Fault in our stars

the_fault_in_our_starsعوامل فیلم

کارگردان : Josh Boone
نویسنده : Scott Neustadter, Michael H. Weber
بازیگران : Shailene Woodley, Ansel Elgort, Nat Wolff
محصول ۲۰۱۴ سینمای هالیوود

نقد فیلم

فکر می کنم در یکی از آخرین مصاحبه های تلویزیونی آقای رسول ملاقلی پور بود که اکبر نبوی درباره ی فیلم میم مثل مادر و میزان دستیابی آن به موفقیت مورد انتظار کارگردان از ایشان سوال کرد . آقای ملا قلی پور به جای حاشیه رفتن و اشاره به فروش فیلم و از این دست مسائل خیلی ساده گفت : ” وقتی می دیدم که تماشاچیان  بعد از فیلم یه تماس با مادرشون می گیرن و دلشون براش تنگ می شه مطمئن می شم که به اون چیزی که خواستم رسیدم.”

نواقص ستاره های بخت ما عاشقانه ای ست تراژیک درباره ی دو جوان مبتلا به بیماری سرطان . هیزل دختر ۱۸ ساله ای ست که به دلیل ابتلا به سرطان ریه مجبور است مابقی عمر خود را با یک  کپسول اکسیژن و یک تیوب در بینی سپری کند. طرف دیگر این عشق آگوستوس قرار دارد که سرطان مغز استخوان پای راستش را از او گرفته است.هیزل و آگوستوس در انجمن قلب مسیح که برای کمک روحی به  بیماران سرطانی شکل گرفته است با هم آشنا می شوند . آن ها از وضعیت یکدیگر اطلاع کامل دارند و به همین دلیل از شروع یک رابطه ی جدی اجتناب می کنند.موسسه ای در امریکا که وظیفه ی برآورده کردن آخرین آرزوی نوجوانان مبتلا به بیماری های صعب العلاج را به عهده دارد ،آگوستوس را شایسته استفاده از این حق می داند.آگوستوس از این امتیاز استفاده می کند که به آرزوی خود و هیزل جامه ی عمل بپوشاند.اما تقدیر سر ناسازگاری می گذارد و موسیقی وصل در زندگی آن ها را با ساز نا کوک غم به ناقوس مرگ تبدیل می کند.

 با مقدمه ای که به صورت کاملا عامیانه درباره ی داستان ذکر شد خوانندگان محترم احتمالا توقع یک فیلم سیاه ، روان پریش ، افسرده و خموده را دارند.اگر این پیش داوری درباره ی فیلم صحت داشت قطعا امتیاز آن در IMDB  ۸٫۵ نبود.-هرچند که امتیازهای این سایت صرفا ملاکی برای خوبی یا بدی یک اثر محسوب نمی شود.

نواقص ستاره های بخت ما یا بخت پریشان این داستان جانکاه و تا حدودی تراژیک را آن قدر لطیف ، انسانی و زیبا روایت می کند که با وجود اوج گرفتن غصه در پایان داستان ، شخصا آرزو می کردم فیلم باز هم کش پیدا کند و برایم دشوار بود به همین زودی از این غم شیرین جدا شوم. دیالوگی کلیدی در فیلم وجود دارد که بی ربط به این اصطلاح غم شیرین نیست.دیالوگی که مربوط به کتاب مورد علاقه ی هیزل است :” درد باید احساس شود .” اثر  می گوید باید با دردها در زندگی ساخت و دردها را زندگی کرد.شاید این جمله در بیان بسیار شعار زده باشد ولی هیچ نشانی از این شعار زدگی در فیلم دیده نمی شود.فیلم به خوبی بر لبه ی تیغ امیدواریِ احساس زده و واقع نگری سیاه نما حرکت می کند.

فیلم اشاره های کمی در مورد دردهای جسمانی مبتلایان به سرطان دارد و بیشتر توجه خود را به آسیب های روحی شخصیت های داستانش معطوف می کند. تنهایی همیشه سخت است ولی برای عده ای که می دانند فرصت زیادی در این دنیا ندارند با بغضی همیشگی همراه است.چرا که اگر رفیق راهی بیابند و  دلبسته به دیگری شوند عاقبت کار روشن نخواهد بود.به ویژه اگر شرایطی مانند هیزل و آگوستوس داشته باشند و هر دو در حال مبارزه با این بیماری باشند. فیلم یک بار از کنار شکست های عاطفیِ سطحی که در حاشیه ی داستان قراردارد – در داستان نابینا شدن آیزاک و جدا شدن نامزدش از او – با یک شوخی ساده  که پرت کردن تخم مرغ با چشم های بسته به خودروی لوکس اوست عبور می کند .که همین اتفاق به ظاهر ساده هم بیننده را برای هر پایان بندی غیر قابل تصوری آماده می کند.و  بار دیگر  با مرگ آگوستوس و سخنرانی هیزل و مونولوگ های پایانی اش آن قدر بر احساسات بیننده تاثیر می کند که انسان پس از پایان فیلم -مانند مثالی که در مقدمه  فیلم میم مثل مادرآورده شد -دوست دارد به همه ی آن هایی که خاطره ی سبزی در زمین ذهن او کاشته اند ، یادآوری کند با وجود تمام فاصله های ایجاد شده ، دوستشان دارد.

هیزل و اگوستوس دو نیمه ی متفاوت از یک زوج آرمانی اند.هیزل دختری درون گرا ، آرام و تا حدودی گوشه گیر است که گاهی با عصبانیت هایش همه را غافل گیر می کند. مادر هیزل زمانی که او در بستر مرگ بود زیر لب به او می گوید” دیگه بهت اجازه می دم بری عزیزم”.این جمله آن قدر برای هیزل گران تمام می شود که در پس اندیشه هایش ،می داند که باید در ادامه ی عمر منتظر مرگ باشد .این تاثیر در رفتارهای هیزل مشخص است.او ترجیح می دهد بدون مبارزه بازی را به مرگ واگذارد.به نظر او ، خانواده اش راحت با مرگ او کنار خواهند آمد همان طور که خودش با آن کنار آمده.اما این وضع زمانی که بیماری آگوستوس باز می گردد تغییر می کند.هیزل در می یابد که دردهای سخت تری هم از مرگ وجود دارد که آن صبر بر فراغ عزیزی است که به او دلبسته باشد.همین جاست که هیزل متوجه می شود مادرش در چه تنگنای روحی قرار داشته زمانی  که آن جمله ی خداحافظی  را به هیزل می گفته است.هیزل از کنار آگوستوس بودن فهمیده است که باید به حداقل های این دنیا نیز دلخوش بود .به یک کتاب ، به معشوقی که دوستش بدارد و به ستاره های ناقص بختش.

در مقابل آگوستوس روحیه ی خود را در قبال بیماری از دست نداده است.سرخوش و شاد می نماید.بازی های رایانه ای پر تحرک ،  اهل هیجان و کارهای قدری نامتعارف است.در اولین دیدارش با هیزل در جلسه ی قلب مسیح -انجمن بیماران سرطانی – از فراموشی به عنوان بزرگترین ترس خود یاد می کند. آگوستوس نگران است که زندگی اش به پایان برسد و کار بزرگی انجام نداده باشد که بتواند در افکارمردم جاودانه شود . در همان جلسه هیزل در جواب به او می گوید روزی همه خواهند مرد همان طور که دایناسورها مردند و خاطره ای از آن ها در ذهن ها نیست.آگوستوس دوست دارد دوستان زیادی داشته باشد و بیشتر تمایل به شهرت دارد تا این که یکی را تا همیشه برای قلب خود نگه دارد.این تفاوت های هیزل و آگوستوس کم کم از بین می رود  و دو نیمه ی ناقص به یک جزء کامل تبدیل می شود که غم های زندگی را برای هم شیرین و قابل تحمل می کنند.شاید بزرگترین معجزه ی عشق را هم بتوان در این معنی خلاصه کرد.عشق زندگی را قابل تحمل می کند.  

ستاره های ناقص بخت ما اولین اثری نیست که درباره ی بیماری های لا علاج ساخته شده است اما زاویه ی نگاه جدید آن به موضوع باعث شده همه ی ما بخشی از وجود خود را در دل داستان بیابیم .اگر کارگردان قصد برخورد سیاه نمایانه به موضوع را داشت اثرش مانند بسیاری از آثار از این دست اکران می شد و پس از مدتی فقط نامی از آن باقی می ماند اما این نگاه جدید ، فیلم را ماندگار خواهد کرد.نگاهی که غم و شادی را مکمل و در کنار هم نشان می دهد . حتی زمانی که بیننده هم مانند هیزل از آگوستوس قطع امید کرده است کارگردان باز هم یک دلخوشی کوچک برای لحظات پایانی فیلم در نظر می گیرد.آیزاک ، آگوستوس و هیزل سراغ ماشین لوکس نامزد قبلی آیزاک می روند و کذا و کذا که در بالا ذکر شد.بزرگترین رمز موفقیت فیلم هضم کردن غم فیلم در دل اتفاقات دیگر است. به همان اندازه که شادی ها و لبخند ها در فیلم نمود دارند غصه ها و اشک ها هم رخ نمایی می کنند.و این همان چیزی است که در دنیای واقعی در حال وقوع است.همه چیز در کنار هم.خوشی و نا خوشی ، سلامتی و بیماری و مثال هایی تمام نشدنی از این دست. در تمام طول فیلم بیت زیر در ذهنم  جولان می داد که بازگو کردن آن خالی از لطف نیست :

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد                           ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

جایی که حرف ، حرف ِدل است بی انصافی است که سخن از محسوسات بگوییم به قول حافظ عزیز :

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو                      که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

با همین استناد ترجیح می دهم توضیح زیادی درباره ی –  قولی دیگر این بار از حاتمی کیا که فرم را پیچ و مهره می داند، بلا تشبیه با قول حافظ البته  – فرم اثر ارائه نکنم تا سخن طولانی نشود و فرصت نتیجه گیری از موضوع را سلب ننماید.فقط به صورت مختصر باید گفت فیلم هایی کم هزینه و تاثیر گذار از این دست  بسیار  به مذاق منتقدین و مخاطبین حرفه ای تر سینما خوش می آید هر چند معمولا در جشنواره ها به ویژه اسکار به توفیقی دست نمی یابند.تصویر تیتراژ فیلم از شوخی و شنگی خاصی برخوردار است که ما را با فضای تین ایجری قهرمان دختر فیلم نزدیک می کند . موسیقی  تماتیک همراه آن یک جور غصه ی دلچسب دارد که تداعی کننده ی رمنس های کلاسیک است.البته موسیقی در تمام طول فیلم به درست ترین شکل ممکن عمل می کند.

بازی ها کاملا یک دست و با وقار است .بازیگران تقریبا در یک سطح بازی خود را ارائه کرده اند که هیزل به دلیل معصومیت چهره و لوندی بازی اش قدری بیشتر در دل می نشیند.افکت های تصویری در هنگام مسیج زدن ها و ایمیل زدن های هیزل و آگوستوس حد اقل برای هم نسلی های من دوست داشتنی و نوستاژیک است و بیننده را در دل فیلم غرق می کند.به ویژه افکت های صوتی آن ها و نحوه ی محو شدنش متناسب با فضای غم یا شادی.در کنار تمام این مزایا نباید از کارگردانی عالی اثر غافل باشیم که مهمترین مزیتش دیده نشدنش است.خرده روایت های دلنشین مانند داستان آیزاک و نویسنده ی کتاب در کنار نصیحت کرن های با نمک دراماتیک مانند توصیف آگوستوس از سیگار ِروی لب به جای کشیدن سیگار فضای فیلم را اغناء پذیر کرده است.
همه ی این نقاط مثبت به دست نیامده است مگر حول یک داستان ساده ، عامه پسند و در عین حال با یک جهان بینی خاص .آرزو دارم ، آرزو دارم ،آرزو دارم روزی جهان بینی نویسندگان وطنی ما هم به سمت زیبا اندیشی و زیبا منشی سوق یابد.هرچند که اکنون هم هستند خوبانی که از این مدل پیروی می کنند.

اکنون که در حال پایان بردن این نقد هستم سه روزی از تماشای فیلم گذشته است اما رسوب حس و حال فیلم بر نوشته های نگارنده و سوق دادن آن سمت یک نوشته ی احساسی غیر قابل انکار است. در پایان امیدوارم خوانندگان عزیز هم به اندازه ی من از تماشای فیلم لذت برده و تاثیر پذیرفته باشند .نواقص ستاره های بخت ما – که نامش هم در ته دل غصه ای می اندازد – از رهگذر داستان هیزل و آگوستوس به ما یاد آوری می کند زندگی کوتاه تر از آن است که انسان فرصت تنها بودن داشته باشد.به تعبیر خود فیلم بعضی بی نهایت ها از بعضی بی نهایت ها بزرگ ترند.برای عاشقی که می داند قرار نیست وعده ی دیداری دوباره با معشوقش داشته باشد این غمِ بی نهایت بیش از بی نهایت غمی است که تمامی آدم ها در تمام طول زندگی خود تجربه می کنند.

این نوشته در وبلاگ ای من منتشر شده است.

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *