نیمه شب اتفاق افتاد

1عوامل فیلم

کارگردان : تینا پاکروان

نویسندگان فیلمنامه : طلا معتضدی

بازیگران : حامد بهداد، رویا نونهالی، گوهر خیر اندیش، آتیلا پسیانی، ستاره اسکندی، رابعه اسکویی

خلاصه فیلم

 داستان دلدادگی یک جوان به نام حسین ( با بازی حامد بهداد ) به یک زن میانسال به نام زیبا ( با بازی رویا نونهالی ) که با توجه به نامرسوم بودن این امر در جامعه ما ، موجب مشکلات فراوان می شود و آبروی طرفین در مخاطره قرار گرفته و در نهایت در یک حادثه ، حسین توسط پسر زیبا هل داده میشود و ضربه مغزی میشود و میمیرد و زیبا در یک پایان تلخ تصمیم میگیرد این قتل را به عهده بگیرد .

نقد فیلم

نیمه شب اتفاق افتاد فیلمی دیگر از کارگردانی با تفکر مشخص است که سعی در بازگو کردن یک مسئله ذهنی یعنی یک درجه از اعتقاد فمنیستی حمایتگرانه و یک تعهد ذاتی تاریخی برای زنان نسبت به مردان دارد.

وقتی فیلم قبلی پاکروان یعنی بانو را میدیدم ، فارغ از داستان فیلم و تمام نکات مضمونی به این فکر میکردم که چطور جهان فیلم با این مقدار از مردان بی عرضه و فقط زنان با مسئولیت اداره میشود !؟ آیا کارگردان همچین اثری یک فمنیست دو آتیشه است !؟ آیا باور دارد جهان حاصل مدیریت عده ی زیادی از زنان توانمند است که مداوماً در حال جمع و جور کردن خرابکاری های مردان بی عرضه و صرفا باغبان و بی خاصیت هستند و به پایشان میسوزند ؟!

با این ذهنیت به دیدن فیلم جدید وی رفته بودم که صد البته این فیلم هم ذهنیت قبلی را تقویت کرد . دوباره شاهد فیلمی بودم که یک عده مرد بی عرضه ی بی خاصیت طمّاع و خوش گذران و در بهترین حالت یک عاشق پیشه ی بی مسئولیت صرعی  و مدام در حال خرابکاری و خنده هستند . مردهای فیلم از بن به درد نخور و تهی هستند . از صاحب باغ ( آتیلا پسیانی ) گرفته تا حسین ( حامد بهداد ) و کارگر آشپزخانه و پسر زیبا و حتی خواننده ی قبلی باغ همه و همه …

داستان با ازدواج و رفتن خواننده قبلی باغ که باعث حضور حسین به عنوان خواننده جدید میشود ، آغاز شده و با مرگ حسین پایان میپذیرد . اما فیلم ، فیلم زیبا است . آشپز میانسال یک باغ که ویژگی خاصش علاقه اش به آهنگ های قدیمی است و یک فرزند دارد . از همین جا شخصیت پردازی فقیر و نازک فیلم آغاز میشود . اصولا کاراکتری در فیلم وجود ندارد . یک سری بازیگر با تیپ های کاریکاتوری ، قصد خلق یک فیلم را کرده اند .

در اینکه این کار عامدانه و با برنامه قبلی انجام شده و یا به صورت اتفاقی فیلم دچار این بلا شده است اطلاعی ندارم اما هرچه که هست این کار نه یک سبک خاص است و نه یک روایت مرسوم . گویی تمام افراد فیلم تیپ های شناخته شده ای هستن که حتی بازی بازیگران در آنها به هیچ عنوان به چشم نمیاید ، مثل زمانیکه ما یک داستان را میدانیم ولی به دیدن و یا شنیدن آن مینشینیم .

از ستاره اسکندری ( به عنوان یک زن تیپیکال پر حرف تازه به دوران رسیده ی کولی سر و صدا راه بنداز حسود و پر زرق و برق که گاهی نیز دلسوز  و عطوف است ) و شقایق فراهانی ( به عنوان خواهر تیپیکال مهربان دلسوز روشنفکر و آرام و منطقی ) و گوهر خیر اندیش ( به عنوان خواهر تیپیکال سختی کشیده ی دوران دیده کولی و شلوغ کن و نگران بیش از حد برادرش با رفتارهای اگزجره ) گرفته تا حامد بهداد عاشق و مست و خرام ورویا نونهالی محبت نچشیده ی مردد و سردرگم و حتی پسر و صاجب باغ بی انگیزه و سطحی ، همه و همه در حد تیپ های ناقص و نه چندان دلچسب باقی میمانند .

فیلم عملا هیچ نقطه تعلیق خاصی ندارد و قرار است بر مبنای شکلگیری یک عشق در بستر زندگی عادی و روزمره پیش برود که عملا این اتفاق به هیچ عنوان نمی افتد . عشقی که تا پایان هم شکل نگرفته و تصنعی باقی میماند و و فقط در زبان و نگاه های بی معنا منتقل نمیشود . همه ی المان های لازم برای شکل گیری یک درام خوب در فیلم به صورت خام و شکل نگرفته باقی میماند و هیچگاه به حدی از پختگی که لازمه شکل گیری درام هست نمیرسد . این اشکال اساسا اشکال فیلم نامه است که فرمول های لازم را با دیدن نمونه های موفق فراوان این تم داستانی را کشف کرده اما تجربه خام دستانه ای از این فرمول ها در بستر داستانی را تجربه کرده است . به طور مثال مشکل صرع حسین و یا تحت شعاع قرارگرفتن آبرو و شاید مطلع شدن پسر زیبا از این موضوع و خیلی داستانک های مختلف که قابلیت یک کارکرد درست و به جا داشت اما همانطور سطحی باقی ماند . شخصیت های ( البته شکل نگرفته ) غیر اصلی فیلم به طرز عجیبی بی کاربرد ، بی داستان و از بیخ و بن اضافی اند و هیچ کارکردی در جهت منطق فیلمنامه ندارند .

بدتر از اینها انگیزه ی خود انسانها در این فیلم برای حتی خودشان نامعلوم است ، حسین عاشق پیشه که اساسا مجنون است و به یکباره و بدون هیچگونه منطق تصویری حتی ( البته اگر از عقده ادیپ موجود در ذهنیت بیینده بگذریم ) در فیلم عاشق سینه چاک میشود و حتی جان خود را در این راه از دست میدهد . زیبا هم که در نهایت مصنوعیت و در کمال تعجب با چند بار رساندن دم خانه و تعریف های دونژوان گونه معشوق جوان ( بخوانید ژیگول ) عنان از کف میدهد و به فیلمفارسی و آهنگ های آن دوره برمیگردد . منتظر فردین روزگار خود است اما زهی خیال باطل…. . فیلم نه ژیگول درست و درمانی دارد و نه ژیگولت قابل باوری و این حد از عدم باورپذیری در ریتم ناکوک فیلم بسیار جلوه گری میکند . ریتمی که اساسا راه نمیفتد و تا مرز ترک سالن سینما از طرف تماشاگران ادامه پیدا میکند . عمق میدان کم و صحنه های لانک شات بی شکل اثر، انسان را متعحب میکند از کارگردانی که دستیاری یکی از بزرگترین کارگردانان ایران را در کارنامه خود دارد . همچنین داستان بی روح و خنثی فیلم نیز این نکته را متبادر میکند که حتی دیدن سگ کشی میتواند برای عدم خلق همچین اثر خنثی ای کافی باشد چه برسد به این که درگیر ساخت آن نیز بوده باشی .

نقطه ضعف بعدی برمیگردد به نقطه ای که دقیقا باید نقطه قوت فیلم باشد اما متاسفانه اینگونه نیست و آن بازی بازیگزان است .رویا نونهالی که در ذهن بیننده عام با سریال های جدی و متفاوت از زنهای دیگر آشنایی دارد به یک باره نقش یک عاشق بی منطق را روبروی خود میبیند و به مرزی از تصنع در کار میرسد که مخاطب سینما خاطره ای از تئاتر به یاد می آورد اما چه بسا که اینجا سینماست و این حرکات نه چندان جذاب در سینما فقط و فقط تصنعی است . حامد بهداد نیز همینطور است و به کلی در نقش جا نیفتاده و کاراکتر فقیر فیلم را فقیرتر کرده است اما به شخصه بازی گوهر خیراندیش را پسندیدم اما فکر میکنم هر زن ایرانی قابلیت این اکت های تیپیکال سنتی را دارد و طبیعی بودن این موضوع نیز موجب بهبود نسبی این نقش شده است .

در پایان باید بگوییم که جدای از رگه های فمنیستی فیلم که به نوعی رسالت کارگردان در همه ی فیلمهایش محسوب میشود و مردان را همچنان بچه های خرابکار عقده ای می پندارد ، فیلم در یک ابهام فرمی و سرگشتگی مضمونی غرق میشود و هیچگاه نجات پیدا نمیکند تا نقطه عطفی صرفا در پایان برای خود دست و پا کند و اوج کاراکترها را در پایان فیلم قرار  دهد تا فکر ایجاد نشده در ذهن مخاطب را در لحظات آخر برای او به ارمغان بیاورد اما دریغا…

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *