موسیقی فیلم ستاره ای متولد شد با صدای لیدی گاگا

موسیقی فیلم ستاره ای متولد شد با صدای لیدی گاگا و بردلی کوپر با نام Shallow

 

لیدی گاگا برای این ترانه برنده جایزه اسکار بهترین ترانه اورجینال در اسکار ۲۰۱۹ گردید.

دانلود موسیقی فیلم

  • دانلود موسیقی فیلم

موسیقی فیلم یا موسیقی متن فیلم (به انگلیسی: Film Score) به موسیقی‌ای اطلاق می‌شود که منحصراً برای یک فیلم سینمایی یا مجموعه تلویزیونی نوشته شده و بخشی از ساندتِرَک یا مجموعه صداهای ضبط شده بر روی یک فیلم است. موسیقی فیلم یک گرایش مجزا در هنر موسیقی به‌شمار می‌آید و قدمت آن به مقطع پیدایش هنر سینما بازمی‌گردد. ماکس اشتاینر، اریک ولفگانگ کورنگلد و آلفرد نیومن از پیش‌گامان نگارش موسیقی برای فیلم بودند و بیش از دیگر آهنگسازان در قوام بخشیدن به آن نقش داشتند.
موسیقی فیلم واصف موسیقایی از موقعیت و روند یک داستان است و نقش بسزایی در تکامل هیجانات و احساسات یک اثر نمایشی بازی می‌کند. ابزارآلات و سبک بکار رفته در موسیقی یک فیلم حیطه وسیعی را در بر گرفته و موسیقی کلاسیک، پاپ، جاز، موسیقی الکترونیک، موسیقی بومی و غیره به تناسب فیلمنامه و تصمیم آهنگساز هر کدام ممکن است نوع نگارش موسیقی یک فیلم باشند. غالباً آن دسته از آثاری که دارای بودجه کافی است توسط نوازندگان ارکستر سمفونیک (گاهی اوقات همراه با دسته کر) اجرا و ضبط می‌شود و اغلب بخش وسیعی از آن بی‌کلام است. موسیقی فیلم که کوششی بر هماهنگ‌سازی موسیقی با مفاهیم تصاویر متحرک است عمدتاً از طریق توسعه قواعد موسیقی کلاسیک سده نوزده و تلفیق آن با شیوه‌های مدرن نگارش موسیقی در سده بیستم انجام گرفته‌است. به عنوان مثال، «لایت‌موتیف» که ایده‌ای با قدمتی بیش از یکصد سال است، همچنان راهکاری برای بسیاری از آهنگسازان در موسیقی‌نویسی فیلم به‌شمار می‌آید. تا به امروز آثار شناخته شده‌ای در این زمینه بر جای مانده‌است و آهنگسازان بی‌شماری در این حوزه به شکل تخصصی آن به خلق اثر پرداختند.
آکادمی علوم و هنرهای تصاویر متحرک در آمریکا هر ساله یک جایزه اسکار به بهترین موسیقی فیلم نوشته شده برای یک اثر سینمایی اهدا می‌کند. از دیگر جوایز معتبر سالانه این شاخه هنری می‌توان به جوایز بفتا، گلدن گلوب و گرمی، برای بهترین آهنگساز فیلم اشاره کرد. در میان آهنگسازان سینما ویرجیل تامسون برنده جایزه پولیتزر، و انیو موریکونه موفق به دریافت جایزه پولار نیز شده‌اند.
موسیقی_فیلم های برگزیده سینمای ایران و جهان را از منوی چندرسانه ای و با انتخاب گزینه موسیقی فیلم بشنوید.

نقد فیلم کتاب سبز Green Book

پوستر Green Book

عوامل فیلم

کارگردان: پیتر فارلی

نویسنده: پیتر فارلی و  برایان کوری

بازیگران: ویگو مورتنسن، ماهرشالا علی، لیندا کاردلیانی و اقبال طبا

نقد فیلم

قبل از کتاب سبز نام پیتر فارلی با کمدی های متوسط گره خورده بود. کمدی هایی که موفق ترینشان با همکاری جیم کری سر و شکل می گرفت. شناخته شده ترین نمونه این همکاری هم سریِ ” احمق و احمق تر” بود که اغلب خوانندگان با آن آشنایی دارند. هرچند آخرین ساخته فارلی از فضای کمدی رمنس های او دور نیست اما در فرم زمین تا آسمان با آن ها تفاوت دارد. اثری خوش ساخت و قصه گو که در این روزهای هالیوودی نمی توان نمونه های زیادی از آن یافت. از نظر نگارنده در سال های اخیر “سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری” و “منچستر کنار دریا” تنها نمونه های مشابه “کتاب سبز” در درام پردازی و خلق شخصیت های درگیر کننده بوده اند.

“کتاب سبز” در فرم چیزی کم ندارد. همه چیز یک سطح از متوسط استاندارد سینمای جهان بالاتر است. بازی ها صمیمی ، فیلمنامه پرکشش و سرشار از شوخی های دلچسب، تصویر و صدا کاملا در اختیار حس صحنه و از همه مهمترین تدوین که اجازه تکان خوردن از صندلی را به بیننده نمی دهد. زمان دو ماهه رویدادهای فیلم به بهترین شکل زمانبندی و مدیریت شده است و به حق هیچ نشان زائدی در ذهن به جا نمی گذارد. این مدیریت زمان گاهی برای بازه های کمتر از چند دقیقه هم اتفاق می افتد و اغلب به خلق موقعیتی کمیک منجر می شود. مانند صحنه سیلی زدن تونی به مسئول سالن موسیقی و بلافاصله کات به دکتر شیرلی که در حال نواختن پیانویی با برند مورد نظراست. و یا صحنه بیرون پرت کردن ته مانده مرغ که دکتر شرلی با اغماض با آن برخورد می کند اما این بازی تا به بیرون پرت کردن نوشابه می رسد با یک کات به دنده عقب آمدن ماشین، خط قرمز دکتر شرلی را پررنگ می کند.

 فیلمنامه و تدوین با محاسباتی کاملا مهندسی شده بار فیلم را به دوش می کشند. در سراسر فیلم هر پلان یا قصه را یک قدم به پیش می برد و یا یک زاویه ای مهجور از تاریکی های شخصیت ها را روشن می کند. نتیجه نقاط قوت ذکر شده ضرباهنگی است که بیننده را مشتاقانه پای فیلم نگه می دارد و با جدا کردن او از رویدادهای زندگی، به او حیات سینمایی می بخشد.به طور کلی آخرین ساخته فارلی هرچند دستاوردی برای تاریخ سینما محسوب نمی شود اما یکی از نمونه های نادر قصه گویی موفق و پر کشش در سال های اخیر هالیوود است.

تاریخ سینما پر است از فیلم هایی که پیرنگ اصلی خود را تقابل یا همراهی سیاهان و سفیدپوستان در نظر گرفته اند. آثاری که گاهی در بستر اکشن مانند سری “اسلحه های مرگبار” ، گاهی در بستر ملودرامی چون “دست نیافتنی ها” و گاهی در بستر وسترنی چون “جانگوی آزاد شده” روایت شده اند. اما کتاب سبز به دلیل نوع نگاه به شخصیت های اصلیش تافته ای جدا بافته است. چرا که در آن شخصیت ها از کلیشه های موجود آن قدر فاصله گرفته اند که جای ارباب و رعیت هم در آن تغییر یافته است. اگر ما به سیاهان کارگری که بددهن ، چرک ، پرخور و به طور کلی بی توجه به آداب معاشرت  در مقابل سفیدپوستان متمدن، با وقار و خوش برخورد عادت کرده ایم، کتاب سبز این شابلون ذهنی را در همان بیست دقیقه ابتدایی با معرفی شخصیت های تونی و دکتر شیرلی تغییر می دهد. آن هم با جزئیات آن قدر دقیق که بیننده پس از آن  می تواند رویکرد هر یک را در قبال رویدادهای قصه تشخیص دهد – هرچند کارگردان بارها و بارها بیننده را با تغییر رفتارها غافلگیر می کند-.

این تغییر در کلیشه به همین نقطه ختم نمی شود و بر خلاف سایر آثار مشابه، شخصیت ها تلاشی برای تاثیر بر یکدیگر و ایجاد تغییر در رفتارهای هم نمی کنند .اجرای تور موسیقی برای آن ها در اولویت است. تونی برای پولی که به آن نیاز دارد و دکتر شیرلی برای تحمیل سیاهان به جامعه دگر ستیز سفید پوستان جنوب. آن چه در کتاب سبز بر آن تاکید می شود تلاش شخصیت ها برای پذیرش تفاوت هایی است که دوماه زندگیشان را رقم می زند نه چیز دیگر. با این وجود همین نشست و برخاست هایی که با تنش های فراوانی میان این دو شخصیت همراه است لطافت، رفتارهای جنتلمن مآبانه و هدفمداری دکتر شیرلی را به زندگی تونی گسیل می دهد و از سوی دیگر جنگندگی، عملگرایی و درهم شکستن چارچوب های دست و پا گیر را از رفتارهای تونی به زندگی پربرج دکتر شیرلی وارد می کند.

در ابتدا هر دو شخصیت با گاردی بسته به دنیای هم وارد می شوند. چرا که هر کدام خلا موجود در پیکره روحی خود را به عنوان یک وصله ناجور در نفر مقابل می بیند. این تقابل و به هم ریختگی در وضع معمول،همانی است که درام فیلم را شکل می دهد. رفته رفته رویدادهای قصه این دیواره قطور را نازک و نازک تر می کند تا جایی که در شب آخر جای تونی و شیرلی عوض می شود. آن هم برای شیرلی ای که به هیچ عنوان حاضر نبود تونی پای خود را یک قدم از گلیم راننده بودنش درازتر کند. اما این اتفاق می افتد و بیننده هم آن را باور می کند. زیرا تغییر دکتر شیرلی را با اتفاقات زندان و آخرین شب اجرایش باور کرده است.

