نقد فیلم تابستان داغ

 

عوامل فیلم

کارگردان: ابراهیم ایرج زاد

نویسنده: پیام کرمی

بازیگران: پریناز ایزدیار، مینا ساداتی، صابر ابر و علی مصفا

خلاصه داستان

نسرین که هنگام طلاق نمی‌تواند دختر شش ‌ساله‌اش را از شوهرش بگیرد ، بی‌اطلاع شوهر به گوشه‌ای از شهر پناه می‌برد. او برای تامین مخارج زندگی در مهدکودک بیمارستان کار می کند. والدین یکی از کودکان که هر دو پزشک هستند نسرین را مجاب به نگهداری غیر قانونی از فرزندشان در شیفت شب می نمایند. این کار آغاز دردسرهای نسرین است.

نقد فیلم

“تابستان داغ” مانند بسیاری از آثار هم کیش خود در همان ابتدای کار مخاطب را با سبدی از مشکلات ریز و درشت زندگی روبرو می کند و با اتفاقات خود رفته رفته به تک تک این مشکلات دامن می زند تا مقصود خود را از بستر واکنش شخصیت ها در هنگام بروز شرایط بحرانی نمایش دهد. این گونه آثار معمولا با تمرکز بر رفتارهای انسانی سعی در کم رنگ کردن نقش داستان در پیشبرد فیلم دارند و با خلق موقعیت های نمایشی،   کشش اندک داستان خود را جبران می نمایند. لازم به ذکر است موارد مذکور به خودی ِ خود نقطه ضعف یا قوت  هیچ فیلمی محسوب نمی شونند.

کارگردان فیلم های موفق این دسته معمولا از قدرت بازیگردانی بالایی برخوردار هستند که ضعف این مورد در فیلم “تابستان داغ” به شدت احساس می شود و بازی ها تکراری بازیگران یادآور فیلم های دیگری است که از آنان مشاهده کرده ایم. البته در میان بازیگران فیلم مینا ساداتی توانسته بیش از سایرین از پس نقش خود برآید.

بی شک فیلمبرداری اثر، کم نقص ترین بخش آن است. تحرک دوربین دیده نمی شود و قاب ها متوازن و منتقل کننده حس صحنه هستند. تنها موردی که بیش از حد در فیلمبرداری رخ نمایی می کند تعداد زیاد قاب های فریم در فریم برای تحت فشار قرار دادن شخصیت ها در تصویر است که پیشتر در آثار جناب کلاری رخ نمایی کرده بود.

مشکل اصلی اثر وجود سکانس های زائد بسیاری است که به جایی از داستان وصل نیستند . نه خرده روایتی را نمایش می دهند نه به پیشبرد داستان اصلی یا معرفی شخصیت می پردازند. اغلب سکانس های ابتدایی فیلم از این جمله هستند و ماهیت وجودی آن برای مخاطب قابل درک نیست. این مشکل در پایان بندی اثر هم وجود دارد. این مشکل تا جایی در فیلم جدی است که با حذف شخصیت هایی مانند خواهر نسرین هیچ لطمه ای به فیلم وارد نمی شود .به طور کلی می توان با تدوین مجدد اثر، قدری از بار ملامت آن کاست و ریتم بهتری به آن بخشید.

فیلم هیچ چیز جدیدی نسبت به آثاری چون “ملبورن”، “کوچه بی نام” یا آثار اینچنینی ندارد. غیر از این که بازی ها قدری سطحی تر شده است و سکانس های اضافی بیشتر  رخ نمایی کرده اند. فیلمنامه آن قدر کلیشه ای پیش می رود که با گره افکنی اولیه مشت فیلم برای همه مخاطبان باز می شود و به همین دلیل تعلیق های تعبیه شده قدرت تاثیرگذاری بر مخاطب را ندارد.

اگر قرار باشد “تابستان داغ” را در یک کلمه خلاصه کنیم ، بی شک این واژه “تکرار” خواهد بود. تکراری که نمونه های مشابه بهتر از خود بسیار دارد و دوران آن به سر آمده است. “تابستان داغ” بیشتر به بازسازی یک اثر سینمایی شباهت دارد تا به فیلم مستقلی که قرار است مخاطب را به توجه بیشتر به آینده سازان این سرزمین جلب کند.

لازم بذکر است نشانه های قرار داده شده در فیلم نشان می دهد فیلمساز میان پرداختن به موضوع بی توجهی به نسل بعدی و واگویه های اجتماعی خود سر در گم است و همین موضوع فیلم را دچار لکنت نموده است و کسالت اثر را برای فیلمساز غیر قابل درک.

بازگویی چندین باره موضوعات اجتماعی نه تنها مذموم نیست بلکه جنبه تذکره دارد و از وظایف اصلی هر هنرمندی محسوب می شود اما حداقل توقعی که از فیلمساز می رود به روز کردن دغدغه ها و یا فرم ارائه مطلب است که متاسفانه چند سالی است در پس آثار جناب فرهادی فریز شده است و تنها تغییر نسبت به آثار ایشان كمتر بهره بردن از تکنیک دوربین روي دوش است. یادمان باشد هر فیلم در حقیقت یک پروژه جدید است و همان طور که در تعریف پروژه آمده است می بایست یونیک و منحصر بفرد باشد.

Last of the mohicans

 
The-Last-of-the-Mohicansعوامل فیلم

کارگردان:  Michael Mann 
نویسنده: Michael Mann& Christopher Crowe ;screenplay,James Fenimore Cooper;novel

بازیگران: Daniel Day-Lewis, Madeleine Stowe, Russell Means.
ژانر: اکشن، درام
محصول ۱۹۹۲ سینمای هالیوود

نقد فیلم

برخی از کارگردان‌های شهیر تاریخ سینما به دلیل ساخت آثار ثقیل، روشن فکری و تا حدودی ضد جریان به جایگاهی رسیده‌اند که اینگمار برگمن، تارکوفسکی و کیشلوسکی جزء این دسته از فیلمسازان محسوب می‌شوند؛ اما برخی دیگر از کارگردان‌ها، هنر خود را در قالب آثاری پربیننده و عامه پسند به مخاطبان ارائه می‌کنند؛ چنان که جان فورد، آلفرد هیچکاک، هاوارد هاکس از دوره کلاسیک‌های سینما و فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، فرانک دارابونت و مایکل مان از کارگردانان دهه‌های اخیر سینمای جهان را می‌توان جزء این دسته‌ی دیگر به شمار آورد.
کمتر کسی را می‌توان یافت که از میان آثار ساخته شده‌ی مایکل مان، هیچ یک را ندیده باشد. با این که کارنامه این کارگردان در ساخت فیلم‌های سینمایی به لحاظ کمیت پر بار نیست؛ اما کیفیت آثارش، این خلاء را جبران نموده‌ است.
مایکل مان با ساخت آثار اکشن، گنگستری یا پلیسی توانست خود را به عنوان یک کارگردان صاحب سبک به طرفداران سینما معرفی کند. با وجود این که ژانر آثار او به یکدیگر نزدیک است؛ اما موضوع و درونمایه‌ی آن‌ها با یکدیگر تفاوت‌های چشم‌گیری دارند. در فیلمی مانند last of Mohicans قهرمان پروری می‌کند و میهن پرستی، شرافت و شجاعت را ارج می‌نهد و در Public Enemy از یک گنگستر  قهرمانی می‌سازد که به هیچ وجه، آبش با میهن پرستی در یک جوی نمی‌رود و در پی ضربه زدن به نظام حاکم در امریکاست. مایکل مان هنری بالاتر از این هم دارد؛ همان چیزی که در Heat با بازی فوق العاده‌ی دنیرو و آل پاچینو روی می‌دهد. در فیلم Heat بیننده خیلی سخت می‌تواند بین قهرمان و ضد قهرمان فاصله گذاری کند. برخی دنیرو را قهرمان می‌دانند و برخی آل پاچینو را. نقل مشهوری است که در سکانس ۸ دقیقه‌ای رستوران که با دو دوربین ضبط شده است، مایکل مان فاصله‌ی دوربین‌ها، مسیر حرکت و ارتفاع ‌آن‌ها را نسبت به هر کدام از بازیگران، به طور مساوی تعیین کرد تا حتی صورت دیداری رجحان یکی بر دیگری هم، بر قضاوت بیننده تاثیری نداشته باشد. نتیجه‌ی کار هم با وجود این دو غول بازیگری مشخص است؛ یکی از طلایی‌ترین سکانس – پلان‌های تاریخ سینما خلق می‌شود. بزرگترین هنر مایکل مان این است که می‌تواند واقعیت را به هر سویی که خود مایل است سوق دهد تا آن را در لباس حقیقت جلوه دهد. او جایگاه هنر خود را شناخته و به خوبی به عنوان یک رسانه از آن استفاده می‌کند. اشراف او بر هنر کارگردانی و رویکردش نسبت به سینما از او استادی ساخته است که در تاریخ سینما کمتر کسی را می توان با او مقایسه نمود.
Last of Mohicans  از جمله آثاری است که الهام بخش سایر کارگردان‌ها برای خلق اثر بوده است. موسیقی متن فیلم با تغییراتی بسیار اندک در ارباب حلقه‌های پیتر جکسون و شجاع دل مل گیبسون مورد استفاده قرار گرفته است؛ همچنین در تبدیل یک روستایی مخالف نزاع به یک قهرمان آزادی خواه -که به راحتی دشمنان را از میان بر می‌دارد- می‌توان شخصیت مل گیبسون در فیلم میهن پرست را بسیار به شخصیت ناتانیل در آخرین موهیکان شبیه دانست. آخرین موهیکان حتی در بازی بازیگرانی که بعد‌ها نقش‌هایی شبیه به ناتانیل را بازی می‌کردند، تأثیر داشته است. نحوه‌ی سلاح دست گرفته دنیل دی لوئیس در هنگام بالا رفتن از کوه و یا دویدن با سلاح، بسیار خاص است. به طوری که هنوز هم پس از گذشت بیست و چند سال از زمان ساخت فیلم، شخصیت دیگری را در ذهن سراغ ندارم که با یک شیء بیرونی این قدر ارتباط برقرار کرده باشد و در بازی ِ خود به این خوبی از آن بهره ببرد. به نظر نگارنده، این ویژگی از فیلم هم در ارباب حلقه‌ها تکرار شده است. برخی حرکات ویگو مورتنسن در نقش آراگون هنگام بازی با شمشیر، بسیار شبیه و الهام گرفته از حرکات دی لوئیس است. صحنه‌های مبارزه‌ی محاصره‌ی قلعه در قسمت دوم ارباب حلقه‌ها،‌ نوشته‌های نگارنده درباره‌ی شباهت سبک بازی این دو را بیش از سایر سکانس‌ها تائید می‌کند. 
 قاب بندی، حرکت دوربین و لانگ شات‌های زیبای فیلم هر چند پیش از این نیز در آثارBig Production مورد استفاده قرار گرفته‌اند؛ اما این بار، کارکردی جدید یافته‌اند و به کارگردان کمک کرده‌اند که از محیط طبیعیِ لوکیشن‌ها، برای روایت بهتر اثر استفاده کند. شاید بتوان این پدیده را از منظر شخصیت پردازی هم بررسی کرد؛ به این معنا که کارگردان به محیط فیزیکی اطرافش شخصیت داده است و بیننده هم آن را به عنوان یکی از عناصر روایت فیلم می‌پذیرد؛ به ویژه در صحنه‌هایی که ناتانیل برای نجات گورا به رهبر قبیله‌ی آرماگو  التماس می‌کند. قاب بستن رئیس قبیله با کوه‌های عظیم در Background نمونه‌ای بسیار ساده از این شیوه است.
به دلیل محدودیت‌های موجود در فیلمبرداریِ صحنه‌های پرتحرک، کمتر پیش می‌آید که صحنه‌های بدیعی در سکانس‌های اکشن خلق شوند و خیلی از قاب‌ها و حرکات، تکراری به نظر می‌رسند. گاهی کارگردان‌ها با افزودن چاشنی اغراق به سبک فیلم‌های هندی، سعی در فراری رو به جلو برای جلب نظر بینندگان دارند که اغلب موارد به توفیقی دست نمی‌یابند. این اشکال در آثاری که با یک تم و در یک برهه‌ی زمانی ساخته می‌شوند، بیشتر نمود دارد؛ اما مایکل مان به خوبی توانسته است از این دام بگریزد. او به جای سرمایه گذاری روی صحنه‌های درگیری متعدد -که بیشتر مورد علاقه نوجوانان است- با کمک موسیقی گوش نواز و تدوین ریزبافت فیلم، چند نمونه‌ی کوتاه، تاثیر گذار و مخاطب پسند خلق می‌کند تا فیلم از این نظر هم چیزی از سایر آثار هم رده‌اش کم نداشته باشد. دقت، واقع‌گرایی و باورپذیری صحنه‌های اکشن، فرمولی است که او در سایر آثارش هم به آن توجه ویژه داشته است. صحنه‌های نبرد خیابانی پس از سرقت نهایی از بانک در مخمصه، سکانس‌های درگیری جان چلنجر در کلبه‌ی جنگلی ِ دشمن ملت و لانگ شات‌های نبرد میان فرانسویان و انگلیسی‌ها در آخرین موهیکان، از نمونه‌های سبک اکشن سازی در فیلم‌های مایکل مان هستند.
در مقدمه‌ی بحث گفته شد که مایکل مان استاد تغییر دادن واقعیت به هر سویی است؛ در آخرین موهیکان مسئله‌ی هجوم اروپاییان به قاره امریکا و قتل عام بومی‌های این سرزمین، در لایه‌ی زیرین داستان روایت می‌شود تا کارگردان بتواند مضامین مورد نظرش را به شکلی کنایی به بیننده، منتقل نماید. در پایان داستان فیلم، اروپاییان را مقصر اصلی قتل عام سرخپوست‌ها نمی‌داند و بار بیشتر این قتل عام‌ها را روی دوش بومیان امریکا قرار می‌دهد و این همان فرمول قدیمی سرخپوست خوب و سرخپوست بد است که از زمان جان فورد مورد استفاده قرار می‌گرفت و هنوز هم در سینمای هالیوود کاربرد دارد. این مسئله با چنان ظرافتی طرح می‌شود که بیننده هیچ جبهه‌گیری بر علیه آن ندارد. مایکل مان با هنرش می‌تواند تاریخ را به گونه‌ای دیگر روایت کند و به عبارت بهتر، می‌تواند تاریخ سازی کند و مظلومیت گورا را به عنوان مام وطن، در امریکایی که قرار است ساخته شود، به رخ بیننده بکشد.
آخرین موهیکان پایه گذار حرکتی بود که سال‌های بعد توسط میهن پرست مل گیبسون و نجات سرجوخه رایان اسپیلبرگ ادامه یافت و هنوز هم ردپای آن در سینمای جهان باقی است. پروپاگاندا، از طریق دراماتیزه کردن مضامین در لایه‌های زیرین داستان، فرمولی است که هالیوود با جد و جهد به آن دست یافته است و از آن بهره‌ها برده است. امید است فیلمسازان داخلی نیز به جای فرار کردن از آن، قدری بیشتر بر روی آن سرمایه گذاری کنند تا از این طریق عمق نفوذ آثارشان را چند برابر نمایند. امریکایی‌ها می‌توانند در حقوقی که صاحب آن نیستند، خود را محق جلوه دهند؛ اما ما در ارائه‌ی ابتدایی‌ترین حقوق ملت خود برای مردم جهان، ضعیف عمل می‌کنیم. امید است این نقص هم در برنامه‌ریزی‌های کلان مدیریت جدید سینمایی کشور، مورد توجه قرار گیرد تا شاهد ساخت آثاری با هدف نشان دادن حقوق پایمال شده‌ی ملت ایران، برای نفوذ و نشر آن در باور و فرهنگِ دیگر ملل باشیم.  

ویرایش : چیستا حاجیان

گيشه زنانه

فیلمی با بازی ستاره‌های زن سینمای جهان گیشه آمریکای شمالی را تسخیر کرد اما حکمران بلامنازع گیشه جهانی فیلمی تازه از «دنیای ژوراسیک» بود.

به گزارش فيلموويز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، فیلم «۸ یار اوشن» با حضور ستاره‌های زن سینِما پرفروش‌ترین اثر روی پرده هفته گذشته در سینماهای آمریکای شمالی (بزرگترین بازار سینمای جهان) بود. این فیلم با فروش ۴۱ میلیون و ۵۰۰ هزار دلاری در سه روز نخست نمایش صدرنشین گیشه شد.

خارج از مرزهای آمریکای شمالی و در گیشه بین‌الملل اما «دنیای ژوراسیک: پادشاهی فروپاشیده» با فروش ۱۵۱ میلیون دلاری یکه‌تاز میدان بود. این فیلم علمی تخیلی هنوز در آمریکا روی پرده نرفته است. فروش «هشت یار اوشن» در گیشه بین‌الملل اندکی بیش از ۱۲ میلیون دلار بود البته باید در نظر داشت که این فیلم فقط در ۱۶ کشور اکران شده است.

در «۸ یار اوشن» ساندرا بولاک، کیت بلانشت، آن هاتاوی، میندی کالینگ، سارا پالسون، ریحانا و هلنا بونام کارتر نقش‌های اصلی را بازی می‌کنند. «۸ یار اوشن» در مقایسه با فیلم‌های پرهزینه‌ای مانند «شماره یک آماده» افتتاحیه موفق‌تری داشت که برای کمپانی برادران وارنر آمار امیدوارکننده‌ای است.

از ترکیب بازیگران فیلم به خوبی پیدا است که بازار مخاطبش زنان هستند و آمار هم گویای هم واقعیت است. زنان ۷۰ درصد تماشاگران فیلم را تشکیل می‌دهند و اغلب آن‌ها بالای ۲۵ سال سن دارند.

افتتاحیه فیلم «۸ یار اوشن» بدون در نظر گرفتن تورم از چهار فیلم قبلی بیشتر است. از اکران آخرین فیلم از مجموعه «یاران اوشن» ۱۱ سال می‌گذرد.

«۸ یار اوشن» با حضور ستاره‌های سرشناس نزدیک به ۷۰ میلیون دلار هزینه داشت. در این فیلم ساندرا بولاک نقش دبی اوشن خواهر دنی اوشن را بازی می‌کند. این فیلم هم فرمولی مشابه با فیلم‌های قبلی دارد و ماجرای آزادی دبی اوشن از زندان و برنامه‌ریزی برای یک سرقت حرفه‌ای را روایت می‌کند.

با درخشش «۸ یار اوشن» باعث شد که فیلم «سولو: داستانی از جنگ ستارگان» در سومین هفته اکران جایگاه خود را در صدر پرفروش‌های گیشه از دست بدهد. این فیلم هفته پیش در سه روز پایانی هفته با فروش ۱۵ میلیون و ۲۰۰ هزار دلاری به رده دوم سقوط کرد. فروش جهانی «سولو: داستانی از جنگ ستارگان» اکنون به ۳۱۲ میلیون و ۲۰۰ هزار دلار رسیده است.

سومین فیلم پرفروش گیشه «ددپول ۲» با بازی رایان رینولدز بود. این فیلم در چهارمین هفته اکران به فروش ۱۳ میلیون و ۷۰۰ هزار دلاری بسنده کرد. فروش «ددپول ۲» در بازارهای خارجی ۱۸ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار بود. فروش جهانی این فیلم متفاوت ابرقهرمانی تا اینجای کار به ۶۵۵ میلیون و ۳۰۰ هزار دلار رسیده است.

در این میان فیلم ترسناک «موروثی»‌ نیز روی پرده رفت. این فیلم در افتتاحیه فروش ۱۳ میلیون دلاری داشت. تا اینجای کار تماشاگرانی که فیلم را دیده‌اند به فیلم امتیاز پایینی داده‌اند. همین موضوع در بلند مدت به اکران فیلم لطمه خواهد زد. سال پیش فیلم «مادر»‌ به کارگردانی دارن آرنوفسکی به سرنوشت مشابهی دچار شد.

«موروثی» نخستین بار در بخش اکران نیمه‌شب جشنواره فیلم «ساندنس» به نمایش درآمد. در این فیلم «تونی کولت مقابل الکس ولف و میلی شاپیرو ایفای نقش کرده است. داستان فیلم درباره خانواده‌ای است که اسراری هولناک از گذشته خود کشف می‌کند.

پنجمین فیلم پرفروش هفته گذشته، موفق‌ترین فیلم اکران سال ۲۰۱۸ است. «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» تا اینجای کار در جهان به فروش ۲ میلیارد دلاری دست پیدا کرده است. این فیلم ۶۵۴ میلیون و ۷۰۰ هزار از فروش خود را در آمریکای شمالی به دست آورده است.

بازنده اکران هفته گذشته «هتل آرتمیس» با بازی ستارگانی از جمله جودی فاستر و استرلینگ کی‌.براون بود. این فیلم علیرغم اکران در بیش از ۲ هزار سالن سینِما فقط ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار دلار فروش داشت.

داستان «هتل آرتمیس» در آینده‌ای نزدیک روی می‌دهد که در آن جودی فاستر پرستاری است که سازمانی سری را اداره می‌کند.

نقد فيلم خوك

| میعاد يك فيلم برفوشدر برزخ ژست هاي پست مدرن

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : ماني حقيقي

بازيگران : حسن معجوني، ليلا حاتمي، سيامك انصاري، ليلي رشيدي، پريناز ايزديار، علي مصفا، علي باقري، آيناز آذرهوش، مينا جعفرزاده، سهيلا رضوي

خلاصه فیلم

خوك راوي داستان يك كارگردان سينما به نام حسن كسمايي (با بازي حسن معجوني) است از سويي دچار مشكلات عاطفي در زندگي اش شده و از طرفي قاتلي در شهر دست به كشتار كارگردانان سينما زده اما سراغ او نميايد و حسن اين مسئله را خطري براي آبرو و اعتبار خود ميداند.

نقد فیلم

خوك آخرين ساخته ي ماني حقيقي بعد از دو تجربه ي كاملا متفاوت در فيلمسازي است. ماني حقيقي در حالي به سراغ ساخت خوك رفته كه در راستاي تجربه گرايي سينمايي خود و در اوج اين روند به ساخت اژدها وارد ميشود پرداخت فيلمي تجربي و تلفيقي كه يك روايت داستاني از يك مستند داشت كه بازخوردهاي مثبتي برايش به همراه داشت و مورد استقبال مخاطبان خاص سينما قرار گرفت. البته از سوي ديگر به ساخت اثري نازل همچون ۵۰ كيلو آلبالو دست زد كه البته مورد استقبال مخاطبان عام قرار گرفت.

