نقد فیلم شعله ور

عوامل فیلم

کارگردان : حميد نعمت الله

نویسنده : حميد نعمت الله ، هادي مقدم دوست

بازيگران :امين حيايي، دارا حيايي، زهرا خوشكام، پانته آ مهدي نيا، فربد قبادي، مژگان صابري، بهمن پرورش

خلاصه فیلم

شعله ور راوي داستان فريد خاقاني (با بازي امين حيايي) در دنياي پر از شكست و حسادت و حسرتش است.

نقد فیلم

تركيب ثابت تيم نعمت الله و مقدم دوست با اينكه تركيب خلاق و خاصي است و تا به امروز بيش و كم جواب داده است اما در فيلم “شعله ور” با تمام نماهاي زيبا و دنياي متفاوتش از دنياي حقير آپارتماني اين روزهاي سينماي ما نتوانسته است گليم خودش را از آب بيرون بكشد و يك رابطه ي دوجانبه ي گيرا بين خود و بيننده ايجاد كند.

“شعله ور” بيننده را شعله ور ميكند تا يك قدم جلو برود. و اين ضعف داستاني فيلم است.داستاني كه براي فهميدنش بايد احتمالا رابطه ي بين الاذهاني با نويسنده برقرار كرد. ذره بين دست گرفت تا بتوان در آن گوشه ها يك داستاني يافت. و سينمايي كه با اتكا به اين مقدار متريال داستاني بخواهد روايتش را جلو ببرد مشخصا كار سختي در ارتباط با مخاطب خواهد داشت.

“شعله ور” درواقع يك امين حيايي و نريشن هاي متعدد و خسته كننده اش دارد.يك سفر به سيستان و بلوچستان دارد و يك سري تيپ هاي انساني كه در تقابل با ذهن حيايي مي آيند و مي روند.

انسجام شخصيت فريد (با بازي امين حيايي) در طول فيلم حفظ ميشود و بيننده هر لحظه به وجوه منفي شخصيت او بيشتر پي ميبرد اما اين وجوه منفي به هيچ عنوان او را تبديل به يك ضد قهرمان نميكند. ضد قهرمان شخصيتي دارد كه علاوه بر وجوه منفي شخصيتش او را تبديل به يك فرد بزرگ در جامعه ي زندگي خودش ميكند و اين خصلت ها گهگاه قابل تحسين است. اما فريد به كلي انسان حقيري است و هر لحظه خود را حقيرتر ميكند. او اعتياد دارد و با اين اعتياد همواره كلنجار ميرود. او يك ديوانه ي تمام عيار است و خود نيز به اين موضوع اعتراف ميكند. او يك ساديست به تمام معناست كه گهگاه مرزهاي مازوخيست را نيز رد ميكند و نشانه هاي آن نيز جملاتي از اين دست است كه وقتي كنار مصطفي حيدري غواص (با بازي بهمن پرورش) است آن را بيان ميكند : ” كيف ميده كنارش باشي انگار خشكي زخمتو ميكني”. درست است كه شايد نويسنده و كارگردان براي سرانجام اين شخصيت همين قصد را داشته باشند اما حتي با فرض اين مسئله، مخاطب درگير يك چالش بزرگ ذهني ميشود كه اصلا چرا بايد براي يك شخصيت حقير يك فيلم با اين طول و تفصيل ساخت؟! ميتوان كارگرداني كه به سراغ شخصيت هاي بزرگ ميروند و فيلم آنها را ميسازند، درك كرد. ميتوان كارگرداناني كه به سراغ شخصيت هاي درگير اتفاقات و موقعيت هاي خاص ميروند و از آنها فيلم ميسازند را درك كرد. ميتوان كارگرداناني را كه به سراغ معضلات اجتماعي ميروند و راوي شخصيت هاي درگير آن ميشوند را درك كرد. ميتوان طنزهاي گروتسك و فيلم هاي ابزورد سراسر حماقت و حقارت را در فضاي بي مايگي اينگونه فيلمها درك كرد اما در شعله ور، بيننده چه انگيزه اي براي دنبال كردن فيلمي با چنين موضوعي خواهد داشت؟!

اما فريد در حين انسجام شخصيت دروني خود در وجوه ارتباطي با ديگران به هيچ عنوان باورپذير نيست. ما با نريشن هاي متعدد او، اين موضوع را درك ميكنيم كه او انساني حقير و حسود است اما نمود اين حقارت را در رفتارش با ديگران به صورت يكپارچه مشاهده نميكنيم. تعليق ميزان تحمل پذيري ديگران در رابطه با او و يا ميزان تحمل پذيري اجتماعي او ثابت و قابل پيش بيني نيست.رفتار او با وحيده (با بازي مژگان صابري) قابل درك نيست و متقابلا رفتار وحيده نيز با او همين حكم را دارد. رفتار او با پسرش كاملا غير قابل درك است. از طرفي او را عزيز ميكند و از طرفي نميخواهد زندگي اش را با او شريك شود. و دليل منطقي اي نيز براي اينكار خود ندارد. و به يكباره سفر نويد (با بازي دارا حيايي) به سيستان و بلوچستان، پررنگ ترين انگيزه اش براي انتقام و حسد و حقارتش ميشود و مهمترين خرده روايت فيلم را با يك منطق روايي مخدوش پيش ميبرد.

خرده روايت هاي ديگر فيلم نيز كم توانند و صرفا به تكميل وجوه شخصيتي فريد ميپردازند بدون اينكه كاركردي در پيشبرد روند داستان و يا پيرنگ اصلي آن داشته باشند. به طور مثال سكانس رفتن به پيست پرنده ها براي پراندن پرنده شان سكانسي صرفا براي ناتوان نشان دادن فريد است.

فيلم برداري و ميزانس هاي فيلم و كارگرداني كار اما درخشان است. نماهاي سيستان بسيار تاثيرگذار و چشم نواز دكوپاژ شده و حس يك كار سينمايي خوب را به بيننده منتقل ميكند و اين مهمترين ويژگي شعله ور محسوب ميشود.

حضور سهراب پور ناظري و همايون شجريان نيز با آثاري متفاوت اتفاق ميموني در سينما محسوب ميشود و اين جذابيت زماني خود را بيشتر نمايان ميكند كه در كنار موسيقي محلي سيستان قرار ميگيرد.

اصولا سفر به مناطقي بكر و دراماتيك براي كساني كه حاضرند خود را از فضاهاي محدود كوچك خود جدا كنند و روايتشان را به مناطق مملو از زندگي ببرند كار قابل ستايشي است. با اينكه شايد تصوير مكاني براي استعمال مواد مخدر!!! به آن شكل در فيلم به مردم آن مناطق وجهه اي منفي دهد و ذهنيت مردمان ديگر مناطق كشور را درباره سيستان تقويت كند اما اين اتفاق قابل كتمان نيست كه نعمت الله در روح اثر خود كه متجلي در ميزانسن اثر است با احترام و ستايش با سيستان برخورد كرده است و اين اتفاق حس بيننده را نسبت به سيستان حس زيباتري خواهد كرد.

در پايان بايد گفت كه شعله ور اثري است متوسط از نويسنده و كارگرداني كه ما را عادت به آثار خوب داده اند. اثري كه در جذب بيننده احتمالا ناموفق خواهد بود و يك فيلم خاص براي مخاطبان خاص محسوب ميشود.

نقد مصادره

عوامل فیلم

کارگردان : مهران احمدی

نویسنده : علی فرقانی

بازيگران : رضا عطاران، هومن سیدی، بابک حمیدیان، میرطاهر مظلومی، مهران احمدی، هادی کاظمی و مزدک میرعابدینی

خلاصه فیلم

مصادره داستان زندگی یک کارمند دون پایه ی ساواک است که در بستر انقلاب و افراط و تفریط های جناحی قرار میگیرد و باشانتاژ یکی از دوستانش مجبور به مهاجرت میشود . غافل ازینکه نارفیقش گرگی بوده در لباس میش…

نقد فیلم

“مصادره” اولین اثر سینمایی مهران احمدی بازیگر توانمند سینما و تلوزیون در مقام کارگردان است. سوژه اولیه فیلم نشئت گرفته از اتفاقی بسیار تلخ در تارخ معاصر کشور است که در پی انقلاب مردمی سال ۵۷ به مرور اتفاق افتاد . تا به امروز چندین فیلم با این موضوع ساخته شده است. موضوعی که شاید امروز فقط با زبان طنز در فیلم ها قابل طرح باشد و نتوان ابعاد مختلف آنرا در سطوح مختلف و اتفاقات تلخ ناشی از افراط های به اصطلاح انقلابی مطرح کرد.

ایده ی درخشان فیلم یعنی در مظان اتهام قرار گرفتن افراد معمولی جامعه به ارتباط با رژیم سابق و عدم تطابق مجازات ها با جرم های احتمالی و شیوه ی زندگی معمولی جامعه که دیگر مطابق میل انقلاب و انقلابیون نبود در این فیلم به مانند فیلم های  ساخته شده مانند “نهنگ عنبر “به خوبی نمایش داده شده بود و عمدتاً هم سکانس های کمیک و شیرینی از آب درامده بود.

داستان فیلم تا به نیمه ی آن بدون لکنت و با ریتمی کاملا قابل قبول و همچنین موفق در پرداخت خرده روایت های تاثیرگذار در داستان ارائه میشود اما از بعد از سفر اسماعیل یارجانلو (با بازی رضا عطاران) با زن و بچه اش به امریکا داستان به کلی از مسیر مشخص خود باز میماند و با افت ریتم و جذابیت داستانی و همچنین ضعف در پرداخت  مواجه میشود. شاید مقداری از این اتفاق حاصل ممیزی ها و عدم ظرفیت مسئولین و قطعا قسمت عمده آن به عهده صاحبان اثر است.

اتفاقات جالبی از جمله میزان محبوبیت کلمنته(زن اسماعیل) در شهر محل زندگی اش در امریکا و یا چالش های هویتی ناشی از مهاجرت و حتی سفر به لس انجلس و چالش های به وجود آمده در آنجا در فیلمنامه وجود دارد اما هیچ کدام از اینها نمیتواند یک خرده روایت استخوان دار و پیش برنده ایجاد کند و خیلی سطحی و تا حد یک شوخی، نزول پیدا میکند و به طور مستقیم روی ریتم و ضرب آهنگ فیلم تاثیر میگذارد و تا آنجا پیش میرود که بیننده را خسته میکند.

این اتفاق در رابطه با کاراکترها نیز می افتد. کاراکترهای فیلم  به جز اسماعیل کاملا بی خاصیت، بدون بعد و صرفا در راستای یک تیپ یا مهره ی ساده برای پیشبرد حالت نه چندان مناسب زندگی اسماعیل هستند. انبوهی از اسامی و بازیگران فراوان که نقشی در حد یک هنرور دارند و گهگاه کاملا اضافی هستند و بود و نبودشان هیچ خللی در روند فیلم ایجاد نمیکند. به طور مثال نقش بازجو (با بازی هادی کاظمی) و اصولا شکل روایت فلاش بک فلاش فوروارد بی منطق فیلم یک عامل کاملا اضافی در فیلم است. با منطق فیلم، ما داستان را از زبان ذکی یا ذکریا (با بازی هومن سیدی) میشنویم اما جاهایی از فیلم هستند که به هیچ وجه نمیشود از زبان زکی شنید. این روایت منطق درستی ندارد و با حذف آن در تدوین مجدد هم هیچ خللی در فیلم ایجاد نمیشود.

اتفاقات فیلم در امریکا نیز به همین منوال هستند و گاهی صرفاً برای یک موقعیت کمیک می آیند و کمک آنچنانی به روند داستان نمیکنند و در ایجاد فضای زندگی آنها به یک شکل کلی موثر نیستند. نمونه هایی چون کله پاچه خوردن و اتفاقات آنجا و ختنه کردن ذکی که جز یک شوخی سخیف جنسی چیزی نیست در این راستا هستند.

اصولا شوخی های جنسی در فیلم زیاد است و به مقدار زیادی هم بی پرده هستند. شوخی های جنسی ای از جمله همش حوله به تن داشتن کلمنته و اسماعیل یک شوخی در لفافه جنسی به حساب میاید اما به کار بردن الفاظ صریح از جمله در قضیه ختنه کردن و یا حین اعتراف گیری و دیگر نقاط فیلم شاید از سوی ارگان های نظارتی و شاید با صلاحدید کارگردان برای ایجاد فضایی مناسب برای حضور خانواده ها حذف شوند.

“مصادره” اما قصد دارد مفهوم عمیقتری را که هم در نامگذاری فیلم خود و هم در تاکیدش بر خرید زمین اسماعیل و پیگیری آن دنبال کند آن هم مصادره همه چیز به دست کسانی است که به اصطلاح انقلابی و یا از انقلابیون مذهبی نبودند و با تغییر مواضع و عقیده، پول و اموال مردم را به نفع خودشان ضبط کردند و بعد از مدتی هم به خارج رفتن که نقش نماد آن را نیز بابک حمیدیان با نام خاوندی ایفا میکند که نامی مشابه خاوری انتخاب شده است. به هر روی این پیام (اگر بپذیریم که فیلم همچین چیزی را میخواهد بازگو کند) در فیلم به چشم نمی آید و خوب و درست نیز پرورانده نمی شود. شاید ایجاد مشکل روانی برای اسماعیل(رضا عطاران) نیز در راستای تاثیرگذاری این پیام باشد. البته بازی نه چندان دلچسب عطاران در این صحنه ها و البته نداشتن جایگاهی برای این موضوع در فیلمنامه، آن را مصنوعی و مضحک کرده است.

در پایان باید گفت شاید “مصادره” برای یک کارگردان فیلم اولی فیلم قابل قبولی در گیشه به نظر برسد و در نیمه ابتدایی بتواند به اندازه کافی بیننده را بخنداند اما به واقع از مهران احمدی توقع میرود که فیلمی حداقل در سطح فیلم هایی چون مثل “نهنگ عنبر” بسازد .همان کاری که در نیمه اول اثر انجام داده است.  

عصبانی نیستم

عوامل فیلمposterasabaninistam2

نویسنده ، تهیه کننده و کارگردان: رضا درمیشیان
بازیگران: باران کوثری، نوید محمدزاده، رضا بهبودی، میثاق زارع، میلاد رحیمی، بهرام افشاری، رضا کولقانی و وحید قاضی‌زاهدی

خلاصه داستان

نوید جوان شهرستانی ساکن تهران است که در پی وقایع سال ۸۸ از دانشگاه اخراج شده است.او تمام سعی و تلاش خود را به کار می‌گیرد تا شرایط مساعدی را برای ازدواج با ستاره پیدا کند.

نقد فيلم

فیلم با شروعی کوبنده مخاطب را در دل ماجرا قرار می دهد و رفته رفته اطلاعات مورد نیاز برای شخصیت ها را در اختیار تماشاچی می گذارد.با وجود توضیحات ابتدایی محدود درباره ی شخصیت ها فیلم از ریتم تند و مناسبی برخوردار است که می توان گفت تا پایان هم این ریتم مناسب خود را حفظ کرده است.این ریتم مناسب به دلیل وجود خرده روایت هایی است که با بسامد بالا در فیلم تکرار می شوند و با تدوین ماهرانه ی هائده صفی یاری زنجیر وار به دنبال هم می آیند.این تدوین مناسب در حفظ پیرنگ داستانی کمک زیادی به فیلم کرده است.البته مشکلی که صفی یاری در تدوین با آن روبرو است نبود راش های کافی برای ارتباط بین سکانس های مختلف است که صفی یاری با قرار دادن نمایی از شهر یا نمایی از حرکت تند خودروها در اتوبان این مشکل را از سر خود باز کرده است. از بین تمام خرده روایت ها داستان جوانان هم اتاقی نوید دل چسب تر از سایر داستانک هاست و جا داشت فیلم با تمرکر بیشتری داستان آن ها را نیز به سر انجامی می رساند.هر بار نوید به دنبال شغل جدیدی می رفت یک داستان کوتاه شروع می شد و با نپذیرفتن یا نا موفق بودن در آن ماجرا پایان می یافت ولی داستان رضا بندری و تارانتینو نیمه کاره رها می شود. این دو شخصیت چند باری فضای فیلم را برای نفس گرفتن تماشاچی مهیا می کنند بدون  آن که تماشاچی را  از قصه ی اصلی جدا کند.فیلم در ساخت وامدار فیلم تحسین شده ی مرثیه ای برای یک رویا اثر دارن آرنوفسکی است .حتی حال و هوای شخصیت فیلم هم بسیار به شخصیت اصلی فیلم آرنوفسکی نزدیک است.عصبانی نیستم در مقایسه با فیلم  مرثیه دو مشکل عمده دارد:
اول این که در فیلم آرنوفسکی پایان بندی فیلم کاملا منطبق با فضای سیاه و خشن فیلم است ولی در فیلم درمیشیان عملا پایانی برای فیلم وجود ندارد.زمانی که ما شاهد آن همه مصائب و مشکلات در جامعه هستیم توقع سر انجامی تاثیر گذار تر داریم.سر انجامی که با حس و حال فیلم نزدیک باشد.با این پایان بندی برداشت مخاطب این است که نوید با گذر از سختی ها به خوشبختی رسید و در رویای نوید می بیند روز خوبی می رسد که همه چیز روبراه می شود.وقتی کارگردان در انتقاد از مشکلات آن قدر پا را فراتر از حد معمول می گذارد تماشاچی انتظار دارد این شجاعت در پایان بندی نیز لحاظ شود.
تفاوت دوم عصبانی نیستم با فیلم مرثیه استفاده ی بیش از حد درمیشیان از حرکات fast motion برای نشان دادن  گذر زمان است.تکرار این اتفاق با  بسامد بالا از کارایی  تکنیک کاسته است و زمانی که تماشاچی می بیند  این تصاویر تند دو یا سه بار بدون منطق داستانی تکرار می شوند نسبت به آن شرطی می شود.بهتر بود درمیشیان کمتر و در جای مناسب خود از این تکنیک بهره می برد تا تاثیر گذاری آن در ذهن مخاطب بیشتر شود.البته این اشکال آن قدر زیاد نیست که آسیب جدی به فیلم وارد کند.

فیلم بی پرده به انتقاد از اقدامات دولت در دولت دهم می پردازد.حتی دو بار زمانی که مشکل نوید در پیدا کردن شغل و معضلات اقتصادی به اوج خود می رسید دو بار از صدای رئیس جمهور سابق استفاده می کند که در حال سخنرانی با این جملات است : “من می خوام از همین جا به همه ی دنیا اعلام کنم که ما مشکل اقتصادی نداریم و دولت ما پاک دست ترین دولت بوده است.”
درمیشیان به کمک خرده روایت هایی که دارد توانسته اشکالات دوره ی احمدی نژاد را به نمایش بگذارد بدون آن که بیش از حد گل درشت جلوه کند چون کاملا در راستای داستان فیلم است. به عنوان مثال در فیلم شخصیتی به نام شهرام وجود دارد که رقیب عشقی نوید است.شهرام پسر بیست و سه ساله ایست که پدرش کارگر بوده و در حال حاضر صاحب یک برج کامل در تهران است .وقتی نوید برای مقابله با شهرام به برج او می رود در لابی ساختمان صحنه های سخنرانی مرتضوی-دادستان سابق تهران-در حال نمایش است .بعد از حضور شهرام متوجه شباهت این شخصیت با چهره ی بابک زنجانی هستیم.والبته نام شهرام هم یاد آور شهرام جزایری است.فیلم ساز از طریق دانسته های قبلی تماشاچی فساد برخی مسئولین را  به علنی ترین شکل ممکن و با تصویر و صدای آن ها به نمایش می گذارد.فیلم تنفر خود  از قشر مذهبی را هم پنهان نمی کند و هر جا که ممکن باشد به صورت های گوناگون انتقادات خود را متوجه آن ها می کند.البته در این مورد بیشتر شبیه دشنام گویی عمل می کند تا انتقاد کردن.
فیلم از این تکه پرانی ها کم ندارد.جایی دیگر به حصر مصدق اشاره می کند و از زبان نوید می گوید با حصر مصدق او را محدود نکردند و فقط فکر خود را کوتاه کردند. یا مثال دیگر آن ستاره دار بودن نوید است.فیلم ساز هر چه در دل داشته به ویژه درباره ی وقایع سال ۸۸ به یک باره روی پرده ریخته است.البته شعارهای  فیلم نسبت به  قصه های رخشان بنی اعتماد بهتر عمل کرده است.
به طور کلی این فیلم هم مانند چند نمونه ی دیگرش در جشنواره سي و دوم بيش از انتقاد به دنبال عقده گشایی  از دولت دهم است و به همین دلیل کارکرد خود را در زمان محدود می کند و حتی در صورت اکران، با وجود کیفیت فنی قابل قبولش، در گذر زمان فراموش خواهد شد.

نقد کار کثیف

کار کثیف

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: خسرو معصومی

بازیگران: پدرام شریفی، الهام نامی، شاهرخ فروتنیان، مسعود فروتن و رضا فیاضی

خلاصه داستان

فرهاد برای طی مراحل مهاجرت خود به امریکا باید به ترکیه سفر کند. او برای مهیا کردن شرایط سفر و گذران عمر تا زمان نهایی شدن این سفر، باید دست به هر کاری بزند تا پول ذخیره کند. حتی با یک کار کثیف. کاری کثیفی که شاید عاقبتش حضور همیشگی او ترکیه باشد.

نقد فیلم

خسرو معصومی از کارگردان های با سابقه سینمای ایران است که هر چند سال یکبار با موضوعاتی خاص به جشنواره می آید. موضوعات خاصی که باعث شده برخی آثارش رنگ پرده نقره ای را نبینند و در آرشیو شخصی ایشان باقی بمانند. هرچند معصومی در هیچ زمینه ای صاحب سبک به حساب نمی آید اما می توان همین پرداخت به موضوعات خاص را صفت مشخصه او و آثارش دانست. او همواره تلاش می کند تابو شکنی هایش – تابو نام اثر قبلی ایشان است- برای قلب ضد ارزش ها و تغییر هنجار ها را به گونه ای به نمایش بگذارد که مانع اکران اثرش نشود. که گاهی در این راه موفق می شود و گاهی هم تجربه “خرس” را برای او تکرار می کند. همین مسئله باعث می شود فضای آثار او در فضایی دوگانه مانند فیلم های رئالیسم اجتماعی پیش برود و با یک پایان فیلمفارسی گونه به قهقهرا رود.

معصومی از کارگردان هایی محسوب می شود که هیچ وقت اعتراض و یا واکنش مستقیمی به مسائل ندارد و سعی دارد با گرا دادن های الصاق شده به فیلم در قامت یک معترض ظاهر شود. او نشان داده است که هم خر را می خواهد و هم خرما را. هم به بودجه علاقه مند است هم به ژست اپوزوسیون. هرچند او در رسیدن به هردوی عوامل تا حدودی موفق عمل کرده است اما برای نیل به این هدف فیلم های خود را قربانی کرده است و اغلب آثارش تبدیل به فیلم هایی شده اند که در برزخی همیشگی باقی مانده اند. چه در فرم و چه در محتوا. فیلم های ایشان نه قدرت اعتراض اجتماعی دارد و نه ارزش ساختاری قابل ملاحظه ای دارد. و در نهایت این فضای بینابینی باعث می شود نه منتقدان به آثارش روی خوش نشان دهند و نه مخاطبان او را جدی بگیرند. به طور کلی از این ویژگی ها باید نتیجه گرفت معصومی بیشتر دوست دارد یک فیلمساز محفلی باشد تا کارگردانی مستقل و صاحب اندیشه.

” کار کثیف” آخرین ساخته معصومی از قاعده فوق مستثنی نیست. همان پزهای روشنفکری را دارد و نق های اعتراضیش را. اثر در فرم کار خود را قابل قبول آغاز می کند و به هر لکنتی هم که شده شخصیت هایش را معرفی می کند. که همین تنها نکته مثبت فیلم است . چرا که پس از پیشرفت داستان، انگیزه و دغدغه های اصلی شخصیت ها یا گم می شود یا نامعقول می نماید. مهمترین گره داستان که مهاجرت فرهاد است به درستی شکل نمی گیرد و بیننده اصلا در نمی یابد که فرهاد چرا نیت مهاجرت دارد. با این که فیلم تماما حول مهاجرت او مانور می دهد اما دلیلی برای این مهاجرت ارائه نمی شود. تنها فکتی که برای این گره ارائه می شود دیالوگ هایی بی بنیه مبنی بر نبود کار در شهرستان است. اگر این مبنای مهاجرت را هم به عنوان پیش فرض ورود به اثر بپذیریم ” کار کثیف” در ادامه روایت خود کمیتش لنگ است و برای رفع این نقصان مدام شخصیت های جدید به فیلم الصاق می کند. از شاهرخ و آرش گرفته تا محسن و سرهنگ. هیچ کدام از این شخصیت ها نه تنها گره ای از داستان نمی گشاید ، بلکه کلاف سر در گم فیلم را پیچیده تر می کند. هر چند جمعبندی اتفاقات نه چندان زیاد فیلم – چه خوب و چه بد- کار راحتی به نظر می رسید، اما فیلمنامه تمی تواند روایت اصلی خود را به پایان ببرد و با یک پایان بندی بی ربط اساسا موضوع فیلم را به اختلاف فرهاد با همسرش تغییر می دهد. اثر در تمام مسیر خود به سویی می رود و پایان بندی اش به سویی دیگر. این اتفاق آن قدر بی معنی می نماید که بیننده گمان می کند در حال تماشای تلویزیون بوده است و مسئول سالن به یکباره کانال را عوض کرده است .

بیننده هیچگاه در طول فیلم به شخصیت ها  نزدیک نمی شود و دلیلی برای همراهی خود با اثر نمی یابد. شخصیت ها برای بیننده- و شاید نویسنده- نا شناخته هستند و تنها نشانه هایی دم دستی و سطحی برای نمایش وجوه قابل درک آن ها ارائه می شود. کتابخوانی های مسخره فرهاد -که با سایر رفتارهای نامعقول او ارتباطی ندارد-، کلاه خاص پدر الهام و فعالیت های تبلیغاتی محسن تنها نشانه هایی است که از شخصیت ها ارائه می شود و بدیهی است با این المان های تکراری، دریافتی از افراد درگیر ماجرا به وجود نمی آید. این شخصیت پردازی ضعیف در کنار نبود رابطه علت و معلولی میان رویدادها باعث می شود بیننده تا پایان اثر شخصیت ها پس بزند و با او همذات پنداری نکند و اگر هم تا پایان فیلم تاب بیاورد سرسری از کنار آن پایان بندی نامشخص عبور کند.

ریتم فیلم در نیمه نخست که در ایران می گذرد قابل قبول است . هر چند کندی آن با نمایش آن چه کمتر درباره مشروبات الکلی بر پرده، نشان داده شده، جبران شده است اما به هر حال می تواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد. اما به محض ورود فرهاد به ترکیه ریتم فیلم لاک پشتی می شود و سکانس ها یک به یک تغییر می کند بدون آن که پیشرفت خاصی در روایت صورت بگیرد. حضور شاهرخ ، دعواهای فرهاد با همسرش و اتفاقات دیگر چیزی بر فیلم نمی افزاید. معصومی برای جبران این خلا -مانند بخش اول اثر- تلاش می کند از ابزارهایی نظیر نماهای چشم نواز شهر آنکارا و همخوانی یک موسیقی توسط تیم بازیگری بهره ببرد که متاسفانه این گونه نشده است و این نما های رها، دردی از اثر دوا نمی کند و مانند یک کلیپ از مقابل چشم بیننده عبور می کند. فیلم در نیمه دوم ، آن قدر کم اتفاق است که می توان ده تا پانزده دقیقه از آن کاست.

بازی تیم بازیگری در مجموع نمره قابل قبولی نمی گیرد که می توان بخشی از آن را ناشی از ضعف شخصیت پردازی نقش ها دانست. عاملی که به طور کامل ذکر گردید و برای پرهیز از گزاف گویی از ذکر مجدد آن اجتناب می شود. همه گروه آن چه از قبل در چنته داشته اند مجددا برای “کار کثیف” رو کرده اند و بدون کوچکترین تغییری نقش های قبل خود را تکرار کرده اند. البته در این میان پدرام شریفی توانسته قدری از فضای سایر آثار خود فاصله بگیرد و تا حدودی به آنچه فرهاد باید باشد نزدیک شود.

عمده ضعف های فیلم را می توان متوجه کارگردانی اثر نمود که نتوانسته فضای مناسب برای روایت اثرش را خلق کند. او با استفاده حداقلی از ظرفیت های بصری سینما، تمام المان های فیلم را در قالب دیالوگ هایی کم رمق جای داده است و سطح “کار کثیف” را به یک نمایشنامه رادیویی تقلیل داده است. آخرین ساخته معصومی فاقد هرگونه ظرایف بصری است و متاسفانه از دوربین صرفا برای نمایش چهره های بی حس بازیگران بهره برده است.

در پایان باید گفت آخرین ساخته معصومی با نمایش معوج و کاریکاتوری از روشنفکر ایرانی قصد دارد پرونده بسته شده مهاجرت را بر پرده سینما بازگشایی کند . اما به دلیل ضعف های عمده ساختاری خود  در روایت داستان خود هم ناموفق عمل می کند چه رسد به القای مفاهیمی پنهان در سطوح دیگر خود. فارغ از مضمون ، بیننده در سال های گذشته آن قدر آثار قدرتمند با موضوع مهاجرت  دیده است که بیانیه های تصویری چون ” کار کثیف” نمی تواند حرف دیگری برای گفتن داشته باشد. هرچند پرداختن به مسائل اجتماعی امروز و دیروز ندارد اما ساخت آثاری که تا این حد در ساختار ضعف دارند بیشتر شبیه به ادای دین به قافله ای است که سال ها پیش از سینمای ایران هجرت کرده است.

فیلمسازان ما باید بپذیرند سال های دهه هفتاد گذشته است و  بیننده امروز که همراه با آثار روز سینمای جهان پیش می آید وقتی برای خرده فرمایشات روشنفکر مآبانه آن ها ندارد.

نقد زنانی با گوشواره های باروتی

عوامل فیلم

کارگردان: رضا فرهمند

تهیه کننده: مرتضی شعبانی

موضوع روایت

روایت زنان داعشی حاضر در کمپ های UN است که همسرانشان در جنگ یا کشته شده اند یا فرار کرده اند.

نقد فیلم

 سینمای مستند در قیاس با سینمای داستانی این قابلیت را دارد که با رها شدن از گیر و بندهای درام ، تخیل و فرمهای دست و پاگیر ، واقعیت یا به تعبیر عالی تر حقیقت را با کمترین تغییر به مخاطب برساند. به دلیل عام نبودن گستره مخاطبانش ، اصالتی برای خلق جذابیت های مجازی قائل نمی شود و تمام تمرکز خود را به ارائه روایتی صحیح از موضوعش قرار می دهد. لازم به ذکر است مقدمه کوتاه ذکر شده نافی لزوم گیرایی ماجرا و ظرایف بصری در این آثار نیست. همچنین کمتر بودن دایره مخاطبان آثار مستند نباید به عنوان عدم وجود شان رسانه ای در این آثار تلقی شود. در یک کلام سینمای مستند در فضای رسانه ای چشم حقیقت بین دنیای امروز است.

در سال های اخیر با اکران برخی آثار ، سینمای مستند توانسته جایگاه خود را در میان مخاطبان سینمای کشور ارتقا دهد و گستره مخاطبان آن را گسترش دهد . همچنین پا گرفتن سینما حقیقت به عنوان جامع ترین جشنواره مستند کشور اندک فرصتی به فیلمسازان بخشیده تا بتوانند با تماشای فیلم در کنار مردم، آثار خود را به سلیقه مردم نزدیک تر کنند. این عوامل دست به دست هم داده اند تا سینمای مستند به عنوان بخشی از سبد فرهنگی عمومی پذیرفته شود.

ظهور پدیده های چون طالبان و داعش در کشورهای همسایه  مستندسازان کشور را به عنوان یکی از متعهدترین اقشار فرهنگی جامعه به ساخت آثاری برای تبیین جایگاه این گروه های تروریستی و همچنین پشت پرده حضور آن ها در منطقه ترغیب کرده است. با وجود خطرات زیادی که در ساخت چنین آثاری وجود دارد اما جذابیت موضوع جنگ و بار مسئولیتی که فیلمسازان به عنوان پیغامبران حقیقت بر دوش خود احساس می کنند باعث شده است پس از وقوع هر جنگی حقایق ، بر مبنای آثار ساخته شده از آن بازخوانی شود و از این آثار به عنوان تاریخ مصور جنگ یاد شود. مانند آثار به جا مانده از سال های دفاع مقدس که همه آن را با روایت فتح جناب آوینی و سایر عوامل آن به یاد می آورند. مرتضی شعبانی یکی  از عوامل گروه روایت فتح با گذشت سال های متمادی ، از هدف و علاقه خود دور نشده است و در آخرین اثرش در مقام تهیه کننده با فیلم ” زنانی با گوشواره های باروتی” به سراغ آسیب های زنان در پدیده تروریستی حضور داعش در عراق رفته است.

“زنانی با گوشواره باروتی” روایت سرنوشت زنانی از داعش است که همسرانشان یا در جنگ کشته شده اند یا  از میدان جنگ به کشورهای دیگر گریخته اند و نیروهای سازمان ملل با کمک نیروهای عراقی به جمع آوری و سامان دهی وضعیت بهداشت و معیشت آنان مشغولند. این خانواده ها در دو گروه عراقی و غیر عراقی دسته بندی شده اند . غیر عراقی ها از طریق مذاکرات دیپلماتیک به کشورهای خود – از چین و روسیه تا ترکیه و جمهوری چچن- باز می گردند و عراقی ها تا زمان تعیین تکلیف در اردوگاه های اسیران انتظار می کشند.

 اثر با روایت نور الحلی خبرنگار زن عراقی پیش می رود و در دو خط موازی به بیننده خوراک می دهد. خط اول خانواده های داعشی حاضر در اردوگاه اسرا و خط دوم جنایات داعش علیه زنان در کوجو، شهر متروکه ایزدیان عراق. نور ابتدا در خط مقدم جنگ شهری با تعدادی از خانواده های عراقی آشنا می شود که در خانه ای امن تحت مراقبت نیروهای عراقی نگهداری می شوند. این خانواده های داعشی پس از آزادسازی منطقه توسط نیروهای عراق به شهرهای اطراف گریخته اند و در ایست های بازرسی اسیر شده اند. اثر  با این خانواده ها همراه می شود و با عبور  آن ها از میان جنگ تا اردوگاه اسرا نگاهی مظلومانه به آن ها دارد. وضعیت بهداشتی زنان و کودکان اسف بار است و ضایعات جنگ های تروریستی به درستی نمایش داده شده است. نبود پوشک برای نوزادان ، بیماری های پوستی و عدم دسترسی به مواد غذایی سالم مهمترین مشکلاتی است که پس از رسیدن آن ها به کمپ مرتفع می شود.

رضا فرهمند برای همراه نشدن بیننده با خانواده های داعشی ، برگ دیگری از وضعیت زنان عراق را به نمایش می گذارد و به جنایات داعش در کوجو تغییر وضعیت می دهد. در این شهر داعش تمام مردان را قتل عام و زنان را در سه دسته مجرد، متاهل و گیس سپیدان تقسیم بندی کرده است. سرنوشت گیس سپیدان قتل عام است و سایر زنان به بردگی جنسی کشیده می شوند. البته فیلم این جنایات را در قالب کنایاتی تصویری نمایش می دهد تا بیننده بتواند پای این مصیبت ها تاب آورد. نمایش دختران ایزدی در کنار پنجره هایی با آن وضعیت خاص به خوبی توانسته بیانگر جنایات داعش در این شهر باشد.  این بخش از اثر با فاصله گذاری میان داعش  و خانواده های آن ها به پایان می رسد و برای ادامه روایت مجددا به کمپ دیگری از آوارگان باز می گردد و به صورت جدی تر ردپای خانواده و نظرات آن ها را درباره فجایعی که آفریده اند دنبال می کند.

در میان خانواده های عراقی فقر و بیکاری مهمترین عامل پیوستن نیروها به داعش به برشمرده می شود. خانواده ها به دلیل تامین مالی در دوره دانش از موضع خود عقب نشینی نکرده اند و در قبال جنایات داعش سطحی از انکار واقعیت در رفتارخود بروز می دهند. در زنان و افراد میانسال باقی مانده نشانی از پشیمانی برای حمایت از داعش وجود ندارد و اصرار دارند که همسران یا خانواده آن ها نقشی در کشته شدن مردم نداشته اند. حتی یکی از زن ها معتقد است با وجودی که همسرش در بخش خمپاره فعالیت می کرده اما باعث کشته شدن کسی نشده است!

این انکار واقعیت و ایستادن بر موضع جهل در سوالی که نور از یک مادر درباره تغییر رفتارهای فرزندش پس از پیوستن به داعش می پرسد بیشتر رخ نمایی می کند. جایی که مادر پاسخ می دهد” قوی تر شده بود و نورانی تر”! این وقاحت در میان آوارگان خارجی کمپ بیش از عراقی هاست و در برابر سوالات نور واکنش های تمسخرآمیز از خود نشان می دهند. تقریبا هیچ کدام از خارجی نشینان پاسخ درخوری به سوالات نور نمی دهند و غیر از وهن او و نادیده گرفتن هزینه ها و تلاش های عراق برای آن ها کاری انجام نمی دهند.

به طور کلی زنانی با گوشواره های باروتی با نمایش مصائب جنگ های تروریستی برای کشور عراق بخشی از اقبال مردمی به داعش را به وجود مشکلات و نبود شرایط اولیه زندگی در این کشور نسبت می دهد و البته منکر نقش اختیار و انتخاب افراد در پیوستن به این گروهک تروریستی نمی شود. فیلم زنان و کودکان از هر دو طرف درگیر جنگ را به عنوان یکی از اصلی قربانیان اتفاقات اخیر منطقه نمایش می دهد . اثر با نمایش بازی های نور با کودکان و نماهایی زیبا از آن ها امید را در این ویرانه زنده نشان دهد و دخترکان را به عنوان نمادی از زایندگی وطن در مسیری تازه قرار دهد. فیلم کودکان را تنها قربانیانی می داند که از حضور تروریست ها ناراحت اند و ” داعشی” را بدترین دشنام در میان خود می دانند. از نگاه رضا فرهمند بزرگترین دستاورد جنگ با تروریست رویگردانی مردم غیر معاند از سیاست ها و اقدامات آن هاست.

  داعش که زمانی با اقبال بخشی از بدنه مردمی به عراق آمده بود حالا در نسل جدید عراق تبدیل به یک دشنام شده است.

نقد فیلم اکسیدان

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : حامد محمدی

بازیگران : جواد عزتی، شبنم مقدمی، امیر جعفری، لیندا کیانی، رضا بهبودی

خلاصه فیلم

اکسیدان داستان تلاش یک عاشق برای اخذ ویزا در راه رسیدن به نامزد خود است که سودای زندگی در غرب را در سر می پروراند و به صورت غیر قانونی مهاجرت کرده و در معرض آسیب قرار گرفته است.

نقد فیلم

اکسیدان نامی است که صدایش این روزها به همراه حاشیه های فراوان از مضمون فیلم به همراه پیاز داغ اضافه از خارج فیلم شنیده می شود.

فیلمی که می توان آن را مجمع الجزایر ایده های تکراری فیلم های کمدی سال های اخیر دانست، فیلمی با داستان تکراری ،شخصیت های تکراری ،شوخی های تکراری و به دور از خلاقیت های لازم برای یک کمدی پر حاشیه و پر سر و صدا.

تم کلی داستان بر مبنای عشق اصلان (با بازی جواد عزتی) به نگار (با بازی لیندا کیانی) است. نگار، نامزد اصلان، بدون اجازه او و غیرقانونی به خارج سفر می کند. حالا اصلان به دنبال راهی برای گرفتن ویزای قانونی است تا بتواند نامزدش را برگرداند. او در این راه با بهمن (با بازی امیر جعفری) آشنا می شود تا در اخذ ویزا از بهمن کمک بگیرد و این شروع روند اتفاقات کمیک داستان است.

اصلان و بهمن در اولین تلاش تصمیم می گیرند با جا زدن اصلان به جای یک کشیک مسیحی راه را برای گرفتن ویزا هموار کنند و این مهمترین موقعیت طنز و شوخی فیلم است که یک فرد معمولی در نقش یک روحانی مذهبی ظاهر شود. شوخی ای که مدل تام و تمامش را قبلا در مارمولک به بهترین وجه و چه بسا بسیار نزدیکتر به خطوط قرمز دیده بودیم و در این فیلم با کپی دست چندمی از آن روبرو هستیم. به جرئت می توان گفت همان شوخی ها و جزئیات عین به عین اما بسیار محافظه کارانه تر و نه چندان جذاب، تکرار می شود. بدون شک برای حامد محمدی فیلم مارمولک به تهیه کنندگی پدرش منوچهر محمدی یک تاثیر شگرف و غیر قابل انکار است و رد پای آن را نیز میتوان در فیلم های قبلی وی و همچنین به شکل پررنگ تر در این فیلم دید. به واقع اکسیدان در شوخی با روحانیت آن هم در یک درجه پایین تر یعنی روحانی مسیحی ،پایی فراتر از مارمولک نمی گذارد و شاید چند صحنه جذاب جدید از جمله صحنه خاکسپاری باشد که آن هم با حضور بهمن و لمپنیسم حاکم بر این شخصیت به کلی سخیف و مضحک می شود.

در تلاش بعدی برای گرفتن ویزا ،آنها به سراغ همجنسگرایی می روند و در این نقش به سفارت های خارجی مراجعه میکنند و از قضا موفق به اخذ ویزا هم می شوند. البته که شوخی ها در این زمینه بسیار تکراری و از ترس ممیزی در سطحی ترین و مبتذل ترین حالت خود قرار دارد درحالیکه این موضوع با کمی خلاقیت کمیک می توانست دستمایه بسیاری از شوخی های جذاب باشد که حساسیت ممیزی را نیز برنمی انگیزد و حتی کارگردان محترم می توانست نمونه های بسیار آن را از فیلم های خارجی کپی کند تا اینکه بخواهد شاءن تماشاچی را در حد مبتذل ترین هجو پایین بیاورد.

متاسفانه دیگر شوخی ها نیز برگرفته از سخیف ترین و دم دستی ترین اتفاقات تکراری و از فرط تکرار برای تماشاچی ایرانی بیش از حد مضحک می نماید که از آن دست می توان به زن سن بالای پولدار اشاره کرد. البته که شوخی های جنسی بیش اندازه فیلم که معمولا از جانب شخصیت بهمن با بازی امیر جعفری تکرار می شد نیز در این فیلم به صورت یک عامل نه چندان خنده دار و صرفا تکمیل کننده کاراکترش معنا پیدا میکرد ،به طور مثال شوخی دعوت از هر خانمی در هر سن و جایگاه و نژادی به آمدن خانه خالی و دیدن آلبوم و فیلم و … تا یک حدی میتواند خنده را به همراه داشته باشد.

اصولا به نظر می رسد کارگردان به هیچ عنوان تمایل به انجام کوچکترین ریسکی در فیلم نداشته و این موضوع را در انتخاب بازیگر برای کاراکترهای تکراری و بارها دیده شده خود نیز به خوبی نشان داده. جواد عزتی فیلم قبلی همین کارگردان و بارها در سریال های مختلف نقش یک فرد مظلوم در موقعیت انجام کار خلاف را بازی کرده و در این نقش آنقدر تکراری شده که عملا شاید بیرون آمدن از آن برایش دشوار باشد. البته فرقی نمی کند این فرد مکانیک باشد یا روحانی یا سینماگر یا هر شغل دیگری. از طرفی امیر جعفری نیز در نقش یک فرد سوء استفاده گر خشن بازی های مختلفی در این ژانر داشته و عملا نمود یک لمپن در فضای واقعی است که هیچگونه قواعدی را رعایت نمی کند و در همه جا احتمال بروز یک آبروریزی را بالا می برد اما در مرز مدیریت کارگردان حرکت می کند.

در این بین اما تنها نکته مثبت اکسیدان نشان دادن و صرفا مطرح کردن حقوق افرادی است که در جامعه دیده نمی شوند و نقد نقض مقوله حقوق بشر تا حدی و از طرفی مشکل کشورهای مختلف از جمله انگلیس با ایران و سعی انگلیس در استفاده از هر ظرفیتی برای جاسوسی از ایران و از طرف دیگر نقد به روحانیت اسلام و ظرفیت فکری و آزادی بیشتر روحانیون دین های دیگر که نمونه این مسئله را می توان در تشکر کشیش از اصلان درباره جوانی که قصد تغییر دین داشت، مشاهده کرد و یا حتی سکانس آخر و فرمان به دست اسلام بودن…

اکسیدان به هیچ عنوان فیلم ارزشمند و قابل دفاعی نیست و کوچکترین نوآوری و خلاقیتی برای بیننده خود چه در داستان و چه در اجرا به نمایش نمی گذارد درحالیکه مهمترین عامل در ایجاد یک طنز موفق و فیلم کمدی نوآوری و خلاقیت است که نمود آن را نیز معمولا می توان در محبوبیت فیلم در بین مردم مشاهده کرد و نمونه بارز آن مارمولک است اما تکرار دست چندم از سوژه های تکراری نمی تواند آن نتیجه را به همراه داشته باشد. البته عوامل فیلم ظاهرا سعی کردند از عوامل دیگری برای موفقیت فیلم در گیشه استفاده کنند و آن ایجاد شایعه و خود اپوزیسیون پنداری سیاسی و فرهنگی در این راستا است. عوامل این فیلم از تکنیک قدیمی “شایعه پایین کشیدن فیلم” در راستای فروش بیشتر در جو کنونی به خوبی استفاده کردند و توانستند کلاغ خود را به جای قناری به مردم قالب کنند. درحالیکه فیلم اکسیدان بسیار ترسوتر و تهی تر از آن است کسی بخواهد آن را از سردر سینماها پایین بکشد ولی ای کاش قوانین مردم نهاد در کشور آنقدر قوی بود که مردم میتوانستند آثار ارزشمند و حتی بی ارزش فرهنگی اما مفرح را در فضای درست انتخاب کنند و متناسب با فرهنگ متعالی کشور فیلم های بی ارزش را کنار بگذارند و با ندیدن آن قدمی در تعالی فرهنگ کشور بردارند. نه به عنوان یک بازار هدف در فضای بسیار بد فرهنگی اقتصادی صرفا بازیچه شایعات و سیاسی کاری های نهاد های عمدتا غیر مسئول شوند. در آن زمان بود که فیلم هایی همچون اکسیدان خود به خود از سردر سینماها پایین می آمدند و هیچ جایگاهی حتی در گیشه پیدا نمی کردند.

محمد رسول الله (ص)-بخش اول

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc
عوامل فیلم

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم 

روایت داستان های آیینی ، که ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارند نیازمند هوشِ هنری بالایی است که هر کسی از این موهبت برخوردار نیست. داستان میلاد پیامبر اکرم و حوادث سال عام الفیل ، هم در قرآن  مجید و هم در روایات ائمه اطهار به کرات ذکر گردیده و اغلب مردم با کلیات آن آشنایی دارند. تصویرسازی برای آن چه مردم می دانند و هر کدام تصویری حماسی یا عاطفی از آن در ذهن پرداخته اند کاری است سهل و ممتنع . آسان است چون نیازی به تفهیم مضمون وجود ندارد و سخت است چون هر قدر کار با کیفیت بیشتری انجام شود ممکن است توقعات تماشاچی را برآورده نکند. به عنوان مثال فیلم رستاخیز که با زحمت فراوان عوامل آن ساخته شده است ، از کیفیت فنی بالایی برخوردار است و کار خوش ساختی محسوب می شود اما به تعبیر یکی از دوستان ” عباس ِ رستاخیز ، عباس نبود “. این جمله نشان می دهد توقعات تماشاگران از رویدادی که توقع شکوه بیشتری از آن داشته اند ، برآورده نشده است.

مهمترین مزیت فیلم محمد (ص) ، این است که توانسته بستری دراماتیک برای روایت داستانی مهیا کند که همه از کلیات آن باخبرند. مجیدی هیچ حسابی روی دانسته های قبلی مخاطب باز نمی کند و به جزئیات می پردازد .پرداختن به جزئیات یعنی اصل فیلمنامه و از نظر نگارنده مهمترین عامل موفقیت فیلم. توالی منطقی اتفاقات و سینمایی کردن مسئله حیات پیامبر که دغدغه اصلی عبدالمطلب در فیلم محسوب می شود به درستی به عنوان گره اصلی داستان تعیین شده است و هشت خرده روایت از زندگی پیامبر بار احساسی فیلم را بر دوش دارد. داستانی کردن دانسته های ذهنی مخاطب باعث شده است بیننده از تصویر ذهنی خود دور شود و فیلم را به عنوان یک فیلم بپذیرد بدون آن که توقعات عجیب و غریبی از اوقایع تاریخی در ذهن داشته باشد. به عبارت بهتر می توان گفت مجیدی در فیلم محمد(ص) داستان سازی – با کمترین دخالت تخیل- کرده است نه مستند سازی.

در بخش اول یادداشت به بررسی عملکرد تیم فنی فیلم می پردازم و در بخش دوم -که در هفته آتی روی وبلاگ قرار خواهد گرفت – به جنبه های کلان تر فیلم می پردازم.

ویتوریو استورارو فیلمبردای آثاری چون اینک آخر الزمان و آخرین امپراتور را به عهده داشته و با بزرگانی چون فرانسیس فورد کاپولا و برتولوچی همکاری داشته است. او تا کنون سه بار موفق به دریافت جایزه اسکار گردیده است .
قاب های فیلم همگی زیبا ، دلنشین و کارت پستالی هستند. این قاب ها در سکانس هایی که در دیر بحیرا و کنیسه های یهودیان فیلمبرداری شده اند بسیار به تم نقاشی های مذهبی کلیساها شباهت پیدا می کند. اما در صحنه های بیرونی ،که ارتباط بیشتری با طبیعت دارد تصویر کاملا شرقی است و بیننده را یاد آثار نقاشی های مینیاتوری می اندازد. در مصاحبه ای از ایشان خواندم که برای الهام گرفتن در قاب بندی ها از نقاشی های استاد فرشچیان  استفاده کرده اند.

 مکمل این زیبایی نورپردازی بسیار حرفه ای فیلم است که کمتر در آثار مشابه داخلی شاهد آن بوده ایم. فیلمبراری با نور های محدود ، سایه روشن های متعدد و حرکت دوربین از نقاط پر نور به نقاط تاریک جلوه هایی از این همکاری فوق العاده نور و تصویر را به نمایش گذاشته اند. نمونه ای از این نورپردازی در سکانس ورود حلیمه به خانه آمنه است.

با وجود تمام نقاط قوت تصویر باید به این نکته هم توجه داشت که دوربین بر خلاف آثار قبلی آقای مجیدی بیش از حد معمول دیده می شود. این مسئله را می توان ناشی ازحرکات بیش از حد دوربین در سکانس هایی که نیاز به سکون بیشتری داشت، دانست. در مجموع فیلمبرداری فیلم محمد (ص) را می توان از درخشان ترین تجربه های همکاری یک کارگردان ایرانی با عوامل خارجی دانست.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم ، جلوه های ویژه اثر است که از نظر نگارنده بیش از حد انتظار تماشاگران داخلی برای یک اثر وطنی است. سکانس حمله سپاه ابرهه که در آغاز فیلم قرار گرفته ، آن قدر طبیعی و حرفه ای کار شده است که همه را غافلگیر می کند. با تحرک و جذابیتی که این سکانس ایجاد می کند بیننده ترغیب به شنیدن داستان محمد (ص)می شود. به نوعی مجیدی با استفاده از این ظرفیت و ارائه ای  چشمگیر از سکانس حمله ابرهه، سطح اثر را به بیننده گوشزد و او را وارد فیلم می کند .

قدرت جلوه های ویژه در ایجاد لوکیشن های مجازی فیلمبرداری و افکت های تصویری هم بسیار به یاری فیلم آماده است. استفاده مناسب و به موقع از این تکنیک ها باعث شده که بیننده در تمام مدت فیلم – با وجود صحنه های خاص – محو تماشای اثر باشد بدون آن که به دلیل اشتباهات فنی از فیلم بیرون پرتاب شود. مشکلی که بسیاری  آثار وطنی با ساده ترین میزان استفاده از جلوه های ویژه با آن مواجه اند.

و اما موسیقی ِ متن . بدون اغراق اگر موسیقی را از محمد (ص) حذف کنیم ، کلاس فیلم به یک فیلم آسیایی تنزل پیدا خواهد کرد. موسیقی اثر توسط آی .  ار . رحمن ساخته شده است. آی. آر. رحمان برنده جوایز بسیاری از جمله سیزده جوایز فیلم فیر، چهار جایزه ملی فیلم هند، یک جایزه بفتا، یک جایزه گلدن گلوب و دو جایزه اسکار شده است .

 موسیقی فیلم کاملا نقش روایتگری دارد و  بیشتر بار عاطفی فیلم هم بر دوش آن است . موسیقی ضمن اینکه جدای از فیلم شنیده نمی شود ، تاثیر فوق العاده خود را بر تماشاچی می گذارد .موسیقی به درست ترین شکل ممکن ، به صورت تم شنیده می شود بدون آن که تبدیل به ملودی شود. استفاده همزمان از سازهای شرقی و زیر صدای گروه کر با الفاظ عربی با مضمون مدح پیامبر (ص)خوش نشسته و توانسته حس حماسه و عشق را  همزمان به بیننده القا کند.آقای مجیدی با یاری این موسیقیِ بی نظیر ، بدون نیاز به زمینه چینی های بیش از حد دراماتیک، بیننده را تحت تاثیر صحنه های حسی فیلم قرار داده است.  در یک کلام ، موسیقی فیلم محمد (ص) بوی بهشت می دهد.

فیلم در زمینه مسائل فنی کاملا استانداردهای یک اثر کلاس  جهانی را دارد. وجود عوامل حرفه ای و نام آشنا بر اعتبار جهانی اثر افزوده است که این مسئله می تواند در اکران بین المللی ، کمک شایانی به دیده شدن و فروش بالای فیلم نماید. 

ماهی و گربه

560x800_0108Maahi-and-gorbehعوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : شهرام مکری
بازیگران : بابک کریمی ،سعید ابراهیمی‌فر ،سیاوش چراغی‌پور، محمد برهمنی ، عبد آبست ، فراز مدیری ،پدرام شریفی ، ارنواز صفری، ندا جبرائیلی ، میلاد رحیمی ، پریناز طیب ، علیرضا عیسی‌پور ، آیناز آذرهوش ، سمانه وفایی ، محمدرضا مالکی ، نازنین بابایی

خلاصه داستان

فیلم داستان چند دانشجوی دختر و پسر است که  برای شرکت در جشن بادبادک بازی به شمال کشور رفته‌اند. در همسایگی کمپ کوچک آنها کلبه-رستورانی قرار دارد که سه مرد ساکن آن هستند. رستوران به گوشت احتیاج دارد و جز این جوان‌ها شکاری در آن اطراف نیست.

قصه ماهی و گربه بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده است. در سال ۱۳۷۷ خبری در رسانه‌ها منتشر شد مبنی بر این‌که رستورانی بین راهی گوشت چرخ‌کرده انسان را می‌پخته است.

نقد فیلم

پلان سکانس یکی از تکنیک های کارگردانی ست که برخی فیلمسازان برای به رخ کشیدن هنر خود سراغ آن می روند. در  پلان سکانس ها  بدون قطع فیلمبرداری تمام سکانس ضبط می شود. سکانس پلان ها به دلیل طولانی بودن فاصله ی میان دو کات بیننده را خسته می کنند و اغلب کارگردان ها از آن بهره نمی برند و یا در جایی که واقعا به فیلم کمک می کند از آن استفاده می کنند. در کارگردان های عصر حاضر مارتین اسکورسیزی را استاد پلان سکانس می دانند . سکانس پایاینی فیلم راننده تاکسی از نمونه های قابل توجه استفاده از این هنر است. اما گاهی این پلان سکانس ها آن قدر طولانی می شود که تمام طول فیلم را در بر می گیرد. زمانی که دوربین ها توانایی ضبط بیش از ۸ دفییقه فیلم را نداشت آلفرد هیچکاک با ساختن فیلم طناب برای اولین بار استفاده  از این تنیک برای ضبط یک فیلم کامل را آزمود. او در طناب فقط ۱۰ کات زد که آن هم با یک مهندسی دقیق ، یا با کمک فید در زمینه های تیره و یا با کات بر سر ستون ها ت انجام گرفت به طوری که بیننده متوجه آن نشود. خود او بعدها در مصاحبه هایش اظهار کرد که این کار صرفا ارزش یک تجربه را داراست و زمانی که امکان استفاده مناسب از تدوین برای روایت بهتر اثر وجود دارد دلیلی برای این ساخت پلان سکانس وجود ندارد.

مشهورترین فیلم تک برداشتی متعلق به سینمای روسیه است که به موضوع آیین های سنتی و جشن های روسیه می پردازد . فیلمی پرتحرک  و با نشاط که وجود حرکات موزون و ساز آواز از ملال آوری آن کاسته است. هماهنگی فوق العاده میان گروه بازیگران و فیلکبرداری پویای آن این اثر را جاودانه کرده است.

ماهی و گربه اولین تجربه سینمای ایران برای ساخت فیلمی تک برداشتی ست که با تمرین یک ماهه ی گروه بازیگران و عوامل آن حاصل شده است. مکری کارگردان اثر در مصاحبه ای عنوان کرده است که هدف من از ساخت این کار ایجاد شکست در زمان در کاری تک برداشتی و ساختن پرسپکتیو در زمان است !!! . مکری تلاش زیادی برای روایت مدور داستان در اثر کرده  و در این زمینه موفق بوده است . راکورد حرکات بازیگران حفظ شده و به دلیل فیلمبرداری در هوای ابری شمال تغییر زاویه تابش نور برای آن ها مشکلی ایجاد نکرده است.  با اغماض می توان گفت بازی ها یک دست و باورپذیر ارائه شده اند . دوربین که مهمترین رکن برای ساخت آثاری این چنینی است در ابتدای کار محتاطانه حرکت می کند و این روند تا پایان تیتراژ اولیه ادامه می یابد ولی در ادامه  با تسلط و احاطه فیلمبردار بر دوربینش این مشکل از فیلم رخت بر می بندد. حال که بحث بر سر فرم ماهی و گربه است می بایست به ضعف موسیقی متن هم اشاره کنیم. موسیقی با حس لحظه ای در فیلم همراه نیست و بیشتر  بیننده  را برای صحنه های پیش رو آماده می کند و گاهی هم آزاردهنده می شود.علاوه بر این فلسفه موسیقی تیتراژ پایانی برای نگارنده مشخص نیست . امیدواریم برای خود کارگردان مشخص بوده باشد.

ماهی و گربه فیلم خلاقانه ای است که  پیرنگ مناسب داستانی ندارد. اتفاقات منطقی و معقول پیش نمی روند و فقط قرار است خود را به پایان بندی نهایی برسانند . نمونه ای از این رفتارها را می توان در صحنه های بستن شیر فلکه به کمک پروانه مشاهده کرد . نه علت همرایی او با بابک قابل درک است نه بازگشتش میان دوستانش. به تعبیر ساده تر ،  مکری همه چیز  را در کنار هم قرار داده که یک پلان سکانس بسازد نه یک فیلم. این موضوع را می توان بزرگترین مشکل اثر دانست . مشکل دیگر فیلم زمان طولانی آن است . ماجرای پدر کامبیز یا لادن هیچ نقشی در قصه ندارند و گویا صرفا برای افزایش مدت زمان فیلم در نظر گرفته شده است.
در مجموع تلاش مکری برای ساخت آثاری بدیع و خلق تجربیاتی جدید قابل تمجید است اما ماهی و گربه صرفا تجربه ای فرمی محسوب می شود که در انتها در باره ی آن فقط می توان گفت ” جالب بود” و بس. به تعبیر شهید آوینی در آینه جادو; فیلم ، نه آرد (محتوا) است و نه آب (فرم) بلکه حلوایی است که ماهیتی جدید پیدا کرده است و نمی توان آن را صرفا محتوا یا فرم دانست.

 

 

 

مالاریا : جگر خوردن به سبک میدان بهمن در رستوران نایب!

شاید اگر کسی نفس عمیق را ندیده باشد و از فعالیت های شهبازی خبر نداشته باشد، مالاریا برایش قابل تحمل تر باشد. حداکثر اینکه وسط های فیلم می تواند بلند شود و سالن سینما را ترک کند! مشکل آنجاست که ما “نفس عمیق” شهبازی را دیده ایم و با دربندش هم هرچند راضی نشدیم اما سرگرم شدیم. از اینرو به احترام این نام مجبور بودیم تا انتهای فیلم بنشینیم و مالاریا را تماشا کنیم! فیلمی بسیار ضعیف و کم محتوا ،که امضای روح شهبازی را در هیچ کجای خود، به همراه ندارد. دختر پسر جوانی از نسل دهه هفتاد ،سردرگم،بی نام،بی نشان،بی هدف،بی راه، بی مسیر! از خانه فرار کرده اند که در تهران چرخ بزنند و هنوز آنقدر احمقند که با بیست و اندی سال سن، نمی دانند هتل به دختر پسری که با هم نسبت ندارند اتاق نمی دهد و خیلی راحت هر دو نفر شناسنامه شان را می دهند دست رسپشن هتل و منتظر می مانند اتاق شان را تحویل بگیرند!!! ده دقیقه اول با ریتمی مناسب پرت می شویم درون یک حادثه و تو گمان می کنی قرار است چیزی اتفاق بیوفتد اما یک مشت سکانس های بی معنی و بی ربط شما را تا آخر فیلم می برد تا برساند به سکانس پایانی که ظاهرا بسیار مورد علاقه شهبازی است . انگار شهبازی کل فیلم را به عشق همان سکانس اخر با عجله می دود. در کل این شکل تمام کردن را دوست دارد و در هر کار تکرارش می کند.اینکه از این نسل فیلم بسازد خوب است و اینکه آینه ای بگذاری روبروی این نسل جالب است اما به هیچ وجه این فیلم در هیج جای کار موفق نیست !!  این فیلم و این فیلم نامه را هر کس غیر شهبازی هم می توانست بسازد. به همین بدی. به همین افتضاحی! 
اما راستی چرا مالاریا؟ وجه تسمیه فیلم چه بود؟ آذرخش موزیسین( به قول خودش) که پشت ماشینش نوشته بود مالاریا، که بود؟ چرا مالاریا؟ پشه ای که خون می خورد و ناقل بیماریست؟ آیا آذرخش ناقل بیماری بود؟ پوچی ،بی هدفی، زندگی کردن در آن، بی علاقگی و… را انتقال می داد؟ به نظر من در فیلم که اصلا پسر بدی نبود! مالاریا که بود؟ مرتضی؟ این سبک زندگی کردن؟ آزاده نامداری چه می خواست از فیلم؟چرا دنبال نیش مالاریا بود؟ اصلا به جز اینکه یک بار کارت ملی اش را به کارگردان قرض داد تا مری( مرتضی) را از بازداشت در بیاورد چه کار کرد؟ فکر می کنم آزاده نامداری دنبال این بود که به فرزاد حسنی بگوید که او هم می تواند بازیگر شود!!!! جوجه رنگ کن اون وسط چه کاره بود؟ موضوع انرژی هسته ای چه چیزی می خواست بگه؟ ظریف بیچاره که شش نفر رو حریفه اون وسط چیکار میکنه!!!چرا شهبازی این تصویر را اشاعه میده؟ هر بچه ای قافیه براش تنگ بیاد باید از خونه فرار کنه و با دوست پسرش بره خودکشی کنه؟یا چه می دونم بپره تو آب؟ بره تو تهرون بی هدف چرخ بزنه؟ این اسمش بی طرف بودن کارگردانه؟ قضاوت نکردنه؟ آینه گرفتنه؟ گیریم که باشه چرا این شکلی؟ چرا اینقدر ضعیف؟
از نظر نگارنده مالاریا ضعیف ترین اثر شهبازی است.  شهبازی هر چه جلو تر می رود یا وسواسش در انتخاب و ساخت کمتر می شود .انگار نفس عمیق یک اتفاق بود! امیدوارم اینگونه نباشد. کاش آدم ها برای نام و برند خودشان بیشتر ارزش قائل بودند. کاش امضای شان را هر جایی هزینه نمی کردند. دیروز حس کردم رفتم تو رستوران نایب و به سبک میدان بهمن جگر خوردم !
پی نوشت: این یاداشت در ایام جشنواره نوشته شده است.

یاداشتی بر فروشنده ی اصغر فرهادی: عاملیت مهم‌تر است یا ساختار!

اصغر فرهادی را همواره فیلم‌سازی باهوش و با دغدغه‌های اجتماعی می‌شناسم. فیلم‌سازی که به وقایع اطراف و به واقعیت‌های اجتماعی نگاهی فیلسوفانه دارد. فیلم‌سازی که به عقیدۀ من تئوری‌های اجتماعی را می‌داند و از سوی دیگر هنر سینما را در حد اعلای آن فرا گرفته است و ترکیب این دو، فیلم‌هایی می‌شود که شما را به اندیشیدن وا می‌دارد. به نظر من اصغر فرهادی فیلم‌سازی چیره‌دست است که فیلم‌هایش در عین سادگی و روایت داستانی، از لایه‌های متفاوت اجتماعی و فلسفی‌ برخوردار است که بی‌شک از آموخته‌های وی در این زمینه نشئت می‌گیرد.

در مباحث جامعه‌شناسی یکی از بحث‌های بسیار مناقشه‌ برانگیز در بین اندیشمندان  نقش عاملیت و ساختار است و همواره اندیشمندان بر سر اینکه کدام مهم‌تر است، کدام‌یک از این‌ها نقش بیشتری را در رفتارهای اجتماعی بازی می‌کنند، چگونه بر هم تأثیر می‌گذارند و از هم تأثیر می‌گیرند بحث می‌کنند. عاملیت به‌معنای کنشگر یا فردی است که در چهارچوب معینی رفتار می‌کند و ساختار همان چهارچوب است که انسان یا همان کنشگر در آن به تعامل می‌پردازد. با این تعریف مختصر میتوان چنین عنوان کرد که همۀ آن چیزهایی که ما در فرایند جامعه پذیری از آن تأثیر میپذیریم، شخصیتمان را سازماندهی میکند و ما در قالب آنها دست به رفتار، تصمیمگیری، واکنش و… میزنیم، ساختار نامیده می‌شود. فرهنگ، اقتصاد، سیاست و اجتماع در کل ما را در چارچوبی قرار می‌دهد که در طول تمام زندگی‌مان، رفتار ما در قالب آن تبیین و تفسیر می‌شود. با این توضیح سراغ فیلم اصغر فرهادی می‌رویم. فیلم با دل‌شوره‌های خانواده‌هایی که درون یک ساختمان در حال ریزش زندگی می‌کنند شروع می‌شود. شاید این ساختمان نشان جامعۀ کنونی ایران باشد. جامعه‌ای در حال گذار که در آن ارزش‌های سنتی فرو ریخته و هنوز ارزش‌های مدرن جایگزین نگردیده است و به قول جامعه‌شناسان در حالت آنومی به‌سر می‌برد. آنومی یا بی‌هنجاری، ویژگی جامعۀ در حال گذار است. ساختمان می‌لرزد و هریک از همسایه‌ها ارزشمندترین وسایلشان را برمی‌دارند و به بیرون می‌روند. آنومیا حالت روانی ناشی از آنومی است. یعنی فردی که بین ارزش‌های سنتی و مدرن در تقلاست؛ گذشته‌ها را از دست داده و هنوز ارزش‌های مدرن را جایگزین نکرده است. نمونه‌اش را هر روز و شاید هر ساعت پیرامون خودمان می‌بینیم و حتما اگر دقیق‌تر نگاه کنیم همۀ ما جزئی از این جامعۀ بی‌هنجار هستیم. خوب و بد‌ها تعریفشان را از دست داده‌اند و هنوز تعریف جدیدی را جایگزین نکرده‌ایم. در خبرها می‌خواندم که در تهران از هر ۲/۲ ازدواج یکی منجر به طلاق می‌شود، آمارها زیادی می‌توان برشمرد که حال جامعۀ ایران را در این برهه از زمان به رنگ آنومی تصویر می کند. ساختمانی در حال ریزش که نه می‌ریزد و نه می‌توان در آن زندگی کرد! شهاب حسینی در کلاس به دانش‌آموزان  فیلم گاو مهرجویی را نشان می‌دهد و معتقد است که آدم‌ها «خیلی راحت و به آرامی به گاو تبدیل میشوند!» اما به‌راستی چه چیز آدمی را به گاو تبدیل می‌کند؟ 

به همسر شهاب حسینی در خانه‌ای جدید که پیش از این ظاهراً در آن فاحشه‌ای زندگی می‌کرده است، در یک اتفاق، تجاوز جنسی می‌شود و از اینجا ماجرا شروع می‌شود. ترانه علیدوستی که در دربارۀ الی هم در نقش ابژه (در برابر سوژه) اصغر فرهادی ایفای نقش کرده بود در اینجا نیز این نقش را بر عهده دارد. ابژه‌ای که اتفاق روی آن صورت می‌گیرد و با زیرکی کارگردان و  برجسته‌کردن نقش ساختارهای اجتماعی در لایه‌های زیرین فیلم، تلاش می‌شود به حاشیه رانده شده و کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر جلوه کند. فرهادی با چیره‌دستی شروع می‌کند به چیدن پازل و مخاطب را  سوار بر شانه‌های شهاب حسینی می‌کند تا از هزارتوی فیلم عبور کند و همچون شرلوک هولمز دنبال سرنخ‌های متعدد بگردد تا برسد به عامل تجاوز. و جالب اینکه فرهادی موفق هم می‌شود. حتی بسیاری از منتقدان هم به این دام می‌افتند و نقد می‌کنند که بسیاری از صحنه‌ها با روایت متن سازگاری ندارد و  حل این معمای کارآگاهی را بی‌ربط و غیرمنطقی کرده است! اما آیا به‌راستی اصغر فرهادی می‌خواهد فیلم جنایی بسازد؟ آیا اصغر فرهادی دوربین را برمی‌دارد و مثل فریدون جیرانی شروع می‌کند به معماسازی و درگیرکردن ذهن مخاطب به اینکه مقصر این پرونده که بوده است؟ او استاد این کار است. زیرکانه همۀ عوامل را کنار هم قرار می‌دهد و آن‌قدر این کار هوشیارانه انجام می‌شود که مخاطب و منتقد هم وارد این بازی می‌شوند: «وارد بازی پیداکردن عامل جنایت». در این مسیر ابژه از یاد می‌رود و سوژه و رسیدن به سرنخ‌ها برجسته می‌شود. شهاب حسینی آرام‌آرام لایۀ رویین فرهنگی‌اش را از دست می‌دهد و از آدمی آرام تبدیل به معلمی خشن می‌شود. زیر لایه‌های رویین شهاب حسینی تحصیل‌کرده چیست که این‌گونه او را به انتقام‌گیری هدایت می‌کند؟ همسایه‌هایی که فقط می‌خواهند این آدم نامرد را بشناسند تا حقش را کف دستش بگذارند، دوستانی که نباید چیزی  از جزئیات بفهمند و آن‌هایی هم که می‌فهمند همه می‌خواهند کمک کنند تا متجاوز شناخته شود. مخاطبی که دنبال رانندۀ وانت می‌گردد، منتقدی که معتقد است چفت‌وبست داستان به‌هم نمی‌خورد و خیلی بخش کاراگاهی‌اش قوی نیست، همگی یک خط داستانی را گرفته‌اند و ول نمی‌کنند! همه دنبال قاتل بروس لی می‌گردند! شهاب حسینی آن‌قدر غیرتش به‌جوش آمده که تنها دغدغه‌اش شناختن این نامرد است. و منِ تماشاگر هم تا لحظات پایانی دنبالِ رانندۀ وانت که آیا این قیافه‌اش می‌خورد به متجاوز یا نه. هیچ‌کس فکر رعنا نیست! انسانیت رعنا چه می‌شود؟ یک «انسان به ما هو انسان» اتفاقی برایش افتاده است که جدا از همۀ ساختارهایی که در آن زندگی می‌کنیم و آموزه‌هایی که یاد گرفتیم مورد حمله‌ای وحشیانه قرار گرفته است. روح آن انسان چه می‌شود؟ جسم رعنا که آسیب دیده است چه می‌شود؟ ظلمی که به او شده است، بی هرگونه ربط دادنش به ساختارهای اجتماعی چه می‌شود؟ تمام دغدغۀ شوهر رعنا این است که این پول چرا و از کجا آمده است! دوستش چرا با زنی که قبلاً در اینجا زندگی می‌کرد هم‌خواب بوده است؟ چرا به وی خبر نداده؟ اما نه من، نه شما، نه منتقدان دست به قلم، هیچ‌کس نفهمید و نمی‌خواهد بفهمد چه بر سر رعنا آمده است! با روح رعنا چه بازی‌ای شده است؟ اصغر فرهادی (درست همانند الی در فیلم دربارۀ الی) رعنا را به‌عنوان یک ابژه به‌عمد به حاشیه می‌راند و سوژه آن‌قدر بزرگ می‌شود که جای همه چیز را می‌گیرد. پیرمرد ظاهر می‌شود، جورابش را در می‌آورد و معما حل می‌شود. حالا خیال همه راحت می‌شود. از اینجا به بعد هم قضاوت با تماشاگر است. یکی می‌بخشد و یکی می‌گوید باید محاکمه شود. شهاب حسینی هم آن‌قدر درگیر است که حتی صحبت‌های رعنا را که می‌گوید «اگر نبخشی و اگر خانواده‌اش بفهمند تو را ترک می‌کنم» نادیده می‌گیرد. اصولاً رعنا مهم نیست! مهم اتفاقی است که افتاده است. مهم درگیری‌های آموخته‌های ذهنی ماست. شهاب حسینی پیرمرد را صدا می‌زند. تمام عقده‌اش را سیلی می‌کند و می‌کوبد به صورتش. تمام. آرام می‌گیرد. و مهم نیست که رعنا رفته است. از باقی ماجرا هم هرکس تفسیر خودش را دارد. درست مانند دربارۀ الی. دربارۀ الی را به‌یاد بیاورید. در آن جریان، هرکسی دغدغۀ خودش را داشت، یکی نمی‌دانست به دوست پسر الی چه بگوید، یکی نمی‌دانست به پلیس چه بگوید، یکی نگران برخورد نامزد الی با آن‌ها بود، یکی دنبال قضاوت بود که اصلاً چرا وقتی او نامزد داشت، مجرد بلند شده آمده سفر، یکی دنبال این بود که چرا بعد از چند سال دوستی، الی به او خیانت کرده است او که این‌قدر دوستش داشت؟! ما هم به‌عنوان مخاطب دنبال این بودیم که «الی» الهام است؟ الهه است؟ المیراست؟ هیچ‌کس به مرگ الی نمی‌اندیشید. اصلاً انگار خود اصغر فرهادی هم مطمئن نبود آن جنازه مال الی هست یا نه ؟ اصلاً چه فرقی دارد؟ هیچ‌کس دنبال این نبود که یک انسان «صرف انسان» مرده است. و این بزرگ‌ترین درد بشر است. جامعه و ساختارهای اجتماعی از تولد تا لحظۀ مرگ، همۀ ما را آن‌چنان در غل‌وزنجیر می‌کنند که زندگی بدون آنها امکان‌پذیر نیست! همۀ ما در چهارچوب‌هایی که ساختارها به ما می‌دهند کنش می‌کنیم و آن‌قدر این ساختارها محکم و غیر قابل فرار هستند که حتی یک لحظه نمی‌توانیم انسان را به‌عنوان یک انسان، به‌عنوان یک کنشگر، به‌عنوان یک آدم نگاه کنیم؛ بدون دین، نژاد، جنسیت، ایدئولوژی و… .

به عقیدۀ من اصغر فرهادی کارگردان فیلم‌های جنایی نیست. شعار هم نمی‌دهد. اصغر فرهادی انسانی است که برای «انسانیتِ انسان» فیلم می‌سازد؛ به همین دلیل است که همه جای جهان دوستش دارند.   

پی‌نوشت: از نکته‌های جالب فیلم، اشارۀ شهاب حسینی به دوستش است. جایی که به شهر زیر پایش نگاه می‌کند و می‌گوید: «کاش می‌شد بولدوزر انداخت این شهر رو خراب کرد و از نو ساخت!» بعد دوستش در پاسخ می‌گوید: «سی سال پیش این کار رو کردند شد این!» این سکانس فیلم من را یاد فیلم درخور توجه سعادت آباد مازیار میری انداخت. چند زوج هم نسل ما که بعد از انقلاب به‌دنیا آمده‌اند در یک دورهمی گرد هم آمده بودند: دکتری که همسرش را کتک می‌زد، همسری که در عین مهربانی و کدبانویی عاشق یکی دیگر بود، زوجی که با وجود اختلاف سنی زیاد، به‌خاطر پول با هم زندگی می‌کردند و در آستانۀ جداشدن بودند، همسری که به‌خاطر رفتن به آلمان به شوهرش دروغ می‌گفت، شوهری که قاچاق می‌کرد و با منشی‌اش رابطۀ پنهانی داشت. همۀ این‌ها در خانه‌ای در خیابان سعادت‌آباد گرد هم آمده بودند. جامعه‌ای که قرار بود سعادت‌آباد شود و نسلی که با بالاترین میزان آموزش‌های مذهبی و دینی روبه‌رو  بود، شده است بالاترین نرخ طلاق، بالاترین نرخ خیانت، بالاترین نرخ زورگیری، بالاترین نرخ تجاوز، بالاترین نرخ دزدی، بالاترین نرخ تصادفات، بالاترین نرخ بی‌دینی، بالاترین نرخ مهاجرت، بالاترین نرخ… .