ابد و یک روز

1هر آنچه کاشتی تو همان نیز بدروی…

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: سعید روستایی

تهیه کننده: سعید ملکان

بازیگران: پیمان معدی، نوید محمد زاده، پریناز ایزد یار، شبنم مقدمی و …

نقد فیلم

شخصیت های ابد و یک روز همه محکومند. دردشان ریشه ای و حکمشان ابد و یک روز… هیچ راه حل قطعی وجود ندارد، مگر راه حل های موقتی. همه چیز پوسیده و پوسیدگی دوام نمی آورد.

برخی می گویند موضوع فیلم همان معضلات کلیشه ای و تقلید از فیلم های دیگر است. حرف های کهنه و همیشگی که بی شک اگر گوش شنوایی داشت کهنه نمی شدند. از خودتان بپرسید چرا تکرار می شوند؟ وقتی برای علاج دردی پیش پزشک می رویم ، پزشک برای درمان نسخه می پیچد، تا زمان بهبود دارو مصرف می کنیم و به محض سلامتی از خوردن باقی مانده دارو صرفه نظرمی کنیم .اما اگر وضعمان وخیم باشد همچنان به مصرف دارو ادامه می دهیم و یا دومرتبه به پزشک مراجعه می کنیم. مگر می شود انسان در عین سلامتی دارو مصرف کند؟ (اچ . ال . منکن) می گوید: هیچ موضوعی نمی تواند یکنواخت و خسته کننده باشد. فقط نویسنده ها می توانند ملال آور باشند .البته به اضافه مخاطبین. ابد و یک روز اولین فیلم بلند سینمایی سعید روستایی، ساختار عمیقی دارد. هیچ پرسشی را بی پاسخ نمی گذارد. داستان، چه مستقیم و چه غیر مستقیم به ما می گوید که باید چطور رفتار کنید و چطور رفتار نکنید. چه چیزی درست است و چه چیزی غلط. چه رفتاری مقبول است و چه رفتاری مردود. مضامین فیلم تاثرگذار و تکان دهنده است و از روابط علت و معلول منسجمی برخوردار است. شخصیت ها در ارتباط با یکدیگر و از زبان هم معرفی می شوند. از زخم پیش داستان همدیگر می گویند و اینکه همه افراد خانه علاوه بر زخم خود ، دردی مشترک دارند و آن هم زیستن در یک خانواده که هیچ چیز در آن تمامی ندارد.

فیلم از طراحی صحنه و طراحی لباس خوبی برخوردار است و البته کارگردانی که قابل تامل و تشویق است. متاسفانه نمی دانم بعضی از منتقدین با چه وجدانی و معیاری براحتی از کنار فیلم ها عبور، و با چند جمله در میز نقد برنامه هفت به خیال خود فیلم نقد می کنند. نقد آنها نه تنها سازنده نیست، بلکه مخرب است. همه چیز را کلیشه ای می بینند. غافل از اینکه خودشان کلیشه ای، و نقدشان بی حاصل است.

 یکی از صفات قابل تحسین فیلم ابد و یک روز پرداخت ریشه ای به معضلات است. اعتیاد در این خانواده عقبه داشته و همچنان دارد. مرتضی داخل اتومبیل به مادرش می گوید: هفت جدد همه معتاد بودند بعد تو فرق شیشه با تریاکو نمی فهمی؟! و در جای دیگر مرتضی پنهانی به سمیه خبر می دهد: نوه دایی مامانو با یه کیلو گرفتند.

خود مرتضی هم اعتیاد داشته و سه سال است ترک کرده. محسن به مامور قانون می گوید: من داداش خودمو بردم کمپ ترک کرد. و در بحث به مرتضی می گوید: تو زدی تو سر من، منم می زنم تو سر نوید. یکی از دلایلی که مانع رفتن سمیه می شود نوید است. او می داند اگر برود شکی نیست نوید هم آینده مرتضی و محسن را داشته باشد و چه بسا بدتر. وقتی مرتضی خبر می دهد طرح اومده و دارند همه رو جمع می کنند، از سمیه می پرسد: محسن تو اتاقش چیزی نداره؟ نوید می گوید: تو اتاقش پایپ داره. در ادامه به اتاق محسن می روند ، نوید از جای پایپ با خبر است و به مرتضی نشان می دهد. یکی از دیالوگ های دو پهلوی فیلم متعلق به پلانی است که اعظم و سمیه در پاسگاه از سرباز سراغ محسن را می گیرند. سرباز در جواب آنها می گوید: اگه چیزی نگرفتن پس چرا اوردن اینجا! و چند ثانیه بعد خبر آزادی محسن را می دهد. سرباز اقرار می کند قانون بی جرم کسی را دستگیر نمی کند. پس لابد محسن مرتکب جرمی بوده که بازداشت شده. با این اوصاف چرا به یک روز نکشیده آزاد می شود؟! چهره محسن بیداد می کند چه وضعیتی دارد. هنگامی که ماموران ، محسن را غافل گیر و دستگیرش می کنند. یکی از ماموران، حین بردن محسن می گوید: این یه آدم بدبخت کنیه… روزی هفتاد نفرو بدبخت می کنه. ماموران به واسطه خط تلفن محسن را پیدا می کنند و جالب بودن قضیه اینجاست ، محسن در بحث و جدلش به مرتضی می گوید: این خط قیمتش ده تومنه، ولی دو ماه پیش پونزده میلیون تومن مشتری داشت. چرا چون دویست تا مشتری دست به نقد بهش زنگ می زنند. مرتضی به مادرش می گوید: اگه مامور به تلویزیون خونت شک کنه می ده می شکوننش. اگه به دیوار خونت شک کنه می ده خرابش می کنن. اگه به زنای خونه شک کنه بیسیم می زنه پلیس زن بیاد. به راستی، پلیسی که اینقدر دقیق تفتیش می کند چطور می شود یک روزه به نتیجه می رسد محسن بی گناه است؟! حتی محسن پشت خط موبایل به مامور می گوید: من پنجاه گرم شیشه دارم، ترازو ندارم پنج گرمشو بردارم. و مرتضی در ادامه می گوید: پنج گرمش پنج سال حبس داره. سند بالاتر از چهره محسن!!! طرح پاک سازی یعنی همین؟! بر فرض او فقط مصرف کننده باشد، نباید در الویت باشد؟ کمپ ها هم حال و روزشان مشخص است. سمیه از سرپرست کمپ می پرسد: در اینجا نباید نگهبان داشته باشه؟ سرپرست جواب می دهد: چرا نداره! و سمیه در ادامه می گوید: خب پس چه جوری فرار کرده؟ و در نهایت تصمیم می گیرند مردان کمپ دومرتبه محسن را رایگان دستگیر کنند. رایگان دستگیر کردن محسن چه دردی را دوا خواهد کرد که تازه دو روز دیگر فرار کند… سرپرست می گوید: کسی که نخواد ترک کنه نمی کنه ، محسن نخواست فرار کرد. اوضاع کمپ هم به همین شکل است. کمپی که نظارت نداشته باشد حتما نمی خواهد. محسن از دری گریخته که به قول سرپرست نگهبان داشته، نگهبانی که نخواهد کارش را به نحو احسن انجام دهد، لابد نخواسته. و از سویی مگر محسن با اراده و پاهای خود به کمپ رفته که آنجا با اراده خود بماند. پس وظایف کمپ چه می شود؟ آیا در رایگان دستگیر کردن خلاصه می شود؟ درست است خداوند در قرآن (سوره رعد،آیه۱۱) می گوید: خداوند حال هیچ قومی را دگرگون نخواهد کرد مگر اینکه آنان حال خود را تغییر دهند. اما تکلیف کسانی که نمی توانند به تنهایی حال خود را تغییر دهند چه می شود؟ وقتی می بینیم دسترسی به حال خراب راحت تر از حال خوب داشتن است، تکلیف چیست؟ دلیل فرار محسن از کمپ شنیدن نامزدی خواهرش با همسری افغانی است و می گوید: اگر سمیه منصرف شود به کمپ باز می گردد. سمیه همچنان البته زیر نگاه مرتضی و با انگیزه درونی خود تغییر رفتار افراد خانواده، تلاش دارد خود را راضی به رفتن نشان دهد. هر چند قصدش از دید لیلا پنهان نیست. و اعظم می گوید: خانواده خوبش خوبه که ما نداریم. هیچی اینجا تمومی نداره، از ظرف کثیف گرفته تا نیش زبون. اینجا همه چیز ادامه داره. و در جواب شهناز که از سمیه می خواهد نرود و اینجا با کسی بهتر ازدواج کند، می گوید: سمیه سی سالشه مثل قرص ماه می مونه، تا الان یه خواستگار نداشته. لیلا هم با شرایط کنار آمده. خیلی موجز و مفید: همینی که هست. او پذیرفته و اهل جنگیدن نیست. حتی به اندازه اعظم که پنهانی به سمیه خبر می دهد ماشین قسطی ثبت نام کردم. این وسطا از این کارها نکنیم میبینیم عمرمون اومد رفت پیر شدیم. ذوق و تلاشی برای ادامه زندگی ندارد. با وضعیت محسن هم کنار آمده. خطاب به خواهرانش می گوید: همه مشکل دارند، خیلی ها عقب افتاده دارند ما هم فکر می کنیم محسن عقب افتاده ست.

 دیگر معضل ریشه ای فیلم مسئله ازدواج است. صاحب اثر تعمدا توانسته با خلق کاراکترهایی از قبیل: مادر ، شهناز ، اعظم ، لیلا و سمیه به چگونگی وضعیت ازدواج در این طبقه بپردازد.از شهناز گرفته که مرتضی درباره اش می گوید: کی میاد از خانواده ای دختر بگیره که من و تو آش و لاش داداشاشیم. چرا؟ یکی مثل شوهر ماست این که این و اون براش زن می گیرند. که در نهایت محصول این ازدواج، امیر می شود. از اعظم که محسن گذشته اش را به یاد می آورد. اگه آقام اعظمو شوهر نمی داد، دختر فراری می شد. و اکنون اعظم بیوه زنی تنهاست، و معیشتش را با سود دیه همسرش می گذراند. مرتضی به محسن می گوید: فکر نمی کنی چرا اعظم شوهر نمی کنه ، یه شوهر خوب تو روسیه نشون بده ببین تا اونجا چه جوری شنا می کنه. سمیه هم تاکنون جز نازی خواستگار دیگری نداشته. لیلا به هیچ وجه  افسرده شده. نه تنها برای اینکه خواستگاری نداشته ، بلکه اطرافش پر از ازدواج های ناموفق است. شهناز از او می پرسد: ناراحتی سمیه از تو کوچکتره، زودتر داره ازدواج میکنه؟ آخه وقتی اعظم زودتر از من ازدواج کرد ناراحت شدم فکر کردم آه من اعظمو گرفته بچه دار نمیشه. لیلا ادامه حرف شهناز را قطع و جواب دندان شکنی می دهد. مطمئنی آه تو اعظمو گرفته شایدم آه اعظم تو رو گرفته با اون بچه ت. کل دخترهای فامیل شوهر کردن که بگن شوهر کردیم وگرنه ترشیدن خیلی بهتر از این شوهر کردن هاست. اصلی ترین ازدواج ناموفق فیلم زندگی زناشویی مادر و پدر خانواده است. هرچند پدر حضور ندارد. ثمره ازدواج هفت فرزند است که گویی در بدبختی از یکدیگر سبقت گرفتند. دوستی نوشته بود: کاراکتر شهناز در فیلم اضافی، و اگر برداشته شود هیچ اتفاقی نمی افتد. شهناز نه تنها اضافی نیست بلکه در نقشش جا افتاده و قابل تامل است. شهناز توان تربیت یک فرزند را ندارد دیگر چه توقعی از مادر خانواده که صاحب هفت فرزند است. فرزندان معترضند مادرشان فقط زائیدن بلد بوده. با وجود امیر می توان گفت اعتراض به شهناز هم وارد است. از آنجا که دردها ریشه در گذشته دارند شهناز به لحاظ تاثیر پذیری از مادر نتوانسته امیر را به خوبی تربیت کند. همانطور شهناز خود تربیت سالمی نداشته که بتواند از پس تربیت فرزندش بر بیاید. تکلیف پدر هم مشخص است. از امیر می ترسد و صبح تا شب سر کار است. از طرفی امیر در خانواده مادری چه الگوی رفتاری مناسب می تواند داشته باشد؟ دایی ها شخصیت هایی چون مرتضی و محسن هستند و می بینیم مرتضی چگونه در مقابل زور بازوی امیر کم می آورد. خاله ای بنام اعظم دارد ، بجای اینکه به فکر صورت خواهرزاده اش باشد سود بانکی را پیشنهاد می دهد. و لیلا خاله دیگر امیر، حالش از خودش بهم می خورد. دایی نوید، چند سال از او کوچکتر و مادربزرگ نسبت به همه بی تفاوت تر. به جای جویا شدن از حال نوه و دخترش از محسن می پرسد: شهناز ناهار چی گذاشته بود ، نریخت برای من بیاری. شدت درد وقتی از حدّش می گذرد چاره ای نیست جز عادت ، جز بی خیالی و تسلیم در برابر آن. تنها کسی که می ماند سمیه با انبوهی از مشکلات است و به تنهایی قادر به سر و سامان دادن همه چیز نیست. مادر محسن را نفرین می کند و شهناز امیر را. نفرین به بذری که ناآگاهانه پاچیدیم و خود هم ناآگاهانه پاچیده شدیم. هر آنچه کاشتی تو همان نیز بدروی… شهناز کاراکتر اضافی نیست، آینده امیر را تصور کنید چه چیزی می بینید؟ اکنون مرتضی و محسن، به نوعی آینده امیر است و چه بسا بدتر. سعید روستایی نه تنها فیلمساز خوبی است بلکه در وهله نخست منتقد تیزهوشی بوده. دیالوگ های فیلم سرتاسر نقدهایی است که نه تنها به گذشته بر می گردد حال را توصیف و زنگ خطری برای آینده است. البته زنگ خطر به صدا در آمده. متاسفانه هوش شنوایی نداشته. شخصیت های ابد و یک روز همه نقادان خوبی هستند، از پس نقد یکدیگر بر می آیند و می دانند چه جور لایه های پنهان همدیگر را آشکار کنند. داستان نه فقط در طول، بلکه در عرض هم حرکت می کند. به ژرفای هر مسئله می پردازد. و چگونه همه چیز زنجیروار به هم مرتبط اند؛ و رهایی تا ابد وجود ندارد. از منافع می گوید: که چشم گیر شده. از عدم ارتباط و حرمت شکنی در نسل جدید. عدم ارتباط تنها میان فرزندان نیست، مهمتر از آن رابطه دور فرزندان با والدین است. در این زمانه والدین آخرین کسانی هستند که از تصمیمات فرزندشان با خبر می شوند. اعظم خبر ماشین خریدنش را پنهانی به سمیه می دهد. مرتضی نخست سمیه را از قصدش که می خواهد فلافلی بزند مطلع می کند. لیلا ابتدا به سمیه می گوید سر کار نمی رود، و شهناز دیرتر از یاسر متوجه نیت پسرش می شود. فیلم از حرف مردم می گوید که در هیچ طبقه ای تمامی ندارد. حرف مردم آنقدر الویت پیدا می کند که راضی می شویم برای نشنیدنش طبعات سنگین تری پرداخت کنیم. تا جایی که مادر راضی می شود برای نشنیدن آن، محسن در خانه پنهانی مواد مصرف کند. حرف مردم از وجود پسرش ارج تر می شود.

آقای مسعود فراستی گفته بود: دیالوگ مرتضی هر کی براش موقعیت پیش بیاد از این خونه نره از سگ کمتر و هر کی بره و بازم برگرده از سگ کمتره کمتره؛ توهین و نگاه تعمیمی فیلمساز به جامعه است.

 آقای منتقد!!! چگونه نگاه تعمیق فیلمساز را تعمیمی می بینید؟ شخصیت ها دیالوگ هایی به زبان می آورند که می توان بر علیه خودشان استفاده کرد ، و ادله هایشان برای خلاصی از تیر نگاه هم منجر به تناقض گویی می شود. مرتضی حرفی را می زند که خود پایبندش نیست. چرا خودش نمی رود؟ او مدام طناب تقصیراتش را به گردن دیگران می اندازد. او حتی به اندازه اعظم نتوانسته برای خود زندگی مستقلی تشکیل دهد. به گفته محسن تازه قصد دارد با رفتن سمیه خانه را خلوت تر و ازدواج کند. اگر همسرش را به این خانه نیاورد کجا را دارد ببرد؟ مرتضی سه سال است ترک کرده، سنش عرفا از وقت ازدواج گذشته، مغازه ای کوچک دارد که در حد خودش برشکست شده، ادعای بزرگی خانواده را دارد، ولی بزرگ تربیت نشده که بتواند تصمیمات بزرگ بگیرد. در جزئیات مانده… چند سال است قصد دارد دستشویی فرنگی و هواکش برای خانه نصب کند. نمی داند چطور نوید را تشویق کند. سهل انگار است. در مغازه تاریخ اجناسش گذشته و محسن را مقصر می داند. از یک جانب در خفا به سمیه می گوید: شهناز بیاد که ووال گردنمون بشه. و از جانبی دیگر گناه رفتن شهناز را به گردن محسن می اندازد. حرف مردم زمانی برایش مهم می شود که منافعش در خطر باشد. در جواب اعظم که از او می خواهد برای سمیه اینجا عروسی بگیرند می گوید: پولمون کجا بود. حرف مردم را به میانه می کشد. اما با اصل ماجرا که محسن از سمیه التماس می کند نرود و نگذارد حرف دهن لات و لوتها شوند مشکلی ندارد. حتی در قبال خیری که سمیه به او رسانده قانع نیست با خواهرش برای عروسی به افغانستان برود. می داند خواهرش با تمام وجود راضی به ازدواج نیست و محسن به همه می فهماند سمیه شخص دیگری را دوست دارد. با این حال منافعش حکم می کند شنونده نباشد. هدفش به ظاهر سر و سامان دادن خواهرش است، گر چه انگیزه اش چیز دیگری است. و محسن در بحث و جدل می خواهد پرده از روی آن بردارد. مرتضی از خواهرش می خواهد برود چون همه از بودنش در خانه سواستفاده می کنند. فارغ از اینکه خود با فروش سمیه و حاشا کردن در صدر سواستفاده گران است.

