نقد فیلم اتاق تاریک

انعکاس

با مرور بر کارنامه سینمایی سید روح الله حجازی، می توان بیان کرد مضامینی که در آخرین اثر فیلمساز گفته می شود، در جهان بینی خاص فیلمساز تداوم دارد. حجازی متناسب با پیچیدگی زمانه و روابط بین انسان ها ، به ابهامات منطقی، روایت معماگونه و مفاهیم عصر مدرن گرایش دارد. به طور کلی جوهر تنش و قالب متعارف سینمای حجازی، ناشی از قرار گرفتن ظاهر در مقابل باطن است. توبیاس در کتاب (بیست کهن الگوی پیرنگ) می گوید: از وقتی انسان کم کم پیچیده تر شد، چیستان ها هم به شکل های بسیار پیچیده تری توسعه یافتند. امروزه چیستان به راز یا معما تغییر شکل داده و به مهارت و تامل بیشتری در فکر کردن و حل آن نیازمند است. توبیاس در ادامه اضافه می کند، درجه دیگری از معما وجود دارد که حل کردن آن غیرممکن و شاید هدف تنها حل کردن آنها نباشد. بلکه فقط باید درباره شان اندیشید. هر چیزی ممکن است اتفاق بیافتد. همانطور که هاله یکی از شخصیت های اصلی فیلم در پاسخ به فرهاد می گوید: هر کاری از هر کسی برمیاد. آنچه که در سینمای حجازی حائز اهمیت است، تمرکز ، تعمق ، هشدار، همذات پنداری، حداقل جستجو برای درک معانی و دریافت پیام برای خود مخاطب می باشد. دغدغه های فیلمساز قابل احترام است و جهان بیرون از فیلم را منعکس می کند.

روشنایی اندک در بطن تاریکی گسترده

همانطور که از عنوان، شروع و پایان فیلم مشخص است، اتاق تاریک در فضایی تاریک و ملتهب روایت می شود. روشنایی آنقدر در فیلم کم است که می توان در تعریف آن گفت، فیلم در روشنایی اندک در بطن تاریکی گسترده روایت می شود. حجازی با بهره گرفتن از عناصر نور و تاریکی که در سینمای او مفاهیم ضمنی و همیشگی هستند، درباره میزان رنج ذهنی می گوید. نمونه بارز آن مربوط به سکانسی می شود که در میانه های فیلم در اتاق تاریک (مکان تنبیه امیر) می بینیم. با اشاره دست امیر بر روی پنجره ، روشنایی اندکی را شاهد هستیم که تنها به واسطه انعکاس نور اتومبیل ها در تاریکی گسترده پنجره و اتاق نمایان می شود. این نمای ضمنی، مفهومی است از آنچه که فیلمساز قصد گفتن آن را در طول و عرض فیلم دارد. علاوه بر آن ، آنچه که فیلم را تلخ تر می کند و بر رنج ناشی از درک آن می افزاید، جدا از تاریکی موجود که در ساختار فیلم کاملا مشهود است، عادت به تاریکی و پذیرفتن آن است. متاسفانه چشمان امیر (فرزند هاله و فرهاد) در روند فیلم به ناچار به دیدن تاریکی عادت پیدا می کند. اگر در شروع فیلم، امیر از رفتن به اتاق تاریک واهمه دارد و هاله او را گریه کنان به اتاق می برد، در میانه های فیلم امیر را می بینیم که به تنهایی در اتاق تاریک نشسته و در سکوت بازی می کند. فرهاد وارد اتاق می شود و از او می پرسد از اینکه در تاریکی نشسته نمی ترسد؟ امیر پاسخ می دهد نمی ترسم. در پرده سوم فیلم ، امیر از فرهاد می خواهد با دستش محکم چشمان او را بگیرد، طوری که نور از مابین انگشتانش عبور نکند و در نهایت در دقایق پایانی فیلم امیر را با چشم بند مشکی بر روی تختخواب می بینیم. به تدریج در روند داستان امیر تسخیر تاریکی می شود. امیر بنا بر پیامدهای ناشی از اتفاقی که برای او رخ داده ، دچار رنج ذهنی و پریشانی می شود. با تعمق در پرداخت شخصیت های فرعی فیلم(پگاه ، پیمان و حامد) که هر یک به نوعی قربانی طلاق هستند، می توان میزان تیرگی و رنج را در فیلم دریافت کرد. در اتاق تاریک خبری از خانواده مستحکم و کانون گرم خانواده نیست. اغراق فیلمساز بسیار واقع بینانه و دلالت بر شرایط ملتهب کنونی دارد. به هر حال وقتی صدایمان شنیده نمی شود باید فریاد زد. چهره مضطرب هاله در نمای بسته و در پلان نخست فیلم که ابتدا به روبرو نگاه می کند و سپس به عقب بر می گردد، حاکی از همین مسئله است. پرداختن به نقش خانواده همواره برای فیلمساز دغدغه بوده است. این بار صاحب اثر به سراغ خانواده ای می رود که بنیان زندگی آن ها بر خلاف عرف و آداب رایج صورت گرفته است. هاله چند سال از فرهاد بزرگتر است و این تفاوت سنی بر زندگی آنها سنگینی می کند. هاله بارها در هر شرایط به این نکته اشاره می کند، حتی در نیمه اول فیلم که رابطه اش با فرهاد خوب است. هاله می داند این امر هنوز در جامعه ای که در تقابل سنت و مدرنیته قرار گرفته است، پذیرفتنی نیست. پگاه با وجود اینکه گرایش های مدرن دارد، هنگام بحث با هاله به این واسطه به او سرکوفت می زند. روند زندگی هاله و فرهاد خبر از یک فروپاشی می دهد و قربانی کوچک فیلم ناظر اضمحلال خانواده است. با ارجاء به دیالوگ های فرهاد و هاله در طول فیلم ، پی می بریم زندگی آنها از قبل دچار مشکل بوده است. اتفاق پیش آمده برای امیر، تنها باعث تشدید مشکلات می شود. هاله در مقابل فرهاد می گوید: با تعویض خانه گمان می کرده زندگی آنها تغییر خواهد کرد. و سر میز شام در پاسخ به پگاه می گوید: زندگی آنها کاملا احساسی بنا شده است. یکی از نکات مهم که نشان می دهد چه مقدار میان هاله و فرهاد گسست ارتباطی وجود دارد، نحوه واکنش آنها از شنیدن اتفاقی است که برای پسرشان رخ داده است. ابتدا فرهاد با شناختی که نسبت به هاله دارد، از امیر می خواهد در مورد این موضوع چیزی به مادرش نگوید، پنهان از هاله به بهانه بازجویی امیر را به پارک می برد. بعد از اینکه هاله متوجه می شود، یعنی فرهاد مجبور می شود به هاله بگوید، هاله از فرهاد می خواهد برخلاف سنت آبروداری نکند. و پیشامد رخ داده را علنی کند. همانگونه که خود به شیوه ناصحیح انجام می دهد. هاله و فرهاد هر یک می خواهند به تنهایی متناسب با روحیه خود ، گره کوری را گره گشایی کنند که فیلمساز عادت به بستن آن دارد. فرهاد مدعی است حل این پیشامد کاملا امری مردانه است و هاله بازگو می کند، من مادر هستم و تا به همه چیز پی نبرم، رها نخواهم کرد. غافل از اینکه هر دو در کنار هم می توانند به امیر کمک کنند. قصد آنها بیشتر از اینکه کمک کردن و درمان روح بیمار پسرشان باشد، بیشتر در پیدا کردن متهم خلاصه می شود.

یکی از نقاط کلیدی فیلم که نقطه عطف اول فیلم را می سازد، مربوط به پلانی است که امیر در حمام به پدرش می گوید: یکی بدن او را دیده است. دقیقا در همان موقعیت مکانی ، نقطه عطف دوم فیلم گفته می شود. با این تفاوت که امیر زیر شکنجه مادر که نشان از عدم تعادل روانی هاله است ، پشت به دوربین به ناچار اعتراف می کند که شخص مخطی چه کسی است.بنابراین می توان پرسید شباهت مکانی نقاط عطف چه مفهومی را می رساند. در فاصله زمانی نقاط عطف، چه میزان دسترسی به حقیقت وجود داشته است؟ هویت شخصیت ها چه میزان شناسایی می شود؟ راه حل های فرهاد و هاله چه مقدار ثمربخش هستند و امیر چگونه و در چه شرایطی لب به سخن باز می کند؟ به نظر می رسد در این فاصله زمانی ، فیلم بیشتر از اینکه در طول حرکت کرده باشد، تعمدا در عرض حرکت کرده است. اگر در نقطه عطف اول فیلم، این معما بوجود می آید که چه کسی بدن امیر را دیده است، در نقطه عطف دوم، این معما بوجود می آید که پگاه چرا و چگونه بدن امیر را دیده است. در این فاصله زمانی سوظن به شخصیت های مشکوک در حد سوظن باقی مانده است. دسترسی به لایه های پنهان شخصیت ها امکان پذیر نیست. و اگر امیر به ناچار لب به سخن باز نمی کرد، آیا دسترسی به حقیقت وجود داشت؟ و اصلاآیا امیر حقیقت را گفته است؟

حجازی شخصیت های واقعا زنده خلق می کند. می توان با شخصیت ها ارتباط برقرار کرد. شخصیت ها متناسب با روح زمانه شخصیت پردازی می شوند. دروغ می گویند، پنهانکاریشان پر رنگ است، درون گرا هستند، کاملا امکان رسیدن به لایه های پنهان آنها ممکن نیست، مغلوب شرایط می شوند و معلق در میان سنت و مدرنیته، تناقض های رفتاری و کلامی آنها بیداد می کند. هاله همسرش را بخاطر پنهانی رفتن به پارک بازخواست می کند و از فرهاد می خواهد امیر را همانند خودش پنهانکار تربیت نکند، در صورتی که هاله به همراه امیر پنهانی نزد پزشک می رود و از امیر می خواهد در مورد این موضوع چیزی به پدرش نگوید. در نمایی دیگر وقتی فرهاد به هاله می گوید: شاید این حامد باشد که خطا از او سر زده، هاله عصبانی می شود و در پاسخ می گوید: بچه ای پاک تر از حامد ندیده است. اما در موقعیتی دیگر، وقتی این بار فرهاد به او می گوید گمان نمی کنم کار پگاه باشد، هاله در پاسخ می گوید هر کاری از هر کسی بر میاد. بر خلاف فرهاد ، خانواده هاله در فیلم معرفی می شوند. برادر هاله طلاق گرفته است. خواهر هاله از طریق لاتاری خارج از کشور زندگی می کند. خود هاله با مردی ازدواج کرده است که چند سال از او بزرگتر است و به قول پگاه، فرهاد جای فرزند او را دارد. در سکانسی که هاله در خانه پدری خود حضور دارد، متوجه می شویم آنجا هم خبری از کانون گرم خانواده نیست. جدا از پلان های آشپزخانه، پذیرایی خانه تاریک است و مفهوم ضمنی دارد. شخصیت فرهاد به نسبت هاله کمتر معرفی می شود. فرهاد به مراتب پنهانکارتر از هاله است و نسبت به پگاه تمایل نشان می دهد. در اوایل فیلم شخصی ناشناس به ساختمان آنها حمله می کند، همانطور که هاله می گوید بیم آن می رفت که به آپارتمان آنها حمله شود. ورود  یک ناشناس به زندگی آنها تمثیلی از زنگ خطری است که می توانست زندگی هاله و فرهاد را به شکل دیگری تهدید کند. اگر داستان روند دیگری داشت، شیطنت های فرهاد نسبت به پگاه می توانست سرانجام دیگری داشته باشد. فرهاد از زخم پیش داستان رنج می برد و ما تا جایی متوجه می شویم که او از سگ می ترسد.فرهاد بارها در مسیر خانه با سگ مواجه می شود. به نظر می رسد رابطه ای میان سگ و زخم پیش داستان او وجود دارد. به نظر می رسد رابطه ای میان زخم پیش داستان فرهاد و پیشامد رخ داده برای امیر وجود دارد. مواجه شدن مکرر فرهاد با سگ می تواند این مضمون را داشته باشد که راه گریزی نیست، باید پذیرفت و درمان کرد. بالاخره فرهاد مجبور می شود با وجود اینکه از سگ می ترسد، سگ زخمی را در آغوش بگیرد و برای درمان، سگ  را به مرکز نگهداری سگ ها ببرد. فرهاد بالاخره تصمیم می گیرد در مقابل چشمان هاله در لحظات پایانی فیلم به جای فرار از گذشته، درباره آن بگوید. بالاخره در این چند سال گذشته به فیلمسازان اجازه داده شد که بر خلاف سنت، واقعا آبروداری نکنند و در مورد مسائل مهم جامعه فیلم بسازند. اتاق تاریک فیلمی تاثیرگذار است و هدف فیلمساز تشریح روح انسان است.

 

نقد فیلم ماهورا

 

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: حمید زرگرنژاد

بازیگران: ساعد سهیلی، احمد کاوری، مهدی صبایی، کامران تفتی، میترا حجار و داریوش ارجمند

خلاصه داستان

در سال های ابتدایی جنگ یک هواپیمای شناسایی ایران در منطقه مرزی هور سقوط می کند. مردم منطقه به خلبان زخمی هواپیما پناه می دهند و این مسئله باعث هجوم نیروهای بعثی به روستاهای اطراف برای یافتن آن می شود.

نقد فیلم

حمید زرگرنژاد یکی از کارگردان های حاضر در جشنواره سی و ششم است که بیشتر به خاطر ساخت آثار مستند و فیلم های تلویزیونی شهرت دارد و تنها تجربه سینمایی جدی ایشان “پایان خدمت” ای است که نویسندگی آن را بهروز افخمی به عهده داشته و  در سال ۹۲ اکران شده است. ایشان مدتی در گروه تلویزیونی شاهد مشغول به فعالیت بوده اند و با پژوهش برای ساخت آثار مستند کوتاه و داستانی در آن سال ها، به شخصیت ها و روایات واقعی جنگ نزدیک شده اند و “ماهورا” را از دل یکی از همین داستان های واقعی بیرون کشیده اند.

با وجود این که طرح اصلی داستان ماهورا از گیرایی کافی برای ساخت یک اثر سینمایی برخوردار است اما خروجی نهایی کار نشان از آن دارد که فیلمنامه به عنوان ماده اولیه ساخت فیلم به درستی شکل نگرفته است و بیشتر تمرکز خود را بر اتفاقات و حوادث نهاده است. . از طرفی همین اتفاقات رابطه علیت و معلولی مشخصی با یکدیگر ندارند و رفتارهای شخصیت ها قابل درک نیست. علت فرار خلبان، چرایی حضور سروان نیروی ویژه و اساس حضور نقش سلطان یا عروس قابل فهم نیست و پیچیدگی بی موردی ایجاد شده  باعث سردرگمی بیننده شده است.

عدم شخصیت پردازی درست ، خرده روایات کم مایه و دیالوگ های بی رمق  باعث شده روایت، مبتنی بر رویدادها پیش برود و شخصیت ها نقش چندانی در پیرنگ اصلی داستان نداشته باشند. بار دراماتیک میان شخصیت ها هم بیشتر ناظر بر خرده روایاتی است که تاثیر مستقیم بر مضمون فیلم ندارد . رخدادها مسیری را می پیمایند و شخصیت ها مسیر دیگر. هرچند این مسئله به منظور شخصی سازی دغدغه شخصیت ها برای دفاع از عشیره و خلبان زخمی در نظر گرفته شده است اما در نهایت نتوانسته جلال ، امین و سایر شخصیت ها را به بیننده نزدیک کند.

انتظار می رفت جناب زرگرنژاد به دلیل فعالیت در حوزه دفاع مقدس شناخت عمیق تری از این عرصه داشته باشند اما اثر نشان می دهد ، نگرش ایشان به این موضوع در سطح برخی المان های تصویری مشترک و کم مایه مانند سلاح، پلاک و انفجار محدود شده است. ویژگی های “ماهورا” نشان می دهد این اثر به آن دسته از فیلم های جنگی که بیشتر برای تهییج مردم در زمان وقوع جنگ مورد بهره برداری قرار می گیرد شباهت بیشتری دارد و نشانی از یک اثر ایرانی متعلق به سینمای مقاومت در آن بروز و ظهور جدی ندارد. هر چند تبدیل شدن” ماهورا ” به یک فیلم جنگی از ارزش آن کاسته است اما باعث شده با خط کشی مشخص میان دوست و دشمن اثر را از دام سینمای ضد جنگ برهاند و بیننده را از تماشای فضای خاکستری روشنفکر مآبانه نجات دهد.

اصلی ترین نقطه ضعف “ماهورا” کارگردانی  آن است . دکوپاژ و میزانسن از پویایی لازم برای یک اثر پر تحرک برخوردار نیست و در پیروی ساده از قواعد ثابت دانشگاهی هم ناموفق عمل کرده است . در صحنه های زد و خورد این معضل بیشتر رخ نمایی کرده است. بسامد بالای این مشکل در اثر، بیننده را سردرگم و از فضای فیلم به بیرون پرتاپ کرده است. در نماهای اکشن تنها چیزی که دیده می شود تیراندازی هر کسی به هر طرف است که نه مشخص است با چه هدفی صورت می گیرد و نه جذابیتی دارد. این مشکل را بگذارید کنار بازی های تکراری و سرسری بازیگران که از ادا کردن دیالوگ تا نحوه سلاح به دست گرفتن آن سراسر نقص است. بازی ها تکراری و اگزجره است و گویی گروه با همان برداشت اول از نتیجه کار راضی شده اند و ماراتن زمان تولید را به سر رسانده اند. استفاده از تکه کلام های  عربی که به درستی ادا نمی شود و  مشخص نیست به چه منظور استفاده شده است ، در کنار عدم وجود یک راکور ثابت در بازی ها از دیگر نکات بازی ها است که سطح نازل آن در آثار جشنواره سی و ششم دیده نشده است.  مشکلات اینچنینی باعث شده بیننده تا پایان زمان حضور در سینما وارد فضای فیلم نشود و با درگیر نشدن در داستان نسبت به اتفاقات و جان فشانی های شخصیت ها بی تفاوت باشد.

پایان بندی “ماهورا” نشان می دهد داستان فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی شکل گرفته است . اما توضیحاتی که در نماهای مستند به نمایش گذاشته می شود نسبت به روایت اثر از شاخ و برگ کمتری برخوردار است و در کمتر از سه دقیقه داستان را بسیار روان تر و صمیمی تر از فیلم صد و چند دقیقه جناب زرگرنژاد روایت می کند. این عدم انطباق نشان می دهد موضوع “ماهورا” به اشتباه از مقاومت مردم برای حفظ جان خلبان و زمین به عنوان مولفه های غیرت و وطن پرستی، به مسئله قبیله و جنگ های خانوادگی کشیده شده و روح فداکاری شخصیت ها را کم فروغ جلوه داده است.

هشت سال دفاع مقدس آن قدر داستان های واقعی و گیرا دارد که تا سال های سال می تواند به فیلمنامه نویسان و نویسندگان ما خوراک فکری دهد .گاهی دخالت ندادن بیش از حد خیال در واقعیت روایت می تواند اثر را سهل تر به سر منزل  مقصود برساند. ضمن تقدیر از زحمات عوامل فیلم برای ورود به عرصه سینمای دفاع مقدس و آرزوی آمرزش برای مرحوم آخوندی به عنوان یکی از خیرخواهان این عرصه امید می رود زین پس سینماگران  با تلاش مضاعف از گنجینه خاطرات قهرمان های واقعی دفاع مقدس که هنوز در میانمان نفس می شکند برای ثبت دلاوری های آنان بهره ببرند و خلا موجود را با خلق آثاری ماندگار پر نمایند.

نقد فیلم لاتاری

عوامل فیلم

کارگردان : محمد حسین مهدویان

نویسنده : محمد حسین مهدویان، ابراهیم امینی

بازیگران : هادی حجازی فر، ساعد سهیلی، زیبا کرمعلی، حمید فرخ نژاد، نادر سلیمانی، جواد عزتی، علیرضا استادی، مهدی زمین پرداز

خلاصه فیلم

لاتاری راوی داستان امیرعلی (با بازی ساعد سهیلی) و نوشین (با بازی زیبا کرمعلی) از عاشقی تا مرگ است. نوشین برای جبران بدهی های پدرش و به وعده یک دلال برای کار مدلینگ به دبی میرود و بعد از مدتی خبر فوتش را میاورند و امیرعلی به دبی میرود تا سر از راز مرگ معشوقش دربیاورد.

 

نقد فیلم

کلاه از سر برمیدارم به احترام فیلمی که سراسر زیبایی و غرور است. فیلمی که چه در فرم و چه در مضمون در مرز باریک بین دو اتفاق افراط گونه و تفریط وار حرکت میکند و در نهایت لذتی به بیننده میدهد که در کمتر فیلم ایرانی آن را سراغ داریم.

دیدن لاتاری به مانند دیدن یک بندباز است که یک مسیر طولانی را طی میکند. قدم به قدم مارا پیش میبرد و تا جایی جلو میرود که هر لحظه نگران افتادنش میشویم اما در نهایت وقتی پایش را روی لبه بام برج بلند مقصد میگذارد ما را شعفناک میکند.

لاتاری آژانس شیشه ای این روزهای ماست. لاتاری فیلمی است که امنیت ملی اش را جوانانی تعیین میکنند که قربانی سیاست های غلط سردمداران فاسد دولتی و حکومتی و رانت خواران بی شرافت اقتصادی هستند. لاتاری فیلمی است که رزمندگانش در خاک خودشان نمازشان شک دار است. لاتاری فیلمی است که حاج کاظمش جسورتر شده است. لاتاری فیلمی است که نمیگذارد عباس هایش قربانی شوند.لاتاری فیلمی است که سینمای ما این روزها باید آن را داشته باشد.

داستان فیلم همانند داستان بسیاری از اثرهای موفق جهانی و داخلی از یک فرمول خاص تبعیت میکند. بحرانی پر از ابهام اتفاق میفتد. قهرمانان داستان برای فهم ابهام سراغ ماجرا میروند اما متوجه توطئه ای بسیار وسیع تر میشوند و آن را حل میکنند. شاید تم اصلی داستان انتقام باشد اما هنر لاتاری در تبدیل انتقام به حالتی از جانفشانی اعتقادی آن را ممتاز میکند. جانفشانی اعتقادی موسی (با بازی هادی حجازی فر) نه از جنس خودخواهی انتحاری های داعشی و استشهادی ادای تکلیف بلکه از جنس غیرت انسانی و حفظ امنیت ملی است. موسی میداند که این روزها جهان، همه چیز را میبیند. موسی میداند که تکلیف انسان آگاه چیست. موسی وتران نیست. موسی نماد عینی آینده ایست که باید میشد اما نشد. موسی قهرمان است، قهرمانی که همچنان یک ماشین دارد و برای نیل به هدفش حاضر است از همان هم بگذرد و جامعه ی ما امروز نیازمند چنین قهرمانانی است.

ریتم فیلم در قسمت اول کمی کند است و اصطلاحا دیر راه می افتد. با اینکه قسمت اول فیلم بیشتر از سهمش در فیلم زمان میگیرد اما انگیزه امیرعلی را برای قسمت دوم کاملا قابل درک میکند. رابطه بین امیرعلی و نوشین رابطه باورپذیر و زیبایی از کار درآمده تا جایی که وقتی نوشین میمیرد، ذهن مخاطب به سراغ مدلی قیصرگونه از داستان میرود. اما نکته اینجاست که قیصر فیلم در این روزگار جایش در زندان است. قیصر لاتاری، برادر نوشین (با بازی جواد عزتی) است که به جای پاشنه بالا زدن ، کت چرمی از تن درمیاورد اما به لطف برادران نیروی انتظامی و شاکی خصوصی پسند، دستگیر میشود و به زندان برمیگردد. با در جریان قرار گرفتن موسی و پیگیری های مداومش برای استفاده از رابطه های پرقدرتش در سیستم اداره کشور ( همانطور که میگوید من رفتم کنار چون فک میکردم دوستام هستند) و ناامید شدن از آنها (به مانند ناامید شدن حاج حیدر در بادیگارد) و تصمیم او برای وارد شدن به ماجرا،  مجددا بیننده به سراغ مدل ذهنی فیلم Taken  و برایان میلز میرود اما فیلمنامه مهدویان با ظرافت هایی روبروست که مطابق با واقعیت و ذهن بیننده است. و باز هم مسیری متفاوت را طی میکند. پس وقتی مرتضی (با بازی حمید فرخ نژاد) را در دبی و پارکینگ هتل میبیند از درگیری ذهنش با تطابق با واقعیت سوالی مطرح نمیکند اما جالب است که همین مرتضی دید وسیع تری برای امیرعلی و موسی ایجاد میکند و چشمشان را بازتر میکند. موسی دقیقا آنجاست که خودش را برای ادای تکلیفش متقاعد میکند و میپذیرد حالا که امروز آنچیزی که روزی برایش جان دادند، منحرف شده و تمام همرزمانش را در درون خود استحاله کرده است پس او نیز همان کاری را میکند که میفهمد.

زمانیکه موسی به امیرعلی میگوید ” فردا کاری میکنیم که صداش کل این شهر رو بگیره” بیننده تردیدی ندارد که موسی تصمیم به قتل هلال بن حمد(شاهزاده ای از نوشین و دست نخورده بودنش خوشش آمده) گرفته اما باز هم پایان فیلم برایش پر از شگفتی است.

کار موسی از جنس عملیات تروریستی و انتحاری و استشهادی نیست. او بن حمد را میکشد به دوربین نگاه میکند و جنازه را تا لابی هتل میکشاند تا حرف اصلی اش را بزند و اینجا جاییست که کارگردان هنرش را به رخ میکشد و پیام فیلمش را در قالب فرم بیان میکند و آن نشان دادن اینکار در رسانه است. برای موسی فرقی ندارد آن آدم هلال به حمد باشد یا هر ناکس دیگری بلکه او میخواهد رسانه حرف او را به همه جا برساند تا همه حرف او را بشنوند که کسی که به ناموس ایرانی چشم طمع داشته باشد در خانه خودش کشته خواهد شد و نشان دادن این صحنه در تلوزیون معنی اش اینست که موسی کار خود را انجام داده است. موسی به خوبی پیامش را رسانده است. پیامی که او ،آنرا ضامن امنیت ملی میداند. موسی میداند که اگر تهدید نکنی هیچ تضمینی برای خود نخریده ای. پس او قاضی میشود و حکمی که سیستم های دست و پاگیر حکومتی قادر به اجرای آن نیست اجرا میکند.

مهدویان با لاتاری نشان داد که سینمای ایران بعد از مدتها کارگردان صاحب سبک دیگری به خود دیده است. او خوب فیلمنامه مینویسد و قصه اش را سرراست تعریف میکند. فیلم برداری خاص خودش را دارد. شخصیت پردازی را خوب بلد است و کاراکترهای داستانش را خوب میشناساند. او بلد است قهرمان بسازد و اینکار را به خوبی انجام میدهد. لاتاری مهدویان روی خط باریکی از سقوط فرم فیلمش به یک تکرار از سویی و غیرقابل باور بودن از سوی دیگر حرکت میکند و از سقوط مضمونی فیلمش به ورطه سفارشی شدن از یک سو و ناهمگون بودن با یک فکر باثبات همه فهم از سوی دیگر جلوگیری میکند و فیلمش را در نقطه ای کاملا به جا و درست به پایان میرساند.

در پایان باید گفت لاتاری از آن تک مضراب های زیبای سینمای ایران است که یک ایرانی با تمام وجود آن را درک میکند. کاراکترهایش را میفهمد و با آنها همذات پنداری میکند. لحظه به لحظه آنها را تحسین میکند و حرف هایش را هرچند محدود اما از زبان آنها بر روی پرده سینما میشنود. بیننده میداند که میشود هزاران فیلم از هزاران موسی ساخت که قهرمانی اش را نه در آنسوی مرزها بلکه باید در خاک همین کشور دید. صدای اعتراض حاج کاظم های آژانس شیشه ای امروز ابعاد وسیع تری پیدا کرده است و حاج حیدرهای بادیگارد و موسی های لاتاری آن را با “کشتی آب گرفته” و حسرت “قرار نبود این بشه” افسوس میکنند و متاسفانه دیگر خبری از هلی کوپتر آژانس شیشه ای نیست که ای کاش بود …

نقد فیلم گشت۲

 

عوامل فیلم

کارگردان: سعید سهیلی

نویسنده: مهدی محمد‌نژادیان و سعید سهیلی

بازیگران: حمید فرخ نژاد، ساعد سهیلی و پولاد کیمیایی

خلاصه داستان

نشانی از وجود داستانی مشخص در فیم وجود ندارد.

نقد فیلم

پیرنگ داستانی در آثار سینمایی مانند نخ تسبیحی است که اجزای مختلف داستان را به یکدیگر وصل می نماید تا فیلم را از نقطه شروع به نقطه پایانی برساند. پیرنگ اصلی محوری است که سایر خرده روایات در حول آن شکل می گیرد تا شرایط بروز شخصیت های اصلی و فرعی ایجاد شود و داستان اصلی به سر منزل مقصود رسد.

در آخرین ساخته جناب سهیلی نشانی از پیرنگ داستانی و به طور کلی تر نشانی از داستان مشاهده نمی شود. حتی خبری هم از جایگزینی روابط انسانی به جای آن -مانند برخی از آثار که با الگوگیری از موج نوی سینمای ایتالیا ساخته می شوند- وجود ندارد و اساسا دلیلی وجود ندارد که بتوانیم به “گشت “۲ عنوان فیلم بدهیم. اثر مجموعه آیتم هایی است که در کنار هم قرار گرفته است و اگر در کنار آن ها سکانسی از فیلم “رضا موتوری” یا “هویت بورن”  را هم قرار دهیم چیزی در فیلم تغییر نمی کند. جالب تر آن که به غیر از سکانس ابتدایی و سکانس نهایی قابلیت جا به جایی در تک تک سکانس ها وجود دارد بدون آن که لطمه ای به اثر وارد شود. به معنای بهتر “گشت ۲″ مجموعه آیتم هایی است که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. چیزی مانند برنامه”ساعت خوش” یا مجموعه “فضانوردان می آیند” . “گشت “۲ فرسنگ ها با چیزی که بتوان آن را فیلم نامید فاصله دارد . البته اثر در کنار این مشکلات نقاط قوتی هم دارد که از جمله آن ها می توان به قابلیت انتشار در شبکه های اجتماعی در قالب کلیپ هایی ۱۰ دقیقه ای اشاره کرد.

نکته قابل توجه دیگر وجود تعداد زیادی سکانس های غیر مرتبط است که نه لبخندی بر لب تماشاگران می نشاند و نه گرهی از فیلم باز می کند. از نمونه های این سکانس ها می توان به صحنه های آوارگی سه شخصیت داستان در بیابان و انتظار برای ماشین و یا سکانس حضور در صحنه فیلمبرداری اشاره کرد. به نظر می رسد جناب کارگردان قصد داشته هر جا چیزی به گوششان خورده یا تصویری دیده اند را در فیلم خود بگنجانند .البته جای شکرش باقی است که ایشان به تماشای فیلم “لالالند” ننشسته اند و الا معلوم نبود نتیجه کار چه خواهد شد.

“گشت ۲”  آخرین ساخته جناب سهیلی از آن جا که توانایی نشاندن لبخند بر لب مخاطب را ندارد قصد دارد با استفاده از تکه پرانی های سیاسی ، تبدیل کردن جک های تلگرامی به موقعیت نمایشی و به کار گیری الفاظ رکیک فضا را برای مخاطب خود بشکند و  شرایطی را ایجاد نمایند که اثر با ممیزی های گسترده مواجه شود و سپس با هوچی گری در زمان اکران درباره ممیزی اثر، با استفاده ابزاری از احساسات مردم فروش بالای خود را تضمین نمایند.

به طور کلی نگاه ایشان به تمامی مسائل نگاهی ابزاری و سودجویانه است. از مسائل سیاسی گرفته تا زنان. اگر ایشان از رانت خواری انتقاد می کنند صرفا برای این است که خود را در قالب یک فیلمساز روشنفکر و مردمی عرضه نمایند نه چیزی بیش از این. اگر از زن ها سخن می گوید صرفا برای فرار از فضای مردانه و غیر محترم اثر است. زن ها در آثار ایشان چیزی جز وسایل بازی شخصیت ها نیستند. وسایلی که چیزی غیر از فیزیک آن ها برای اثر تعریف شده نیست.

حضور فیلم های کمدی از الزامات سینمای هر کشوری است و در کشور ما به دلیل شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی کنونی نیاز آن بیش از هر زمان دیگری احساس می شود. سینمایی که بتواند روحیه نشاط را به جامعه برگرداند و برای لحظاتی مردم را از دغدغه های ذهنی خود رها کند. هرچند تعریف ایده آل از سینمای کمدی موارد مذکور نمی باشد اما فیلمی که بتواند در این شرایط همین اهداف را تحقق بخشد از میان آثار سینمای ایران نمره قبولی خواهد گرفت.

 

کلاشینکف

aعوامل فیلم

تهیه کننده و  کارگردان : سعید سهیلی
نویسندگان: سعید سهیلی ، مهدی محمد نژادیان
بازیگران : ساعد سهیلی ، رضا عطاران ،شقایق فراهانی

خلاصه داستان

جوان سربازی که خواهرش مورد اذیت و آزار اشخاص ناشناسی قرارگرفته، با اسلحه‌ای که همراه دارد پست نگهبانی‌اش در بانک را ترک می‌کند.

نقد فیلم

در دقایق ابتدایی فیلم مدام منتظر بودم که تصویری از گروه فیلم برداری را بر پرده ببینم و مطمئئن شوم که سکانس های آغازین ، فیلمی در دل فیلم دیگری بوده که قرار است بخشی از داستان کلاشینکف باشد.چون به هیچ وجه فکر نمی کردم که فیلم بتواند این قدر ضعیف باشد.ولی رفته رفته این انتظار به نا امیدی تبدیل شد و یقین پیدا کردم که فیلم واقعا به همین اندازه بد است.
منطق داستانی کلاشینکف تماما بر اساس حوادث و اتفاقات چیده شده و به همین دلیل نمی توان هیچ رابطه ی علت و معلولی معقولی برای داستان فیلم پیدا کرد.کدام آدم عاقلی خواهر کر و لالش را با یک کلاشینکف در دست ، تنها ، روی موتوری رها می کند؟ این دختر چطور می تواند سلاح را با خود حمل کند؟هر کسی یک بار سلاح کلاش را به دست گرفته باشد می داند حمل آن برای انسان های بالغ هم دشوار است چه برسد به کودکی خردسال.مسخرگی فرار کردن های عادل از دست پسران مقتول و … همگی مثال های بی در و پیکر بودن وقایع فیلم است.فیلم و منطق آن بیشتر شببیه کارتون هایی است که در کودکی می دیدیم.بی پایه و فقط برای رساندن تماشاچی به پایان دل خواه.
گره داستانی احمقانه است و تلاش های عادل در ادامه ی داستان اصلا در راستای گره گشایی فیلم نیست.داستان یله و رها است و به همین خاطر مجبور است برای حفظ جذابیت آدم های متعدد را بی خود و بی جهت به داستان وارد کند و بدون این که آن ها را به سر انجامی برساند سراغ آدم بعدی برود.این آدم ها نه شخصیت هستند نه تیپ . فقط هستند . مثلا عموی عادل . هیچ چیز  این آدم مشخص نیست.چرا از صدای شدید ترس دارد؟ چرا کمکی به عادل نمی کند؟چه کاره است؟ هیچ چیز معلوم نیست. ولی هست .همان طور که درخت هست.همان طور که لیوان هست.یا نقش شهرام حقیقت دوست .آن قدر این نقش ها بی هویت است که تماشاچی احساس می کند به شعورش بی احترامی شده . داستان گاهی کمدی و گاهی شبیه فیلم های کیمیایی است . گاهی به رابطه علت و معلولی توجه دارد و هر جا که نوشته نتوانسته دلیل درستی را بتراشد با ساده انگاری یا باقی گذاشتن حفره داستانی از آن گذشته است.این حفره ها در جای جای فیلم وجود دارد. مشخص است که چنین فاجعه ای نمی تواند کار خود را به اتمام برساند و با نشان دادن فضایی رویایی کار خود را به پایان می رساند.حتی نویسنده و کارگردان این قدر به خود زحمت نداده اند که داستانشان را به سر انجامی منطقی برسانند.تنها صفت قابل ذکر داستان فیلم پرت و پلا بودن آن است.
این داستان فاجعه را بگذارید کنار تصویربرداری ضعیف و حرکات بی مورد دوربین تا ببینید تماشاچی چه عذابی از دیدن این فیلم کشیده است.به نظر می رسد آقای سهیلی کلا با منطق مشکل دارند.چون نه در داستان از منطق ثابتی پیروی کرده اند نه در تصویر. البته اگر تصویر را هم از فیلم بگیریم چیزی تغییر نمی کند.چون قرار است فقط به دیالوگ های مسخره ی بازیگران بخندیم.که این دیالوگ ها هم به تقلید از شخصیت کتلمیان در مجموعه کاکتوس آورده شده اند.
کلاشینکف فقط تلاش کرده بستری فراهم کند تا تماشاچی را به خندیدن وادارد و گاهی در این زمینه موفق عمل می کند.اما علت خندیدن تماشاچی سبک بازیگری رضا عطاران است نه کارکرد مناسب موقعیت ها. سهیلی تلاش کرده عطاران را شبه قهرمان  فیلم فارسی محمد علی فردین گریم کند تا به تماشاچی بقبولاند که شاهد فیلمی برای زنده کردن یاد این نوع سینماست.
سعی کردم نقطه ی مثبتی هم از فیلم پیدا کنم که انصاف را رعایت کرده باشم ولی متاسفانه به نتیجه ای نرسیدم . کلاشینکف بهترین  و مناسب ترین فیلم جشنواره است البته برای قرار گرفتن در کنار شانه ی تخم مرغ که صحبت بیشتر در مورد آن جز تلف کردن وقت نگارنده و خواننده اثر دیگری نخواهد داشت.

همان طور که در بخش قبل ذکر شد کلاشینکف یک فیلم فارسی کامل است که تمام ویژگی های آن از جمله شوخی های جنسی  ، مسئله ی زنانی که به آن ها ستم شده،غیرت ، بی حرمتی به ناموس قهرمان،چاقو کشی و مسائلی از این دست در آن به وفور یافت می شود.
 فیلم بر اساس منطق رابین هودی پیش می رود. قرار است از نزول خور ظالم  دزدی شود و با در آمد آن هم پول عمل جراحی خواهر عادل فراهم شود،هم پول آزادی برادر معشوقه رضا و هم پولی برای آینده ی کودکان کار.
بر مبنای شبه داستان کلاشینکف برای رسیدن به هدف می بایست از هر وسیله ای استفاده کرد.البته فیلم ساز قصد دارد با نشان دادن  حرام خور بودن مغازه ای که قرار است از آن دزدیده شود به مخاطب بقبولاند که دزدی از او اشکالی ندارد.این کار دو اشکال اساسی دارد.اول این که به صرف گفتن یک دیالوگ مخاطب نزول خور بودن این فرد را نمی پذیرد.دوم این که ، گیریم مخاطب پذیرفت این آدم حرام خور است بر چه مبنایی شخصیت به خود اجازه می دهد پول او را سرقت کند.همان طور که در شرع اجازه ی دزدی از پول حلال صادر نشده ، پول حرام را هم نمی توان به سرقت برد.آن هم پولی که قرار است نجات دهنده ی تعدادی از آدم ها باشد.
فیلم نامه آن قدر بی منطق  کار شده که نویسنده برای رساندن مخاطب به مقصد از هر راهی که توانسته استفاده کرده .بدون توجه به این که ممکن است این حرف ها چه پیام های اشتباهی را به مخاطب منتقل کند.

این نقد بر اساس نسخه ی نمایش داده شده در سی و دومین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.

این نوشته قلا در وبلاگ “ای من” منتشر شده است.