نقد بمب یک عاشقانه

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: پیمان معادی

بازیگران: پیمان معادی، لیلا حاتمی، سیامک صفری، حبیب رضایی و سیامک انصاری

خلاصه داستان

ذکایی با بازی پیمان معادی ناظم یک مدرسه راهنمایی در تهران است که چند ماهی است با همسرش با بازی لیلا حاتمی صحبتی نداشته است. بمباران های سال شصت و شش و حضور آن ها در پناهگاه فرصت گفتگوی مجدد درباره عشق را برای خانواده ذکایی فراهم می آورد.

نقد فیلم

پیمان معادی در دومین اثر جدی سینمایی اش به سراغ اتفاقات سال ۱۳۶۶ رفته است تا عاشقانه ای از زندگی یک زوج را روایت نماید. ایشان تلاش کرده اند با گره زدن سرنوشت شخصیت های اصلی فیلم به زندگی جمعی مردم در آن روزها، نقش  مسائل سیاسی اجتماعی را در زندگی فردی مردم به نمایش بگذارند و با پررنگ کردن آموزش ایدئولوژیک آن دوران، حرفی هم برای امروز جامعه داشته باشند و ریشه برخی مسائل امروز را در چکونگی تربیت دیروز جستجو نمایند.

بدیهی است که زمان هر فیلم محدود است و در یک اثر نمی توان به طرح همه مسائل پرداخت . پس عوامل اصلی اثر مجبورند اهم مسائل را به عنوان پیرنگ اصلی کار برگزینند و سایر امور را در قالب خرده پیرنگ هایی در فیلم بگنجانند. معادی و همکارانش در “بمب: یک عاشقانه” از این قاعده پیروی کرده اند اما به نظر می رسد آخرین اثر معادی تنوانسته خود را برای پرداخت کامل به یک تم مجاب کند و بصورت سینوسی مسیر پیشبرد خود را تغییر داده است. عمده اختلاف نظرهایی هم که پیرامون ” بمب: یک عاشقانه” در محافل وجود دارد ناظر بر همین مسئله است. فارغ از طرح اولیه اثر و نیت خوانی از هدف ساخت چنین اثری، آنچه بر پرده برای مخاطبان به نمایش در آمده نشان می دهد بر خلاف عنوان فیلم، مسئله عشق، پیرنگ اصلی داستان را تشکیل نداده است و مسائل سیاسی اجتماعی آن روزگار اولویت اصلی اثر است. فیلم مقوله عشق را هم زیر مجموعه ای از فضای زندگی آن دوران ترسیم می کند و از آن به عنوان گمشده آن دوران یاد می کند. فیلم به روشنی نشان می دهد در آن سال ها عشق در حال نابودی بود چون همه در حال نفرت پراکنی بودند. عشق در حال نابودی بود چون خوشی ها و نیکی های زندگی همه در خفقان شکل می گرفت و عشق در حال نابودی بود چون سال های دفاع مقدس همه مردم را تبدیل به افرادی عصبی و خشن کرده بود. سکانس های مدرسه و سخنرانی های مدیر با بازی سیامک انصاری، صحنه های رقص و آوردن نوار به مدرسه توسط مسعود که به شکلی یاد آور آزادی های یواشکی آن دوران بوده است موید همین معناست.

با وجودی که برای طراحی صحنه و لباس فیلم زحمت زیادی کشیده شده است  و این بخش از فیلم توانسته گلیم خود را به عنوان بخشی از یک کلیت از آب بیرون بکشد اما کمکی به خلق فضای داستانی نکرده است و کارگردان نتوانسته از این تلاش ها برای خلقی فضایی که دارای هویتی اصیل باشد بهره ببرد و نتیجه زحمات عوامل را به چند دیوارنوشته  تقلیل داده است. به نظر می رسد معادی بیش از حد معمول بر حس نوستالژی مخاطب حساب بازکرده است و تلاش داشته با نمایش چند المان تصویری زندگی آن روزها را برای بیننده متجلی کند. زحماتی که برای طراحی صحنه صورت گرفته است کمکی به معرفی و نزدیک شدن شخصیت ها به بیننده نکرده است و صرفا برای افرادی که آن دوران را به یاد دارند شان نوستالژیک یافته است. در یک کلام تلاش هایی که در این بخش صورت گرفته نتوانسته در کارگردانی اثر مورد بهره برداری قرار گیرد و به خلق جهان داستان منجر نشده است.

