کپی برابر اصل

2عوامل فیلم
کارگردان : Abbas Kiarostami
نویسندگان : Abbas Kiarostami, Caroline Eliacheff
بازیگران : Angelo Barbagallo Juliette Binoche, William Shimell, Jean-Claude Carrière
خلاصه فیلم
ماجرای یک گفتگوی دو نفره رمانتیک فلسفی بین یک فعال هنری(ژولیت بینوش) و یک نویسنده معروف (ویلیام شیمل) در ایالت توسکانی ایتالیا راجع به هنر و فلسفه چگونگی موجودیت یک اثر هنری و تسری این فلسفه به زندگی طبیعی و ماهیت زندگی واقعی.
نقد فیلم
” … نسخه اصلی فقط داره زیبایی اون دختر رو دوباره به تصویر میکشه . پس یعنی اون دختر هستش که اصله … “
کپی برابر اصل اولین اثر سینمایی کارگردان پرآوازه ی فقید ایرانی ، عباس کیارستمی است که در خارج از ایران ساخته شده و از لحاط ماهیت نیز با تمام آثار قبلی او متفاوت است . این فیلم به تمام اصولی فرمال منحصر به فرد کیارستمی در فیلم های قبلی اش پشت میکند و بار دیگر نشان میدهد که فیلمسازان ایرانی در خارج از ایران اصولا به شیوه ی دیگری فیلم میسازند و فضای حاکم بر عواطف و احساسات و فکر ایشان تحت تاثیر شرایط متفاوت به گونه های مختلفی بروز میکند ( البته اگر نگوییم به گونه دیگری مدیریت میشود ) .
در این فیلم دیگر از فضای عقب افتاده و نابهنجار اجتماعی خبر نیست . دیگر از آدم های دهاتی که به چشم انسان درجه دوم از طرف سوژه اصلی نگریسته میشوند و سوال پیچ میشوند خبری نیست . دیگر از صداهای آژیر که در ماشین هایی با تکان ها و صداهای متفاوت موجب آزار میشوند ، خبری نیست . دیگر مرگ و فلاکت آنقدر به انسان نزدیک نیست که مدام درباره ی اصالت زندگی استدلال های روشنفکرانه را در ذهن بیننده جا داد . ما راجع به یک فیلم رمانتیک شاعرانه در خیابان های تمیز و سنگ فرش شده توسکانی با مردمی نازنین و زیبا و پر از زندگی و آغاز و ازدواج روبرو هستیم . یک فضای زیبا ، بدون صدای آژیر بدون صدای های آزار دهنده با ویوی بکراند عروسان زیبا . دامادان خوشبخت . اینجا ایران نیست ، این اولین پیامی است که دست کم به بینندگان و پیگیری کنندگان آثار کیارستمی منتقل میشود و انصافا هم این پیام به خوبی منتقل میشود و بیننده اصطلاحا شیر فهم میشود که دیگر توقع اثری آنگونه از این فیلم نداشته باشد .
با اینهمه تفاوت در فرم نگاه کارگردان در چیدمان و دکوپاژ صحنه ها اما فرمول ها در نوع نگارش فیلنامه برای کارگردان معروف ایرانی همچنان کارساز هستند و همان تیپ ها و فرمول های همیشگی وجود دارد . این بار نیز دو شخصیت اصلی حق به جانب و روشنفکر فیلم با نگاه از بالا به پایین به دیگران اما صمیمی حضور دارند و نیز فیلسوفان روشنفکر عجیب غریب در نقش های ساده ی اجتماعی میایند و تاثیر خود را روی شخصیت یا شخصیت های اصلی میگذارند و میروند . زندگی با هر کیفیتی در جریان است . مرگ مضموم است ، زندگی ممدوح است . کاراکترهای اصلی خاکستری اما طبیعی و واقعی اند . تیپ های فرعی غیر واقعی و غیر طبیعی اما خیلی صمیمی اند . و این غیرواقعیت انگاری واقعی نما با همان المان های آشنای ریزبینانه ی کیارستمی دوباره نوشته شده اند .