 در پایان داستان تونی و شیرلی از وضع موجود رفتاری خود به وضع مطلوب رسیده اند. تونی که لیوان کارگران سیاه پوست را  به سطل زباله می انداخت حالا شیرلی را به عنوان یکی از اعضای خانواده خود می پذیرد. و از سوی دیگر شیرلی که با ثروت و هنرش برای خود حصارهای اجتماعی کشیده است و برای پذیرفته شدنش در جامعه سفیدپوستان حاضر به هرکاری ست در سکانس رانندگی به سمت نیویورک حاضر به شکستن شان اجتماعی خود برای شادی خانواده تونی می شود و در اجرای آخر با ذلت همیشه پذیرفته شده اش مقابله می کند. از آن جا که تونی شخصیت اصلی داستان است، شیرلی برای ترک آخرین مراسم اجرا تصمیم را با این جمله که” اگه تو بگی اجرا کنم حاضرم این کار رو انجام بدم” به تونی واگذار می کند و پاسخ منفی او با یک کات به ورودی رستوران رنگین پوستان به نمایش در می آید. در حقیقت تصمیم اصلی در داستان را تونی اتخاذ می کند و در تعریف کلاسیک به قهرمان اصلی تبدیل می شود.

پیرامون تم اصلی ضد نژاد پرستی که امسال در اغلب فیلم های قابل توجه برنده اسکار شاهدش بودیم باید گفت آنچه مشخص است رفتارها و شعارهای ترامپ اصلا به مذاق هالیوودی ها خوش نیامده و و اهالی آن از هر فرصتی برای تقابل با رئیس جمهور مو زرد خود بهره می برند. “روما” ، “بلک کلنزمن” و “کتاب سبز” همگی موضع گیری های رسمی هالیوود است در برابر سیاست های نژادپرستانه کاخ سفید . سازندگان این آثار می خواهند با یادآوری ناملایمات و ظلمی که به رنگین پوستان رفته مردم را برای انتخابات سال آینده امریکا آماده کند. هالیوود در تلاش است خاطرات تلخ جنگ های نژادی و کشته شدن بیگناهان را برای مردم تداعی کند تا آن ها با ترس باقیمانده در حافظه تاریخی شان پای صندوق های رای حاضر شوند و مسیر دیگری برای تاریخ امریکا رقم بزنند.

از نظر نگارنده با هر نیتی این واکنش به رویدادهای روز و سعی در حفظ وحدت ملی در برابر سیاست های غلط حاکمیتی قابل ارزش و احترام است. 

از عمق جان چنین سینمای کنشگر، تاثیرگذار و مطالبه گری برای میهنم آرزوست.

 

 

نقد فیلم black panther

پوستر فیلم پلنگ سیاه

عوامل فیلم

کارگردان : Ryan Coogler

نویسندگان : Ryan Coogler, Joe Robert Cole

بازيگران : Chadwick Boseman, Michael B. Jordan, Lupita Nyong’o, Danai Gurira, Martin FreemanDaniel KaluuyaLetitia WrightWinston Duke

خلاصه فیلم

Black Panther داستان درگیری پلنگ سیاه، حافظ و مدافع کشور واکاندا، سوپر هیروی داستان با بدمن دورگه امریکایی واکاندایی غصب‌کننده‌ی حکومت اوست.

نقد فیلم

Black Panther داستان دیگری از داستان‌های سوپر هیرویی مارول اینبار نیز بر اساس یک ابر قهرمان سیاه‌پوست است. یکی از نمونه‌های خوب این گونه از فیلم‌ها با چنین سوژه‌ی قهرمانی را در Blade دیده‌ایم با این تفاوت که روند تغییر ژنتیکی ابرقهرمان در بلید به گونه‌ای تطابق بیشتری با کانتکست داستان داشت.

پلنگ سیاه با یک نریشن داستانی از پدر کیل‌مانگر شروع میشود. یعنی جایی که پسر از پدر درباره‌ی ریشه‌ی واکاندا میپرسد و پدر راز واکاندا را برای پسر خود فاش میکند. البته که راز واکاندا چیزی جز تئوری فرگشت با تقریر هومو ساپینس‌اش نیست. برخورد یک شهاب سنگ به جهان و اعطای ریشه گیاه دل‌نما از سوی توتم ایزد پلنگ به یک سوپرهیروی پادشاه وار در واکاندا و ایجاد نسل هومو ساپینس، بهانه‌ای برای شروع یک ابرقهرمان است. البته که این نگاه که در کتاب پرطرفدار نوح هراری یعنی انسان خرمند به عنوان یک مدافع هومو ساپینس افریقایی نیز اخیرا هم مطرح میشود در مقابل ایجاد نسل خردمند از نئاندرتال‌ها در مناطق جغرافیایی دیگراست. به هر روی واکاندا به عنوان یک منطقه و بستر برای ایجاد انسان خردمند پلنگ سیاه و طبیعتا مردم آن تخیل میشود که هوموساپینس اولیه را به رخ میکشد. البته که از مارول ساخت چنین فیلمی حتما با عنصر سیاست‌های امریکایی متعارض نیست. چرا که به طور واضح در پایان این مامور راس (با بازی Martin Freeman) است حتی واکاندای پیشرفته‌ی تکنولوژیک را از خطر نابودی و به نوعی فاش شدن نجات میدهد. اما به هر روی فیلم به نظر با فکر کلی و تیپیکال هالیوودی و بهتر بگوییم با قرائت مرسوم هالیوودی در تبیین جهان در اکثر آثارش مطابق نیست. البته که دو عنصر فرهنگ کول امریکایی و سرباز نجات‌بخش نظامی امریکایی را همراه خود داردو از این حیث هیچگونه تفاوتی وجود ندارد. اساسا سالهاست که دیگر فیلم‌های سوپرهیرویی داستان جدیدی ندارند و فقط روایت‌های مختلف از آن را به بیننده ارائه میدهند. کافیست شما یک ابرقهرمان (ترجیحا با یک لباس مخصوص) بسازید و در سوی دیگر یک بدمن قوی لجوج انتقام گیر قرار دهید تا مایه داستانی شکل بگیرد و دیگر با ورود حجم عظیمی از اطلاعات آنرا مدیریت کند. پلنگ سیاه از حیث داستانی واقعا نحیف و فاقد ظرافت‌های خاص فیلم‌های امریکایی است. یک بدمن نصفه و نیمه بی‌منطق دارد و یک حاکم همانند پادشان عادل پیشدادی ایرانی که خیر مطلق هستند و آخر داستان پذیرنده‌ی خوبی و خوشی و در این فیلم خیلی ایرانی وار میشد حتی یک عروسی نیز در آخر فیلم به  راه انداخت. داستان اولیه آن یعنی انتقام کیل‌مانگر (با بازی Michael B. Jordan) از تشالا (با بازی Chadwick Bosemanبه واسطه‌ی مرگ پدرش و سختی‌هایی که او متحمل شده مسیر درستی است ولی داستان غیرقابل باوری مثل پیوستن وی به نیروهای امنیتی امریکا و نوع تربیت وی برای ، مثلا از بین بردن واکاندا دیگر واقعا در داستان فیلم نمیگنجد. نقص در شخصیت‌پردازی بدمن فیلم به همراه یک بازی نه چندان خوب، تنها و تنها یک تیپ از بدمن نه چندان دلچسب به بیننده ارائه میدهد. بدمنی که چیزی جز دعوا و قتل و غارت‌های مختلف از وی دیده نمیشود و پسرعموی تشالا است و علی‌القاعده منطقی‌تر است که به دنبال یک انتقام باشد اما او تمام آیین واکاندایی را بلد است و به قصد سلطنت ظاهر میشود درصورتیکه هیچگاه مشخص نیست که انگیزه‌ی وی برای کارهایش چیست. نشانه‌های گرایش به امریکا در وی هم در دیالوگ پایانیش با تشالا و هم در صحبت‌های مامور راس مشخص شد اما همانطور که بیان شد آیا انتقام منطقی‌تر نیست؟!

این ضعف در شخصیت‌پردازی‌ها دقیقا دلیل افت کیفیت فیلم در داستان و روایت است. یک بدمن خوب بدون شک یک فیلم خوب میسازد و یک بدمن بد با همه‌ی ابتکارات فرمیش نیز نمیتواند فیلم را به نقطه قابل قبولی برساند.

این ماجرا بیش و کم درباره تمام شخصیت‌های فیلم به جز تشالا صادق است و به نوعی آنقدر همه چیز در این فیلم تکراری است کهموجب تنزل جایگاه ابرقهرمان در ذهن بیننده میشود.

داستان این فیلم نیز از اساس در روابط علی معلولیش، ناکارامد و کاریکاتوری عمل میکند. زندگی مخفی واکاندایی‌ها و یا وجود مامور راس در واکاندا و یا مواضع رییس ارتش واکاندا یا دلیل عدم آمادگی دختری که تسالا دوستش دارد و همچنین ظهور کیل مانگر کاملا اتفاقی و بر اثر اتفاقات سست است که رقم میخورد و این تاثیرگذار در روند داستانی است.

اما چیزی که بلک پنتر را از تباه شدن در ورطه بد بودن نجات میدهد طراحی صحنه‌های مختلف شهری و اصولا جلوه‌های ویژه آن و به خصوص صدای ان است به نحوی هیچگاه گوش بیننده را اذیت نمیکند و یکی از روانترین نمونه‌ها در این زمینه فیلم‌هاست.

در پایان باید گفت به نظر میرسد پلنگ سیاه نیز به مانند اکثر سوپرهیرویی‌های دیگر بتواند بازگشت هزینه‌ی بالایی را داشته باشد و حضور وی در نامزدهای اسکار نیز میتواند به محبوبیت آن کمک شایانی انجام دهد. بلک پنتر یک فیلم اکشن متوسط جذاب است که ممکن است از دیدن آن شگفت‌زده نشوید اما میتوانید تا آخر با آن همراهی کنید و از یک فیلم اکشن لذت ببرید.

برگزیدگان اسکار ۲۰۱۹

بر خلاف تمام پیش‌بینی‌ها اسکار بهترین فیلم به «رُما»‌ نرسید و در حیرت همگان به فیلم «کتاب سبز»‌ اهدا شد.

به گزارش فیلموویز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، بامداد دوشنبه ششم اسفند به وقت ایران زمان برگزاری نود و یکمین دوره مراسم سینمایی اسکار است. نقطه اوج بازه‌ای که فصل جوایز سینمایی می‌نامند و چشم همه اهالی و علاقه‌مندان سینما در گوشه گوشه جهان به آن دوخته شده است.

ستاره این دوره از مراسم اسکار بدون شک آلفونسو کوارون بود که سه اسکار در رشته‌های بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان دریافت کرد. کارشناسان در رشته بهترین فیلم هم شانس زیادی برای او و فیلم «رُما» قائل بودند اما در نهایت این جایزه به فیلم «کتاب سبز» به کارگردانی پیتر فارلی و بازی ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی اهدا شد. 

مراسم امسال با اجرای آهنگی از گروه «کوئین» توسط آدام لمبرت و برایان می، و سپس اهدای جایزه بهترین بازیگر زن نقش مکمل به رجینا کینگ آغاز شد. 

آدام لمبرت و برایان می در حال اجرای آهنگی از گروه «کویین»

اسکار نود و یکم و جنجال‌هایش

اسکار نود و یکم به رسم تمامی اسکارهای سال‌های اخیر با جنجال‌های زیاد رو به رو شد که شاید نخستین آن‌ها تصمیم آکادمی برای اهدای اسکار به فیلم مردم‌پسند بود که چندان مورد اقبال قرار نگرفت و در نطفه خفه شد. پس از آن اما پرسر و صداترین ماجرایی که گریبان اسکار را گرفت انتخاب مجری بود. 

در آغاز امر کوین هارت به عنوان مجری اسکار انتخاب شد که گزینه بسیار مناسبی به نظر می‌رسید. این گزینه مناسب البته خیلی زود به دلیل چند توییت قدیمی علیه همجنس‌گراها مجبور به استعفا شد. تا نود و یکمین دوره اسکار بدون مجری برگزار شود. 

این‌ها پایان جنجال‌های اسکار نبود و اندکی پیش از مراسم تصمیم آکادمی برای اهدای ۴ اسکار حین پخش تبلیغات تلویزیونی غوغا به پا کرد. این تصمیم که در آغاز آکادمی بر اجرای آن اصرار داشت با اعتراض بزرگان سینما از مارتین اسکورسیزی تا آلفونسو کوارون روبه‌رو شد. در نهایت آکادمی هم مجبور شد از تصمیم خود صرف‌نظر کند

اسکار مجری ندارد اما شوخی‌های سیاسی دارد

اگر چه نود و یکمین دوره مراسم اسکار بدون مجری برگزار می‌شود اما خالی از شوخی با موضوعات روز دنیا نیست. در آغاز مراسم سه بازیگر زن سرشناس برای اهدای جایزه روی صحنه حاضر شدند و نخستین اشاره سیاسی مراسم توسط یکی از آن‌ها یعنی مایا رودولف صورت گرفت. او مراسم را با این جملات آغاز کرد: «یک یادآوری سریع برای آن‌ها که سردرگم شده‌اند،‌ لازم است بدانید امشب خبری از مجری مراسم نیست. قرار نیست جایزه اسکار بهترین فیلم عامه‌پسند اهدا شود و البته مکزیک هنوز پول ساخت دیوار را پرداخت نکرده است.»

کوارون تاریخ‌ساز شد

آلفونسو کوارون مکزیکی جایزه بهترین فیلمبرداری را برای فیلم «رُما» از آن خود کرد تا تبدیل به نخستین سینماگری شود که در تاریخ سینما برای فیلمبرداری اثری به کارگردانی خودش اسکار می‌گیرد

اسکار بهترین فیلمبرداری در دستان آلفونسو کوارون

نخستین اسکار تاریخ سینمای مکزیک

دومین جایزه آلفونسو کوارون در اسکار نودویکم تبدیل به نخستین اسکار تاریخ سینمای مکزیک شد. این فیلم که به زبان اسپانیایی ساخته شده است نماینده مکزیک در اسکار بود. تا پیش از این سینمای مکزیک علیرغم پرورش دادن کارگردانان مشهوری چون ایناریتو، دل‌تورو و البته کوارون هیچ‌گاه اسکار بهترین فیلم‌ غیرانگلیسی‌زبان را به دست نیاورده بود. 

یالیتزا آپاریسیو در «رُما»

در این دوره از جوایز سینمایی اسکار فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» به کارگردانی وحید جلیلوند از این به آکادمی علوم و هنرهای سینما معرفی شد اما شانسی برای حضور در جمع نامزدهای فهرست کوتاه بهترین فیلم‌ غیرانگلیسی‌زبان پیدا نکرد

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک

جان آتمن تدوینگر فیلم «راپسودی بوهمی» و برنده اسکار تدوین هنگام دریافت جایزه‌اش یکی از آموزه‌های مشهور زرتشتی «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک» را از قول پدر فردی مرکوری تکرار کرد. فردی مرکوری با نام فرخ بلسارا در خانواده‌ای از پارسیان هندوستان در زنگبار به دنیا آمده بود. 

اسپایک لی و تبلیغ برای انتخابات ۲۰۲۰

اسپایک لی برنده اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی شد. او در سخنرانی پس از دریافت جایزه از فرصت استفاده کرد تا مردم را برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۲۰ تشویق کند. او با کنایه به ترامپ و دولت کنونی آمریکا گفت: «میان عشق و نفرت دست به انتخابی اخلاقی بزنید. بیایید کار درست را انجام دهیم.»

لیدی گاگا اسکار گرفت

همانطور که پیش‌بینی می‌شد لیدی گاگا برای ترانه «کم عمق» در فیلم «ستاره‌ای متولد می‌شود» برنده اسکار بهترین ترانه شد. لیدی گاگا برای دریافت جایزه بهترین بازیگر زن هم نامزد دریافت جایزه بود

بهترین بازیگر زن و مرد اسکار

در رشته بهترین بازیگر مرد همانطور که پیش‌بینی می‌شد رامی مالک برای ایفای نقش فردی مرکوری در «راپسودی بوهمی‌» برنده جایزه شد. او هنگام دریافت جایزه به مهاجر بودن خانواده‌اش اشاره کرد. در بخش بهترین بازیگر زن اما برخلاف پیش‌بینی‌ها که گلن کلوز را شانس اصلی دریافت اسکار می‌دانستند، جایزه برای بازی در فیلم «سوگلی» به اولیویا کلمن اهدا شد. 

رامی مالک برنده اسکار بهترین بازیگر مرد

اسکار بهترین فیلم و سورپرایز بزرگ

در حالی که «رُما» به نظر بسیاری شانس اصلی دریافت اسکار بهترین فیلم بود و در یک غافلگیری بزرگ این جایزه به فیلم «کتاب سبز» به کارگردانی پیتر فارلی اهدا شد. «کتاب سبز» علاوه بر جایزه برتر مراسم اسکار، در بخش بهترین فیلمنامه ارژینال و بهترین بازیگر مرد نقش مکمل هم برنده جایزه شده بود. 

«سوگلی» بازنده بزرگ

در حالی که فیلم «سوگلی» در کنار «رُما» با ۱۰ مورد نامزد شدن برای جایزه اسکار از بخت‌های اصلی بود در پایان مراسم به یک جایزه بهترین بازیگر زن بسنده کرد و به این ترتیب بازنده بزرگ اسکار لقب گرفت. 

ویگو مورتنسن و ماهرشالا علی در صحنه‌ای از فیلم «کتاب سبز»

 

اسامی برندگان اسکار ۲۰۱۹
🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن :
👤Regina King
🎥 If Beale Street Could Talk

🏆 اسکار بهترین مستند:
🎥 Free Solo

🏆 اسکار بهترین چهره پردازی :
🎥 Vice

🏆 اسکار بهترین طراحی لباس :
👤Ruth E. Carter
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین طراحی صحنه:
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین فیلمبرداری :
👤 Alfonso Cuarón
🎥 Roma

🏆 اسکار بهترین تدوین صدا:
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بهترین میکس صدا:
🎥 Bohemian Rhapsod

🏆 اسکار بهترین فیلم خارجی زبان :
🎥 Roma (Mexico)

🏆 اسکار بهترین تدوین :
👤 John Ottman
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد :
👤Mahershala Ali
🎥 Green Book

🏆 اسکار بهترین انیمیشن بلند :
🎥 Spider-Man: Into the Spider-Verse
👤 Bob Persichetti, Peter Ramsey, Rodney Rothman

🏆 اسکار بهترین انیمیشن کوتاه :
👤 Domee Shi , Becky Neiman-Cobb
🎥 Bao

🏆 اسکار بهترین مستند کوتاه :
👤Rayka Zehtabchi
🎥 Period. End of Sentence

🏆 اسکار بهترین جلوه های ویژه :
🎥 First Man

🏆 اسکار بهترین فیلم کوتاه :
👤Guy Nattiv
🎥 Skin

🏆 اسکار بهترین فیلمنامه اوریجینال :
👤 Nick Vallelonga, Brian Currie, Peter Farrelly
🎥 Green Book

🏆 اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی :
👤 Charlie Wachtel, David Rabinowitz, Kevin Willmott, Spike Lee
🎥 ⁧ BlacKkKlansman

🏆 اسکار بهترین موسیقی متن :
👤 Ludwig Goransson
🎥 Black Panther

🏆 اسکار بهترین ترانه اصلی :
👤 Lady Gaga, Mark Ronson, Anthony Rossomando, Andrew Wyatt and Benjamin Rice
🎥 A Star Is Born (“Shallow”)

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد :
👤 Rami Malek
🎥 Bohemian Rhapsody

🏆 اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن :
👤 Olivia Colman
🎥 The Favourite

🏆 اسکار بهترین کارگردانی :
👤 Alfonso Cuarón
🎥 Roma

🏆 و در نهایت اسکار بهترین فیلم می‌رسد به :
🎥 Green Book

نقد فيلم favourite

پوستر favourite
پوستر favourite

عوامل فیلم

کارگردان : Yorgos Lanthimos

نویسندگان : Deborah Davis, Tony McNamara

بازيگران : Olivia Colman, Emma Stone, Rachel Weisz, Nicholas Hoult, Mark Gatiss, James Smith

خلاصه فیلم

Favourite یا سوگلی داستان عشق و نفرت و ستیز بین سه زن برای تسخیر جایگاه‌های یکدیگر در دل و جان و دنیای هم است. داستان ملکه آن استوارت (با بازی Olivia Colman) و دو معشوقه‌اش یعنی سارا (با بازی Rachel Weisz) و ابیگل (با بازی Emma Stone) است.

نقد فیلم

Favourite یا سوگلی فیلمی با ساختار کارگردانی دیگر فیلم موفق Yorgos Lanthimos یعنی Lobster است.فیلمی با تمام المان‌های بازنگری شده‌ی کلاسیک از فیلمنامه و نظم دوربین با اشکال مختلفش گرفته تا موسیقی نامتعارف و بازی‌های خاص و خارق‌العاده‌اش که همه و همه فیلمی به سبک کلاسیک‌های انگلیس را به یاد بیننده می‌آورد که معلوم است آن نیست.

فیلم داستان یکی از سلسله‌های پادشاهی انگلیس یعنی استوارت‌ها و به طور خاص آخرین سلسله از آنها یعنی آن استوارترا روایت میکند. پیرامون آن استوارت از روی کار آمدنش و ماندنش تا از بین رفتن و شخصیتش، سخن‌های فراوانی است که این فیلم ترجیح داده است به حدود یک سال آخر زندگی او و درواقع مقطع قرارداد صلح اوترخت بپردازد. اگرچه شخصیت‌های مرد سیاسی در این فیلم از جمله هارلی رهبر حزب اپوزیسیون (با بازی Nicholas Houltگودولفین نخست وزیر (با بازی James Smith) و لرد مالبرو همسر سارا مالبرو (با بازی Mark Gatiss) همگی بسیار کاریکاتورگونه و در اوج بلاهت نشان داده میشوند که دقیقا برعکس شخصیت‌های زن داستان است و این یکی از نشانه‌های یک اثر کاملا فمنیستی است.

فیلم به طور کاملا واضح از ساختار ۹ پرده‌ای در فیلمنامه استفاده میکند و شاید بتوان آنرا یکی از نمونه‌های تیپیکال در رعایت قواعد این ساختار روایت دانست که هر پرده را نیز به یک دیالوگ مهم در آن پرده اختصاص داده است. پرده صفر با صدای ساحل و مرغ دریایی در یک فضای رویایی و پرطمطراق تصویری در کاخ سلطنی و لباس پر زرق و برق ملکه با یک فضاسازی متناسب انجام میشود و در چند ثانیه اول شخصیت‌های اصلی به بیننده معرفی میشود. اگر بیننده‌ای هستید که اپنینگ سکانس یک فیلم اهمیت ویژه‌ای برایتان دارد، بدون شک این فیلم در این زمینه توجه شما را جلب خواهد کرد. بی درنگ در پرده اول نیز شخصیت محوری دیگر یعنی ابیگل (Emma Stone) با یک سکانس معرفی خیلی خاص که تماما برآمده از فرهنگ جامعه است، به صحنه میاید. مردمی که بی‌تفاوت هستند، مردان بوالهوس احمقی که جز مطامع جنسی و قدرت، وجوهی دیگری ندارند و مردمی که به نشانه اعتراض گل و لای شهر را با مدفوعشان ترکیب میکنند تا همگی در آن غرق باشند و از آن ضرر ببینند. باری فیلم داستان کاملا سرراستی دارد و یک مثلث عشقی کاملا زنانه با ۳ ظلع بسیار قدرتمند در هر حیث قابل توجه را داراست. یک ملکه همجنسگرا یا دست‌کم به هر روی متمایل به جنس موافق _حتی فقط در زمینه احتیاجات جنسی_ معشوق دو زن دیگر به عنوان رقیبان عشقی میشود که هرکدام از این رابطه به دنبال منافع مختلف از جایگاه اجتماعی تا استفاده‌های سیاسی هستند. دو شخصیت خاکستری که هرکدام برای منافع خود دست به کارهای خطایی میزنند و البته که بیش و کم به نظام اخلاقی و زندگانی خاصی معتقد هستند. بدون شک تمام فیلم پیرامون این سه شخصیت و داستان‌های پیرامون آنها میگذرد و شخصیت‌پردازی این ۳ کاراکتر به همراه بازی‌های ۳ بازیگر و تعلیق داستانی پیرامون رقابت این ۳ کاراکتر میتواند یک فیلم کامل بسازد.

شخصیت پردازی هر ۳ کاراکتر در داستان عشقی بینشان کاملا بدون نقص و دقیق است و دقیقا همان چیزی است که بیننده از یک مثلث عشقی توقع دارد. سارا (Rachel Weisz) و آن (Olivia Colman) دو عاشق هستند که گرایشات آنها به همراه ویژگی‌های زیستی‌شان، آنها را به یکدیگر متمایل کرده است. نامه‌های عاشقانه رد و بدل شده بینشان، یا ترجیح دادن ملکه به آن سیاستمدار دولتی توسط سارا وقتی شوهرش به جنگ رفته است و یا صحبت‌های آخر سارا با آن، پشت در بسته و وسواس یکی برای نامه دادن و انتظار دیگری برای دریافت نامه، همه و همه نشانه‌های عشقی است که بین آنها وجود دارد اما تعارض منافع مانع ادامه آن میشود. از طرفی ابیگل (Emma Stone) نیز در این رابطه وارد میشود و قصدی جز بازپس‌گیری القاب اشرافی و اصالت خانوادگی‌اش که حالا دیگر آن را دارا نیست، باعث میشود به ملکه نزدیک شود و وقتی میبیند میتواند از راه ابزار عشق و یا حتی برطرف کردن نیازهای جنسی ملکه به اهدافش برسد، از آن دریغ نمیکند. ملکه نیز به رسم عشق، از بی‌توجهی یار گله‌مند است و برای توجه او، دست به دامن رقیب عشقی میشود تا توجهش را جلب کند و در این بین جایگاه وی و احتیاج همه‌ی افراد به او، تضمین کننده این تلاش‌هاست. به هر روی در این روی ماجرا، داستان به خوبی و روان روایت میشود. اما در بعد دیگر کاراکترها و در جایی که انگیزه‌ی این ۳ کاراکتر برای غیر از این بعد عاطفی به کار می‌آید یعنی عرصه سیاست و جایگاه اجتماعی، ما با یک ملکه‌ی مریض از لحاظ جسمی و روانی و حتی جنسی روبرو هستیم که ۱۷ بار در تلاش برای رسیدن به فرزند ناکام بوده و حالا به جای آنها ۱۷ خرگوش دارد و در مواجهه با اتفاقات زیبا که شاید او را به یاد خاطرات خوبش و یا حسرت‌هایش می‌اندازد، واکنش تندی نشان میدهد و شخصیت متزلزلش را متزلزل‌تر میکند اما در جایگاه خود به عنوان ملکه هم تصمیمات نسبتا مستقل اما تحت تاثیر مسائل عاطفی‌اش میگیرد ولی ملکه ناآگاهی نیست. از سوی ابیگل را داریم که یک اصیل‌زاده بوده اما به واسطه زیاده‌خواهی پدرش به خاک سیاه نشسته تا آنجا که پدرش در قمار  او را به پیرمردی چاق با آلت جنسی لاغر باخته است و سعی دارد به هر ترتیبی که شده، جایگاهش را به دست آورد و همچنین دختر زیرک و باهوشی است و به خوبی بلد است از کوچکترین امکانات و اطلاعاتش در این راستا استفاده کند. چه زمانیکه در آشپزخانه، یک کلفت معمولی است و چه زمانیکه زن یکی از لردهای کشور است. اما در این بین کاراکتر سارا به این اندازه‌ها قابل درک نیست. او یک زن تمامیت‌خواه است که شوهرش یکی از افراد حزب حاکم است و او با نزدیکی به ملکه، منافع آن حزب را تامین میکند اما هیچگاه به خوبی مشخص نمیشود که انگیزه‌ی او به عنوان یک سیاستمدار برای تصمیماتش چیست و اصولا چرا این مقدار ملکه را تحت فشارهای روحی و روانی قرار میدهد و اینهمه اصرار به انجام تصمیمات غیرمنتظره در زمینه سیاسی چیست و بر چه اساسی است. و اصولا زندگی سیاسی او هیچگاه برای مخاطب به خوبی دو کاراکتر دیگر مشخص نمیشود.

اما بدون شک اصلی‌ترین نقطه قوت فیلم بازی‌های شگفت‌انگیز ۳ بازیگر اصلی این فیلم است. بازی‌هایی که در شکل‌گیری شخصیت‌های داستان نقش اساسی بازی میکند. Olivia Colman در ایفای نقش یک ملکه‌ی مریض با زخم‌های مختلف جسمی و روحیو هر روز درحال چاق‌تر شدن با مشکلات روحی بسیار فراوان که از او انسان آنقدر آشفته‌ای ساخته است که همزمان هم حس ترحم و هم حس حقارت در بیننده می‌انگیزد. Rachel Weisz در ایفای نقش سارا که از ابتدا زنی قوی و مستقل و زیرک است اما کم‌کم به یک شکست‌خورده تبدیل میشود تا آنجا که استیصال یک شخصیت خسته و ملول را نشان میدهد که در خانه‌اش به شوهرش میگوید که وقت آن رسیده که کمی بیرون از بریتانیا زندگی کنند و او را از مصمم‌ترین زن کشور به مرددترین زن در حتی یک نامه نوشتن تبدیل میکند و ایفای چنین چیزی کاملا هنرمندانه اتفاق افتاده است و همچنین Emma Stone که در این سالها و بعد از موفقیتش در کسب اسکار، همچنان میدرخشد و در این فیلم نقشی به خوبی و درستی در جهت مخالف کاراکتر سارا و با ایفای نقش ابیگل داشته است که از یک دختر جویای شغلی‌ پست در قصر ملکه که حاضر است هیولای بچه‌ها و کلفت باشد به مرور به ذی‌نفوذترین زن بریتانیا بعد از ملکه تبدیل میشود و نشان دادن این مسیر بسیار زیبا از جانب او اتفاق می‌افتد.

اما از داستان و شخصیت‌پردازی‌ها که بگذریم باید بگویم به عنوان یک بیننده که فیلم را با تصویر و صدای نسبتا مناسبی به تماشا نشسته‌ است دو نکته در تصاویر و صداهای فیلم به واقع برای بیننده اذیت‌کننده است و معیار زیباشناختی آن نیز قابل درک نیست. حجم تصاویری که با فیش‌آی گرفته شده و دفرمه شدن تصاویر در چنین لنزهایی قابل درک نیست. به این حجم از تصاویر میتوان اسلوموشن‌هایی را اضافه کرد که نمایشگر آیین و مراسم تشریفاتی قصرنشینان است که کاملا به دور از فضای فیلم و روند داستانی ان است و فقط میتواند وجه مکمل برای حجم بالای بلاهت و حماقت تمام شخصیت‌های مرد فیلم باشد.

در کنار این اتفاق میتوان صداهای بسیار گوش‌خراش و اذیت‌کننده فیلم را اضافه کرد که گهگاه همچون ناقوس در کنار گوش بیننده شروع به نواختن میکند و متاسفانه پایان هم نمیابد و به نظر نمیرسد آنقدر که تاثیر منفی بر گوش تماشاگر دارد، تاثیر مثبت در فضاسازی داشته باشد.

در پایان باید گفت Favourite یا سوگلی قطعا یک فیلم شاخص با داستانی درگیر کننده از جهات بیشتر عشقی برای افراد معمولی و حتی مهم در زمینه بیوگرافی و نقد سیاست‌های بریتانیا و بررسی یکی از برهه‌های مهم تاریخی برای افراد آن زیست‌بوم است و فیلمی است که بیننده را به خوبی با خود همراه میکند و میتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

نقد فیلم BlacKkKlansman

پوستر BlacKkKlansman
پوستر BlacKkKlansman

عوامل فیلم

کارگردان : اسپایک لی

نویسندگان: اسپایک لی، دیوید رابینویتز، چارلی واتچتل و کوین ویلموت

بر اساس کتاب BlacKkKlansman اثر ران استالورث (شخصیت اصلی داستان)

بازیگران: جان دیوید واشنگتن، آدام درایور، لورا هری‌یر، توفر گریس، یاشپر پاکونن

نقد فیلم

اسپایک لی یکی از شناخته ترین کارگردان های سیاه پوست حال حاضر سینما است که حال و هوای آثارش میان فضای انتقادی حول تبعیض نژادی و فضای کمدی رمنس های غیر قابل اعتنا در حال تغییر است و البته گاهی هم  با عبور از این دسته بندی فیلمی مانند “۲۵ ساعت” از زیر دستش بیرون می آید.

 “مالکوم ایکس” جدی ترین فیلم اسپایک لی در فضای انتقادی است که به نظر برخی شبحی از شخصیت واقعی مالکوم ایکسِ مسلمان را در خود دارد و از نام او بیشتر برای تاکید و نمایش مبارزات سیاسی برای احقاق حق سیاه پوستان بهره برده است. شیوه انتقاد کارگردان در آثارش آغشته به فضای رمنس و هرزگی های جوانی است و اغلب در سطحی ترین مضامین سیاسی باقی می ماند. به همین دلیل هم نمی توان او را در زمره مخالفات ایدئولوژیک سیستم حاکمیتی امریکا برشمرد.او  همواره در طیف فیلمسازان مخالف امریکایی از زمره کم زهرترین هاست و انتقادهایش در جایی به غیر از جامعه سیاهان امریکا جدی گرفته نمی شود. به تعبیری عامیانه او از منتقدین محبوب مدیران فرهنگی است.

فرمول کلی انتقادی کارگردان به موضوع تبعیض نژادی در آخرین ساخته اش همچنان پابرجاست. با این تفاوت که شوخی و نشانه های معدودی کمدی از درونمایه به ساختار وارد شده است و شاید به پشتوانه ویژگی های ذاتی این گونه کمدی، کارگردان به خود اجازه انتقاداتی جدی تر به تعاملات سیاسی در ساختار حاکمیتی امریکا داده است.

هر چند داستان در بازه زمانی سال های دهه ۷۰ روایت می شود اما نشانه های قرار داده شده در  فیلم نشان می دهد کارگردان بستر زمانی حال را نشانه گرفته است. تصاویر مستند از اعتراضات تبعیض نژادی دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ ، چهره هایی که کم شباهت به شخصیت های سیاسی امروز امریکا نیستند- شباهت عجیب دوک به جان بولتن و موارد مشابه- و نمایش سخنرانی لطیف ترامپ علیه “كو كلوكس كلان” با توجه به اتهام پدرش به عضویت در این فرقه ، موید این ادعا است.

بهتر است برای شفاف شدن بحث مروری کوتاه به ماهیت و تاریخچه این فرقه داشته باشیم.

پس از جنگ های انفصال در سال های ۱۸۶۰ میلادی میان شمال و جنوب که بر سر لغو قانون برده داری لینکولن در گرفت و منجر به پیروزی ایالات شمالی گردید، ایالات جنوبی اقدام به انجام عملیات های مسلحانه و خشن  علیه سیاهپوستان برای بازگرداندن برده داری کردند. چرا که جنوبی ها فاقد مکانیسم های صنعتی بودند و همه فعالیت های تولید توسط برده های ارزان قیمت انجام می شد و لغو برده داری به معنای ورشکستگی و بیکاری خیل عظیمی از آن ها بود. افراطی های این نوع نگرش در سال ۱۸۶۵  سازمان تروريستي كوكْلوكْسْ كِلان (Ku Klux Klan) را با هدف نابودي و ارعاب سياه پوستان در جنوب آمريكا تاسیس کردند. این گروه کم کم تبدیل به یک فرقه مذهبی نهان روش گردید که بیش از هر چیز بر برتری نژادی سفید پوستان، یهود ستیزی و کشتار سیاهپوستان تاکید داشت. به مرور پوشش خاص آن ها با کفن و سرپوش های مثلثی شکل گرفت و آئین به آتش کشیدن صلیب، قبل از انجام عملیات های تروریستی خلق شد. گفته می‌شود این روزها بیش از  ۷۰۰۰ نفر به‌شکل مستقیم طرفدار و از اعضای اصلی این فرقه هستند. فوریه دو سال پیش رهبر این گروهک در فلوریدا در گفت‌وگویی تصویری که در شبکه یوتیوب منتشر شده است، همکاری پلیس آمریکا با این گروهک تروریستی را افشا کرد. اما آن چه بیش از هرچیز به امروز امریکا باز می گردد مقاله روزنامه واشنگتون پست است. مقاله ای که درمورد ارتباط نزدیک دونالد ترامپ با گروهک تروریستی “کو کلاکس کلان” است . گفته می شود سال ۱۹۲۷در جریان سرکوبی تظاهرات نژادپرستانه و ناآرام اعضای “کو کلاکس کلان”در محله کوئینز نیویورک، پلیس هفت نفر را دستگیر کرد که “فرد” پدر دونالد ترامپ نیز در جمع بازداشت شدگان بود.

به فیلم باز گردیم.

اسپایک لی در آخرین ساخته اش، انتقادی که در مالوم ایکس و آثار مشابهش در کنایه نسبت به اقدامات تروریستی فرقه های نهان روشِ نژاد پرست و برخورد مهربانانه حکومت ها با آن ها به نمایش می گذاشت، با چراغ سبز هالیوود ، علنی می کند و انگشت اتهام شکل گیری مجدد این گروه ها را مستقیما به سوی ترامپ می گیرد. چرا که شعارهای انتخاباتی و رفتارهای او را یاد آور شعارهای قدرت سیاه (black power) و برتری سپید (White supremacy) دهه ۷۰ می داند که منجر به شکل گیری گروه های تروریستی محلی و مرگ عده زیادی از شهروندان بی گناه امریکایی گردید. فیلم مشخصا در پایان بندی ” قدرت مردم” و همبستگی سفید و سیاه را راهکار مقابله با ایدئولوژی های افراطی تبعیض نژادی می داند و با نمایش سلامت و همراهی پلیس های بالادستی و کارکنان برای دستگیری مامورهای فاسد، به نوعی حاکمان و محکومان راتبرئه می کند.

BlacKkKlansman در فرم گلیم خود را از آب بیرون کشیده اما دستاوردی برای کارگردان و عوامل محسوب نمی شود. دیالوگ ها، تصویر و بازی ها نقطه ضعف یا قوت قابل اعتنایی ندارد .با وجود کشش و جذابیت ذاتی فیلمنامه اما برخی ملاحظات کارگردانی مانع درخشش آن شده است. ملاحظاتی مانند رابطه ران و پاتریس که برای یک پلیس مخفی و رهبر یک نهضت دانشجویی بیش از اندازه رویایی و غیر قابل باور به نظر می رسد. اسپایک لی در کارگردانی نمی تواند در فضایی میان گونه جنایی و کمدی به درستی حرکت کند و با پرش های متوالی از ریل سینمای رئالیستی به سینمای فانتزی، بیننده را در مواجهه با اثر سر در گم می کند. گویی تمام تلاش فیلمساز معطوف می شود به شیرفهم کردن بیننده از درونمایه انتقادی اثر به هر قیمتی. قدم زدن ران در کنار اهداف تیراندازی، مظلوم نمایی سیاهان و رفتارهای رئیس پلیس در راستای همین شیر فهم کردن می باشد. بدیهی است از چنین رویکردی، فیلمی تاثیرگذار یا انتقادی موثر و جریان ساز حاصل نمی شود.

پیرامون فرم اثر یک نقطه قابل توجه وجود دارد. بر خلاف نظر بسیاری درباره تدوین ضعیف فیلم و طولانی بودن پلان ها، به نظر می رسد “بری الکساندر براون” تدوینگر فیلم به عمد و بر اساس نظر کارگردان برخی نماها را به فضای یک سخنرانی کسل کننده نزدیک می کند و این رویکرد کاملا در راستای هدف ذکر شده در بند قبل است.

با وجود تلاش اسپایک لی برای یک مخالفت تمام عیار با سیاست های دوره ترامپ و اعتراض آشکار به تبعیض نژادی ، فیلم در پایان بندی با بیننده شوخی می کند و تمام خرده روایات و رویدادها را با یک پایانِ خوشِ نوجوان پسند ابتر می گذارد و صرفا برای خالی نبودن عریضه یک نمای تهدید آمیز کاریکاتوری که تقلیدی ناکارآمد ازHunt  وینتربرگ است به پایان بندی الصاق می کند تا نشان دهد خطر این گروه ها ادامه دارد. همین اشکال باعث می شود فکت های مستند از اعتراضات سال ۲۰۱۷ در ویرجینیا مانند تمام فیلم جدی گرفته نشود و در نهایت BlacKkKlansman در سطح یک انتقام تصویری فیلمساز از گروه “کو کلاکس کلان” باقی بماند.

 

نقد فیلم روما

پوستر فیلم روما

عوامل فیلم

نویسنده، تهیه کننده، تدوینگر و کارگردان: آلفونسو کوآرن

بازیگران: مارینا د تاویرا، مارکو گراف، یالیتزا آپاریچیو، دنیلا دمسا

نقد فیلم

نام کوآرن بعد از ساخت فیلم هایی چون “Children of men” و “Gravity” با پروژه های عظیم و پرخرج عجین شده بود و انتظار می رفت این سیر فیلمسازی ادامه پیدا کند. اما کوآرن بعد از چند سال با “روما” همه را غافلگیر کرد. اثری که در نگاه نخست نقطه قوت قابل توجهی ندارد اما با بررسی دقیق و رسوب حال و هوای فیلم در ذهن بیننده جنبه های خاص و فنی آن به چشم می آید.

 کوآرن با ساخت آخرین فیلمش ثابت کرد از آن دسته کارگردان هایی است که توان فیلمسازی در بالاترین سطحِ گونه و سبک های متفاوت را دارد و به هر فیلم به عنوان یک پروژه یونیک می نگرد. شجاعت طبع آزمایی در گونه های مختلف و ثبت تجربه ای موفق نشان از تبحر او بر مدیوم سینما و تسلطش بر کارگردانی دارد.

مهمترین قابلیت کوآرن در فیلمسازی توان دراماتیزه کردن موضوعات و تصویرساختن از داستان است. آن هم با کمترین حجم از دیالوگ. “فرزندان بشر” و “جاذبه” نمونه های خوبی برای جمله قبل هستند. کارکرد دیالوگ در آثار کوآرن به عنوان بخشی از کلیت یک تصویر است نه دستاویزی برای روایت رادیویی داستان. چیزی شبیه به کارکرد درست موسیقی در یک فیلم سینمایی که می بایست خود را در اختیار کلیتی به عنوان تصویر قرار دهد. بدیهی است بهره گیری از این قابلیت در فیلمی چون “جاذبه” که جذابیت های تکنولوژیک ، بصری و گونه ای دارد بسیار سهل تر از “روما” ای است که در آن نماهای بسته در آن پرکاربرد است ، لوکیشن ها معمولی است و ذات گونه هم کم تحرک و کم اتفاق. با این حال کوآرن توانسته با تصویر برداری چشم نواز و سیال ، تدوین ریز بافت و وکارگردانی درست- که همگی توسط خودش به عنوان مدیر تیم انجام شده است- در اثری صمیمی و بی آلایش های غریب تکنیکی از مهمترین قابلیت خود بهره ببرد.

 از نظر نگارنده چشم گیرترین بخش “روما” توجه به موقعیت زمانی فیلم در بستر فرم و درونمایه است. فیلم در سال های آغازین دهه ۷۰ مکزیک روایت می شود. سال هایی که موج فیلم های نئورئالیسم به کشور مکزیک می رسد*. روما در پرداخت به موضوع  با درنظر گرفتن موقعیت زمانی که داستان در بستر آن روایت می شود به شدت وامدار نئورئالیسم ایتالیا است. کوآرن درست مانند کارگردانان مطرح این نوع سینما سعی در نزدیک کردن هر چه بیشتر فیلم به اصل “واقعیت” در روایت و فرم دارد. “روما” تماما در تلاش است تا واقعیت ها را همانگونه که در خاطرات فیلمساز از آن سال ها باقی مانده ترسیم کند و برای انجام اینکار حتی از یک رژه نظامی ساده در سطح شهر هم نمی گذرد.

از دیگر اشتراکات روما با فیلم های این سبک می توان به پرداختن به جزئیات زندگی روزمره مردم، توجه به معضلات طبقات فرودست جامعه ، از بین رفتن درام به معنای کلاسیک آن و  نقش پررنگ عنصر اتفاق در پبشبرد روایت فیلم اشاره کرد.

تنها نقطه تقابل روما با آثار نئورئالیسم فیلمبرداری و نورپردازی کم نقص آن است. دوربینی که هرچند مانند اغلب آثار رئالیستی روی دست نیست اما از سیال بودنش کاسته نشده و به خوبی بیننده را در بطن زندگی واقعی مردم آن روزگار مکزیک قرار داده است. با آن که فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری نشده اما تونالیته رنگ خاکستری حسی مانند حس تماشای آثار کلاسیک سینما را تداعی کرده است. نورپردازی، قاب بندی و توجه ویژه به تاریک و روشنی در هر نما آن قدر در سطح بالایی قرار دارد که می تواند تا سال ها مسیر فیلم های از این دست را در فرم تغییر دهد. “روما” در فرم و بافت تصویر آن قدر خوب است که می توان گفت یک طرح جدید به شابلون و الگوهای قراردادی هالیوود افزوده است.

“روما” از منظر درونمایه هم شباهت زیادی به آثار نئورئالیستی دارد. توجه به مشکلات قشر ضعیف جامعه و نمایش طیفی از مشکلات کم و پر اهمیت در فیلم از الگوهای سینمای مذکور تبعیت می کند. شاید به دلیل پرداخت به همین موضوعات است که برخی کوآرن را درست یا غلط متهم به چپ گرا بودن و حمایت از ایده های ضدسرمایه داری کرده اند. در حالی که این موضوعات برگرفته از نوع سینمایی است که فیلمساز قصد نزدیک شدن به آن را داشته است.

کوآرن علاوه بر درونمایه هایی که از نئورئالیسم گرفته، از بستر زمانی داستان نیز ایده هایی را به فیلم وارد کرده است که فمینیسم را می توان پررنگ ترینِ آن ها دانست. قرار دادن زن های توانمند و قوی در برابر مردان فراری، به دوش کشیدن بار زندگی توسط زنان و آینده سازی زنان در برابر مردان بی مسئولیت از مصادیقی است که در فیلم بیش از مواردی چون ظهور گروه های تبهکاری یا شعله ور شدن آتش جنگ قدرت بر آن تاکید شده است.

با وجود همه موارد مطروحه در “روما” هیچ پیرنگ قابل توجهی به غیر از توجه به روزمرگی ها وجود ندارد. تنها تاکیدی که در فیلم مشاهده می شود این است که اساسا اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در فیلم به نمایش در آید. درست مانند روی یک پا ایستادن مربی ورزش که هر چند بیشتر مردم از انجام آن عاجزند اما رویداد قابل توجهی نیست. همین توجه به سادگی ها چون عامدانه انتخاب شده و سایر عناصر را در اختیار خود گرفته است سبب خلق فضایی می شود که موجی از آثار مشابه را دنباله رو خود خواهد کرد.

کوآرن در هر فیلمی که ساخته قدمی به سوی سینمای نابِ با محوریت تصویر برداشته است. سینمایی که فیلم هایش ارزش تماشا بر پرده عریض سینما را دارد و لذت غنای بصری را به بیننده هدیه می دهد. از نظر نگارنده مهمترین دستاورد “روما” ارتقا سطح انتظارات و التذاذ بیننده از ماهیت فیلم- بخوانید تصویر- است. دستاوردی که در هالیوود با جان فورد و هیچکاک آغاز شد، با تلاش های کوبریک و مکتب نیویورکی ها تکامل یافت اما با نزدیک شدن به سال های قرن بیست و یک رو به افول گذاشت. امیدواریم پس از فراموشی چندساله و تلاش های نا فرجام برخی کارگردانان، این نوع سینما با آثاری چون “روما” بازیابی و به روز آوری شود و قواعد جزم زیباشناسی هالیوودی را دستخوش تغییر کند.

*هرچند در سال های میانی دهه ۵۰ میلادی نئورئالیسم سینمای ایتالیا رو به افول گذاشت اما تاثیر آن بر فیلم های سایر کشورها – به ویژه کشورهای درحال توسعه مانند ایران- تا اواخر دهه ۷۰ ادامه یافت و منجر به شکوفایی و بلوغ این مکتب در سایر کشورها شد. تاجایی که هنوز هم در این کشورها فیلم های متعدد رئالیستی پای ثابت جشنواره ها هستند.

 

نقد ستاره ای متولد شد

پوستر ستاره ای متولد شد

تحلیل پیرنگ «ستاره ای متولد شد»

جک، با بازی برادلی کوپر، مبتلا به افسردگی و پرنوشی الکل، ستاره محبوب پاپ به طور تصادفی در بار همجنسگراها با اَلی با نقش آفرینی لیدی گاگا آشنا میشود که خواننده و ترانه سرای جوان و بااستعدادی است که به خاطر ظاهر معمولیش -اضافه وزن و مدل بینیش- اعتماد بنفس پایینی دارد و امیدی به ستاره شدن ندارد. جک مبهوت اجرای اَلی میشود و مهمتر از هرچیز، عاشق ترانه های او؛ جک معتقد است خواننده های بااستعداد فراوان هستند، اما آنهایی که حرفی برای گفتن دارند، نادراند. این دقیقا همان دلیلی است که او را جذب اَلی کرده است. عشق جک به اَلی اصیل است، چون او را همانگونه که هست میخواهد؛ بدون گریم، با چهره واقعی او و هرآنچه که هست. شهرت جک برای اَلی اهمیتی ندارد، او تنها از پرنوشی جک میترسد -طی دیالوگهای او با پدرش پی میبریم. بدین ترتیب جک کنار اَلی احساس میکند انسان است تا اینکه یک سلبریتی باشد. این مهمترین دلیلی است که این زوج را کنار هم نگه میدارد، آنها عاشق خود واقعی یکدیگر میشوند. جنس حس جک به اَلی به سمت این میرود که او نسبت به اَلی احساس مالکیت میکند؛ چرا که جک استعداد اَلی را کشف کرد و البته در نیمه خودآگاهش، او خود را برتر از اَلی میداند -صحنه کیک مالیدن به صورت اَلی- چرا که او به هرحال یک سلبریتی معروف است. همچنان که اَلی محبوبتر و موفقتر میشود -نامزدی او برای سه جایزه گِرَمی، جک بیشتر به سوی تباهی میرود که به دلیل پرنوشی، مخدر و افسردگی اوست. بدین ترتیب روند داستان از دو جبهه پیوند احساسی جک و اَلی را به اوج نزدیک میکند. از سویی زیرمتن جک -حس مالکیت، برتری و رقابت نسبت به اَلی- جای متن او را میگیرد (در صحنه دعوای حمام) و بر بیننده و اَلی آشکار میگردد؛ و از سویی عیار عشق اَلی نسبت به جک محک میخورد، که اوج آن در صحنه آبروریزی اهدای جایزه گِرَمی به اَلی و واکنش اَلی نشان داده میشود. اَلی دامن لباس خود را جلوی جک میگیرد تا حضار متوجه این آبروریزی نشوند و بعد نیز با جک به حمام میرود، با همان لباسها و تشریفاتی که در مراسم گِرَمی به تن داشت، زیر دوش با جک اشک میریزد و از او مراقبت میکند! این نقطه عطف عیار عشق اَلی به جک را نشان میدهد. اَلی به جای اینکه بابت این آبروریزی جک را ملامت کند، او را میفهمد، با او همدردی میکند، و در نهایت میبخشد و حتی از مدیر برنامه هایش، رِز، درخواست میکند جک به همراه او بر روی استیج بخواند. اگرچه با مخالفت شدید رِز همراه میشود. گریزی بزنیم به پیرنگ فرعی مهم رابطه اَلی، رِز و جک. آغاز آشنایی رز با اَلی منجر به ورود اَلی به دنیای حرفه ای خوانندگی میشود و نیز آشکار شدن زیرمتن جک. در نقطه اوج این پیرنگ فرعی رِز با لحنی تحقیرآمیز از اینکه جک باعث تباه شدن اَلی میشود، شکایت میکند. این کنش رِز، فیلم را به نقطه اوج نهاییش میرساند. به لحظه ای که جک به جای همراهی کردن اَلی بر روی استیج، در خانه میماند و زندگی خود را تمام میکند. جک ستاره ای را متولد کرد و حالا نیز خود را فدا میکند تا این ستاره باقی بماند و عشقش به کمال برسد.

نقد و بررسی فیلم کوتاه کودک خاموش (The Silent Child) محصول ۲۰۱۷ انگلستان

نقد فیلم کوتاه کودک خاموش (The Silent Child)

عوامل فیلم

کارگردان: کریس اورتون

نویسنده: راچل شنتون

مدیر تصویربرداری: علی فراهانی

تدوین: امیلی والدر

بازیگران: راچل شنتون، میسی اسلای، راچل فیلدینگ و…

 

نقد فیلم

برای خیلی‌ها این سوال در ذهن طرح می‌شود که فیلم کوتاه برای چیست؟ و با وجود این حجم از فیلم بلند در ژانرهای متفاوت، آیا دیگر فرصت برای فعالیت فیلم کوتاه باقی می‌ماند یا خیر؟ ؛ به پاسخ این سوال نزدیک می‌شویم وقتی تعاریفی که از سینما داشته‌اند را، چه در عصر کلاسیک و چه در عصر مدرن با خود مرور کنیم. به‌عنوان مثال هیچکاک در تعریف مشهور خود از سینما می‌گوید(قریب به مضمون): سینما (فیلم) بریده‌ای از زندگی نیست، بلکه چیزی است که طرح مسئله (نماید) یا داستانِ (شخصیِ) خود را بازگو کند. با این تعریف اگر همراه شویم و به تماشای چند از فیلم کوتاه‌هایی که تأثیرگذار ظاهر شده بنشینیم قطعًا به میزان اهمیتِ تعریف هیچکاک از سینما و کار بزرگی که فیلم کوتاه ، آن‌هم در زمان محدود می‌تواند انجام دهد پی‌خواهیم برد.

در فیلم کوتاه هرچه گستره زمانی یک اثر محدودتر شود ، کار برای سازندگان آن اثر سخت‌تر خواهد شد ؛ فیلم‌کوتاهِ داستانی از این دست آثاری است که سازندگانِ آن باید با وسواس بیشتری گام بردارند تا بتوانند نظر مخاطب را جلب نمایند، در فیلم کوتاه هرچند با محدود ساختن پروداکشن می‌توان اثری کم‌هزینه تولید کرد اما برای روایت داستان به‌آن نحو که مخاطب آن را به شکل یک مسئله بپذیرد و با آن ارتباط برقرار کند اساسِ کارِ یک فیلمِ کوتاهِ خوب است.

در فیلم کوتاه ” کودک خاموش” که داستان حولِ محور یک کودک ناشنوا می‌گردد، به‌خوبی برای نویسنده که خود نقش اول این فیلم را ایفا می‌کند مسئله جا افتاده‌است  و می‌رود تا به زندگی لیبی، کودکِ منزوی و گوشه‌گیرِ ناشنوا رنگ و بوی تازه‌ای ببخشد.

داستان کودک خاموش روایتی جهان‌شمول از احوالاتِ کودکانی‌ست که مادرزاد ناشنوا به دنیا می‌آیند، و سیر در دنیایی که حتی از شنیدن صدای خودشان هم محروم‌شان کرده توانایی تکلم را از آنها ستانده است، این کودکان قدرت تکلم دارند ولی نشنیدن هیچ صدایی حتی صدای خود سبب شده تا خیلی سخت زبان به سخن باز کنند؛ راچل شنتون نویسنده که در نقش جوآن مربی لیبی به ایفای نقش می‌پردازد مأمور می‌شود تا از وی نگه‌داری کند، جوآن نه می‌تواند برای ارتباط با لیبی صحبت کند و نه کلامی از او بشنود و برای حل این معضل از زبان اشاره‌ کمک می‌گیرد، زبانی که تعاریفی بین اذهانی دارد و دیگر لیبی مجبور نیست برای بیان خواسته‌هایش به اجبار صحبت کند، اجباری که مادر او یعنی سو برای وی مقرر کرده و مسیری که برای دخترش درنظر گرفته کاملا متفاوت از شیوه درمانیست که جوآن در نظر دارد.

فیلم از یک جهت دغدغه‌ خانواده را برای کودکِ ناشنوای خود نشان می‌دهد که دوست دارند لیبی در شرایط عادی رشد کند، اما لازمه این‌کار ظلم به کودک است و این‌که با او مثل افراد عادی برخورد می‌شود به‌جای اینکه با شرایط وی همراه شوند و پشتیبانی مناسب از او داشته باشند؛ و همچنین فیلم دقیقا از این زاویه دید خانواده را مورد نقد قرار می‌دهد، که چرا رفتار مناسبی با کودک خود نداشته و او را از همیشه تنهاتر گذاشته‌اند، پلان آخر این فیلم و تنهایی لیبی در مدرسه مهر تاییدی بر این گزاره است.

از همان ابتدای فیلم و در سکانس خوردن صبحانه، تنهایی لیبی به شدت حس می‌شود، دخترکی که در گوشه‌ی اجتماعِ یک خانواده خاک می‌خورد و تنها گاهی مادر دستی به نشانه این‌که تو هنوز میان ما هستی بر سرش می‌کشد، همچنین در جلسه معارفه‌ای که سو برای جوآن برگزار می‌کند به صراحت می‌گوید که لیبی بیشتر وقت‌اش را با دیدن تلویزیون سپری. رفته رفته یخِ تنهایی لیبی شکسته می‌شود و با جوآن ارتباط برقرار می‌کند اما هنوز فاصله‌اش را با مادر که نزدیک‌ترین عضو خانواده به اوست حفظ می‌کند، سازنده برای برجسته کردن این فاصله دو فکت دیگر نیز در فیلم قرار می‌دهد، اول اینکه مادر پس از مراجعه به خانه  به سراغ لیبی نمی‌رود و حتی لیبی نیز برای دیدن مادرش چشم از تلویزیون برنمی‌دارد و نگاه‌های جوآن که بین لیبی و مادرش در رفت‌وآمد است ظاهرا برای او نشان از کشفیات جدیدی در این خانواده و آن‌چه بر لیبی می‌رود دارد؛ دوم، صبح روز بعد از معارفه جوآن، لیبی سر میز صبحانه نشسته است و دوربین از زاویه دیدِ لیبی با حرکتی اسلوموشن به تک تک اعضا خانواده نگاه می‌اندازد که هرکدام درحال مکالمه با یکدیگراند ولی لیبی در گوشه‌ای از میز تنها نشسته‌است، تصویر از جمع خانواده به کلوزآپِ لیبی برش می‌خورد، لیبی در حال مکیدن انگشت خود و منتظر توجهی‌ست که به او نمی‌شود، چشم‌انش را می‌گرداند، تصویر به کلوزآپ پدر و مادرش برش می‌خورد که هیچ اعتنایی به او ندارند و زمانی که دوربین بازمی‌گردد، لیبی را به نمایش درمی‌آورد که نگاهی مأیوس و دلشکسته او را فراگرفته است.

همه‌چیز من جمله فیلم‌برداری، کامپوزیت صحنه و تدوین دست به دست یکدیگر داده تا فیلمی قابل قبول را برای مخاطب به نمایش بگذارند؛ فریم‌ها در تعادل و تراز مناسبی قرار دارند، و همین‌طور تصویربرداری از چند زاویه متفاوت، در اندازه‌ها و زاویه دیدِ شخصِ مخاطب در تولیدِ حس و مخابره پیام موفق ظاهر شده، به‌عنوان مثال در سکانس صبحانه وقتی خواهر بزرگتر لیبی نظر جوآن را دررابطه با مدل موی برادرش می‌پرسد دوربین در نماهایی مدیوم‌شات و کلوزآپ رفت‌وآمد می‌کند تا حس اعضا خانواده و واکنش جوآن را جویا شود، امری که حتی در خیلی از فیلم‌های بلند به‌ویژه فیلم‌های داخلی نادیده گرفته می‌شود، که به گنگ شدن و الکن ماندن کاراکترها و داستان می‌انجامد.

از پلان‌های تأثیرگذار دیگر می‌توان به پلانی اشاره کرد که جوآن می‌خواهد ارتباط با لیبی را آغاز کند ، برای شناساندنِ زبان اشاره بین فیلم و مخاطب دوربین اشکالی را روی صفحه کاغذ نشان می‌دهد که در نگاه اول برای مخاطب فهم می‌شود و بعد با یک تراولینگ به عقب بازمی‌گردد تا جوآن و لیبی در گستره دید مخاطب قرار بگیرند، چرا دوربین در اینجا تراولینگ داشت و سازنده از برش برای نشان دادن، یک فریم تصاویر روی کاغذ و برش به فریمی دیگر که جوآن و لیبی را نمایش می‌دهد استفاده نکرد؟ به زعم نگارنده دلیلِ اساسی سازنده برای One-Take برگزار کردن این پلان این است که به مخاطب بگوید فاصله فاهمه از یک تصویر به قدر یک نگاه کردن است، اما در ارتباط با یک فرد ناشنوا وضعیت کمی فرق دارد و برای برقراری دیالوگ به چیزی بیشتر از نگاه کردن نیاز است ، حتی به یک زبان دیگر، مثل زبان اشاره.

سازنده حتی برای نزدیک نشان دادن این دو (لیبی و جوآن) به یکدیگر در انتخاب لباس و رنگ آن نیز توجه داشته است، به گونه‌ای که پیرنگ لباس هر دو بعد از فصل آشناییِ‌شان یکی بوده و تنها در طرحِ جزییات با هم متفاوت‌اند.

سه شخصیت‌ اصلی یعنی جوآن، لیبی و مادر او یعنی سو در فیلم به خوبی ساخته و پرداخته شده‌اند و هر سه کارکرد و در جریان فیلم با قوس تغییر شخصیت آن‌ها همراه می‌شویم؛ در وهله اول اگر لیبی که داستان حول محور اوست را در نظر بگیریم، شخصیتی منزوی و گوشه‌گیر دارد که در روند داستان کاملاً حصار دورِ او از هم پاشیده می‌شود و فعال و پویایی او به چشم می‌آید که نشان از تغییر اوست؛ همچنین در جوآن ابتدا به‌مثابه پرستاری می‌ماند که تنها به نگهداری لیبی گماشته شده ولی سعی و تلاش او و امیدواری‌اش برای ارتباط‌گیری با لیبی وی را تا سرحد یک مربی بالا می‌برد که دختری را از انزوا بیرون کشیده و قدرت زبان اشاره را به او نشان داده است؛ همین‌طور کاراکتر سو، مادر لیبی نیز در بازه ۲۰دقیقه‌ای فیلم از تغییر مستثنی نبوده، سو که در ابتدا مادری دلسوز و مهربان نشان می‌داد در ادامه از درکِ شرایط دخترش عاجز می‌ماند و با تصمیمی اشتباه دوباره او را تنها و منزوی می‌سازد که در پلان فینال فیلم نیز این حقیقت و حس‌پردازی به نمایش گذاشته شده و لیبی با وجود این‌که در مدرسه و میانِ هم‌سالانِ خود است، اما گوشه‌ای خلوت گزیده و تنها سَر می‌کند.   

کودک خاموش (The Silent Child) نمونه فیلمِ کوتاه‌یست که توانایی آن را دارد همانند یک اثر بلند داستانی مخاطب خود را درگیر نماید، فیلمی که عشق را به “زبان اشارت” می‌آورد و شایسته است بارها این فیلم را دید و از آن آموخت. 

the silent child

the silent child
برنده جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه در سال ۲۰۱۸
کارگردان: کریس اورتون
the silent child (کودک خاموش)

نویسنده: راچل شنتون
مدیر تصویربرداری: علی فراهانی
تدوین: امیلی والدر
بازیگران: راچل شنتون، میسی اسلای، راچل فیلدینگ و…

فیلممویز در نظر دارد علاوه بر نقد و بررسی فیلم های سینمای ایران و جهان، به منظور سلیقه سازی برای مخاطبان ارجمند به معرفی و ارائه فیلم ها و انیمیشن های کوتاه شاخص بپردازد. ظهور تکنولوژی هایی چون تلفن همراه که منجر به سهولت تماشای فیلم در هر مکان شده است از سویی و علاقه بیننده به فشرده سازی مضمون با توجه به ماهیت شبکه های اجتماعی به عنوان مهمترین بستر انتقال اطلاعات از سوی دیگر لزوم توجه به مدیومی با عنوان فیلم کوتاه را دو چندان کرده است.

فیلم کوتاه به گروهی از فیلم‌ها و آثار هنری گفته می‌شود که نسبت فیلم بلند، هم‌زمان بسیار کمتری دارد و هم با بودجه بسیار پایین و تجهیزات کم ساخته می‌شود. در تعریف آکادمی علوم و هنرهای سینما آمده‌است که فیلم کوتاه باید حداکثر ۴۰ دقیقه یا کمتر، زمان داشته باشد. تیتراژ اول و آخر نیز جزو این زمان محسوب می‌شوند.

جشنواره‌های بزرگ دنیا نظیر، اسکار، کن، برلین و… در کنار نمایش فیلم‌های بلند، نمایش فیلم کوتاه دارند و این فیلم‌ها جوایز خاص خودشان را هم می‌گیرند. نخستین فیلم‌های تاریخ سینما فیلم‌های کوتاه بودند. سینمای کوتاه امروزه نیز در جهان وجود دارد و اندیشه‌ها و داستان‌ها را به صورت موجز بیان می‌کند. فیلمسازان بزرگی نظیرجوزپه تورناتوره پیر پائولو پازولینی، کن لوچ، آلن رنه و… سینما را با فیلم کوتاه شروع کردند. در ایران نیز بهرام بیضایی، ناصر تقوایی، عباس کیارستمی و… سینما را با فیلم‌های کوتاه آغاز کردند. سینمای کوتاه جهان امروز به وسیله جشنواره‌های متعدد و شبکه‌های هنری تلویزیون‌ها به حیات خود ادامه می‌دهد.

ˈخروج کارگران از کارخانهˈ را می‌توان نخستین فیلم برادران لومیر به حساب آورد که نخستین فیلم کوتاه تاریخ سینما نیز محسوب می‌شود.

در ایران سینمای کوتاه در مهر ماه ۱۳۴۷ توسط بصیر نصیبی با نام سینمای آزاد ایران راه اندازی شد و به مرور شکل گرفت وی با تلاشهای بی‌وقفه خود توانست در سراسر ایران نمایندگی‌هایی را فعال کند هر چند تلویزیون آن دوران حمایت‌های مادی از سینمای آزاد کرد اما فیلمسازان آن کوشش کردند که مستقل بمانند. بسیاری از فیلمسازان پس از انقلاب از سینمای آزاد وارد سینمای حرفه‌ای شدند از جمله کیانوش عیاری، مهدی صباغزاده، داریوش ارجمند، فریدون جیرانی و… سینمای کوتاه در حال حاضر گرچه از سویی به وسیله انجمن سینمای جوانان ایران حمایت می‌شود که سازمانی دولتی است و فیلمسازانی نظیر: بهمن قبادی، تورج اصلانی، آرش رصافی، داریوش غریب زاده، امید وفایی، بهنام نجم الدین، امیرشهاب رضویان، ابوالفضل عطار، محمدرضا فرطوسی، شهرام مکری، امیرعلی اعلایی، ایرج سالاروند، وحید موسائیان، داریوش یاری، مسعود امینی تیرانی و… را پرورش داده‌است. جشنواره فیلم ۱۰۰ و جشنواره فیلم کوتاه تهران از همترین رویدادهای مربوط به فیلم کوتاه در کشور است.

تشکیل انجمن صنفی فیلم کوتاه ایران در خانه سینما در شهریور سال ۱۳۸۲ از نقاط عطف فعالیت‌های سینماگران فیلم کوتاه ایران است که توانستند به عنوان یک صنف مستقل مطرح شوند. برنامه‌ای به اسم ۸ میلیمتری در شبکه رادیو نمایش به فیلم کوتاه و سینمای مستند و تجربی اختصاص دارد. این برنامه به تهیه‌کنندگی و سردبیری قاسم اورنگی می‌باشد که خود مستندساز می‌باشد.

برای تماشای فیلم های کوتاه می توانید به منوی چندرسانه ای بروید و سپس با انتخاب گزینه ویدیو به تماشای فیلم و انیمیشن های کوتاه و تیزر فیلم های شاخص سینمای ایران و جهان بنشینید.