ریتم فیلم بسیار کند است . ریشه اصلی این کندی را باید در کم رویداد بودن کلیت اثر  – به عنوان یک ویژگی- و تکرار مکرراتی- به عنوان یک نقص- دانست که باری از دوش فیلم بر نمی دارد.  نمایش حضور هر روز بچه ها در مدرسه و شنیدن بد و بیراه گفتن های مدیر به دشمنان و تلاش برای تربیت نسلی افراطی، حضور و رفتارهای لیلا حاتمی در خیابان و سکانس هایی از این دست، مسیر اصلی فیلم را منحرف کرده است و چنان که ذکر شد به تغییر پیرنگ اصلی منجر شده است. فیلم در یک سوم میانی خود و در میان رفت و برگشت های مدوم به مدرسه ملال آور است و اگر نبود قاب های بدیع جناب کلاری می توانست به از دست رفتن کامل فیلم منجر شود. فیلمبرداری اثر از همان پلان ابتدایی مژده یک اثر کم نقص در  غنای بصری را به بیننده می دهد و خود را یک سر و گردن از سایر بخش های فیلم بالاتر جلوه می دهد.

“بمب: یک عاشقانه” در بخش های فنی نمره قبولی می گیرد و اگر هم نقصی در آن دیده می شود به دلیل عدم تطبیق هر یک از بخش ها با کلیت اثر است. این نقص در بخش موسیقی فیلم بیشتر به چشم می آید که با وجود زیبایی و گوشنوازی اش نمی تواند در انتقال حس صحنه ها موفق عمل کند و به جایگاه روایتگری در اثر نمی رسد. این مشکل در  صحنه های حضور همسایه ها و تلاش آن ها برای سالم رساندن یکدیگر به پناهگاه بیشتر رخ نمایی می کند.

چنان که ذکر گردید مشکل اصلی فیلم را  باید اشتباه در نمایش اولویت های اثر جستجو کرد. آخرین ساخته معادی از موضوع عشق به سیاست زدگی تغییر مسیر می دهد و با بهره گیری از تکه پراکنی هایی که وامدار  شبکه های اجتماعی است خود را تا سطح یک پست در تلگرام یا اینستاگرام تقلیل می دهد. فیلم تلاش می کند آن روزهای تهران را در داخل و بیرون از مدرسه، محلی برای خلق مکتبی مزدور پرور معرفی نماید. از دریچه دوربین “بمب: یک عاشقانه”  مردم و مهمتر از آن نسل آینده ساز کشور در این مکتب افرادی قلمداد می شوند که دانسته و ندانسته به همه دنیا لعن و نفرین می فرستند و در دل به آن ها اعتقادی ندارند.

 به نظر می رسد بمب بیش از آن که در گذشته باشد حرف هایی برای امروز جامعه دارد و تلاش می کند به جای یادآوری نوستالژی آن سال ها، ترس و نفرت آن دوران را به یاد بیننده بیاورد و او را از خطراتی که ممکن است با ایستادن بر سر عقاید، رفاه و آسایشش را تهدید کند آگاه نماید. آنچه بیش از همه در بمب که عاشقانه ی درستی هم در آن وجود ندارد رخ نمایی می کند ترس از جنگی است که شاید برخی دوستان را که ادعای میهن پرستی و شجاعت دارند و خود را در آثارشان از جانبازان اجباری نسل دلاوران می دانند، به جای ایستادگی  چند سالی از میهن دور کند و قضای این فریضه را در بازگشت مجدد به وطن ، با ساخت آثاری درباره از میان رفتن عشق در آن سال ها و فواید صلح به جای آورند.

نقد فیلم رگ خواب

 

عوامل فیلم

کارگردان: حمید نعمت الله

نویسنده: معصومه بیات

بازیگران: لیلا حاتمی، کوروش تهامی و الهام کردا

خلاصه داستان

مینا(با بازی حاتمی) که به تازگی از پیله ازدواج ناموفق خود بیرون آمده است اصرار دارد تا پدر سالخورده خود خود را از نشیب های زندگی جدید دور نگه دارد و به همین دلیل به دنبال شغلی است تا بتواند استقلال گذشته خود را بازیابد. مینای به دلیل لگد مال شدن اعتماد به نفس خود در زندگی قبلی توانایی حضور بلند مدت در شغل خود را ندارد و هر بار پس از مدت کوتاهی حضور از کار اخراج می شود . ایین مسئله ادامه می یابد تا این که مسیر زندگی اش با کامران (با بازی کوروش تهامی) تلاقی می کند و دوباره چرخه فراز و نشیب های زندگی اش شکل می گیرد.

نقد فیلم

“رگ خواب” چهارمین ساخته حمید نعمت الله پس از فیلم های “بوتیک”، “بی پولی” و “آرایش غلیظ” است که خوشبختانه همان دغدغه های همیشگی کارگردان را دنبال می کند و مانند سایر آثار ایشان فاصله گذاری های لازم از آثار سیاه نما را دارد.

برجسته ترین فیلمسازان تاریخ سینما در شخصیت پردازی کاراکترها به تمام جزئیاتی که ممکن است به توضیح گوشه ای از رفتار شخصیت ها بپردازد توجه ویژه داشته اند تا بتوانند با قرار دادن نشانه هایی قابل اتکا بخشی از روابط علت و معلولی فیلم را از این طریق برای مخاطب توضیح دهند. این جزئیات می تواند تلفن همراه شخصیت ها،  خودروهای مورد استفاده، شغل و یا نوع پوشش آن ها باشد. همچنین توجه لوکیشن های فیلمبرداری از دیگر عواملی بوده است که توان تاثیرگذاری زیادی در منظر نگاه مخاطب بر اتفاقات فیلم دارد و می تواند بر فضا سازی اثر تاثیر بسزایی گذارد. از نمونه های خوب استفاده از تمام عوامل مذکور در راستای فضاسازی اثر ، می توان به فیلم “فارگو” ساخته برادران کوئن اشاره کرد. از نگاه نگارنده توجه به مسائل اینچنینی می تواند یکی از عوامل تمییز دهنده آثار منسجم از آثار سرسری باشد.

“رگ خواب” از جمله آثاری است که توجه به جزئیات اینچنینی در آن به وفور مشاهده می شود. از فست فودی خانم منصور-محل آشنایی لیلا و مینا- که تداعی کننده رابطه و زندگی های پرشتاب امروزی و علاقه به پیشرفت های لحظه ای و زودگذر است تا انتخاب گربه به عنوان نمادی از رفتارهای کامران. اما نکته مغفول مانده استفاده از این نشانه ها برای پیشبرد داستان است. به معنایی جناب نعمت الله از این نشانه ها صرفا برای معرفی شخصیت ها بهره برده است نه چیزی بیش از این. اتفاقی که می توانست مسیر فیلم را به ویژه در بخش دوم فیلم تغییر دهد.

از نکات برجسته دیگر “رگ خواب” می توان به ریتم مناسب و متناسب با هر بخش داستانی ، استفاده صحیح از موسیقی، بازی خوب بازیگران و بهره گیری درست از لوکیشن ها اشاره کرد که فرسنگ ها با آثار قبلی فیلمساز فاصله دارد.

تم اصلی داستان پیرامون مسائل زنان جامعه و سوء استفاده های عاطفی از آن ها که منجر به بروز شرایط بحرانی می گردد شکل می گیرد. در نیمه ابتدایی فیلم اوج گیری رابطه مینا و کامران و سپری شدن رویاگونه اتفاقات به یاری استفاده از لوکیشن های جذاب، ریتم تند و قاب های چشم نواز به خوبی نمایش داده شده است و مقدمات لازم برای ارائه تلنگر داستان مهیاست. اما متاسفانه فیلم به یکباره مسیر خود را تغییر می دهد و به جای ارائه دلایل منطقی برای روایت داستان توجه مخاطب را -به یاری بازی خوب لیلا حاتمی- به مظلومیت بانوان در جامعه جلب می کند و فکت سینمایی برای سوالاتی که در ذهن مخاطب شکل گرفته ارائه نمی کند. سوالاتی نظیر:

  • چرایی بازنشگتن مینا به آغوش خانواده با وجود درگیر شدن با شرایط اسفناکی این چنینی
  • چرایی حضور کامران در کنار مینا در حالی که شرایط حضور در کنار مدیر خود را دارد و نشانی هم از هرزه گردی در او وجود ندارد.

سوالاتی از این دست با پاسخ هایی از ذهن مخاطب پاسخ داده می شود اما بر اساس برداشت های عاطفی از صحنه های به یادگار مانده در حافظه بصری آن ها نه کت های قابل دفاع سینمایی. در حقیقت جناب نعمت الله در نیمه دوم فیلم به جای نمایش اغناپذیر چرایی و چگونگی این فاصله به ارائه عواقب تلخ انتخاب های نادرست می پردازد و با تمرکز بر آن ، جنبه بازدارنگی و عبرت آموزی داستان را برجسته تر می کند. این مسئله نشان از نگاه مصلحانه و دغدغه مند ایشان در رابطه با مسائل زنان در جامعه را دارد اما اگر فیلم به تکمیل روایت خود می پرداخت و به مخاطب اجازه می داد که خود این برداشت ها را داشته باشد به طور حتم توان نفوذ اثر در حافظه سینمایی مخاطبان چند برابر می شد.

جناب نعمت الله تلاش هایی برای صمیمی تر کردن  روابط مینا و کامران – مانند صحنه های حضور در انبار- انجام داده است و با بهره گیری از امکانات دوربین شگردهایی برای واقعی کردن مسائلی مانند حجاب مقابل محارم و حضور زن و شوهر در کنار یکدیگر که همواره مورد نظر فیلمسازان بوده اندیشیده است که به نظر می رسد با ممیزی هایی در زمان اکران مواجه شود و البته حذف آن ها لطمه جدی به اثر نخواهد زد. اما نکته قابل طرح در این زمینه نداشتن نگاه رادیکال به مسائل است. نکته ای که در رویکرد فیلمساز به دغدغه های خود از بوتیک تا رگ خواب ادامه داشته و گاهی نظر مساعد خبرگان را هم به خود جلب کرده است.

در مجموع رگ خواب نعمت الله پتانسیل تبدیل شدن به یکی از آثار برجسته جشنواره سی و پنجم را دارا بود که به دلیل اشتباه در انتخاب ررویکرد پرداخت به موضوع، به اثری متوسط تقلیل یافته است. امید است جناب نعمت الله با ساختاری منسجم تر به طرح موضوعات اجتماعی که از مشکلات واقعی جامعه مانند طلاق بپردازند و جای خالی آثاری این چنینی را برای سینمای ایران پر نمایند. آثاری که مخاطب را با امید به آینده راهی مسیرهای تازه نماید.

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و پنجمین جشنواره فیلم فجر نگاشته شده است.

 

 

کاش رگ خواب همدیگر را نمی دانستیم

کاش رگ خواب همه دیگر را نمی دانستیم!

چند روز قبل از دیدن این فیلم با دوستان نشسته بودیم دور هم. دختر بچه چهارساله یکی از دوستان هم کنار مان بود. مهدی شروع کرد به گله کردن که “من چند بار از این دختر کوچولو خواستم بهم بگه که عاشقتم ولی اون نمیگه و این یعنی منو دوست نداره!” در کمال ناباوری بعد از چند دقیقه دختر کوچولوی ما گفت : “عمو جان من دوستت دارم”. دوست ما گفت: بگو عاشقتم. او باز پاسخ داد “نه من دوستت دارم عمو”. و این مکالمه همچنان ادامه داشت. بعد مادر دختر گفت: “دوستت داره عمو، آدم به هرکسی نمی تونه بگه عاشقشه ولی می تونه بگه دوست دارم“. با خودم فکر کردم چقدر خوب بود اگر از کودکی به ما هم به ما فرق این دو واژه را می آموختند تا اینگونه بی محابا از واژه ها استفاده نمی کردیم. (فرق بین I love you درمقابل I like you ).

رگ خواب جدا از همه کاستیهای که دارد حکایت آشنای نسلی است که یاد گرفته است به شدت دروغ بگوید، به شدت نقش بازی کند، به شدت خیانت کند، به شدت سوء استفاده کند، به شدت منفعت طلب باشد و به شدت حیوانیت داشته باشد! لیلا حاتمی که حتی در فیلم های متوسط و ضعیف هم عالی بازی می کند در رگ خواب حمید نعمت الله باز هم خوش می درخشد و علی رغم ضعف های زیاد فیلنامه سکانس هایی را در می آورد که شما ضعف های فیلم را فراموش می کنید و غرق در بازیگری این بانوی موقر سینمای ایران می شوید. ضعف های که شاید آنقدر زیاد باشد که منتقدان را برنجاند اما به عقیده من چون موضوع قابل تاملی را به همراه دارد، فیلم را دوست داشتنی و ارزشمند می کند. اینکه زنی طلاق گرفته در چند روز اول طلاقش وارد جریان عشقی دیگر شود و اینگونه ناشیانه دوباره از سوراخی گزیده شود که قبلا گزیده شده است، شاید چندان با واقعیت همخوانی ندارد (که به عقیده من زمان کم کارگردان و مدت طولانی داستان باعث این امر گردیده است) اما دلیلش هرچه باشد به کلیت فیلم لطمه زده است و آن را ناباور و یا سخت باور کرده است ( در کامنت های بسیاری از دوستان به این مهم اشاره شده و آن را نقطه ضعف فیلم نامه می دانند).

جدا از این اشکالات و موارد اینچنینی، رگ خواب واقعیت تلخی است که روزانه بارها و بارها در اطراف مان درحال وقوع است. انسانهایی که رگ خواب همدیگر را خوب می شناسند و با استفاده از این آشنایی ، به هم نزدیک می شوند، شکار می کنند، نوش می کنند و در افق محو می شوند! بی آنکه نگاه کنند که چه به روز شکارشان آمده است. جامعه ای غرق شده در تمایلات جنسی که انگار همه چیز برایش رسیدن به یک هدف است. تجربه کردن و تجربه کردن و تجربه کردن و باز تجربه کردن جنسی آدمهای های مختلف! نسلی که اتفاقا در فرایند جامعه پذیری اش، بمباران آموزه های اخلاقی شد و بیشترین مطالب مذهبی و اخلاقی را از کانال های مختلف رسمی و غیر رسمی دریافت کرد اما در نهایت تبدیل به بی اخلاق ترین موجودات روی زمین گردید! با هزار مشکل روانی و عقده های عجیب و غریب جنسی! اینکه انسانی تا اینقدر پست شود که یک فرد بی پناه را پناه دهد و با هزار حیله و ترفند بخواهد وی را شکار کند و در نهایت به خواست جنسی خود برسد چیزی جز حیوانیت نیست. بازی خوب بازیگر نقش اول مرد و همچنین کارگردانی خوب و روایت داستان در ۷۰ دقیقه اول فیلم با شیب بسیار ملایم، عاشقانه ای را پیش روی مخاطب قرار میدهد که همگان غرق در کاراکتر زیبا و جذاب مرد فیلم می شوند و به نوعی با همذات پنداری با لیلا حاتمی، خود را عاشق جوانی می بینند که خوشتیپ است، فرانسه بلد است، شعر می گوید، به سفرهای خارجی میرود، اسکی می کند، شغل خوب دارد، در کوچه باغ های شهر با معشوقه اش قدم می زند و به خاطر او خشت گلی گاز میزند! چنین کارکتری می تواند کل زنان شهر را عاشق کند چه برسد به لیلا حاتمی بی کس و کار و شکست خورده ی این فیلم!