روایت فیلم به طرز عجیبی با روایت مستند داستانی گونه کیارستمی با تمام ویژگی های مثبت و صمیمی ودلنشینش متفاوت است و از حضور یک راوی پنهان دانا که ما را به سمت اهداف ذهنی مختلف خود به شیوه ای زیرکانه هدایت میکند و القای مفاهیم اجتماعی و حتی سیاسی ، خبری نیست . نه تنها از شیوه منحصر به فرد کیارستمی (حتی در سکانس های ماشین که به جرئت میتوان گفت او یکی از صاحب سبکهای سینمای جهان در این لوکیشن است ) هیچ اثری یافت نمیشود بلکه شیوه روایت ما را به یاد Before Sunset و Before Sunrise می اندازد و حتی در سکانس های ماشین هم زاویه دوربین که حالا به بیرون هدایت شده و نماهایی معمولی درون ماشین نیز ما را متعجب میکند که پس آن صحنه های خلاقانه در این فیلم چه جایگاهی دارد و در پس این راه رفتن های طولانی که به صورت یک سکانس گرفته میشود چه مفهوم عجیب و خلاقانه تر و فراتر از نمونه های ذکر شده وجود دارد !!؟! اما حرف های پیچیده و سوالات بی جواب مانده از مباحث فلسفه هنر که در گفتگوی بین زن و مرد فیلم رد و بدل میشود شاید پاسخ این سوال باشد اما نمیدانیم به علت سنگینی و عدم قابلیت مطرح کردن این مسائل برای مخاطب عام و حتی خاص است که کیارستمی به دامن یک عاشقانه اغراق شده میفتد و یا واقعا هدف او عمدا ادغام یک سبک فرمی رئالیستی با یک رمانتیسیزم خیمه شب بازانه است !!!!
اگر بخواهیم مرور کوتاهی بر فیلم داشته باشیم ، مشاهده میکنیم که یک منتقد یا تحلیلگر و یا کلکسیونر هنری ( ژولیت بینوش ) به علت گرسنگی فرزندش مراسم افتتاحیه و رونمایی کتاب کپی برابر اصل جیمز میلر ( ویلیام شیمل ) را در حین سنخرانیش ترک میکند و از طریق مدیر نشر و مترجم کتاب ( آنجلو بارباگلو ) ، جیمز را دعوت میکند و در پی آن در یک سفر به ایالت توسکانی و بازدید از موزه آنجا به گفتگو راجع به مسائل هنری از جمله نگاه اصالت اوبژکتیویته یا سوبژکتیویته و یا اصالت خلق آثار یا مخلوق آن میپردازند در این بین برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای میروند و زن کافه چی فیلسوف و روانشناس مشرب ( کپی برابر اصل زن کافه چی جامعه شناس مشرب فیلم باد ما را خواهد برد ) آنها را با زن و شوهر اشتباه میگیرد و به زن توصیه هایی میکند ، این اتفاق موجب میشود آنها کم کم در نقش زن و شوهری که پانزده سال است با یکدیگر زندگی میکنند و حتی دوره ابتدای آشنایی خود را در این ایالت گذرانده اند فرو بروند و درواقع کارگردان سعی دارد ابتدا در یک بحث نظری مرز تفاوت بین یک اثر اصلی و کپی آن را ، مرزی بی اعتبار در قلمرو هنر قلمداد کند و اهمیت آن را در مقابل اصل زیبایی کمرنگ جلوه دهد و سپی در یک زندگی واقعی نیز مرز تفاوت یک رابطه اصل و غیر اصل را اینگونه جلوه دهد .
نگاه ویژ کیارستمی اما در این فیلم به این مقولات بی شک یک اثر خاص دیگر را برای او به ارمغان آورده . فیلمی که بیننده را ابتدا با یک فیلم متوسط معمولی مواجه میکند ولی به یک باره یک ابهام خاص در نوع روابط افراد در ذهن بیننده قرار میدهد و با جلوه های خاص تری این ابهام را تقویت میکند تا از سردرگمی بیننده استفاده کند و او را وادار به فکر کردن کند . فکر کردن و احتمال های مختلف راجع به اشخاص فیلم و نوع روابطشان با یکدیگر تا حدی که این ابهام و سردرگم کنندگی در زبان نیز وارد میشود و کاراکتر های فیلم آنقدر بین زبان انگلیسی و فرانسه رفت و آمد میکنند که بیننده چاره ای جز تعجب و در پس آن تامل راجع به علت این اتفاق نخواهد داشت . درواقع کیارستمی در این فیلم مرز تمام اصیل بودن ها و غیر اصیل بودن ها را در هم شکسته و مورد تشکیک قرار داده است . هیچ چیزی بر دیگری ترجیح ندارد . هیچ چیز قطعی و ثابتی نیست حتی زبان گفتگو بین دو نفر یکی نیست و نمیتوان فهمید کدام زبان حتی اصلی است ، حتی سفارش غذا در رستوران حتی دعا در کلیسا و حتی سخن از زندگی و مرگ . و حال شاید کارگردان خود این قصد را نیز با انتخاب ساختار مرسوم و معمول فیلم خود برخلاف تمام آثار قبلی اش نیز را دارد که ما مشکوک باشیم که حتی این اثر یک اصل است یا یک کپی ناشیانه و یا حتی ماهرانه از نمونه های اصلی آن اما همانطور که در فیلم گفته میشود وقتی زیبا باشد دیگر چه فرقی میکند … !!!
اما همین بحث نیز در فیلم مطرح میشود وقتی زن و مرد در میانه میدانی ایستاده اند که ظاهرا در آن زنی سر به شانه های مرد دیگر نهاده و مردم نیز روی لبه حوض همین کار را میکنند درحالیکه کاراکتر زن در نقش همسر فرو رفته اما مرد در آن نقش نیست از او طلب عشق ورزیدن میکند اما مرد امتناع میکند و در برخورد با یک زوج توریست ( از همان روانشناسان فیلسوف مشرب معروف آثار کیارستمی که یک باره مثل فرشته از آسمان کارگردان نازل میشوند و یک تغییر اساسی ایجاد میکنند مثل پیر مرد تاکسیدرمی کننده فیلم طعم گیلاس ) وقتی مرد مورد نصیحت پیرمرد قرار میگیرد متحول شده و او نیز در نقش خود فرو میرود . اما قبل از آن زن به مرد میگوید : ” فکر میکردم خود اثر مهم نیست ، نگرش ماست که به اون اهمیت میده … ” این نگاه سوبژکتیو زن در مقابل نگاه اوبژکتیو مرد قرار میگیرد که معتقد است اثر ، اثر است و حکایت از یک زیبایی واقعی میکند چه اینکه در گفتگوی در موزه میگوید که تابلو مونالیزا هم کپی است چرا که از روی اصل لبخند زن نقاشی شده پس لبخند زن اصل است نه تابلو اما زن در مقابل او به اصالت اثر در منشا و مبدا صادرکننده اعتبار میدهد و کپی از آن را هنر و احیانا زیبا نمیداند و همین بحث موجب ایجاد یک گفتگوی متضاد از سوی آنها با یکدیگر است به عبارتی ساده تر ما دو عقیده متضاد در فلسفه هنر را در مقابل یکدیگر داریم که سعی میکنند در نقش یک زن و شوهر متفاوت ظاهر شوند و نیز از آن گذر کنند ، این گفتگو حتی از درون ماشین نیز شروع میشود جایی که مرد و زن باهم راجع به ماری که خواهر زن است صحبت میکنند که او یک دید زیبا در ذهن خود به تمام مسائل زندگی و حتی نقص ها از جمله لکنت زبان شوهرش دارد و مرد دوست دارد شبیه ماری باشد اما زن نه و یا حتی این نگاه زن در مقابل نگاه پسرش قرار میگیرد که در مواجهه با سرماخوردگی و مرگ حتی میگوید : ” خب که چی ” و این خیلی هماهنگ است با نگاهی که از پسرش در رستوران میبینیم خیلی دقیق در نگاه به سوژه یعنی مادرش و رفتارهایش برای جلب کردن مرد ( که همان سوبژکتیو است ) یک نگاه اوبژکتیو دارد و خیلی صریح نیز این واقعیت را به مادرش مطرح میکند و تضاد دیگری شکل میگیرد ، همین گفتگو بین زن و مرد روبروی مجسمه و سپس نصیحت آن پیر مرد و پیر زن هم در همین پارادایم ادامه میابد و این تضاد تا پایان فیلم در مواجهه با رفتن کلیسا و یا درون هتل نیز ادامه میابد تا انتها که مرد با آنکه باید ساعت ۹ خود را به قطار برساند یک ساعت قبل مردد در مقابل آینه صورت خود را میشوید و شاید این بدان معنی است که او مقابل نگاه زن کوتاه آمده و چه بسا به قطار هم نرسد و به سفرش نرود و شاید هم اینطور نباشد ….
این نگاه ویژه کیارستمی در فیلم اما همانطور که بیان شد در فرم به هیچ عنوان آنقدر خاص ، عمیق ، فلسفی و منسجم نیست و درست در مقابل آثار قبلی او قرار دارد که با فرمی منحصر به فرد یک مفهوم ساده اما عمیق را با یک شاعرانگی رمانتیک وار بیان میکرد و یا در آثار جدیدترش یک مفهوم یا یک سری مفاهیم را همچنان با فرمی ویژه و منحصر به فرد در یک فضای تلخ و سیاه حاصل از دنیای ذهنی کاراکتر اصلی و یا القا شده توسط جامعه بیان میکند اما در کپی برابر اصل با یک مفهوم ویژه و پیچیده و مبهم روبرو هستیم که با یک فرم خیلی معمول سینمای اینروزهای جهان و امتحان پس داده در فیلم های مشابه روایت شده و گویی کارگردان مولف ما تحت تاثیر دست باز مالی کمپانی های غربی و عوامل حرفه ای کاربلد خودکار با خیال راحت به ساخت یک مفهوم پیچیده فلسفی در بستر یک سینمای روتین دست زده است اما سوال مهمی که مطرح است اینست که آیا این فیلم برای مخاطب ساخته شده است یا صرفا یک بیان شخصی پرهزینه است !؟ اگر این فیلم برای مخاطبان همیشگی کیارستمی با پیش زمینه ذهنی فیلم های قبلی او ساخته شده آیا مخاطب با یک اثر استحاله شده توسط سینمای روشنفکری غرب حتی در فرم روبرو نیست ؟! و اگر برای مخاطب غربی ساخته شده آیا او با تمام اصل های روانتر و جذابتر از این کپی هرچند زیبا ارتباط برقرار میکند ؟!
اما از تمام نکات که گذر کنیم و نگاه عامیانه تری به فیلم داشته باشیم بدون شک اولین نکته و شاخص ترین ویژگی فیلم برای ما بازی بینظیر و تحسین برانگیز و البته هدایت شده ی ژولیت بینوش است که همچون یک واقعیت روانشناسانه از شخصیت پیچیده یک زن با تمام ویژگی های لطیف و آزاردهنده اش خود را مینمایاند و بیننده را در کنار خود درگیر تمام احساسات پیدا و پنهان و حتی ناشناخته (برای مخاطب) میکند و راهی جز اهدای نخل طلا برای داوران کن باقی نمیگذارد . بازی شیمل نیز با آنکه تجربه بازیگری را نداشت اما همانند دیگر کاراکترهای اصلی فیلمهای کیارستمی عمیقا باورپذیر و قابل درک است اما دیگر افراد فیلم مثل پسرک فیلم با آن ذکاوت کهنسالانه و زیرکانه ی عجیب و غریبش و یا زن کافه چی جامعه شناس فیلسوف مشرب و یا پیرمرد و پیرزن روانشناس مشرب فیلم مانند تمام کاراکترها و تیپ های فرعی فیلمهای کیارستمی مصنوعی ، غیر قابل باور ، عجیب غریب و نامتجانس و ناموزون است و ما را وادار به یک برخورد با مسامحه با آنها میکند .
در پایان باید گفت که کپی برابر اصل نه یک کپی موفق از نمونه های دیگر اروپایی چه از لحاظ مفهوم و چه از لحاظ فرم و نه یک اصل از آثار کیارستمی با ویژگی های منجصر به فرد انسانی و رمانتیک اوست اما دارای یک ویژگی مضمونی تنیده در فرم خاص فیلسوفانه با حرف های پیچیده ای است که فقط یک نوع برخورد واحد از دو نوع مخاطب اول کسانی که آن را نمیفهمند و دوم کسانی که آن را میفهمند ، دریافت میکند و آن تحسین است . اولی از روی نفهمیدن وادا و دومی از روی فهمیدن و خاص شدن . اما این فیلم بار دیگر به ما نشان داد که کارگردانان عمیق کشورمان با هر مقدار از دغدغه سیاسی و اجتماعی که داشته باشند و هر نوع شیوه و نوع بیانی که داشته باشند وقتی در خارج از کشور فیلم میسازند این دغدغه ها را کاملا از دست داده و یک فیلم رمانتیک و سفید و اصطلاحا تر و تمیز میسازند که گویی آن جامعه بی نقص و عاری از هرگونه دغدغه مندی سیاسی و اجتماعی است و یک اتوپیای نسبی برای یک عاشقانه ساده است .
به نوبه خود و به عنوان یک پیگیر آثار هنرمند فقید و پرآوازه کشورمان که به حق سعی در ارائه تصویری آمیخته با هنر و شرافت از سرزمین عزیزمان به جهانیان داشت از فقدان ایشان متاثر شده و آرزوی بخشایش از جانب حق و درجات عالی برای ایشان دارم و ای کاش تمام ناهنرمندانی که راحتی زندگی چند روزه را به فروختن آبروی مردم کشورشان به جهان سودجوی غرب معاوضه کردند فقط مقداری از مشی زندگی و ریشه داری ایشان در خاک کشورش با تمام اختلاف سلیقه ها و عقاید سیاسی و اجتماعی بیاموزند تا راهی به سوی یافتن و کشف حقیقت و در پی آن هنر بیابند.

به این مطلب امتیاز دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *