نقد به وقت شام

عوامل فیلم:

نویسنده و کارگردان: ابراهیم حاتمی کیا

بازیگران : بابک حمیدیان، هادی حجازی فر، پیر داغر، خالد السید، رامی عطا الله و محمد شعبان

محصول موسسه فرهنگی رسانه ای اوج

خلاصه داستان:

یونس -با بازی هادی حجازی فر- به همراه علی- با بازي بابك حميديان- فرزندش مامور می شوند تعدادی از مردم باقیمانده شهر تدمر را با هواپیمای مسافربری به دمشق برسانند. در این پرواز علاوه بر مردم تعدادی از اسرای داعشی هم حضور دارند. با شورش اسرا کنترل هواپیما به دست داعشی ها می افتد.

نقد فیلم

ابراهیم حاتمی کیا پس از فراز و فرودهای گرایشات فکری و حرکت سینوسی  بین سینمای دفاع مقدس و اجتماعی از جشنواره سی و دوم به مسیر اصلی فیلمسازیش بازگشته و پس از ساخت “چ” و “بادیگارد” به سراغ به “وقت شام “آمده است. یکی از ویژگی های اصلی حاتمی کیا واکنش به اتفاقات روز جامعه است و خوشبختانه بر خلاف بسیاری از فیلمسازان سیاست زده، این کار را از طریق ساخت فیلم که زبان اصلی کارگردان است انجام می دهد. او در “چ ” با وجود بستر جنگی تاریخی حرفی تازه برای گفتن دارد و به مهمترین مسئله کشور در آن روزها که مذاکرات میان ایران و کشورهای پنج به علاوه یک است واکنش نشان می دهد. در ادامه همین مسیر در “بادیگارد”، به تغیير ارزش های انقلاب می پردازد و با تمرکز بر مفهوم محافظ در برابر بادیگارد به نگاه مسئولین در میزان اهمیت به غرب می پردازد. بعد از صحبت های حاتمی کیا در  جشنواره سی و چهارم خطاب به همکارانش با مضمون هشدار نسبت به خطر داعش و عبور از ایکس  ری برای ورود به سالن ، ساخت فیلمی درباره داعش از وی دور از ذهن نبود. به نظر می رسد پیچیدن رایحه مقاومت و دفاع در کشور بار دیگر احساسات او را برانگیخته و انگیزه کافی برای ساخت چنین اثری را برای او به ارمغان آورده است.

“به وقت شام “در زمینه های فنی قدمی به جلو برای سینمای ایران و حاتمی کیاست. از بین موارد فنی صدا بیش از سایر بخش ها به کمک فیلم آمده و کار را برای تدوین و موسیقی تسهیل نموده است. دوربین در بیشتر صحنه ها رخ نمایی نمی کند و خود را در اختیار فیلم می گذارد .تنها مي توان شاید استفاده های مکرر از هلی شات را به عنوان نقص کار در نظر گرفت.  به عنوان نمونه در صحنه اعدام اسیران مقابل دوربین ابوطلحه چند بار رفت و برگشت های متوالی از نماهای دور و نزدیک دیده می شود که چیزی برای ارائه ندارد.  این گونه نقص می توانست در تدوین از میان برود که متاسفانه این گونه نشده است.

موسیقی کارن همايون فر گرچه مانند همکاری قبلی با حاتمی کیا ترنم نمی شود و شان روایتگری ندارد، اما کارکرد حرفه ای تری برای خود برگزیده است و با باقی ماندن در سطح تم و تبدیل نشدن به یک ملودی ،تمام تلاش خود را برای انتقال حس صحنه انجام داده  و باید گفت از این آزمون سربلند بیرون آمده است.

استفاده از چند زبان در یک اثر و دیالوگ گویی بازیگران به این روش کار راحتی نیست. در این اثر تمامی بازیگران اصلی به دو زبان عربی و انگلیسی صحبت می کنند. البته برای بابک حمیدیان و هادی حجازی فر  در برخی پلان ها دیالوگ هایی به زبان فارسی هم وجود دارد. اگر چه بازیگران فیلم  مانند سایر آثار حاتمی کیا  به سرمنزل مقصود نرسیده اند و نقشي ماندگار ثبت نكرده اند اما گلیم خود را از آب بیرون کشیده و توانسته اند بیننده را با خود همراه کنند. در این بین بازی پیر داغر بیش از سایرین  به دل می نشیند و حجازی فر کم فروغ تر از همیشه ظاهر می شود. شاید بتوان بازی در نقشی که سال ها از سن واقعی او بزرگتر است و عدم تسلط او به لهجه شامی را دو دلیل اصلی برای این نقص بر شمرد.

اگر وظیفه اصلی یک کارگردان در فیلم را خلق جهان داستان بدانیم و این مسئله را شاخصی برای موققيت یک فیلمساز تلقی نماییم باید بپذیریم برگ برنده” به وقت شام” کارگردانی آن است. حاتمی کیا توانسته بیننده ایرانی را تا تدمر سوریه ببرد و او را نگران مردم اسیر در چنگال حیوانات انسان نمايي به نام داعش کند . بیننده مظلومیت سوریه را این بار نه از دریچه گنگ رسانه ها می نگرد و غصه او را غصه خود و قصه او را قصه خود  می پندارد و خود را با دختر مسیحی کاپیتان یا بلال و یونس و علی همراه می کند. این همراهی را که گاهی لنگان است و اغلب چابک می توان  شاخصی دانست که کارگردانی نه چندان سهل چنین پروژه ای را موفق جلوه مي دهد.

با وجود تمام ویژگی های مثبت مذکور “به وقت شام “به سختی می تواند پیام خود را از جرگه هم قطارانش پیش تر ببرد و در کارکردی استراتژیک چرایی حضور نیروهای ایرانی در سرزمین شام را به درستی ارائه نماید. فیلم در نمایش این بخش از فعالیت خود با لکنت مواجه است که باید ریشه آن را در فیلمنامه جستجو کرد.

نمایش اختلافات پدر و پسری میان یونس و علی که بیشتر از تفاوت در تسلط آن ها به زبان خارجی- پدر عربی و پسر انگلیسی- آغاز و با کشیدن دست علی در سکانس آخر هواپیما به پایان می رسد، مسئله حضور علی در جنگ عليه داعش را به اثبات خویش محدود می کند . از طرفی هم خبری از روحیه سلحشوری و مقاومت یونس به عنوان نسل اول انقلاب مشاهده نمی شود و فيلم مهمترین و شاید تنها کارکرد حضور او را مذاکره با شیخ سعدی می انگارد. گویی پدر غیر از مذاکره هیچ کارکرد دیگری ندارد و پس از شوق رسیدنش به فرودگاه انفعال بر او سیطره می یابد. به نظر می رسد فیلم در پاسخ به اصلی ترین پاسخ خود باز می ماند و این مسئله را حل شده تلقی می نماید و بیشتر به اتفاقات می پردازد تا شخصیت ها. علاوه بر این دیالوگ ها از قدرت کافی برخوردار نیستند. تنها قرائت آیاتی از کلام الله مجید است که گاهی گفت و شنیدی مایه دار در پلان ها خلق می کند که آن هم با تکرار، رمق خود را از دست می دهد.

“به وقت شام” به درستی مهمترین عامل در آتش افروزی های منطقه را دخالت  بیگانگان بر می شمرد و آن را ثمره صحنه آرایی های غربی عربی می داند.  فیلم در سکانسی نمادین اسیران را در معبد پالمیرا  به عنوان قربانیانی برای خدایان جنگ و خشونت معرفی می کند که در سرنوشتی تراژیک می بایست سر از بدنشان جدا شود.” به وقت شام “علی را گلادیاتوری انگار می کند میان حیوانات که همه چیز برای شهید شدنش مهیاست. چیزی شبیه به صحنه های مبارزه گلادیاتورها با درنده خویانی که چیزی جز درندگی نیاموخته اند و قرار است فقط ابزاری باشند برای تلذذ اربابان جنگ.

امروزه سینما مهمترین رسانه ای است که می توان از طریق آن مفاهیم بنیادین و ارزش های یک جامعه را خلق یا تغییر داد. هفت سال از شکل گیری پدیده داعش می گذرد و کشور ما به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل ریشه کن شدن آن در  میدان جنگ ،در عرصه فرهنگی نتوانسته دستاوردی برای ارائه داشته باشد. جالب تر آن که تا قبل از ” به وقت شام” اساسا تلاشی برای ثبت رشادت ها و جانفشانی های جوانان غیور جهان وطنیمان صورت نگرفته است. امید است این فیلم بتواند به عنوان اثری پیشرو در آغاز نهضتی جدید در عرصه سینما عمل کند تا بینندگان شاهد آثار بیشتری با این مضمون بر پرده نقره ای باشند . چیزی شبیه خدمتی که سال هاست هالیوود برای امریکایی ها انجام می دهد و از کوچکترین دستاویزی برای اثبات حق نداشته خود بهره می برد.

نقد سرو زیر آب

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : محمد علی باشه آهنگر

بازيگران : بابک حمیدیان، رضا بهبودی، مسعود رایگان، هومن برق نورد، حسین باشه آهنگر، همایون ارشادی، مهتاب نصیر پور، مینا ساداتی، شهرام حقیقت دوست، ستاره اسکندری

خلاصه فیلم

“سرو زیر آب” داستانی پیرامون شهدای مفقود الاثر و سرگردانی خانواده های آنها در پی خبر و نشانی از آنهاست.

نقد فیلم

“سرو زیر آب”  آخرین اثر محمدعلی باشه آهنگر است. کارگردانی که به دفاع مقدس علاقه دارد اما سعی میکند گرایشات روشنفکرانه اش را نیز به هر ضرب و زوری که شده در آن بگنجاند.

“سرو زیر آب” یک روایت لوپ دارد که از بیرون کشیدن یک سنگ یادگاری از مزار یک شهید که زیر آب مانده شروع میشود و سپس به زمان جنگ و ستاد معراج میرود و دوباره به اول فیلم میرسد.

فیلم به لحاظ کارگردانی و بازی بازیگران کاملا طبق اصول و قواعد ساخته شده و به واقع نمیتوان خللی در آن وارد کرد. تصویرهای جناب زرین دست مخصوصا در روستاهای یزد و لرستان فیلم بسیار چشم نواز و استادانه است. این تصاویر در انبوه باران های موجود و همچنین در زیر آب کاملا کنترل شده ، خوب و شایسته تقدیر است. همین منوال در طراحی صحنه و لباس نیز در روستاهای گوناگون و لوکیشن های متعدد و سخت روستایی نیز کاملا رعایت شده است. بازی ها نیز کاملا خوب و استاندارد است اما دو بازی بینظیر از دو بانو در فیلم وجود دارد که هر کدام در دو سوی ماجرا کاملا تاثیرگذار و چنان درست است که دیده نشدنش هنر میخواهد. ستاره اسکندری در نقش زن سیاوش آبادیان لر و مهتاب نصیر پور در نقش مادر سیاوش آبادیان زرتشتی که یکی با سکوت کامل و آن گیرایی نگاه و دیگری با ایفای صلابت مثال زدنی در فیلم توانسته است تاثیر دراماتیک جای خالی یک شهید را به بیننده منتقل کند.

نگاه اساطیری به نام سیاوش و شهید وطن که یزد یا لرستان یا تهران یا هر جای دیگر نمیشناسد نیز در فیلم و تعلق آن نه به دین خاص بلکه به همه ی سرزمین و همچنین بی سر بودن او مانند امام حسین(ع) و اصولا بر مبنای چنین نگاهی فیلم ساختن در لایه های پنهان فیلم و همگان سازی شهیدان پاک این سرزمین در سایه این نگاه اساطیری ایرانی قابل اعتنا و تقدیر است.

تمام اتفاقات خوب در یک فیلم اما در فیلمنامه اثر و به خصوص در به کارگیری عناصر صحیح داستانی در آن معنا پیدا میکند. جایی که سرو زیر آب چندان بی نقص نمی نماید.

جهانبخش کرامت (با بازی بابک حمیدیان) رزمنده ستاد معراج و غواص است و علاوه بر ستاد معراج برای تفحص نیز به منطقه میرود. او تحت نظر برادر بزرگترش جهانگیر کرامت (با بازی رضا بهبودی) و سرگرد (با بازی مسعود رایگان) در ستاد کار میکند و بر اساس یک دغدغه درونی می اندیشد که اگر شهدای گمنام را به خانواده های مفقود الاثرها بدهند میتواند تسکینی باشد بر درد آنها اما طبعاً قانون و همچنین درست نبودن اینکار او را بازمیدارد .این بحث بین جهابخش(بابک حمیدیان) و جهانگیر(رضا بهبودی)همواره ادامه دارد. این بعد درونی در جهانبخش که پل میان او و جلب همذات پنداری بیننده با فیلم است (چه با این نظر موافق و چه با آن مخالف باشد) کاملاً دقیق و خوب از کار درامده اما مشکل اینجاست که این اتفاق روند اصلی فیلمنامه را تشکیل نمیدهد و مشخصاً معارض داشتن پیکر واگذار شده از این تفکر جهانبخش جدا میشود و بالعکس در فیلم میشنویم که او با واگذاری پیکر به خانواده گودرز (با بازی شهرام حقیقت دوست) مخالف بوده است.

باری اگر داستان فیلم را صرفاً معارض داشتن یک پیکر از طرف دو خانواده شهید در نظر بگیریم و تلاش این افراد برای حل این معضل، باید بگوییم فیلم داستان شسته و رفته و سرراستی تعریف میکند. داستانی که در فیلمنامه فیلم در میان انبوهی از شعارهای روشنفکرانه است که به طرز ناشیانه ای به اثر سنجاق شده تا آنجا که بیننده را کاملا شوکه میکند و چنان از اثر بیرون میزند که تا برگشت او به جریان فیلم مدتی زمان لازم است. دیالوگ هایی همچون “ما حق نداریم به مردم دروغ بگیم حتی اگربخواهیم بهشون آرامش بدیم” و یا “زندگی در جریانه” یا “دنبال حقیقت بگیرد” و یا حتی دیالوگ های نه چندان مرسوم برای شخصیتی مثل جهانگیر(رضا بهبودی) که در جایگاهی از جبهه جنگ قرار گرفته که اصلا چنین چیزی از او بعید است دیالوگی چون “کاش نمیرفتیم تو خاکشون کاش زودتر میومدیم سر مرز” و پاسخ شعاری و کلیشه ای ابوالقاسم (با بازی هومن برق نورد) و نیز سکانس به شدت شعاری شستن پرچم و آویزان کردن آن که با حجم سنگین موسیقی گنجانده شده هم هیچ امیدی به هضم شدنش نیست.

بدون شک فیلم از این دست صحنه ها بسیا زیاد دارد و شاید بتوان به راحتی چندین دقیقه از آن را کوتاه کرد و به جذابیت آن افزود اما در خلال فیلم و در جایی که جهانبخش(بابک حمیدیان) پس از شهادت جهانگیر پیکر برادرش را به خانواده زرتشتی میدهد بدون اینکه آنها بدانند، در دل خود به عنوان یک بیننده خدا خدا میکردم که ای کاش فیلم در این تعلیق بماند که آیا این پیکر، پیکر سیاوش است و یا پیکر جهانگیر منتها طولی نکشید که این داستان مشخص شد و تمام جذابیت خود را از دست داد. ای کاش جناب باشه آهنگر بزرگوار در ادیت مجدد فیلم خود اساسا لوپ نه چندان کاربردی در روند فیلم را کاملا حذف کند و با حذف قسمت های پایانی فیلم -مثل گریه جهانبخش(بابک حمیدیان)- این اجازه را به بیننده بدهد که با تخیل و سلیقه خود این تصمیم جهانبخش را به بوته قضاوت بگذارد تا لذت فیلمشان را دو چندان کنند و جانی تازه به آن بدهند.

 

نقد فیلم ماهورا

 

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: حمید زرگرنژاد

بازیگران: ساعد سهیلی، احمد کاوری، مهدی صبایی، کامران تفتی، میترا حجار و داریوش ارجمند

خلاصه داستان

در سال های ابتدایی جنگ یک هواپیمای شناسایی ایران در منطقه مرزی هور سقوط می کند. مردم منطقه به خلبان زخمی هواپیما پناه می دهند و این مسئله باعث هجوم نیروهای بعثی به روستاهای اطراف برای یافتن آن می شود.

نقد فیلم

حمید زرگرنژاد یکی از کارگردان های حاضر در جشنواره سی و ششم است که بیشتر به خاطر ساخت آثار مستند و فیلم های تلویزیونی شهرت دارد و تنها تجربه سینمایی جدی ایشان “پایان خدمت” ای است که نویسندگی آن را بهروز افخمی به عهده داشته و  در سال ۹۲ اکران شده است. ایشان مدتی در گروه تلویزیونی شاهد مشغول به فعالیت بوده اند و با پژوهش برای ساخت آثار مستند کوتاه و داستانی در آن سال ها، به شخصیت ها و روایات واقعی جنگ نزدیک شده اند و “ماهورا” را از دل یکی از همین داستان های واقعی بیرون کشیده اند.

با وجود این که طرح اصلی داستان ماهورا از گیرایی کافی برای ساخت یک اثر سینمایی برخوردار است اما خروجی نهایی کار نشان از آن دارد که فیلمنامه به عنوان ماده اولیه ساخت فیلم به درستی شکل نگرفته است و بیشتر تمرکز خود را بر اتفاقات و حوادث نهاده است. . از طرفی همین اتفاقات رابطه علیت و معلولی مشخصی با یکدیگر ندارند و رفتارهای شخصیت ها قابل درک نیست. علت فرار خلبان، چرایی حضور سروان نیروی ویژه و اساس حضور نقش سلطان یا عروس قابل فهم نیست و پیچیدگی بی موردی ایجاد شده  باعث سردرگمی بیننده شده است.

عدم شخصیت پردازی درست ، خرده روایات کم مایه و دیالوگ های بی رمق  باعث شده روایت، مبتنی بر رویدادها پیش برود و شخصیت ها نقش چندانی در پیرنگ اصلی داستان نداشته باشند. بار دراماتیک میان شخصیت ها هم بیشتر ناظر بر خرده روایاتی است که تاثیر مستقیم بر مضمون فیلم ندارد . رخدادها مسیری را می پیمایند و شخصیت ها مسیر دیگر. هرچند این مسئله به منظور شخصی سازی دغدغه شخصیت ها برای دفاع از عشیره و خلبان زخمی در نظر گرفته شده است اما در نهایت نتوانسته جلال ، امین و سایر شخصیت ها را به بیننده نزدیک کند.

انتظار می رفت جناب زرگرنژاد به دلیل فعالیت در حوزه دفاع مقدس شناخت عمیق تری از این عرصه داشته باشند اما اثر نشان می دهد ، نگرش ایشان به این موضوع در سطح برخی المان های تصویری مشترک و کم مایه مانند سلاح، پلاک و انفجار محدود شده است. ویژگی های “ماهورا” نشان می دهد این اثر به آن دسته از فیلم های جنگی که بیشتر برای تهییج مردم در زمان وقوع جنگ مورد بهره برداری قرار می گیرد شباهت بیشتری دارد و نشانی از یک اثر ایرانی متعلق به سینمای مقاومت در آن بروز و ظهور جدی ندارد. هر چند تبدیل شدن” ماهورا ” به یک فیلم جنگی از ارزش آن کاسته است اما باعث شده با خط کشی مشخص میان دوست و دشمن اثر را از دام سینمای ضد جنگ برهاند و بیننده را از تماشای فضای خاکستری روشنفکر مآبانه نجات دهد.

اصلی ترین نقطه ضعف “ماهورا” کارگردانی  آن است . دکوپاژ و میزانسن از پویایی لازم برای یک اثر پر تحرک برخوردار نیست و در پیروی ساده از قواعد ثابت دانشگاهی هم ناموفق عمل کرده است . در صحنه های زد و خورد این معضل بیشتر رخ نمایی کرده است. بسامد بالای این مشکل در اثر، بیننده را سردرگم و از فضای فیلم به بیرون پرتاپ کرده است. در نماهای اکشن تنها چیزی که دیده می شود تیراندازی هر کسی به هر طرف است که نه مشخص است با چه هدفی صورت می گیرد و نه جذابیتی دارد. این مشکل را بگذارید کنار بازی های تکراری و سرسری بازیگران که از ادا کردن دیالوگ تا نحوه سلاح به دست گرفتن آن سراسر نقص است. بازی ها تکراری و اگزجره است و گویی گروه با همان برداشت اول از نتیجه کار راضی شده اند و ماراتن زمان تولید را به سر رسانده اند. استفاده از تکه کلام های  عربی که به درستی ادا نمی شود و  مشخص نیست به چه منظور استفاده شده است ، در کنار عدم وجود یک راکور ثابت در بازی ها از دیگر نکات بازی ها است که سطح نازل آن در آثار جشنواره سی و ششم دیده نشده است.  مشکلات اینچنینی باعث شده بیننده تا پایان زمان حضور در سینما وارد فضای فیلم نشود و با درگیر نشدن در داستان نسبت به اتفاقات و جان فشانی های شخصیت ها بی تفاوت باشد.

پایان بندی “ماهورا” نشان می دهد داستان فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی شکل گرفته است . اما توضیحاتی که در نماهای مستند به نمایش گذاشته می شود نسبت به روایت اثر از شاخ و برگ کمتری برخوردار است و در کمتر از سه دقیقه داستان را بسیار روان تر و صمیمی تر از فیلم صد و چند دقیقه جناب زرگرنژاد روایت می کند. این عدم انطباق نشان می دهد موضوع “ماهورا” به اشتباه از مقاومت مردم برای حفظ جان خلبان و زمین به عنوان مولفه های غیرت و وطن پرستی، به مسئله قبیله و جنگ های خانوادگی کشیده شده و روح فداکاری شخصیت ها را کم فروغ جلوه داده است.

هشت سال دفاع مقدس آن قدر داستان های واقعی و گیرا دارد که تا سال های سال می تواند به فیلمنامه نویسان و نویسندگان ما خوراک فکری دهد .گاهی دخالت ندادن بیش از حد خیال در واقعیت روایت می تواند اثر را سهل تر به سر منزل  مقصود برساند. ضمن تقدیر از زحمات عوامل فیلم برای ورود به عرصه سینمای دفاع مقدس و آرزوی آمرزش برای مرحوم آخوندی به عنوان یکی از خیرخواهان این عرصه امید می رود زین پس سینماگران  با تلاش مضاعف از گنجینه خاطرات قهرمان های واقعی دفاع مقدس که هنوز در میانمان نفس می شکند برای ثبت دلاوری های آنان بهره ببرند و خلا موجود را با خلق آثاری ماندگار پر نمایند.

یادداشتی بر فیلم چهارراه استانبول

چهار راه استانبول: “ساختمان پلاسکو” موجی که نباید سوارش شد!

هوشنگ گلمکانی عزیز در یاداشتی  ضمن تاکید بر پختگی کارگردان و تیم بازیگری این فیلم نوشت: “جدا از همه ی نقاط قوت فیلم، نکته مهم  این اتفاق، سرعت حرفه ای فیلم ساز در واکنش به حادثه ی ساختمان پلاسکو می باشد که بازتاب های اجتماعی فراوان داشته است”! به عقیده من، این امر دقیقا نه تنها نقطه قوت فیلم و تیم حرفه ای آن نبود بلکه نقطه ضعف بزرگ فیلم و پاشنه آشیل آن برای افتادن در ورطه ای است که  من مخاطب را بعد از دیدن فیلم وا میدارد تا از خودم بپرسم: خوب که چی؟ کارگردان به راستی دنبال چه چیز بود؟ چه دغدغه ای را می خواست مطرح کند؟ تیزرهای تبلیغاتی و تصاویر و مصاحبه هایی که قبل از اکران عمومی فیلم و یا در هنگام تولید از فیلم منتشر می شد، تمام ذهن من مخاطب را می برد سمت اتفاق ساختمان پلاسکو. اتفاقی بی نهایت دردناک، مهیب، دلهره آور، سخت و غیر قابل باور. وقتی ساختمان پلاسکو ریخت، انگار همه ی دستاورد های نوستالوژک یک نسل زیر ندانم کاری ها و تصمیم گیری های اشتباه دست اندرکاران اداره این کشور در یکی از قدیمی ترین چهار راه های معروف تهران فروریخت و به تلی از خاکستر مبدل شد! ساختمانی که تمام امکانات کشور برای سر و سامان دادن به آن بسیج شد. از شهردار تهران تا معاون اول رئیس جمهور! از بلندترین مقام های مملکتی گرفته تا ارتش و سپاه و بسیج نیروهای امداد گر و ….

 پوشش خبری و اتفاقات پیرامونی آن،  شاید در تاریخ رسانه ای ایران واقعا بی نظیر باشد. به این داستان باید قصه دردناک جانفشانی مردانی را که دلاورانه برای اطفای حریق و کمک به همنوعانشان از جان خود دست کشیدند را نیز اضافه کرد . موضوعی که به خودی خود، نه تنها می تواند دست مایه ی فیلمی بزرگ و درخور ستایش شود بلکه حتما می بایست این کار انجام پذیرد تا نسل های بعد، رشادت های این مردان بزرگ را از خاطر نبرند و هدیه ای کوچک باشد برای روح آن دلاوران بزرگ. اتفاقی که گمان می کردم در چهارراه استانبول، کیایی عزیز در حال ساختن آن است. اما دقیقا این رسالت را نه کارگردان برای خود قائل بود و نه زمان مناسبی برای این موضوع! اما دقیقا موجی بود که می شد روی آن سوار شد و گیشه ی مناسبی را بدست آورد. به عقیده من تیم اقتصادی فیلم تصمیم خوبی گرفته بودند. سوار شدن بر موج خبری ای که پیرامون این اتفاق افتاده بود در نگاه اول می توانست محرک خوبی برای جلب مخاطب داشته باشد. هوشمندی کارگردان و به قول آقای گلمکانی “سرعت حرفه ای فیلمساز” وی را به ورطه ای انداخت که در آن، سوژه ای به این مهمی و عظمت را نابود کرد. فیلنامه ی ضعیف و داستانی بی محتوا پر از شعار و دیالوگ هایی که سعی می کرد داستان را با قفل و بسط به هم پیوند بدهد، به همراه بازیگری های شلوغ و کاملا متوسط و انبوه موضوعاتی که مخاطب را بمباران می کرد. فیلم دقیقا  مخاطب را سر چهار راهی بی مقصد قرار می داد که نمی دانستی باید کدام طرف بروی و چه باید گیرت بیاید. یک مثال در مدیریت  و برنامه ریزی استراتژیک داریم که معمولا در کلاس های درسی مدیریت از آن استفاده می شود.  می گویند “اگر ندانید کجا می خواهید بروید از هر طرف که بروید راه درست همان است!” و این دقیقا مثالی است که کیایی زیرک و هوشمند را نیز مصداق می شود. به عقیده من، چهار راه استانبول تکلیفش با خودش مشخص نیست. و این بی تکلیفی را می خواهد پشت جلوه های ویژه و زحمت قابل ستایش تیم طراحی و تدوین پنهان کند. غیر از این بخش و صحنه های ساختمان پلاسکو که در حد استاندارد های  خوب و در خور توجه ساخته شده است، چهار راه استانبول هیچ چیز برای گفتن ندارد. فیلمی که هم در آن به موضوع مهاجرت نقب می زند، هم اقتصاد بیمار وارداتی را هشدار می دهد  هم سنت های پدرسالارانه را می خواهد بکوباند،  هم خیره سری و بی فکری های نسل جوان را دست مایه قرار دهد، هم گوشه ای به قمار، دزدی، خانه های تیمی، ثروت های یک شبه و استیصال از بی پولی زده و کپسول وار برای ما تعریف کند. با یک مشت دیالوگ های کلیشه ای که به بدترن شکل ممکن در تار و پود فیلمنامه قرا گرفته است و باز هم به بدترین شکل ممکن بازی می شود! تکرار واژه ی” باد در دادن ” در موقعیت های مختلف  با کارکتر های مختلف هم می خواهد طنز کیایی گونه داستان را به قصه بیافزاید که بیشتر فضای داستان را سوی لودگی فیلم های این روز های سینمای ایران می کشاند. المانهایی نظیر آقای پوکر بازی که شبیه سیاوش قمیشی است و نام مستعار قمیشی را نیز برای خود انتخاب کرده است، انتخاب اسم فرنگیس برای همسر بهرام رادان و نشان دادن نام فرنگیس روی گوشی ای  که افتاده است دست آقای شبه قمیشی!!!(شاید اشاره به اهنگ معروف فرنگیس  سیاوش قمیشی) همه و همه فیلم را سمتی سقوطی آزاد رهنمون می سازد. به این بلبشوی اتفاق ها، آتش گرفتن گاز پیک نیکی در اواسط فیلم، زمانی که دختر در یکی از فروشگاهای ساختمان پلاسکو در حال گرم کردن خودش است ( اشاره به برخی از شایعات که آتش سوزی پلاسکو از گاز پیک نیکی شروع شده است) اس ام اس های از زیر زمین، احتمال داشتن زن دوم بهرام رادان و….را نیز به موضوعات فوق اضافه کنید که می کوشد بخش تعلیق و کاراگاه مابانه فیلم را زیاد کند. هنوز تمام نشده است! به همه ی این موارد پیام های اخلاقی فیلم را نیز باید افزود که با توجه به حادثه پلاسکو، خود را مسئول می داند که درباره آنها هم پلان هایی را ضبط کند! مردم دوربین به دست! ترافیک و ازدحام حوالی حادثه.  این موارد هم (علی رغم اینکه خوب است بدان پرداخته شود) بسیار کلیشه ای و  وصله ی ناجور در آمده است. به همه ی این ها هم باید بازی نه چندان بد مهدی پاکدل عزیز را نیز اضافه کرد که انگار همزمان هم در تنگه ی ابوقریب گردانش گیر افتاده است هم در ساختمان پلاسکو! مخصوصا داد های اغراق گونه “خدا خدایش” که خیلی من مخاطب را اذیت می کند.

در یک جمع بندی به عقیده من زیرکی کیایی برای انتخاب موضوع پلاسکو و عجله آن برای ساختن داستانی بی چفت و بسط، هم کیایی را از خودش دور ساخته است و هم موضوعی به این مهمی را به باد فنا داده است. ساختمان پلاسکو و حادثه آن، آنقدر بزرگ و دردناک هست، آنقدر دلاوری های آتش فشان های ما در آن شکوهمند و درخور ستایش هست که می طلبد فیلم سازان بزرگ کشورمان، نه با عجله، بلکه با طمانینه و در فضای خارج از گیشه و دغدغه هایش ، به آن بپردازند و یک فیلم ماندگار و درخورتحسین را رقم زنند. چهار راه استانبول ملغمه ای از همه چیز است که می خواست روی موج خبری پلاسکو سوار شود و گیشه بگیرد اما درد این حادثه آنقدر عمیق است که نه به کیایی و نه به هیچ کس دیگر اجازه چنین ریسکی را نخواهد داد، اگر به همان  اندازه، بزرگ نیاندیشند و بزرگ ننویسند و بزرگ عوامل فیلم را جمع نکنند. این موضوع باید باشکوه و بسیار باشکوه روی پرده سینما بیاید. بی شک آن زمان مخاطب هم گیشه خوبی  را  برای عوامل فیلم رقم خواهد زد.

 

 

نقد بمب یک عاشقانه

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: پیمان معادی

بازیگران: پیمان معادی، لیلا حاتمی، سیامک صفری، حبیب رضایی و سیامک انصاری

خلاصه داستان

ذکایی با بازی پیمان معادی ناظم یک مدرسه راهنمایی در تهران است که چند ماهی است با همسرش با بازی لیلا حاتمی صحبتی نداشته است. بمباران های سال شصت و شش و حضور آن ها در پناهگاه فرصت گفتگوی مجدد درباره عشق را برای خانواده ذکایی فراهم می آورد.

نقد فیلم

پیمان معادی در دومین اثر جدی سینمایی اش به سراغ اتفاقات سال ۱۳۶۶ رفته است تا عاشقانه ای از زندگی یک زوج را روایت نماید. ایشان تلاش کرده اند با گره زدن سرنوشت شخصیت های اصلی فیلم به زندگی جمعی مردم در آن روزها، نقش  مسائل سیاسی اجتماعی را در زندگی فردی مردم به نمایش بگذارند و با پررنگ کردن آموزش ایدئولوژیک آن دوران، حرفی هم برای امروز جامعه داشته باشند و ریشه برخی مسائل امروز را در چکونگی تربیت دیروز جستجو نمایند.

بدیهی است که زمان هر فیلم محدود است و در یک اثر نمی توان به طرح همه مسائل پرداخت . پس عوامل اصلی اثر مجبورند اهم مسائل را به عنوان پیرنگ اصلی کار برگزینند و سایر امور را در قالب خرده پیرنگ هایی در فیلم بگنجانند. معادی و همکارانش در “بمب: یک عاشقانه” از این قاعده پیروی کرده اند اما به نظر می رسد آخرین اثر معادی تنوانسته خود را برای پرداخت کامل به یک تم مجاب کند و بصورت سینوسی مسیر پیشبرد خود را تغییر داده است. عمده اختلاف نظرهایی هم که پیرامون ” بمب: یک عاشقانه” در محافل وجود دارد ناظر بر همین مسئله است. فارغ از طرح اولیه اثر و نیت خوانی از هدف ساخت چنین اثری، آنچه بر پرده برای مخاطبان به نمایش در آمده نشان می دهد بر خلاف عنوان فیلم، مسئله عشق، پیرنگ اصلی داستان را تشکیل نداده است و مسائل سیاسی اجتماعی آن روزگار اولویت اصلی اثر است. فیلم مقوله عشق را هم زیر مجموعه ای از فضای زندگی آن دوران ترسیم می کند و از آن به عنوان گمشده آن دوران یاد می کند. فیلم به روشنی نشان می دهد در آن سال ها عشق در حال نابودی بود چون همه در حال نفرت پراکنی بودند. عشق در حال نابودی بود چون خوشی ها و نیکی های زندگی همه در خفقان شکل می گرفت و عشق در حال نابودی بود چون سال های دفاع مقدس همه مردم را تبدیل به افرادی عصبی و خشن کرده بود. سکانس های مدرسه و سخنرانی های مدیر با بازی سیامک انصاری، صحنه های رقص و آوردن نوار به مدرسه توسط مسعود که به شکلی یاد آور آزادی های یواشکی آن دوران بوده است موید همین معناست.

با وجودی که برای طراحی صحنه و لباس فیلم زحمت زیادی کشیده شده است  و این بخش از فیلم توانسته گلیم خود را به عنوان بخشی از یک کلیت از آب بیرون بکشد اما کمکی به خلق فضای داستانی نکرده است و کارگردان نتوانسته از این تلاش ها برای خلقی فضایی که دارای هویتی اصیل باشد بهره ببرد و نتیجه زحمات عوامل را به چند دیوارنوشته  تقلیل داده است. به نظر می رسد معادی بیش از حد معمول بر حس نوستالژی مخاطب حساب بازکرده است و تلاش داشته با نمایش چند المان تصویری زندگی آن روزها را برای بیننده متجلی کند. زحماتی که برای طراحی صحنه صورت گرفته است کمکی به معرفی و نزدیک شدن شخصیت ها به بیننده نکرده است و صرفا برای افرادی که آن دوران را به یاد دارند شان نوستالژیک یافته است. در یک کلام تلاش هایی که در این بخش صورت گرفته نتوانسته در کارگردانی اثر مورد بهره برداری قرار گیرد و به خلق جهان داستان منجر نشده است.

ریتم فیلم بسیار کند است . ریشه اصلی این کندی را باید در کم رویداد بودن کلیت اثر  – به عنوان یک ویژگی- و تکرار مکرراتی- به عنوان یک نقص- دانست که باری از دوش فیلم بر نمی دارد.  نمایش حضور هر روز بچه ها در مدرسه و شنیدن بد و بیراه گفتن های مدیر به دشمنان و تلاش برای تربیت نسلی افراطی، حضور و رفتارهای لیلا حاتمی در خیابان و سکانس هایی از این دست، مسیر اصلی فیلم را منحرف کرده است و چنان که ذکر شد به تغییر پیرنگ اصلی منجر شده است. فیلم در یک سوم میانی خود و در میان رفت و برگشت های مدوم به مدرسه ملال آور است و اگر نبود قاب های بدیع جناب کلاری می توانست به از دست رفتن کامل فیلم منجر شود. فیلمبرداری اثر از همان پلان ابتدایی مژده یک اثر کم نقص در  غنای بصری را به بیننده می دهد و خود را یک سر و گردن از سایر بخش های فیلم بالاتر جلوه می دهد.

“بمب: یک عاشقانه” در بخش های فنی نمره قبولی می گیرد و اگر هم نقصی در آن دیده می شود به دلیل عدم تطبیق هر یک از بخش ها با کلیت اثر است. این نقص در بخش موسیقی فیلم بیشتر به چشم می آید که با وجود زیبایی و گوشنوازی اش نمی تواند در انتقال حس صحنه ها موفق عمل کند و به جایگاه روایتگری در اثر نمی رسد. این مشکل در  صحنه های حضور همسایه ها و تلاش آن ها برای سالم رساندن یکدیگر به پناهگاه بیشتر رخ نمایی می کند.

چنان که ذکر گردید مشکل اصلی فیلم را  باید اشتباه در نمایش اولویت های اثر جستجو کرد. آخرین ساخته معادی از موضوع عشق به سیاست زدگی تغییر مسیر می دهد و با بهره گیری از تکه پراکنی هایی که وامدار  شبکه های اجتماعی است خود را تا سطح یک پست در تلگرام یا اینستاگرام تقلیل می دهد. فیلم تلاش می کند آن روزهای تهران را در داخل و بیرون از مدرسه، محلی برای خلق مکتبی مزدور پرور معرفی نماید. از دریچه دوربین “بمب: یک عاشقانه”  مردم و مهمتر از آن نسل آینده ساز کشور در این مکتب افرادی قلمداد می شوند که دانسته و ندانسته به همه دنیا لعن و نفرین می فرستند و در دل به آن ها اعتقادی ندارند.

 به نظر می رسد بمب بیش از آن که در گذشته باشد حرف هایی برای امروز جامعه دارد و تلاش می کند به جای یادآوری نوستالژی آن سال ها، ترس و نفرت آن دوران را به یاد بیننده بیاورد و او را از خطراتی که ممکن است با ایستادن بر سر عقاید، رفاه و آسایشش را تهدید کند آگاه نماید. آنچه بیش از همه در بمب که عاشقانه ی درستی هم در آن وجود ندارد رخ نمایی می کند ترس از جنگی است که شاید برخی دوستان را که ادعای میهن پرستی و شجاعت دارند و خود را در آثارشان از جانبازان اجباری نسل دلاوران می دانند، به جای ایستادگی  چند سالی از میهن دور کند و قضای این فریضه را در بازگشت مجدد به وطن ، با ساخت آثاری درباره از میان رفتن عشق در آن سال ها و فواید صلح به جای آورند.

نقد فیلم دارکوب

عوامل فیلم

کارگردان: بهروز شعیبی

نویسندگان: حسین تراب نژاد و آزیتا ایرانی
بر اساس طرحی از بهروز شعیبی

بازیگران: امین حیایی، سارا بهرامی، مهناز افشار، هادی حجازی فر و جمشید هاشم پور

تهیه کننده: سید محمود رضوی

خلاصه داستان

مهسا( با بازی سارا بهرامی) همسر سابق روزبه( با بازی امین حیایی) برای اخاذی و خرج اعتیاد به محل کار او می رود و با برخورد با  خانواده جدید او در مرگ فرزند از دست رفته اش تردید می کند. مهسا از همه چیز برای اثبانیت حق مادری داشته یا نداشته اش استفاده می کند.

نقد فیلم

آخرین تجربه بهروز شعیبی در سینما نشان می دهد او از جمله کارگردان هایی است که  علاقه دارد در عرصه ها و گونه های مختلف سینمایی طبع آزمایی کند و به تجربیات گذشته خود بیفزاید. مرور آثار قبلی شعیبی نشان می دهد ایشان با وجود تمایل به ساخت آثار  قهرمان محور و قصه گو همواره با نمایش فضای انتزاعی و ایزوله جامعه فاصله گذاری کرده اند و مطلبی برای ارائه به مردم عادی  جامعه به عنوان اصلی ترین مخاطب سینما داشته اند.

همان گونه که انتظار می رفت دارکوب تفاوتی اساسی با آثار قبلی شعیبی دارد. چه در مضمون و چه در فرم کلی اثر. شعیبی در آثار قبلی اش از دوربین ثابت و دکوپاژی سینمایی برای روایت داستان خود بهره برده است و در دارکوب با تغییر رویه به استفاده از دوربین روی  دست و دکوپاژی تلویزیونی روی آورده است. دوربین روی دست دارکوب با بهره برداری مناسب از این تکنینک به فضاسازی مطلوب و نزدیک کردن مخاطب به شخصیت ها کمک شایانی کرده است و توانسته در نمایش تنش میان شخصیت ها نقش بسزایی ایفا کند. خوشبختانه دوربین روی دست در انتقال این تنش ها آزار دهنده عمل نمی کند و قصد به رخ کشیدن خود را ندارد و با سایر بخش های فنی فیلم همراه است. البته فیلم  بنا به کارکرد و حس سکانس از این تکنیک استفاده کرده است و مخاطب در تمام طول فیلم شاهد حرکت پر بسامد تصویر نیست. رعایت این نکات نشان از تسلط شعیبی به مدیوم سینما و فن کارگردانی دارد. او می داند یک تصویر اکستریم کلوز یعنی یک ابروی چند متری روی پرده که کوچکترین حرکت اضافی آن می تواند بیننده را از فضای فیلم خارج کند.

بازی های فیلم را می توان یکی از شانس های دریافت سیمرغ دانست. تیم بازیگری توانسته اند به خوبی گلیم خود را از آب بیرون بکشند. مشهود است که حتی بازیگرانی که دقایق کوتاهی بازی داشته اند از جان و دل برای فیلم مایه گذاشته اند. از جمشید هاشم پور و هادی حجازی فر تا نگار عابدی . اما در این میان بازی سارا بهرامی در نقش مهسا بسیار خوش درخشیده است. در سال های اخیر بعد از بازی مریلا زارعی در “شیار ۱۴۳”  آفرینش نقشی با این سطح از تاثیر گذاری کمتر در میان بانوان سینمای ایران وجود داشته است و بعید به نظر  می رسد بازیگر دیگری بتواند او را از رسیدن به سیمرغ سی و ششم محروم کند.

برگ برنده دارکوب در فرم را باید فضاسازی آن دانست. تعریف صحیح از موقعیت اجتماعی افراد، استفاده از دکوپاژی بی آلایش و نمایش شخصیت هایی بسیار نزدیک به زندگی واقعی توانسته به خلق جهانی آشنا برای بیننده بینجامد و او را به یکی از شخصیت های داستان تبدیل کند. با فروپاشی ذهن بیتا او هم فرو بریزد و در برابر توصیفات هم خانه ای مهسا از سعید سکوتی با چاشنی لبخند تلخ به او تحویل دهد و منتظر سرنوشت باران باشد. علاوه بر موارد مذکور یکدست بودن بخش های مختلف اثر به خلق چنین فضایی کمک شایانی کرده است. همه بخش ها در سطح قابل قبولی به روند پیشبرد اثر کمک کرده اند و هیچ کدام خارج از فضای کلی فیلم به رخ بیننده کشیده نشده اند. نور، تصویر و صدا و سایر بخش ها حساب شده عمل می کنند و توجه را بیش از آنچه باید به خود جلب نمی کنند. نه تم های دارکوبی موسیقی ما را از فضا بیرون می برد نه حرکت  اگزجره بازیگران ما را با یاد تله تئاترهای تلویزیونی می اندازد. همه و همه تلاش کرده اند در خدمت کلیتی به نام فیلم باشند.

بر خلاف آثار اجتماعی سینمای ایران در سال های اخیر که اغلب برای مضمون پردازی، روابط انسانی را جایگزین روایت قصه نموده اند، دارکوب راه سخت تر را که قصه گویی است برای نمایش معضلات جامعه برگزیده است. البته اثر در بخش هایی به دام این فضای تکراری می افتد اما در مجموع می تواند با خلق فضایی بینابینی، بیننده را درگیر کلیت اثر کند. “دارکوب” می تواند تا یک سوم پایانی دغدغه شخصیت های اصلی را به دغدغه بیننده تبدیل کند اما با ورود نگرش تقدیر مآبانه کار را به سطح اثری متوسط تنزل می دهد و لقب شهید ترین فیلم جشنواره را برای خود به ارمغان می آورد. با وجودی که شعیبی تلاش می کند اثرش در زمینه های مختلف با سایر آثار هم دسته خود شباهتی نداشته باشد اما در زمینه پایان بندی مانند آن ها عمل می کند. با این تفاوت که امید آفرینی را جایگزین ناامیدی و سیاه نمایی می کند. اما حقیقت آن است که به لحاظ سینمایی راه رفته هر دو گونه برای به پایان بردن سالاد مشکلات اجتماعی پناه بردن به تقدیر است و از بار مسئولیت شانه خالی کردن. اگرچه فیلم سعی دارد با فراری رو به جلو از پایان باز اجتناب کند اما همان مسیری را می پیماید که سایر همکیشانش رفته اند. تغییر ریل قطار فیلم “دارکوب” در پایان بندی از رئالیسم اجتماعی به فضای رمانتیسیسم برای بیننده به درستی فهم نمی شود و چنین به نظر می رسد که عوامل اصلی اثر برای رهانیدن فیلم از دام سیاه نمایی ترجیح داده اند چگونگی را جایگزین چرایی نمایند.

شعیبی اصرار دارد اثرش در زمینه های مختلف شباهتی به بیانیه های تصویری مشابهش که تا سال ها گریبانگیر سینمای ایران بوده است نداشته باشد و تلاش کرده در بخش های مختلف این فاصله گذاری را به رخ بیننده بکشد. ارائه تصویر خاکستری از جامعه و باقی گذاشتن روزنه ی امید و اختیار فردی در برابر سیاه نمایی و جبر اجتماعی از  نشانه هایی است که برای نیل به مقصود از آن بهره برده است. حضور مازیار برادر مهسا به عنوان شخصی موفق که در همان فضای مهسا نفس کشیده است، نمایش دوستی ها، مادرانگی مهسا و دلخوشی های کوچک در دل کلکسیون جرایمی در زیستگاه زنانِ دور از جامعه، راهکارهایی است که جناب شعیبی برای تحقق این هدف اندیشیده اند. هرچند حسن نیت ایشان از این تلاش ها برای فاصله گذاری با سیاه نمایی های اجتماعی قابل درک و تقدیر است اما نتیجه نهایی تفاوت چندانی با آثاری از این دست ندارد. چرا که بیینده بیشتر زمان فیلم را به تماشای معضلات و چرکی های جامعه نشسته است و نمی توان با نمایش چند دقیقه ای از فوران احساسات و ایثار اثر آن را در ذهن بیننده خنثی کرد.  مهسایی که در تمام طول فیلم مانند دارکوب بر ذهن به روز و بیننده می کوبد و حاضر می شود برای بازگرداندن حس مادرانگی ، خودخواسته به کمپ ترک اعتیاد برود نباید به یک باره و به دلایلی که از قبل برای خودش روشن بوده پا پس بکشد. اگر این شرط را نپذیریم گره اصلی داستان دچار نقصان است و اگر بپذیریم نحوه پایان بندی از مقبولیت کافی بر خوردار نیست.

با وجود تلاش زیاد دست اندرکاران، ” دارکوب ” نمی تواند مسیری را که بسیار خوب طی می کند، به نتیجه مطلوب برساند و در یک سوم پایانی از هم گسیخته عمل می کند. بار اصلی حل مشکل از روزبه به عنوان شخصیت اصلی به نیلوفر منتقل شده و نقش او از کنشگری به انفعال کشیده می شود. نیلوفر هم با تکرار یک حرف از ابتدا تا انتها روند دارکوبی مهسا را تکرار می کند و پایان بندی را با نقصی که ذکر شد مواجه می کند. در این میان خرده روایات اثر با پیرنگ اعتیاد بخشی از بار درام را به دوش می کشد. معضل بچه فروشی هر چند دردناک و جانکاه روایت می شود اما چون مسیری موازی با تم اصلی داستان پیش می رود و بدون تلاقی به مسیر خود پایان می دهد. خرده روایات هر کدام داستان خود را طرح و به پایان می رساند و در پیرنگ اصلی داستان تنیده نمی شود و گاهی از کارکرد اصلی خود خارج می شود. مانند سکانس حضور نیلوفر در پارک بلبل که فاقد کارکردی دراماتیک است و فضای فیلم را به سوی یک گزارش خبری سوق می دهد.

ساخت فیلم درباره معضلات اجتماعی حرکت بر لبه تیغی است که هر حرکت اشتباه می تواند به نقض غرض عوامل منجر شود. با وجودی تلاش بسیاری که برای نمایش منصفانه و خیرخواهانه معضلات اجتماعی ناشی از اعتیاد صورت گرفته است اما باز هم آفت رئالیسم های اجتماعی به مزرعه دارکوب نفوذ کرده است و این اثر را در جرگه سایر آثار مشابه خود قرار داده است. با این حال دغدغه مندی و  شجاعت جناب شعیبی برای ورود به این عرصه قابل تقدیر است و امید می رود ایشان با تجربه های کسب شده بتوانند با ساخت آثاری جریان ساز، زمینه را برای تولید فیلم هایی اجتماعی با رویکردی مصلحانه و امیدبخش فراهم آورند.

 

 

 

نقد خجالت نکش


عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رضا مقصودی

بازیگران: احمد مهرانفر، شبنم مقدمی، شهره لرستانی، الناز حبیبی و سام درخشانی

خلاصه داستان

قنبر و صنم از روستاییان ساده دلی هستند که پس از اعمال سیاست های کنترل جمعیت در دهه ۷۰ از آوردن فرزند جدید خودداری می کنند . آن ها با تغییر این سیاست ها در دوران دولت های نهم و دهم و در آستانه کهن سالی به فکر فرزندآوری می افتند. خجالت از حرف و سخن مردم و همان حکایت سر پیری و معرکه گیری آن هم در روستایی کوچک که خبرها زود می پیچد، قنبر و صنم را انگشت نما می کند.

نقد فیلم

مخاطبان سینما رضا مقصودی را به عنوان فیلمنامه نویسی می شناسند که بهترین دوران کاری خود را در سال های دهه ۷۰ و با همکاری با کمال تبریزی در نگارش آثاری چون” مهر مادری” و “شیدا” تجربه کرده است و توانسته سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را در سال ۱۳۷۴ برای “لیلی با من است” از آن خود کند. ایشان پس از دهه ۷۰ به غیر از ” همیشه یک پای یک زن در میان است” که با اقتباس از مجموعه داستان های کوتاه کتاب”غیر قابل چاپ” سید مهدی شجاعی نوشته شد، توان خود را صرف نگارش آثار کمدی نه چندان قابل دفاع سینمای بدنه کرد . سینمایی که سال های اخیر سردر سینماهای کشور را قبضه کرده است و توانسته سرنوشت گیشه ای خوبی برای این آثار رقم بزند.

“خجالت نکش” اولین تجربه سینمایی رضا مقصودی در مقام کارگردان است. اثری که از جنس همان کمدی های گیشه ای چند سال اخیر است و به غیر از یک طرح اولیه قابل قبول، چیز دیگری برای ارائه ندارد. فیلم مانند سایر آثار هم ردیف خود تلاش کرده یکی از موضوعات سیاسی اجتماعی این روزهای کشور را دستمایه شوخی های خود قرار دهد و گاه برخی مسئولین سابق کشور را با گوشه و کنایه هایی بنوازد. طرح کلی به درستی تبدیل به فیلمنامه نشده است و داستان فیلم به تعبیری شش ماهه به دنیا آمده است. اتفاقات به دم دستی ترین شکل ممکن پیش می رود و منطق روایی فیلم را در حد یک اثر ضعیف سینمای کودک پایین می رود. گویا عوامل همان اولین چیزی را که به ذهنشان رسیده در فیلم جای داده اند و زحمت تلاش برای نمایش اندک خلاقیتی بر پرده را به خود نداده اند. “خجالت نکش” برای همه اتفاقات یک علت دارد. این که قنبر نادان است. پس بیننده باید بپذیرد همه این اتفاقات رخ داده است. فیلم با بسط ندادن طرح اولیه اش، در همان بیست دقیقه ابتدایی خود به پایان می رسد و باقی مانده زمان خود را با جر و بحث های ملال آور و موش و گربه بازی های مضحک تلف می کند. اثر آن قدر در فیلمنامه ضعف دارد که به سختی می توان پذیرفت در یک فرآیند ارزیابی به جشنواره سی و ششم راه یافته است .

فیلم مانند سایر هم کیشان خود تلاش می کند به هر دری می زند تا لبخند را بر لب بیننده بنشاند اما در این امر هم ناموفق عمل می کند و پس از گذشت یک سوم میانی فیلم ، شوخی ها آن قدر تکراری می شوند که برای بیننده به عنوان بخشی از رفتار شخصیت ها پذیرفته می شود. متاسفانه فیلم کمترین خلاقیتی برای خنداندن بیننده بروز نمی دهد و فقط آن چه سال هاست در سریال های طنز و برخی آثار مشابه بارها و بارها نشان داده شده است را بازسازی می کند. صحنه های رقص قنبر، زمین خوردن های بی دلیل، پرتاب کردن دمپایی و قرارگرفتن زن عصبیِ رئیس مسلک در کنار مردی دست و پا چلفتی ابزارهایی است که در “زیر آسمان شهر” مهران غفوریان و “ترش و شیرین” رضا عطاران کارکرد خود را داشته اند و بازنمایی آن ها پس از ده سال آن هم به صورت ناشیانه، اوج بی رحمی در حق بیننده است.

“خجالت نکش” بیش از آن که فیلم کارگردان باشد فیلم تهیه کننده است. این را می توان از مولفه های مشترکی که در سایر آثار اخیر جناب پروین حسینی وجود دارد دریافت. فیلم مانند ” من سالوادور نیستم” ،”آینه بغل” و ” اخلاقتو خوب کن” هدفی غیر از گیشه برای خود متصور نیست و تلاش می کند مشکلات فنی عدیده خود را با پنهان شدن پشت میزان فروش در گیشه پنهان کند. در این آثار نقش کارگردان در سطح یکی از عوامل فنی پایین می آید و همه تصمیم ها به نظر شخص تهیه کننده ختم می شود. سید امیر پروین حسینی تهیه کننده اثر در سال های اخیر توانسته با تولید آثار کم هزینه اما پرفروش خود را به عنوان یکی از تهیه کنندگان محبوب سرمایه گذاران و صاحبان سینما معرفی کرده است و به نظر می رسد زمینه های لازم برای توفیق آخرین ساخته اش هم از حالا فراهم شده است.

موارد ذکر شده در این نوشته به معنای نادیده گرفتن و یا کم اهمیت جلوه دادن سینمای کمدی در برابر سایر گونه های رایج در سینمای کشور نیست. در سال های اخیر عوامل تولید این گونه آثار، سینمای کمدی را به جایی برای جبران شکست های مالی خود در سایر آثار تبدیل کرده اند و شان اصلی این گونه سینمایی را که محلی برای طرح انتقادهای جدی از وضعیت سیاسی اجتماعی کشور است از آن گرفته اند. سینمای کمدی به بهانه گیشه طلایی اش در این سال ها، هویت خود را نابود کرده است و کار را به جایی رسانده که جریان سازان این عرصه را به مرحله انکار از وظیفه ذاتی خود کشانده است. هیچ کس لزوم فروش مناسب یک فیلم در گیشه برای گردیدن چرخ سینما به عنوان صنعتی که تعداد زیادی از هموطنان از طریق آن امرار معاش می کنند نادیده نمی گیرد اما تنزل دادن سقف انتظارات مردم و هنرمندان از این هنر-رسانه تاثیرگذار، به این آثار دم دستی و بهره برداری از میزان فروش گیشه به عنوان سندی برای اثبات حقانیت فرم و محتوای فیلم نامی به غیر از کلاهبرداری فرهنگی ندارد.

نقد جاده قدیم

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: منیژه حکمت

بازیگران: مهتاب کرامتی، آتیلا پسیانی، محمدرضا غفاری، ترلان پروانه، بهناز جعفری و پرویز پورحسینی

خلاصه داستان

مینو مدیر یک بانک و همه کاره یک خانواده است که بر اثر یک زورگیری و هتک حرمت جایگاهش در زندگی تغییر می کند.

نقد فیلم

منیژه حکمت مانند آثار گذشته اش “زندان زنان “و “سه زن” باز هم موضوعی از معضلات زنان را دستمایه ساخت اثر خود قرار داده است. نگاه او به زنان جامعه  قربانیانی است که در جایگاه واقعی خود قرار ندارند و همه تلاش ها برای  حذف  آن ها از جامعه است. زنانگی در آثار او همواره در تقابل با مردانگی است و نمی توان مرد خوبی را در آن یافت مگر آن که اقرار به به مشروعیت همه حقوق داشته و نداشته زنان داشته باشد.

“جاده قدیم” در داستان خود چیزی فراتر از آنچه در خلاصه داستان قید گردیده ندارد. فیلم با یک موقعیت با ثبات خانوادگی آغاز می شود و با وقوع حادثه برای مینو به عنوان بر هم زننده نظم و مسبب خلق درام وارد موقعیت جدید می شود و تا سکانس پایانی در همین وضعیت باقی می ماند. حکمت در تمام طول فیلم نه گره جدیدي ایجاد می کند و نه گره ای می گشاید و تنها به توصیفات ملال آور احوال مینو می پردازد. فیلم مهمترین چالش خود را بر تشکیک میان زور گیری یا تجاوز به مینو بنا می کند در حالی که در همه جا فکت هایی از رخ دادن تجاوز ارائه می نماید. از اعتراف مجرم تا نفس نفس زدن های معنادار او در کابوس های مینو. اساسا این گره در جایی ایجاد شده است که اختلاف نظری پیرامون آن وجود ندارد. با وجود این تاکید گره گشایی نهایی فیلم دردی از مینو و بیننده دوا نمی کند و اثر درست درجایی که باید آغاز شود پایان می یابد.  “جاده قدیم “تنها به عوارضی که ممکن است چنین حوادثی برای افراد ایجاد کند می پردازد و مانند کتابی است که از ابتدا تا انتها به توصیف لباس شخصیت ها پرداخته . به نظر می رسد اتفاقات فیلم در خوشبینانه ترین حالت می توانست برای اثری ۴۰ دقیقه ای مناسب باشد و کشش این همه گزافه گویی و فرافکنی را نداشته باشد.

خرده روایات فیلم توانایی پر کردن خلا اصلی فیلمنامه را ندارد و مهمترین آن ها -که بچه دار شدن خسرو و کلاهبرداری جوادی از بانک باشد -کمکی به پیشبرد داستان نمی کند. علاوه بر آن اتفاقات محدود فیلم رابطه علت و معلولی مشخصی هم با یکدیگر ندارند و در آن ها نشانی از پیرنگ قوی داستانی که بتواند خرده روایات را به یکدیگر متصل کند دیده نمی شود. با حذف اغلب شخصیت های داستان مانند شیدا، عمه لیلی و عمه نرگس ، حسن، مادر و حتی بهرام تغییری در روند داستان ایجاد نمی شود و کار به آن جا می رسد که توالی سکانس ها اهمیت خود را از دست می دهد. به عنوان مثال می توان سکانس عیادت سیما- با بازی بهناز جعفری- را جایگزین سکانس حضور عمه و سیمین  کرد. خلاصه آن كه “جاده قدیم” آن قدر در فیلمنامه ضعف اساسی دارد که نمی تواند با عمق بخشی به دغدغه هایش بیننده را متوجه لایه های زیرین محتواییش کند.

با وجودی که مشکل اصلی ریتم داستان از ضعف فیلمنامه نشات می گیرد اما تدوین اثر می توانست قدری از بار ملال آن بکاهد. خوشبخت در شناسایی نماهای زائد فیلم موفق عمل نکرده است و گاهی نماهایی بدون هیچ کارکردی برای بیننده به نمایش گذاشته است که از نمونه های آن می توان به حضور متوالی مینو به صورت نشسته، خوابیده و ایستاده در تراس خانه  اشاره کرد. سکانس های فیلم آن قدر به یکدیگر بی ارتباط هستند که در بیشتر صحنه ها از نماهای خارجی شهر، ترافیک، فید برای تغییر به سکانس دیگر استفاده شده است. شاید اغراق نیست اگر بگوییم با حذف موارد اینچنینی می شود زمان فیلم را تا بیست دقیقه کاهش داد.

سایر موارد فنی صرفا به وظایف ذاتی خود عمل کرده اند و نشانی از خلاقیت در آن ها یافت نمی شود. نه تصویر نکته قابل توجهی دارد نه موسیقی و گریم. تنها نکته قابل توجه فیلم بازی مهتاب کرامتی و آتیلا پسیانی به عنوان یک مرد خودباخته است که آن هم نسبت به سایر بازی های این بزرگواران حرفی برای گفتن ندارد، هرچند نامزد یا برنده سیمرغ بلورین این بخش شوند.

مینو با بازی مهتاب کرامتی نمادی از زنان همه چیز دان و همه فن حریف محبوب منیژه حکمت است که به تمام آقایان از حسن پیشخدمت گرفته تا نیروهای بانک و همسر خود امر و نهی می کند و اگر او نباشد کمیت  زندگی لنگ است. حتی برای تغییر تاریخ ازدواج این مینوی توانمند است که باید پا پیش بگذارد و با پدر بهرام به عنوان دیو سه سر فیلم وارد مذاکره شود. از طرفي به سختی می توان مردی را در فیلم دید که قابل اتکا باشد. بهرام که خودباخته ایست در برابر همسر و پدر. پسرش هم که به شب عروسی نرسیده در آستانه پدر شدن قرار دارد و توسط همسرش پریسا اداره می شود و اگر نباشد هدایت های شیدای نوجوان ،قافیه را به خانواده همسر باخته است. تکلیف آقا جون به عنوان مرد دگمی که دست از سر زندگی او بر نمی دارد هم که مشخص است. جوادی هم که کلاهبردار. القصه که تمام مردان از کوچکترین قابلیت و نکته مثبت تهی هستند و در آن سو مینو است که تمام بار خاندان را به دوش می کشد.  به نظر می رسد از نگاه خانم حکمت زن طراز در جامعه زنی است که تحکم و سیطره اش بر سایر وجوه او غلبه داشته باشد و بتواند به حق داشته یا نداشته خود مشروعیت ببخشد.

با وجودی که زمان زیادی از شکست نظریه های فمینیستی و ماسکولینیستی گذشته اما هنوز این جنگ های بدوی میان روشنفکران و فیلمسازان ما وجود دارد و این عزیزان دغدغه های شخصی و فردی خود را به عنوان مهمترین مشکلات جامعه ، آن هم به شیوه بیانیه تصویری فریاد می زنند و با تحسین عده ای گمان تعمیم این وقایع به تمامیت جامعه را به انتظار  می نشینند. حال که چنین نیست و جامعه ما سال هاست خود را از این مسئله به عنوان بحران – نه معضل- رهانیده است.

به طور کلی “جاده قدیم” را می توان یک کپی دست چندمی از “فروشنده” اصغر فرهادی دانست که نه توان دراماتیزه کردن دغدغه خود را دارد و نه می تواند بیننده را برای شعار از مد افتاده اش با خود همراه کند. عدم اقبال مخاطبان به دیوار کشی میان زن و مرد، آثار حکمت را به نوشته ای بر دیواری که اساسا وجود ندارد تبدیل کرده است که ایشان اصرار دارد به نام شعار شناخته نشود. که حقيقتا اينچنین است. امید است فیلمسازان با برقراری ارتباط بهتر با جامعه به دغدغه های اصلی آن بپردازند تا مجبور نباشند  دیواری که سال هاست برای مردم فروریخته را بازسازي نمايند.

نقد مغزهای کوچک زنگ زده

پوستر مغزهای کوچک زنگ زده
پوستر مغزهای کوچک زنگ زده

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : هومن سيدي

بازيگران : نويد محمدزاده، فرهاد اصلاني، فريد سجادي حسيني، مرجان اتفاقيان، نويد پورفرج، نازنين بياتي

خلاصه فیلم

“مغزهاي كوچك زنگ زده” داستان يك باند مواد مخدر در حلبي آبادهاي تهران است كه از قضا ماءمن و پناهگاه كودكان بي سرپرست و جوانان بيكار حاشيه شهر است كه متلاشي شدن آن، بحراني جدي در خانواده شاهين (با بازي نويد محمدزاده) ايجاد ميكند.

نقد فیلم

“مغزهاي كوچك زنگ زده” همچون ديگر آثار هومن سيدي راوي فضاي غير معمول و سياه قشر خاصي از جامعه است كه در فضايي پر تنش و خشن ميگذرد. فضاهايي كه از حيث بزه خيز بودن ميتواند بستر دراماتيك بسياري از اتفاقات باشد.

چه اینکه در این فیلم شاهد انواع و اقسام اتفاقات نیز هستیم که هرکدام میتواند به تنهایی موضوع یک فیلم باشند اما در قالب داستانی یکپارچه مطرح شده اند و درواقع میتوان گفت داستان با جزئیات خاصش توانسته گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

“مغزهاي كوچك زنگ زده” ملغمه ای است از اتفاقات دراماتیک در بستری ناآشنا برای مخاطب ایرانی اما جذاب و محتمل. موضوعاتی چون یک انسان نه چندان نرمال و دارای مشکلات روانی تربیتی به نام شاهین (با بازی نوید محمدزاده) و دو برادر به معنای واقعی لات و لوتش بنام شهروز و شکور (با بازی فرهاد اصلانی) که انواع و اقسام خلاف را انجام میدهند و رابطه ی آنها در بین هم که در نهایت به درگیری با یکدیگر در زندان میکشد و سرنوشت معلومی هم ندارد. موضوع دیگر ارتباطات خواهر این سه کاراکتر و مناسباتی که در فضای محله و کسب و کارشان برایشان ایجاد میشود و موضوعات پیرامون آن است. از طرفی بحث بچه های بی سرپرستی که توسط شکور (با بازی فرهاد اصلانی) بزرگ میشوند و به باند مواد مخدر منتقل میشوند. و همه ی اینها در نقاطی به یکدیگر میرسند و به هم گره میخورند.

بدون شک فرم در آخرین اثر سیدی شکل اوریجینالی ندارد و میتوان نمونه هایی از این فضاسازی و میزانسن حاکم بر آن را در سینمای امریکای جنوبی و یا موج نو کره دید اما به هر روی این اتفاق مانع از قابل توجه بودن فرم آن و بداعتش حداقل در سینمای ایران نمیشود. به نوعی میتوان انتخاب چنین فرم و میزانسنی را در راستای روایت دانست. روایتی که متریال داستانی چندانی از حیث اتفاقات ندارد اما برای نشان داد روابط بین افراد که موجب میشود شخصیت پردازی تکمیل گردد، تلاش میکند و بحران های موجود در خرده روایت هایش را نیز آنقدر جذاب و پر تنش ارائه میکند که تعلیق حاصل از آن کاملا بیننده را درگیر میکند اما غالبا با اعمالی خشونت بار به پایان میرسد.

“مغزهاي كوچك زنگ زده” یک اثر متعلق به سینمای پست مدرن است. سینمایی که المان های خاص خود را دارد و از قواعد خاصی طبعیت نمیکند. “مغزهاي كوچك زنگ زده” سیدی نیز مانند عمده ای از آثار پست مدرن موقعیت محور است و این موقعیت است که تصمیم میگیرد هر کاراکتری را به چه سمت و سویی بکشد. محله های حلبی آباد با تمام کوچه های تنگ و نرده کشی شده و کثیفش، با تمام خاک ها و چرکی های موجود در فضایش به وجود آورنده ی بسیاری از موقعیت ها است که گاهی منطق روایی فیلم در داستان را هم هدایت میکند.

فیلم سیدی داستان چندان قابل توجهی ندارد. این بدین معناست که هویت داستانی پیرامون یک شخصیت از نقطه ای شروع نمیشود و با سیر تحولش تا نقطه ای ادامه نمیابد. بلکه تحول و تطابق انسان ها با شرایط موجود را مورد بررسی قرا میدهد.

کاراکتر اصلی فیلم حلبی آباد و باند مواد مخدر و محله ی آنجا با تمام فراز و فرودهایش است. تمام کاراکترهای فیلم در پایان فیلم سرنوشتی متفاوت از آنچه در ابتدای فیلم درگیر آن بودند را خواهند داشت. نام فیلم نیز این تمامیت را نشان میدهد و چیزی مخصوص برای یک کاراکتر ندارد. البته که فیلم از سوی شاهین (نوید محمدزاده) به عنوان شخصیت محوری داستان روایت میشود و به نوعی تمام مناسبات با نقش کلیدی او در روایت به نقطه گذاری نزدیک میشود.

نوید محمدزاده در این فیلم حضور متفاوت در نقشی داشته که پیش از این تکه هایی از آن را در نقش های گذشته اش تمرین کرده و چنین کاراکتر جذابی را نه از حیث ظرفیت داستانی بلکه با اتکا به بازی اش ساخته است. درواقع خلق چنین کاراکتری با تمام ریزه کاری های فنی اش از جمله تیک های عصبی، مدل راه رفتن، شیوه صحبت کردن، منحصر به فردی میمیک در واکنش به احساس های متنوع، کاری است که فیلمنامه برای آن کار عمده ای نکرده و مدیون خود بازیگر است. به نوعی میتوان گفت این نقش برای کاراکتری که نوید محمدزاده خلق کرده کوچک است و شاهین مغزهای کوچک زنگ زده ظرفیت های بسیار بالاتر نمایشی دارد که قصه به آن نپرداخته و به عنوان یک بیننده برایم بسیار جذاب است که این شخصیت را در ادامه ی ماجرا و جنگیدنش برای رسیدن به سردستگی یک باند مواد مخدر و ریاستش را پی بگیرم.

بازی دیگر افراد فیلم نیز بسیار قابل توجه است.خواهر شاهین (با بازی مرجان اتفاقیان) نیز از پس نقشی که به او محول شده به خوبی برمیاید. دوست صمیمی شاهین (با بازی نوید پورفرج) نیز کاراکتری کاملا دقیق و مطابق با آنچه باید باشد خلق میکند که بامزگی ها و بچه بازی های خاص این کاراکتر را خوب اجرا میکند. فرهاد اصلانی در جای خودش و با استانداردهای همیشگی ظاهر میشود و اصولا این جمع به همراه پدر و مادر باری به هر جهتشان همه جوره بهم می آیند و حس یک خانواده با ویژگی های فیلم از جمله خشونت فراوان را به بیننده منتقل میکنند.

فارغ از اینکه خشونت نه چندان مورد پسند مدیریت فرهنگی جامعه در فیلم میتواند کارکرد مثبت یا منفی ای داشته باشد باید گفت ساختار قابل قبولی را ایجاد کرده و بیننده را در مواجهه با فیلم به نوعی مسحور میکند.

در پایان میتوان گفت مرز بین واقعیت و تصویر کردن آن توسط کارگردان مرزی است که باید با فضاسازی قابل قبول برای ذهن مخاطب پر شود. چه اینکه ممکن است در جهان پدیده هایی وجود داشته باشد که حتی مستند کردن آن غیر قابل باور باشد چه برسد به ساخت یک فیلم داستانی از آن . “مغزهای کوچک زنگ زده” توانسته این کار را با فضاسازی عالی و طراحی صحنه خوب و قابل تحسینش و بازی روان بازیگرانش به خوبی انجام دهد.

یاداشتی بر فیلم تنگه ابو قریب

تنفیلم با این دیالوگ به اتمام می رسد :” بهشون بگو دیگه رو تنگه فشار نیست. عراقی ها دارند عقب نشینی می کنند” بعد پرده سیاه می شود و نام شهدای گردان عمار روی صفحه نمایش داده می شود. شهدای که با لب تشنه در آخرین روزهای جنگ، تنگه ای را حفظ کردند که به عقیده بسیاری، از دست دادنش می توانست سرنوشت جنگ را عوض کند.
به عقیده من تنگه ابو قریب یکی از بهترین فیلم های سینمای جنگ ایران می باشد. سینمایی که در آن با تکیه بر قهرمان سازی، همواره تلاش داشته است که از جنگ و هشت سال به طول انجامیدش، دفاعی مقدس سازد با قهرمانانی که یا خیلی جنگجو هستند،یا خیلی فیلسوف و یا خیلی مظلوم و این دقیقا نقطه مقابل کار آقای توکلی است با دیگر دوستان و همکارانش که قبل از وی دوربین را برداشته اند و به سراغ روایتگری جنگ رفته اند. در چند یاداشت دوستان هم این امر به عنوان پاشنه آشیل فیلم و نقطه ضعف آن آورده شده است و بسیاری از نقد ها در این باره است که فیلم فاقد داستان قوی است و اصولا ساختار منسجمی ندارد. برخی هم معتقدند شخصی پردازی کارکتر ها چندان خوب از آب در نیامده و اصولا شما در فیلم با آدم هایی مواجه هستید که فقط این سو و آن سو می دوند و داد می زنند و مخاطب هیچ عقبه ای از آنها نمی داند. به عقیده من تمام این ها با فکر و درایت کارگردان جلو برده شده است. قهرمانان تنگه ابو قریب یک مشت انسانهایی هستند شبیه من و شما که در بره های از تاریخ بنا به جبر زمان و شرایط حاکم بر جامعه تصمیم می گیرند تفنگ بر دارند و از ناموس و خاکشان دفاع کنند. هیچ کدامشان حرف های فلسفی بلد نیستند. هیچکدام شان خیلی مهارت در تیر اندازی و تکنیک های جنگ ندارند. هیچ کدام شان دنبال این نیستند که پیامی را منتقل کنند. آنها فقط در تنگه ابو قریب، تشنه و بدون پشتیبان گیر کرده اند. آن هم زمانی که قرار بود به مرخصی برگردند. در یکی از نقد ها،دوستی نوشته بود که کودک درون ماجرا چه درسی از جنگ در انتها گرفته بود؟ و جواد عزتی همان شوخ طبعی های همیشگی خویش را داشت! ضمن همه ی احترامی که برای این نوع نگاه قائل هستم ،دوست دارم بگویم که چرا واقعا همه ما در فیلم دنبال پیام دادن و پیام گرفتن هستیم. به راستی در همه برهه های زندگی مان و در همه ی دوران زندگی ما در حال پیام دادن و پیام گرفتنیم؟ خیلی از بخش های زندگی می تواند فقط برشی از زمان باشد. جواد عزتی پزشکی است که آمده است در جنگ کمک کند. او تفنگ نمی شناسد. او اسلحه نمی داند چیست! او انسانها را فقط به صورت زخمی و مجروح و شهید می بیند. او راه می رود و در میان باروت و خون به مجروحان کمک می کند و آنگاه که دستی جدا یافته از بدن را پیدا می کند، برمیداردش و رو سینه جنازه می گذارد و چشمان جنازه را می بندد. او یک دانشجوی پزشکی است بدون قهرمان بازی. او با جنگ مخالف است و می گوید ما جنگ نمی کنیم ما از کشور مون دفاع می کنیم. ” هیچ جنگی برنده ندارد و تنها فروشندگان اسلحه هستند که برنده جنگ ها می شوند” واقعا پیامی زیبا تر از این می شود داد.آیا حتما باید پیام فیلم فلسفی و جامعه شناختی باشد؟ کودک گیر کرده در ابو قریب هم چیزی نمی داند. این سو و آن سو می دود . مات می شود. لال می شود. می ترسد. داد میزند. اون نه نارنجک به خود می بندد که زیر تانک برود نه بی مهابا به دل دشمن می زند. او به اندازه نوجوانی های من و شما از بی رحمی های جنگ ترسیده است. در اول فیلم شعار می دهد اما وقتی با واقعیت جنگ روبرو میشود ، همان کودکی معصوم من و شما می شود که فارغ از کلیشه های رایج تبلیغاتی ،چون بید به خودش می لرزد و گوشش تا انتهای فیلم سوت می کشد!
تنگه ابوقریب هیچ داستان خطی ای ندارد و به عقیده من این خودش نقطه قوت فیلم است. شما هیچ چیز از عقبه کارکتر ها نمی دانید و نمی خواهد که بدانید. اینها یک مشت جوان شبیه من و شما هستند که در روزهای اخر جنگ برمی گردند تا آخرین ماموریت جنگ را به ناگزیر انجام دهند. یک هدف وجود دارد آن هم اجازه عبور ندادن عراقی ها از تنگه و پیامد آن فتح دزفول و خوزستان! هدفی که حتی فرمانده جوان گردان عمار ( مهدی پاکدل که به نظر من بازی اش بسیار دور تر و ضعیف تر از تیم بازیگری بود ) هم نقشه چندانی برایش نداشت و مستاصل شده بود. مستاصل میان خون و جنازه و خمپاره وتانک و بی آبی و نا امیدی!
تنگه ابو قریب فیلمی است که به زعم دوستان، کارگردان آن هیچ تجربه ملموسی از جنگ نداشته و همین بی تجربگی اش باعث می شود از کلیشه های رایج سینمای دفاع مقدس دور نگه داشته شود. توکلی دوربین را بر می دارد و به کمک تکنیک های در خور تحسین تیمش، برشی یک روزه از جنگ را در تنگه ابو قریب نشان می دهد و به نحوی این برش را زیبا به تصویر میکشد که انگار کارگردان با همه ی عواملش و مخاطب با همه ی تاریخش در ابو قریب، “تشنه” گیر افتاده است. البته فیلم از ضعف هایی هم برخوردار است که می شود از کنار آن ها رد شد و از کلیت فیلم لذت برد. ضعف هایی نظیر بازی مهدی پاکدل که تلاش می کرد کارکترش بیشتر به چشم بیاید و دقیقا برخلاف جریان بقیه بازیگران بود یا لحظه های از بازی حمید رضا آذرنگ که داد هایش خیلی به رنگ فیلم نمی خورد.
نکته دیگر اینکه، به نظر اینجانب بازی امیر جدیدی آنچنان که در جشنواره فیلم فجر، جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد را به خود اختصاص دهد در خور توجه نبود. گمان می کنم جواد عزتی بازی درخشانی را از خود نشان داد و اگر قرار بود که جایزه ای به بازیگران این فیلم داده شود،جواد عزتی لایق تر از امیر جدیدی بود چرا که هم نقشش پر رنگ تر و هم باز اش با توجه به کارکتری که اصولا شخصیت طنازی را مخاطب ازش انتظار دارد، سخت تر و دلنشین تر بود. بعد از دیدن این فیلم واقعا معتقد هستم که جایزه بهترین بازیگر مرد امسال شایسته امین حیایی بود برای فیلم شعله ور. ناراحتی اش از دریافت دیپلم افتخار که روی سن کاملا دیده شد ،کاملا به حق و قابل درک بود. امیر جدیدی در عرق سرد بازی درخشان تری داشت اما باز هم به حق حیایی بیشتر بود.
در پایان آرزو می کنم مسئولان امروز کشور همه شان یک بار هم شده تنگه ابو قریب را به تماشا بنشینند . آن هم از پرده سینما. بیایند و ببیند که چگونه تنگ های ابو قریب حفظ شدند! با چه خون هایی فشار از روی تنگه بر داشته شد و چه جوانانی جانشان را دادند تا یک وجب از خاک این کشور سهم پوتین های کشور دوست و همسایه” عراق ” نشود! چه عزیزانی با چه نیت هایی تنگ هایی چون ابو قریب کشور را حفظ کردند .این میراثی که این روزها به آن تکیه زده اند ثمره جانفشانی های چه کسانی است. شایدمقداری به فکر فرو روند. شاید اندکی عرق بر پیشانی شان بنشیند حالا که فشار از روی تنگه برداشته شده است. حالا که خوزستان سقوط نکرده است……..
12