به عقیده من، اینکه ریتم داستان چنین کاری را با مخاطب می کند و مخاطب را اینگونه، همراه با لیلا حاتمی، فریب خورده ی این کارکتر مرد می نماید از قدرت کارگردانی حمید نعمت الله می آید. یعنی شما با همذات پنداری، ناخودگاه همراه بازیگر نقش اول، عاشق این جوان خوشتیپ می شوید و چاره ای جز این ندارید! تا اینجای کار شاید درست اما شیب و سرعت اتفاقات بعد آنقدر تند است که شما حس می کنید کارگردان عجله ای در تمام کردن این ماجرا دارد. اتفاقات آنقدر سریع می افتد که نفستان مانند نفس کارکتر زن فیلم در طوفان تهران غبار آلود بند می آید و استیصال تمام وجودتان را در بر میگیرد و همه ی این اتفاق ها از زمانی می افتد که این دو دلداده در شبی عاشقانه با هم همبستر می شوند. بلند شدن مرد از روی تخت با زیرپوش و محو کردن تصویر آن در قاب دوربین (به شکلی که شما تصویر مرد با زیر پوش را فید می بینید) نشان از اتفاقی بزرگ میباشد. مردی که شکار کرده و با هزار ترفند به خواسته مغز بیمار خود رسید و حال می خواهد کمرنگ شود و کم کم از زندگی زن بیرون برود و این پیام را نعمت الله به زیبایی در این سکانس به تصویر می کشد. در همین سکانس عصبانیت مرد با دیالوگ هایی که “چرا خواب موندم” ، “چرا بیدارم نکردی” و”حالا بگم کدوم گوری بودم” شروع می شود و ماجرا ادامه می یابد. شخصیت روانی مرد عاشق داستان، در یک سراشیبی تند، رو می شود و تا آنجا پیش می رود که دختر حامله پناه آورده به فروشگاه را حتی به باد کتک میگیرد و بقیه ماجرا…..

به راستی ما را چه میشود؟ این همه آموزه های اخلاقی کجای زندگی مان گم شده است که اینگونه بیمار وار به آزار همدیگر می پردازیم. نسلی که قرار بود در مدینه فاضله زندگی کند و این همه آموزش های دینی دیده است چرا اینگونه همه چیز را در رابطه جنسی می بیند! می خواهد همه ی دنیا را تجربه کند! در چنین جامعه ای چگونه می توان بچه دار شد؟ چگونه می توان از اینهمه بیمار روانی جنسی که در اطراف هم زندگی می کنند و نفس می کشند و عجیب رگ خواب هم را هم بلدند فرار کرد؟ ما چگونه تربیت شده ایم که به راحتی می گوییم دوستت دارم و وقتی که به مقاصد روانی خود رسیدیم بی خدا حافظی در مه محو می شویم؟!!!

به عقیده من رگ خواب با همه کاستی هایش، آینه تمام قدی است دربرابر جامعه ای که بیمار است. بیماری عدم اعتماد دارد! بیماری خیانت دارد! بیماری روانپریشی جنسی دارد! بیماری تنهایی دارد! بیماری غم انگیزی و افسردگی دارد و هزار بیماری روانی و اجتماعی دیگر. ساختارهای این جامعه بیمار است و مسئولیت آن پای کسانی است که این جامعه را ساخته اند و این نسل را آموزش داده اند!

 

 

عاشقانه های ویرانگر

 

عاشقانه های ویرانگر

مینا بعد از جدایی از همسرش نیازمند حمایت مالی و عاطفی است. با کامران آشنا می‌شود و گمان می‌کند که مرد رویاهایش را یافته اما همه چیز آن طور که ابتدا به نظر می‌آمد پیش نمی‌رود…

رگ خواب روایت درونی دنیای پر التهاب عاشقانه های یک زن است. حکایت تنهایی های پس از زندگی مشترک، ازدواج های سفید، عشق های یخی و بی تعهدی دنیای مدرن… موضوع داستان شاید به ظاهر تکراری به نظر برسد ولی کارگردان در تلاشی قابل تقدیر به دنبال پرداخت بدیع موضوع به همراه استفاده مناسب از دوربین، موسیقی و خلق صحنه های بدیع بصریست.

مینا مانند بسیاری از مردم، دوست ندارد کسی رویاهای عاشقانه ی او را به هم زند، اما این خواب زیبا به بیداری تلخ تبدیل می شود و فقط نغمه ی همایون شجریان می تواند تسکین دهنده تماشاچی باشد:” آهای خبردار! مستی یا هوشیار؟! خوابی یا بیدار؟!….

مینا با اینکه در طول زندگی دچار کبود عاطفی بوده ولی شخصیت نمایش داده شده از وی بیش از حد عاطفی و احساسی می باشد. این حد از اعتماد و احساسات در یک تعامل، برای یک زن طلاق گرفته از منظر مخاطب غیر منطقی است. کارگردان برای جبران کوتاه بودن زمان ایجاد این عشق و سرعت بخشیدن به آن، از موسیقی سنتی برای احساسی کردن فضا استفاده کرده که گاها داستان را از حالت رئال خارج می کند. مینا با چند دیدار و تفریح و تفسیر رفتارهای کامران دچار عشق بیمارگونه می شود.

ناپایدار بودن عمر این نوع عشق در خانه ای تنها با پله های اضطراری از ابتدا معلوم است ولی بیننده برای نجات این عشق زیبا با مونولوگ های مینا همراهی می کند. تعصب های عشق سنتی مینا به کامران در دنیای مدرن کامران جایگاهی ندارد.

تا نیمه های داستان پرداختن به یک عشق فانتزی برای برخی از مخاطبان جذاب است. پس از خنده های از روی تحقیر کامران و رفتن او به خارج، یک گربه جایگزین آدم های گربه، صفت همدم تنهایی مینا می شود. از اینجا به بعد با ایجاد فضای واقعی، ادامه داستان برای مخاطب قابل تحمل نیست. از نیمه های داستان به بعد مینا عاشق مقصر نیست، بلکه قربانی یک هوس است…

کامران شخصیت مرموز داستان است که تا انتهای فیلم معلوم نیست که واقعا عاشق بوده یا هوس باز؟؟! حرف های عاشقانه او در ابتدای داستان، بی توجهی ها و قهر و آشتی های میانه و خیانت و خشونت انتهای فیلم و پس از آن نشستن عاشقانه در کنار مینا روی زمین نشان از بی ثباتی شخصیت کامران دارد. شخصیتی که زندگی آینده اش را به خاطر خطای امروزش از دست می دهد. داستان فیلم زمانی جذاب تر می شد که کامران را نیز قربانی قمار این نوع عشق نشان می داد. فیلم بنا به گفته کارگردان به دنبال نشان دادن تیپ معمول مردان ایرانیست. البته نمی دانم این تیپ شناسی از کدام جامعه آماری و کدام بخش از اجتماع به دست آمده است؟؟!

سایر مردان داستان نیز دست کمی از کامران ندارند. دوست مینا با پسر بی خیالش بدون شوهر زندگی می کند و پدر مینا نیز حتی تا آخرین لحظات عمر پشت به دوربین جواب محبت های مینا را به سردی می دهد. جای خالی یک مرد که مردانه عاشق شود، در داستان خالیست.

تهوع، خشنونت، سقط جنین و مرگ از رویدادهای مشمئز کننده فیلم بود که قاعدتا چیزی برای روحیه یک زن باقی نمی گذارد. ولی عجب آنکه مینا پس از این عشق ویرانگر به دنبال بازگشت و ساخت دنیای عاشقانه جدید خود است:می خواهم بیدار باشم.

تصمیمی که برای برخی نشان از بازگشت به عاشقانه های همراه با هوشیاری و بیداری دنیای سنتی است و برای برخی نشان از کنار گذاشتن عشق از زندگی و انتقام از گذشته!؟؟

گزارش تصویری از تشییع پیکر داود رشیدی

روز یکشنبه پیکر زنده‌یاد داود رشیدی در میان حضور جمع گسترده‌ای از هنرمندان و علاقه‌مندان به این بازیگر پیشکسوت از مقابل تالار وحدت تشییع شد.

به گزارش فیلموویز، صبح روز یکشنبه هفتم شهریورماه روز وداع با یکی از چهره‌های شاخص عرصه بازیگری سینما،‌تئاتر و تلویزیون بود. برای حضور در مراسم وداع با زنده‌یاد داود رشیدی جمعی گسترده از هنرمندان و علاقه‌مندان صبح یکشنبه مقابل تالار وحدت حضور پیدا کردند. در آیین بدرقه این هنرمند علی نصیریان، جمشید مشایخی، احترام برومند، داریوش فرهنگ، علی مرادخانی و حجت‌الله ایوبی سخنرانی کردند.

