نقد ترومای سرخ

نقد فیلم ترومای سرخ

نمایشنامه ای رادیویی: مناسب برای پخش از تلفن های همراه

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان:اسماعیل میهن دوست

بازیگران: پریوش نظریه،آتش تقی پور، نیکان راست قلم، الهام طهموری و ایران مسعودی

خلاصه داستان

ترومای سرخ روایت سفر شهری یک زن تنها به نقاط مختلف شهر برای ادای نذری است که شوهر سابقش هر سال آن را به جا می آورد.

نقد فیلم

هر نوع ضربه، جراحت، شوک٬ آسیب و حادثه وارد شده بر بدن، در علم پزشکی، تروما (Trauma) محسوب می‌شود، مشروط به اینکه از خارج به بدن وارد شده باشد و عامل درونی، علت ایجاد آسیب نباشد. به عبارت دیگر تروما هر آسيبي است كه در اثر افزايش انرژي ورودي به بدن ايجاد مي‌شود. اين انرژي ممكن است از نوع ضربه‌اي، مكانيكي، حرارتي (سوختگي)، شيميايي يا انواع ديگر باشد. اهمیت تفاوت این دو مبحث در اورژانس و فوریت‌های پزشکی مشخص می‌شود. مثلاً در برخورد با بیمار دچار سنکوپ و یا شوک، اگر عامل آن بیماری باشد، امدادگر به‌راحتی می‌تواند اقدام به جابجایی بیمار کند ولی در شرایط تروما، به علت وجود احتمال آسیب‌های شدید مانند قطع نخاع، هرنوع جابجایی و حرکت بیمار بدون ساپورت و ثابت نمودن اندام‌های متحرک و توسط اشخاص ناوارد ممنوع است. تروما اگر شدید باشد شخص را به مداوای اورژانسی نیازمند می‌سازد.تروما ششمین عامل آماری در علل مرگ شمرده می‌شود.۱

آخرین ساخته جناب میهن دوست مانند عنوانش سطحی است و شبهی از آن چه که می باید را داراست. “ترومای سرخ”  از حداقل شرایط یک فیلم برخوردار نیست. فیلم داستانی برای گفتن ندارد و  اصلا مشخص نیست بیننده به چه علت باید حاضر به تماشایی چنین اثری باشد.

جناب فیلمساز با ساده انگاری تصور کرده اند که با نمایش واژه های My Love 1 و My Love 2 تعلیقی برای جلب بیننده به اثر خلق کرده اند. ترومای سرخ از ابتدایی ترین ویژگی های یک داستان مناسب برخوردار نیست. اثر جناب فیلمساز بیشتر شبیه سمفونی شهری است که از قاب تلفن همراه ثبت و ارائه شده باشد. سکانس های فیلم مانند مراسم ترحیمی هستند که شخصیت ها از طرفی وارد آن می شوند و پش از حضور چند دقیقه ای بدون آن که تاثیری گذاشته باشند فیلم را ترک می نمایند . بدون آن که کوچکترین تغییری در روند داستان داشته باشند. بی شک “ترومای سرخ” ملال آور ترین اثری است که در جشنواره سی و پنجم فجر شاهد آن بوده ایم.

جای تعجب است که چگونه اثری به این سطح توانسته به مهمترین جشنواره سینمایی کشور راه یابد؟؟

برخی  آثار سینمایی هستند که به دلیل نوع دکوپاژ و ویژگی های دیگر اثر، برای اکران بر پرده سینما مناسب نیستند. این فیلم های تلویزیونی رفته رفته جای فیلم های سینمایی را بر پرده سینما گرفتند و همه چیز سینمای ایران را در آپارتمان های شهری محسور کردند. اما جناب میهن دوست پا را فراتر از این حد گذاشته و اثری ساخته که بیشتر مناسب نمایش در صفحه تلفن های همراه است تا مانیتورهای بزرگتر. گویا کارگردان محترم برداشتی از مفهوم و تاثیر تصویرهای کلوز یک بازیگر برای ثانیه های طولانی آن هم بر پرده سینما نداشته اند. تصویر کلوز بر پرده یعنی ابروهای چند متری یک بازیگر بر پرده. این تصاویر با تکان های داخل خودرو و دیالوگ های بی مصرف مساوی است کشتن اعصاب بیننده در سینما. هیچ توازنی میان قاب های این اثر آزاردهنده برقرار نیست و مخاطب فقط منتظر فرار از سینماست.ای کاش فیلمساز محترم از گوشی تلفن همراه برای تصویربرداری فیلم خود بهره می بردند که لااقل در مصرف منابع کشور صرفه جویی کرده باشند.  ایشان با استفاده از عکس های اینترنتی بازیگران، روی گوشی شخصیت اصلی  نشان داده اند که اهل صرفه جویی در هزینه ها هستند.

اشکالات تصویر به همین جا ختم نمی شود . بارها و بارها راکورد تصویر از بین می رود و نور پردازی نداشته فیلم- به ویژه در صحنه های ابتدایی- حالت چهره پریوش نظرویه را که همه واکنش ها و احساسات اثر باید از آن طریق به بیننده منتقل شود تغییر می دهد.

پس از دیدن فیلم همه مخاطبان فارغ از سن و تحصیلات و تخصص یک دغدغه و اندوه مشترک داشتند و آن هم چرایی فیلمساز نشدنشان بود.

نگارش مطالب بیشتر درباره ترومای سرخ اسراف در وفت نگارنده و خواننده محترم می باشد.

۱ منبع : سایت ویکی پدیا

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر نگاشته شده است.

نقد سوفی و دیوانه

رمانِ اتاق اصناف

نقد فیلم سوفی و دیوانه

عوامل فیلم

کارگردان: مهدی کرم پور

نویسنده: مهدی سجاده چی و مهدی کرم پور

بازیگران: امیر جعفری، به آفرید غفاریان و محمد رضا شریفی نیا

خلاصه داستان

امیر در حال خودکشی در مترو است که سوفی با یک سوال او را از این کار منع می کند. سوفی با داستان های خیالی درباره زندگی خود قصد دارد فکر خودکشی را از سر امیر بیرون کند. غافل از این که امیر هم درباره زندگی اش فقط تخیلاتی را برای سوفی نقل می کند.

نقد فیلم

تفاوت یک فیلم با نمایشنامه، رمان و یا داستان در قابلیت نمایشی و ارائه تصویری مضامین است.سینما ایجاد شده است تا علاوه بر مضمون با تاثیرگذاری بر حواس دیداری و شنیداری بر جان مخاطب نفوذ کند. ایجاد این فضای نمایشی و فاصله گذاری میان نوشته و تصویر به عهده کارگردان اثر می باشد. آخرین ساخته مهدی کرم پور از قابلیت نمایشی پایینی برخوردار است و بیشتر شبیه یک نمایشنامه رادیویی است تا یک فیلم. مخاطب نیازی به تماشای تصویر ندارد و اگر بسیاری از صحنه های فیلم را هم مشاهده نکند چیزی از درک او نسبت به اثر کاسته نمی شود. چرا که به جایگاه تصویر در فیلم جایگاهی ندارد و از قابلیت های آن بهره ای گرفته نشده است.

“سوفی و دیوانه” با وجود نمایش مطلوب تفاوت های انسانی میان امیر و سوفی ، از جذابیت کافی برای نگهداشتن مخاطب تا پایان اثر برخوردار نمی باشد و خرده روایات در نظر گرفته شده مانند قصه ی پدر زیبا باری از ملامت فیلم نمی کاهد و نمی تواند ریتم مناسبی به اثر ببخشد. ممکن است ریتم کند برای ارائه مضامینی که اغلب در سینمای شوروی سابق یا آسیای میانه طرح می شود مناسب باشد اما مسائل طرح شده در داستان فیلم نیازی به رسوب در جان بیننده ندارد.به نظر می رسد جناب کرم پور با توجه به همین مسائل صحنه های موسیقی رضا یزدانی و یا حضور شخصیتی مانند وکیل -با بازی محمد رضا شریفی نیا- را در نظر گرفته است. به هر حال هیچ یک از شگردهای ایشان برای بهبود ریتم اثر از کارایی لازم برخوردار نبوده و کسالت موجود در فیلم تا پایان برای مخاطب ادامه دارد. به نظر می رسد ایده ی اصلی اثر برای یک فیلم کوتاه طراحی شده است که سازندگان قصد داشتند با ایجاد شاخ و برگ های اضافی آن را برای اثر بلند سینمایی مهیا نمایند.

نحوه انتخاب و چینش بازیگران از مواردی است که در سینمای ایران به عنوان یکی از مسائل تخصصی جایگاه واقعی خود را پیدا نکرده است و وظایف این بخش بنا به تجربیات و دانش کارگردان ها شکل می گیرد که اغلب هم نتایج قابل قبولی بر پرده ظاهر می شود. اما در مواردی مانند “سوفی و دیوانه” که کارگردان دچار اشتباه می شود لطمات آن زحمت تمام عوامل را تحت تاثیر قرار می دهد و یک فیلم متوسط را به فیلمی ضعیف تبدیل می کند. انتخاب جناب کرم پور در انتخاب بازیگر زن فیلم با آن چهره و تن صدای خاص مدام بیننده را از فضای فیلم خارج می کند و همین امر تا پایان فیلم اجازه نمی دهد ، ارتباطی میان گروه بازیگران  به عنوان جبهه اصلی فیلم با مخاطب شکل گیرد.

حضور امیر و سوفی به عنوان شخصیت های اصلی داستان در لوکیشن هایی مانند بازار ، مترو و یا مکان هایی که گذر هر روزه مردم به آن می افتد غلبه چشمگیری بر سکانس های داخلی دارد تا جایی که تعداد سکانس های داخلی فیلم به کمتر از ۵ مورد می رسد. توقع وجود مطالبه جمعی برای دغدغه های ناشی از خودکشی امیر را برای مخاطب ایجاد می کند و زمانی که با آن تلفن مسخره همه چیز به پایان می رسد، انتظارات بیننده از ضربه پایانی که قرار است به او وارد شود- و برای آن یک ساعتی فیلم را تحمل کرده است- برآورده نمی شود. بازگشت سوفی از مرخصی هم چیزی را برای مخاطب عوض نمی کند چرا که فقط برای ایجاد حس غافل گیری پایانی در نظر گرفته شده است. و متاسفانه “سوفی و دیوانه” مانند بسیاری از آثار هم کیش خود ، درست در جایی که باید آغاز شود به پایان می رسد.

فیلم آن قدر در تحقق اهداف اولیه اش ناکارآمد است که به مخاطب اجازه ورود به لایه های زیرین محتوایی را نمی دهد. به نظر می رسد دغدغه های فیلمساز به اندازه کافی به روز نیستند و دیده ای چشم انتظار مشاهده آن ها بر پرده نقره ای نیست. نه از مردم و نه از مسئولین. “سوفی و دیوانه” در شناسایی مخاطب هدف خود دچار مشکل است و مضمونش آن قدر جدی نیست که بتوان خود را به نیاز نداشتن به تماشای عموم مخاطب قانع کرد.  در یک کلام “سوفی و دیوانه” در فرم الکن و در محتوا ابتر است.

در انتهای نوشته ذکر این نکته خالی از لطف نیست که زمان جدایی هنرمند و مردم، زمان مرگ هنری اوست. این جدایی هنرمند را از اندیشه ها و دغدغه های واقعی جامعه دور و فضای اثر او را به ناکجا آبادی انتزاعی تبدیل می کند که نه چیزی به او می افزاید نه به مخاطب .

اين نقد بر اساس نسخه نمايش داده شده در سي و پنجمين جشنواره فيلم فجر نوشته شده است.

نقد فیلم ماهورا

 

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: حمید زرگرنژاد

بازیگران: ساعد سهیلی، احمد کاوری، مهدی صبایی، کامران تفتی، میترا حجار و داریوش ارجمند

خلاصه داستان

در سال های ابتدایی جنگ یک هواپیمای شناسایی ایران در منطقه مرزی هور سقوط می کند. مردم منطقه به خلبان زخمی هواپیما پناه می دهند و این مسئله باعث هجوم نیروهای بعثی به روستاهای اطراف برای یافتن آن می شود.

نقد فیلم

حمید زرگرنژاد یکی از کارگردان های حاضر در جشنواره سی و ششم است که بیشتر به خاطر ساخت آثار مستند و فیلم های تلویزیونی شهرت دارد و تنها تجربه سینمایی جدی ایشان “پایان خدمت” ای است که نویسندگی آن را بهروز افخمی به عهده داشته و  در سال ۹۲ اکران شده است. ایشان مدتی در گروه تلویزیونی شاهد مشغول به فعالیت بوده اند و با پژوهش برای ساخت آثار مستند کوتاه و داستانی در آن سال ها، به شخصیت ها و روایات واقعی جنگ نزدیک شده اند و “ماهورا” را از دل یکی از همین داستان های واقعی بیرون کشیده اند.

با وجود این که طرح اصلی داستان ماهورا از گیرایی کافی برای ساخت یک اثر سینمایی برخوردار است اما خروجی نهایی کار نشان از آن دارد که فیلمنامه به عنوان ماده اولیه ساخت فیلم به درستی شکل نگرفته است و بیشتر تمرکز خود را بر اتفاقات و حوادث نهاده است. . از طرفی همین اتفاقات رابطه علیت و معلولی مشخصی با یکدیگر ندارند و رفتارهای شخصیت ها قابل درک نیست. علت فرار خلبان، چرایی حضور سروان نیروی ویژه و اساس حضور نقش سلطان یا عروس قابل فهم نیست و پیچیدگی بی موردی ایجاد شده  باعث سردرگمی بیننده شده است.

عدم شخصیت پردازی درست ، خرده روایات کم مایه و دیالوگ های بی رمق  باعث شده روایت، مبتنی بر رویدادها پیش برود و شخصیت ها نقش چندانی در پیرنگ اصلی داستان نداشته باشند. بار دراماتیک میان شخصیت ها هم بیشتر ناظر بر خرده روایاتی است که تاثیر مستقیم بر مضمون فیلم ندارد . رخدادها مسیری را می پیمایند و شخصیت ها مسیر دیگر. هرچند این مسئله به منظور شخصی سازی دغدغه شخصیت ها برای دفاع از عشیره و خلبان زخمی در نظر گرفته شده است اما در نهایت نتوانسته جلال ، امین و سایر شخصیت ها را به بیننده نزدیک کند.

انتظار می رفت جناب زرگرنژاد به دلیل فعالیت در حوزه دفاع مقدس شناخت عمیق تری از این عرصه داشته باشند اما اثر نشان می دهد ، نگرش ایشان به این موضوع در سطح برخی المان های تصویری مشترک و کم مایه مانند سلاح، پلاک و انفجار محدود شده است. ویژگی های “ماهورا” نشان می دهد این اثر به آن دسته از فیلم های جنگی که بیشتر برای تهییج مردم در زمان وقوع جنگ مورد بهره برداری قرار می گیرد شباهت بیشتری دارد و نشانی از یک اثر ایرانی متعلق به سینمای مقاومت در آن بروز و ظهور جدی ندارد. هر چند تبدیل شدن” ماهورا ” به یک فیلم جنگی از ارزش آن کاسته است اما باعث شده با خط کشی مشخص میان دوست و دشمن اثر را از دام سینمای ضد جنگ برهاند و بیننده را از تماشای فضای خاکستری روشنفکر مآبانه نجات دهد.

اصلی ترین نقطه ضعف “ماهورا” کارگردانی  آن است . دکوپاژ و میزانسن از پویایی لازم برای یک اثر پر تحرک برخوردار نیست و در پیروی ساده از قواعد ثابت دانشگاهی هم ناموفق عمل کرده است . در صحنه های زد و خورد این معضل بیشتر رخ نمایی کرده است. بسامد بالای این مشکل در اثر، بیننده را سردرگم و از فضای فیلم به بیرون پرتاپ کرده است. در نماهای اکشن تنها چیزی که دیده می شود تیراندازی هر کسی به هر طرف است که نه مشخص است با چه هدفی صورت می گیرد و نه جذابیتی دارد. این مشکل را بگذارید کنار بازی های تکراری و سرسری بازیگران که از ادا کردن دیالوگ تا نحوه سلاح به دست گرفتن آن سراسر نقص است. بازی ها تکراری و اگزجره است و گویی گروه با همان برداشت اول از نتیجه کار راضی شده اند و ماراتن زمان تولید را به سر رسانده اند. استفاده از تکه کلام های  عربی که به درستی ادا نمی شود و  مشخص نیست به چه منظور استفاده شده است ، در کنار عدم وجود یک راکور ثابت در بازی ها از دیگر نکات بازی ها است که سطح نازل آن در آثار جشنواره سی و ششم دیده نشده است.  مشکلات اینچنینی باعث شده بیننده تا پایان زمان حضور در سینما وارد فضای فیلم نشود و با درگیر نشدن در داستان نسبت به اتفاقات و جان فشانی های شخصیت ها بی تفاوت باشد.

پایان بندی “ماهورا” نشان می دهد داستان فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی شکل گرفته است . اما توضیحاتی که در نماهای مستند به نمایش گذاشته می شود نسبت به روایت اثر از شاخ و برگ کمتری برخوردار است و در کمتر از سه دقیقه داستان را بسیار روان تر و صمیمی تر از فیلم صد و چند دقیقه جناب زرگرنژاد روایت می کند. این عدم انطباق نشان می دهد موضوع “ماهورا” به اشتباه از مقاومت مردم برای حفظ جان خلبان و زمین به عنوان مولفه های غیرت و وطن پرستی، به مسئله قبیله و جنگ های خانوادگی کشیده شده و روح فداکاری شخصیت ها را کم فروغ جلوه داده است.

هشت سال دفاع مقدس آن قدر داستان های واقعی و گیرا دارد که تا سال های سال می تواند به فیلمنامه نویسان و نویسندگان ما خوراک فکری دهد .گاهی دخالت ندادن بیش از حد خیال در واقعیت روایت می تواند اثر را سهل تر به سر منزل  مقصود برساند. ضمن تقدیر از زحمات عوامل فیلم برای ورود به عرصه سینمای دفاع مقدس و آرزوی آمرزش برای مرحوم آخوندی به عنوان یکی از خیرخواهان این عرصه امید می رود زین پس سینماگران  با تلاش مضاعف از گنجینه خاطرات قهرمان های واقعی دفاع مقدس که هنوز در میانمان نفس می شکند برای ثبت دلاوری های آنان بهره ببرند و خلا موجود را با خلق آثاری ماندگار پر نمایند.

پشت دیوار سکوت

عوامل فیلم

کارگردان: مسعود جعفری جوزانی

نویسنده: سحر جعفری جوزانی ، مسعود جعفری جوزانی

بازیگران: سحر جعفری جوزانی، آرمان درویش، حسین پاکدل، امین تارخ، سیامک صفری، رویا تیموریان و پرویز پورحسینی

خلاصه داستان

ستاره مددکاری اجتماعی است که تقدیر پای او را به سمت انجمن ایدز باز می کند. او در این انجمن تلاش به ایجاد تغییرات مثبت در زندگی خود و مبتلایان به این بیماری دارد. مبتلایانی که بیشترین مشکلشان برخورد اطرافیان با آن هاست.

نقد فیلم

پشت دیوار سکوت مجموعه از پیام های اخلاقی و بهداشتی است که بدون تلاشی برای دراماتیزه کردن آن ها، به خورد مخاطب داده می شود. فیلم تا آخرین لحظه های خود آغاز نمی شود و در میان مجموعه از نام ها و شعارها دست و پا می زند . مخاطب به دلیل بلاتکلیفی و مشخص نبودن دغدغه اصلی تا سکانس نهایی وارد فضای فیلم نمی شود. هر چند خون های آلوده و بیماری ایدز از موضوعات کمتر طرح شده در سینمای ایران است و به خودی خود از جذابیت های دراماتیک برخوردار است، اما “پشت دیوار سکوت” با پرش های متوالی میان داستان شعله، خون های آلوده و برخوردهای نامناسب مردم با بیماران مسیر اصلی خود را گم می کند و حتی نمی تواند اهمیت موضوع را در نگاه مخاطب پررنگ تر کند.  با وجود گنجاندن طوماری از پیام ها درباره این بیماری ، اطلاعات و دانش مخاطب قبل و بعد از دیدن اثر تفاوتی ندارد. چرا که فیلم تنها به ذکر ابتدایی ترین نکته ها در مورد ایدز می پردازد که اغلب مردم به آن آگاهی کافی دارند.

“پشت دیوار سکوت” به شدت غیر صمیمی است. در ایجاد این فضا، نقش شخصیت پردازی های تصنعی و بازی های نچسب و پرداخت نشده بازیگران کم نبوده است. بازی ها بسیار سطحی است که چرایی آن را می توان در ضعف شخصیت پردازی کاراکترها و به طبع غریبگی بازیگران با چارچوب رفتاری نقش های در نظرگرفته شده جستجو کرد.این مشکل در نقش فریبا متخصص بیشتر از سایرین به چشم می آید. تا پایان فیلم مشخص نمی شود که کار، شخصیت و جایگاه نقش فریبا متخصص در اثر چیست و اساسا به چه دلیلی چنین شخصیتی در فیلم گنجانده شده است. غیر از ورود دوقلوها آن هم به سبک فیلم های هندی در پایان بندی، کاراکتر چیز دیگری برای ارائه ندارد چرا که همین کار می توانست توسط سحر یا شخصیت بازرگان انجام شود. این مشکل  برای نقش ابراهیم با بازی سیامک صفری به دلیل نزدیک شدن شخصیت به تیپ های تکراری سینمای ایران کمتر رخ نمایی می کند.

زمانی که ضعف هایی در این سطح در اثر وجود دارد نمادپردازی و جلب توجه مخاطب به کنایات سیاسی و کم زهر فیلم محال به نظر می رسد. خرده روایت در نظر گرفته شده برای بازرگان که قرار است بار این بخش از فیلم را به دوش کشد مانند سایر بخش های فیلم شتابزده و خام ارائه می گردد و دریافت مخاطب از آن چیزی جز شباهت ظاهری و شناسنامه ای با مرحوم بازرگان نیست. جای تعجب است که جناب جعفری جوزانی با چنان سابقه درخشانی در تاریخ سینمای ایران به دام اشتباهات به این سطح بیفتند. متاسفانه نبود داستانی منسجم و بی توجهی به دراماتیزه کردن پیرنگ اصلی “پشت دیوار سکوت” را به ضعیف ترین اثر فیلمساز در کارنامه هنری اش بدل کرده است.

هرچند یکی از وظایف ذاتی سینما آگاهی بخشی به مخاطب است اما این امر به معنای برگزاری دوره آموزشی بر پرده نیست. “پشت دیوار سکوت” پر از دغدغه های و موضوعات به جا و مهمی است که به جای نشان داده شدن به مخاطب برای او توضیح داده می شود . کاری که با تهیه جزوه ای آموزشی هم قابلیت انجام دارد. فیلم می توانست با تاثیر گذاری بر احساس و سپس درگیر کردن فکر مخاطب میزان اهمیت موضوع را در ذهن چند برابر کند و او را برای پژوهش بیشتر راهی کتابخانه ها و مراکز پژوهشی نماید و حتی در حد اعلای آن انگیزه خدمت رسانی به این بیماران را برای مخاطب برانگیزاند. اما افسوس که با پرداختی کودکانه تمام این آرزوها برای فیلم به باد می رود و از اثر چیزی جز یک جزوه آموزشی در ذهن باقی نمی ماند.

نقد فیلم مادری

کهنگی تا بی نهایت

نقد فیلم مادری

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رقیه توکلی

بازیگران: هانیه توسلی، نازنین بیاتی، مریم بوبانی و هومن سیدی

خلاصه داستان

داستان “مادری” درباره  زندگی دو خواهر است که با یکدیگر در شهر یزد زندگی می‌کنند. نگار جدا از همسرش زندگی می کند و نوا در حسرت زندگی مشترکی مانند خواهرش روزگار می گذارند. نگار قصد دارد برای برپایی نمایشگاه نقاشی به همراه استادش از کشور خارج شود. اتفاقی که همه را علیه او می شوراند.

نقد فیلم

“مادری” اولین ساخته رقیه توکلی است که به یمن بهره گیری از عوامل فنی متخصص و با تجربه از اشکالات فنی شاخص مصون مانده است . از میان این عوامل حضور هایده صفی یاری به عنوان تدوینگر اثر ، بیش از سایرین به یاری فیلم آمده است. بی شک بدون حضور ایشان “مادری” به فیلمی تبدیل می شد که مخاطبان پس از تماشای یک سوم ابتدایی آن از سر کسالت و ملال سالن سینما را ترک می کردند. تدوین ریزبافت و مهندسی خانم صفی یاری فیلم را برای مخاطب قابل تحمل کرده است. فقط قابل تحمل.

بستر اصلی داستان آن قدر کم اتفاق و کم کشش است که مخاطب رغبتی به پیگیری آن ندارد و به همین دلیل روایت های دیگری به فیلم الصاق می شود که نه نقش خرده روایت دارند و نه در پیشرد داستان اصلی فیلم نقشی ایفا می کنند. “مادری” در تمام مدت میان فضای این داستان ها سردرگم است. ماجرای نوا و کاوه ارتباطی به تم اصلی داستان ندارد و خود می تواند موضوع فیلم دیگری باشد . اما بر اساس آن شخصیت های کاوه و مریم شکل گرفته اند که ارتباط آن با پیرنگ اثر نا معلوم است. “مادری” قربانی نگاه صرفا زنانه کارگردان شده است. توکلی قصد دارد با نمایش بی پرده حسرت ها و حسادت های میان زنان نسبت به داشته ها و نداشته های شان، حلقه مفقوده زندگی مادرگونه آنان را به رخشان بکشد غافل از این که فیلم ایشان تنها تداعی کننده تم خیانتی است که این بار زنان در انجام آن محق جلوه می دهد.

زنانگی و نگاه تک بعدی به دنیا از سر و روی “مادری” می بارد. زنانگی نه به معنای خوب کلمه. بلکه به معنای حذف نیمی از جامعه. جامعه ای که به هر حال متشکل از مردان و زنان است. در فیلم “مادری” مانند سایر آثاری که نیم نگاهی به مباحث فمینیستی دارند هیچ مرد قابل اتکا یا معقولی دیده نمی شود . چنان که گویی خداوند موجودی بی خاصیت تر از آن ها نیافریده است. هیچ یک از مرد ها توانایی انجام کار درست را ندارند و همه آن ها مانعی برای شکوفایی جنس زن هستند. این مسئله در رفتارهای سعید، پسر همسایه، کاوه و حتی استاد نگار- که از نگاه فیلم بهترین مرد فیلم است- دیده می شود. مردها در مادری تنها شبحی هستند که در یا آن سوی در ایستاده اند، یا پشت رل نظاره گر بیانات شخصیت های محبوب فیلمساز هستند و یا برای رفتارهای خود چشم به دهان همسرانشان دوخته اند . در نگاه فیلمساز تنها بانوان پیشبرنده اتفاقات شاخص زندگی هستند.

دغدغه های کهنه و مقایسات بدوی خانم توکلی سال هاست از مباحث اصلی کارگردان هایی مانند خانم میلانی هم کنار گذاشته شده، اما ایشان که خیلی دیر به به قافله معترضین رسیده اند، در “مادری” قضای وظیفه خود را به جا آورده اند و برای تمام مکاتب فکری مرتبط، دستی به توافق تکان داده اند. این مسئله فیلم را تبدیل به بیانیه ای تصویری کرده است که به شدت وامدار کنایات فرامتنی اش است.

اثر در فرم خود آن قدر معمولی عمل کرده است که درباره هیچ چیز آن نمی شود چیزی نوشت. نه بازی قابل توجهی در فیلم وجود دارد، نه تصاویر و قاب های بدیعی و نه هیچ چیز دیگر. تنها ابتکار خانم توکلی طرح موضوعات اینچنینی برای سنتی ترین شهر ایران است که از وزن کافی برای ابداعات یک فیلم اولی برخوردار نیست. زمانی که برای اولین اثر ایده نویی وجود ندارد عاقبت مسیر کاری فیلمساز روشن است. امید است خانم توکلی در ادامه راه فیلمسازی خود با الگو برداری از کارگردانان زن خوش فکر سینمای ایران و به یاری پژوهش های بیشتر، با دغدغه هایی به روز تری پا به عرصه فیلمسازی بگذارند.

اشنوگل

بی رمق

نقد فیلم اشنوگل

عوامل فيلم

 كارگرداني: علي سليماني و هادي حاجتمند

نويسندگان: ابراهيم اصغري و مهدي محمدي 

بازيگران: برزو ارجمند، ماه چهره خليلي، كاوه سماك باشي و رحيم نوروزي

 خلاصه داستان

یونس به عنوان فرمانده گردان غواصان سه شب قبل از عملیات در حالی که در صدد حفر تونلی در منطقه عملیاتی بوده، مفقودالاثر شده است. حالا پس از سی سال اطلاعاتی به دست می‌آید که نشان می‌دهد احتمالاً یونس زنده است و در آن زمان به واسطه منافقین قرارگاه اشرف با دشمن همکاری کرده است.

نقد فيلم

اشنوگل فيلمي درباره يكي از دراماتيك ترين وقايع سال هاي دفاع مقدس است كه ساليان متمادي حرفي از آن به ميان نيامده. پس از كشف پيكر مطهر شهداي غواص و تشييعی باشكوه بحث آن ها به سر زبان ها افتاد و پس از آن عوامل محترم تصميم به ساخت اثري درباره اين حماسه پر شور گرفتند.هرچند این دغدغه اصیل عوامل محترم ارزشمند است اما اي كاش اثري با اين سطح كيفيت هيچ وقت درباره شهداي غواص ساخته نمي شد. اثري كه از حداقل هاي يك فيلم سينمايي بي بهره است.

علاوه بر مشكلات عديده فيلمنامه كه در ادامه به آن ها اشاره خواهد شد، كميت فيلم در مولفه هاي تكنيكي اثر هم لنگ است. در سكانس هاي زيادي – به ويژه در صحنه هاي جنگي- رآكورد نور و تصوير وجود ندارد. رنگ چهره و تصوير در هر سكانس تغيير مي كند. تصوير در دو پلان متفاوت كه در يك لوكيشن ضبط شده است تيره و روشن یا شفاف و مات مي شود و همه چیز آن به هم می ریزد. مشكل فیلم در حفظ راکورد تا حدي جدي است كه بر چهره بازیگران هم اثر کرده است. گريم محاسن برزو ارجمند در سكانس هاي كنار هور تغيير مي كند و ريش تراشيده او از زير لباس غواصي هويدا مي شود. لباسي كه برند شركتي خاص هم بر آن درج شده است.  اتفاقی که بعید است در هیچ فیلم دفاع مقدس دیگری مشاهده شده باشد. مشکلاتی در این سطح نشان می دهد ارکان فیلم از تجربه کافیِ حضور در پشت صحنه فیلم بهره مند نبوده اند و ساخت فیم بیش از اندازه زود به سراغ آن ها آمده است.

فیلمسازان محترم قصد دارند با تصاوير اسلو و موسيقي رمانتيك ضعفهای مذکور را پوشش دهند . متاسفانه اين كار هم آن قدر ابتدايي انجام مي شود كه نه تنها پوششي براي ضعف هاي قبلي ايجاد نمي كند بلكه بيننده را نسبت به وقایع سکانس بي تفاوت مي كند.فيلمساز هر جا كه ريتم خود را نا كوك مي بيند با قراردادن صحنه هاي حسي قصد تاثيرگذاري و نگهداشتن مخاطب در فيلم را دارد كه در هر دو مورد ناموفق است. اين سكانس ها كه قرار است تاثيرگذارترين صحنه هاي فيلم باشند با اشتباهات اينچنيني در اجرا به تصاوير بي رمقي تبديل مي شود كه حتي در كليپ هاي موسيقي هم قابل استفاده نيست.

بزرگترین مشکل فیلم ضعف اساسی در شخصیت پردازی کاراکترهاست. برای مخاطب شخصیت ها قاب عکسی روی دیوار هستند نه چیزی بیش از این. فیلمسازان بدون عمق بخشی به شخصیت ها و فقط با نشان دادن شمایلی آشنا و دستمالی شده- لباس خاکی و ریش و نام های آشنا- قصد معرفی آن ها به مخاطب را دارند . شخصیت هایی که غیر از نام هیچ چیز دیگری برای ارائه کردن ندارد. به همین دلیل مخاطب ارتباطی با آن ها برقرار نمی کند و متاسفانه متاسفانه متاسفانه لحظه های شهادت کاراکتر ها برایشان صرفا تصویری است بر پرده که توانایی تاثیرگذاری حداقلی را ندارد. مسئله دیگری که امر مزکور را شدت بخشیده است مشخص نبودن علتی برای رفتارهای شخصیت هاست. به هیچ وجه توضیح قانع کننده ای برای حفر تونل که بستر اصلی داستان بر آن استوار است وجود ندارد . هدف از بازجویی از اطرافیان یونس بی منطق و بی اعتبار است و خلاصه همه چیز در فیلم با منطق سینمای کودک توضیح داده می شود. در نهایت اضافه  شدن دیالوگ های بی رمق ، بی اساس و بی ربط و بازی های سطحی به مجموعه مشکلات اثر چیزی از اشنوگل باقی نگذاشته است.

متاسفانه اشنوگل تنها سوژه ناب شهدای غواص را سوزانده و کار ساخت اثری مشابه را مشکل تر کرده است. هر چند ساخت آثار دفاع مقدس با هدف حفظ روحیه شهادت از مهمترین وظایف نظام فرهنگی جمهوری اسلامی به شمار می رود اما تولید آثار بی کیفیت نه تنها به تحقق این هدف کمک نمی کند بلکه فاصله ایجاد شده میان مخاطب با این گونه سینمایی را بیشتر و بیشتر می کند.

باور کنیم سینمای دفاع مقدس نه جای آزمون و خطای اشخاص است نه لدری برای هموار کردن مسیر کاری آتی.

 

Doctor Zhivago

1765431268807231839عوامل فیلم

کارگردان : دیوید لین

نویسنده: رابرت بولت بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک

بازیگران : عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین

نقد فیلم

دکتر ژیواگو در سال ۱۹۶۵ بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک ساخته شد. عمر شریف بازیگر اصلی فیلم است و بدون شک بهترین نقش آفرینی دوران بازیگری خود را تجربه کرده است.تماشاگرانی که فیلم را دیده اند حتما نگاه های تاثیرگذار  او را به یاد دارند.نگاه هایی که حسرت زندگی آرام و با امنیت با هاله ای همیشگی از اشک در آن موج می زند.شاید بتوان دیوید لین را در کنار استنلی کوبریک کمال گرا ترین کارگردان های تاریخ سینما دانست.مشهور است که نوشتن فیلم نامه هایش یک سال به درازا می کشید و برای ساخت آن  نیز یک سال تمام وقت می گذاشت و به دلیل همین ریز بینی به هیچ بازیگری اجازه نمی داد حتی یک کلمه از دیالوگ هایش را تغییر دهد. او حتی در زمان ساخت لورنس عربستان برای فیلم برداری با زوم بسیار زیاد لنز جدیدی را طراحی کرد که به لنز دیوید لین مشهور است.هم چنین گفته اند که  در جریان ساخت دکتر ژیواگو بازیگران را مجبور می کرد از لباس زیر های مربوط به زمان وقوع فیلم استفاده کنند.

دکتر ژیواگو دستان پزشکی است از طبقه ی بورژوا که در کودکی خانواده خود را از دست می دهد و  برای ادامه ی زندگی نزد ، یکی از اقوامش فرستاده می شود.پس از پایان تحصیلات با دختر همان خانواده تانیا ازدواج می کند.

ژیواگو علاوه بر پزشکی گاهی شعر می سراید.لین از این دوگانه دوستی ژیواگو استفاده می کند تا شخصیت او را برای بیننده موشکافی کند. پس از ازدواج آن ها جنگ جهانی اول و بعد از آن جنگ های داخلی روسیه بین ارتش سفید و ارتش سرخ آغاز می شود و ژیواگو برای خدمت عازم جبهه می شود.در بیمارستان جنگی با زنی به نام لارا آشنا می شود که برای یافتن همسرش به جبهه آمده و در بیمارستان به کمک بیماران مشغول است.رفته رفته بین لارا و ژیواگو رابطه ی عاشقانه ای شکل می گیرد.

ژیواگو پس از بازگشت از میدان نبرد به سراغ تانیا همسر خود می رود و  متوجه می شود در زمانی که او مشغول به خدمت برای کشورش بوده دولت کمونیست خانه ی او را  را غصب کرد و در آن ۱۱ خانواده ی روسی را جا داده است .  مردم و حکومت هر روز بخشی از وسایل خانه ی آن ها را به جرم گران بودن غصب می کنند. حق مالکیت شخصی اموال دیگر معنایی ندارد و شور انقلابی چنان مردم را مسخ کرده است که از عذاب کشیدن و فقیر شدن هم وطنانشان ذوق زده می شوند . این مردم دوست دارند طبقات بالا دستی جامعه را تحقیر کنند تنها به این علت که در گذشته وضعیت بهتری از آن ها داشته اند.

ژیواگو زیر فشار های این چنینی جلای وطن می کند و به منطقه ی اورال که روزی برای خانواده ی همسرش بوده پناه می برد.اما آن جا هم از خطر کمونیسم در امان نمانده و خانه ی آن ها به مالکیت دولت درآمده است.   ژیواگو برای بازیافتن آرامش روحی خود به سراغ شعر می رود  اما باز هم مورد خشم طرفداران کمونیست قرار می گیرد. آن هم به چه جرمی ؟ شخصی بودن اشعار.سرکردگان بولشویک معتقدند همه چیز باید  برای خلق باشد حتی شعر . به همین دلیل اشعار او اجازه ی انتشار پیدا نمی کنند.این بار جرم ژیواگو اهمیت دادن به ارزش های شخصی است.کمونیست همه چیز را برای حکومت می خواهد حتی افکار ملت را.در این حکومت مردم حتی اجازه ی آزادانه اندیشیدن را از دست داده اند.

ژیواگو پس از مهاجرت ، به صورت کاملا اتفاقی در کتابخانه ی شهر یوریانتین با لارا برخورد می کند . او روز ها به بهانه ی کتابخانه نزد لارا می رود و شب ها پیش خانواده اش باز می گردد. گویا زندگی قرار است از این به بعد روی خوش به ژیواگو نشان دهد.اما شبی پس از  بازگشت از خانه ی لارا پارتیزان های ارتش سرخ او را دستگیر و مجبور به همکاری با آن ها می کند. مکتب کمونیست بار دیگر مانند آواری بر سر ژیواگو خراب  می شود.پس از دو سال خدمت در ارتش صبرش لبریز می شود و با فرار به خانه باز می گردد.اما تانیا به علت همکاری با ژیواگو تبعید شده است . او به خانه ی لارا می رود اما در آن جا هم کسی منتظرش نیست. او که در سفر طولانی اش در بوران و سرما تا آستانه ی مرگ رفته بیهوش می شود اما لارا مانند فرشته ی نجاتی از راه می رسد و او را با زندگی آشنا می کند.زندگی  باز هم به آرامش نسبی می رسد.
در نهایت کمونیسم آخرین ضربه را هم به ژیواگو می زند.کامارفسکی که از جوانی با لارا ارتباط داشته به سراغ آن ها می آید و خبر می دهد  همسر قبلی لارا به جرم خیانت اعدام شده و ممکن است لارا به جرم همکاری دستگیر شود. می بایست لارا به منطقه ای دور افتاده تر برود اما بدون همسرش. ژیواگو و لارا که در انتظار به دنیا آمدن فرزندشان هستند مجبور به پذیرفتن پیشنهاد کامارفسکی فرصت طلب می شوند و حکم تنهایی ابدی برای ژیواگو امضا می شود.

تمام داستان در خلال سال های انقلاب بولشویکی روسیه رخ می دهد و در حقیقت این داستان رمنس بستری است برای روایت مرگ ارزش فردیت در دوران حکومت کمونیست ها .لین انزجار مردم از حکومت تزاری را به بهترین شکل  در صحنه ی قتل عام خیابانی به نمایش می گذارد و بیننده را قانع می کند که چنین جامعه ای نیاز مبرم به انقلاب داشته.اما به نظر می رسد ادامه ی داستان از دید یک مرد بریتانیایی روایت می شود. مردی که دلبستگی زیادی به انقلاب ندارد و زندگی شخصیش برای او از اهمیت بیشتری برخوردار است. رفتارهای طبقه ی پرولتاریا بیشتر از روی عقده های شخصی نمایش داده شده و انقلاب این فرصت را به آن ها می دهد تا بتوانند عقده های خود را بر سر دیگران خالی کنند حتی اگر این فرد نخبه ای مانند ژیواگو باشد که برای خود آن ها مفید است.در انتهای فیلم می بینیم کامارفسکی که در گذشته از نزدیکان حکومت تزاری بوده با وجود وقوع انقلاب همچنان از بزرگان کشوری است و نزدیکی زیادی به حکومت کمونیستی دارد.لین با این حرف تیر خلاص خود را به طرفداران کمونیست می زند و به آن ها گوشزد می کند با تمام این سختی ها و خون ریزی ها و مشکلاتی که در جریان انقلاب رخ داد اما هیچ تغییری در ماهیت صورت نگرفت و همان حکومت تزاری و دیکتاتوری به شکل جدیدی خود را بروز داد.

مکتب کمونیست در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی در اوج قدرت خود قرار داشت و کشور های زیادی در سرتاسر دنیا به این شیوه ی حکومت گرایش پیدا  می کردند.لین با ساخت فیلم دکتر ژیواگو که به نظر می رسد بی ربط به سیاست های آن روز بریتانیا نبوده است خطرات چنین حکومتی را به مردم دنیا گوش زد می کند تا حد اقل موج حمایت از آن ها در امریکا و انگلیس قدری فروکش کند.لین به خوبی توانسته با دراماتیزه کردن محتوای اثر در لایه های داستان به هدفش برسد و در کنار ساخت شاهکاری ماندگار مضممون مورد نظرش را به بیننده القا کند. 

این نقد در سایت کافه نقد منتشر شده است.

نقد خجالت نکش


عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رضا مقصودی

بازیگران: احمد مهرانفر، شبنم مقدمی، شهره لرستانی، الناز حبیبی و سام درخشانی

خلاصه داستان

قنبر و صنم از روستاییان ساده دلی هستند که پس از اعمال سیاست های کنترل جمعیت در دهه ۷۰ از آوردن فرزند جدید خودداری می کنند . آن ها با تغییر این سیاست ها در دوران دولت های نهم و دهم و در آستانه کهن سالی به فکر فرزندآوری می افتند. خجالت از حرف و سخن مردم و همان حکایت سر پیری و معرکه گیری آن هم در روستایی کوچک که خبرها زود می پیچد، قنبر و صنم را انگشت نما می کند.

نقد فیلم

مخاطبان سینما رضا مقصودی را به عنوان فیلمنامه نویسی می شناسند که بهترین دوران کاری خود را در سال های دهه ۷۰ و با همکاری با کمال تبریزی در نگارش آثاری چون” مهر مادری” و “شیدا” تجربه کرده است و توانسته سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را در سال ۱۳۷۴ برای “لیلی با من است” از آن خود کند. ایشان پس از دهه ۷۰ به غیر از ” همیشه یک پای یک زن در میان است” که با اقتباس از مجموعه داستان های کوتاه کتاب”غیر قابل چاپ” سید مهدی شجاعی نوشته شد، توان خود را صرف نگارش آثار کمدی نه چندان قابل دفاع سینمای بدنه کرد . سینمایی که سال های اخیر سردر سینماهای کشور را قبضه کرده است و توانسته سرنوشت گیشه ای خوبی برای این آثار رقم بزند.

“خجالت نکش” اولین تجربه سینمایی رضا مقصودی در مقام کارگردان است. اثری که از جنس همان کمدی های گیشه ای چند سال اخیر است و به غیر از یک طرح اولیه قابل قبول، چیز دیگری برای ارائه ندارد. فیلم مانند سایر آثار هم ردیف خود تلاش کرده یکی از موضوعات سیاسی اجتماعی این روزهای کشور را دستمایه شوخی های خود قرار دهد و گاه برخی مسئولین سابق کشور را با گوشه و کنایه هایی بنوازد. طرح کلی به درستی تبدیل به فیلمنامه نشده است و داستان فیلم به تعبیری شش ماهه به دنیا آمده است. اتفاقات به دم دستی ترین شکل ممکن پیش می رود و منطق روایی فیلم را در حد یک اثر ضعیف سینمای کودک پایین می رود. گویا عوامل همان اولین چیزی را که به ذهنشان رسیده در فیلم جای داده اند و زحمت تلاش برای نمایش اندک خلاقیتی بر پرده را به خود نداده اند. “خجالت نکش” برای همه اتفاقات یک علت دارد. این که قنبر نادان است. پس بیننده باید بپذیرد همه این اتفاقات رخ داده است. فیلم با بسط ندادن طرح اولیه اش، در همان بیست دقیقه ابتدایی خود به پایان می رسد و باقی مانده زمان خود را با جر و بحث های ملال آور و موش و گربه بازی های مضحک تلف می کند. اثر آن قدر در فیلمنامه ضعف دارد که به سختی می توان پذیرفت در یک فرآیند ارزیابی به جشنواره سی و ششم راه یافته است .

فیلم مانند سایر هم کیشان خود تلاش می کند به هر دری می زند تا لبخند را بر لب بیننده بنشاند اما در این امر هم ناموفق عمل می کند و پس از گذشت یک سوم میانی فیلم ، شوخی ها آن قدر تکراری می شوند که برای بیننده به عنوان بخشی از رفتار شخصیت ها پذیرفته می شود. متاسفانه فیلم کمترین خلاقیتی برای خنداندن بیننده بروز نمی دهد و فقط آن چه سال هاست در سریال های طنز و برخی آثار مشابه بارها و بارها نشان داده شده است را بازسازی می کند. صحنه های رقص قنبر، زمین خوردن های بی دلیل، پرتاب کردن دمپایی و قرارگرفتن زن عصبیِ رئیس مسلک در کنار مردی دست و پا چلفتی ابزارهایی است که در “زیر آسمان شهر” مهران غفوریان و “ترش و شیرین” رضا عطاران کارکرد خود را داشته اند و بازنمایی آن ها پس از ده سال آن هم به صورت ناشیانه، اوج بی رحمی در حق بیننده است.

“خجالت نکش” بیش از آن که فیلم کارگردان باشد فیلم تهیه کننده است. این را می توان از مولفه های مشترکی که در سایر آثار اخیر جناب پروین حسینی وجود دارد دریافت. فیلم مانند ” من سالوادور نیستم” ،”آینه بغل” و ” اخلاقتو خوب کن” هدفی غیر از گیشه برای خود متصور نیست و تلاش می کند مشکلات فنی عدیده خود را با پنهان شدن پشت میزان فروش در گیشه پنهان کند. در این آثار نقش کارگردان در سطح یکی از عوامل فنی پایین می آید و همه تصمیم ها به نظر شخص تهیه کننده ختم می شود. سید امیر پروین حسینی تهیه کننده اثر در سال های اخیر توانسته با تولید آثار کم هزینه اما پرفروش خود را به عنوان یکی از تهیه کنندگان محبوب سرمایه گذاران و صاحبان سینما معرفی کرده است و به نظر می رسد زمینه های لازم برای توفیق آخرین ساخته اش هم از حالا فراهم شده است.

موارد ذکر شده در این نوشته به معنای نادیده گرفتن و یا کم اهمیت جلوه دادن سینمای کمدی در برابر سایر گونه های رایج در سینمای کشور نیست. در سال های اخیر عوامل تولید این گونه آثار، سینمای کمدی را به جایی برای جبران شکست های مالی خود در سایر آثار تبدیل کرده اند و شان اصلی این گونه سینمایی را که محلی برای طرح انتقادهای جدی از وضعیت سیاسی اجتماعی کشور است از آن گرفته اند. سینمای کمدی به بهانه گیشه طلایی اش در این سال ها، هویت خود را نابود کرده است و کار را به جایی رسانده که جریان سازان این عرصه را به مرحله انکار از وظیفه ذاتی خود کشانده است. هیچ کس لزوم فروش مناسب یک فیلم در گیشه برای گردیدن چرخ سینما به عنوان صنعتی که تعداد زیادی از هموطنان از طریق آن امرار معاش می کنند نادیده نمی گیرد اما تنزل دادن سقف انتظارات مردم و هنرمندان از این هنر-رسانه تاثیرگذار، به این آثار دم دستی و بهره برداری از میزان فروش گیشه به عنوان سندی برای اثبات حقانیت فرم و محتوای فیلم نامی به غیر از کلاهبرداری فرهنگی ندارد.

SPIRITED AWAY

3123135521061581616

عوامل فیلم

کارگردان :Hayao Miyazaki
نویسنده :Hayao Miyazaki

محصول ۲۰۰۱ سینمای ژاپن

نقد فیلم

دیر یا زود ، تمام آنانی که در دوره ی ما می زیسته اند ، جام مرگ خواهند نوشید و وظایف و جایگاه خود را به افرادی از نسل آینده واگذار خواهند کرد. حال  این نسل آینده برای اداره کشورش ، یا راه گذشتگان خود را خواهد پیمود و یا به سمت جریانی که به آن قرابت فکری بیشتری دارد – یا به عبارت بهتر بر اساس آموزه های آن تعلیم یافته  – حرکت خواهد کرد.آینده را می بایست امروز ساخت .بنابراین توجه به آینده سازان یک کشور از استراتژیک ترین مسائل مدیریت فرهنگی  یک جامعه محسوب می شود.می بایست برای آینده ای که خواهان آنیم از امروز به تربیت نیرو بپردازیم.افکار نسل آینده در کودکی آن ها که امروز ماست ساخته می شود.با این مقدمه به سراغ نقد فیلم Spirited away  یا شهر ارواح خواهیم رفت.

شهر ارواح انیمیشنی ست که ریشه در فرهنگ  کشور ژاپن دارد.کشوری که در آن همواره توجه به سنت ها و زنده نگهداشتنشان در مقابل هجمه ی دنیای مدرن از دغدغه های اصلی مردمش محسوب می شود.زندگی تا حدودی رفاه زده ، کودکان ژاپنی را دچار نوعی رخوت ، سستی و به معنای کلی سانتیمانتالیزم کرده است.این نسل باید با ارزش های گذشتگان آشنا باشد تا بتواند در راه آن ها حرکت کند و پیشرفت آینده ژاپن را ضمانت نماید. به همین منظور آشنایی این کودکان با فرهنگ کهن و افسانه های ژاپنی که مانند بسیاری از آثار شرقی ،شان تربیتی دارند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

انیمیشن شهر ارواح توانسته با روایتی افسانه گونه دنیای واقعی و ماورائی را به یکدیگر پیوند بزند و بستری دل نشین برای ارائه مضامین مذکور فراهم آورد.هایائو میازاکی در مصاحبه با خبرنگاری که به او گفته بود: “به نظر می رسد شخصیت اصلی شهر اشباح یعنی چیهیرو نوع متفاوتی از یک قهرمان زن در مقایسه با فیلمهای قبلی شماست و او کمتر جنبه های قهرمانی دارد و چیز زیادی از انگیزه او یا گذشته اش به ما نشان داده نمی شود” این گونه پاسخ می دهد : “من خیلی تأکید نداشتم که کاراکتر چیهیرو را دقیقاً به این شکل نشان دهم و اگر اینطوری شده به این دلیل است که الآن دختران جوان زیادی در ژاپن هستند که اینگونه اند آنها خیلی بیشتر از این به تلاشهایی که والدینشان برای خوشحال کردن آنها به کار می برند بی اعتنا هستند در فیلم صحنه ای هست که چیهیرو نسبت به صدا کردن پدرش عکس العمل نشان نمی دهد و بعد از دومین باری که پدرش او را صدا می زند جواب می دهد خیلی از افرادم به من می گفتند که این را به جای دوبار سه بار قرار بده چون خیلی دخترها این روزها اینطوری هستند چیزی که باعث شد من تصمیم به ساختن این فیلم بگیرم درک این حقیقت بود که هیچ فیلمی برای گروه سنی دختران ده ساله وجود ندارد هنگام ملاقات با دختر دوستم بود که به این موضوع پی بردم اینجا هیچ فیلمی برای او وجود نداشت هیچ فیلمی نبود که مستقیماً با او صحبت کند دخترانی مثل او فیلمهایی را می بینند که هرگز نمی توانند با کاراکترهای هم سن و سال خود در آنها همذات پنداری کنند چون این کاراکتر ها شخصیت های خیالی هستند که هیچ شباهتی با آنها ندارند با این فیلم خواستم به آنها بگویم نگران نباشید همه چیز در پایان درست می شود آن جا چیزی برای شما خواهد بود نه فقط در سینما بلکه حتی در زندگی روزمره.به همین دلیل لازم بود شخصیت اصلی داستان یک دختر معمولی باشد نه کسی که می تواند پرواز کند یا کارهای خارق العاده انجام دهد هر بار که من چیزی درباره چیهیرو و اعمال او می نوشتم یا می کشیدم از خودم می پرسیدم که آیا دختر دوستم یا دوستان او قادر به انجام این کار خواهند بود یا نه  همین موضوع معیار من برای صحنه هایی بود که چیهیرو کار دیگری انجام می داد یا چالش های دیگری داشت چون به دلیل همین چالش ها بود که این دختر بچه ژاپنی به فردی توانا مبدل شد ساخت این فیلم سه سال از وقت مرا گرفت و دختر دوست من الآن ۱۳ ساله است اما او هنوز این فیلم را دوست دارد و این مرا خوشحال می کند.”

با توجه به این که شهر ارواح ساخته ی سال ۲۰۰۱ است و اثری جدید به حساب می آید اما تکنیک ساخت آن چندان خارق العاده نیست و بیننده مجذوب آن نمی شود.انیمه های بسیار ساده ، توجه به جزئیاتِ تصویر قابل قبول ، حرکات شخصیت ها ، معمولی -و در صحنه هایی مانند غذا خوردن چیهیرو ضعیف – و توجه به رنگ ها و فضاسازی خوب است.اما آن چه که شهر ارواح را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است ایده ی بسیار خلاقانه و گسترش آن در داستانی گیرا و دل نشین است.چیهیرو دختر لوسی است که قرار است همراه پدر و مادرش از شهر به روستایی نقل مکان کند.در مسیر خانه ی جدید ، راه را گم می کنند و به شهری متروک می رسند.در این شهر متروک حمامی فعالیت می کند که شب ها ، ارواح برای شستن خود از آن استفاده می کنند.این حمام متعلق به جادوگری به نام یوبابا است که پدر و مادر چیهیرو را تبدیل به خوک کرده و چیهیرو برای نجات آن ها مجبور است مدتی برای او کار کند.در این راه هاکو نوجوانی که از نزدیکان یوبابا است به او کمک خواهد کرد.

این ایده ی عجیب و تا حدودی دخانی در کنار ایده های کوچک تری مانند مرد بخار که در حقیقت یک هشت پاست و روح بی چهره ، قطاری که در دنیای دخانی در حرکت است و بسیاری مثال های دیگر آن قدر خوب کنار یکدیگر جاگیر شده اند که شهر ارواح را با وجود سادگی در فرم به اثری فوق العاده تبدیل کرده است .در کنار این ایده ی عالی شخصیت پردازی اجزای داستان ، دور از ذهن بودن ظاهر آن ها و غیر قابل باور بودن رفتارهایشان در بستر داستان را جبران کرده است.با وجودی که داستان شهر ارواح کمی برای کودکان این سن و سال ترسناک است اما حسی برخورد کردن میازاکی با اثر و استفاده از موسیقی های فکر شده و رمنس وحشت موجود در فیلم را تعدیل کرده است.ضمن این که هیچ جایی در اثر امید از بین نمی رود و اگر نیروی بد طینتی به دنبال آزار چیهیرو است، مهربانی ِ شخصیت خوش ذات دیگری از او محافظت می کند.مانند همکار او  رین در حمام خانه.
در شهر ارواح از ۱۹ موسیقی تولیدی استفاده شده است. شهر ارواح صاحب یک آلبوم موسیقی است که از نمونه های خیلی خوب یک اثر حسی محسوب می گردد.موسیقی در این کار پا از حدود خود فرا تر گذاشته و بخشی از روایت داستان را بر عهده می گیرد.موسیقی در شهر ارواح شان روایی دارد و در بعضی صحنه ها بخش عمده ای از بار فیلم را به دوش می کشد.موسیقی تیتراژ پایانی اثر بسیار زیباست و پیشنها می کنم دوستانی که علاقه ای به موسیقی های تماتیک و عاطفی دارند ، گوش خود را به شنیدن آن مهمان کنند. 

از زمانی که چیهیرو تصمیم به نجات پدر و مادرش می گیرد تربیت او توسط موجودات عجیب و غریب شهر ارواح شروع می شود. چیهیرو قبل از آن که کارخود را آغاز کند از مرد بخار می آموزد . مرد بخار با رفتار و گفتارش قدم های ابتدایی تعلیم او را به عهده می گیرد.چیهیرو می آموزد : کاری را که آغاز می کند به پایان برساند و دیگر این که بابت هر لطفی که در حقش می شود باید تشکر کند. او سپس نزد یوبابا می رود تا با او قراردادی امضا کند.امضای این قراردادِ به ظاهر ساده او را در مخمصه ای می اندازد که مجبور است به خاطر پدر و مادرش آن را تحمل کند و حق خلف وعده نیز ندارد. پای بندی به عهد ، و ایثار برای نجات دیگران در جای جای فیلم رخ نمایی می کند.این ایثار گاهی از طرف چیهیروست و گاهی از طرف اطرافیان عجیب و غریبش در حق او.نکته ی دیگری که در فیلم مورد تاکید قرار می گیرد سخت کوشی ست.چیهیرو از رین تحمل سختی و سخت کوشی برای رسیدن به هدف را می آموزد. آن چه بیش از نکات تربیتی ذکر شده ، اهمیت دارد  ، روحیه ی جنگندگی در برابر مشکلات و غلبه بر ترس است.چیهیرو زود می فهمد که باید در کنار این موجودات عجیب و غریب زندگی کند . پس رفته رفته بر ترسش چیره می شود تا بتواند خانواده اش را از طلسم یوبابا نجات دهد.تمامی این نکات به ظاهر ساده که شاکله ی فرهنگ ژاپنی را تشکیل می دهد ، در یک والایش هنری توسط میازاکی قابلیت تصویری  و دراماتیک یافته و به بیننده منتقل می شود.این کار آن قدر خوب انجام می شود که می توان  دیدن فیلم را برای کسانی که از زندگی سخت خود ناراضی هستند پیشنهاد کرد ، تا بعد از تماشای آن برای ادامه ی مسیر خود انرژی مضاعف بگیرند.

نکته ی دیگری که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد اشاراتی است که پیرامون تناسخ و تغییرات ماهیتی شخصیت های فیلم رخ می دهد.تبدیل شدن هاکو به اژدها و یا مسخ شدن پدر و مادر چیهیرو به خوک واضح ترین نمونه های این اعتقاد هستند.در فرهنگ های شرقی به ویژه بودا اعتقاد بر این است که انسان ها و موجودات دیگر نتیجه و ما حصل کردار های خود در این دنیا را در همین دنیا دریافت می کنند اما در کالبدی دیگر.به عنوان مثال اگر در زندگی انسانی ، نیکو زیسته باشد ، پس از مرگ در کالبد موجودی والا تر – مثلا عقاب یا اژدها- قرار خواهد گرفت تا زندگی جدیدی را آغاز کند و به سوی تکامل حرکت کند.فیلم های cloud atlas  و یا بهار ، تابستان ،پاییز ، زمستان و دوباره بهار نمونه های شاخص این اعتقاد هستند.البته در چگونگی تناسخ نیز اختلافاتی وجود دارد که در این دو فیلم از دیدگاه های مختلف به بررسی آن ها پرداخته شده است. به دلیل مطالعات کم در این زمینه از توضیحات بیشتر در این مورد و فضای دخانی موجود در اثر پرهیز می کنم و از دوستانی که اطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارند دعوت می کنم در انتهای همین نقد به اظهار نظر بپردازند.

 در مجموع کارخانه ی رویا سازی میازاکی در شهر ارواح موفق عمل می کند و می تواند با خلق موقعیت های بدیع ، ذهن بیننده را از تخیلات سیراب کند  و قوه ی تخیل او را برای داستان سرایی های این چنینی – البته در فرهنگ شرق آسیا – تحریک کند. در فضای فرهنگی کنونی جهان که هالیوود برای کودکان تمام جهان ایده پردازی می کند،میازاکی تلاش می کند رویاها و آرزوهای کودکان کشورش را مصون نگه دارد تا نسل آینده کودکانی هویتی ژاپنی داشته باشند و از سردرگمی و بلاتکلیفی فرهنگی نجات یابند. کاری که لازم است کارگردان های ژانر کودک در کشور ما نیز انجام دهند و به جای تکه پرانی های سیاسی و شوخی های نا مناسب  سن کودکان با تقویت اندیشه ای خود به رویا سازی برای کودکانمان بپردازند. در پایان ذکر این نکته الزامی ست که ” اگر با فرهنگ و هویت ملی مان  برای نسل آینده رویایی نسازیم ، دیگران این کار را برای او انجام خواهند داد.”  

این نقد در سایت کافه نقد هم منتشر شده است.

عصبانی نیستم

عوامل فیلمposterasabaninistam2

نویسنده ، تهیه کننده و کارگردان: رضا درمیشیان
بازیگران: باران کوثری، نوید محمدزاده، رضا بهبودی، میثاق زارع، میلاد رحیمی، بهرام افشاری، رضا کولقانی و وحید قاضی‌زاهدی

خلاصه داستان

نوید جوان شهرستانی ساکن تهران است که در پی وقایع سال ۸۸ از دانشگاه اخراج شده است.او تمام سعی و تلاش خود را به کار می‌گیرد تا شرایط مساعدی را برای ازدواج با ستاره پیدا کند.

نقد فيلم

فیلم با شروعی کوبنده مخاطب را در دل ماجرا قرار می دهد و رفته رفته اطلاعات مورد نیاز برای شخصیت ها را در اختیار تماشاچی می گذارد.با وجود توضیحات ابتدایی محدود درباره ی شخصیت ها فیلم از ریتم تند و مناسبی برخوردار است که می توان گفت تا پایان هم این ریتم مناسب خود را حفظ کرده است.این ریتم مناسب به دلیل وجود خرده روایت هایی است که با بسامد بالا در فیلم تکرار می شوند و با تدوین ماهرانه ی هائده صفی یاری زنجیر وار به دنبال هم می آیند.این تدوین مناسب در حفظ پیرنگ داستانی کمک زیادی به فیلم کرده است.البته مشکلی که صفی یاری در تدوین با آن روبرو است نبود راش های کافی برای ارتباط بین سکانس های مختلف است که صفی یاری با قرار دادن نمایی از شهر یا نمایی از حرکت تند خودروها در اتوبان این مشکل را از سر خود باز کرده است. از بین تمام خرده روایت ها داستان جوانان هم اتاقی نوید دل چسب تر از سایر داستانک هاست و جا داشت فیلم با تمرکر بیشتری داستان آن ها را نیز به سر انجامی می رساند.هر بار نوید به دنبال شغل جدیدی می رفت یک داستان کوتاه شروع می شد و با نپذیرفتن یا نا موفق بودن در آن ماجرا پایان می یافت ولی داستان رضا بندری و تارانتینو نیمه کاره رها می شود. این دو شخصیت چند باری فضای فیلم را برای نفس گرفتن تماشاچی مهیا می کنند بدون  آن که تماشاچی را  از قصه ی اصلی جدا کند.فیلم در ساخت وامدار فیلم تحسین شده ی مرثیه ای برای یک رویا اثر دارن آرنوفسکی است .حتی حال و هوای شخصیت فیلم هم بسیار به شخصیت اصلی فیلم آرنوفسکی نزدیک است.عصبانی نیستم در مقایسه با فیلم  مرثیه دو مشکل عمده دارد:
اول این که در فیلم آرنوفسکی پایان بندی فیلم کاملا منطبق با فضای سیاه و خشن فیلم است ولی در فیلم درمیشیان عملا پایانی برای فیلم وجود ندارد.زمانی که ما شاهد آن همه مصائب و مشکلات در جامعه هستیم توقع سر انجامی تاثیر گذار تر داریم.سر انجامی که با حس و حال فیلم نزدیک باشد.با این پایان بندی برداشت مخاطب این است که نوید با گذر از سختی ها به خوشبختی رسید و در رویای نوید می بیند روز خوبی می رسد که همه چیز روبراه می شود.وقتی کارگردان در انتقاد از مشکلات آن قدر پا را فراتر از حد معمول می گذارد تماشاچی انتظار دارد این شجاعت در پایان بندی نیز لحاظ شود.
تفاوت دوم عصبانی نیستم با فیلم مرثیه استفاده ی بیش از حد درمیشیان از حرکات fast motion برای نشان دادن  گذر زمان است.تکرار این اتفاق با  بسامد بالا از کارایی  تکنیک کاسته است و زمانی که تماشاچی می بیند  این تصاویر تند دو یا سه بار بدون منطق داستانی تکرار می شوند نسبت به آن شرطی می شود.بهتر بود درمیشیان کمتر و در جای مناسب خود از این تکنیک بهره می برد تا تاثیر گذاری آن در ذهن مخاطب بیشتر شود.البته این اشکال آن قدر زیاد نیست که آسیب جدی به فیلم وارد کند.

فیلم بی پرده به انتقاد از اقدامات دولت در دولت دهم می پردازد.حتی دو بار زمانی که مشکل نوید در پیدا کردن شغل و معضلات اقتصادی به اوج خود می رسید دو بار از صدای رئیس جمهور سابق استفاده می کند که در حال سخنرانی با این جملات است : “من می خوام از همین جا به همه ی دنیا اعلام کنم که ما مشکل اقتصادی نداریم و دولت ما پاک دست ترین دولت بوده است.”
درمیشیان به کمک خرده روایت هایی که دارد توانسته اشکالات دوره ی احمدی نژاد را به نمایش بگذارد بدون آن که بیش از حد گل درشت جلوه کند چون کاملا در راستای داستان فیلم است. به عنوان مثال در فیلم شخصیتی به نام شهرام وجود دارد که رقیب عشقی نوید است.شهرام پسر بیست و سه ساله ایست که پدرش کارگر بوده و در حال حاضر صاحب یک برج کامل در تهران است .وقتی نوید برای مقابله با شهرام به برج او می رود در لابی ساختمان صحنه های سخنرانی مرتضوی-دادستان سابق تهران-در حال نمایش است .بعد از حضور شهرام متوجه شباهت این شخصیت با چهره ی بابک زنجانی هستیم.والبته نام شهرام هم یاد آور شهرام جزایری است.فیلم ساز از طریق دانسته های قبلی تماشاچی فساد برخی مسئولین را  به علنی ترین شکل ممکن و با تصویر و صدای آن ها به نمایش می گذارد.فیلم تنفر خود  از قشر مذهبی را هم پنهان نمی کند و هر جا که ممکن باشد به صورت های گوناگون انتقادات خود را متوجه آن ها می کند.البته در این مورد بیشتر شبیه دشنام گویی عمل می کند تا انتقاد کردن.
فیلم از این تکه پرانی ها کم ندارد.جایی دیگر به حصر مصدق اشاره می کند و از زبان نوید می گوید با حصر مصدق او را محدود نکردند و فقط فکر خود را کوتاه کردند. یا مثال دیگر آن ستاره دار بودن نوید است.فیلم ساز هر چه در دل داشته به ویژه درباره ی وقایع سال ۸۸ به یک باره روی پرده ریخته است.البته شعارهای  فیلم نسبت به  قصه های رخشان بنی اعتماد بهتر عمل کرده است.
به طور کلی این فیلم هم مانند چند نمونه ی دیگرش در جشنواره سي و دوم بيش از انتقاد به دنبال عقده گشایی  از دولت دهم است و به همین دلیل کارکرد خود را در زمان محدود می کند و حتی در صورت اکران، با وجود کیفیت فنی قابل قبولش، در گذر زمان فراموش خواهد شد.