چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت

Chahar-Shanbeh-19-1ناعدالتی همچون دیوی ترسناک سهم من را بلعید

چه راست گفت (تولستوی): خوشبخت ها همه یک جورند ، بدبخت ها متفاوتند. پول الزاما خوشبختی نمی آورد ، ولی بی پولی حتما بدبختی می آورد. فیلم چهارشنبه نوزده اردیبهشت حکایت دردهایی است که شنیدن و دیدن آنها طاقت می خواهد. شخصیت های پر رنگ در سطح جامعه که دارویشان پول است.

شخصیت ها نداشته هایشان را آرزو می کنند ، سهم را که نباید آرزو کرد. این روزها ترافیک مشکلات سبب شده حتی تعریف مان از خوشبختی عوض شود ، به نوعی از ارزش آن کاسته شود. خوشبختی موضوع دارد یعنی آرامش خیال و آرامش خیال یعنی همه چیز. اما چگونه می توان واژه بدبختی را در یک خط توصیف کرد. متاسفانه آن قدر تنوع بسیار است که نمی توان همه آنها را در یک پلان دید. درد را باید در زنگ انشاء جست؛ آن هم در مدرسه دردمندان. انسان زاده نشده که مردن و مرگ را تجربه کند. زندگی ارزشی ندارد ولی هیچ چیز هم به ارزش زندگی نیست. آگهی جلال آشتیانی حکم موضوع انشایی را دارد که مراجعه کنندگان با پر کردن فرم هایشان ، انشاء زندگی خود را می نویسند. موضوع آن باور نکردنی و جذاب است. شخصی بنام جلال آشتیانی به مبلغ سی میلیون تومان قصد کمک به یک نیازمند را دارد. نوشتن آن ، نیاز به فکر و کمک از دیگران نمی خواهد ، فرصت برای گفتن می خواهد تا سرازیر شود. تنوع در انشاءها کار را برای معلم سخت کرده ، چه کسی بهتر نوشته ، هیچ کس تقلب نکرده ، موضوع ها تکراری نیست. رقابت دردناک… معلم قدرت انتخاب ندارد ، با پیشنهاد و تلنگر دوستش خسرو کار به قرعه می افتد. معلم قصد می کند سهم منتخب را با عشق قدیمی اش تقسیم کند. منتظر می ماند ، خبری نمی شود و سرانجام زنگ انشاء زودتر از زنگ تلفن به صدا در می آید. معلم نمره می دهد سی میلیون تومان و همه آن کامل متعلق به ستاره شاگرد منتخب مدرسه است. نوزده اردیبهشت

فردریش نیچه می گوید: انگیزه های انسان لایه به لایه اند. در انگیزه های خود غور کنید! در خواهید یافت که هیچ کس ، هرگز کاری را تنها به خاطر دیگران انجام نداده است. همه ی اعمال ما خود مدارانه اند ، هر کس تنها در خدمت خویش است.

