نقد عرق سرد

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : سهیل بیرقی

بازيگران : باران کوثری، امیر جدیدی، هدی زین العابدین، لیلی رشیدی، سحر دولتشاهی

خلاصه فیلم

عرق سرد راوی داستان افروز اردستانی (با بازی باران کوثری) بازیکن تیم ملی فوتسال زنان است که به دلیل مشکلات متعدد با شوهرش از بعضی حقوق طبیعی خود محروم میشود که منجر به از دست دادن فرصت های فوتبالی اش میشود.

نقد فیلم

عرق سرد یک فیلم به تمام معنا فمنیستی است. فیلمی که موضوع درست و دقیقش و معضل این روزهای کشور را با روایت جانب دارانه و نه چندان دلچسبش به کلی هدر میدهد و جز کاریکاتوری از آن چیزی به بیننده ارائه نمیدهد.

افروز (با بازی باران کوثری) فوتسالیست موفقی است و معرفی درستی از او و شوق و ذوق رسیدن به فینال با همکاری تیمشان انجام میگیرد. بحران فیلم در همان دقایق ابتدایی مشخص میشود و ممنوع الخروج بودن او و از دست دادن فینال، شوک محرومیت زنان از بعضی حقوقشان را به خوبی به نمایش میگذارد اما حل بحران و شناسایی بیشتر کاراکتر اصلی آنچنان مصنوعی و با رنگ و بوی فمنیستی به خورد مخاطب داده میشود که عملا بیننده را از دغدغه مندی در این رابطه پس میزند.

فیلنامه عرق سرد با آنکه ایده مهم و بسیار دردناک و قابل توجهی دارد و به نوعی به دغدغه ی حق طلبانه ای از زنان ورزشکار اشاره میکند، بسیار ضعیف است و با یک خرده پیرنگ شکل نگرفته قصد کش دادن فیلم تا به انتها را دارد. زمان فیلم که کمتر از ۹۰ دقیقه است حاکی این ماجراست. متریال داستانی فیلم برای یک اثر سینمایی به هیچ عنوان کافی نیست چه اینکه اصلا داستان مشخصی هم در فیلم وجود ندارد جز اینکه افروز میخواهد رضایت شوهرش را برای رسیدن به مسابقه فینال جلب کند اما موفق به این کار نمیشود.

داستان یک خطی فیلم درحالی با اعتماد به نفس بسیار زیاد کارگردان محترم برای ساخت یک فیلم به کار گرفته میشود که امروزه فیلم های سینمای جهان علاوه بر یک داستان پیچیده اصلی از بسیاری از خرده روایت ها برای توجه به جزئیات و مشخص شدن فضای فیلم استفاده میکنند. و فقط در سینمای ایران است که شما با یک ایده ی قوی و مبتلا به جامعه و یک داستان یک خطی پر از اتفاقات خنده دار اتفاقی و البته اعتماد به نفس صاحب اثر میتوانید یک فیلم خسته کننده پر از شعار و لحظات اروتیک بی ربط بسازید و به بخش سودای سیمرغ هم راه پیدا کنید.

تمام خلاقیت کارگردان برای سرهم بندی داستانش و گره زدن این معضل به حکومت (که البته بار مسئولیت این معضلات به عهده حکومت است) در تبدیل کاراکتر شوهر افروز یعنی یاسر شاه حسینی (با بازی امیر جدیدی) به مجری یک برنامه نامعلوم در تلوزیون و بردن آبروی این شخصیت روی آنتن زنده و قطع برنامه خلاصه میشود.

عرق سرد کلکسیونی از اتفاقات خنده دار و وصله پینه زده شده به فیلم است که صاحبان اثر حتی زحمت این را به خود نداده اند که آنها را با نخ های همرنگ با جامه اصلی وصله کنند و با وسایلی چنان بیرون زده از کار این کار را انجام داده اند که به درد رفتن به بیابان هم نمیخورد چه برسد به جشن سینمای ایران.

فضای غیر باورپذیر فیلم با شخصیت پردازی های به شدت کاریکاتوری فیلم از جهت نارسایی شخصیت ها کالا همسو است. هیچ کدام از شخصیت ها تبدیل به یک کاراکتر باورپذیر نمیشوند تا بیننده بتواند با آن همذات پنداری کند. به یاد دارم در کتابی از مرحوم شریعتی میخواندم به این مضمون که برای توضیح یک فکر یا تفکر باید چنان آن را توضیح دهید که به صورت کامل بازنمای آن تفکر باشد نه چنان که هر بچه ای بتواند نادرستی آن را تشخیص دهد و این کاری است که دقیقا کارگردان محترم فیلم انجام داده و شخصیت های منفی فیلم که یاسر شاه حسینی شوهر افروز و مهرانه نوری (با بازی سحر دولتشاهی) مسئول تیم ملی را چنان مصنوعی و تخت به صورت کاملا سیاه بازنمایی کرده که هر بچه ای بگوید اینها آدم های بدی هستند پس افروز خوب است.

اصولا در عرق سرد انگیزه کاراکترها برای هیچ کاری مشخص نیست. یاسر که یک دیوانه ی روانی به تمام معناست. مهرانه نوری مسئول تیم که تا به آخر نمیفهمیم چرا با بهترین بازیکن تیمش لج است و چرا و به چه انگیزه ای کارهای مارموزانه انجام میدهد.مسیح عطایی (با بازی هدی زین العابدین) دوست افروز که در حمایت از او مانده چرا مانده و چرا به یکباره با یک وعده او را رها میکند و میرود.رییس فدراسیون چرا نامه رضایت افروز که بهترین بازیکن تیمش است را امضا نمیکند و به جایش با یاسر جلسه میگذارد. چرا وکیل افروز، پانته آ آل داوود (با بازی لیلی رشیدی) به او دروغ میگوید که میشود کار را حل کرد و به سراغ مصاحبه با وی او ای میرود. اصلا چرا افروز از یاسر جدا زندگی میکند. چرا یاسر برای او خانه خریده و چرا طلاقش نمیدهد. چرا افروز با مسیح هم خانه است.چرا اگر یاسر بفهمد او همخانه دارد او را بیرون میکند و صدها چرای دیگر پیرامون شخصیت های فیلم و انگیزه هایشان میتوان مطرح کرد.

شخصیت پردازی فیلم نه تنها در انگیزه کاراکترها برای کارهایشان الکن است حتی در شناساندن کاراکتر آنها نیز ناتوان عمل میکند. مثلا مشخص نمیشود آیا کارگردان از کنار هم قرار دادن افروز و مسیح قصد دارد بگوید آنها گرایشات همجنسگرایانه دارند.آیا مهرانه نوری قصد نزدیکی با یاسر را دارد و باز هم صدها سوال دیگر.

بازی کاراکترها نیز چندان دلچسب نیست. باران کوثری به علت کنشگر بودن کاراکترش از بقیه بازیگران بهتر است اما فیزیک کاملا نامناسبش برای یک فوتبالیست آسیب جدی بن ایفای نقشش زده. لیلی رشیدی بازی خوب و روان و دلچسبی داردو از پس نقشش برآمده اما امیر جدید و سحر دولتشاهی شاید به دلخواه کارگردان اما در نهایت بازی فاجعه بار و ناامیدکننده ای دارند ک هدر جای جای فیلم از جمله سکانس پایانی، بیننده را پس میزنند.

فیلم در نهایت با سکانس پایانی سرهم بندی شده اش که جدای از تطابق با واقعیت (که مصاحبه زنده در تلوزیون توسط بینندگان است و افروز نیز به راحتی تماس میگیرد و به طور مستقیم یاسر را روبروی بینندگان فراوان برنامه که همه دست نگه داشته اند تا افروز زنگ بزند و پته یاسر شاه حسینی را روی آب بریزد که لایق تمشک طلایی بدترین سکانس تخیلی جهان است) خیلی مصنوعی و خنده دار است به پایان میرسد.

فضای فمنیستی و گاها اروتیک فیلم از بی عرضه نشان دادن و سادیست نشان دادن تمام مردان فیلم و به اشاراتی به همجنسگرایی و حس تملک مردان در سکانس به شدت بد از جهت فرم در دادگاه (که دوربین ثابت بود و کارگردان محترم صحنه را رها کرده و به دیگر کارهایش میپرداخت) و صحنه به شدت اروتیک مسواک زدن باران کوثری بعد از رابطه جنسی و پیام مستهجن آن برای تخریب شخصیت یاسر همه همه سکانس هایی که میتواند فیلم را از این مقدار هم کوتاه تر کند تا شاید بیننده حداقل بتواند از فیلمی با میزانسن تلوزیونی و چنین ضعیف کمتر زجر بکشد.

در پایان باید گفت عرق سرد با آنکه ایده بسیار قوی و قابل طرح در جامعه داشت با ساختی بسیار ضعیف کاملا هدر رفت.

نقد فيلم خوك

| میعاد يك فيلم برفوشدر برزخ ژست هاي پست مدرن

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : ماني حقيقي

بازيگران : حسن معجوني، ليلا حاتمي، سيامك انصاري، ليلي رشيدي، پريناز ايزديار، علي مصفا، علي باقري، آيناز آذرهوش، مينا جعفرزاده، سهيلا رضوي

خلاصه فیلم

خوك راوي داستان يك كارگردان سينما به نام حسن كسمايي (با بازي حسن معجوني) است از سويي دچار مشكلات عاطفي در زندگي اش شده و از طرفي قاتلي در شهر دست به كشتار كارگردانان سينما زده اما سراغ او نميايد و حسن اين مسئله را خطري براي آبرو و اعتبار خود ميداند.

نقد فیلم

خوك آخرين ساخته ي ماني حقيقي بعد از دو تجربه ي كاملا متفاوت در فيلمسازي است. ماني حقيقي در حالي به سراغ ساخت خوك رفته كه در راستاي تجربه گرايي سينمايي خود و در اوج اين روند به ساخت اژدها وارد ميشود پرداخت فيلمي تجربي و تلفيقي كه يك روايت داستاني از يك مستند داشت كه بازخوردهاي مثبتي برايش به همراه داشت و مورد استقبال مخاطبان خاص سينما قرار گرفت. البته از سوي ديگر به ساخت اثري نازل همچون ۵۰ كيلو آلبالو دست زد كه البته مورد استقبال مخاطبان عام قرار گرفت.

( ذكر اين نكته در مقايسه مخاطب خاص و عام لازم است كه در ايران نه مخاطب خاص معناي عمومي مخاطب خاص را دارد و نه مخاطب عام معناي واقعي خود را بلكه مخاطب عام در ايران گاهي به معناي كساني كه فيلم هاي نازل را ميپسندند و مخاطب خاص به معناي انسان هاي خيلي فهيم و سينما فهم كه اين مفاهيم بسيار غلط است و در اينجا منظور از مخاطب خاص افرادي است كه مخاطب فيلم هاي روز دنيا هستند و يا به طور جدي سينما را به عنوان يك علاقه و نه صرفاً تفريح، پيگيري ميكنند. و مخاطب عام افرادي هستند احيانا حتي فرهيخته و از اقشار مختلف جامعه كه صرفا براي تفريح و گاهي خسته و ملول از فضاي غم بار جامعه و وضعيت بغرنج تفريح و سرگرمي در ايران به سراغ سينما ميروند و طبعاً ترجيح ميدهند سراغ فيلم هايي بروند كه اين فضا را تشديد نكند حتي اگر فيلم چندان خوبي را هم نبينند. )

حال به نظر ميرسد خوك در يك مسير عملگرايانه مابين دو تجربه ي قبلي كاگردان به يك ماحصلي از فروش و فضاي منحصر به فردي رسيده تا بتواند يك رضايت فراگيرتر را به همراه داشته باشد اما اين اتفاق به هيچ عنوان نمي افتد. خوك نه يك فيلم خاص با ايده ي خلاقانه و پرداخت صحيح است تا مخاطب خاص را راضي كند و نه يك فيلم مفرح با المان هاي آلترنيتيو براي جداسازي مخاطب عام از فضاي ما به ازاي آن در جامعه. و اين يك عدم موفقيت تمام و كمال براي كاگردان محترم فيلم به شمار مي آيد.

خوك در يك نگاه خوشبينانه، يك گروتسك بر پايه يك بحران اجتماعي واقعي در جامعه ي كنوني است كه از برساخته هاي ذهني يك كارگردان سينما سخن ميگويد و سعي ميكند دنياي او را به نمايش بگذارد. گروتسكي كه مفاهيم رياكارانه ي روابط فردي اجتماعي را در ديالوگ هايي طبيعي از ديد كاراكترهاي فيلم و به شدت بحراني از ديد بيننده بيان ميكند.

نمود عيني اين روابط پريشان در ديالوگ بين حسن و مادرش و روابطش با همسرش گلي(با بازي ليلي رشيدي) است. جايي كه برخلاف حساسيت هاي مادرانه در ديالوگي كه خنده تماشاگر را نيز به همراه دارد مادر حسن به او دلداري ميدهد كه نگران نباش قاتل ايشالا به سراغ تو هم مياد و يا ديالوگي كه در ماشين بين گلي و حسن پس از گسيختگي رابطه حسن با شيوا مهاجر (با بازي ليلا حاتمي) اتفاق مي افتد كه گلي حسن را به خويشتن داري در داستانشتوصيه ميكند و ميگويد مگه من تو داستانم اين مشكلات رو دارم!!! يعني در مسئله اي كه به صورت طبيعي در هر كجاي دنيا روي آن حساسيت وجود دارد يعني گفتگوي صريح راجع به خيانت به همسر( آن هم به صورت مسالمت آميز) اما در يك سكانس بدون هيچگونه غيرطبيعي بودن اتفاق مي افتد.

اين گروتسك در فرم نيز كاملا تقليدي عمل ميكند تا آنجايي كه يك بيينده جدي سينما را از شدت كپي كاري فرمي از فيلم دلزده ميكند. نمونه واضح اين سكانس ها شيوه نشان دادن توپ تنيس و يا كنسرت خيالي حسن در بازداشتگاه پليس و يا سكانس معرفي حسن و گشتن و پن دوربين روي صورتش و حتي شكستن ليوان در دستش و صحنه هاي بسيار دیگر كه كپي عين به عين فيلم هاي ديگر است و نمونه خيلي واضح تر آن شيوه از هم پاشيدن خوك با اسلحه ستارخان كه ما را ياد سكانس تارانتينو و انفجار با ديناميت مي اندازد.

باری خوک در یک نگاه خوشبینانه یک فیلم با ژست های فراوان فیلم های پست مدرن نوآور روزگار ماست که در داستان به هیچ وجه پتانسیلی برای این بستر ایجاد نمیکند و مجبور است با پارتی و تنیس و کنسرت خیالی و خواب و رویا ، سکانس های فرمال متفاوت را به آن الصاق کند. کافیست این فیلم را با داستان فیلم های شاخص پست مدرن چه در مضمون و چه در فرم مقایسه کرد که چطور یک کمدی ابزوردیته ساختارمند در روند داستانی و یا یک شیوه ی خاص هستند اما خوک به کلی عاری از این ویژگی هاست.

اما مهمتر از این لازم است نگاهی عمیق تر به مضمون فیلم های حقیقی و علاقه مندی های او در قالب شیوه های ساخت فیلم در ایران و متناسب با ممیزی های موجود انداخت.

اگر فیلم های کارگردانی شده از حقیقی را به بوته نقد و تحلیل بکشیم خواهیم یافت که فیلم های حقیقی همواره از فرمولی ثابت پیروی میکند و آن یک ترس و دلهره و متعاقباً مقابله با یک نیروی پنهان مخوف است که هر لحظه نیز مهیب تر میشود تا درنهایت دچار درگیری های اساسی با کاراکترهای فیلم به یک اتفاق نهایی منجر میشود. این مسئله از کارگران مشغول کارند تا پذیرایی ساده و در اوج خود با اژدها وارد میشود و خوک، حضور جدی دارد. گاهی این موجود مهیب یک سنگ عظیم الجثه است، گاهی پنهان و اثرگذار مینماید، گاهی نیز حضور فیزیکی جدی دارند و عملا به حذف فیزیکال دست میزنند. حقیقی سالهاست که تماشاگرانش را از موجودی مهیب در پرهیب اژدها و خوک و غول بی شاخ و دم نشان میدهد و آن را تهدیدی برای هر آنچه در پیرامون اکو سیستم انسانی محفل زندگی اش است مطرح میکند. به واقع اما این موجود چیست و کیست؟! آیا حقیقی سعی میکند کنایه های سیاسی اجتماعی و یا هر نوع از اعتراضات و نافرمانیهای مدنی اش را در چنین قالبی بیان کند و یا پیشینه ی فلسفی ای در ناخودآگاهی ایده های داستانی اش نهفته است.

آیا وجوه اجتماعی همیشگی فیلم های او دلالتگر یک پارادایم و الگو هنری است که آسیب های موجود در جامعه را در پیشگاه نگاه پاتولوژیک هنر به نظاره مینشیند؟! و یا صرفاً یک نارضایتی و خودنمایی محفلی است تا بتواند از فرصت ایجاد شده از جهت محدودیت های فراوان و عدم آزادی ابراز تمایلات جدی هنری کمال استفاده یا سوء استفاده را انجام دهد و با یک سایه بازی همواره آنچه در چنته دارد را بزرگتر از آنچیزی که هست نشان دهد؟!

به هر روی این دغدغه به صورت جدی در حقیقی وجود دارد. و از آنجا که یک از مهمترین المان های هنرمند آوانگار در کشور ما و در محافل هنری کشور به چیزهایی که دغدغه ی اوست شبیه است خیلی طبیعی مینماید که همواره کف و سوت های فراوانی پیرامون آثارش وجود دارد. دغدغه ای که او را برخلاف پدربزرگ مولفش یعنی کاوه گلستان به جایگاه رسانه ای معتنا بهی رساند که ا ز آن گلستان بود. واقعیت آن است که هنر جدید شان و جایگاه تازه ای برای مولف ساخته و پرداخته کرداما رسانه ها هستند که امروز برای هنرمندان اتوریته مولفیت را ایجاد و یا آنرا به کلی نابود میکنند. اینجاست که تاکید های فراوان حقیقی بر نشان دادن پیشینیانش در سینما آن هم در یک اثر سینمایی متفاوت همچون اژدها وارد میشود مشخص میشود. اتفاقی که در خوک پا را یک قدم فراتر میگذارد و شخصیت حقیقی خود را در فیلمش در جرگه کارگردانان بزرگ قرار میدهد تا حتی برای سر بی تن او که توسط خوک جدا شده است جامعه هنری را به سوگ بنشاند و طبعاً پیام استعاری این خودشیفتگی هنری را نیز به مخاطب خود منتقل کند.

در پایان باید گفت خوک دوست دارد که فیلم مهمی باشد. دوست دارد که میعادگاه هنر در مسلخ شرایط امروزی پیش روی حوادث اجتماعی و امنیتی شده ی جامعه باشد. دوست دارد با نشان دادن نماد شورشی ستارخانی یعنی اسلحه اش و با راهنمایی های قربانیان شیوای خوک پلید و با اتکا به سرمایه های اجتماعی فعال به واسطه شرایط ارتباطی نوین به جنگ خوک برود و او را نابود کند اما و اما و اما خوک دست آوردی بیشتر از یک فیلم برفوش کپی برداری شده در بسیاری از لحظاتش و با ژست های توخالی محفلی پسند هنری این روزهای جامعه ما ندارد.

نقد فيلم خفه گي

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : فریدون جیرانی

بازیگران: الناز شاکردوست ، نوید محمدزاده ، پردیس احمدیه ، ماهایا پطروسیان ، پولاد کیمیایی ، احسان امانی ، غلامحسین لطفی ، پرویز پورحسینی

 

خلاصه فیلم

خفه گی داستان رهایی و فرار زن نگون بختی از دست آزارهای شوهر جانی اش را به نمایش میکشد که روی کمک پرستارش حساب باز کرده اما درست از همان جایی که انتظارش را ندارد به دام هولناک مرگ می افتد.

 

نقد فیلم

خفه گی آخرین ساخته ی کارگردان همیشه به دنبال اعتبار بیشتر سینمای ایران، فریدون جیرانی است. کارگردانی با آثار متوسط اما علاقه مند به داشتن جایگاهی فراتر از متوسط در سینمای ایران . کارگردانی که میداند سهم سرگرمی در چند ضلعی نامتقارن سینما بیشتر است اما آنقدر باهوش است که بداند اینجا ایران است و اعتبار سینمایی و هنری با روشن فکری و ملزوماتش حاصل میشود و همچنین ژست های گاه و بیگاه سلبریتی گونه در این روزها مایه ی شانیت است. تمام اینها در کنار روحیه ی تجربه گرای او که در کارنامه ی متفاوتش به خوبی به چشم میخورد میتواند در سنین بالای عمرش او را به ساخت یک درام ماجراجویانه با چاشنی هراس هدایت کند.

بدون شک خفه گی یک اثر فرمال متفاوت در سینمای ایران محسوب می شود که تلاش های قابل اعتنایی در فرم نورپردازی و فیلم برداری و اصولا تصویر ارائه شده ی نهایی در آن اتفاق افتاده است و شاید یک جوان پر جنب و جوش امروزی را که گهگاه علاقه مندی هایی به عکاسی یا ساخت کلیپ های شخصی برای شبکه های اجتماعیش نیز از خود نشان میدهد را جذب خود کند و یا بتواند به عنوان یک فیلم متفاوت و حتی تجربی خود را در دل مخاطبان خاص سینمای ایران که گاه و بیگاه به نظاره ی خیل عظیمی از فیلم های عمدتاٌ پرت و پلای هنر و تجربه مینشیند و به دید تحقیقاتی و پژوهشی به آنها نگاه میکند به خوبی جا کند و حتی در جشن ها و جشنواره های قارچ گونه که از هر محفلی یکی از مدل های سمی اش بیرون زده ، در کنار شوی لباس و تبخترهای غربی بی هنرانی که از وجوه رسانه ای سینما فقط شامورتی بازی هایش را یاد گرفته اند و وقتی نوبت فیلم میشود فیلشان یاد هندوستان دل میکند و سینما را وسیله ی بیان دغدغه های شخصی بی اهمیتشان میپندارند به راحتی بتواند خود را مطرح کند اما فیلم در نهایت یک سرنوشت دارد و آن نمایش بر روی یک پرده ی عریض است در تاریکی برای مردمی که روی صندلی نشتسه اند و این مجموعه را امروزه سینما می نامند. جایی که فیلم خفه گی به واقع تماشاگر را خفه میکند تا روایت کند و جلو برود و با خواهش و تمنا، کاملاٌ بیهوده به پایان برسد.

کارگردام محترم فیلم احتمالاٌ بر خلاف روندی که از او انتظار میرود ، در این فیلم ابتدا یک فضای فیلم سازی با المان های خاص فرمی را در نظر گرفته است و تصمیم بر ساخت فیلمی سیاه سفید با ساختارهای تصویری اکسپرسیو و بازی های سرد و فضاسازی هولناک و گاهی فیلم نوآری با فم فتال متزلزل گرفته است و سپس به جور کردن داستانی برای آن مشغول شده است.داستانی که هر سوی آن را میگیری از سوی دیگر لیز میخورد و آنقدر مبهم وساده انگارانه با مخاطب برخورد میکند که بیننده یک لحظه شک میکند که علامت +۱۸ را روی پوستر فیلم دیده یا -۱۸ و به همین سبب انیمیشن وار از منطق داستانی میگذرد تا صرفاٌ فرم تماشاگر پسند کار همچنان آزارش دهد و او غرق در لذت در سینما چیپسش را نوش جان کند.

داستان دو اتفاق محرک مهم برای قهرمانش دارد که هیچ کدام شاید ثانیه ای هم فکر نویسنده را در قابلیت رئالیستیش به چالش نکشیده است. اول احتیاج صحرا مشرقی(با بازی الناز شاکردوست) به خانه توامان با حس دلسوزانه نسبت به نسیم سازگار (با بازی پردیس احمدیه) که او را وادار به انجام عملی خطرناک و پر ریسک میکند همچنان که خودش در دیالوگی میگوید میخواسته خانه داشته باشد و حالا حتی دیگر شغلش را نیز نمیتواند داشته باشد و دوم عشق او به مسعود (با بازی نوید محمدزاده) که موجب قتل نسیم و سپس مرگ خود او میشود. به واقع این دو اتفاق در روند داستان به کل الکن و تعجب برانگیزند و به سادگی در ذهن مخاطب این سوال را ایجاد میکند که چرا؟!

چرا صحرا مشرقی برای اجاره یک خانه باید تن بدهد به هوس های یک مرد پیر خرفت که پایش بو میدهد و یا برای نسیم دزدی کند تا او خانه اش را به او بدهد!؟ مگر خانه های شهر در تملک خانه دارانی است که فقط با دزدی و شهوت رانی خانه به دیگران میدهند و یا اینکه صحرا مشرقی به صورت مجانی در تیمارستان کار میکند و نمیتواند حتی یک خانه اجاره کند و غم عالم برایش شده یک خانه؟!

چرا صحرا مشرقی تنهاست و با مردی ارتباط ندارد!؟ کور و کچل است!؟ چرا اتفاقا همه مردان فیلم از جمله پیرمرد خرفت و مسعود به سرعت میتوانند برای او یک گزینه به حساب بیایند ولی مثلاٌ میوه فروش سر کوچه تا به امروز نمیتوانسته این نقش را ایفا کند؟! مشکل خاصی که ندارد.مردان را نیز که پس نمیزند بنابراین یا در شهر خواجه ها زندگی میکند و یا به احتمال قویتر به حرف کارگردان محترم گوش داده و تا آن لحظه منتظر یک مرد زن دار روانی مانده است تا بیاید و با یک تعارف به عقد کردن بدو بدو برود و عقدش شود.

اصلا چرا مسعود به تیمارستان می آید و با یک گواهی عدم تعادل روحی و به حکم نسبتش با نسیم اموال را پس نمیگیرد و به دنبال نقشه کشیدن با صحرا مشرقی میرود!؟ و یا اصلاٌ نسیم سازگار از کجا میدانسته که اگر به تیمارستان بیاید صحرا مشرقی ای پیدا میشود و او را کمک میکند تا از این مخمصه بیرون بیاید!؟ و هزار چرای دیگر…

اما اگر از داستان مضحک و کودکانه فیلم بگذریم و دل به دل کارگردان بدهیم تا انیمیشن تخیلی اش را که تجربه این حجم از تخیل روانی گونه شخصیت های فیلمش را قبلا در فیلم فاجعه آمیز پارک وی نیز به خورد ما داده بود به انتها برساند باز هم تماشاگر را ناامید میکند و با سکانس های بیهوده و بی منطق و خسته کننده و صرفاٌ نوربازی های قشنگ چشم بیننده را نوازش میدهد و تا تمام پدران خسته از سرکار برگشته امیدوار را خواب نکند دست برنمیدارد و به جرئت میتوان گفت نیمی از باقی مانده فیلمش را با نیمی از تماشاگران باقی مانده ادامه میدهد که البته نگارنده مطلب از نیم باقی مانده ی افراد در سالن بود و میتوانید نیم دیگر مطلب را با خیال راحت دنبال کنید!!!!

ریتم فیلم از سکانس تقلیدی فیلم حتی در فرم یعنی افتادن از پله های خانه ی نسیم و مسعود و حضور مسعود بر بالین صحرا تغییر میکند و داستان ، جذابیت های روایی خود و تعلیق لو نرفتن نقش شریک دزد و رفیق غافله ی صحرا مشرقی را موجب سر و شکلی جذاب برای خودش میبیند و اینجاست که نیم باقی مانده کم کم به بیدار کردن آن دسته از افرادی که در سینما مانده اند میکنند تا خبر خوش هدر نرفتن پول پرداخت شده برای فیلم را به آنها بدهند اما متاسفانه روایت تخیلی و همچنان فضاسازی روی اعصاب فیلم که به شدت از کلیشه های همیشگی پیروی میکند و نیز تا لحظات انتهایی فیلم هم مشغول تلاش برای درک فضا توسط مخاطب است این اجازه را نمیدهد تا مخاطب بتواند با فیلم ارتباط برقرار کند و تیر خلاص این ناامیدی با تصمیم عجیب و بی منطق و بی حساب و کتاب صحرا مشرقی و سپس مسعود به تماشاگر زده میشود.

اگر فرم داستان و فضاسازی های آن را با تمام ضعف های عدیده اش کنار بگذاریم و به محتوای آن بیندیشیم نیز دستاورد دندان گیری نصیبمان نمیشود. تمام افراد فیلم شخصیت های چرک و کثیفی اند که این چرک بودن آنقدر زیاد است که گاهی صحت آن برای مخاطب مورد تردید قرار میگیرد. صحرا مشرقی(الناز شاکردوست) یک روانی عقده ای تنهای ترسوی ضعیف و قاتل است.مسعود(نوید محمدزاده) یک روانی دو زنه ی قاتل است.برادر مسعود(پولاد کیمیایی) یه روانی ورشکسته شکاک و عصبانی است.نسیم(پردیس احمدیه) یک بیمار روانی خائن به شوهر ساده لوح است.زهره(ماهایا پطروسیان) یک زن دمدمی مزاج ضعیف وابسته و فرصت طلب ساده لوح ترسو است. به واقع کارگردان چه قصدی برا ترسیم چنین جهانی برای مخاطبانش دارد؟! فیلم در چه زمان وجغرافیایی میگذرد؟! آیا کارگردان کنایه سیاسی میزند؟! نقد اجتماعی به جامعه دارد!؟ برای خوش آمد جشنواره ها و فضاهای روشنفکرنما فیلم میسازد؟! به واقع نگاه خفه گی به زن مشخصاٌ ایرانی که از ابتدای فیلم به دنبال عقد شدن و کندن مال و اموال از مرد است و با یک کلام از یک مرد متاهل به شوق می آید که افتخار بزرگی نصیبش شده که عقد دائم یک مرد شده ، نگاه صحیحی است؟! از آش فیلم جیرانی که یک سایکودرام به سبک فیلم های اروپایی با نورپزدازی به سبک فیلم نوآر و فضاسازی های به سبک فیلم های اکسپرسیونیستی و به کار گیری ستاره ها به سبک فیلم های امریکایی است چه پنجه ی علی اصغری قرار است نمایان شود؟!

ستاره های فیلم اما که امروزه مخاطبان زیادی در بدنه ی سینما بروی کشور دارند و اصولاٌ به نظر میرسد یک فیلم اگر فقط یک نوید محمدزاده داشته باشد خودش کلی کار کرده است ، نمیتوانند تصویر یک کست هماهنگ و دارای هارمونی را به مخاطب منتقل کنند و زیر یک دنیا گریم مد روز پنهان شده اما چیز ویژه ای در بازی به مخاطب ارائه نمیدهند.نوید محمدزاده یک یک لانتوری دیگر را عیناٌ در صحنه های عاشقانه روانی خود بازی کرده و بعید نیست حتی کارگردان چنین جمله ای را به او گفته باشد که همون همیشگی یا همونکه تو اون فیلم بودی و این برای یک سینما پیامی جز فاجعه نیست.الناز شاکردوست با اینکه نقش متفاوتی را در این فیلم ایفا کرده اما عملاٌ میتوان گفت بازی ویژه ای از خود به نمای نمیگذارد و تنها با یک گریم قوی مداوماٌ بدون حتی ذره ای ری اکشن به بازیگر مقابل خود نگاه میکند و اصولاٌ هم به نظر میرسد فیزیک صورت او و توانایی صوتی صدایش به چنین نقش هایی به هیچ عنوان نزدیک نیست و در نقش یک دختر لوس بیشتر میتواند تناسب را در او مشاهده کرد.بدون شک فیلم از او آسیب جدی خورده و شاید خفه گی با بازیگر دیگر یک خفه گی جدی تر این اتفاق در رابطه با پردیس احمدیه نیز در این فیلم افتاده و میتوان واقعا تیم کستینگ فیلم را بابت چنین کست ناهماهنگ و بی ربطی شایسته تمشک بلورین دانست.

در پایان باید گفت که یکی دیگر از کارهای سخت دنیا نیز با ساختن فیلم خفه گی کشف شد و آن کار سخت، تحمل این فیلم تا به انتها در سینما است. فیلمی که آسمانش همواره برفی و سرد است و فرقی بین افراد در تیمارستان و بیرون وجود ندارد چه بسا آنکه در تیمارستان است سالم تر است و آنکه بیرون درهای بسته و در عصر یخبندان جامعه است یک روانی است که فقط میخواهد خودش را پروار کند به همین علت است که در انتهای داستان خفه گی تماشاگر مسعود را همچون شطرنج بازی میبیند که مهره ها خیلی عجیب و غریب چیده بود اما همه تصمیم هایش درست و دقیق او را به مقصد رساند اما هرطور فکر میکند نمیفهمد که چرا بازیکنان دیگر اینقدر احمقانه در نقشه مسعود بازی کردند و قطعاٌ ترجیح میدهد به قسمت های خوبش که شاید خواب و یا خوراکی در سینما بوده فکر کند و همچنان احترامش برای جیرانی را حفظ کند و فقط با سکوت به خانه اش برود.