نقد فیلم لاک قرمز

عوامل فیلم

نویسنده و کاگردان : سید جمال سیدحاتمی

بازیگران : پانته‌آ پناهی‌ها، پردیس احمدیه، بهنام تشکر، مسعود کرامتی

خلاصه فیلم

لاک قرمز داستان اکرم، دختر نوجوانی است که به یکباره دچار مشکلات فراوان زندگی می شود و شرافتمندانه در تلاش برای حفظ خانواده خود میکوشد و میجنگد.

نقد فیلم

لاک قرمز فیلم باورناپذیر کارگردانی با دغدغه ی اجتماعی است.سید جمال سید حاتمی در تلاش برای بازنمایی یک قهرمان کلیشه ای که در ذهن مخاطب ایرانی است. دختر یا زن قهرمانی که سالها در تلوزیون مخاطب به آن عادت کرده است. چه اینکه اگر نام فیلم خود را اکرم میگذاشت یک نام هماهنگ با ذهنیت مخاطب ساخته بود. اکرم نیز مانند تمام شخصیت های سریال ها و فیلم های تکراری، خسته کننده، آبکی و ضعیف تلوزیون و بعضاً سینما، یک زن یا دختر قهرمان است که تمام بدبختی های جهان بر سرش هوار شده است و او یک تنه و با قوت و ایمان به خود، با آنها مبارزه میکند و از این امتحانات پیروز بیرون می آید و مگر میشود که پیروز بیرون نیاید؟!

اکرم (با بازی پردیس احمدیه) دختر یک خانواده ای ضعیف از لحاظ اقتصادی است. سرپرست خانواده پدری معتاد است(با بازی بهنام تشکر) که وجوه شخصیتی متضادی دارد. از طرفی معتاد است و با همسر خود بدرفتاری میکند و حتی او را کتک میزند و از طرفی هم حاضر نیست از توانایی خود یعنی نجاری برای ساخت چیزی جز عروسک استفاده کند زیرا معتقد است عروسک را در دست و آغوش میگیرند اما صندلی با نقاط دیگری از بدن در تماس است !!!!!!. از طرفی به همسر خود برای کار در بیرون سخت میگیرد و از طرفی از لاک قرمز زدن دخترش خرسند است و آن را زیبا میداند. مادر خانواده(با بازی پانته آ پناهی ها) یک زن سخت کوش و مادر سه فرزند( البته چهار فرزند) قد و نیم قد و در تلاش برای بهبود روند سخت زندگی اش است اما طاقت سختی و مصیبت را ندارد و قربانی روزگار غدار میشود.

فیلم مستقیما به سراغ محوری ترین شخصیت داستان یعنی اکرم میرود و بدون مقدمه او را به امتحانات سخت دچار میکند.پدرش از پشت بام می افتد و میمیرد.صاحب خانه آنها را از خانه بیرون میکند.توسط پلیس به جرم دست فروشی عروسک های ساخته ی پدرش که مواد مخدر مصرفی اش در آن جاساز شده بوده،دستگیر می شود.برای او ازدواجی اجباری با پسرخاله ی سن و سال دارش در نظر گرفته اند و او ناراضی است.مادرش متوجه میشود حامله است و بچه اش را سقط میکند و بیمار میشود و بعد از مدتی آنها را ترک میکند و در تیمارستان پیدا میشود.برادر و خواهرش را بهزیستی میبرد.جایی برای خوابیدن ندارد و … و او در تمام این مدت استوار و قوی، در تلاش برای بهبود وضعیت است و دل به فروش اندک عروسک های ساخته ی پدر خوش کرده است.

فیلم دچار اشکالات متعدد ساختاری در فرم و اجراست که مهمترین آنها، میزانسن تلوزیونی و نه چندان جذاب فیلم است.زاویه روایت دوربین مشخص نیست.در چندین پلان شاهد زاویه دیدی شبیه نقطه دید  هستیم اما به یکباره شخصیت پشت به دوربین عبور میکند و اصولا دوربین هیچ روایت مشخصی ندارد.گره افکنی های فیلمنامه از نقطه ای به بعد مصنوعی و غیرباورپذیر میشود.فیلم از سر ناآگاهی مداوماً به نقاطی میرسد که میتواند نقطه عطف فیلمنامه باشد اما تکرار این نقاط و عدم تغییر روند فیلمنامه، مخاطب را از فیلم بیرون می آورد تا به انتظار پایان نه چندان امیدوارکننده فیلم با این روند، بنشیند.

مهمترین اشکال فیلمنامه هم سنخ نبودن و همگن نبودن درجه واقعیت و واقع گرایی در قسمت های مختلف فیلم است.نمیشود ما برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب، هزار بلا سر کاراکترها بیاوریم و بگوییم این واقعیت جامعه است و از بیننده توقع داشته باشیم باور کند که بهزیستی و کمیته امداد حضانت دو کودک را به یک دختر نوجوان بدهد که کل سرمایه اش نهایتا صد عروسک بیست ، سی هزار تومانی است. یا قهرمان فیلم را علی رغم روحیه جنگجویش برای حل مشکلات، یک ساده لوح نمایش دهیم که میخواهد با فروش  سه ، چهار عروسک چوبی زندگی شان را متحول کند.شخصیت ها هیچ کدام شکل گرفته و واضح نیستند و این اشکال حتی، گریبان شخصیت اکرم را نیز میگیرد.فیلمنامه برای قهرمان جلوه دادن اکرم، تمام شخصیت های خود را کودن و احمق و بی منطق جلوه میدهد و نمای کاریکاتوری از آنها به نمایش میگذارد و به سرعت نیز آنها را حذف میکند تا بدبختیهای اکرم کامل و کامل تر شود.بدبختیهایی که از نیمه ی فیلم دیگر مضحک مینماید تا دردناک.این مقدار از مصیبت در یک سریال، برای قهرمان پیش می آید و باز هم مورد قبول واقع نمیشود چه برسد در زمان کوتاه یک فیلم سینمایی. تو گویی زندگی این دختر، تا به امروز زندگی دختر شاه پریان بوده و بلافاصله بعد از حضور دوربین و کارگردان محترم، بلاها به صورت mp3   بر سر دختر فرود میاید و اصولا وقت نفس کشیدن نیز به او نمیدهد. در عدم ارتباط مخاطب با این حجم از مصیبت در زمان یک فیلم سینمایی به ذکر این مثال کوچک بسنده میکنم که در سالن سینما از خانومی که ردیف پشتی بود چنین جمله ای شنیدم که :  ” پس کی زلزله میاد تو این فیلم !؟ ” و دسته جمعی با دوستان خود خندیدند.

فیلم در بازی بازیگران نیز روندی همچون فیلمنامه را طی میکند و چه بسا کارگردان در بازی ها از جایی به بعد پا پس میکشد و بازی ها کاملا به بازیگران محول میشود و بدون کنترل جلو میرود بدون آنکه ظرفیت نقش در نظر گرفته شود.در این بین، بازی پردیس احمدیه و مسعود کرامتی دلنشین و به جا به نظر میرسد چه اینکه کاراکتر نیز این ظرفیت را در خود دارد اما بهنام تشکر و پانته آ پناهی ها نقش خود را به شدت کاریکاتوری و محدب ایفا میکنند.برای مثال در سکانس های ابتدایی فیلم با توجه به عدم ذهنیت راجع به فیلم تصور میشود بهنام تشکر در حال ایفای یک نقش کمیک با تکه های هزل است و این ذهنیت در ادامه با ضعف پرداخت این کاراکتر، تقویت میشود و بیننده با یک کاراکتر کاملا غیرقابل باور روبرو می گردد.

سخن کوتاه میکنم با ذکر این جمع بندی که لاک قرمز فیلمی کلیشه ای از نمونه های تکراری سریال های هر ساله و شاید هر ماهه ی تلوزیون و فیلم های تلخ سینما است و به شکل عجیبی از تمام کلیشه های آنها استفاده میکند و هیچ چیز جدیدی برای مخاطب خود ندارد و این کار را نیز با فرم جذابی روی پرده به نمایش نمیگذارد. لاک قرمز یک فیلم تلوزیونی بسیار معمولی نه چندان باورپذیر است که دوست دارد فیلم خوبی باشد اما هیچگاه از مرز روتین های تیپیکال جلوتر نمیرود و جلوه ی تماتیک تلخی و سیاهی است .

به نظر میرسد این فیلم،با پایان بندی بسیار بد و اذیت کننده خود قصد زدن تیر خلاص ناامیدی و عدم رضایت از آمدن به سینما را به بیینده خود دارد.و در یک اتفاق بسیار نازیبا و ناهنرمندانه با زمختی مثال زدنی ای با ذکر یک بسم الله از زبان اکرم و آخرین حربه ی او برای فروش چند عروسک چوبی یعنی لاک قرمز و موهایش قصد ایجاد و نمایش یک تحول در فیلم را دارد و قاعدتاً بیننده باید از این پس امیدوار باشد و این روزنه امید را جایگزین تمام تلخی های فیلم کند.بدون شک این پایان بندی همانقدر در ذهن بیننده به واقعیت جامعه و رئالیسم ادعایی کارگردان در طول فیلم نزدیک است که انیمیشن های کودکانه نزدیک است(مراجعه شود به دستمال قدرت داداش کایکو و معجزاتش).کارگردان محترم قصد دارند به زور هر طور که شده است ، بعد از آنهمه مصیبت، کمی هم امید به فیلم تزریق کنند واین امید همانقدر مصنوعی است که تلخی های طول فیلم غیرقابل باور و مصنوعی.

در اینکه جامعه ی ما هر روزه با معضلات فراوان اجتماعی ناشی از فقر و شرایط نابهنجار اجتماعی دیگر دست و پنجه نرم میکند و شهرهایمان هر روز اتفاقت دهشتناک و تلخی به خود میبیند شکی نیست و اینکه هنرمند باید نسبت به جامعه خود در حد توانش مسئولیت پذیر باشد نیز شکی وجود ندارد اما آیا توان ساخت فیلم های داستانی واقع گرا برای تعداد زیادی از فعالان امروز در سینمای ما وجود دارد؟! آیا سینما نیز مانند بسیاری از مشاغل گوناگون کشور ما دچار معضل بزرگ کارنابلدی نشده است !؟ چگونه یک سینماگر میتواند مسئولان (البته کارنابلد) کشور در حوزه های گوناگون اجتماعی را به باد انتقاد بگیرد وقتی خود نیز کار خود را بلد نیست و ماحصل کارش یک اثر کلیشه ای است که صدها بار در تلوزیون تکرار شده و تلخی آن از جایی به بعد مضحک میشود !؟ آیا هنر در دوران ما جایگاهی دارد یا صرفاً به دنبال پیشرفت شغلی و ژست های پوچ و حضور در محفل های محدود به اصطلاح هنری هستیم ؟!

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *