نقد فیلم لاتاری

عوامل فیلم

کارگردان : محمد حسین مهدویان

نویسنده : محمد حسین مهدویان، ابراهیم امینی

بازیگران : هادی حجازی فر، ساعد سهیلی، زیبا کرمعلی، حمید فرخ نژاد، نادر سلیمانی، جواد عزتی، علیرضا استادی، مهدی زمین پرداز

خلاصه فیلم

لاتاری راوی داستان امیرعلی (با بازی ساعد سهیلی) و نوشین (با بازی زیبا کرمعلی) از عاشقی تا مرگ است. نوشین برای جبران بدهی های پدرش و به وعده یک دلال برای کار مدلینگ به دبی میرود و بعد از مدتی خبر فوتش را میاورند و امیرعلی به دبی میرود تا سر از راز مرگ معشوقش دربیاورد.

 

نقد فیلم

کلاه از سر برمیدارم به احترام فیلمی که سراسر زیبایی و غرور است. فیلمی که چه در فرم و چه در مضمون در مرز باریک بین دو اتفاق افراط گونه و تفریط وار حرکت میکند و در نهایت لذتی به بیننده میدهد که در کمتر فیلم ایرانی آن را سراغ داریم.

دیدن لاتاری به مانند دیدن یک بندباز است که یک مسیر طولانی را طی میکند. قدم به قدم مارا پیش میبرد و تا جایی جلو میرود که هر لحظه نگران افتادنش میشویم اما در نهایت وقتی پایش را روی لبه بام برج بلند مقصد میگذارد ما را شعفناک میکند.

لاتاری آژانس شیشه ای این روزهای ماست. لاتاری فیلمی است که امنیت ملی اش را جوانانی تعیین میکنند که قربانی سیاست های غلط سردمداران فاسد دولتی و حکومتی و رانت خواران بی شرافت اقتصادی هستند. لاتاری فیلمی است که رزمندگانش در خاک خودشان نمازشان شک دار است. لاتاری فیلمی است که حاج کاظمش جسورتر شده است. لاتاری فیلمی است که نمیگذارد عباس هایش قربانی شوند.لاتاری فیلمی است که سینمای ما این روزها باید آن را داشته باشد.

داستان فیلم همانند داستان بسیاری از اثرهای موفق جهانی و داخلی از یک فرمول خاص تبعیت میکند. بحرانی پر از ابهام اتفاق میفتد. قهرمانان داستان برای فهم ابهام سراغ ماجرا میروند اما متوجه توطئه ای بسیار وسیع تر میشوند و آن را حل میکنند. شاید تم اصلی داستان انتقام باشد اما هنر لاتاری در تبدیل انتقام به حالتی از جانفشانی اعتقادی آن را ممتاز میکند. جانفشانی اعتقادی موسی (با بازی هادی حجازی فر) نه از جنس خودخواهی انتحاری های داعشی و استشهادی ادای تکلیف بلکه از جنس غیرت انسانی و حفظ امنیت ملی است. موسی میداند که این روزها جهان، همه چیز را میبیند. موسی میداند که تکلیف انسان آگاه چیست. موسی وتران نیست. موسی نماد عینی آینده ایست که باید میشد اما نشد. موسی قهرمان است، قهرمانی که همچنان یک ماشین دارد و برای نیل به هدفش حاضر است از همان هم بگذرد و جامعه ی ما امروز نیازمند چنین قهرمانانی است.

ریتم فیلم در قسمت اول کمی کند است و اصطلاحا دیر راه می افتد. با اینکه قسمت اول فیلم بیشتر از سهمش در فیلم زمان میگیرد اما انگیزه امیرعلی را برای قسمت دوم کاملا قابل درک میکند. رابطه بین امیرعلی و نوشین رابطه باورپذیر و زیبایی از کار درآمده تا جایی که وقتی نوشین میمیرد، ذهن مخاطب به سراغ مدلی قیصرگونه از داستان میرود. اما نکته اینجاست که قیصر فیلم در این روزگار جایش در زندان است. قیصر لاتاری، برادر نوشین (با بازی جواد عزتی) است که به جای پاشنه بالا زدن ، کت چرمی از تن درمیاورد اما به لطف برادران نیروی انتظامی و شاکی خصوصی پسند، دستگیر میشود و به زندان برمیگردد. با در جریان قرار گرفتن موسی و پیگیری های مداومش برای استفاده از رابطه های پرقدرتش در سیستم اداره کشور ( همانطور که میگوید من رفتم کنار چون فک میکردم دوستام هستند) و ناامید شدن از آنها (به مانند ناامید شدن حاج حیدر در بادیگارد) و تصمیم او برای وارد شدن به ماجرا،  مجددا بیننده به سراغ مدل ذهنی فیلم Taken  و برایان میلز میرود اما فیلمنامه مهدویان با ظرافت هایی روبروست که مطابق با واقعیت و ذهن بیننده است. و باز هم مسیری متفاوت را طی میکند. پس وقتی مرتضی (با بازی حمید فرخ نژاد) را در دبی و پارکینگ هتل میبیند از درگیری ذهنش با تطابق با واقعیت سوالی مطرح نمیکند اما جالب است که همین مرتضی دید وسیع تری برای امیرعلی و موسی ایجاد میکند و چشمشان را بازتر میکند. موسی دقیقا آنجاست که خودش را برای ادای تکلیفش متقاعد میکند و میپذیرد حالا که امروز آنچیزی که روزی برایش جان دادند، منحرف شده و تمام همرزمانش را در درون خود استحاله کرده است پس او نیز همان کاری را میکند که میفهمد.

زمانیکه موسی به امیرعلی میگوید ” فردا کاری میکنیم که صداش کل این شهر رو بگیره” بیننده تردیدی ندارد که موسی تصمیم به قتل هلال بن حمد(شاهزاده ای از نوشین و دست نخورده بودنش خوشش آمده) گرفته اما باز هم پایان فیلم برایش پر از شگفتی است.

کار موسی از جنس عملیات تروریستی و انتحاری و استشهادی نیست. او بن حمد را میکشد به دوربین نگاه میکند و جنازه را تا لابی هتل میکشاند تا حرف اصلی اش را بزند و اینجا جاییست که کارگردان هنرش را به رخ میکشد و پیام فیلمش را در قالب فرم بیان میکند و آن نشان دادن اینکار در رسانه است. برای موسی فرقی ندارد آن آدم هلال به حمد باشد یا هر ناکس دیگری بلکه او میخواهد رسانه حرف او را به همه جا برساند تا همه حرف او را بشنوند که کسی که به ناموس ایرانی چشم طمع داشته باشد در خانه خودش کشته خواهد شد و نشان دادن این صحنه در تلوزیون معنی اش اینست که موسی کار خود را انجام داده است. موسی به خوبی پیامش را رسانده است. پیامی که او ،آنرا ضامن امنیت ملی میداند. موسی میداند که اگر تهدید نکنی هیچ تضمینی برای خود نخریده ای. پس او قاضی میشود و حکمی که سیستم های دست و پاگیر حکومتی قادر به اجرای آن نیست اجرا میکند.

مهدویان با لاتاری نشان داد که سینمای ایران بعد از مدتها کارگردان صاحب سبک دیگری به خود دیده است. او خوب فیلمنامه مینویسد و قصه اش را سرراست تعریف میکند. فیلم برداری خاص خودش را دارد. شخصیت پردازی را خوب بلد است و کاراکترهای داستانش را خوب میشناساند. او بلد است قهرمان بسازد و اینکار را به خوبی انجام میدهد. لاتاری مهدویان روی خط باریکی از سقوط فرم فیلمش به یک تکرار از سویی و غیرقابل باور بودن از سوی دیگر حرکت میکند و از سقوط مضمونی فیلمش به ورطه سفارشی شدن از یک سو و ناهمگون بودن با یک فکر باثبات همه فهم از سوی دیگر جلوگیری میکند و فیلمش را در نقطه ای کاملا به جا و درست به پایان میرساند.

در پایان باید گفت لاتاری از آن تک مضراب های زیبای سینمای ایران است که یک ایرانی با تمام وجود آن را درک میکند. کاراکترهایش را میفهمد و با آنها همذات پنداری میکند. لحظه به لحظه آنها را تحسین میکند و حرف هایش را هرچند محدود اما از زبان آنها بر روی پرده سینما میشنود. بیننده میداند که میشود هزاران فیلم از هزاران موسی ساخت که قهرمانی اش را نه در آنسوی مرزها بلکه باید در خاک همین کشور دید. صدای اعتراض حاج کاظم های آژانس شیشه ای امروز ابعاد وسیع تری پیدا کرده است و حاج حیدرهای بادیگارد و موسی های لاتاری آن را با “کشتی آب گرفته” و حسرت “قرار نبود این بشه” افسوس میکنند و متاسفانه دیگر خبری از هلی کوپتر آژانس شیشه ای نیست که ای کاش بود …

نقد سمفونی نهم

پوستر سمفونی نهم
پوستر سمفونی نهم

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.

عوامل فیلم

کارگردان: محمدرضا هنرمند

نویسندگان: حامد افضلی و محمدضا هنرمند

بازیگران: حمید فرخ نژاد، ساره بیات ، محمدرضا فروتن و پژمان بازغی

نقد فیلم

سینمادوستان محمدرضا هنرمند را سینماگری می شناسند که آثارش همواره با جریان غالب فیلمسازی کشور در تقابل بوده است و در وقت مقتضی قضای فیلم های آن دوره را به جا آورده است. زمانی که اغلب فیلم های روی پرده را عاشقانه های نوجوان پسند پر کرده بود او نقد اجتماعی می ساخت. زمانی که کمدی های کلامی تلویزیونی در حال جولان دادن بود او کمدی موقعیت می ساخت و زمانی که درام هایی با زمینه نقدهای سیاسی و اجتماعی باب شد او سریال خانوادگی می ساخت. اما در تمامی این آثار دو مولفه مشترک وجود داشت: نخست آن که در تمامی آن ها رد پای دغدغه های او که برگرفته از دغدغه های مردم و یا حداقل بخشی از مردم زمانه اش بود در قالب نیش و کنایه های صریحش به چشم می آمد. و دوم شدت تلخی این نیش و کنایه ها بود که برای بیانش چاره ای جز زبان طنز وجود نداشت.

 طنزهای آثار هنرمند بر اساس پیرنگ و مضمون پردازی به  دو شکل رخ نمایی می کند. گاهی مانند “کاکتوس” و “مومیایی ۳”
 زمینه طنز به وسیله شخصیت کتلمیان و بازرس پر رنگ می شود و موجب خنده بینده را فراهم می آورد و گاهی هم مانند “عزیزم من کوک نیستم” و “آشپزباشی” با لبخند هایی تلخ بیننده را متوجه بحرانی که قرار است در آینده با آن دست و پجه نرم کند می شود. اما به صورت کلی دو مولفه انتقادهای صریح و طنز در اغلب ساخته های او قابل رویت است.

آخرین ساخته سینمایی هنرمند هم که به ۱۷ سال دوری او از سینما پایان داد، دارای دو مولفه ای است که در بند قبلی ذکر گردید. هم دغدغه های اجتماعی کارگردان در آن مشهود است و هم رگه هایی از طنز در میان روایت گنجانده شده است. هرچند این رگه ها آن قدر زیاد نیست که بتوان فیلم را در زمره آثار کمدی و مفرح به معنای مرسوم آن در کشور دانست.

“سمفونی نهم” در تمام قابلیت های فرمی خود از حد متوسط بالاتر است و نمره قبولی می گیرد. فیلم به لحاظ تکنیکی یکدست است و هیچ مولفه ای بیش از آن چه که باید به چشم نمی آید. تصویر، موسیقی، تدوین -که توسط رفیق همیشگی هنرمند،محمد رضا مویینی انجام شده است- ، بازی ها، همه و همه نشانگر کلیتی به عنوان فیلم هستند و گل درشتی نمی کنند. البته با توجه به فضای فیلم که بیشتر به کمدی هایی با رگه هایی از سوررئالیسم  شبیه است هر کدام از این مولفه ها با آن چه بیننده داخلی به آن خو گرفته است تفاوت دارد و همین مسئله باعث می شود با گذشت زمانی نسبتا طولانی به فضای فیلم وارد شود که این نکته را نمی توان به عنوان نقطه ضعف فیلم در نظر گرفت.

به نظر می رسد اگر آخرین ساخته محمد رضا هنر مند را با همان دو مولفه همیشگی اش بررسی کنیم عیار فیلم برای بیننده و نگارنده بهتر مشخص می شود.

با توجه به این که کمدی در کنار تراژدی از زمان بوطیقای ارسطو پیکره اصلی ادبیات و به نوعی هنر را تشکیل داده اند و خبرگان با شرح و بسط آن در مکاتب، مدیوم ها و گونه های مختص به آن، دسته بندی های تخصصی برای آن در نظر گرفته اند، ابتدا زیر گونه ای که اثر به آن تعلق دارد را بررسی می کنیم.

از آن جا که بستر رویدادهای فیلم در انطباق با مرگ رخ می دهد و این کار منجر به انتقال احساس ترس در بیننده نمی شود می توان این فیلم را در زیرگونه کمدی ماکابر قرار داد. پرداختن فیلم به لحظات واپسین عمر شخصیت ها و نمایش مرگشان فیلم را به سوی کمدی ماکابر سوق داده است. این بخش از شوخی های فیلم صرفا کارکرد کمیک دارد و پیرنگ روایت را دنبال نمی کند.

اما از منظری دیگر فیلم همواره با اضطراب و ترس همراه است و مدام در جستجوی علل و اسباب رفتارهای شخصیت ها است یا به تعبیر دیگر فلسفه بافی می کند و با نوع پایان بندی اش بیننده را به یاد آثار گروتسک درسینمای جهان می اندازد. یاس فلسفی حاصل از رویداد پایانی نکته ای است که پیرنگ بر اساس آن شکل گرفته است و به همه اطمینان می دهد که فیلم بر اساس ایده ای که در پایان نوشته به آن اشاره می شود شکل گرفته است. از دیگر مولفه های کمدی گروتسک که قابلیت انطباق با “سمفونی نهم” را دارد می توان به بازی گرفتن  پوچی ها، هم پوشانی با مولفه های سوررئالیسم و تجلی دنیای از خود پریشان مردمان در اتفاقات و رفتارهایشان اشاره کرد. نقطه اشتراک مولفه های فیلمسازی جناب هنرمند- نگاه انتقادی و طنز- را می بایست در همین نقطه بررسی کرد. به طور کلی گروتسک بودن این اثر را می توان بر اساس آن که دیدن دنیایی است پریشان از چشم اندازی که عجیب می نماید و این عجیب بودن می تواند اتفاقات را مضحک و موحش بنماید توجیه کرد. هنرمند اضطراب خویش از دنیای پیرامونی را در لبخند پنهان می کند و از طریق پوچی های هستی را به بازی می گیرد. در حقیقت ایشان به یاری ویژگی های کمدی گروتسک برای نقدهای اجتماعی خود دستاویزی ساخته اند تا بتوانند دغدغه های خویش را برای بیننده به نمایش بگذارند. *

در دو بند قبل ذکر شد که شوخی های پراکنده فیلم بیشتر سطحی و پراکنده هستند پس پیرنگ اصلی این دغدغه ها در روایت داستان چیست؟

فیلم با پیش مقدمه ای از آخرین جنگ کوروش و توصیه های او برای حاکمان پس از خودش آغاز می شود. او در بخشی از سخنرانی اش  -نقل به مضمون- می گوید: “برای من مراسم سوگواری برگزار نکنید و بلافاصله پس از مرگم مرا به خاک بسپاریدددددددددددددددددد”. بلافاصله پس از این جمله در یک کات زمخت اما به جا و درست، به درون یک ساز از خانواده شیپورها منتقل می شویم که درحال تمرین نواختن مارش نظامی بر سر مزار فردی در بهشت زهرای تهران است که خالی از میت است. مردم بر سر قبری می گریند که مرده ای در آن نیست. در همین لحظات راحیل همسر مرحوم -با بازی ساره بیات- در حال تدارک انتقال دزدکی جنازه به سیرچ شهر زادگاهش بنا به وصیت اوست. در مسیر اتفاقاتی غریبی برای راحیل رخ می دهد که هر کدام از آن ها ناقض توصیه هایی است که کوروش به آیندگان داشته است و از این طریق کنایاتی از افول فرهنگی ملت ایران به نمایش در می آید.

پیکان انتقادات فیلم به ملتی است که ته مانده سجایای اخلاقیش هم در حال به تاراج رفتن است و خطر سقوط فرهنگی آن را تهدید می کند. این واژه ملت بر خلاف سایر فیلم های مشابه خود صرفا در مسئولین خلاصه نمی شود و مردم را هم در بر می گیرد. فیلم به نوعی مردم را که مسئولین هم از زمره آن ها هستند به عامل اصلی در شکل گیری این سقوط فرهنگی متهم می کند. مهمترین مصادیق فیلم برای نمایش این سقوط فرهنگی پرخاشگری، دشنام دهی ، مردم آزاری ، بی رحمی و بی غیرتی است. از حرکات راننده کامیون گرفته تا رفتارهای بی شرمانه جوانان گردشگر فیلم. این انتقاداتِ غالبا سطحی از رفتارهای مردم، خواسته یا ناخواسته به علت عدم پیوستگی و مضمون پردازی تصویری در سطحی ترین لایه محتوایی باقی می ماند.

اما آنچه دغدغه اصلی “سمفونی نهم” بوده است و با تاکیدات مکرر به عنوان پیرنگ اصلی بیننده را متوجه آن می سازد روحیه نخبه کشی ملتی است که همواره با پشیمانیِ همراه با نسیان همراه می گردد و خیلی زود از حافظه تاریخی اش پاک می شود. آن چه فیلم از علت این نخبه کشی ها به نمایش می گذارد جزم اندیشی، تمامیت خواهی و دیکتاتورمآبی عده ای بوده است که رفتارهای مردم مصلحت اندیش و راحت طلب مانعی بر سر راه آنان ایجاد نکرده است. فیلم عامدانه با تاکید بر مقوله مرگ به عنوان پایان محتوم تمامی انسان ها تلاش می کند غایت زندگی را به ارزشمند بودن به عنوان یک اصل همیشگی متصل کند و با نمایش یک شوخی تلخ با سرنوشت راحیل در پایان فیلم این مفهوم را  به بیننده منتقل می کند که ای بیننده مرگ تو را درخواهد یافت چه نخبه باشی و چه نعش کش قهرمان های تاریخ. این که راحیل در تمام طول فیلم جنازه همسر نخبه اش را در جاده ها به همراه می برد طنز تلخی درباره روحیه مرده پرستی مردمی است که فقط علاقه به نقل قول کردن از بزرگانشان دارند نه تاسی از رفتارهای درست آنان.

به نظر می رسد با وجود تلاش های صورت گرفته و مضمون پردازی های جدی کارگردان، فیلم آن طور که باید نمی تواند حرف خود را به کرسی بنشاند. مهمترین علت این نقطه ضعف، لکنت فیلم در روایت داستانی است که از گیرایی کافی برخوردار نیست. بیننده آن طور که باید نمی تواند جاایگاه خود را در فیلم بیابد و این سوال برای او پیش می آید که باید با چه کسی همذات پنداری کند.

راحیل؟

پیشکار ملک الموت؟

 راننده کامیون؟

هیتلر ؟

یا هر کس دیگری.

در کنار این ضعف وجود نمادگرایی ها و تکه پرانی های گنگ سیاسی که هر کسی را می توان مخاطب آن فرض کرد بیننده را بیش از پیش سر در گم کرده و به مرور “سمفونی نهم” با یک اثر ماندگار را بیشتر می کند.

همه موارد ذکر شده در این نقد فیلم نمی تواند ناقض برخی انتقادات فیلم نسبت به رفتارهای ما مردم این سرزمین دانست که با سرعت هر چه تمام تر در حال از بین بردن آخرین خاکریزهای اخلاق و فرهنگ در جامعه مان هستیم. ما همیشه عادت کرده ایم با سلب مسئولیت از خویش تقصیرها را گردن دیگرانی بیندازیم که فردی همچون ما هستند و حالا که نوک پیکان انتقادها سوی خودمان گرفته شده برای پذیرشش این پا و آن پا می کنیم. هر چند تمام انتقادات فیلم از وجهه کافی برای پرداختن به آن برخوردار نیست اما اگر خود را بری از تمام انتقادات فیلم می بینیم هنوز راه درازی تا آغاز دوران شکوفایی کشورمان در پیش داریم.

به قول حافظ

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجابی خودی حافظ از میان برخیز

 

*با اغماض می توان تجمیع کمدی ماکابر با کمدی گروتسک در “سمفونی نهم” را به عنوان کمدی سیاه در نظر گرفت.

 

نقد خوب بد جلف

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : پیمان قاسم خانی

بازیگران : بازیگران: پژمان جمشیدی، حمید فرخ نژاد، ویشکا آسایش، مانی حقیقی، سام درخشانی، امیر مهدی ژوله، آزاده صمدی، رضا رویگری، مجید مظفری

خلاصه فیلم

یک کارگردان هنری سینما(مانی حقیقی) از طرف تهیه کننده‌اش(با بازی ویشکا آسایش) تحت فشار است تا از دو بازیگر تجاری(پژمان جمشیدی و سام درخشانی) برای بازی در نقش‌های اصلی فیلمش استفاده کند. از نظر کارگردان آن‌ها بدترین انتخاب‌های ممکن هستند، اما اگر می‌خواهد فیلم را بسازد مجبور است در مدت کوتاهی آن‌ها را به نقش‌هایشان نزدیک کند و برای اینکار از یک پلیس(با بازی حمید فرخ نژاد) کمک میگیرد. اما رسیدن به این هدف کار آسانی نیست و آنها را درگیر ماجراهای پیچیده ای میکند.

نقد فیلم

نقد فیلمی که اصولا جدی نیست و نمی خواهد جدی گرفته شود کار دشواری است. خوب بد جلف فیلمی است عمیقا دچار یک شوخی ذاتی.

کارگردانی که دوست دارد شبیه تارانتینو باشد و فیلمش شبیه فیلم های او ولی از طرفی همان را نیز مسخره میکند و به شوخی  میگیرد. فیلم های درام سالهای قبل سینما با حضور یک جوان پایین شهری و عشقش به دختر زیبا را مسخره میکند و به شوخی میگیرد.فیلم های هندی را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. فیلم های هنری و کارگردانانش را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. سرهنگ های پلیس و سفارش فیلم های پلیسی اکشنشان را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. تهیه کنندگان همیشه به دنبال اسپانسر را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. بازیگران قدیمی و جدید را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. بازیگران سینما و تلوزیون را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. خلافکاران را مسخره میکند و به شوخی میگیرد. در این روند حتی همسر خود را مسخره میکند و به شوخی میگیرد و در نهایت نیز خود را مسخره میکند و به شوخی میگیرد و همه ی اینها برای این است که مخاطب را نیز مسخره کند و به شوخی بگیرد. طبیعتا نقد چنین فیلمی کاملا بی معنا است و به نوعی با نقد این فیلم ما خود را مسخره کرده ایم و به شوخی گرفته ایم اما ما نیز مانند کارگردان این کار را با خود انجام می دهیم …

فیلم یک داستان ساده و مناسب برای بروز و ظهور لحظات کمیک دارد. پیمان قاسم خانی سالهاست که به یک فرمول ثابت و همیشگی برای به وجود آوردن کمدی رسیده است و آن فرمول این است : حضور یک(یا چند) شخصیت در فضایی که هیچ تناسبی با آن ندارد . گاهی این فرد علیرضا خمسه است که از فضا آمده و در زمین کارهای عجیب و غریب میکند و یا افرادی که از فضا به خانه رامبد جوان و حمید لولایی آمده اند و به دنبال تحقیق راجع به زمینند و یا یک جوان بی پول است که وارد فضای پولدار خانواده دختر پولدار می شود و یا یک خلافکار است در لباس یک روحانی که از لحاظ شخصیتی هیچ ربطی به او ندارد و یا یک خواننده کاباره ای در فضای جدی و حکومتی موسیقی و یا مسعود شصتچی در موقعیت های مختلف اشتباهی و یا سیامک انصاری وسط یک مشت انسان بدوی نادان و یا یک معلم مجرد ساده در مدرسه دخترانه ای که ورورد آقایان اکیداً ممنوع است و حالا و در این فیلم، دو بازیگر تلوزیونی که برای ایفای نقش در یک فیلم سینمایی همراه یک پلیش می شوند تا با کاراکتر یک پلیس و فضای کاری او آشنا شوند که درگیر یک پرونده جنایی و باند مواد مخدر و جعل اسکناس می شوند و از آن پیروز بیرون می آیند.

بدون شک در بین آثاری که قاسم خانی آنها را نوشته است، خوب بد جلف از هر لحاظ عقبتر می ایستد و انتظار مخاطب را در اولین تجربه کارگردانی یک نویسنده مطرح که در کارنامه خود مرد هزار چهره، مکس، مارمولک، سن پطرزبورگ و حتی ورورد آقایان ممنوع را دارد، برآورده نمیکند. به شخصه انتظار یک داستان و یا حداقل موقعیت خلاقانه تر از تمام فیلمهای ذکر شده و یا حداقل در همان سطح را از قاسم خانی داشتم اما به واقع چیزی بیشتر از داستان طنزهای تلوزیونی مرسوم و موقعیت های به نسبت تکراری سینمای کمدی اسلپ استیک ندیدم.

شوخی ها اکثرا بر اساس دیالوگ های پینگ پونگی رد بدل شده بین پژمان و درخشانی است و طنزهای موقعیت نیز پایی فراتر از لودگی های فیزیکی بازیگران نمی گذارند و مداوما شاهد کتک خوردن پژمان و درخشانی از سرگرد و یا تبهکاران و ری اکشن متقابل آنها در قبال این ضعف خودشان هستیم.

به طور کلی خوب بد جلف فیلمی متشکل از یک روند داستانی، تعداد زیادی شوخی های مجزای به هم چفت نشده و مقدار زیادی دیالوگ به اصطلاح طنز است که نه آنقدر قوی است که مخاطب را از جهت نوآوری و خلاقیت و ابتکار تازه در کمدی سر کیف بیاورد و نه آنقدر ضعیف که بیننده را خسته کند و از آمدن به سینما پشیمان شود. فیلمی که انسان را دو ساعت از فضای بیرون و مشکلاتش رها میکند و بلافاصله بعد از آمدن تیتراژ کاملا تمام میشود و پرونده اش بسته میشود.

در بین شوخی های متعدد فیلم که تعدادشان بسیار زیاد است دسته ای از شوخی ها که روند داستان تاثیرگذار بود بسیار دلنشین تر و جذاب تر بود که از این دسته میتوان به چند نمونه اشاره کرد از جمله پلیس های سفارت هند و اغراق آنها در کتک خوردن و طول درمان گرفتن، رها شدن تیر به صورت ناگهانی و ری اکشن درخشانی و جشمیدی، شکسته شدن قواعد همیشگی فیلم های پلیسی و عملی نشدن آنها و شوخی با حکم و پیدا نشدن آس خشت و همچنین مرگ اتفاقی و مسخره مهراب قاسم خانی و سپند امیر سلیمانی و پیشرفت داستان در نبود آنها.

بازی بازیگران نیز مانند سایر قسمت های فیلم یک اتفاق تازه را رقم نمیزند. فرخ نژاد در این فیلم مثل همیشه نیست و بازی چندان دلچسبی را از او در تناسب با نقشش نمی بینیم و شاید حضور یک بازیگر دیگر میتوانست این کاراکتر را جذابتر کند.سام درخشانی و پژمان جمشیدی نیز چندان چیزی فراتر از سریال پژمان نشانمان نمی دهند.ویشکا آسایش را نیز در این تم قبلا دیده ایم.ژوله نیز همانی است که بود.اما حضور مظفری و رویگری به نوبه خود جذاب است و یک ما به ازای نسل قدیمی از درخشانی و جمشیدی است که شوخی با سینما را به همراه خود می آورد.

در پایان میتوان گفت فیلم قاسم خانی انتظار مخاطب از او در خلق یک فیلم کمدی به یاد ماندنی و چیزی که او سابقه ی آن را دارد، برآورده نمیکند اما یک فیلم از بیخ و بن سخیف و بی ارزش هم نیست و شاید بتوان حتی آن را به نوعی یک B Movie  مفرح که همیشه سینما به این فیلم ها احتیاج دارد دانست.شوخی قاسم خانی با همه چیز در این فیلم مرا یاد یک کلمه می اندازد و آن دادائیسم است.فیلم قاسم خانی نمونه ای تیپیکال و یا حتی اسپشیال از یک ابزورد نیست بلکه یک اثر دادائیستی است و اصولا شوخی است و بهتر است ما هم دست از این مسخره بازی  نوشتن نقد راجع به آن بکشیم …

نقد فیلم گشت۲

 

عوامل فیلم

کارگردان: سعید سهیلی

نویسنده: مهدی محمد‌نژادیان و سعید سهیلی

بازیگران: حمید فرخ نژاد، ساعد سهیلی و پولاد کیمیایی

خلاصه داستان

نشانی از وجود داستانی مشخص در فیم وجود ندارد.

نقد فیلم

پیرنگ داستانی در آثار سینمایی مانند نخ تسبیحی است که اجزای مختلف داستان را به یکدیگر وصل می نماید تا فیلم را از نقطه شروع به نقطه پایانی برساند. پیرنگ اصلی محوری است که سایر خرده روایات در حول آن شکل می گیرد تا شرایط بروز شخصیت های اصلی و فرعی ایجاد شود و داستان اصلی به سر منزل مقصود رسد.

در آخرین ساخته جناب سهیلی نشانی از پیرنگ داستانی و به طور کلی تر نشانی از داستان مشاهده نمی شود. حتی خبری هم از جایگزینی روابط انسانی به جای آن -مانند برخی از آثار که با الگوگیری از موج نوی سینمای ایتالیا ساخته می شوند- وجود ندارد و اساسا دلیلی وجود ندارد که بتوانیم به “گشت “۲ عنوان فیلم بدهیم. اثر مجموعه آیتم هایی است که در کنار هم قرار گرفته است و اگر در کنار آن ها سکانسی از فیلم “رضا موتوری” یا “هویت بورن”  را هم قرار دهیم چیزی در فیلم تغییر نمی کند. جالب تر آن که به غیر از سکانس ابتدایی و سکانس نهایی قابلیت جا به جایی در تک تک سکانس ها وجود دارد بدون آن که لطمه ای به اثر وارد شود. به معنای بهتر “گشت ۲″ مجموعه آیتم هایی است که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. چیزی مانند برنامه”ساعت خوش” یا مجموعه “فضانوردان می آیند” . “گشت “۲ فرسنگ ها با چیزی که بتوان آن را فیلم نامید فاصله دارد . البته اثر در کنار این مشکلات نقاط قوتی هم دارد که از جمله آن ها می توان به قابلیت انتشار در شبکه های اجتماعی در قالب کلیپ هایی ۱۰ دقیقه ای اشاره کرد.

نکته قابل توجه دیگر وجود تعداد زیادی سکانس های غیر مرتبط است که نه لبخندی بر لب تماشاگران می نشاند و نه گرهی از فیلم باز می کند. از نمونه های این سکانس ها می توان به صحنه های آوارگی سه شخصیت داستان در بیابان و انتظار برای ماشین و یا سکانس حضور در صحنه فیلمبرداری اشاره کرد. به نظر می رسد جناب کارگردان قصد داشته هر جا چیزی به گوششان خورده یا تصویری دیده اند را در فیلم خود بگنجانند .البته جای شکرش باقی است که ایشان به تماشای فیلم “لالالند” ننشسته اند و الا معلوم نبود نتیجه کار چه خواهد شد.

“گشت ۲”  آخرین ساخته جناب سهیلی از آن جا که توانایی نشاندن لبخند بر لب مخاطب را ندارد قصد دارد با استفاده از تکه پرانی های سیاسی ، تبدیل کردن جک های تلگرامی به موقعیت نمایشی و به کار گیری الفاظ رکیک فضا را برای مخاطب خود بشکند و  شرایطی را ایجاد نمایند که اثر با ممیزی های گسترده مواجه شود و سپس با هوچی گری در زمان اکران درباره ممیزی اثر، با استفاده ابزاری از احساسات مردم فروش بالای خود را تضمین نمایند.

به طور کلی نگاه ایشان به تمامی مسائل نگاهی ابزاری و سودجویانه است. از مسائل سیاسی گرفته تا زنان. اگر ایشان از رانت خواری انتقاد می کنند صرفا برای این است که خود را در قالب یک فیلمساز روشنفکر و مردمی عرضه نمایند نه چیزی بیش از این. اگر از زن ها سخن می گوید صرفا برای فرار از فضای مردانه و غیر محترم اثر است. زن ها در آثار ایشان چیزی جز وسایل بازی شخصیت ها نیستند. وسایلی که چیزی غیر از فیزیک آن ها برای اثر تعریف شده نیست.

حضور فیلم های کمدی از الزامات سینمای هر کشوری است و در کشور ما به دلیل شرایط خاص اجتماعی و اقتصادی کنونی نیاز آن بیش از هر زمان دیگری احساس می شود. سینمایی که بتواند روحیه نشاط را به جامعه برگرداند و برای لحظاتی مردم را از دغدغه های ذهنی خود رها کند. هرچند تعریف ایده آل از سینمای کمدی موارد مذکور نمی باشد اما فیلمی که بتواند در این شرایط همین اهداف را تحقق بخشد از میان آثار سینمای ایران نمره قبولی خواهد گرفت.

 

زندگی مشترک آقای محمودی و بانو

189636173368023259عوامل فیلم

کارگردان: سید روح الله حجازی

نویسنده : علی طالب آبادی

تهیه کننده: مهدی داوری

بازیگران: حمید فرخ نژاد ، هنگامه قاضیانی،ترانه علیدوستی،پیمان قاسم خانی و ترلان پروانه

تدوین: سپیده عبدالوهاب

آهنگ ساز: کارن همایون فر

خلاصه داستان

ساناز (با بازی ترانه علیدوستی) به همراه همسرش رامتین (با بازی پیمان قاسم خانی) که هر دو به کار ساخت و ساز مشغولند برای بازسازی منزل آقای محمودی و محدثه به تهران می آیند.آقای محمودی(با بازی حمید فرخ نژاد)شوهر خاله ساناز است و محدثه همسر آقای محمودی(با بازی هنگامه قاضیانی).محدثه نمونه ای ست از زن سنتی در جامعه . در مقابل ساناز  دختر راحتی است و بدون محدودیت با دوستان رامتین ارتباط دارد. یکی از این افراد متین است که به تازگی با شکستی عشقی مواجه شده  و برای آرام کردن خود با ساناز در ارتباط است.همین ارتباط باعث بروز اختلاف و تنش بین رامتین و ساناز می شود و در گیر و دار این کشمکش ها مشخص می شود اصلا ساناز و رامتین زن و شوهر نیستند.با افزایش تنش ها ساناز تصمیم می گیرد به ترکیه برود و با متین زندگی جدیدی را آغاز کند.فیلم تا همین جا داستان را روایت می کند و با نشان دادن گریه های ساناز و در هم شکستگی سایر شخصیت ها فیلم را به پایان می رساند.

 نقد فیلم

فیلم در القای پیام خود ( ورای درست یا غلط بودن ) نا موفق عمل نمی کند.نه چندان موفق است که تاثیر گذار شود و نه چندان نا موفق است که مخاطب را از فیلم زده کند.این موفقیت نسبی به میزان زیادی مدیون تدوین ریز بافت و دقیق سپیده عبد الوهاب است که بار ضعف های فیلم نامه را به دوش کشیده است.با این که گره داستانی نمی تواند مخاطب را در تمام طول داستان با فیلم پیش ببرد ولی خانم عبدالوهاب با فاصله گذاری و تقطیع های مناسب مخاطب را پای فیلم می نشاند.از نقاط قوت دیگر فیلم میتوان به تصویر برداری خوب هومن به منش اشاره کرد که با استفاده ی مناسب از دوربین روی دوش در لحظه های تنش زا و دوربین ثابت در لحظه های آرام و حسی تر ،فضای مناسبی را برای بیان ایده های کارگردان مخاطب ایجاد می کند.البته به طور حتم در تمام این نقاط قوت نمی توان نقش کارگردان را نا دیده گرفت.

اما علت عدم تاثیر گذاری فیلم را می توان در فیلم نامه اثر جست و جو کرد.فیلم نامه تا حد زیادی به دانسته های خارج از فیلم مخاطب متکی است و به همین دلیل در شخصیت پردازی ناموفق عمل می کند.به عنوان مثال آقای محمودی.ما از این شخصیت ویژگی های شخصیت ساز مشاهده نمی کنیم و فقط به دلیل این که تسبیحی در دست دارد و یا این که شغلش در بازار فرش است می بایست تمامی ویژگی های فردی سنتی را در ذهن بچینیم.این مشکل را می توان برای تمامی شخصیت ها تعمیم داد که همگی به تیپ نزدیک ترند تا شخصیت.البته ساناز مقداری از این بند رها شده است که شاید به علت حضور پررنگ تر در اغلب سکانس های فیلم باشد. مشکل دیگر فیلم نامه عدم توضیح کافی در مورد خانواده ی محمودی است.برای مخاطب مشخص نمی شود که این خانواده مذهبی است یا صرفا یک خانواده سنتی.در جایی محدثه کتاب دعا در دست می گیرد و در جایی کنار رامتین درد و دل می کند و همین موضوع مخاطب را برای قضاوت درباره شخصیت ها سر در گم می کند.شاید اگر وجه تمایز بین شخصیت ها بیشتر بود مخاطب ارتباط بیشتری با داستان برقرار می کرد.نکته ی دیگری که لازم است به آن اشاره کنم پایان بندی تکراری و دست مالی شده فیلم است.این پایان بندی که به سختی می شود آن را پایان بندی باز نامید، بیش از حد فیلم را تکراری کرده است.در باره پایان بندی در بخش بعد بیشتر توضیح داده خواهد شد.

 به غیر از ترانه علیدوستی که نقش آفرینی متفاوت تری نسبت به نقش های گذشته اش داشته ، سایر بازیگران در نقش های سابق خود گیر کرده اند و تکرار نقش های قبلی خود هستند که شاید به خاطر نوع شخصیت پردازی ضعیف آن ها باشد.

کارن همایون فر موسیقی مناسبی برای فیلم تهیه کرده است.همایون فر کم کم دارد به پای ثابت عوامل فیلم هایی با مضمون خاص تبدیل می شود .روندی که سه سال است آغاز شده و از کارنامه ی کاری وی قابل دریافت است.

تم اصلی فیلم بیش تر به مسئله زن در جامعه مربوط است تا خیانت.در جای جای فیلم این مقایسه ی بین زن مدرن و زن سنتی مشهود است.در جایی زن مدرن پیروز نبرد است و در جایی زن سنتی.حتی زمانی که اختلاف بین مرد ها را مشاهده می کنیم ، موضوع تنش ،رفتار زن ها در جامعه است.محدثه زنی سنتی است که تمامی وظایف خود را در خانه و در قبال شوهر و دختر خود به خوبی انجام می دهد.با این حال با دختر خود نگین رابطه ی خوبی ندارد و از همان صحنه ی اول فیلم کشمکش مادر و دختر آغاز می شود و تا پایان فیلم ادامه می یابد.از اختلاف بر سر پوشش گرفته تا  خروج نگین از خانه و ارتباط با دوستانش.

از سوی دیگر هم آقای محمودی در هر برخوردی با محدثه به او یاد آوری می کند که از اوضاع جامعه بی خبر است و فقط در آشپز خانه عمر می گذراند و از زندگی جدید چیزی نمی داند. محمودی این مسائل را مثل چماغی بر سر محدثه می کوبد.

با ورود ساناز به خانه ی آقای محمودی نگین که نوجوان است و به نوعی می توان او را قاضی این کشمکش به حساب آورد ، گرایش شدیدی به ساناز پیدا می کند و ساناز خلا ارتباطی بین نگین و مادرش را پر می کند.ساناز در رفتار های آقای محمودی هم تغییراتی ایجاد می کند .شوخی ها و گپ زدن های متعدد آقای محمودی با ساناز ، محدثه را آزرده می کند و او هم طبق یک رفتار واکنشی به رامتین نزدیک می شود.صحنه های برنج پاک کردن محدثه با رامتین را به یاد بیاورید. در این گفت و گو حرف از این است که هر دوی آن ها در یک سال دیپلم گرفته اند ، یا این که غذاهای قدیمی که رامتین دوست دارد و محدثه وعده ی پخت این غذا ها را به رامتین می دهد. با نگاهی بد بینانه ارتباط های ضربدری در فیلم مشهود است.ارتباطی که فقط به رابطه ی جنسی منجر نمی شود.البته با نگاه خوش بینانه هم نمی توان حکم به سلامت این رفتارها داد و فقط می توان با این توضیح خود را قانع کنیم که چون شرایط هر دوی آن ها در زندگی خوب نیست و هر دو سر خورده از رفتارهای همسرانشان هستند، به ارتباط با یکدیگر نیاز دارند.

در اوایل فیلم رامتین به آقای محمودی پیشنهاد می دهد دیوارهای داخلی خانه را خراب کنند تا فضای خانه مدرن تر و زیباتر شود.پیشنهادی که با مخالفت شدید محدثه روبرو می شود و در دیالوگی نمادین می گوید:”می ترسم خونه رو سرمون خراب بشه”.  در جایی دیگر آقای محمودی خطاب به رامتین می گوید “قبلا می خواستم دیوار و بردارم ولی معمار ها میگن  این دیوارها حمال اند ،وزن سقف و اینا نگه داشتن “. با اندکی تامل می توان دریافت این دیوارها در حقیقت دیوارهای حیا و اخلاق است که فرو می ریزد و در پی آن چیزی که از بین می رود بنیان های کانون خانواده است و نابودی جایگاه آن در جامعه.

و اما در مورد پایان بندی.تمامی شخصیت های فیلم با توجه به جایگاهی که در جامعه دارند چه مرد و چه زن ،چه سنتی و چه مدرن به تناقض هایی در  رفتار خود می رسند و در ادامه ی آن پی به نادرست بودن شیوه زندگی خود می برند.رامتین خود را آزاد و کول جلوه می دهد ولی در ارتباط بین متین و ساناز مانند یک مرد سنتی عمل می کند.آقای محمودی با این که مردی سنتی است و معتقد است باید چهار چشمی از زن مراقبت کرد ،مدام چوب سنت را بر سر محدثه می کوبد و به ناز و عشوه های ساناز و افرادی شبیه آن دل  می بازد (ماجرای زن رفو گر و …).ساناز حق به جانب ترین شخصیت فیلم است و در جایی برای توجیح رفتار خود می گوید: “من از زندگی این مرد به اون مرد نمی رم  چرا فک نمی کنی شما آقایون هستید که میاید تو زندگی من و میرید”.  پس ساناز با این دید تنها راه حل آزادی را خروج از کشور می داند.شخصیتی که محبوب همه است و  آزادی او گرفته شده و معتقد است برای زندگی بهتر باید از ایران رفت. پس چرا در صحنه ی آخر با اشک ریختن او روبرو می شویم ؟ و یا شخصیت محدثه که بی نقص ترین شخصیت فیلم است و کم اشتباه ترین .پس با چه توجیهی او هم از کرده ی خود پشیمان است. تمامی این تناقضات را وقتی در کنار تصاویر ثبت شده در ذهن مخاطب می چینیم به این نتیجه می رسیم که فیلم از قبل قضاوت های خود را انجام داده است و پایان بندی به این شکل چیزی شبیه تجاهل العارف است. در حقیقت ساختمان خانه و خانواده  از قبل خراب شده بود، بدون آن که خرابی به بار آورد و سقفی به سر کسی خراب شود .یعنی همه ی ما در برزخی زندگی می کنیم که خودمان هم از نکبت آن خبر نداریم و انتزاع ما از حقیقت این است که همه چیز رو به راه است.
 در یک کلام  فیلم می خواهد به همه بقبولاند که  مردم فکر می کنند زندگی خوب و درستی داشته اند چون با زندگی دیگران مواجه نبوده اند و تنها  کسی که از این غفلت عمومی و این تناقضات بیشترین ضربه را  می خورد  نسل آینده است(نمای پایانی فیلم اشک ریختن نگین).

حال قضاوت با شماست که همه ی مردم کشور ما در چنین فضای مسمومی پرورش یافته و می یابند؟
به نظر حقیر در چنین مواردی اصلا مشت نمونه خروار نیست…

این نقد بر اساس نسخه ی نمایش داده شده در سی و دومین جشنواره ی فیلم فجر نوشته شده است.

این نوشته قبلا در وبلاگ “ای من” منتشر شده است.