جلال آشتیانی با محتوای کمک به یک نیازمند به مبلغ سی میلیون تومان آگهی در روزنامه چاپ می کند. هدف با وجود اینکه محترم است اما عقلانی نیست. برگرفته از احساس است. انگیزه های درونی جلال به دنبال سودجویی از هدفش است. انگیزه ها سبب می شوند در روند داستان مخاطب به زخم پیش داستان او پی ببرد. یازده سال پیش جلال برای درمان پسر بیمارش نیازمند به پنج میلیون پول می شود. در روزنامه آگهی چاپ می کند و از خوانندگان روزنامه کمک می خواهد. اما کسی صدای فریاد جلال را نمی شنود و در نهایت پسر در آغوش پدر می میرد. بعد گذشت یازده سال ، جلال دو مرتبه آگهی در روزنامه چاپ می کند که موضوعش با آگهی قبلی سیصدو شصت درجه فرق می کند. به نوعی می خواهد انتقامش را از آگهی قبلی بگیرد. این بار صدای جلال به گوش مردم تهران می رسد و البته مامور قانون که جلال با کنایه به او می گوید: شما همه آگهی های روزنامه ها رو چک می کنید. جلال خود می داند خراب کرده و به خاطر همین است که از مامور قانون خواهش می کند خرابتر نکند. زندگی چیزی نیست جز مبارزه میان احساس و عقل. و درک هر مسئله ای از احساس تا عقل تفاوت بسیاری دارد. احساس بر عقل جلال چیره شده. او یازده سال زندگی را بر خود و دیگر فرزند و همسرش تنگ کرده. فراموش کرده این غم تنها متعلق به او نیست. چهره شکسته میترا به خوبی نشان می دهد که در این سالها بر او چه گذشته. او تنها عزادار فرزندش نیست ، عزای مردی را دارد که هر لحظه در حال مرگ است و باید در این مردن شریک باشد. میترا بر خلاف دال های شناخته شده در ذهن ما ، از مادری که فرزندش را از دست داده و همچنین جنسیت ، نسبت به جلال با این موضوع کنار آمده و یا حداقل بخاطر شرایط روحی همسرش تظاهر می کند. در دعوا هم عقیده جلال است اما برای حفظ آرامش همسرش به او می گوید: خدا خواست اینجوری بشه. جلال در جواب می گوید: خدا اینجوری نخواست ، بچه فهمش به خدا نمی رسه ، از باباش انتظار داشت ، یه مرد تو این شهر نبود. بچه از پدر انتظار داشت و پدر از مردمان شهر. فیلمساز به شهری می پردازد که معرفت در آن ته کشیده ، هر کس به منافع شخصی خود فکر می کند. واژه بی معرفت سه بار در فیلم و هر بار شخصیت های مختلف آن را بر زبان می آورند. میترا در جواب جلال می گوید: خیلی بی معرفتی جلال. لیلا در جواب علی می گوید: خیلی بی معرفتی؛ و مرتضی در جواب ستاره ، خیلی بی معرفتی. چه دنیای بی معرفتی شده ، حتی آنهایی که یک روز عاشق یکدیگر بودند عشق یادشان رفته. کشمکش درونی جلال با خود سبب شده او چه خودآگاه و چه ناخودآگاه همسرش را رنج دهد. پوچی باعث شده شخصیت متناقضی داشته باشد. با تمام انگیزه هایی که از هدفش دارد ، در نهایت هدف قابل احترام است ، کمک به دیگری. ولی این دیگری نمی تواند همسرش باشد نه به لحاظ مالی ، بلکه به لحاظ اخلاقی و شرعی. او بدون مشورت انتخاب می کند. سرزده به سراغ سکه ها می رود. اتومبیل را می فروشد و پولش را می بخشد. اتومبیلی که تنها متعلق به او نبوده ، همسرش هم از آن استفاده می کرده. جلال در بحث به او می گوید: بهت گفته بودم که می خوام چی کار کنم. میترا جواب خوبی می دهد: گفتی ولی نظرمو نپرسیدی. فرق این دو حرف بسیار است. جلال نمی پرسد چون می داند جوابش چیست و فقط با مطرح کردن آن نقش مردی را بازی می کند که با همسرش مشورت کرده. جلال در برابر جواب های منطقی میترا کم آورده و به هر استدلالی روی می آورد تا کارش را عملی کند. به میترا می گوید: مگه خودت نگفتی انگار این ماشینو از اول نداشتیم یا اصلا ماشین پیدا نشده. میترا دومرتبه پاسخ دندان شکنی می دهد: این مال وقتی بود که ماشین گم شده بود ، گفتم که تو ناراحت نشی ، حالا که پیدا شده چرا باید فکر کنیم پیدا نشده ، چرا خودتو به نفهمی زدی؟ جلال خود را به نفهمی می زند تا فهم را در نطفه خفه کند. تاب و توان درک حقیقت را ندارد ، چون رنج می برد و هر انسانی بنا بر ظرفیت خود تاب حقیقتی را دارد و به راستی حقیقتهای بزرگ طاقت بزرگ هم می خواهد. برای همین است خسرو اعتراف می کند طاقتش سرآمده و دیگر ظرفیت ادامه همکاری ندارد. حق دارد ، شنیدن این همه درد در یک روز رنج می برد. روزی که هیچ وقت از حافظه اش پاک نخواهد شد. می داند در این حماقت با جلال شریک جرم بوده ، امیدوار کردن این همه آدم ، تنها برای سی میلیون تومان. مبلغ کمی نیست ، اما برای این همه آدم نیازمند و با شرایط موجود در جامعه و گرانی ها چه می شود کرد. چند نفر را می توان سر و سامان داد. خسرو عصبانی می شود چون می داند عواقب معطل کردن این همه آدم چیست. یکی از آن می تواند سنگی باشد که شیشه را شکست و خدا می داند تا چند شب دیگر قرار است شیشه ها شکسته شوند. نه تنها مردم معطل جلال بلکه معطل یکدیگر هم بودند. با وجود اینکه ازدهام جمعیت را دیدند و به صحت موضوع آگهی شک داشتند ماندن. امید بر اینکه بخت یارشان شود. امید بر اینکه امید دیگری ندارند. ناامید شدن از امید یعنی رنج مضاعف. رنجی که باید تمام صاحبان فرم ها جز ستاره آن را تحمل کنند. خسرو درمانده می خواهد تا جلال کار را تمام کند و جلال درمانده تر نمی داند راه حل چیست. خسرو پیشنهاد بر زدن فرم های انتخاب شده را می دهد و به جلال گوشزد می کند در مقامی نیست بتواند قضاوت کند و کسانی که انتخاب شده اند شعور ما بوده. جلال می خواهد انتخاب بین بچه ها باشد. انگیزه های درونیش به هدفش هجوم آورده و در جواب خسرو که می گوید: مسئله رو شخصی نکن. جلال اقرار می کند مسئله من شخصیه. در نهایت جلال راضی به بر زدن می شود هر چند نه با تمام وجود. ستاره انتخاب می شود. جلال همان شب بعد از انتخاب ستاره ، لیلا عشق قدیمی اش را می بیند. فیلمساز اطلاعات چندانی درباره گذشته آن ها نمی دهد ، در حد یک حلقه که آن هم نسیب صندوق صدقات شده بسنده می کند. جلال او را به امید یک انگشتر نشان ، تا همیشه رها کرده. وقتی جلال می خواهد دلایلش را بگوید ، لیلا مانع می شود. چون می داند گفتن این حرفها چیزی را عوض نخواهد کرد. ولی در این سالها جلال از ذهن لیلا پاک نشده. وقتی بدون اینکه جلال بگوید ، می گوید حتما دو تا پسر داری. یعنی در این سالها حرفهایی از گذشته در ذهن لیلا مانده ، حرفهایی که مال روزگار خوش عاشقی بوده و جلال به فراموشی سپرده. وقتی جلال می پرسد تو از کجا می دونی؟ لیلا می گوید حدس زدم. تداعی خاطرات بعضی وقتها رنج می برد و ما به عمد آنها را فراموش می کنیم. آنها را به ناخودآگاه ذهنمان سوق می دهیم ، هر چند آنها مدام در خودآگاه ذهنمان سرک می کشند. لیلا با مرد دیگری ازدواج کرده ، به لحاظ جسمی همسرش بیمار و نیازمند پول برای خرج درمان است. آگهی روزنامه را خوانده و کمک می خواهد. با شنیدن درد لیلا ، درد دیگری به جلال اضافه می شود. چه مسافرین پر دردی هر روز سوار بر اتوبوس در سطح تهران جا به جا می شوند. فیلمساز تنها چند تن از این مسافران را نشان می دهد: جلال ، لیلا و ستاره. مسافران اتوبوس با دردهایشان دست و پنجه نرم می کنند. جلال نمی تواند از لیلا بگذرد چون دومرتبه پای انگیزه شخصی در میان است. و کمک به لیلا ادای دینی است که باید بکند. سالها پیش امیدی را در قلبی بارور کرده و سپس آن را رها کرده و اینکه بر این امید چه گذشته ، تنها صاحب امید می داند. جلال خود را مقصر می داند. شاید اگر لیلا را رها نکرده بود لیلا زندگی بهتری داشت و شاید هم بدتر.  به هر حال احتمالات جزئی از زندگی است. جلال تصمیم بر تقسیم سهم منتخب می گیرد. علی همسر لیلا ، متوجه جلال عشق قدیمی همسرش شده ، با کمک موافق نیست. علی بخاطر وضعیت جسمانی از رفتن به بیرون به تنهایی عاجز است. با شنیدن نام جلال تصویر دیگری از آنچه نمی تواند ببیند ساخته. مردی با وضع مالی خوب که قدرت بخشیدن دارد و می تواند با پول همه چیز را بخرد حتی عشق قدیمی اش را. حقیقت ، بسته به چشم انداز مشاهده گر تغییر می کند و بعضی وقت ها این تغییر به عمد است. علی خود را در برابر جلال حقیر می بیند و با خود کلنجار می رود اگر لیلا سهم رقیبش می شد امروز خوشبخت تر بود. اگر علی از وضعیت ، هدف و انگیزه جلال با خبر می شد طور دیگری به موضوع نگاه می کرد. سلامتی از دست رفته اش سبب شده همانند کودک قهر و لج کند. دل بشکند و نوازش بخواهد ولی همچنان لجبازی کند. نیاز به کمک داشته باشد ، ولی کمک نخواهد. علی خود بهتر از هر کس دیگر می داند لیلا لایق تهمت نیست. لیلا از سهمش در زندگی زناشویی گذشته تا سهم همسرش پررنگ شود. علی می داند لیلا امید آخر اوست و اگر نباشد دیگر زندگی نیست. علی به هنگام خواب دستشویی نمی رود تا خود را تنبیه کند ، لیلا می گوید: بخاطر خودت گفتم ، خودت اذیت می شی. می داند این لجاجت تنها به ضرر خود است از گفته خود خجل است اما ادامه می دهد. بغز علی وقتی سرش را بر روی بالش می گذارد در نمای بسته پر از حرف است. بغزی که می ترکد و صدایش را علی در سینه حبس می کند. لیلا حرف علی را به دل نمی گیرد چون صدای بغز را می شنود. بغزی از سر درماندگی و حقیر بودن در برابر زندگی. علی کمک را از خود دریغ می کند تا لیلا کمک را از جلال دریغ کند. لیلا جواب تلفن جلال را نمی دهد تا به علی ثابت کند افکارات هرزش جایی در زندگی زناشویی آنها نداشته. جلال تا دقایق آخر منتظر می ماند، تعلل می کند ، و در نهایت با دست زخمی ،که زخم روح و پیش داستان اوست چک را به مبلغ سی میلیون تنها برای ستاره امضا می کند. جز نیامدن لیلا دلیل دیگری که باعث می شود جلال همه پول را به ستاره بدهد بارداری ستاره است. وقتی جلال به ستاره گفت فقط می تواند نصف پول را بدهد ستاره آخرین شانسش را امتحان می کند. ستاره می گوید روز اول خجالت کشیده بگوید ، حال که موضوع جدی و در فشار بیشتری قرار گرفته ، برای اینکه حس ترحم جلال را برانگیزد و متوجه کند در چه موقعیتی قرار گرفته می گوید. جلال وقتی می فهمد ستاره باردار است چهره اش دگرگون می شود و اینکه ستاره می گوید با این موقعیت دیگر نمی تواند این بچه را نگه دارد. دیالوگ ستاره چنگ بر زخم پیش داستان جلال می زند. بار دیگر پای بچه در میان است. دلیل بخشیدن جلال نداشتن هزینه کافی برای درمان فرزند و کمک نکردن دیگران برای تامین مخارج بوده. قطعا دوست ندارد بشنود بچه دیگر بخاطر همین پول ادامه زندگی ندهد ، هر چند این بچه هنوز به دنیا نیامده. به هر حال زندگی چیزی نیست جز مبارزه میان عاطفه و عقل. وقتی ستاره در انتهای فیلم از جلال می پرسد هدفش از این کار چیست؟ جلال جوابی برای گفتن ندارد ، چون خود بهتر از هر کس دیگر از انگیزه های درونیش با خبر است و می داند کاری را که انجام داده تنها به خاطر دیگران نبوده. جلال از ناعدالتی ها می گوید گر چه خود هم آن را زیر پا می گذارد. گمان نمی کنم عدالتی از رفتار او با میترا دیده باشیم. جلال به لحاظ روحی بیمار و به دنبال مرهم برای زخم خویش است.

 مخفی نگه داشتن چیزی که دائما بزرگ می شود هم مشکل است.

 زخم پیش داستان ستاره ، بی تردید در حال و روز امروزش بی تاثیر نیست. ستاره در کودکی پدر و مادر را در زلزله بم از دست می دهد و مجبور می شود برای ادامه حیات عازم تهران و کنار خانواده عمه زندگی کند. ستاره نه تنها از نعمت داشتن پدر و مادر محروم می شود بلکه در خانواده ای رشد می کند که از ملاک های اصلی ، تربیت درست ، آموزش و آگاهی محروم است. شخصیت اسماعیل نمونه بارز کانون این خانواده است. اسماعیل ادعای تعصب و غیرتی را می کند که تنها برای خود سود داشته ، غیرتی که وقتی ستاره مرتضی را انتخاب می کند ته می کشد. به نقل از نیچه: ما بیشتر دل باخته ی اشتیاقیم تا دل باخته ی آن چه اشتیاق مان را برانگیخته است. اسماعیل وقتی به مقصودش نمی رسد همه چیز را فراموش می کند. شبانه ستاره را در تاریکی و به دور از مردانگی به بیرون می راند. عمه مدام خانواده نداشتن مرتضی را بر سرش می کوبد ، اما به عملکرد خود نمی اندیشد در نقش یک مادر آیا به وظایفش جامه عمل پوشانده. ستاره باردار است و عمه بی خبر به خیال خود به پدر فرزند ستاره که برای بار چندم به خواستگاری آمده جواب رد می دهد. این همه فاصله و غفلت از کجا می آید؟ اگر ستاره و مرتضی احمقانه رفتار کرده اند دلیل بر فهمشان از زندگی بوده. هر دو از داشتن خانواده به مفهوم ایده آل محروم بوده اند. تربیت و محیط رشد و پرورش ، نقش مهمی در زندگی دارند. جهان بینی بسته به فهم متغیر است. فهم را که نمی شود تقلب یا خریداری کرد. درک واقعی باید از درون نشات بگیرد و این یعنی تفاوت شخص با ادب و شخص با تربیت. قطعا هر انسان با تربیتی با ادب است ، ولی هر انسان با ادبی با تربیت نیست. ستاره با ادب است. رفتار ، چهره و پوشش معصومی دارد ، محترم کلام می گوید ، اما احمقانه رفتار کرده. معنی شکستن نان و نمک را می داند ولی می شکند. در جواب مرتضی که راهی جز فرار ندارند ، می گوید: من نمی تونم ، چون نون و نمکشون رو خوردم. غافل از اینکه وقتی ۵ماه قبل پنهانی عقد کرده ، شکسته. چیز دیگری را پنهان می کند که دائما در حال بزرگ شدن است. خود و مرتضی بلاتکلیفند و خواستارند بلاتکلیف دیگری را به زندگی اضافه کنند. در بحث ، عمه به ستاره می گوید: به این خریت می گی زن و شوهری. خریتی که سالها پیش خودش به نوعی دیگر مرتکب آن شده. وقتی می نالد که یه مرد تو این خونه پیدا نمی شه حاکی از عدم رضایت و رنجی است که در زندگی بر او رفته و تنها مسئولیت خانواده را به دوش کشیده. گفتار و حس دلسوزی عمه در کلام خوب است ، اما عملکردش چیز دیگری نشان می دهد. هر آنچه کاشتی تو همان نیز بدروی…عمه نگران است در آن دنیا جواب پدر ستاره را چگونه خواهد داد ، اما نگران خدای پدر ستاره و دین و ایمانش نیست که به عنوان شاهد شهادت دهد مرتضی در دعوا بی گناه است. نگران این دنیایش نبوده که امانت دار خوبی باشد. ستاره به او می گوید هیچ وقت نظرمو درباره مرتضی نپرسیدی ، یکبار مرتضی مامانشو آورد خواستگاری ، مامانش دو قلم آرایش داشت گفتی به ما نمی خورند ، معصیت داره. عمه نظر نمی پرسد چون گمان دارد نظرش از نظر ستاره منطقی تر است. نمی پرسد چون می داند جواب چیست و این فاصله و عدم صمیمیت آنقدر بین آنها زیاد بوده که هیچ وقت ستاره جرات به اعتراف آن نداشته. بنا بر اعتقاداتش چون مادر مرتضی آرایش می کند وصلت با آنها گناه است. اما خود که با حجاب و آرایش نمی کند چرا گناهکار است. هنگامی که ستاره برای طلب بخشش و رضایت گرفتن به خانه عمه می رود و جواب منفی می گیرد ، موقع رفتن ستاره ، عمه حتی حاضر نمی شود از ترس آبرو مبادا همسایه ها بفهمند یک قدم به دنبال ستاره برود. ستاره می رود و بخت یارش می شود. نگهبان ساختمان صابر می گوید: مرتضی پسر خوبیه حتما خدا باهاشه. از گذشته ها می گویند حق به حق دار می رسد! مرتضی کتک می خورد شاکی پرونده اسماعیل می شود. سمیه مهماندوست اولین زنی که روبرو جلال می نشیند تا دردش را بازگو کند ، از حقش می گوید حقی که برای گرفتن آن تاوان می دهد و برای همیشه از آن چشم پوشی می کند. متاسفانه منافع نگذاشته ندای وجدان به گوش رسد. وجدان از محیط زندگی و رشد هر فرد هم تاثیر می گیرد. با شرایط حاکم بر جامعه به یقین بیشتر آدمها به تاثیرپذیری از یکدیگر با هم رشد کرده اند که نتیجه اش شده فرم های نخوانده شده فیلم چهارشنبه نوزده اردیبهشت؛ و هر یک قابلیت تبدیل شدن به فیلم سینمایی دیگر را دارند. البته بسیار تلخ تر و نمی شود بسیاری از آنها را بنا بر شرایط نشان داد. در روایت اول فیلم هنگامی که همکار لیلا برای متولد شدن نوزادی بنام امیرعلی شیرینی تعارف می کند ، لیلا زیر لب نام علی را با لحنی خاص زمزمه می کند. گر چه علی نام شوهر اوست و همسرش را به یادش می آورد ، برای من یادآور چیز دیگری است. یادآور عدل و عدالت! علی نماد عدل است. متاسفانه بر روی زمینی زندگی می کنیم که انگار علی بر روی آن هیچ وقت نزیسته ، که این گونه با هم رفتار می کنیم. یادمان رفته علی برای چه جنگید و هدفش چه بود. لیلا درباره زندگیش به جلال می گوید یک روز خانه و ماشین داشته اند همسرش در تولیدی لباس کودک کار می کرده ، سالی یکی و دوبار مسافرت می رفتند و از همه مهمتر علی تنش سالم بوده. بر اثر تصادف یک بی احتیاطی شخص مرتکب شده همه داشته ها از دست می روند. علی ویلچرنشین می شود و لیلا باید هر روز شاهد پژمرده شدنش باشد. مردی که یک روز روی پاهای خود می ایستاده حال باید سنگینی اش را لیلا تحمل کند. سلامتی می رود و جای آن حسرت باقی می گذارد. در آخر شخصیت صابر ، مردی که با حضور کمش در زندگی ستاره ، نقش تعیین کننده ای دارد. دو بار واسطه نیکی می شود. بار اول هنگامی که از رئیس ساختمان اجازه می گیرد تا ستاره شب را در آنجا بماند و اگر این طور نمی شد معلوم نبود آن شب چه عواقبی دچار ستاره زنی تنها در شب می شد. بار دوم ستاره را از آگهی روزنامه با خبر می کند. وقتی صابر شماره تلفن ستاره را می خواهد ، ستاره به دروغ می گوید ندارد. ستاره چندین بار هر جا خود را در خطر دیده دروغ گفته. برای اسماعیل خدا را به دروغ قسم می خورد ، او اشتباه دیده. اما در یادداشتی که برای اسماعیل زیر بالشش می گذارد به همان خدا اسماعیل را قسم می دهد تا به عمه چیزی نگوید. حین دعوا می داند حقیقت چیست ، به ناچار در برابر عمه ، اسماعیل را دروغگو جلوه می دهد و اینکه به صابر دروغ می گوید می تواند نگاهی باشد که ستاره به جامعه دارد. انجام دادن کاری در ازای کاری که برای ما انجام شده. ستاره وقتی بنا بر دلایلش دروغ می گوید می داند دیگران همه می توانند دلایلی برای دروغ  گفتن داشته باشند.

از هر اثری نتیجه ای حاصل می شود و همین نتیجه است که اعتبار و اهمیت یا بی مقداری اثر را مشخص می کند. در تحلیل باید این نتایج را به هوشیاری بدست آوریم و این کار نشانگر وصول ما به عمق مفاهیم و پی بردن به مقصود و هدفی است که صاحب اثر دنبال کرده و مورد درک ما نیز واقع شده است. هنرمند رهبر ما به دنیای معانی است. دنیایی که خود یافته و ما از آن بی خبر بوده ایم؛ و می خواهد در این جهان پرآشوب به مردم سرگشته ی گرفتار بی اندیشد. چهارشنبه نوزده اردیبهشت تنها سرگرم کننده و دل فریب نیست. حاوی پیام و نکات ارزشمند است. به شرح معضلاتی پرداخته که نیاز به اندیشه و تحلیل دارد تا متوجه حقایق و عمق معانی آن شویم. در بیان معضلات و تطبیق آن با قواعد سینما دقت به عمل آمده. روابط علت و معلول زنجیره وار در داستان به خوبی گنجانده شده تا عملکرد شخصیت ها باور پذیر باشد. گر چه شخصیت ها متناقض رفتار می کنند؛ و این تناقض برگرفته از واقعیت زندگی است. بارها دیده و خوانده ایم که بسیاری از منتقدین گفته اند که شخصیت فلان فیلم باورپذیر نیست یا در نیامده. پیروی از هر قانونی ، قانون دیگری دارد. نباید این روش را در نقد و تحلیل تمام شخصیت ها استفاده کرد. اگر جزئی بین و به جامعه که با سینما تقابل مستقیمی دارد خوب نگریسته باشیم متوجه می شویم رفتار تناقض گونه بخشی از زندگی است. زندگی چیزی نیست جز مبارزه میان عاطفه و عقل؛ و درک مسائل از عاطفه تا عقل تفاوت دارد. کتمان واقعیت زندگی چیزی را باور پذیر نمی کند. جز اینکه غافل از دو هدف اصلی سینما ، آموزش و آگاهی سبب می شود انسان من خود را نشناسد و پذیرای دروغ بر روی پرده عریض سینما باشد. زمانی که مشکل خوب تشریح و حلاجی شده باشد ، نیمی از آن حل شده. تا چیزی را نپذیریم ، نمی توانیم تغییرش دهیم. به نظر من ، چهارشنبه نوزده اردیبهشت حرفهای دیگری هم برای گفتن دارد که نمی توان با صراحت کلام از آنها سخن گفت. متاسفانه از ایده گرفته تا پرداخت و صحبت درباره مسائل خودسانسوری می کنیم. وقتی در اثر بنا بر موضوعش بوی سانسور به مشام می رسد تا دیده شود ، لاجرم باید سانسور شده درباره آن نوشت تا خوانده شود.

 

 

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *