کاش رگ خواب همدیگر را نمی دانستیم

کاش رگ خواب همه دیگر را نمی دانستیم!

چند روز قبل از دیدن این فیلم با دوستان نشسته بودیم دور هم. دختر بچه چهارساله یکی از دوستان هم کنار مان بود. مهدی شروع کرد به گله کردن که “من چند بار از این دختر کوچولو خواستم بهم بگه که عاشقتم ولی اون نمیگه و این یعنی منو دوست نداره!” در کمال ناباوری بعد از چند دقیقه دختر کوچولوی ما گفت : “عمو جان من دوستت دارم”. دوست ما گفت: بگو عاشقتم. او باز پاسخ داد “نه من دوستت دارم عمو”. و این مکالمه همچنان ادامه داشت. بعد مادر دختر گفت: “دوستت داره عمو، آدم به هرکسی نمی تونه بگه عاشقشه ولی می تونه بگه دوست دارم“. با خودم فکر کردم چقدر خوب بود اگر از کودکی به ما هم به ما فرق این دو واژه را می آموختند تا اینگونه بی محابا از واژه ها استفاده نمی کردیم. (فرق بین I love you درمقابل I like you ).

رگ خواب جدا از همه کاستیهای که دارد حکایت آشنای نسلی است که یاد گرفته است به شدت دروغ بگوید، به شدت نقش بازی کند، به شدت خیانت کند، به شدت سوء استفاده کند، به شدت منفعت طلب باشد و به شدت حیوانیت داشته باشد! لیلا حاتمی که حتی در فیلم های متوسط و ضعیف هم عالی بازی می کند در رگ خواب حمید نعمت الله باز هم خوش می درخشد و علی رغم ضعف های زیاد فیلنامه سکانس هایی را در می آورد که شما ضعف های فیلم را فراموش می کنید و غرق در بازیگری این بانوی موقر سینمای ایران می شوید. ضعف های که شاید آنقدر زیاد باشد که منتقدان را برنجاند اما به عقیده من چون موضوع قابل تاملی را به همراه دارد، فیلم را دوست داشتنی و ارزشمند می کند. اینکه زنی طلاق گرفته در چند روز اول طلاقش وارد جریان عشقی دیگر شود و اینگونه ناشیانه دوباره از سوراخی گزیده شود که قبلا گزیده شده است، شاید چندان با واقعیت همخوانی ندارد (که به عقیده من زمان کم کارگردان و مدت طولانی داستان باعث این امر گردیده است) اما دلیلش هرچه باشد به کلیت فیلم لطمه زده است و آن را ناباور و یا سخت باور کرده است ( در کامنت های بسیاری از دوستان به این مهم اشاره شده و آن را نقطه ضعف فیلم نامه می دانند).

جدا از این اشکالات و موارد اینچنینی، رگ خواب واقعیت تلخی است که روزانه بارها و بارها در اطراف مان درحال وقوع است. انسانهایی که رگ خواب همدیگر را خوب می شناسند و با استفاده از این آشنایی ، به هم نزدیک می شوند، شکار می کنند، نوش می کنند و در افق محو می شوند! بی آنکه نگاه کنند که چه به روز شکارشان آمده است. جامعه ای غرق شده در تمایلات جنسی که انگار همه چیز برایش رسیدن به یک هدف است. تجربه کردن و تجربه کردن و تجربه کردن و باز تجربه کردن جنسی آدمهای های مختلف! نسلی که اتفاقا در فرایند جامعه پذیری اش، بمباران آموزه های اخلاقی شد و بیشترین مطالب مذهبی و اخلاقی را از کانال های مختلف رسمی و غیر رسمی دریافت کرد اما در نهایت تبدیل به بی اخلاق ترین موجودات روی زمین گردید! با هزار مشکل روانی و عقده های عجیب و غریب جنسی! اینکه انسانی تا اینقدر پست شود که یک فرد بی پناه را پناه دهد و با هزار حیله و ترفند بخواهد وی را شکار کند و در نهایت به خواست جنسی خود برسد چیزی جز حیوانیت نیست. بازی خوب بازیگر نقش اول مرد و همچنین کارگردانی خوب و روایت داستان در ۷۰ دقیقه اول فیلم با شیب بسیار ملایم، عاشقانه ای را پیش روی مخاطب قرار میدهد که همگان غرق در کاراکتر زیبا و جذاب مرد فیلم می شوند و به نوعی با همذات پنداری با لیلا حاتمی، خود را عاشق جوانی می بینند که خوشتیپ است، فرانسه بلد است، شعر می گوید، به سفرهای خارجی میرود، اسکی می کند، شغل خوب دارد، در کوچه باغ های شهر با معشوقه اش قدم می زند و به خاطر او خشت گلی گاز میزند! چنین کارکتری می تواند کل زنان شهر را عاشق کند چه برسد به لیلا حاتمی بی کس و کار و شکست خورده ی این فیلم!

به عقیده من، اینکه ریتم داستان چنین کاری را با مخاطب می کند و مخاطب را اینگونه، همراه با لیلا حاتمی، فریب خورده ی این کارکتر مرد می نماید از قدرت کارگردانی حمید نعمت الله می آید. یعنی شما با همذات پنداری، ناخودگاه همراه بازیگر نقش اول، عاشق این جوان خوشتیپ می شوید و چاره ای جز این ندارید! تا اینجای کار شاید درست اما شیب و سرعت اتفاقات بعد آنقدر تند است که شما حس می کنید کارگردان عجله ای در تمام کردن این ماجرا دارد. اتفاقات آنقدر سریع می افتد که نفستان مانند نفس کارکتر زن فیلم در طوفان تهران غبار آلود بند می آید و استیصال تمام وجودتان را در بر میگیرد و همه ی این اتفاق ها از زمانی می افتد که این دو دلداده در شبی عاشقانه با هم همبستر می شوند. بلند شدن مرد از روی تخت با زیرپوش و محو کردن تصویر آن در قاب دوربین (به شکلی که شما تصویر مرد با زیر پوش را فید می بینید) نشان از اتفاقی بزرگ میباشد. مردی که شکار کرده و با هزار ترفند به خواسته مغز بیمار خود رسید و حال می خواهد کمرنگ شود و کم کم از زندگی زن بیرون برود و این پیام را نعمت الله به زیبایی در این سکانس به تصویر می کشد. در همین سکانس عصبانیت مرد با دیالوگ هایی که “چرا خواب موندم” ، “چرا بیدارم نکردی” و”حالا بگم کدوم گوری بودم” شروع می شود و ماجرا ادامه می یابد. شخصیت روانی مرد عاشق داستان، در یک سراشیبی تند، رو می شود و تا آنجا پیش می رود که دختر حامله پناه آورده به فروشگاه را حتی به باد کتک میگیرد و بقیه ماجرا…..

به راستی ما را چه میشود؟ این همه آموزه های اخلاقی کجای زندگی مان گم شده است که اینگونه بیمار وار به آزار همدیگر می پردازیم. نسلی که قرار بود در مدینه فاضله زندگی کند و این همه آموزش های دینی دیده است چرا اینگونه همه چیز را در رابطه جنسی می بیند! می خواهد همه ی دنیا را تجربه کند! در چنین جامعه ای چگونه می توان بچه دار شد؟ چگونه می توان از اینهمه بیمار روانی جنسی که در اطراف هم زندگی می کنند و نفس می کشند و عجیب رگ خواب هم را هم بلدند فرار کرد؟ ما چگونه تربیت شده ایم که به راحتی می گوییم دوستت دارم و وقتی که به مقاصد روانی خود رسیدیم بی خدا حافظی در مه محو می شویم؟!!!

به عقیده من رگ خواب با همه کاستی هایش، آینه تمام قدی است دربرابر جامعه ای که بیمار است. بیماری عدم اعتماد دارد! بیماری خیانت دارد! بیماری روانپریشی جنسی دارد! بیماری تنهایی دارد! بیماری غم انگیزی و افسردگی دارد و هزار بیماری روانی و اجتماعی دیگر. ساختارهای این جامعه بیمار است و مسئولیت آن پای کسانی است که این جامعه را ساخته اند و این نسل را آموزش داده اند!

 

 

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *