصلی ترین هدف فیلم است. این نقد اجتماعی به خوبی برای شرایط کنونی کشور ویژه سازی(Customize) شده است. “طلا”مشکلات معیشتی و اقتصادی را که امروز همه مردم به سخت ترین شرایط با آن دست و پنجه نرم می کنند را به عنوان پاشنه آشیل مکشلات در سایر حوزه ها در نظر می گیرد. المانی که بی شباهت با موضوع فیلم “دربند” نیست اما این بار و با نیم نگاهی به اتفاقات روز جامعه تاکید بیشتری بر آن شده است.

“طلا” هر چند از معیشت مردم آغاز می کند اما به مرور سایر حوزه های اجتماعی و فرهنگی را به میدان نقد خود از جامعه می آورد و به هر چه هست و نیست می تازد. به مردم، به ادارات، به مسئولین و هرچه که می تواند به آن نقد کند. و برای هر کدام هم خرده روایات و گره هایی به عنوان فکت داستانی خلق می کند. بار غم و اضطراب هر کدام از این خرده روایات آن قدر زیاد است که هر کدام می تواند یک فیلم را به عنوان پرنگ اصلی پیش ببرد. این حجم از ترسیم و تصویر ناسپیدی ها در یک بازه زمانی اجحاف است بر حق بیننده ای که خود را کاملا در اختیار فیلم قرار داده است. دز غم فیلم آن قدر بالاست که احتمال دارد در اکران عمومی افرادِ دچار به ضعف اعصاب سالن سینما را ترک گویند. حداقل کمکی که می توان به این هموطنان کرد در نظر گرفتن ریت سنی دو سویه برای اکران عمومی فیلم است.

در میان تمام خرده روایات تنها روایت فرزند دریاست که با کلیت مسیر فیلم در تقابل است. وقتی همه چیز به بریدن از تعلق ها و جلای وطن معطوف است انتظار می رود این خرده روایت هم همسو با کلیت فیلم پیش برود. یعنی سیر تکاملی او برعکس چیزی باشد که در فیلم نشان داده شده است. اما دریا به عنوان قهرمان اصلی داستان که تصمیم نهایی را اتخاذ می کند و مسئولیت آن را بر عهده می گیرد می بایست از رضایت دادن به نگهداشتن فرزند در ابتدای فیلم به سقط او برسد. نه بالعکس. مگر این که فیلمساز قصد شیطنت در مضمونی پنهانی داشته باشد – که دارد- که از فاش تر بیان کردن آن معذوریم.  

به طور کلی “طلا” یک تراژدی تمام عیار است دقیقا طبق تعریف که عبارت است از شکست محتوم انسان است دربرابر اراده خدایان. با این تفاوت که در این فیلم خدایانش به جامعه و شرایط اجتماعی تبدیل شده است. توجه به ویژگی های تراژدی در پایان بندی هم رعایت شده است. البته این نوع پایان بندی که با مرگ شخصیت ها به عنوان مهلک ترین اتفاق در نظر گرفته می شود- در ادبیات فیلم- در آثار شهبازی مسبوق به سابقه است.

این نوع نگاه به مرگ و انتخاب نهایی دریا راهی جز نگاه نمادگرایانه برای پایان بندی پیش پایمان نمی گذارد. نمادی که مهمترینِ آن طلا دختر برادر منصور است که به دلایل ژنتیکی امکان از بین رفتن ستون فقراتش وجود دارد و خانواده اش از سر فقر امکان معالجه او را ندارند. از هر زاویه به موضوع بنگریم طلا مام وطنی است که در حال از بین ر فتن است و والدینش بی کمترین توجهی مسیر خود را می روند. طلا ارزشمند است و زیبا. با شکوه است و مظلوم. اما از نگاه فیلم برای حفظ او چاره ای جز مهاجرت از جهنمی که شهبازی از وطن ترسیم کرده وجود ندارد.

از آن جا که نگارنده با مضمون نهایی فیلم با کارگردان به طور کامل همسو نیست، به پاس احترام به شعور خواننده و رعایت جانب انصاف این نوشته فاقد نتیجه گیری پایانی است.

مهمترین مزیت فیلم نمایش ناسپیدی هایی است که با فرمی خوب و کامل ارائه می شود و حداقل در عوض آن هجمه عصبی، زیبایی های بصری و داستانی را به او هدیه می دهد.

نقد مردی بدون سایه

پوستر مردی بدون سایه

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و هفتمین جشنواره فجر نوشته شده است.

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : علیرضا رئیسیان

بازيگران : علی مصفا، لیلا حاتمی، امیر آقایی، نسیم ادبی، نادر فلاح، گوهر خیراندیش، فرهاد اصلانی، به‌آفرید غفاریان

خلاصه فیلم

ماهان کوشان (با بازی علی مصفا) پس از ساخت یک فیلم مستند درباره خشونت، زندگی‌اش تهدید شده و همسرش سایه، عاشقانه به کمک او می‌آید اما حوادثی پیچیده همه چیز را دگرگون میکند تا ماهان به خشونت فیلم خود گرفتار شود.

نقد فیلم

مردی بدون سایه اثری از علیرضا رئسیان در مقام نویسنده و کارگردان با حفظ سمت تخصصیش یعنی تهیه‌کنندگی است. تم داستانی فیلم سوء ظن است که بر پایه تعلیق خیانت پرورش پیدا میکند و تا انتقام نیز پیش میرود.

ماهان کوشان(با بازی علی مصفا) یک مستندساز همکار با احتمالا تلوزیون یا نهاد رسمی دیگری است که فیلمی در رابطه با قتل ناموسی ساخته است. اپنینگ سکانس بسیار فجیع فیلم، مربوط به قسمت جنجالی فیلم مستند او است. فارغ از عدم رعایت حقوق تماشاگر به عنوان کسی که میتواند حق انتخاب داشته باشد برای دیدن فیلمی بر اساس ریتینگ استاندار جهانی، اساسا مشکل فیلم از سکانس ابتدایی آن شروع میشود. سکانسی که قرار است سرنوشت ماهان نیز باشد.

نگارنده مطلب از روند شکل‌گیری فیلم اطلاعاتی ندارد اما تو گویی کل فیلم بر مبنا و از طفیلی سکانس اولش شکل میگیرد. حتی شاید تنها سکانسی که مقداری و فقط مقداری از داستان “زن پارسا” عطار را تصویر سازی میکند همان سکانس باشد.

البته میتوان گفت بدون در نظر داشتن این مسائل، پرداختن به صرف داستان اصلی معقول‌تر به نظر میرسد جایی که مسئله‌ی بسیار جذاب سوء ظن مطرح میشود که به علت توجه به حساسیت بالای جامعه و پرداختن بیش از اندازه به آن (که حاصل جذابیت و کشش داستانی این مضمون است) در ناخودآگاه همه‌ی افراد به خصوص اقشاری که در قشر متوسط(از هر لحاظ) جامعه زندگی میکنند حضور دارد و از کنار هم قرار گرفتن چند المان مشکوک این موضوع به ذهن متبادر میشود. و فیلم در پی مطرح کردن این اشتباه رایج در جامعه و نتایج آن است.

اما همین موضوع که شاید بتوان گفت تنها جذابیت و نقطه تعلیق فیلم است با اشتباهات مکرر داستان و فرم فیلمبرداری و کارگردانی، مخاطب را پس میزند.

آنقدر خرده روایت‌های فیلم، نصفه و نیمه رها شده و بلاتکلیفند که هیچگاه مشخص نمیشود که اصلا چرا هستند. مخاطب فیلم تا انتها از خود میپرسد که برادر دختری که سوژه فیلم مستند ماهان بوده است و تهدیدهایش چه نقشی در فیلم دارد؟! او هر چند سکانس یک بار می‌آید و اذیتی و تهدیدی نثار ماهان و خانواده‌اش میکند و بدون هیچ کارکردی رها میشود.

نمونه دیگر خورشید است. خورشید(با بازی به‌آفرید غفاریان)که برای ماهان در فیلمش بازی کرده اما وقتی این دو در مهمانی همدیگر را میبینند، ماهان او را نمیشناسد. خود این موضوع یک نکته طنز است که مخاطب فیلم مردی بدون سایه با یک بار دیدن فیلم ماهان کوشان، خورشید را میشناسد اما ماهان کوشان که یک مستند‌ساز است و بارها آن فیلم را در مراحل ساخت و تدوین فیلم دیده است، خورشید(با بازی به‌آفرید غفاریان) را نمیشناسد. به هر حال خورشید نیز در این فیلم یک شخصیت بلاتکلیف است. اساسا علت حضورش هم مشخص نیست.

یکی دیگر از حفره‌های فیلمنامه‌ی پر حفره‌ی این فیلم، موضوع پیشامد کرده در همین مهمانی شبانه است که به علت مرگ آن دختر در اثر اوردوز، تمام افراد حاضر در مهمانی از جمله ماهان فراخوانده میشوند.اولا در کمال تعجب ملاحظه میشود که مامور پیگیری این پرونده نیز پلیسی است که نقش آن را فرهاد اصلانی بازی کرده است. یعنی کل این کشور در فیلم مردی بدون سایه فقط یک پلیس دارد و آن هم جناب فرهاد اصلانی است با فیزیکی آنقدر نامتناسب با یک پلیس که حتی خود کارگردان ترجیح داده او را بعد از این پرونده بازنشسته کند. دوما اصلا مشخص نمیشود که سرانجام این پرونده چه شد و اساسا وجود یا عدم وجود این مقوله در داستان چه تاثیری داشته است؟!

دیگر موضوع بلاتکلیف مانده در فیلم موضوع مستند ماهان کوشان و تهدید تهیه‌کننده و فامیلی است که قرار بوده به ماهان کمک کند اما حالا دیگر در بند پلیس است و حتی معلوم نمیشود سرنوشتش چیست!!

اما اشتباهات فرمال فیلم به نوعی بزرگترین نقظه ضعف آن است. اشتباهاتی که نه تنها کارگردان بلکه دیگر اجزای مهم فیلم همچون فیلم‌بردار و تدوینگر محترم فیلم نیز در آن درگیر شده‌اند.

به طور مشخص در اینجا کلیپ ساخته شده توسط برادرزن فواد دشت‌آرا مورد نظر نگارنده است. جایی که فواد دشت‌آرا(با بازی امیر آقایی) در حال فیلم‌برداری از سایه(با بازی لیلا حاتمی) است. در حالیکه دوربین دارد تصویر فواد دشت‌آرا را در حال فیلم برداری از سایه نشان میدهد که در این حالت قاعدتا باید در تصویر فواد حضور داشته باشد اما در کمال تعجب اینگونه نیست. یا دوربین از نمای پایین از سلفی گرفتن این دو تصویر میگیرد که لازمه اینکار اینست که برادر زن فواد(با بازی نادر فلاح) روی زمین در یک قدمی این دو خوابیده باشد که این مسئله هم خنده‌دار است.

همین لکنت فرمال در سکانس‌های انتهایی فیلم و در جایی که دنیای واقعی و خیالی هامون با یکدیگر درهم می‌ آمیزد، تکرار میشود و بیننده را کاملا سردرگم میکند.

نکته مهم دیگر درباره‌ی فضاسازی در فیلم است. فضاسازی در فیلم‌های اجتماعی ماحصل نگاه کارگردان به اجتماع است. فضاسازی در این فیلم نیز حاصل نگاه کارگردان محترم به جامعه است. میشود زاویه نگاه ایشان را در تفاوت بین فضاهای اجتماعی در کات‌های مکرر رفت و برگشتی در اسپانیا و ایران مشاهده کرد. ایران کشوری با ماشین‌های زیاد و بوق‌های وحشتناک و مردهای عصبانی و زنان فیس و افاده‌ای و برادران غیرتی و … است اما اسپانیا کشوری آرام و در حال جشن و سرور با آتش‌بازی و مناسب برای راه رفتن است، زنان ناکام مانده از عشقش اهل گفتگو و مهربانی هستند و سایه نیز در آن فضا سنگ صبور آنها میشود. در اینکه فضای کنونی کشور اسفناک است شکی نیست اما این مقدار رمانتیک نشان دادن اسپانیا و کنتراست آن در مقابل تراژدی ایران نیز واقعا خنده‌دار است. مضحک‌تر از آن حرف‌هایی است که بین زن اسپانیایی شکست خورده در عشق و سایه مطرح میشود. حرف‌هایی از جنش توصیه‌های اخلاقی مادربزرگانه و واقعا شعاری. کارگردان محترم ظاهرا فکر کرده‌اند که اگر کلیشه‌ها و شعارها به زبان اسپانیایی بیان شوند دیگر شعار نیستند اما به واقع شعار به زبان اسپانیایی نیز شعار است.

در پایان باید گفت مردی بدون سایه فیلمی با ساختار بسیار ضعیف ولی با دغدغه‌ای بسیار شریف و مهم ساخته شده است. دغدغه‌ای که در بسیاری از فیلم‌ها به دام خیانت افتاده است اما در این فیلم به خوبی مرز خود را با خیانت مشخص کرده است. فیلمی که اشتباهات مکرر در داستان‌گویی و لحن دارد و دوست داشته است فیلم خوبی باشد اما افسوس…

 

نقد فیلم درخونگاه

پوستر درخونگاه

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.

عوامل فیلم

کارگردان : سیاوش اسعدی

نویسنده : نیما نادری و سیاوش اسعدی

بازيگران : امین حیایی، ژاله صامتی، مهراوه شریفی‌نیا، محمود جعفری، پانته‌آ پناهی‌ها و منصور شهبازی

خلاصه فیلم

درخونگاه راوی داستان رضا میثاق (با بازی امین حیایی) است که ۸ سال به ژاپن رفته و در تمام این سالها به امید جمع‌آوری پول‌هایی که به ایران میفرستاده، زندگی کرده است تا وقتی برمیگردد زندگی خوبی داشته باشد غافل از اینکه خانواده‌اش پول‌های او را به باد داده اند.

نقد فیلم

درخونگاه آخرین اثر سیاوش اسعدی است که آن را به مسعود کیمیایی پیشکش کرده است. فرم فیلم حاصل امتزاج فیلم فارسی و سینما کیمیایی و به تبع آن وسترن‌های مدرن است. کارگردان دوست دارد قهرمان بیافریند. قهرمانی که همانند قهرمان فیلم‌های وسترن کاپشن چرم میپوشد و تنها به بیابان نگاه میکند و می‌اندیشد. رگ غیرتی و نیمچه معرفتی همانند قهرمان فیلم‌های کیمیایی و فیلمفارسی دارد و در آخر نیز خسته و زخمی از دوئل برمیگردد، کاپشن چرمی بر دوش می‌اندازد و به سمت افق راه میرود و محو میشود و یا دشنه بر بدن، تلو تلو خوران دست به دیوار میگیرد و تا ته کوچه میرود و محو میشود. همه‌ی اینها را به علاوه کنید با روحیه‌ی سامورایی آرام و متفکر به سبک جیم جارموش تا از این ملقمه یک رضا دو زاری یا رضا میثاق در قالب امین حیایی متجلی شود.

داستان ظاهری فیلم در سال ۷۰ روایت میشود و یا حداقل مدعی است که در سال ۷۰ روایت میشود و یک خط مشخص همراه با یک تعلیق مشخص دارد که تا میانه‌های فیلم، مخاطب را نیز در این تعلیق درگیر میکند اما کم‌کم به بیننده کدهایی میدهد و ایشان را منتظر واکنش رضا میگذارد. خرده روایت‌های فیلم هم کاملا غیرمنتظره اما به جا است و در داستان مینشیند و بهتر از همه در راستای تکمیل شخصیت جوان اول فیلم است. درخونگاه خوش ریتم است. نقطه‌گذاری‌های فیلم نامه‌اش به جا است. در پرورش شخصیت‌ها به خصوص شخصیت‌های فرعی و وجوه پیرامونی شخصیت قهرمان، خوب عمل میکند و بیننده را تا پایان با خود همراه میکند.

اما مشکل فیلم درواقع حاصل درگیر شدن نویسنده و کارگردان در لفافه و نوعی سمبلیسم برآمده از سانسور است که به کلی ساختار فیلم را تحت‌الشعاع قرار میدهد. کارگردان یک عقیده کلی در باب جنگ دارد و رضا میثاق به عنوان قهرمان شکست‌خورده‌ی این داستان، یک وتران به تمام معناست. وترانی که ۸ سال برای آینده‌اش و به امید ساخت این آینده برای خود و خانواده‌اش (بخوانید وطنش) با انواع مصیبت‌ها روبرو شده و ۸ سال بدتر از نوکرها بوده تا یک عمر بهتر از ارباب‌ها زندگی کند اما بعد از ۸ سال برگشته و هیچ چیزی برای خود نمیبیند.

اینجا دقیقا مشکل فیلم آغاز میشود جایی که کارگردان محترم در یک ابتکار ایرانی از تله‌های به واقع احمقانه‌ی سانسوری کشور عبور میکند و سعی میکند با حرف‌های ضد‌جنگ خواهر رضا، ملیح (با بازی مهراوه شریفی‌نیا) زمانی که روی کابینت نشسته است و یا حرف‌های مادرش (با بازی ژاله صامتی) که “جوونا خط به خط میرن روی مین” ، تمام بیننده‌هایش را شیرفهم کند که این رضا یک وتران است و حالا بعد از ۸ سال با انواع و اقسام زخم‌ها (بخوانید تیر و ترکش) بر بدن برگشته است. تا همینجا دستاورد به واقع مهمی نیز برای گروه فیلمسازی ایجاد شده است اما سرمستی از این موفقیت مانع از آن میشود که حرف کارگردان زده شود.

به واقع این اعتراض از کدام دسته اعتراض‌هاست؟! اعتراض‌هایی به اصل دفاع ۸ ساله‌ی ایران در مقابل عراق و یا اعتراض به وضع موجود و رکب خوردن رزمندگان و از بین رفتن جوان‌های این مرز‌و‌بوم؟! این حجم از نماد و سمبل‌گرایی در فیلم به چه معناست و درواقع این سمبل‌ها حکایت از چه چیزها و چه کسانی دارد؟!

در این فیلم سمبلیک آیا مادربزرگ سمبل مام وطن است؟! وطنی که دیگر چیزی از آن باقی نمانده جز یک جسم بی‌جان که اندک اندوخته‌ی رضا نیز زیر بستر اوست.

پدر این خانواده که یک مفنگی دست‌و‌پا چلفتی مغرور نادان است سمبل کیست؟! پدری که کلکسیون هم دارد و با سیاست‌های غلطش کل خانواده را به خاک سیاه کشانده است.

و تک تک شخصیت‌ها به واقع چه کنایه‌ی سیاسی و روشنگری منتقدانه‌ای را قرار است که به مخاطب منتقل کنند؟!

اما آیا اگر با همین نگاه سمبلیک به سراغ دیدار رضا با رفیقش (بخوانید همرزمش) برویم، چه چیزی نصیب ما خواهد شد؟! رفیقی که یک پایش را از دست داده است . در آسایشگاه روانی به علت جنون ( بخوانید جانباز اعصاب روان) بستری است، کثیف و چرک است و آرزویی جز عشوه‌گری یک زن ندارد و بدتر از آن در پایان ملاقاتش با رضا گردنبندش ( بخوانید پلاکش) را به او پس میدهد و میگوید که هیچ خیری در آن وجود نداشته است. آیا این نگاه در نظام سمبلیک فیلم به کسانی که با هر امید و دیدگاهی به آینده برای این کشور جنگیده‌اند و جانشان را کف دستشان گذاشتند، صحیح است؟!

در مقابل آن نگاه منفی نگاه مثبت فیلم و قهرمان فیلم به خورشید (با بازی پانته‌آ پناهی) به عنوان فاحشه‌ی بامرام و کسی که آجان‌های حکومتی با او در تضاد هستند و پناه بردن به این شخص نشانه چیست؟؟!

همه‌ی این موضوعات و سوالات باعث میشود که فیلم و به خصوص قهرمان فیلم در بستر سیاسی خود به هیچ عنوان فهم نشود و عملا بلاتکلیف بماند و به دست یک کودک که شاید همان نسل آینده باشد به کلی از بین میرود.

درخونگاه به واقع از عدم شجاعت کارگردان در طرح یک موضوع مهم لطمه میخورد و با گول زدن بیننده و حتی خود، کلاف سردرگمی را پهن میکند که نه خود و نه هیچکس دیگر نمیتواند آن را جمع کند.

امروز

امروزعوامل فیلم

کارگردان و تهیه کننده: سیدرضا میرکریمی

نویسنده: شادمهر راستین و سیدرضا میرکریمی

بازیگران: پرویز پرستویی، سهیلا گلستانی، شبنم مقدمی، حسام محمودی، اشکان جنابی، روزبه حصاری ، آوا شریفی

خلاصه داستان

زن جوان ناشناسی موقع وضع حملش است سوار تاکسی مردی می شود تا وی را به بیمارستان برساند. از آنجایی که زن کس و کاری ندارد و تنهاست، مرد سعی دارد در بیمارستان به وی کمک کند. مرد آدمی ساکت است که فقط می خواهد به دختر کمک کند، به همین دلیل اهالی بیمارستان نسبت به وی بد گمانند.

نقد فیلم

رضا میرکریمی بعد از تجربه ی موفق به همین سادگی باز هم به سراغ فیلمی شهری رفته است. به همین سادگی بیشتر به موضوعات اجتماعی زندگی زنان خانه  دار در جامعه شهری می پرداخت که البته در حین روایت نیم نگاهی هم به مسائل اخلاقی داشت.اما امروز تمام توجه خود را بر موضوعات اخلاقی گذاشته است. به نظر می رسد میرکریمی  در امروز –همان طور که خودش هم اذعان داشته- به دنبال نوعی از عرفان شهری است که  واکنشی است به کم رنگ شدن  فضای اخلاقی در جامعه ی امروز ماست.فضایی که ریختن آبروی دیگران دیگر قبح زیادی ندارد و حتی در رسانه ی ملی هم به از این دست بی انصافی ها کم رخ نمی دهد.

شخصیت اصلی داستان مدام زیر رگبار تهمت هایی است که آبروی او را هدف گرفته اند.از پرستار و پزشک گرفته تا دربان بیمارستان.این فضای بی اخلاقی به تحصیلات و جایگاه اجتماعی افراد ارتباطی ندارد و همه گرفتار این بی اخلاقی در جامعه هستند.
کارگردان برای بیان این معضل داستان گویی را مناسب ندیده است و سعی داشته با کمک گرفتن از سینمای پست مدرن و تا حدودی الهام از سینمای موج نو ی فرانسه شخصیت پردازی را جایگزین داستان فیلم کند ، تا تماشاگر به جای توجه به داستان ، از میان دیالوگ ها و خرده روایات فیلم مضمون را دریافت کند.متاسفانه به نظر می رسد که نویسنده و کارگردان به خوبی از پس این کار بر نمی آیند. آن ها تلاش می کنند با قاب بندی های جذاب و بدیع و اضافه کردن خرده روایاتی در داستان روند کند فیلم را بهبود ببخشند اما برای بهبود ریتم فیلم به توفیقی دست پیدا نمی کنند. مشکل دیگر در نحوه ی روایت ثابت نبودن استراتژِ روایت داستان است.این مشکل در پایان بندی به وضوح خود را نشان می دهد. تماشاگر که در انتهای کار دریافته می بایست به صورت نمادین به اتفاقات فیلم نگاه کند ، تازه در ده دقیقه ی پایانی با داستان گویی فیلم روبرو می شود( شاید میر کریمی قصد داشته در نحوه ی روایت اثرش نوآوری داشته باشد که البته موفق نبوده است ). بهتر بود امروز ساختار روایت داستان را بدون تغییر پیش می برد تا بیننده پس از تماشای فیلم خود را برای رمز گشایی از اتفاقات درگیر کرده و تاثیر فیلم  برایش پایدار باشد.ولی با این پایان بندی “امروز” داستانی می شود مانند سایر داستان ها که بیننده ازکنار آن عبور می کند. امروز با توجه به تم اصلی اش آن قدر که می بایست نتوانسته مخاطب را درگیر کند و روی آن تاثیر بگذارد.

“امروز ” در داستان ضعیف و در تصویر قدرت مند است. این بار بر خلاف یه حبه قند لوکیشن های فیلم زیبا نیستند اما تصاویری که به مخاطب ارائه می شوند جذابیت بصری دارند و همین عامل باعث شده از زهر موضوع تلخ فیلم کاسته شود و اثر در دام سیاه نمایی و چرک نشان دادن جامعه  نیفتد .قدرت نمایش تصویر و کادر بندی ها در امروز بی نظیر است.این قوت نتیجه ی دید گرافیکی میرکریمی و قاب  بندی مهندسی بهمنش است.تماشاگران حتما اتو شات های عالی ابتدای فیلم را به یاد دارند.اتوشات هایی که شاخص جدیدی را برای سایر آثار تعریف می کند. از نقاط قوت دیگر فیلم بازی سهیلا گلستانی است.معصومیت و مظلومیت در بازی او قابل درک است .از جریان خود خارج نمی شود وکنترل شده به کار خود ادامه می دهد.از بازی خوب شبنم مقدمی هم نباید گذشت .هر چند به نظر نگارنده آن قدر ها خوب نبود که مستحق دریافت سیمرغ باشد –مبارکش باشد-. بزرگترین ویژگی بازی مقدمی صمیمیت در بازی است به شکلی که مخاطب احساس می کند هر روز بسیاری از آدم های از این دست را در اطراف خود می بیند. البته نبایست از قدرت بازی گرفتن کارگردان هم غافل شد و به طور حتم بخش زیادی از این موفقیت مرهون تجربه ی میر کریمی در کار با بازیگران بزرگ  است.

در کنار تمام مطالب ذکر شده  از این نکته هم ناید غافل شد که تلاش میر کریمی برای تجربه های جدید در فرم و توجه به موضوعات اساسی و ایدئولوژیک در محتوا قابل ستایش است.او با این که بهتر از همه ی ما می داند ممکن است تجربه های جدیدش به کیفیت  آثار قبلش نباشد  اما باز هم با شجاعت ریسک می کند تا مخاطبان جدی تر سینما را دلگرم کند که هنوز هم افرادی هستند تا برای نوآوری و ارتقای سینمای کشور تلاش می کنند. این تجربه گاهی موفق است و یه حبه قند از آب در می آید و گاهی هم ساده تر است و می شود امروز.با این حال امیدوارم رضا میر کریمی تا پایان زندگی مدام در مسیر تکامل ، یادگیری و خلاقیت قدم بردارد. 

این نقد بر اساس نسخه ی نمایش داده شده در سی و دومین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.