فیلمساز بنا بر محدودیت و ممیزی ها نتوانسته به ادبیاتی که واقعا در آن سطح از جامعه با مشخصات خانواده ابد و یک روز می گذرد، بپردازد. آقای فراستی اگر دیالوگ مرتضی هر کی براش…………………………….. نگاه صاحب اثر است، پس دیالوگ های محسن که پیوسته از سمیه می خواهد نرود و در نهایت بر می گردد نگاه چه کسی است؟!! چند دلیل مانع رفتن سمیه می شود: غربت ، هویت شخصی ، آینده نوید و سرانجام محسن ، وضعیت مادر ، تاثیر دیالوگ های شهناز و محسن در رابطه با مرتضی؛ و به زعم من اصلی ترین دلیل، خارج از متن است. سمیه با اینکه بر می گردد برخی می گویند فیلمساز نگاه سیاسی و قصد تخریب کشور را دارد. مشابه قضاوتی که درباره جدایی نادر از سیمین داشتند و گفتند آقای اصغر فرهادی خواسته با رفتن سیمین برای ساختن آینده روشن خارج از ایران، کشور را بکوبد، و همین باعث شد فیلم اسکار بگیرد. دو سال بعد اصغر فرهادی فیلم گذشته را ساخت. بازیگر نقش اول فیلم خانم مارین سه بار ازدواج ناموفق دارد و در منجلابی گرفتار شده که راه فرار ندارد. همسر دومش احمد ایرانی است و نتوانسته در اروپا با مارین خوشبخت شود و به ایران بازگشته. گذشته پاسخی است کوبنده بر علیه معترضان جدایی نادر از سیمین. در جدایی همه بحثشان این بود آیا ترمه با مادرش می رود یا پیش پدر می ماند… غافل از اینکه مسئله فیلمساز بودن و یا رفتن نیست. مسئله طلاق است و این طلاق قربانی به نام ترمه دارد. ترمه چه بماند و چه برود، در هر دو صورت یک عضو از خانواده را از دست می دهد، و این یعنی شکست. در ابد و یک روز هم اوضاع به همین شکل است. سمیه تصمیمش از رفتن تغییر است و در انتها با تمام رفتارها دریافت اگر برود تاثیر منفی اش از مثبت بیشتر است. آینده نوید که هنوز نرفته سر به هوا شده، شرایط مادر که در نبودش کسی حاضر نیست به او غذا بدهد مبادا دستشویی اش بگیرد. لیلا به تاثیرپذیری از مادر شرایط را پذیرفته و بی تفاوت است. محسن که تنها امیدش سمیه است و می داند خواهرش نباشد سال به سال کسی در اتاقش را باز نخواهد کرد. به نظر می رسد اگر سمیه نوید را هم در مسیر نمی دید باز می گشت. او به هنگام برگشت، در را خودش با کلید باز می کند، در صورتی که چه لزومی دارد با خودش کلید خانه را به افغانستان ببرد. کلید را می برد چون خوب می داند دو دل است و احتمال برگشتش از رفتن زیاد است. هنگام نشستن داخل اتومبیل سرش را به عقب می چرخاند و به شهناز می نگرد. قاطعیتی در نگاهش برای رفتن نیست. اگر هدف از رفتن فداکاری در حق مرتضی باشد چرا این فداکاری را با نرفتنش در حق دیگر برادرانش نکند. هنوز نرفته تازه دو مورد از دروغ های مرتضی برایش آشکار می شود. خانه نخریدن نازی در تهران و پنهان کاری پولی که در ازایش گرفته. محسن می گوید: خونه شهناز فقط بیست کیلومتر با آنها فاصله دارد، وضعیتش این است. وای به حال سمیه که می خواهد به کشور دیگر برود، آن هم افغانستان. شهناز می گوید: افغانی یا ایرانیش فرقی نمی کنه، فقط اونجا ناامنه، بمب گذاریه، طالبان داره… گر چه نازی سوار بر اتومبیل مدل بالا و سر و وضعی مناسب به سراغ سمیه می آید، اما این دلیلی بر خوشبختیش نیست، همان طور اگر نرود تضمینی برای خوشبختی نیست. سمیه لامپ همان خانه را با همان مقدار روشنایی روشن می کند، نه خانه ایی دیگر. فقط نمی گذارد مقدار روشنایی از این که هست کمتر شود. اعضایش همان هستند که بودند، می توان حدس زد مرتضی در آینده چه رفتاری با سمیه خواهد کرد و به دور از انتظار نیست با شرایط پیش آمده دو مرتبه به اعتیاد روی بیاورد. بیکار است و سرمایه ای ندارد و فعلا نمی تواند در چنین وضعیتی ازدواج کند. بار دیگر شکست می خورد و جرمش هر چه باشد نه تنها او بلکه تمام خانواده با هم خواهند کشید. مخصوصا سمیه که دلسوز است . گاهی خود را ملامت خواهد کرد و گاهی تحسین. زخم زبان های لیلا هم تمامی نخواهد داشت و خواهد گفت قضاوتش درست، و همه بازیچه سمیه بوده اند. با این تفاصیل بی رحمانه است بگوییم فیلمساز نگاهی جانب دارانه به مسئله دارد.

احساس در رفتار و بازی شخصیت ها نقش بسزایی دارد. گاه پررنگ است و گاه کم رنگ. کاراکترها متناسب با طبقه اجتماعی و ساختار فکری شان رفتار و بازی می کنند. احساس در سمیه سبب شده تصمیمی بگیرد که به گفته خود نمی داند چه کرده. تظاهر به ترک میهن به امید تغییر رفتارهای افراد خانواده. تصمیمی کاملا احساسی و دلسوزانه که در خور شخصیتش است و موضوع فیلم را رقم زده. تصمیم احساسی مادر برای پنهان کردن مواد ، هر چند منافع در تصمیم او بی ثمر نیست. حفظ آبروی باقیمانده در میان همسایگان و نشنیدن صدای داد و بیداد محسن در اواخر عمر و سپری سالهای باقیمانده… داخل اتومبیل به فرزندان می گوید: صبر کنید، بذارید بیاد بیرون خودتون دو دستی بهش پول تقدیم می کنید بره بخره. دروغ نمی گوید، در سکانس دوم مرتضی در مقابل محسن کم می آورد و راضی می شود نوید به مغازه برود و محسن سر قرار. دعوای احساسی مرتضی با یاسر دوست امیر و اضافه شدن بی مقدمه محسن به دعوا بدون هیچ منطقی کاملا برگرفته از واقعیت است. و نکات دیگر که در فیلم مشهود است. احساس گاهی کمرنگ می شود تا نشان دهد فیلمساز دچار افراط نشده. و شخصیت مادر نمونه بارز آن است. خبری از مادری کلیشه ای نیست که احساساتش فوران و مخاطب را غرق ترحم کند. هیچ یک از افراد خانه جز نوید و محسن که با اصل ماجرا مخالف است، حاضر نمی شوند حداقل از سر دلسوزی همراه خواهرشان برای شرکت در عروسی راهی افغانستان شوند. حتی مرتضی که به سمیه بدهکار است. شهناز و اعظم تا جایی پای درد سمیه می نشینند که منافعشان در خطر نباشد. وقتی سمیه از آنها می خواهد با او به افغانستان بروند، هر دو کار و زندگی را بهانه می کنند.

سکانس مدرسه در ابد و یک روز تداعی کننده فیلم مسافر ساخته عباس کیارستمی است. مسافر دردی را بیان می کند که در ابد و یک روز هم شاهدش هستیم. ۴۲سال از ساخت فیلم مسافر می گذرد، اوضاع چه فرقی کرده؟ در مسافر شاهد نحوه آموزش و رفتار معلمین با دانش آموزان و خروجی این عملکرد بودیم. در ابد و یک روز هم وضع همین است. البته با یک تفاوت، تکنولوژی پیشرفت کرده و معلم در دستانش موبایل دارد. گر چه خود همان معلم مسافر است. معلم خود را به نفهمی می زند تا شاگرد ممتاز مدرسه با تقلب رساندن به همکلاسی هایش زورکی سبب قبولی آنها شود. نوید در پاسخ معلم می گوید: من که یک ساعت می گم بذارید برم، نوشتم. و معلم می گوید: تو بری چه جوری از مرادی امتحان بگیرم. معلم خط نوید را بهانه می کند. گر چه او بد خط است ولی می داند چه نوشته، بر خلاف معلم که وظایفش را نمی شناسد. و مثل مدیر مدرسه نمی داند چطور باید با شاگرد ممتاز مدرسه رفتار کرد. مدیر از سمیه مبلغ ۵۰هزار تومان پول می خواهد تا برای نوید از جانب مدرسه جایزه تهیه کند. وقتی به گذشته زمان تحصیل خود بر می گردم حال و روز همین بود. با یک تفاوت؛ آن موقع جایزه هر چه بود خانواده می خرید و پنهانی به مدرسه می داد.

سخت است امروز بر روی پرده سینما چیزی را می بینیم که در گذشته ردپایی دارد و هنوز هم پر نشده. نام فیلم کاملا با مضمون آن سازگاری دارد. عدم برنامه ریزی سرانجامش می شود ابد و یک روز، و عواقب آن تا ابد باقی می ماند. مادر می گوید: دنیا انقدرم کشکی نیست. دیالوگش پساگفتاری است و معکوس آن صحت دارد.

سند بالاتر از ابد و یک روز!!!

 

 

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *