تاریخچه دیزنی ۳

%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d8%b2%d9%86%db%8c-3کمپانی دیزنی با خلق انیمیشن‌های میکی ماوس و سفیدبرفی راه خود را در جهان سینما باز کرد و در دهه‌های بعد آثاری چون پینوکیو، فانتازیا، دامبو و بامبی را به طرفدارانش هدیه داد.

­­ دیزنی، کمپانی نام آشنای صنعت سینما و سرگرمی تاریخی دراز و پر افتخار دارد. در قسمت قبل دانستیم که جرقه آغاز این افتخار به اواخر دهه ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ میلادی باز می گردد؛ زمانی که کاراکتر میکی ماوس در ۱۹۲۸ سینماهای سراسر ایالات متحده آمریکا را در نوردید و دیزنی را تا سال های سال حکمران بازار انیمیشن دنیا کرد.

در سال های بعدی این جریان موفقیت با اضافه شدن شخصیت های جدید به سری انیمیشن های میکی ماوس و استفاده از نوآوری های فنی همچون سیستم پخش رنگی Tri color، شدت بیشتری یافت تا آن جا که حتی جوایز آکادمی اسکار را برای گل‌ها و درخت‌ها (۱۹۳۲) و سه خوک کوچک(۱۹۳۴)  به همراه داشت.

با ذخیره دلاری و اعتماد به نفسی که پروژه میکی ماوس به بار آورد، دیزنی روی به سمت جدید و پر ریسکی آورد؛ انیمیشن های بلند.

«سفید برفی و هفت کوتوله» (۱۹۳۷) اولین پروژه بلند دیزنی بود. تجربیات غنی انیماتورها از کارهای قبلی و شبیه سازی دقیق فیگور و حرکات انسانی، قابلیت های جدید فنی و امکان افزودن لایه های زیاد و دوربین های متعدد به صحنه و در نهایت داستانی جذاب به انقلابی در ژانر انیمیشن منجر شد. «سفید برفی و هفت کوتوله» با بودجه کمرشکن ۱.۵ میلیون دلار رقم خیره‌کننده  ۴۱۸ میلیون دلار فروش کرد تا تاریخ مدیوم انیمیشن را برای همیشه دگرگون کند. هنوز بسیاری از تاریخ نویسان و محققان حوزه انیمیشن معتقد هستند که والت دیزنی با تمام ساختارشکنی ها و فعالیت های فوق العاده ای که در طول عمر خود داشت، بزرگترین دستاورد خود را در اولین قدم و با این انیمیشن بدست آورد؛ کارتونی که رتبه دهم پرفروش ترین فیلم همه تاریخ سینما را به دست آورد.

زنجیره طلایی

اما دیزنی که دیگر یکی از بزرگان نوظهور هالیوود به حساب می آمد متوقف نماند. آنها که تازه فرمول اکسیر جادویی خود را به دست آورده بودند بی مهابا دست به تولید زنجیره ای از فیلم های پرفروش زدند.

«پینوکیو» (۱۹۴۰) پروژه بعدی آنها بود؛ فیلمی بر مبنای رمانی ایتالیایی به همین نام از کارلو کلودی که جزو برجسته ترین آثار ادبیات کودک قرار دارد. سال ۱۹۳۷ و در جریان ساخت سفید برفی یکی از انیماتورها به نام «نورمن فرگوسن» نسخه ای ترجمه از رمانی ایتالیایی به تاریخ ۱۸۸۳ را به والت داد. فرگوسن بعدها تعریف کرد که: «او بعد از خواندن آن، دچار شوق و شعفی غیرقابل کنترل شده بود.»

پینوکیو بر خلاف سفید برقی که داستانی کوتاه داشت و نویسندگان برای بلند کردن انیمیشن به زحمت افتاده بودند، رمانی بلند بود و گره های داستانی مفصلی داشت. پینوکیو در رمان اصلی پسری شرور، نامهربان و قدرنشناس است که روزگار با تجربیات سخت و تلخ به او درس می دهد اما در نسخه تطبیقی دیزنی این روایت مدرن تر و ملایم‌تر می شود.

«پینوکیو» با وجود آن که دل منتقدان را ربود و حتی دو اسکار بهترین موسیقی فیلم و ترانه را به ارمغان آورد ولی به طرز عجیبی شروعی ناامید کننده در جداول فروش داشت. بسیاری این امر را به اوضاع متشنج دنیا در آستانه جنگ جهانی دوم و اوضاع آشفته بازارهای اروپا و آسیا نسبت می دهند. با این حال «پینوکیو» با اکران های متعددی که تا سال ۱۹۴۵ برایش ترتیب داده شد همچون گوهری که به مرور ارزش آن هویدا شود بر سر زبان ها افتاد و در مجموع ۸۴ میلیون دلار فروش کرد. بنیاد ملی فیلم آمریکا، پینوکیو را بعد از سفید برفی برترین انیمیشن تاریخ سینما می داند و کتابخانه کنگره ملی آمریکا در سال ۱۹۹۴ آن را در لیست آثار محافظت شده قرار داد.

تم پینوکیو هنوز طرفداران بسیاری در دیزنی لندهای دنیا دارد و با جادوی دیزنی، داستان پسرک چوبینی که با مهربانی پدر ژپتو و کمکِ فرشته مهربان در کوره راه زندگی به پسری واقعی تبدیل می شود به یکی از خاطرات فرهنگی مشترک نسل بشریت بدل شد.

میکی ماوس رهبر ارکستر می شود

سومین انیمشن بلند دیزنی «فانتازیا» (۱۹۴۰) نام داشت که در اصل قرار نبود فیلمی بلند باشد. مدتی بود که  والت دیزنی به فکر احیای محبوبیت و جایگاه ستاره قدیم خود یعنی میکی ماوس بود و چاره کار را در بازسازی موزیکال یکی از انیمیشن های کوتاه قدیمی دید.

3

این فیلم موزیکال بر پایه یکی از اشعار ولفگانگ گوته آلمانی که برای اجرای ارکسترال تنظیم شده بود ساخته شد. «لئوپولد استوکوفسکی» رهبر کاربلد ارکستر فیلادلفیا برای این منظور انتخاب شد. استوکوفسکی که از قطعه انتخاب شده و همکاری با دیزنی بر سر ذوق آمده بود پیشنهاد همکاری داوطلبانه و بدون مزد را داد. وقتی نمایندگان دیزنی در نیویورک این مساله را به اطلاع والت رساندند، او که خود مردی هنرشناس، قدردان و متعهد بود تمامی امکانات دیزنی را برای ساخت انیمیشن موزیکالی بی نظیر بسیج کرد و برای گروه نزدیک به ۱۰۰ نفره ارکستر، استودیویی مجهز در نزدیکی لس آنجلس اجاره کرد، اما با صعود هزینه ها به بالای ۱۲۵ هزار دلار برای روی و والت مسجل شد که یک انیمیشن کوتاه هرگز نمی تواند از پس این مخارج بر بیاید. بدین صورت و ناخواسته بود که تولد انیمیشنی موزیکال رقم خورد و والت دستور ساخت ۷ قطعه مجزای دیگر را داد تا همگی در قالب یک فیلم که همچون کنسرتی برجسته بود به نمایش درآید.

«فانتازیا» نیز به سرنوشت پینوکیو دچار شد و در آغاز نتوانست انتظارات را برآورده کند اما در نهایت با اکران های متعدد بیش از ۷۵ میلیون دلار فروش کرد و نوار موفقیت های دیزنی را ادامه داد. دنباله دیگری بر این فیلم دهه ها بعد با نام «فانتازیا ۲۰۰۰» (۱۹۹۹) ساخته شد که تهیه کنندگی آن را نوه والت دیزنی بر عهده داشت و قطعات مهم کلاسیک دنیا در قالب انیمیشن بهم چسبیده بودند. البته این فیلم هرگز به گرد پای نسخه دیزنی پدربزرگ نرسید.

ابرهای تیره؛ ناقوس خطر

جادوی دیزنی هنوز بی نظیر بود اما دنیا دیگر دیوانه شده بود. زبانه های آتش از چهارگوشه دنیا بلند شده و ناقوس جنگ به صدا درآمده بود.

2

سه فیلم بعدی دیزنی به نسبت فیلم های ساده تری بودند. «دامبو» (۱۹۴۱) که در ایران نیز محبوبیتی فوق العاده داشت انیمیشنی ساده با خط روایی مستقیم بود و داستان فیل کوچکی را روایت می کرد که گوش های بسیار بزرگش او را مایه تمسخر دیگران قرار می داد. اما رفاقت او با موشی کوچک که نقطه ساختارشکن داستان بود به او این قدرت را داد تا با گوش هایش پرواز کند.

دیزنی عملا دامبو را برای جبران شکست فروش ناامیدکننده فانتازیا و پینوکیو- در اکران اول – ساخت. دامبو با تنها ۶۴ دقیقه طول نمایش یکی از کوتاه ترین انیمیشن های بلند دیزنی است و با بودجه ای نصف سفید برفی و یک سوم پینوکیو ۱.۶ میلیون دلار فروش کرد. رقمی که گرچه در قیاس با سایر فیلم ها چندان به چشم نمی آمد اما این حسن را داشت که در همان زمان اکران به سوددهی رسید و دیزنی را کمی از خطر دور کرد.

«بامبی» (۱۹۴۲) آخرین انیمیشن دیزنی قبل از اوج گیری جنگ جهانی دوم بود و داستان آن درباره آهویی دم سفید و ماجراهای او و خانواده سلطنتی اش در جنگل است.

1

دیزنی در فیلم های آخر خود به فرمولی ثابت و موفق رسیده بود. موزیک، کمدی، ترحم ماجراجویی و شرارت. عنصر آخر یا همان شرارت نقشی کلیدی در انیمیشن های دیزنی داشت که با آن به قلب های جوان نشان می داد در نهایت این نیروی خیر است که بر نیروهای شر غلبه می کند.

اینک بیش از یک دهه از پاگیری دیزنی در عالم سینما می گذشت و آنها دیگر یکی از بازیکنان اصلی این صنعت بودند.

اما صنعت متلاطم سینما برای دیزنی نیز روی دیگری داشت. بحران جنگ در آن سوی خانه سایه می گستراند و بحران اعتصاب در خانه گریبان دیزنی را گرفت.

 

منبع : مهر

تاریخچه دیزنی ۲

گرچه کمپانی یونیورسال همکاری خوبی با برادران دیزنی داشت ولی همکاری آنها دیری نپایید؛ گرچه جدایی آنها بعدها باعث اتفاقات خوبی برای دیزنی شد و شخصیت میکی ماوس هم در این میان خلق شد.

همانطور که در قسمت قبل مرور شد دیزنی در آغاز راه خود شروعی خوب اما کوتاه داشت. آن ها با «اسوالد، خرگوش خوش شانس» به کوران سینمای حرفه ای هالیوود راه یافتند اما در پایان یک مجموعه ۲۶ قسمتی نتوانستند با تهیه کنندگان به توافقی مالی برسند. یونیورسال نه تنها حق مالکیت معنوی شخصیت های کارتون را در دست داشت بلکه طبق قرارداد بسیاری از کارکنان و هنرمندان استودیوی دیزنی را نیز به خدمت گرفته بود.

در آن سال‌ها و پس از اتفاقاتی که برای آنها افتاد برادران دیزنی به نقطه صفر بازگشته بودند.

افسانه میکی موس

این بار اما والت دیزنی طرحی در ذهن داشت. او سرخورده و عصبانی از خیانتی که می پنداشت در حقش شده در فکر خلق شخصیتی جدید بود که حقوق آن منحصر به خودش باشد.

اراده و هنر دیزنی جوان ترکیب اعجاب برانگیزی بود که به خلق میکی ماوس – یکی از مهم ترین شخصیت های کارتونی تاریخ – منجر شد.

شخصیت میکی ماوس، از پس چندین سیاه قلم و آزمون و خطا به وجود آمد. آب آیورکس Ub Iwerks یار با وفای دیزنی طرح های مختلفی را قلم زد. سگ، گربه، گاو، قورباغه و چندین حیوان دیگر در طرح های اولیه بودند که همگی توسط والت رد شد. دیزنی سرانجام با الهام از موشی کوچک رامی که آنها در کارگاه قدیمیشان در کانزاس داشتند ایده اولیه میکی ماوس را شکل داد.

کاراکتر اولیه، موشِ مورتیمر Mortimer Mouse نام داشت، اما خوشبختانه به لطف مخالفت و پیگیری های لیلیان – همسر والت دیزنی – به نام ساده میکی ماوس تغییر یافت.

کاراکتر اولیه شباهت زیادی به اسوالدِ خرگوش داشت. فرم بدن دایره ای کار شده بود تا قابلیت متحرک سازی آن افزایش یابد. یکی از بارزترین خصوصیات میکی ماوس گوش های کاملا دایره ای آن بود که تا سال ها در هیچکدام از انیمیشن ها  و در هیچ زاویه ای تغییر شکل نمی داد. این ویژگی،  میکی را به سرعت برای مخاطبان آشنا ساخت و سمبل Mickey Mouse «میکی ماوس» را به نوعی به نماد غیررسمی دیزنی تبدیل کرد.

1

ماجرای سه انگشتی شدن میکی ماوس

یکی از نکات جالب در طراحی میکی ماوس، تعداد انگشتان آن بود. میکی با آن که موشی انسان نماست ولی در هر دست ۳ انگشت دارد که به گفته دیزنی تصمیمی هنری – اقتصادی بود. هنری از آن رو که ۵ انگشت در هر دست برای این کاراکتر زیاد و شبیه خوشه موز بود و اقتصادی از این جهت که حذف انگشتان اضافه از ۴۵۰۰۰ نقاشی – که انیمیشنی شش و نیم دقیقه ای را می ساخت – صرفه جویی میلیون دلاری به همراه داشت.

میکی ماوس سرانجام خلق شد و اولین حضورش در انیمیشن ۶ دقیقه ای هواپیمای دیوانه(۱۹۲۸) رقم خورد. میکی نتوانست تماشاچیان را به خود جلب کند و والت برای پیدا کردن توزیع کننده شکست خورد. والت با ناامیدی فراوان دومین انیمیشن با نام The Gallopin’ Gaucho را تهیه کرد که آن هم به سرنوشت اولی دچار شد.

چندین ماه بعد دیزنی سومین انیمیشن خود را روانه سالن های سینما کرد. کشتی بخار ویلی(۱۹۲۸) که در واقع پارودی یکی از کمدی های صامت و موفق باستر کیتون به نام استیم بوت بیل جونیور(کشتی بخار بیل جونیور) بود.

«کشتی بخار ویلی» یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن بهره مندی از صدا آن هم به صورت سینک و هماهنگ با اتفاقات فیلم بود. این ویژگی های نوآورانه در کنار داستانی جذاب باعث شد فیلم در سراسر ایالت متحده آمریکا پخش و به یکی از محبوب ترین شخصیت های کارتونی در کشور تبدیل شود.

«کشتی بخار ویلی» که به نوعی نخستین حضور رسمی میکی ماوس به شمار می رود، در میانه دهه ۹۰ میلادی، در لیست ۵۰ انیمیشن جهان جای گرفت و در لیست آثار محافظت شده کتابخانه کنگره آمریکا قرار داده شد.

تولد یک رویا

میکی ماوس دیگر ستاره ای محبوب بود و با آن گوش های منحصر به فرد، شلوار قرمز، دستکش سفید و کفش های قرمزش سال های سال در مجموعه های مختلف انیمیشنی در کنار دیگر دوستانش همچون مینی ماوس، پلوتو، گوفی و دانل داک خوش درخشید و به یکی از نمادهای سبک زندگی آمریکایی تبدیل شد.

برای ده ها سال تلویزیون، سینما، صنعت نشر و کتاب، صنایع اسباب بازی و پارک های تفریحی همگی محل نمایش و هنرنمایی این موش دوست داشتنی بوده است. در طی این سال ها ده ها کارتون میکی ماوس نامزد و Lend a Paw (۱۹۴۲) برنده جایزه اسکار شده اند.

سال ۱۹۷۸ میکی ماوس برای اولین بار به عنوان یک شخصیت کارتونی، صاحب ستاره خود در پیاده روی مشاهیر و مفاخر هالیوود شد.

اما شاید بزرگترین موفقیت میکی ماوس تاثیری بود که بر کمپانی دیزنی گذاشت و با موفقیت خیره کننده اش فصلی جدید در تاریخ کمپانی والت دیزنی را ورق زد.

دیزنی سال ها روی اقبال و درخشش میکی ماوس موج سواری کرد و با افزودن شخصیت های مختلف به داستان، نوار عایدی های خود را ادامه داد تا آن که پس از چند سال تغییر جهت داد و به سمت اتمام پروژه های نیمه تمام و ساخت انیمیشن های بلند رفت.

سال ۱۹۳۴ نقطه شروع دیزنی برای ورود به دنیای انیمیشن های بلند بود. تلاشی که سه سال به طول انجامید تا سفید برفی و هفت کوتوله (۱۹۳۷) خلق شود.

تاریخچه دیزنی 2

اولین انیمیشن بلند دیزنی – سفید برفی و هفت کوتوله – برگرفته از افسانه ای آلمانی بود و درباره شاهدخت تنها و زیبایی ست که با افسون نامادری حسودش به خوابی مرگبار فرو رفته، ولی تحت حمایت ۷ کوتوله قرار می گیرد تا شاهزاده ای از راه برسد و سحر نامادر را باطل کند.

والت به سختی توانست روی Roy – برادر و شریک تجاریش – را راضی به ساخت این فیلم کند چرا که به عقیده او ساخت این فیلم بیش از ۲۵۰ هزار دلار خرج در پی داشت؛ ده برابر بیش از بیشترین بودجه ای که تا آن زمان برای تولیداتشان صرف کرده بودند.

با شروع کار و در ادامه معلوم شد سفید برفی پروژه ای بس سنگین تر است و والت دیزنی مجبور شد برای تراز بودجه ساخت، خانه اش را در رهن بانک قرار دهد.

نتیجه اما حتی از تصور والت هم فراتر بود. سفید برفی و هفت کوتوله به یکی از شاهکارهای سینما تبدیل شد و رکوردهای خیره کننده ای به جا گذاشت. فیلم تنها با ۱.۵ میلیون دلار هزینه ساخت بیش از ۴۱۸ میلیون دلار فروش کرد و عنوان پرفروش ترین فیلم ناطق تا آن زمان را به خود اختصاص داد.

محبوبیت سفید برفی باعث ده ها اکران مجدد در سال های بعد شد و نسخه های ویدیویی آن نیز به تولید رسید.

نمایشنامه «سفید برفی» در لیست ده تایی از پر اجراترین نمایش ها در آمریکای شمالی است و تاثیر فرهنگی عمیقی بر نمایش های موزیکال برادوی و پارک های تفریحی گذاشته است.

«سفید برفی و هفت کوتوله» در سال ۲۰۰۸ عنوان برترین انیمیشن تاریخ سینما به انتخاب بنیاد ملی فیلم آمریکا AFI را از آن خود کرد.

دیزنی در نخستین گام خود پا را فراتر از مرزهای تصور گذاشته بود و اینک یکی از کمپانی های بزرگ و صاحب سبک دنیا به حساب می آمد. اما این تازه شروع کار بود. فرمول جادویی آنها تازه شروع به کار کرده بود و نطفه ستاره های درخشان دیگری برای درخشش در پهنه آسمان در حال شکل گرفتن بود.

منبع: مهر

تاریخچه کمپانی سونی

یکی از نشانه های اصالت در کمپانی های بزرگ، قدمتِ فعالیت آن مجموعه است که استودیوهای  بزرگ فیلمسازی نیز از این امر مستثنی نیستند. می توان گفت تقریبا تمام غول های صنعت سینما از پیشنیه ای بس طولانی و گاه به درازای یک قرن در این حوزه برخوردارند اما در دنیای سرمایه محورِ امروز با پرداخت پول کافی تاریخچه را هم می توان خرید و این یکی از آن داستان هاست.

یکی از بزرگترین استودیوهای فیلمسازی هالیوود و خالق مجموعه های فوق العاده ای چون مردان سیاه پوش، Resident Evil و مرد عنکبوتی، «Sony Pictures Entertainment» است. سونی پیکچرز به عنوان یکی از سرشاخه های ابرکمپانی سونی در اواخر دهه ۸۰ میلادی بنا شد، اما اگر به وبسایت آن سری بزنید تاریخچه آن از دهه ۲۰ آغاز می شود! اما چگونه چنین چیزی امکان پذیر است؟ حقیقت این است که سونی پیکچرز کار خود را نه از صفر که بر پیکر کلمبیا – یکی از استودیوهای ریشه دار هالیوود – بنا کرد.

قبل تر و در سری مقاله های مربوط به کلمبیا، تاریخ این کمپانی به تفضیل مرور شد و تا آن جا پیش رفتیم که در نهایت مالکیت کمپانی در ۱۹۸۹ به سونی ژاپن فروخته شد و بدینسان به یکباره نام جدیدی در هالیوود ظهور کرد. اما برای شروع شاید فلاش بکی کوتاه به اواخر عمر کلمبیای مستقل خالی از لطف نباشد.

یاد آن میراثِ دور

کلمبیا در اصل، بیش از یک سده پیش کار خود را به عنوان استودیویی کوچک آغاز کرد؛ استودیویی که در آغاز نامی دیگر داشت و در یک دوره گذار به کلمبیا تغییر یافت. کلمبیا در اصل کسب و کاری خانوادگی بود که توسط دو برادر – جک و هری کوهن – از دو سوی قاره آمریکا اداره می شد. شیوه مدیریت دو برادر و خصوصا شخصیت کاریزماتیک و دیکتاتورگونه هری کوهن نقل تاریخ نویسان صنعت سینما آمریکاست. کلمبیا در دهه ۴۰ میلادی و در پی درخشش فیلم های فرانک کاپرا به سطح اول فیلمسازی رسید و این روند را تا مرگ بنیانگذارش ادامه داد، اما با مرگ هری کوهن کلمبیا نیز به موج تغییرات نوین مدیریتی تن داد.

درباره این مقطع از هالیوود گفته می شود که: «دهه ۶۰ با خود نسلی جدید از مدیران سینمایی به همراه آورد. آنها بر خلاف هم‌سلکان متنفذ پیشین خود که غالبا فاقد تحصیلات رسمی بودند، درس خوانده و اقتصاددان بودند و همانقدر که در تپه های لس آنجلس وقت می گذراندند در بازارهای وال استریت نیز حضور داشتند. آنها مرز بین تجارت و فیلمسازی را شکستند و همانقدر راحت که با فیلمسازان سر و کله می‌زدند با بانکداران به گفتگو می نشستند.»

از این دوره به بعد فیلمسازی تنها بخشی از دغدغه کمپانی های سینما بود و بخشی دیگر از انرژی آنان صرف تجارت در حوزه خرید و فروش املاک، زمین و سرمایه گذاری ریز و درشت در دیگر حوزه ها می شد. دوره ای که در تاریخ تقریبا تمام دیگر استودیوهای هالیوودی به چشم می خورد و پر است از خرید و فروش سهام و تغییر مالکیت.

آنها با فروش سهام خود به طعمه جذاب سرمایه گذاران تبدیل شده بودند و بدین گونه ثباتی که گاه سکان مدیریت را برای چند دهه به دست یک فرد می داد به تاریخ پیوست.

اما مقصود از این مقدمه بلند چیست؟ مراد ترسیم فضا و روندیست که کلمبیا تا دهه ۸۰ پیمود تا در سال های آخر تحت تکفل کمپانی نوشابه سازی کوکاکولا باشد!

 اما تا اینجا را نگه داریم تا سری به دیگر سوی داستان بزنیم.

دل هوشمندان و آهنگ شیر

در سال ۱۹۴۶ «ماتسورا ایبوکا» و «آکیو موریتا» با شعار تولید محصولات پیشرفته الکترونیکی «کمپانی مهندسی- ارتباطی توکیو» را بنا نهادند. یک دهه بعد و با پیشرفت در صنعت ترانزیستورها، نوارهای کاست و رادیوهای جیبی آنها نام کمپانی خود را بهSony تغییر دادند. نامی که برگرفته از کلمه لاتین Sonus به معنای «صدا» است.

سال ۱۹۷۴ دستگاه پخش ویدیوهای بتامکس یکی از آخرین محصولات سونی بود و برای معرفی آن تبلیغات زیادی به راه انداختند، اما به فاصله کوتاهی جدی ترین رقیب آنها یعنی JVC از سیستم ویدیو خانگی خود یا همان VHS رونمایی کرد. واکنش  سونی اما بی اعتنایی بود. آنها که به تکنولوژی برتر محصول خود ایمان داشتند تمام پیشنهادهای تجاری برای توسعه سیستم بتامکس را رد کردند، حال آن که در همین زمان جی وی سی با فروش حق امتیاز دستگاه خود به کارخانجات الکترونیک، دامنه نفوذ خود در بازار را گسترش می داد.

 سونی چنان به کیفیت کار و سیاست خود اعتقاد داشت که در طول چند سال آینده حتی برای کاهش قیمت دستگاه های گرانتر خود تلاشی به خرج نداد و تنها زمانی به اشتباه خود پی برد که استودیوهای بزرگ فیلم و سریال سازی شروع به پخش نسخه هایVHS  از آرشیوهای خود کردند و بدینسان بتامکس را به حاشیه راندند.

خجالتی بزرگ برای سونی! آکیو موریتا عقیده داشت: «ما به قدر کافی برای ساخت یک خانواده تلاش نکردیم.  کاری که رقبا دقیقا خلاف آن را انجام دادند.»

شکست بتامکس برای سونی گران تمام شد و احساسات رقابت جویانه آنها را به شدت تحریک کرد. این لحظه نقطه عطفی در فعالیت های این شرکت ژاپنی بود. در واقع تا پایان دهه ۷۰ سونی متوجه شده بود که اگر بخواهد در سطح اول رقابت الکترونیک باقی بماند باید فعالیت های خود را به دنیای نرم افزار نیز گسترش دهد و به این شکل یک انگیزه الزام آور برای فروش سخت افزارهای خود ایجاد کند.

آنها که این بار درس خود را خوب فراگرفته بودند برای افزایش فروش آخرین محصول خود – دیسک های فشرده – سراغ مناسب ترین فضای ممکن رفتند. بازار موسیقی! سونی که به رابطه مستقیم فروش CD و تولید موسیقی پی برده بود کمپانی ضبط موسیقی CBS را در ۱۹۸۸ در ازای مبلغ سرسام آور ۲۲ میلیارد دلار تحت تملک خود در آورد.

اما این تازه آغاز راهی بود که سونی پای در آن نهاده بوده بود. آنها اکنون برای شاخه موسیقی خود دنبال جفت مناسبی می گشتند و چه همدمی بهتر از دنیای تصویر!

 اواخر دهه ۸۰ از جنبه ای دیگر هم بهترین فرصت برای ادامه این سیاست تازه بود چرا که ارزش ین ژاپن رشدی ۵۰ درصدی در برابر دلار آمریکا را تجربه می کرد و این فرصت جذابی برای سرمایه‌گذاری ژاپنی در ینگه دنیا بود.

در همین زمان چشم کمپانی ژاپنی به طعمه‌ای خوش گوشت به نام کلمبیا افتاد!

اواخر دهه ۸۰ را می توان به نوعی آغاز انفجار عصر الکترونیک دانست؛ زمانی که کامپیوترهای شخصی، کنسول های بازی و دستگاه های ضبط و پخش راه خود را به خانه های مردم باز می کردند. شرکت های الکترونیکی در رقابتی سهمگین پی در پی با عرضه فناوری های جدید سعی در بدست آوردن سهمی هر چه بیشتر از این بازار تشنه داشتند و کمپانی های ژاپنی در این بین موتور محرکه این صنعت به حساب می آمدند و در طول تنها چند سال تکنولوژی ذخیره و پخش صدا و تصویر را به کلی متحول کرده بودند.

یکی از بزرگترین این کمپانی ها سونی بود. همانطور که در قسمت قبل مرور کردیم سونی بعد از شکست مفتضحانه دستگاه های بتامکس خود برابر ویدیوهای خانگی JVC به فکر تاسیس زنجیره ای از بازار تقاضا برای محصولات جدید خود افتاد. آنها در قدم  اول به دنیای موسیقی پا نهادند و به فاصله کمی سراغ هدفی بزرگتر رفتند؛ استودیوی فیلمسازی کلمبیا!

کلمبیا در دهه ۸۰ را می توان با مجموعه ای از نقل و انتقلات توصیف کرد. در عصری که تجارت در خرید و فروش املاک و بازی با قیمت سهام معنی می شد تعجبی نداشت که کوکاکولا ابرشرکت تولید نوشابه های گازدار مالک یکی از بزرگترین و ریشه دار ترین استودیوهای سینمایی باشد!

با ابراز تمایل سونی برای خرید کلمبیا، کوکاکولا نه تنها فرصت را برای خروج از تجارت پردردسر استودیوداری مناسب دید که از این فرصت نهایت استفاده را نیز برد. آنها کلمبیایی را که قیمت هر سهم آن تنها ۱۷ دلار می ارزید به ازای سهمی نزدیک به ۳۰ دلار به مشتری ثروتمند ژاپنی خود فروختند.

سونی در سپتامبر ۱۹۸۹ بیش از ۳.۵ میلیارد دلار پرداخت تا در کنار ۱.۵ میلیارد بدهی به جا مانده و ۱ میلیارد دلار قراردادهای جانبی و مجموع هزینه سرسام آور ۶ میلیارد دلار کنترل استودیوی فیلمسازی کلمبیا را در اختیار گیرد.

پدر پولدار، پسر طماع

سونی پیکچرز دیگر بخشی از هالیوود بود ولی سال های اولیه تعریفی نداشت. سونی همانطور رفتار می کرد که از یک تازه وارد ثروتمند در فرهنگی ناآشنا می توان انتظار داشت. بزرگترین مشکل آنها ناتوانی در مدیریت مخارج بود. نکته بامزه تضاد غریب این موضوع در مقایسه با تاریخ کلمبیا بود. استودیویی که زمانی برای کاهش هزینه خود روی به ساخت فیلم های «نوآر» آورده بود تا پول کمتری برای تجهیزات نوری بپردازد! حالا برای تهیه کنندگان خود میز و صندلی های آنتیک ۲۶ هزاردلاری سفارش می داد. تنها در یک مورد سونی برای نوسازی دفاتر خود بیش از ۲۵۰ هزار دلار پرداخت تا دیوارهایی با روکش ابریشم و مبلمانی از چرم داشته باشد.

 این ها در کنار تقاضاهای عجیب و غریب تهیه کنندگان همچون درخواست حمام اختصاصی در دفاتر خود بود. مشکل اما به اینجا ختم نمی شد. سونی در تنظیم بودجه های ساخت فیلم نیز مشکل داشت. تا سال ۱۹۹۱ هزینه های سربار فیلمسازی بیش از ۵۰درصد افزایش یافته بود و هزینه ۴۰ میلیون دلار برای هر فیلم بسیار بیشتر از میانگین ۲۸ میلیون دلاری در هالیوود بود.

سونی که هیچ ایده ای از فیلمسازی نداشت چاره کار را در تعویض پی در پی مدیران ارشد می دید و جالب آنکه حق و حقوقی بسیار چشمگیر به آنان می پرداخت. این آش آن قدر شور بود که رسانه ها درباره آن نوشتند: «این روزها جذابترین سرگرمی در هالیوود سونی بازی نام دارد. یک طرح سریع و تضمینی برای پولدار شدن که نصیب افراد خوش شانسی می شود که از سونی اخراج می شوند!»

اوضاع فیلمسازی نیز تعریفی نداشت. از معدود فیلم های مهم آن دوره می توان به کمدی-رمانتیک بی خواب در سیاتل(۱۹۹۳) با بازی تام هنکس و مگ رایان و اکشن در خط آتش(۱۹۹۳) با بازی کلینت ایستوود اشاره کرد.

اما آنچه دیگر حوصله سونی را سر برد فیلمی بود که می خواست شگفتی تابستان باشد اما به شکستی مفتضحانه تبدیل شد. آخرین حرکت قهرمان (۱۹۹۴) اکشنی فانتزی با بازی آرنولد شوارتزنگر بود که پیش بینی می شد با توجه به موفقیت فوق العاده آرنولد در کار اخیر خود – ترمیناتور۲- به فیلمی پرفروش تبدیل شود، اما ضعف فیلمنامه، کارگردانی و از همه بدتر زمان نامناسب پخش از آن یک شکست مطلق ساخت. فیلم درست یک هفته پس از «پارک ژوراسیک» اسپیلبرگ به نمایش درآمد و طبیعی است که در مقابل فیلمی که بهترین فروش تاریخ سینما تا آن زمان را بدست آورد شانس چندانی نداشت.

آرنولد که خود یکی از تهیه کنندگان فیلم بود نقل می کند: «تمام تلاش خود را کردم تا بقیه تهیه کنندگان را متقاعد کنم اکران فیلم را تنها ۴ هفته به تعویق بیاندازند اما آن ها انگار کر بودند! تمام آخر هفته های آن تابستان میلیون ها دلار پول بود که از جیب ما رفت. آن هم فیلمی که تمام عوامل آن بهترینِ خودشان را در آن گذاشته بودند.»

البته نامزدی ۶ تمشک زرین برای بدترین فیلم، بدترین کارگردانی، بدترین بازیگر(خود آرنولد!) و…، توصیف آرنولد از بهترین را کمی اغراق آمیز به نظر می رساند!

گمان مبر که به پایان رسید کار 

سونی دیگر تاب این ضررها را نداشت خصوصا آن که مالک استودیو -سونی الکترونیک ژاپن- خود در بحرانی اقتصادی به سر می برد و رکود در فروش تجهیزات الکترونیکی ارزش ین در برابر دلار را نیز تضعیف کرده بود.

درست در همین زمان که همه گمان می کردند این پایان کار سونی در هالیوود است افسانه اراده ژاپنی به کار افتاد. مالکان ژاپنی به تاسی از شهره نژاد خود در سخت کوشی و استقامت در مسیر، یک دل شدند تا به رغم ضررهای فراوان، جایگاه شایسته خود در سینما را بیابند و شد آن چه شد!

از این جای داستان را کمتر کسی است که نشنیده باشد، حتی اگر نام سونی پیکچرز را به درستی نشناسد. سونی از میانه دهه ۹۰ با بازگشت به کالبد اصلی خود یا همان کلمبیا مجموعه ای از موفق ترین و پولسازترین فیلم و سریال های تاریخ سینما و تلویزیون را عرضه کرد.

مردان سیاه پوش(۱۹۹۷-۲۰۱۲) یکی از اولین گام هایی بود که پول و جوایز اسکار را به سونی سرازیر کرد و یا مگر می شود شرکتی ژاپنی سهامدار استودیویی فیلمسازی باشد و رد پای هیولاها در آن نباشد! گودزیلا (۱۹۹۸) بیست و سومین حضور این هیولا بر پرده های سینما و اولین آن بود که به طور کامل در هالیوود ساخته شد.

اما گل سر سبد محصولات سونی-کلمبیا در دو دهه اخیر بی شک سری فیلم های مرد عنکبوتی (۲۰۰۲- ۲۰۱۶) است، ابرقهرمانی که اولین بار در کمیک های مارول ظاهر شد. داستان با تم جذاب تبدیل پسری دست و پا چلفتی به قهرمانی بی نظیر به وسیله نیش یک عنکبوت که دل تماشاگران در سرتاسر جهان را ربود و به میراثی فرهنگی سینما در جهان تبدیل شد.

سونی در عصر حاضر یکی از بزرگترین استودیوهای فیلمسازی جهان است که در بسیاری از پروژه های دیگر کمپانی ها نیز سهم و مشارکت دارد.

زمانی که سونی وارد هالیوود شد هر چند معامله ای شیرین برای سهامداران پیشین بود اما خار چشم جامعه آمریکا بود. در همان زمان نظرسنجی ها نشان می داد تقریبا نیمی از آمریکایی ها از حضور و نفوذ کمپانی ژاپنی در فرهنگ خود راضی نیستند اما گذر زمان ثابت کرد که همچنان حوزه فرهنگ و یا بهتر بتوان گفت جادوی سینما هیچ ربطی به نژاد و مرزها ندارد بلکه نطفه آن در  نزدیکترین جا به ذات انسان یعنی همان گستره بی مرز تخیل بسته می شود و ما این موجودات پر از نقش و رنگ بیشتر از آن که بدانیم رویاهایی یکسان داریم.

اشکان مزیدی- خبرگزاری مهر

 

نتفلیکس غولی برای تمام فصول ۲

پیشنهاد بی شرمانه

اما نقطه عطف و سکوی پرتابی که نام نت­فلیکس را در سراسر ایالات متحده بر سر زبان ها انداخت نه از این تلاش های شرافتمندانه تبلیغاتی که از بهره برداری حساب شده از یک رسوایی اخلاقی ملی بود!

از آغاز سال ۱۹۹۸ زمزمه های در گوشیِ حیرت انگیزی درباره روابط غیر اخلاقی بیل کلینتون، رییس جمهور وقت ایالات متحده با مونیکا لوینسکی دستیار ویژه ۲۲ ساله اش در محافل سیاسی کشور پیچید. با درز این اخبار به مطبوعات آمریکا، شایعات رنگ حقیقت به خود گرفت. واکنش اولیه کلینتون تکذیب و تبری جستن از اتهامات وارده بود اما هر لحظه که می گذشت بر ابعاد این گلوله برفی­‌ای که از کاخ سفید به سمت جامعه رها شده بود افزوده می شد. ماجرای این رسوایی تا تابستان همان سال مانند یک بمب خبری سرتیتر تمام خبرگزاری های جهان و نقل مجالس عام و خاص بود. فشار نهادهای مستقل و تحقیقات مقامات رسمی عاقبت بر درستی این رسوایی مهر تایید زد. سپتامبر ۱۹۹۸ بیل کلینتون با ادای شهادت در جلسه ای چهارساعته در برابر قاضی دیوان عالی آمریکا اتهامات وارده را پذیرفت و از ملت آمریکا و خانواده اش طلب بخشش کرد.

نت­فلیکس از این رسوایی یک بهره برداری تمام عیار کرد. آنها کل جلسه ۴ ساعته دادگاه را روی دی­‌وی­‌دی ضبط و برای فروش عرضه کردند. خیلی زود ۲۰۰۰ نسخه از این اعترافات با قیمت اولیه ۱۰ دلار فروش رفت، اما این فرصت طلبی هوشمندانه به اینجا ختم نشد. نت­فلیکس کمی بعدتر اعلام کرد که در جهت «آموزش و بالا بردن آگاهی جامعه درباره این حوادث تاریخ ساز» قیمت فروش فیلم دادگاه را به ۲ سنت! کاهش داده و مشتریان می توانند با پرداخت این مبلغ عجیب و ۲ دلار هزینه حمل و نقل، ماجرای این رسوایی را در منزل تماشا کنند.

این استراتژی فروش به سرعت جمع سفارش‌ها را تا ۱۰هزار نسخه افزایش داد، گرچه این فروش با آن قیمت کذایی درآمدی برای کمپانی نداشت، اما انتفاع اصلی نت­فلیکس از خبررسانی و گزارش هایی بود که مطبوعات آمریکا درباره آنها چاپ کردند و به یک باره نام نت­فلیکس را بر سر زبان ها انداختند. این موضوع ترافیک سرویس آنها را چند برابر کرد!

بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد

نت­فلیکس کم کم به نامی آشنا در صنعت سرگرمی تبدیل می‌شد. آنها مدتی بعد و با توجه به ورود آمازون غول تجارت آنلاین دنیا به این بازار، برنامه فروش فیلم خود را متوقف کرده و بر طرح های «اجاره» فیلم تمرکز کردند و البته در ازای این خوش خدمتی در وب سایت پرترافیک آمازون صاحب تبلیغ شدند. خدمات متفرقه نت­فلیکس روز به روز غنی تر می شد و علاوه بر اخبار، پیشنهادها و معرفی فیلم های جدید، بخش تحلیل فیلم به قلم لئونارد مالتین منتقد و نویسنده صاحب نظر آمریکایی به وب سایت کمپانی افزوده شد.

در ۱۹۹۹ نت­فلیکس از استراتژی جدیدی پرده برداشت. تا آن زمان یکی از مشکلات همیشگی کرایه فیلم، چه در پلتفرم سنتی و چه در سیستم آنلاین بازگرداندن نسخه های فیلم در مهلت مقرر و یا پرداخت جریمه های تاخیر بود. نت­فلیکس با معرفی سیستم اشتراک جدید خود این محدودیت را حذف کرد و از آن پس مشتریان می توانستند با آبونمان ماهانه ۱۹ دلار، چهار فیلم را به صورت همزمان و تا هر زمانی که مایل بودند در اختیار داشته باشند و با تحویل آن فیلم های جدیدتر را رزرو کنند.

نت­فلیکیس همچنین الگوریتم جدیدی به نام CineMatch را معرفی کرد که با تجزیه و تحلیل حساب کاربری مشتریان و بررسی  الگوهای کرایه فیلم مشتریان، افراد دارای سلایق یکسان را مشخص و بر اساس علاقه مندی های مشترک به آنان پیشنهاد فیلم می کرد. این الگوریتم همچنین قادر بود بر اساس سلیقه افراد متاهل فیلم هایی را پیشنهاد دهد که هر دو نفر از تماشای آن لذت ببرند.

این به روزرسانی ها چنان مورد استقبال واقع شد که نت­فلیکس رسما طرح اجاره فیلم تک نسخه ای خود را کنار گذاشت. در این زمان آرشیو کمپانی بیش از ۷۰۰۰ عنوان فیلم را برای ۲۵۰هزار مشترک خود پوشش می داد.

یکی از نقاط قوت نت­فلیکس چست و چابکی آنان در عقد قراردادها و طرح هایی بود که باعث می‌شد عناوینی در اختیار داشته باشند که در آرشیو رقبای سنتی و جدید پیدا نمی شد. نت­فلیکس نه تنها امتیاز انحصاری نشر خانگی بعضی استودیوها را در اختیار داشت بلکه در بازارهای محروم و بی سر و صدایی چون فیلم های مستقل و خارجی نیز فعال بود؛ رویه ای که کم کم قدرت بیشتری گرفت و نت­فلیکس را به یکی از مهمترین حامیان فیلمسازی مستقل تبدیل کرد تا سرانجام خود به عنوان تولیدکننده در این عرصه قدم بگذارد.

نت­فلیکس حتی از بازار بالیوود بی اعتنا نگذشت و در آرشیو خود بیش از هزار عنوان فیلم هندی داشت، فیلم هایی که در کوتاه مدت با عناوین جدیدتر جایگزین می شدند.

جنگ تا سوددهی

اگر تاکنون با سری مقالات استودیوهای بزرگ فیلمسازی همراه بوده باشید حتما متوجه بعضی فصل های مشترک در تاریخچه آنها شده اید. یکی از نقاط اشتراک آنها سال های میانی دهه ۴۰ میلادی است. سال هایی که زبانه های جنگ جهانی دوم در حال زبانه کشیدن بود و ترکیب احساسات عاشقانه و فیلم های جنگی، احساسات میهن پرستانه جامعه را تحریک و سالن های سینما را لبریز از تماشاچیانی می کرد که فراری و عصبی از واقعیات جنگ، رو به سینما آورده بودند.   

این روند تاریخی به نوعی دیگر برای نت­فلیکس تکرار شد. حملات تروریستی وحشتناک یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ شوک منفی بزرگی بر اقتصاد آمریکا گذاشت اما برای نت­فلیکس فرصت رشد بود چراکه به ناگهان جامعه ترسیده آمریکا ترجیح داد آخر هفته ها را بیشتر در خانه بماند و فیلم تماشا کند. مشترکان نت­فلیکس به ناگهان دو برابر شدند!.

نت­فلیکس در تمام این سال ها و با تمام سخت­کوشی و ایده های بکری که داشت هرگز به سودآوری نرسیده و در بهترین حالت تنها هزینه های خود را پوشش داده بود، اما حالا و با این افزایش مشتری اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرد و جسارت آن را یافت که گام بزرگ بعدی را بردارد. حال نوبت عرضه عمومی سهام بود!

فروش سهام و تبدیل کمپانی به شرکتی عمومی، اصلی­ ترین روش جذب سرمایه و ­گسترش  فعالیت در ایالات متحده آمریکاست. نت­فلیکس نیز که در چند سال اخیر رشد قابل توجهی داشت آماده ورود به این کارزار بود که ناگهان حباب «دات کام .Com» ترکید!

ناگهان پرده برانداختی

اوایل دهه ۹۰ میلادی و سال های منتهی به هزاره جدید را آغازگر دوره جدیدی از تاریخ بشریت به نام عصر اطلاعات می دانند. با اختراع اینترنت و در فاصله بین سال های ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۷ نرخ مالکیت کامپیوترهای خانگی در جامعه آمریکا به ۳۵ درصد افزایش یافته و استفاده از آن از یک پز تجملی به یک ضرورت تبدیل شده بود.

به تبع همین فرآیند، موج بزرگی از سرمایه گذاری در کسب و کارهای آنلاین به راه افتاد. نقل قول بامزه ای در تاریخ وجود دارد که در آن دوران هر شرکتی که یک پسوند e (به نشانه خدمات الکترونیک) به نام خود اضافه می کرد بلافاصله با افزایش قیمت سهام خود مواجه می شد! رقابت بر سر دامنه های .com چنان بالا گرفت و سرمایه گذاران چنان شیفته نمودارهای صعودی  شرکت های اینترنتی شده بودند که توجهی به ماهیت سودآوری خدمات آنها نشان نمی دادند. این وضعیت ادامه داشت تا بالاخره در سال های اولیه قرن جدید، بازار از تعادل خارج شد. شرکت ها و سرمایه گذاران زیادی به خاک سیاه نشستند و کمپانی هایی چون آمازون، گوگل، ebay و سیسکو با افتی حتی ۹۰۰ درصدی در ارزش سهام خود مواجه شدند.

نت­فلیکس نیز با وجود آن که هنوز سهام خود را عرضه نکرده بود از تاثیرات این بحران مستثنی نبود و تا مرز ورشکستگی پیش رفت و سال ۲۰۰۱ را با اخراج یک سوم از کارکنان خود و ضرری ۲۰ میلیون دلاری به پایان رساند.

مژده رحمت برساند سروش

اما عنصر شانس این بار نیز آنها را تنها نگذاشت. در کریسمس سال جدید قیمت فروش پخش کننده های DVD به زیر صد دلار کشیده شد و این دستگاه را به جذاب ترین کادوی تعطیلات آن سال تبدیل کرد. شاید نقل قول ِپتی مک کورد Patty McCord – مدیر ارشد کمپانی – واضح ترین توصیف ممکن از آن دوره باشد: «وضعیت دیوانه کننده ای بود. اوایل ۲۰۰۲ مشترکان ما  ۳۰ درصد افزایش یافت آن هم در حالیکه ما ۳۰ درصد نیروی کار کمتری داشتیم!»

افزایش فروش پخش کننده ها نسبت مستقیمی با رشد نت­فلیکس داشت. برای تخمین بهتر ابعاد این پتانسیل جدید لازم است یادآوری شود که نت­فلیکس زمانی که کار خود را در ۱۹۹۸ شروع کرد کمتر از یک درصد آمریکایی ها این دستگاه ها را در خانه داشتند ولی تا اوایل سال ۲۰۰۴ این رقم به بیش از ۷۰ درصد رسیده بود! و این افزایش یک معنی بیشتر نداشت و آن این بود که نت­فلیکس سرانجام راه خود به خانه ها را پیدا کرده بود.

از اینجای داستان به بعد را می توان با سرعت بیشتری طی کرد. نت­فلیکس دیگر بازیگری مهم در صنعت سرگرمی آمریکا و به نماد استفاده هوشمندانه از تجارت الکترونیک تبدیل شده بود. آن ها در سال ۲۰۰۵ رکورد ثبت سفارش یک میلیون DVD در روز را شکستند. رقبای قدیمی و ویدیو کلوب های زنجیره ای سنتی همچون بلاک باستر Bluckbuster – که در اوایل کار یک سینک  آشپزخانه را به نشانه تمسخر به دفتر مرکزی کمپانی پست کرده بود – یکی یکی سر به راه نتفلیکس گذاشتند و یا برای همیشه منقرض شدند.

روند رو به رشد ادامه داشت تا نت­فلیکس کم کم متوجه ظرفیت VOD ها یا همان سیستم پخش آنلاین محتوا بر مبنای  درخواست کاربران شد. با افزایش سرعت اینترنت مردم دیگر می توانستند به راحتی فایل های ویدیویی را آنلاین و بدون قطعی تماشا کنند و این برای نت­فلیکسی که همیشه یه گام از دیگران جلوتر بود یک فرصت استثنایی به شمار می رفت.

با تمرکز بر پخش آنلاین فیلم ها، نت فلیکس رفته رفته از بزرگترین مشتری «سرویس های درجه یک» پست آمریکا به بزرگترین مصرف کننده پهنای باند اینترنت قاره آمریکا شمالی تبدیل شد. این قابلیت جدید با حذف فیزیکی ملزومات و دردسرهای پست، سرعت پخش آنی و قابلیت توزیع بسیار گسترده تر به محبوبیتی فوق العاده دست یافت تا هم اکنون بزرگترین پخش کننده آنلاین در جهان باشد.

اما شاید بتوان بزرگترین نقطه عطف نت­فلیکس را چرخش این کمپانی از یک توزیع کننده صرف به تولید محتوا دانست. آنها دیگر آن قدر تجربه و سرمایه داشتند که پا در مسیر بزرگان این عرصه بگذارند.

نتفلیکس در سال های اخیر در ژانرهای گوناگونی دست به تولید اختصاصی زده است. سیتکام، مینی سریال، انیمیشن، استندآپ های کمدی و فیلم های مستند از موضوعات مورد علاقه نتفلیکس است.

اما عمده موفقیت و مشهورترین تولیدات نت­فلیکس در ژانر درام بوده است. سریال هایی بزرگ و پرخرجی که همچون محصولات شبکه های بزرگ آمریکایی فراگیر شدند. مجموعه هایی مانند نارکوس(۲۰۱۵-۲۰۱۶) که به ماجرای زندگی مافیای بزرگ کلمبیا پابلو اسکوبار می پردازد، حس۸ (۲۰۱۵-۲۰۱۷) ساخته واچوفسکی ها درباره هشت غریبه از نقاط مختلف جهان از طریق ارتباط ذهنی با یکدیگر در ارتباطند و یا نارنجی مد جدید است(۲۰۱۳-۲۰۱۷) که روایتگر زندگی یک زندانی زن در نیویورک است.

من قطاری دیدم که سیاست می برد

اما به طور قطع گل سرسبد تمام محصولات نت­فلیکس مجموعه House of Cards (۲۰۱۳-۲۰۱۷) است. مجموعه ای به تهیه  کنندگی دیوید فنچر بزرگ که در ایران با نام «خانه پوشالی» شهرت یافته است. درامی سیاسی- هیجانی که به اتفاقات و زد و بندهای پشت پرده محافل سیاسی آمریکا می پردازد. کوین اسپیسی Kevin Spacey ایفاگر نقش سیاستمدار دموکراتی به نام  فرانک آندروود است که در تلاش برای پیمودن مدارج ترقی در واشنگتن و رسیدن به کاخ سفید از هیچ کاری فروگذار نیست. مجموعه ای آکنده از استراتژی های ماکیاولیستی، تطمیع، تهدید و پراگماتیسم که شاید از شاخصه های دنیای سیاستمداری و مصداق همان قطاری باشد که به قول سهراب چه خالی می رود!

این مجموعه نه تنها مورد توجه عامه مردم بلکه از محبوبیت خاصی بین سیاستمداران برخوردار است. سال ۲۰۱۳ باراک اوباما رییس جمهور وقت آمریکا در حساب توییتر رسمی خود یک روز قبل از پخش رسمی فصل دوم، خبر آن را پست کرد و از دیگران خواست قصه را اسپویل یا اصطلاحا لو ندهند!

از زاویه ای دیگر «خانه پوشالی» از آن جهت قابل توجه است که گرچه به شدیدترین شکل ممکن دنیای بی رحم سیاست آمریکا را به تصویر می کشد، همزمان نمایانگر درجه تحمل آزادی رسانه های مستقل است. نقل قول جالبی از بیل کلینتون رییس جمهور اسبق آمریکا درباره خانه پوشالی موجود است که: «این سریال حقیقی تر از آن است که سبک داستانی نام بگیرد. ۹۹ درصد اتفاقات فیلم واقعی ست و آن ۱ درصد هم این است که امکان ندارد یک لایحه درباره آموزش و پرورش به این سرعت در کنگره تصویب شود!»

نت­فلیکس به واسطه «خانه پوشالی» بیشتر از هر زمان دیگری آوازه اش فراگیر شد تا جایی که هم اکنون خدماتش بر طبق اعلان وب سایت رسمی این کمپانی در تمام دنیا به جز چین، کره شمالی، سوریه و شبه جزیره کریمه عرضه می شود. گرچه هم اکنون وبسایت این کمپانی در ایران فیلتر است.

آنها در سال میلادی گذشته به جز خدمات توزیعی خود بیش از ۱۲۶ عنوان سریال و فیلم اختصاصی تولید کردند که این رقم بالاتر از هر شبکه و یا کانال تلویزیونی در ایالات متحده بوده است. اگر سری به برنامه های آینده این کمپانی سری بزنید به لیستی بلند بالا از فیلم های در دست ساخت سینمایی برخورد می کنید که نشان از خیز بلند آنان برای سال های آینده دارد.

شرکتی که کار خود را کمتر از ۲۰ سال پیش با یک ایده ناب شروع کرد و در پیچ های تند تاریخ از مسیر کنار نکشید تا هم اکنون در مسیر موفقیت و شهرت نام خود را در کنار استودیوهایی با بیش از یک قرن قدمت ببیند.

 

نتفلیکس غولی برای تمام فصول

از آغاز عمر نوع بشر در هزاران سال پیش، تصویر یکی از مهمترین شیوه های بیان احساس و افکار و یکی از اولین راه های ارتباطی بوده است. عمر «تصویر متحرک» اما در قیاس به نوزادی می ماند که در عصر معاصر متولد شد. در واقع نطفه این پدیده با اختراع «کینتوسکوپ» توسط ادیسون و «سینماتوگراف» برادران لومیر بسته و جادوی تصاویر متحرک در پیوند با صنعتی نوظهور به نام «سینما» آغاز شد و بنابر همین آبشخور مشترک است که تاریخ تصاویر متحرک و سینما یکسان انگاشته می شود.

این همزیستی تا میانه قرن بیستم ادامه داشت که اولین انشقاق رخ داد و ایده سینمایی کوچک در هر خانه به اختراع مدیوم اعجاب آور دیگری به نام تلویزیون منجر شد و به سرعت همچون موجی بزرگ سراسر جهان را در برگرفت.

تنها دو دهه بعد شاخه دیگری از این جریان جدا شد. سال های پایانی دهه ۸۰ میلادی اوج شکوفایی صنایع الکترونیک بود و شرکت های مرتبط در این حوزه روز به روز دستگاه ها و فناوری های جدیدی عرضه می کردند. شرکت های ژاپنی به عنوان پیشتازان بلامنازع این صنعت، جنگ الکترونیک خود را به حوزه تصویر گسترش دادند. سونی در دهه ۷۰ با رونمایی از دستگاه های بتامکس فصلی نو در تاریخ ضبط و پخش تصاویر متحرک گشود و تنها چند سال بعد JVC دیگر غول ژاپنی با معرفی دستگاه ویدیو خانگی آن را گسترش داد. یک دهه بعد این تکامل تکنولوژیک با معرفی دیسک های فشردی نوری یا همان CD و بعدترDVD به اوج خود رسید.

این توضیحات، مقدمه ای نسبتا طولانی برای گشودن فصلی جدید در سری مقالات تاریخ استودیوهای بزرگ سینماست؛ چراکه در دو – سه دهه اخیر کمپانی هایی ظهور کرده اند که به معنای واقعی استودیوی فیلمسازی نیستند اما چنان با تار و پود صنعت سینما و تلویزیون آمیخته اند که نمی‌توان حضورشان را نادیده گرفت.

یکی از بزرگترین بازیگران این صحنه کمپانی آمریکایی «نتفلیکس Netflix» است. ابرشرکتی چندرسانه ای و فعال در صنعت سرگرمی که یکی از کانون های اصلی تهیه، توزیع و پخش محصولات سینمایی و تلویزیونی در دنیاست. نتفلیکسی که سال ها به عنوان واسطه ای آنلاین برای فروش یا اجاره فیلم های سینمایی دیگر استودیوها فعالیت کرد و اینک تولیدات انحصاری خود را در بیش از ۱۹۰ کشور دنیا به ۹۸ میلیون مشترک ثابت خود عرضه می کند.

نتفلیکس با وجود آن که هنوز دو دهه از عمرش نگذشته است، اما سرگذشتی جذاب و پر از فراز و فرود و بزنگاه های حساس دارد و مرور تاریخش برای علاقه مندان دنیای تصویر متحرک خالی از لطف نیست.

تجربه دیروز، سرمایه فردا

نام نتفلیکس در آگوست ۱۹۹۷ در جنوب کالیفرنیا توسط «رید هستینگ» و «مارک راندولف» ثبت شد. رید هستینگ به عنوان ستون اصلی این کمپانی نوپا سابقه ای نظامی داشت. او در جوانی به عضویت نیروی تفنگداران دریایی ایالات متحده در آمد و سپس به بعنوان نیروی پاسبان صلح به سوازیلند اعزام شد.

او که روحیه جنگجو و کارآفرین خود را حاصل آن دوره می‌داند، معتقد است: «وقتی پهنه آفریقا را با تنها ده دلار در جیب بگردی، دیگر راه اندازی یک بیزینس خیلی مخاطره آمیز، به نظر نمی آید!»

هستینگ بعد از خدمت نظامی، تحصیلات خود را در ریاضیات و مهندسی به پایان رساند و اولین کمپانی خود در حوزه کامپیوتر را بنا نهاد. تجارت او به سرعت گسترش یافت و تعداد کارمندان او در مدت کوتاهی از ۱۰ به ۶۵۰ نفر افزایش یافت تا جایی که او آن را به فرو رفتن در آب تشبیه می کرد. او که پیشنه ای مهندسی داشت اعتماد به نفس و دانش مدیریت این حجم از تجارت را نداشت و حتی دو بار از هیات مدیره خود تقاضای اخراج از سمت مدیرعاملی کرد!

کمپانی او در نهایت با ادغام در شرکتی دیگر رو به افول نهاد و هستینگ با کوهی از تجربه و البته ثروتی معادل ۷۰۰ میلیون دلار از آن خارج شد. او برای شروع کسب و کار جدید خود بیش از دو سال وقت گذاشت و تفکر کرد!

مقصودی قدیمی؛ طرحی نو درانداختند

بسیاری جرقه ایده خلق نتفلیکس را به یک جریمه نسبت می‌دهند. نقل است که هستینگ بعد از آن که ۴۰ دلار بابت تاخیر در بازگرداندن نوار ویدیوی فیلم «آپولو ۱۳» جریمه شد به فکر تاسیس شبکه اجاره و فروش فیلمی افتاد که در آن بازپس فرستادن فیلم ها ساده تر باشد و از این جریمه های سنگین خبری نباشد. گرچه بسیاری از منابع، درستی این داستان را زیر سوال برده اند اما حتی اگر این ماجرا شایعه ای بیش نباشد به وضوح تفاوت ایده تجاری نتفلیکس را نشان می‌دهد.

در آن زمان «بلاک باستر» بزرگترین کلوب زنجیره ای کرایه فیلم در آمریکا بود که فیلم های آمریکایی را روی نوار ویدیویی در ازای مدتی مشخص اجاره می‌داد و بابت تاخیر در بازگرداندن نوارها از مشتریان طلب جریمه می کرد.

هستینگ و راندولف که هر دو پیش زمینه علوم کامپیوتری داشتند و مدل کسب و کار کمپانی آمازون در دنیای تجارت الکترونیک را تحسین می کردند به طرحی رسیدند که نتفلیکس را به فروشگاهی آنلاین برای کرایه فیلم تبدیل می کرد که در آن مشترکان در ازای مبلغ ماهانه مشخصی می توانند فیلم ها را توسط پست دریافت کنند، در صورت تمایل و با پرداخت مبلغی بیشتر آن را خریده و یا با بازگرداندن آن توسط پست، فیلمی جدید درخواست کنند.

آنها که برای عملیاتی کردن ایده خود به سیستم پست آمریکا متکی بودند متوجه شدند هزینه پست نوارهای ویدیویی سنگین تر از آن است که این طرح صرفه اقتصادی داشته باشد بنابراین آنها سراغ تکنولوژی نسبتا جدید آن زمان یعنی DVD رفتند. دی وی  دی ها نه تنها بسیار سبک و کم حجم بودند که امکان ذخیره فیلم با کیفیت بالاتری را نیز فراهم می کردند. آنها بعد از حدود ۲۰۰ بار سعی و خطا و طراحی پاکتی مناسب که امکان پست بی خطر DVD را فراهم می کرد آماده ورود به دنیای تجارت تصویر  بودند.

سرانجام نتفلیکس در میانه سال ۱۹۹۸ با ۳۰ کارمند و بیش از ۹۲۵ عنوان فیلم شروع به کار کرد. مشتریان می‌توانستند در ازای پرداخت ۴ دلار به علاوه ۲ دلار هزینه پست هر فیلم را ۷ روز در اختیار داشته باشند. این قیمت ها با افزایش عناوین درخواستی کاهش می یافت. ویژگی دیگری همچون امکان خرید دی وی دی ها و یا تحلیل و نقد فیلم ها و پیشنهاد فیلم بر طبق ذائقه مشتریان بر جذابیت این سیستم می افزود. با این اتفاق، نتفلیکس عصری جدید در صنعت سرگرمی را آغاز کرد.

از آنجا که سیستم پخش دی­‌وی­‌دی هنوز همه­‌گیر نبود، نت­فلیکس در شروع کار بخش عمده­‌ای از تمرکز خود را به تبلیغات و معرفی تکنولوژی جدید معطوف کرد؛ از اسپانسری مسابقات مختلف ورزشی تا جایزه های جذاب و ارزشمندی همچون سفرهای آخر هفته ای مجانی به مهد سینمای جهان، هالیوود!

اما از آنجا که نسبت رشد کسب و کار نت­فلیکس با فروش دستگاه­های پخش دی­‌وی­‌دی رابطه ای مستقیم داشت، همکاری با تولیدکنندگان این دستگاه­‌ها یکی از موثرترین سیاست های تبلیغاتی بود. نت­فلیکس ابتدا با توشیبا وارد مذاکره شد و در پیشنهادی ویژه به خریداران پخش­‌کننده­‌های این کمپانی، اشتراک رایگان برای سه فیلم عرضه می کرد. این تاکتیک فروش به سرعت به دیگر برندهای الکترونیکی همچون پایونیر، اچ‌­پی و همچنین مدل های تازه کامپیوترهای مکینتاش اپل گسترش یافت.

اشکان مزیدی-خبرگزاری مهر

تاریخچه کمپانی کلمبیا۱

داستان پیدایش کلمبیاپیکچرز به دهه ۱۰ میلادی باز می گردد که دو برادر و شریک شان این کمپانی سینمایی را بنا نهادند و هری کوهن یکی از این برادران نام خود را در نیز در تاریخ سینما ثبت کرد.
استودیویی که در ابتدا تنها مایه تفریح و تمسخر هم سلفان خود بود اما با جاه طلبی بنیانگذارانش به یکی از «Six Big» یا همان گروه معروف «شش ابر فیلمساز جهان» تبدیل شد. استودیویی که گرچه هم اکنون تحت نام و لوای کمپانی دیگری فعالیت می کند، اما اصالت و غنایی به درازای تقریبا یک قرن دارد. کمپانی کلمبیا!
درمیان ۸ استودیویی که تا پایان دهه ۲۰ میلادی صاحب صنعت فیلمسازی در آمریکا بودند، کلمبیا کوچکترین و کم آوازه ترین آنها بود و بسیاری از بزرگان و صاحب نظران آینده ای برای آن متصور نبودند اما کلمبیا از پس مبارزه و تقلا چنان پیروز شد که هیچکس آن را پیش بینی نکرده بود و به یکی از سلاطین عصر طلایی هالیوود تبدیل شد.
کلمبیا؛ فرش به عرش
بسیاری کمپانی کلمبیا را نسخه تجاری و واقعی داستان سیندرلا می دانند. استودیویی که از خاکسترهای محله «Powerty Row» یا همان ردیف فقرای هالیوود – محلی که اکثر کمپانی های پرت و بی نام نشان در آن مستقر بودند – برخاست و به یک حریف جدی و قابل اعتنا برای کمپانی های ثروتمند تبدیل شد. داستانی که در لوای خود قصه هری کوهن «Hary Cohn» یکی از پدرخوانده ها و قدرتمندترین مردان سینما را نیز بازگو می کند.
داستان پیدایش کلمبیا به دهه ۱۰ میلادی باز می گردد. هری کوهن به خانواده ای یهودی از طبقه متوسط کارگری نیویورک تعلق داشت. او و برادرش – جیکوب – فرزندان مادری اهل شوروی یا لهستان امروزی و پدری خیاط از آلمان بودند. هری مدتی در خیابان های نیویورک راننده و چندی هم بازاریاب صفحات نت موسیقی بود تا اینکه به برادرش در کمپانی فیلمسازی یونیورسال پیوست. همانطور که در مقالات مرتبط گفته شد، در آن زمان یونیورسال تحت هدایت و رهبری کارل لاامل Carl Laemmle یکی از بزرگترین استودیوهای فیلمسازی و صاحب سالن های بی شمار سینما در آمریکا به شمار می رفت و فقط در سال ۱۹۱۵ بیش از ۲۵۰ فیلم تولید کرده بود. وسوسه استقلال باعث شد در میانه ۱۹۱۸ هری از یونیورسال بیرون آید تا به همراه برادر بزرگترش جیکوب و دوست صمیمی او و رییس دفتر رییس یونیورسال، جو برانت «Joe Brandt» کمپانی خود را بنا کنند.
گوشت گاو نمک سود، کلم و مخلفات
استودیوی فیلمسازی CBC که نامش برگرفته از حروف اول نام موسسان آن است در ابتدا تنها یک توزیع کننده فیلم های کم اهمیت و کوتاه در نیویورک بود. آنها سال ها به تولید و توزیع این دست فیلم ها مشغول و به سلاطین تصاویر کوتاه مشهور شده بودند. با این حال کسی آنها را جدی نمی گرفت و حتی آنها را مایه شوخی و استهزا قرار می دادند و به تمسخر CBC را کمپانی Corned Beef & Cabbage به معنی گوشت گاو نمک زده و کلم می نامیدند.
رویای این سه مرد اما ورای این حرف ها بود. آنها در ۱۹۲۴ در تلاش برای زدودن عناوین تمسخر آمیز، اسم کمپانی خود را به نام دهان پر کن و با پرستیژ کلمبیا Columbia Pictures تغییر دادند. کلمبیا در فرهنگ آمریکا، تعبیری تاریخی، زنانه و شاعرانه از کشور ایالات متحده آمریکا به شمار می رود.
اما تنها تغییر نام، آن تصویر تمسخر آمیز را عوض نمی کرد. آنها می دانستند مانند دیگر بازیگران بزرگ، مثل لوئیس بی مایر – کسی که هری کوهن همیشه به او رشک می برد – و مجموعه استودیوهای او به نام MGM به فضایی بزرگ به عنوان استودیو برای تشکیلات خود نیاز دارند. با این قصد آنها مجموعه استودیویی را در خیابان Gower لس آنجلس خریداری کردند، در محله ای که به ردیف فقرا شهرت داشت و محل تجمع بسیاری از استودیوهای کوچک و کم بودجه و اصطلاحا «در یک شب محو شو» آن زمان بود و با تصویر استودیوهای حرفه ای کاملا فرق داشت؛ گرچه این تغییرات برای این سه مرد تحولی اساسی بود و آنها هم اکنون سه استودیو در اختیار داشتند تا محصولات خود را در آن تولید کنند.

آنها همچنین سعی کردند تشکیلات اداری و چارت سازمانی خود را از ابتدا درست و شفاف بنا کنند و بر این اساس جو برانت مدیریت عامل، جک کوهن معاون مالی و فروش و هری عنوان مدیر اجرایی و تولید را در دست گرفت.
با وجود آن که ایده اولیه بسیاری از کمپانی های فیلمسازی آمریکا به صورت «مرکز تولید در هالیوود لس آنجلس» و «مرکز توزیع در نیویورک» طراحی شده بود، تنها کلمبیا به این ایده وفادار و معتقد ماند. جک در نیویورک امور فروش و توزیع را بر عهده داشت و از آنجا که کلمبیا سالن سینما در اختیار نداشت جنگ برای نمایش تولیداتشان را بر عهده گرفت. از آن سو هری کوهن در هالیوود مدیریت تولید را بر عهده داشت و به سبب شخصیت خاص، تند خو و کاریزماتیک خود شهرت بسیار بیشتری از برادر در سایه خود داشت و بسیاری اعتبار کلمبیا را با نام او پیوند می زنند.
این حقیقت که کلمبیا از هر دو سوی آمریکا اداره و کنترل می شد یک مزیت بود و چه بسا باعث بقای آنها شد گرچه دو برادر بر سر مسائل کمی با هم توافق داشتند و دعوای آنها در تاریخ سینمای آمریکا مشهور است. منازعاتی که گاه ماه ها با پیغام های تلگرافی ادامه می یافت. هری برادر بزرگتر خود را به نداشتن هنر و استعداد فیلمسازی و جک، هری را به بی اطلاعی از دانش تجارت متهم می کرد. البته واقعیت اینجاست که هر دوی آنها تا حدی حق داشتند چرا که دو برادر با افرادی از اساس متفاوت مواجه بودند. جک با تجار، مدیران مالی و نمایندگان فروش سر و کار داشت و هری از آن سو با بازیگران، کارگردانان، نویسندگان و جامعه هنری سر و کله می زد.
با این وجود آنها هر دو می دانستند که به وجود دیگری نیاز دارند. گرچه هری در این بین بیشتر تحت فشار بود زیرا او فردی تشنه قدرت و سلطه گر بود. همین امر سبب شد تا به محض آن که جو برانت که از دعوای دائمی دو برادر به ستوه آمده بود خواستار جدایی از کمپانی شد، هری سهم او را خریده و عملا کنترل کلمبیا را به دست آورد.
دیکتاتور پرده نقره ای
بن هکت نویسنده آمریکایی از هری به عنوان گرگ سپید دندان نام می برد و کارکنان کلمبیا او را دیکتاتور مطلق هالیوود می دانستند. او استعداد هر کس را مطلقا مقدم بر هر چیز دیگر می دانست اما هیچگاه از ثابت کردن اینکه او رییس است فروگذار نبود و جای تعجبی هم ندارد که لقب محبوب او «ارباب کوهن» بود. شخصیتی همانند «جکیل و هاید» که می توانست سر صحنه با فریاد و ناسزا از خجالت بازیگران در آید و در مهمانی شب صمیمانه از آنها تمجید کند. نقل است که او عکسی امضا شده از موسولینی، دیکتاتور ایتالیا – که با او در سال ۱۹۳۳ ملاقات کرد – تا شروع جنگ جهانی دوم روی میز کار خود داشت و البته کلمبیا مستندی به نام موسولینی صحبت می کند(۱۹۳۳) را نیز در تولیدات خود دارد.
او همچنین رابطه نزدیک و دیرینه ای با مافیای خلافکار شیکاگو داشت و در حقیقت با حمایت و کمک مالی آنها توانست سهم برنات را از آن خود کند. شخصیت متهور و مرعوب کننده هری کوهن در هالیوود ماندگار و در فیلم های متعددی به نمایش در آمده است. شخصیت هایی همچون ویلی استارک با بازی برودریک کرافورد در همه مردان پادشاه (۱۹۴۹) و یا شخصیت هم نام هری، باز هم با بازی برودریک کرافورد در چشم و گوش بسته (۱۹۵۰) نمونه هایی از این دست هستند.
شخصیت جک ولتز تهیه کننده سینما با بازی جان مارلی در پدر خوانده (۱۹۷۲) را نیز رونوشتی از هری کوهن، رئیس کلمبیا می دانند.
بسیاری عقیده دارند او عمدا به وجه ستمگر خود دامن می زد تا در موقع لزوم کارکنانش را تحریک و تهییج کند و یا دست کم کنترل و نفوذ بیشتری بر کمپانی خود داشته باشد.
نقطه عطف و شروع درخشش کمپانی اما جایی دیگر بود. زمانی که در اواخر دهه ۲۰ کارگردانی جوان و جاه طلب به نام فرانک کاپرا Frank Capra به کلمبیا پیوست.
ادامه دارد
منبع: خبرگزاری مهر

تاریخچه پاین وود

66خانه جیمز باند

استودیوهای «پاین وود» نامی آشنا در صنعت سینمای جهان است زیرا بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های مطرح و پرفروش در آنجا جلوی دوربین رفته‌اند.

از کفش های قرمز ساخته امریک پرسبرگر و مایکل پاول تا فیلم های جیمز باند و هری پاتر؛ بعضی از خاطره انگیزترین صحنه های فیلم های تاریخ سینما در استودیوهای «پاین وود» فیلمبرداری شده اند و حال خالی از لطف نیست که تاریخچه ساخته شدن این استودیوها را مرور کنیم.

استودیوهای پاین وود در «ایور هیث»، باکینگهام شایر انگلستان، حدود ۳۲ کیلومتر در غرب از مرکز شهر لندن قرار دارد. مدیریت استودیوها را «گروه استودیوهای پاین وود» برعهده دارد. استودیوهای پاین وود محل تولیدات بسیاری از فیلم ها در این سال ها بوده؛ از فیلم های پرهزینه و شوهای تلویزیونی گرفته تا فیلم های مشهورتری مانند جیمز باند و هری پاتر و مجموعه فیلم‌های «ادامه بده» به کارگردانی جرالد توماس.

تاریخچه

 استودیوهای پاین وود در ملک هیثر دن هال که یک خانه ویکتوریایی بزرگ بود ساخته شد. کلنل گرانت موردن که یک سرمایه دار کانادایی و نماینده مجلس منطقه «برنتفورد و چیسویک» بود،  ملک را خرید، داخل خانه تغییراتی ایجاد کرد و یک حمام ترکی، زمین مخصوص بازی اسکواش در آنجا ساخت. ملک محل ملاقات های سیاستمداران رده بالا و دیپلمات ها بود. پس از مرگ کلنل، میلیاردری به نام چارلز بوت خانه را خریداری و به یک باشگاه محلی تبدیل‌ کرد.

55

سال های ۱۹۳۰

در سال ۱۹۳۵ متدیست و تاجری به نام جی.آرتور رنک با چارلز بوت شریک شد و این مکان را به یک استودیوی سینمایی تبدیل کردند. بوت طراحی استودیوها را متاثر از استودیوهای فیلمسازی هالیوود در کالیفرنیا انجام داد. حتی نام استودیوی جدید را پاین وود  گذاشت. (به دلیل ازدیاد درخت های ملک همچنین به نظر می آمد می خواست نام استودیو هم آوا با مرکز سینمای آمریکا، هالیوود باشد)

دسامبر همان سال ساخت و ساز شروع شد و هر سه هفته یکبار یک سن فیلمبرداری آماده بهره برداری می شد. ۹ ماه بعد پروژه کامل و یک میلیون پوند هزینه ساختن استودیوها شد. نخست پنج استیج و یک تانکر آب با ظرفیت ۶۵ هزار گالون آماده بهره برداری داشتند که این تانکر آب هنوز مورد استفاده است. در سال های بعدی امکانات استودیوهای پاین وود و استودیودهای دنهام فیلمز بیشتر شدند. هر دو استودیوها به سازمان رنک تعلق داشتند.

روز۳۰ سپتامبر ۱۹۳۶ دکتر لزلی برگین، منشی پارلمان انگلستان رسما استودیوها را  افتتاح کرد. نخستین فیلمی که در استودیو پاین وود فیلمبرداری شد، ملودی لندن (هلبرت ویلکاکس،۱۹۳۷) بود. بخش هایی از فیلم در استودیوهای بریتیش و دومینیونز امپریال فیلمبرداری شده بود اما آتش سوزی فیلمبرداری را تعطیل کرده بود.

 

نخستین فیلمی که تمام و کمال در استودیوهای پاین وود فیلمبرداری شد «صحبت شیطان» (کارول رید،۱۹۳۶) بود.

خیلی زود استودیوهای پاین وود به یکی از سودآورترین بخش های تاریخ سینمای بریتانیا تبدیل و تحت «سیستم اتحادیه» قرار گرفت که در عمل  قانونی از سیستم سینمای آمریکا بود. پس از آن و تا به امروز فیلم های متعددی در این استودیوها فیلمبرداری شده و بیشترین درآمد در میان استودیوهای دنیا را همین استودیوهای پاین وود دارد.

44

سال های ۱۹۴۰

در دوران جنگ جهانی دوم استودیوهای پاین وود مصادره و به «کراون فیلم یونیت» تبدیل شد. پایگاه واحد پنج عکاسی و فیلمبرداری ارتش، واحد تولید فیلم نیروی هوایی و واحد فیلم نیروی هوایی لهستان در استودیوهای پاین وود قرار داشتند.

«کراون فیلم یونیت» بسیاری از مستندهای کلاسیک دوران جنگ را ساخت از جمله مستند برنده جایزه اسکار «پیروزی صحرا» (روی بولتینگ)، آتشی که افروختیم (همفری جنینگز،۱۹۴۳) و… نیروهای ارتش نیز از این مکان استفاده می کردند. از جمله کارخانه رویال مینت که از سال های دور کارش ساختن مدال و سکه بود.

کمپانی آف یوث (مدرسه بازیگری سازمان رنک) در سال ۱۹۴۵ تاسیس شد. یک سال بعد استودیوهای پاین وود را برای فیلمبرداری و کارهای غیرجنگی دوباره بازگشایی کردند. دو فیلم شاخص سینمای بریتانیا که در پاین وود فیلمبرداری شدند در سال ۱۹۴۸ به نمایش عمومی درآمدند: «الیور تویست» ساخته دیوید لین و «کفش های قرمز» ساخته امریک پرسبرگر و مایکل پاول.

 

سازمان رنک که دچار کمبود سرمایه به علت ولخرجی های سال‌های گذشته شده بود، نتوانست برای «کفش های قرمز» در آمریکا تبلیغات کند، اما «کفش های قرمز» به پرفروش ترین فیلم تهیه شده در سازمان رنک تا آن زمان تبدیل شد. (فروش یک میلیون پوند)

در سال ۱۹۴۸ جان دیویس مدیریت استودیوها را برعهده گرفت. سال بعد سازمان رنک ۱۶ میلیون پوند بدهی بالا آورد که به دلیل شکست فیلم های پرهزینه اش بود. یکی از آنها سزار و کلئوپاترا (۱۹۴۶،گابریل پاسکال) نام داشت.

44

سال های ۱۹۶۰ و ۱۹۵۰

سال های ۱۹۵۰ استودیو به دلیل فیلمبرداری مجموعه فیلم های «ادامه بده» و «دکتر» به موفقیت های مالی رسید. این فیلم ها را پیتر راجرز و همسرش بتی باکس نماینده های کمپانی رنک تهیه می کردند. مجموعه فیلم های «ادامه بده» را دو برادر به نام های جرالد توماس و رالف توماس کارگردانی می کردند. سال  ۱۹۵۴ فیلم «دکتر» محبوب ترین فیلم در بریتانیا بود. کمدی های نورمن ویزدوم نیز در استودیوهای پاین وود فیلمبرداری می شدند.

در سال های ۱۹۶۰ استودیو دیگر وابستگی مالی چندانی به سازمان رنک نداشت.حالا تهیه کنندگان می توانستند با بستن قرار داد بخش هایی از استودیو را اجاره کنند. فیلمبرداری فیلم های جیمز باند در استودیوهای پاین وود با فیلمبرداری دکتر نو (۱۹۶۲،ترنس یانگ) شروع شد.

جی آرتور رنک (که دیگر عنوان لرد را گرفته بود) در سال ۱۹۶۲ بازنشسته شد و جان دیویس جایش را گرفت.

سال های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰

سال های ۱۹۷۰ استودیوهای پاین وود بیشتر برای تولیدات تلویزیونی استفاده می شد که مجموعه مشهور «کاوشگران» با نقش آفرینی تونی کرتیس و راجر مور یا آفضا:۱۹۹۹» از جمله آنها بودند. در واپسین سال های ۱۹۷۰ فیلم های «سوپرمن» در پاین وود فیلمبرداری شدند.

در سال های ۱۹۸۰ چهار فیلم از مجموعه «جیمز باند» شامل فقط برای چشم‌های تو، اختاپوس، جوازی برای کشتن و… همینطور فیلم بیگانگان جیمز کامرون و بتمن ساخته تیم برتن برای فیلمبرداری به پاین وود آمدند.

33

سال های ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰

در سال های ۱۹۹۰ به دلیل مالیات‌های سنگین دولت بر صنعت سینمای بریتانیا کمترین تعداد فیلم های بریتانیایی به تولید رسید، اما فیلم های هالیوودی مانند بازگشت بتمن (تیم برتن) و سه فیلم دیگر جیمز باند (چشم طلایی، فردا هرگز نمی میرد و دنیاکافی نیست) در پاین وود فیلمبرداری شدند.

گروه رنک تا سال ۲۰۰۱ مالک استودیوهای پاین وود بود تا اینکه آنجا را به گروهی به مدیریت مایکل گرید و ایوان دونلیوی فروخت. در سال ۲۰۰۹ استودیوهای پاین وود و استودیوهای شپرتون به پاس مشارکت در پیشرفت سینمای بریتانیا جایزه «بفتا» دریافت کردند.

22

سال های ۲۰۱۰

در حال حاضر استودیوهای پاین وود سهام‌دار دارد. پیل گروپ که در شهر منچستر است ۷۳ درصد از سهام استودیو را خریداری کرده، جواهر فروش معروف وارن جیمز ۲۷ درصد از سهام را دارد.

دکورها، یادبودها

در استودیو های پاین وود برای بعضی از فیلم ها دکور و سن ساخته اند. مثلا استیج ۰۰۷ برای جاسوسی که مرا دوست داشت (۱۹۷۷) ساخته شد. این استودیو یک تانکر آب بزرگ دارد که بزرگترین تانکر آب در اروپاست. سال ۱۹۸۴ به دلیل آتش سوزی این دکور سوخت اما دوباره بازسازی شد و نامش را استیج ۰۰۷ آلبرت بروکلی گذاشتند.

11

استودیوهای پاین وود به یاد و احترام ریچارد آتن بارو یکی از استیج ها را به نام او نامگذاری کرده است. در سال های اخیر دو استودیو پاین وود دیگر هم ساخته شده یکی در آمریکا و آتلانتا و دیگری در مالزی قرار دارد.

گزارش ارغوان اشتری از مهر

%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%db%8c%d9%86-%d9%88%d9%88%d8%af

احیای مرده

با مرگ والت دیزنی بنیانگذار و مغز متفکر کمپانی دیزنی در سال ۱۹۶۶، تا مدتی این کمپانی دچار افول شد ولی توانست خود را از این بحران نجات داده و همچنان یکی از بزرگترین کمپانی های سرگرمی بماند.

در چهار قسمت گذشته، تاریخ پر افت و خیز ابرکمپانی دیزنی را تا میانه دهه ۵۰ میلادی مرور کردیم؛ تاریخچه ای چنان غنی و پر ماجرا که می توان مدت ها آن را ادامه داد اما برای به سرانجام رساندن این مقاله ناگزیر به مروری سریعتر هستیم تا نیم نگاهی به دوره معاصر دیزنی نیز داشته باشیم.

همانطور که ذکر شد سال های بعد از جنگ جهانی دوم در حکم نوعی رستاخیز برای دیزنی بود و با اکران های متعددِ تولیداتِ پیش از جنگ، ذخیره مالی کمپانی ترمیم شد و تولید انیمیشن های بلند دوباره در دستور کار قرار گرفت.

از تولیدات این سال ها می توان به زیبای خفته (۱۹۵۹) اشاره کرد. فانتزی موزیکال ۷۵ دقیقه ای که اقتباسی از کتابی به همین نام بود. به دلیل عدم فروش مورد انتظار و نقدهای نه چندان مثبت، «زیبای خفته» آخرین اقتباس کارتونی از این دست افسانه ها و رمان های شاه و پری بود و دیزنی تا ۳۰ سال بعد و اکران پری دریایی کوچولو (۱۹۸۹) سراغ این ژانر نرفت.

3

 یکی از اتفاقات مهمی که در اوایل دهه ۶۰ روی داد اختراع ماشین زیراکس بود. اختراعی که تحولی بزرگ در سیستم تولید انیمیشن های دیزنی پدید آورد. تا آن زمان تک تک فریم های یک کارتون نقاشی می شدند که نیازمند صرف هزینه و بودجه ای شگرف بود. یکی از اولین کارتون هایی که با این تکنولوژی جدید تولید شد «صد و یک سگ خال دار» (۱۹۶۱) بود. فیلمی ماجراجویانه از رمانی انگلیسی به قلم دودی اسمیت Dodie Smith که ماجرای سگ های خالدار کوچکی است که برای فروش پوستشان دزدیده می شوند. تلاش پدر و مادر توله سگ ها برای آزادی بچه ها به نجات ۸۴ توله دیگر منتهی می شود تا جمع خانواده آنها به عدد ۱۰۱ برسد. داستان پرکشش، استفاده از ماشین زیراکس و چهار اکران در سال های مختلف، در نهایت فروش این فیلم ۴ میلیون دلاری را به عدد ۲۱۵ میلیون دلار رساند تا یکی از موفق ترین فیلم های دیزنی نام بگیرد.

اما مهم ترین تولید دیزنی در این دوران نه یک انیمیشن که یک فیلم بود. مری پاپینز (۱۹۶۴) کمدی موزیکال فانتزی بر مبنای رمانی به همین نام بود. بنابر مجموعه مستندی که در ۴۰ سالگی اکران این فیلم در ۲۰۰۴ منتشر شد، دختر والت دیزنی عاشق سری کتاب های مری پاپینز بود و پدر را مجبور کرد تا قول دهد فیلمی از آن بسازد.

2

نزدیک به ۲۵ سال طول کشید تا والت توانست اجازه ساخت فیلم را از نویسنده کتاب – پاملا لیندون تراورز P. L. Travers بگیرد. فیلم با بازی جولی اندروز Julie Andrews روایتگر پرستارِ بچه ای جادویی ست که در آسمان زندگی می کند و برای کمک به خانواده بنکس به خانه آنها می رود و با جین و مایکل و دودکش‌پاک کن همه‌فن‌حریفی به‌نام برت دوران خوش و پرماجرای موزیکالی را از سر می گذرانند.

«مری پاپینز» به شدت مورد استقبال قرار گرفت و در تمام ۱۳ رشته جوایز اسکار آن سال نامزد و در ۵ رشته – از جمله بهترین بازیگر زن برای اندروز – برنده شد. بسیاری از صاحب نظران مری پاپینز را سرآمد افتخارات والت دیزنی می شناسند؛ چرا که تنها فیلمی است که در طول عمر والت، نامزد جایزه بهترین فیلم در مراسم اسکار شد. مری پاپینز در سال ۲۰۱۳ در لیست آثار گرانقدر و تحت حفاظت کتابخانه کنگره ایالات متحده آمریکا قرار گرفت.

والت شجاع دل

پشت پرده همه این افتخارات بی شک کسی نبود جز والت دیزنی که آن روزها در میانه دهه هفتم عمر خویش قرار داشت. کتاب جنگل (۱۹۶۷) و خوشحالترین میلیونر (۱۹۶۷) آخرین پروژه هایی بود که والت در تولید آنها نقش داشت تا مجموع فیلم هایی که او در طول عمر پر افتخارش در ساخت آنها مشاکت داشت به ۸۱ عنوان برسد.

والت دیزنی سیگارکشی قهار بود و از جنگ جهانی اول سیگار را بی فیلتر دود می کرد. در ۱۹۶۶ شیوع سرطان ریه در او تشخیص داده شد و تحت درمان رادیویی قرار گرفت. والت دیزنی سرانجام در ۱۵ دسامبر همان سال، ۱۰ روز بعد از تولد ۶۵ سالگی چشم از جهان فرو بست تا جهان یکی از تاثیرگذارترین مردانش را از دست داده باشد. جسد والت به خواست او سوزانده شد و خاکسترش در گورستانی جنگلی در کالیفرنیا به باد سپرده شد تا ذرات وجودش همچون روح بلندپروازش به دست باد به هر جا سرک کشد.

 والت دیزنی در جایی گفته بود: «رویاها به حقیقت می پیوندند فقط اگر جرات تعقیب کردن آنها را داشته باشید». زندگی او خود بهترین گواه این حرف بود چرا که در طول عمرش برای میلیون ها نفر در سراسر جهان لحظات شاد و خاطراتی فراموش نشدنی ساخت و از رویاهای شخصی اش میراثی عظیم برای آیندگان به جای گذاشت.

%d8%a7%d8%ad%db%8c%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87

گام معلق یک کمپانی

بعد از مرگ والت، روی دیزنیRoy Disney  تا زمان مرگش در ۱۹۷۱ کنترل کمپانی را به دست گرفت اما همانطور که قابل حدس است کمپانی دیزنی مغز متفکر خود را از دست داده بود و تا سال های سال در سراشیبی و در پی هدفی نامعلوم بود. مدیریت کمپانی در این سال ها بین افراد مختلف دست به دست و تولیدات انیمیشنی روز به روز کمتر می شد و فیلم های تولیدشده آثار قابل ملاحظه ای نبودند و اگر دوراندیشی ارزشمند والت در ساخت مجموعه های دیزنی لند نبود معلوم نبود چه بر سر دیزنی می آمد.

گربه های اشرافی (۱۹۷۰)، رابین هود (۱۹۷۳) و روباه و سگ شکاری (۱۹۸۱) از معدود کارتون های قابل ملاحظه در این دوران بودند. این دوران گیجی بیش از یک دهه طول کشید و سهامداران مختلف و حتی شرکت هایی چون کوکاکولا طرح هایی برای در اختیار گرفتن اکثریت سهام و کنترل کمپانی به اجرا گذاشتند. تا این زمان بیش از ۷۰ درصد از عواید کمپانی از راه هایی جز گیشه بود.

و اینک رنسانس

سال ۱۹۸۴ اما اتفاقی مهم افتاد. «مایکل آیزنر» از پارامونت، «جفری کاتزنبرگ» و «فرانک ولز » از برادران وارنر که همگی از تاجرانی قدرتمند و تهیه کنندگانی کارکشته در صنعت سینما بودند به دیزنی پیوستند. این تغییر و تحولات و اجرای استراتژی های جدید ۵ سال زمان برد تا دوره ای موسوم به «رنسانس دیزنی» شکل بگیرد. البته در همین دوره گذار نیز فیلم های مهم و پرفروشی چون صبح بخیر، ویتنام (۱۹۸۷)، چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت؟ (۱۹۸۸) با مشارکت استیون اسپیلبرگ و یا انجمن شاعران مرده (۱۹۸۹) با بازی بی نظیر رابین ویلیامز روی پرده آمد.

اتفاق اصلی اما از سال ۱۹۸۹ و با اکران «پری دریایی کوچولو» و فروش ۲۱۱ میلیون دلاری شروع شد و در طول چند سال رشته ای از پرفروشترین کارتون های تاریخ سینما روی پرده ها آمد. ستاره بعدی انیمیشن رمانتیک دیو و دلبر (۱۹۹۱) بر اساس افسانه ای فرانسوی به همین نام بود. داستان فیلم درباره دختری جوان و زیباست که به اسارت شاهزاده ای طلسم شده درآمده است. طلسمی که در پی یاغی گری شاهزاده او را به هیات یک دیو درآورده و تنها راه نجاتش ربودن دل دختر جوان است. نمایش این رابطه عاشقانه دنیا را دیوانه کرد و سالن های سینما لبریز از تماشاچیان شد. «دیو و دلبر» بیش از ۴۰۰ میلیون دلار فروخت و دو جایزه اسکار دریافت کرد. گرچه اسکار بهترین فیلم را به تریلر دلهره آور سکوت بره ها(۱۹۹۱) واگذار کرد.

درخشش بعدی از آن موزیکال فانتزی علاالدین (۱۹۹۲) بود. شخصیتی برآمده از داستان های هزار و یک شب که با غول چراغ جادویش دل به هر ماجرایی می سپرد. «علاالدین» با گذر از نیم میلیارد دلار، پرفروش ترین فیلم انیمیشن تاریخ سینما تا آن زمان بود؛ رکوردی که تنها دو سال به جا ماند چون دیزنی ستاره ای دیگر در آستین داشت.

شیرشاه (۱۹۹۴) موزیکال حماسی دیزنی – با تم نمایشنامه «هملت» شکسپیر – روایتگر داستانی در پادشاهی شیرها در آفریقاست. کاراکتر شیر جوانی به نام سیمبا و آهنگ های خاطره انگیز فیلم، یادآور کودکی نسلی از سینمادوستان در جهان است. «شیرشاه» رقم خیره کننده یک میلیارد دلار فروخت تا نه فقط در انیمیشن که بعد از پارک ژوراسیک (۱۹۹۳) پرفروشترین فیلم تاریخ سینما تا آن زمان باشد.

این موفقیت های سرگیجه آور در سال های بعد با پوکاهانتس(۱۹۹۵)، گوژپشت نتردام (۱۹۹۶)، هرکول (۱۹۹۷)، مولان (۱۹۹۸) و تارزان (۱۹۹۹) ادامه پیدا کرد تا دیزنی را به بازیگر شماره یک هالیوود و سینمای جهان تبدیل کند.

داستان از اینجا به بعد برای افراد بیشتری آشناست. دیزنی سرمست و مغرور از موفقیت ها وارد دوره ای از ملال شد. هنگامی که تکنولوژی با سرعت سرسام آوری در سینما پیش می رفت و کارتون های سه بعدی سر از همه جا برآورده بود دیزنی همچنان سعی به دنبال تکرار خویش در پی روش های سنتی بود. کمپانی دیگر آن طراوت جوانی را نداشت و ایده ها همگی به کهنگی می زد.

سال ۲۰۰۵ روی دیزنی Roy E. Disney نوه والت دیزنی فقید در نقش مشاور – ولی با نفوذی بسیار بالاتر -به کمپانی بازگشت و تحت هدایت او سکان هدایت از مایکل آیزنر گرفته به باب ایگر Bob Iger  داده شد. دیزنی در همین سال اولین انیمیشن سه بعدی خود به نام «جوجه کوچولو» را ساخت.

معامله با استیو جابز

هنر باب ایگر اما در برپایی شراکتی بی نظیر با نابغه ای به نام استیو جابز بود. دیزنی در چند سال گذشته طی قراردادی فیلم های تولیدی استودیوی نسبتا کوچکی به نام پیکسار را پخش می کرد. دیزنی با موقعیت سنجی عالی و به لطف رشته ای از حوادث، پیکسار  را به شرط داشتن حکومتی تقریبا خودمختار به قیمت ۷ میلیارد دلار از استیو جابز خرید. دیزنی با این معامله پوستی دیگر انداخت و به سطح اول انیمیشن سه بعدی بازگشت و آثار شگفت انگیز و پرفروشی خلق شد که می توانید داستان مربوط به آنها را در مقاله های مربوط به استودیوی پیکسار مطالعه فرمایید.

دیزنی این روزها همچنان به یکه تازی خود ادامه می دهد. تولیدات بی رقیب پیکسار در حوزه انیمیشن و فیلم هایی چون مجموعه دزدهای دریایی کاراییب (۲۰۰۳-۲۰۱۷)، لینکلن (۲۰۱۲)، مجموعه انتقام جویان و کاپیتان آمریکا، مرد مورچه ای (۲۰۱۵)، پل جاسوسان (۲۰۱۵) و بسیاری فیلم های دیگر تنها گوشه ای از تسلط دیزنی بر دنیای تصویر است.

ده ها شبکه رادیو، تلویزیون و اینترنتی و مجموعه های متعد سرگرمی، اقامتی و تفریحی در سراسر دنیا و البته حق تولید و فروش محصولات مبتنی بر کاراکتر فیلم ها، دیزنی را شاید به فرامرزترین کمپانی جهان تبدیل کرده است. نامی که در آغاز تنها یک اسم خانوادگی بود اما جسارت یک مرد در تعقیب رویاهایش آن را گویی به دوستی صمیمی در ناخودآگاه نسل دیروز و امروز بشر تبدیل کرد.

منبع:خبرگزاری مهر

اشکان مزیدی