7

 

3

حضور استاد جمشید مشایخی در مراسم

2

سخنرانی استاد علی نصیریان

9

حضور حسین فریدون معاون اول رئیس جمهور در مراسم

5

وداع بازیگران با آقای تئاتر

4

حضور رضا کیانیان در مراسم

1

آخرین عکس ها

6

 

10

خداحافظی طولانی

 

عاشقی شاعر سینما

1ازدواج علی و زهرا حاتمی برخلاف آنچه به نظر می رسد اصلا ساده و بدیهی نبود. آن روزها زهراخوشکام بازیگر معروفی بود و در دو سال فعالیتش کلی فیلم سینمایی بازی کرده بود. از طرف دیگر علی حاتمی هم کارگردان جوانی بود که اسمش با فیلم های متفاوتی که کارگردانی می کرد سر زبان ها افتاده بود اما با وجود همه مشترکاتی که یک بازیگر و یک کارگردان جوان هم دوره می توانند با هم داشته باشند، این زوج تا قبل از آشنایی اتفاقی شان هرگز با هم برخوردی نداشتند؛ به همین دلیل هم بود که اگر علاقه دورادوری به وجود آمده بودبه خاطر عدم برخوردشان، همانطور دورادور باقی مانده بود و تا مدت ها فقط از دور، آن هم توی دلشان هم را تحسین می کردند؛ به خصوص زهرا خوشکام که همیشه در مصاحبه هایش از جوان محجوب و معقولی حرف می زد که قصد دارد با او ازدواج کند. جوانی که بعدها معلوم شد خیالی بوده و وجود خارجی نداشته و در واقع آرزوی زهرا خوشکام بوده که به وسیله علی حاتمی به حقیقت تبدیل می شود.

جوان معقول و محجوب و هنرمندی که دوران آشنایی تا ازدواجش با زهرا خوشکام زمان زیادی طول نکشید اما همین دوران کوتاه آغازی بود برای یک زندگی طولانی و خوش که طعم شیرینش هنوز در کام زهرا خوشکام مانده و می شود آن را در نامه هایش خواند. گرچه سال هاست با کسی درباره آن حرف نمی زند و ترجیح می دهد قصه روزهای بعد از علی آقا را فعلا از مطبوعات دور نگه دارد.

اول آشنایی

قرار بود فیلمی به کارگردانی علی حاتمی ساخته شود. لوکیشن، یکی از شهرهای شمالی بود و به همین دلیل همه عوامل جمع شدند و به آن شهر رفتند و نکته جالب ماجرا هم این بود که زهرا خوشکام از طرف تهیه کننده به عنوان نقش اول زن فیلم در نظر گرفته شده بود؛ فیلمی که هرگز ساخته نشد اما فرصتی به وجود آورد برای آشنایی دو جوان ۲۶ و ۲۳ ساله که هرگز نتوانسته بودند از نزدیک یکدیگر را ببینند.

اینطور که زهرا خوشکام می گوید، همان روزهایی که به خاطر پیش تولید مترسک در شمال بودند هر دویشان فهمیده اند به هم علاقه دارند اما هیچ کدام این علاقه را بروز نداده اند. با وجود اینکه در شمال هیچ حرفی بین شان رد و بدل نشده باز هم زهرا خوشکام داستان آن شمال رفتن و کلا فیلم هرگز ساخته نشده مترسک را مهمترین عامل رسیدنشان به هم می داند. «علی را به بهانه خلق اثری به نام مترسک شناختم. گویی «مترسک» پل محکمی بود تا چشم اندازی مملو از سبزه، گل و درخت به سوی دریای خزر، تا عشق میان من و او را رقم زند. مترسک ساخته نشد اما فقط چند هفته بعد میثاق زندگی مشترک ما بسته شد.»

داستان هم اینطوری بوده که بعد از آمدن به تهران بالاخره علی آقای حاتمی پیشقدم می شود و مثلا به بهانه اینکه درباره فیلم ساخته نشده حرف بزنند زهرا خوشکام را به شام دعوت می کند؛ شامی که احیانا در طول آن هیچ حرفی درباره فیلم و مترسک و سینما و اینها زده نشده چون در پایان آن زهرا خوشکام بدون اجازه بزرگترها و البته به طور غیررسمی، بله را به کارگردان جوان می گوید؛ بله ای که تا روز عقدشان که فقط چند هفته بعد بوده به جز خانواده هایشان هیچ کسی از آن خبردار نمی شود و بین خودشان می ماند.

و اما عشق

علی و زهرا حاتمی تا ۳ ماه بعد از عقدشان با هیچ نشریه ای گفتگو نکردند. با اینکه خبر ازدواجشان در روزنامه ها و مجله های آن روزها مثل بمب ترکیده بود، هیچ کسی خبر موثقی از ماجرا نداشت. به خصوص اینکه در مراسم ازدواج شان هم چهره های سینمایی و تلویزیونی حضور چندانی نداشتند و همین هم باعث شده بود مراسم خیلی سری باقی بماند اما بالاخره بعد از ۳ ماه علی حاتمی با روزنامه ها صحبت کرد و گفت زندگی شان ساده تر و بی دردسرتر از آنچه فکر می کردند شروع شده و از این به بعد هم مثل سابق به کارهایشان می رسند؛ 

یعنی علی کارگردانی می کند و همسرش هم بازیگری اما چیزی نگذشت که همه متوجه شدند عشق به خانه و زندگی و نوزاد تازه از راه رسیده بر عشق زهرا به بازیگری چربیده و از آن به بعد کمتر اتفاق افتاد که زهرا در فیلمی بازی کند. البته همیشه دورادور نقش هایی را به عهده می گرفت و بازی می کرد اما در واقع نقش همسری برای علی آقای حاتمی و مادری برای لیلا، آن روزها بزرگترین و مهمترین نقش هایی بود که زهرا آنها را قبول کرده بود و با عشق و علاقه به آنها می پرداخت. عشق و علاقه و رضایتی که می شود آن را در لبخندهای این خانواده کوچک که در عکس هایشان ثبت شده به خوبی دید.

باز هم دوربین

اینطور که دوستان نزدیک زهرا می گویند او همیشه عاشق سینما بوده و در طول سال هایی هم که از بازی دور بود به صورت حرفه ای کارها را دنبال می کرد و همان نقش های کوتاهی که بازی می کرد هم باعث شده بود به عنوان یک هنرپیشه از یادها نرود اما آن چیزی که یک بار دیگر به طور جدی او را چهره کرد و برای خودش هم بازی جدی به حساب می آمد نقش امیرزاده خانم در سریال امیرکبیر بود.

نقشی که برایش از جذاب ترین نقش های دوران بازیگری اش بود. زهرا حاتمی معتقد است عشق سرشاری که در زندگی با علی داشته، باعث شده نقش همسر عاشق و وفادار امیرکبیر را با تمام وجود درک و بازی کند و البته همین عشق هم باعث شده سختی های آن کار و سخت تر از آن در ماجرای هزاردستان و شهرک سینمایی اش همیشه کنار همسرش باشد.

«از صفا و محبت زندگی مان کمک گرفتم و در کنارش نقش همسر فداکار امیرکبیر را ایفا کردم. با او ادامه دادم راه پر فراز و نشیب و خطیر شهرک سینمایی هزاردستان را تا خلق شاهکار هزاردستان.»

بعد از علی آقا

زندگی مشترک شان ۲۵ سال طول کشید و حاصل آن تک دختری به نام لیلا بود. البته در گفتگوهایی که در سال اول ازدواجشان کرده اند، زهرا گفته است یک پسر و یک دختر می خواهد و علی آقا هم گفته است طرفدار خانواده پرجمعیت است اما به هر حال انگار لیلا برای آنها همه چیز داشته و به همین دلیل فرزند دیگری وارد خانواده حاتمی نشده تا بعد از فوت علی حاتمی این خانواده تا مدت ها دو نفره بماند.

حالا زهرا حاتمی تنهاست و مثل همه مادربزرگ ها سرگرم خانواده دخترش و نوه هایش است. بعد از علی آقا، زهرا حاتمی هیچ وقت نخواست مصاحبه کند یا درباره همسرش حرفی بزند. نه حرف زد و نه دلیل حرف نزدنش را گفت. هر چیزی هم که از او می دانیم مربوط به نامه ها و یادداشت های گاه به گاه و عاشقانه ای است که به بهانه تولد علی آقا می نویسد. زنی که هرگز از رفتن زودهنگام همسرش گله ای نکرد و همیشه از شیفتگی اش به او گفت، شیفتگی که در لحظه لحظه زندگی مشترک زهرا و علی حاتمی به خوبی قابل مشاهده است.

زهرا حاتمی شیفته و عاشق همسر هنرمندش بود. عشقی که باعث شد سر میز اولین شام بله بگوید، سه هفته بعد بنشیند پای سفره عقد، یک سال بعد مادر شود و ۲۵ سال همسرداری کند و سال های بعد از او را هم عاشق مردی بماند که برای او هنرمندی بی نظیر است. «دریغا نمی دانستم هجرانی ابدی در انتظار ماست و چطور جدایی مان زودهنگام رقم می خورد. دریغا دست سرنوشت فرزندی عاشق هنر ایران را شتابان از دامان مردمش ربود.»

منبع: akairan.com