( ذكر اين نكته در مقايسه مخاطب خاص و عام لازم است كه در ايران نه مخاطب خاص معناي عمومي مخاطب خاص را دارد و نه مخاطب عام معناي واقعي خود را بلكه مخاطب عام در ايران گاهي به معناي كساني كه فيلم هاي نازل را ميپسندند و مخاطب خاص به معناي انسان هاي خيلي فهيم و سينما فهم كه اين مفاهيم بسيار غلط است و در اينجا منظور از مخاطب خاص افرادي است كه مخاطب فيلم هاي روز دنيا هستند و يا به طور جدي سينما را به عنوان يك علاقه و نه صرفاً تفريح، پيگيري ميكنند. و مخاطب عام افرادي هستند احيانا حتي فرهيخته و از اقشار مختلف جامعه كه صرفا براي تفريح و گاهي خسته و ملول از فضاي غم بار جامعه و وضعيت بغرنج تفريح و سرگرمي در ايران به سراغ سينما ميروند و طبعاً ترجيح ميدهند سراغ فيلم هايي بروند كه اين فضا را تشديد نكند حتي اگر فيلم چندان خوبي را هم نبينند. )

حال به نظر ميرسد خوك در يك مسير عملگرايانه مابين دو تجربه ي قبلي كاگردان به يك ماحصلي از فروش و فضاي منحصر به فردي رسيده تا بتواند يك رضايت فراگيرتر را به همراه داشته باشد اما اين اتفاق به هيچ عنوان نمي افتد. خوك نه يك فيلم خاص با ايده ي خلاقانه و پرداخت صحيح است تا مخاطب خاص را راضي كند و نه يك فيلم مفرح با المان هاي آلترنيتيو براي جداسازي مخاطب عام از فضاي ما به ازاي آن در جامعه. و اين يك عدم موفقيت تمام و كمال براي كاگردان محترم فيلم به شمار مي آيد.

خوك در يك نگاه خوشبينانه، يك گروتسك بر پايه يك بحران اجتماعي واقعي در جامعه ي كنوني است كه از برساخته هاي ذهني يك كارگردان سينما سخن ميگويد و سعي ميكند دنياي او را به نمايش بگذارد. گروتسكي كه مفاهيم رياكارانه ي روابط فردي اجتماعي را در ديالوگ هايي طبيعي از ديد كاراكترهاي فيلم و به شدت بحراني از ديد بيننده بيان ميكند.

نمود عيني اين روابط پريشان در ديالوگ بين حسن و مادرش و روابطش با همسرش گلي(با بازي ليلي رشيدي) است. جايي كه برخلاف حساسيت هاي مادرانه در ديالوگي كه خنده تماشاگر را نيز به همراه دارد مادر حسن به او دلداري ميدهد كه نگران نباش قاتل ايشالا به سراغ تو هم مياد و يا ديالوگي كه در ماشين بين گلي و حسن پس از گسيختگي رابطه حسن با شيوا مهاجر (با بازي ليلا حاتمي) اتفاق مي افتد كه گلي حسن را به خويشتن داري در داستانشتوصيه ميكند و ميگويد مگه من تو داستانم اين مشكلات رو دارم!!! يعني در مسئله اي كه به صورت طبيعي در هر كجاي دنيا روي آن حساسيت وجود دارد يعني گفتگوي صريح راجع به خيانت به همسر( آن هم به صورت مسالمت آميز) اما در يك سكانس بدون هيچگونه غيرطبيعي بودن اتفاق مي افتد.

اين گروتسك در فرم نيز كاملا تقليدي عمل ميكند تا آنجايي كه يك بيينده جدي سينما را از شدت كپي كاري فرمي از فيلم دلزده ميكند. نمونه واضح اين سكانس ها شيوه نشان دادن توپ تنيس و يا كنسرت خيالي حسن در بازداشتگاه پليس و يا سكانس معرفي حسن و گشتن و پن دوربين روي صورتش و حتي شكستن ليوان در دستش و صحنه هاي بسيار دیگر كه كپي عين به عين فيلم هاي ديگر است و نمونه خيلي واضح تر آن شيوه از هم پاشيدن خوك با اسلحه ستارخان كه ما را ياد سكانس تارانتينو و انفجار با ديناميت مي اندازد.

باری خوک در یک نگاه خوشبینانه یک فیلم با ژست های فراوان فیلم های پست مدرن نوآور روزگار ماست که در داستان به هیچ وجه پتانسیلی برای این بستر ایجاد نمیکند و مجبور است با پارتی و تنیس و کنسرت خیالی و خواب و رویا ، سکانس های فرمال متفاوت را به آن الصاق کند. کافیست این فیلم را با داستان فیلم های شاخص پست مدرن چه در مضمون و چه در فرم مقایسه کرد که چطور یک کمدی ابزوردیته ساختارمند در روند داستانی و یا یک شیوه ی خاص هستند اما خوک به کلی عاری از این ویژگی هاست.

اما مهمتر از این لازم است نگاهی عمیق تر به مضمون فیلم های حقیقی و علاقه مندی های او در قالب شیوه های ساخت فیلم در ایران و متناسب با ممیزی های موجود انداخت.

اگر فیلم های کارگردانی شده از حقیقی را به بوته نقد و تحلیل بکشیم خواهیم یافت که فیلم های حقیقی همواره از فرمولی ثابت پیروی میکند و آن یک ترس و دلهره و متعاقباً مقابله با یک نیروی پنهان مخوف است که هر لحظه نیز مهیب تر میشود تا درنهایت دچار درگیری های اساسی با کاراکترهای فیلم به یک اتفاق نهایی منجر میشود. این مسئله از کارگران مشغول کارند تا پذیرایی ساده و در اوج خود با اژدها وارد میشود و خوک، حضور جدی دارد. گاهی این موجود مهیب یک سنگ عظیم الجثه است، گاهی پنهان و اثرگذار مینماید، گاهی نیز حضور فیزیکی جدی دارند و عملا به حذف فیزیکال دست میزنند. حقیقی سالهاست که تماشاگرانش را از موجودی مهیب در پرهیب اژدها و خوک و غول بی شاخ و دم نشان میدهد و آن را تهدیدی برای هر آنچه در پیرامون اکو سیستم انسانی محفل زندگی اش است مطرح میکند. به واقع اما این موجود چیست و کیست؟! آیا حقیقی سعی میکند کنایه های سیاسی اجتماعی و یا هر نوع از اعتراضات و نافرمانیهای مدنی اش را در چنین قالبی بیان کند و یا پیشینه ی فلسفی ای در ناخودآگاهی ایده های داستانی اش نهفته است.

آیا وجوه اجتماعی همیشگی فیلم های او دلالتگر یک پارادایم و الگو هنری است که آسیب های موجود در جامعه را در پیشگاه نگاه پاتولوژیک هنر به نظاره مینشیند؟! و یا صرفاً یک نارضایتی و خودنمایی محفلی است تا بتواند از فرصت ایجاد شده از جهت محدودیت های فراوان و عدم آزادی ابراز تمایلات جدی هنری کمال استفاده یا سوء استفاده را انجام دهد و با یک سایه بازی همواره آنچه در چنته دارد را بزرگتر از آنچیزی که هست نشان دهد؟!

به هر روی این دغدغه به صورت جدی در حقیقی وجود دارد. و از آنجا که یک از مهمترین المان های هنرمند آوانگار در کشور ما و در محافل هنری کشور به چیزهایی که دغدغه ی اوست شبیه است خیلی طبیعی مینماید که همواره کف و سوت های فراوانی پیرامون آثارش وجود دارد. دغدغه ای که او را برخلاف پدربزرگ مولفش یعنی کاوه گلستان به جایگاه رسانه ای معتنا بهی رساند که ا ز آن گلستان بود. واقعیت آن است که هنر جدید شان و جایگاه تازه ای برای مولف ساخته و پرداخته کرداما رسانه ها هستند که امروز برای هنرمندان اتوریته مولفیت را ایجاد و یا آنرا به کلی نابود میکنند. اینجاست که تاکید های فراوان حقیقی بر نشان دادن پیشینیانش در سینما آن هم در یک اثر سینمایی متفاوت همچون اژدها وارد میشود مشخص میشود. اتفاقی که در خوک پا را یک قدم فراتر میگذارد و شخصیت حقیقی خود را در فیلمش در جرگه کارگردانان بزرگ قرار میدهد تا حتی برای سر بی تن او که توسط خوک جدا شده است جامعه هنری را به سوگ بنشاند و طبعاً پیام استعاری این خودشیفتگی هنری را نیز به مخاطب خود منتقل کند.

در پایان باید گفت خوک دوست دارد که فیلم مهمی باشد. دوست دارد که میعادگاه هنر در مسلخ شرایط امروزی پیش روی حوادث اجتماعی و امنیتی شده ی جامعه باشد. دوست دارد با نشان دادن نماد شورشی ستارخانی یعنی اسلحه اش و با راهنمایی های قربانیان شیوای خوک پلید و با اتکا به سرمایه های اجتماعی فعال به واسطه شرایط ارتباطی نوین به جنگ خوک برود و او را نابود کند اما و اما و اما خوک دست آوردی بیشتر از یک فیلم برفوش کپی برداری شده در بسیاری از لحظاتش و با ژست های توخالی محفلی پسند هنری این روزهای جامعه ما ندارد.

Cold Eyes

5506804632618022401عوامل فیلم

کارگردان: Ui-seok Jo, Byung-seo Kim

نویسنده: Kin-Yee Au

بازیگران: Hyo-ju Han, Woo-sung Jung, Jin Kyung

محصول ۲۰۱۳ کره جنوبی

نقد فیلم

در آثار ژانر اکشن سینمای جهان همواره در کنار قهرمانان اصلی فیلم که معمولا هم از جنس آقایان هستند بازیگران  زن مکملی چه به عنوان شخصیت مثبت و چه به عنوان شخصیت منفی قرار می گیرند .  حضور یا عدم حضور این بازیگران زن ،در روند داستان نقش عمده ای را ایفا نمی کند اما کارگردان های این ژانر اصرار دارند ،بازیگر زن در فیلم وجود داشته باشد.این حضور همیشگی  اغلب به این علت است که حضور زنان در فیلم های این ژانر از خشونت ذاتی و بی رحمی معمول  فیلم می کاهد .حضور بازیگر زن در لابلای صحنه های پر تحرک به بیننده کمک می کند میان اتفاقات رگبار گونه ی فیلم دقایقی را با آرامش سپری کند و نفسی تازه کند.
اما  فیلم اکشن پلیسی Cold eyes   بر خلاف جریان غالب این ژانر قهرمان اصلی خود را یک زن انتخاب می کند .البته آثار دیگری هم وجود دارند که در آن نقش اصلی را یک زن ایفا می کند اما حرکات و واکنش هایش ، مردی است در لباس زن.همان خشونت همان خشم و همان بی رحمی در رفتار های این زنان دیده می شود.در Cold eyes بازیگر اصلی واقعا یک زن است با همان لطافت های زنانگی که بار سختی های کار پلیس مخفی بودن را در کنار مشکلات یک زن در این شغل به دوش می کشد و از دل همین تضادها درام اثر شکل می گیرد.

در ژانر اکشن هر اتفاق دلیلی برای خودش است به این معنی که برای اتفاقات پیش برنده ی داستان ، الزام فیلم نامه ای وجود ندارد و نیازی به شخصیت پردازی های دقیق برای  روایت داستان نیست.اما. Cold eyes  با شخصیت پردازی مناسب و به اندازه اش خود را از سطح یک اثر صرفا اکشن رها می کند .این شخصیت پردازی نه آن قدر زیاد است که فیلم دچار گزافه گویی شود و نه آن قدر بی قوام و سست بنیان است که بیننده پس بزند.این نقطه قوت ، باعث شده است که اثر بتواند دامنه مخاطبانش را گسترده تر نماید و تنها اکشنی برای نوجوانان و جوانان نباشد.استفاده از موقعیت های نمایشی کوچک و با نمک مثل صحنه ای که بیسیم روشن است و صداهای عجیب و غریب دوستان خوک گل به سر را متوجه موقعیت او می کند و یا استفاده از نام حیوانات در عملیات و شوخی هایی که از این رهگذر شکل می گیرد حال و هوای خوبی به اثر بخشیده است.البته شاید بتوان استفاده از این نام ها را  راهکار کارگردان برای به خاطر سپردن اسامی شخصیت ها دانست.چرا که استفاده از نام های کره ای -به دلیل آوایی بودن زیان کره ای – بیننده را گیج می کند و از فضای فیلم خارج می نماید.

اگر قرار باشد مهمترین عامل در موفقیت یک اثر اکشن –پلیسی را انتخاب کنیم ، به نظر نگارنده این عامل توجه به جزئیات است.Cold eyesنگاه وسواس گونه ای به جزییات اتفاقات و وقایع  دارد.به عنوان مثال در صحنه های تعقیب و گریز سایه که در کوچه های شهر سئول اتفاق می افتد همه ی وقایع به دقیق ترین شکل ممکن نمایش داده می شوند.کارگردان به خوبی توانسته است با کمک مشاوران پلیسی خود ، حال و هوای یک تعقیب و گریز شهری را به بیننده القا کند.چگونگی تعقیب ، شناسایی شدن از طرف سوژه ، تغییر موقعیت های سریع ، جا به جا شدنِ با منطق نیروها ، همه و همه به کمک فرم خوب فیلم Cold eyes را از سایر آثار اکشن چند سال اخیر سینمای کره متمایز می  کند.
فیلم در فرم خود هیچ چیز از یک اثر درجه یک جهانی کم ندارد.فیلم برداری عالی که منطق حرکت دوربیین را به درستی رعایت می کند. حرکات  نرم دوربین در صحنه های کم تحرک و حسی تر  و حرکات  سریع دوربین در صحنه های  تعقیب و گریز و در صحنه های اکشن به خوبی تماشاگر را در فضای فیلم قرار می دهد. از دیگر ویژگی های مثبت اثر می توان به تدوین خوب آن اشاره کرد .کارگردان به کمک تدوین ساده اما دقیق خود به راحتی توانسته ریتمی مناسبی ایجاد کند.گاهی با کات های پشت سر هم و با ضرباهنگ تمپوی موسیقی ، ریتم سریعی به اثر می بخشد و گاهی به دوربین اجازه خودنمایی بیشتری می دهد و سکانس هایی نسبتا طولانی با ریتمی ملایم را خلق می کند.البته این کندی به هیچ وجه ملال آور نیست و بیننده را خسته نمی کند.

Cold eyes  اثر کم اشتباهی است ولی بی عیب نیست. از ایراد هایی که می توان به اثر گرفت یکی در پایان بندی است که دستگیری سایه قدری ساده لوحانه واتفاقی به نظر می رسد که با جزیی گویی های قبل فیلم هم خوانی ندارد.توقع می رفت کارگردان برای دیدار دوباره خوک با سایه صحنه ی پرشکوه تری را درنظر گرفته باشد یا حد اقل مانند داستانی که شاهین برای خوک گل به سر تعریف می کنند بعد از گذشت مدت زمانی طولانی  این رویاروییِ اتفاقی رخ دهد.ایراد دیگری که می شود به فیلم گرفت عدم وجود مولفه های شرقی و بی هویتی ملی در اثر است. اگر اسامی و لوکیشن ها تغییر کند این اثر می تواند متعلق به  هر جای دیگری از دنیا هم باشد.

در مجموع Cold eyes  از اکشن –پلیسی های خوش ساخت چند سال اخیر سینما و نمونه ای بسیار خوب از یک اثر سینمای بدنه در سطح جهانی است که اغلب طرفداران زیادی دارد . سینمای کره می تواند با ساخت آثاری از همین دست بر بخش مهمی از مدیریت افکار عمومی کشورش تاثیر گذار باشد و قدرت رسانه ای خود را تقویت کند. ما نیز مانند همیشه باید امیدوار باشیم آثار سینمای بدنه ی کشورمان از شوخی های بی نمک و مهمل گویی های بی ربط رها شود و به سمت این نوع از سینمای بدنه حرکت کند.البته امیدواری نه هزینه ای دارد و نه تلاشی را می طلبد ، پس ما هم مانند سینماگرانمان دست روی دست می گذاریم و فقط ابراز امیدواری می کنیم که شرایط بهبود یابد.

اشنوگل

بی رمق

نقد فیلم اشنوگل

عوامل فيلم

 كارگرداني: علي سليماني و هادي حاجتمند

نويسندگان: ابراهيم اصغري و مهدي محمدي 

بازيگران: برزو ارجمند، ماه چهره خليلي، كاوه سماك باشي و رحيم نوروزي

 خلاصه داستان

یونس به عنوان فرمانده گردان غواصان سه شب قبل از عملیات در حالی که در صدد حفر تونلی در منطقه عملیاتی بوده، مفقودالاثر شده است. حالا پس از سی سال اطلاعاتی به دست می‌آید که نشان می‌دهد احتمالاً یونس زنده است و در آن زمان به واسطه منافقین قرارگاه اشرف با دشمن همکاری کرده است.

نقد فيلم

اشنوگل فيلمي درباره يكي از دراماتيك ترين وقايع سال هاي دفاع مقدس است كه ساليان متمادي حرفي از آن به ميان نيامده. پس از كشف پيكر مطهر شهداي غواص و تشييعی باشكوه بحث آن ها به سر زبان ها افتاد و پس از آن عوامل محترم تصميم به ساخت اثري درباره اين حماسه پر شور گرفتند.هرچند این دغدغه اصیل عوامل محترم ارزشمند است اما اي كاش اثري با اين سطح كيفيت هيچ وقت درباره شهداي غواص ساخته نمي شد. اثري كه از حداقل هاي يك فيلم سينمايي بي بهره است.

علاوه بر مشكلات عديده فيلمنامه كه در ادامه به آن ها اشاره خواهد شد، كميت فيلم در مولفه هاي تكنيكي اثر هم لنگ است. در سكانس هاي زيادي – به ويژه در صحنه هاي جنگي- رآكورد نور و تصوير وجود ندارد. رنگ چهره و تصوير در هر سكانس تغيير مي كند. تصوير در دو پلان متفاوت كه در يك لوكيشن ضبط شده است تيره و روشن یا شفاف و مات مي شود و همه چیز آن به هم می ریزد. مشكل فیلم در حفظ راکورد تا حدي جدي است كه بر چهره بازیگران هم اثر کرده است. گريم محاسن برزو ارجمند در سكانس هاي كنار هور تغيير مي كند و ريش تراشيده او از زير لباس غواصي هويدا مي شود. لباسي كه برند شركتي خاص هم بر آن درج شده است.  اتفاقی که بعید است در هیچ فیلم دفاع مقدس دیگری مشاهده شده باشد. مشکلاتی در این سطح نشان می دهد ارکان فیلم از تجربه کافیِ حضور در پشت صحنه فیلم بهره مند نبوده اند و ساخت فیم بیش از اندازه زود به سراغ آن ها آمده است.

فیلمسازان محترم قصد دارند با تصاوير اسلو و موسيقي رمانتيك ضعفهای مذکور را پوشش دهند . متاسفانه اين كار هم آن قدر ابتدايي انجام مي شود كه نه تنها پوششي براي ضعف هاي قبلي ايجاد نمي كند بلكه بيننده را نسبت به وقایع سکانس بي تفاوت مي كند.فيلمساز هر جا كه ريتم خود را نا كوك مي بيند با قراردادن صحنه هاي حسي قصد تاثيرگذاري و نگهداشتن مخاطب در فيلم را دارد كه در هر دو مورد ناموفق است. اين سكانس ها كه قرار است تاثيرگذارترين صحنه هاي فيلم باشند با اشتباهات اينچنيني در اجرا به تصاوير بي رمقي تبديل مي شود كه حتي در كليپ هاي موسيقي هم قابل استفاده نيست.

بزرگترین مشکل فیلم ضعف اساسی در شخصیت پردازی کاراکترهاست. برای مخاطب شخصیت ها قاب عکسی روی دیوار هستند نه چیزی بیش از این. فیلمسازان بدون عمق بخشی به شخصیت ها و فقط با نشان دادن شمایلی آشنا و دستمالی شده- لباس خاکی و ریش و نام های آشنا- قصد معرفی آن ها به مخاطب را دارند . شخصیت هایی که غیر از نام هیچ چیز دیگری برای ارائه کردن ندارد. به همین دلیل مخاطب ارتباطی با آن ها برقرار نمی کند و متاسفانه متاسفانه متاسفانه لحظه های شهادت کاراکتر ها برایشان صرفا تصویری است بر پرده که توانایی تاثیرگذاری حداقلی را ندارد. مسئله دیگری که امر مزکور را شدت بخشیده است مشخص نبودن علتی برای رفتارهای شخصیت هاست. به هیچ وجه توضیح قانع کننده ای برای حفر تونل که بستر اصلی داستان بر آن استوار است وجود ندارد . هدف از بازجویی از اطرافیان یونس بی منطق و بی اعتبار است و خلاصه همه چیز در فیلم با منطق سینمای کودک توضیح داده می شود. در نهایت اضافه  شدن دیالوگ های بی رمق ، بی اساس و بی ربط و بازی های سطحی به مجموعه مشکلات اثر چیزی از اشنوگل باقی نگذاشته است.

متاسفانه اشنوگل تنها سوژه ناب شهدای غواص را سوزانده و کار ساخت اثری مشابه را مشکل تر کرده است. هر چند ساخت آثار دفاع مقدس با هدف حفظ روحیه شهادت از مهمترین وظایف نظام فرهنگی جمهوری اسلامی به شمار می رود اما تولید آثار بی کیفیت نه تنها به تحقق این هدف کمک نمی کند بلکه فاصله ایجاد شده میان مخاطب با این گونه سینمایی را بیشتر و بیشتر می کند.

باور کنیم سینمای دفاع مقدس نه جای آزمون و خطای اشخاص است نه لدری برای هموار کردن مسیر کاری آتی.

 

Doctor Zhivago

1765431268807231839عوامل فیلم

کارگردان : دیوید لین

نویسنده: رابرت بولت بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک

بازیگران : عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین

نقد فیلم

دکتر ژیواگو در سال ۱۹۶۵ بر اساس رمانی از بوریس پاسترناک ساخته شد. عمر شریف بازیگر اصلی فیلم است و بدون شک بهترین نقش آفرینی دوران بازیگری خود را تجربه کرده است.تماشاگرانی که فیلم را دیده اند حتما نگاه های تاثیرگذار  او را به یاد دارند.نگاه هایی که حسرت زندگی آرام و با امنیت با هاله ای همیشگی از اشک در آن موج می زند.شاید بتوان دیوید لین را در کنار استنلی کوبریک کمال گرا ترین کارگردان های تاریخ سینما دانست.مشهور است که نوشتن فیلم نامه هایش یک سال به درازا می کشید و برای ساخت آن  نیز یک سال تمام وقت می گذاشت و به دلیل همین ریز بینی به هیچ بازیگری اجازه نمی داد حتی یک کلمه از دیالوگ هایش را تغییر دهد. او حتی در زمان ساخت لورنس عربستان برای فیلم برداری با زوم بسیار زیاد لنز جدیدی را طراحی کرد که به لنز دیوید لین مشهور است.هم چنین گفته اند که  در جریان ساخت دکتر ژیواگو بازیگران را مجبور می کرد از لباس زیر های مربوط به زمان وقوع فیلم استفاده کنند.

دکتر ژیواگو دستان پزشکی است از طبقه ی بورژوا که در کودکی خانواده خود را از دست می دهد و  برای ادامه ی زندگی نزد ، یکی از اقوامش فرستاده می شود.پس از پایان تحصیلات با دختر همان خانواده تانیا ازدواج می کند.

ژیواگو علاوه بر پزشکی گاهی شعر می سراید.لین از این دوگانه دوستی ژیواگو استفاده می کند تا شخصیت او را برای بیننده موشکافی کند. پس از ازدواج آن ها جنگ جهانی اول و بعد از آن جنگ های داخلی روسیه بین ارتش سفید و ارتش سرخ آغاز می شود و ژیواگو برای خدمت عازم جبهه می شود.در بیمارستان جنگی با زنی به نام لارا آشنا می شود که برای یافتن همسرش به جبهه آمده و در بیمارستان به کمک بیماران مشغول است.رفته رفته بین لارا و ژیواگو رابطه ی عاشقانه ای شکل می گیرد.

ژیواگو پس از بازگشت از میدان نبرد به سراغ تانیا همسر خود می رود و  متوجه می شود در زمانی که او مشغول به خدمت برای کشورش بوده دولت کمونیست خانه ی او را  را غصب کرد و در آن ۱۱ خانواده ی روسی را جا داده است .  مردم و حکومت هر روز بخشی از وسایل خانه ی آن ها را به جرم گران بودن غصب می کنند. حق مالکیت شخصی اموال دیگر معنایی ندارد و شور انقلابی چنان مردم را مسخ کرده است که از عذاب کشیدن و فقیر شدن هم وطنانشان ذوق زده می شوند . این مردم دوست دارند طبقات بالا دستی جامعه را تحقیر کنند تنها به این علت که در گذشته وضعیت بهتری از آن ها داشته اند.

ژیواگو زیر فشار های این چنینی جلای وطن می کند و به منطقه ی اورال که روزی برای خانواده ی همسرش بوده پناه می برد.اما آن جا هم از خطر کمونیسم در امان نمانده و خانه ی آن ها به مالکیت دولت درآمده است.   ژیواگو برای بازیافتن آرامش روحی خود به سراغ شعر می رود  اما باز هم مورد خشم طرفداران کمونیست قرار می گیرد. آن هم به چه جرمی ؟ شخصی بودن اشعار.سرکردگان بولشویک معتقدند همه چیز باید  برای خلق باشد حتی شعر . به همین دلیل اشعار او اجازه ی انتشار پیدا نمی کنند.این بار جرم ژیواگو اهمیت دادن به ارزش های شخصی است.کمونیست همه چیز را برای حکومت می خواهد حتی افکار ملت را.در این حکومت مردم حتی اجازه ی آزادانه اندیشیدن را از دست داده اند.

ژیواگو پس از مهاجرت ، به صورت کاملا اتفاقی در کتابخانه ی شهر یوریانتین با لارا برخورد می کند . او روز ها به بهانه ی کتابخانه نزد لارا می رود و شب ها پیش خانواده اش باز می گردد. گویا زندگی قرار است از این به بعد روی خوش به ژیواگو نشان دهد.اما شبی پس از  بازگشت از خانه ی لارا پارتیزان های ارتش سرخ او را دستگیر و مجبور به همکاری با آن ها می کند. مکتب کمونیست بار دیگر مانند آواری بر سر ژیواگو خراب  می شود.پس از دو سال خدمت در ارتش صبرش لبریز می شود و با فرار به خانه باز می گردد.اما تانیا به علت همکاری با ژیواگو تبعید شده است . او به خانه ی لارا می رود اما در آن جا هم کسی منتظرش نیست. او که در سفر طولانی اش در بوران و سرما تا آستانه ی مرگ رفته بیهوش می شود اما لارا مانند فرشته ی نجاتی از راه می رسد و او را با زندگی آشنا می کند.زندگی  باز هم به آرامش نسبی می رسد.
در نهایت کمونیسم آخرین ضربه را هم به ژیواگو می زند.کامارفسکی که از جوانی با لارا ارتباط داشته به سراغ آن ها می آید و خبر می دهد  همسر قبلی لارا به جرم خیانت اعدام شده و ممکن است لارا به جرم همکاری دستگیر شود. می بایست لارا به منطقه ای دور افتاده تر برود اما بدون همسرش. ژیواگو و لارا که در انتظار به دنیا آمدن فرزندشان هستند مجبور به پذیرفتن پیشنهاد کامارفسکی فرصت طلب می شوند و حکم تنهایی ابدی برای ژیواگو امضا می شود.

تمام داستان در خلال سال های انقلاب بولشویکی روسیه رخ می دهد و در حقیقت این داستان رمنس بستری است برای روایت مرگ ارزش فردیت در دوران حکومت کمونیست ها .لین انزجار مردم از حکومت تزاری را به بهترین شکل  در صحنه ی قتل عام خیابانی به نمایش می گذارد و بیننده را قانع می کند که چنین جامعه ای نیاز مبرم به انقلاب داشته.اما به نظر می رسد ادامه ی داستان از دید یک مرد بریتانیایی روایت می شود. مردی که دلبستگی زیادی به انقلاب ندارد و زندگی شخصیش برای او از اهمیت بیشتری برخوردار است. رفتارهای طبقه ی پرولتاریا بیشتر از روی عقده های شخصی نمایش داده شده و انقلاب این فرصت را به آن ها می دهد تا بتوانند عقده های خود را بر سر دیگران خالی کنند حتی اگر این فرد نخبه ای مانند ژیواگو باشد که برای خود آن ها مفید است.در انتهای فیلم می بینیم کامارفسکی که در گذشته از نزدیکان حکومت تزاری بوده با وجود وقوع انقلاب همچنان از بزرگان کشوری است و نزدیکی زیادی به حکومت کمونیستی دارد.لین با این حرف تیر خلاص خود را به طرفداران کمونیست می زند و به آن ها گوشزد می کند با تمام این سختی ها و خون ریزی ها و مشکلاتی که در جریان انقلاب رخ داد اما هیچ تغییری در ماهیت صورت نگرفت و همان حکومت تزاری و دیکتاتوری به شکل جدیدی خود را بروز داد.

مکتب کمونیست در دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی در اوج قدرت خود قرار داشت و کشور های زیادی در سرتاسر دنیا به این شیوه ی حکومت گرایش پیدا  می کردند.لین با ساخت فیلم دکتر ژیواگو که به نظر می رسد بی ربط به سیاست های آن روز بریتانیا نبوده است خطرات چنین حکومتی را به مردم دنیا گوش زد می کند تا حد اقل موج حمایت از آن ها در امریکا و انگلیس قدری فروکش کند.لین به خوبی توانسته با دراماتیزه کردن محتوای اثر در لایه های داستان به هدفش برسد و در کنار ساخت شاهکاری ماندگار مضممون مورد نظرش را به بیننده القا کند. 

این نقد در سایت کافه نقد منتشر شده است.

نقد آن سوي ابرها

نقد  فيلم آن سوی ابرها | امیر بی گزند

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : مجيد مجيدي

بازيگران : مالاويكا موهانن، ايشان خاتر، گاتم كوش، شارادا، تانيشتا چاتراجه

خلاصه فیلم

آن سوي ابرها داستان يك جوان پر شور است كه براي پيشرفت در زندگي اش به راه هاي خلاف و قاچاق مواد مخدر كشيده شده اما بر اثر يك اتفاق به سمت و سويي كشيده ميشود كه بستري براي تغيير روش در زندگي اش ايجاد ميشود.

نقد فیلم

آن سوي ابرها آخرين اثر مجيد مجيدي، كارگردان با سابقه و خوش ذوق كشورمان است كه پس از محمد(ص) به سراغ فيلمسازي در هند رفته است. كشوري كه آنقدر درآن فيلم ساخته ميشود كه گويي مردمانش در كوچه خيابان هم سياهي لشگرهاي حرفه اي هستند.

مجيدي اينبار نيز به مانند ديگر آثار داستاني اش با استفاده از يك ايده داستاني و بر مبناي توجه به جزئيات رفتاري كاراكتر و اصولا تحول در شخصيت هاي اصلي اش و نگاه هنري با محوريت خلق لحظات زيبا همان مسير زيباشناسانه خود را دنبال ميكند.

آن سوي ابرها نيز يك ايده اوليه داستاني دارد كه در آن امير (با بازي ايشان خاتر) يك جوان پخش كننده مواد مخدر است و خواهرش تارا (با بازي مالويك موهانان) تمام خانواده ايست كه دارد. تارا در حادثه اي غير عامدانه به فردي به نام اكشي (با بازي گاتم كوش) كه قصد تعدي به او را داشته ، آسيب جدي وارد ميكند و درپي اين ماجرا به زندان مي افتد.

امير كه حالا احساس مسئوليت ميكند به سراغ اكشي ميرود تا بتواند از او رضايت بگيرد اما اكشي قدرت تكلم خود را از دست داده است. ماجرا با آمدن خانواده اكشي به بيمارستان و ساكن شدن در خانه امير به كلي تغيير ميكند و زمينه سازي تحول اين شخصيت را فراهم مي آورد.

آن سوي ابرها با سكانسي پر افت و خيز و در فضايي ملتهب آغاز ميشود. اپنينگ سكانس فيلم چنان هيجان انگيز و نفس گير شروع ميشود و آنقدر با جزئيات به لايه هاي دروني اجتماعي هند ميرود كه گويي انتظار بيننده را از شاعرانگي فيلم هاي مجيدي را هم در قالب همان بستر و مثلاً عبور از ميدان دانه هاي كبوترها برآورده ميسازد. اين روند تا زمانيكه امير در لايه هاي اجتماعي شهري رفت و آمد ميكند مثلاً با خانه اي كه ظاهراً محلي براي رفع مطامع جنسي افراد است و يا پشت بام رخت شور خانه اي كه تارا در آن كار ميكند، همچنان براي بيننده شگفت آور است اما روند فيلم آرام آرام به شكلي تغيير ميكند كه گويي دست كارگردان در ذوق ورزي هنري كور ميشود و نهايت خلاقيتش به ديوار نقاشي شده و سايه بازي محدود ميشود.

آن سوي ابرها در نگاه اول فيلم پر افت و خيزي به نظر ميرسد اما هرچه ميگذرد ساده و ساده تر ميشود. فيلم مملو از داستانك هاي متفاوت است كه هر كدام در جايگاه خود ميتواند تكميل كننده خوبي براي يك داستان اصلي باشد اما در روند داستاني و حتي تغيير دراماتيك كاراكتر اين فيلم نقش خنثي اي بازي ميكند نمونه آن خيانت دوست امير به او و همچنين پشيمان شدنش از اين موضوع است كه به كلي در فيلمنامه اضافه به نظر ميرسيد و اگر حذف ميشد واقعا هيچ اتفاقي در فيلم حتي در وجوه ويژگي هاي كاراكتر امير نمي افتاد. داستانک های فیلم با آنکه لحظات لطیفی هستند اما به واقع از جایی تکراری میشوند و خاصیت خود را از دست میدهند.

یکی از ویژگی های فیلم های مجیدی که بسیار شخص نگارنده مطلب را قلقلک میدهد و به نظر میرسد حس همذات پنداری بیننده را نیز برانگیزد لطافت های وجدانی کاراکترها در انجام و تصمیم کارهایی است که میخواهند انجام دهند که در این فیلم نمونه هایش را در امیر میتوان رفتار با خانواده اکشی دانست وقتی باران امان آنها را بریده است. و یا پس دادن انگشتر تارا توسط زندان بان و…

دیگر ویژگی مثبت فیلم های مجیدی نکات ظریف فیلمنامه ایست. شاید وقتی در ابتدای فیلم امیر با تارا میگوید : هروقت ماه رو میبینم یاد مامان میفتم  بیننده چیزی از این حرف متوجه نشود ولی وقتی در انتهای فیلم تارا فرزند هم بندی از دست رفته ی خود را به خانه ی مادرش در ماه وعده میدهد، راز ارتباط بین خواهر و برادر اشکار میشود. ارتباطی که در آن خواهر برای نشکستن غرور برادرش به او دروغ میگوید و برادر برای به تباهی کشیده شدن خواهرش میگرید.

اما به واقع در کنار لحظات زیبایی که میتوان در فیلم یافت ، آن سوی ابرها فیلمی نیست که بیننده بعد از دیدن آن شگفت زده و با رضایت تمام بایستد و برای آن دست بزند. فیلم نمیتواند بیننده ایرانی را مجاب کند که چرا برای چنین داستانی هند باید انتخاب میشد و مثلا ایران نه و یا اینکه چرا ریتم اولیه داستان و پویایی میزانسن های چنان قدرتمندانه ادامه پیدا نمیکند. شاید بتوان گفت آن سوی ابرها فیلمی است که سالهای سال است از مد افتاده و چنین نگاه هایی در سینمای ایران دوران اوج خود را با همین مجید مجیدی تا نامزدی اسکار نیز طی کرده و شاید دوران افول خود را میگذراند.

اما به واقع میتوان قدرتمندترین ویژگی فیلم را موسیقی به شدت زیبای فیلم دانست. موسیقی ای که هر بار سرو کله اش پیدا میشود، بیننده را جان تازه ای میدهد و به معنای واقعی کلمه وجدآور است. این ویژگی در کنار ویژگی مجید مجیدی به عنوان استادترین کارگردان ایران در نامگذاری فیلم ها و به نوعی اسطوره نامگذاری فیلم ایران با نامی به زیبایی آن سوی ابرها که برداشتی است از نگاه کودکان فیلم به آن سوی ابرها و نمود آن با نقاشی های روی دیوار کافی است تا مخاطب برای دیدن این فیلم متوسط در کارنامه مجیدی به سینما برود.

فیلم مجیدی فیلمی است بود و نبودش سینمای ایران را نه دچار تحول و نه دچار خسران میکند. فیلمی که میتوان دید حتی راجع به آن گفتگو کرد اما همچنین خیلی از آن راضی نبود.

نقد خجالت نکش


عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رضا مقصودی

بازیگران: احمد مهرانفر، شبنم مقدمی، شهره لرستانی، الناز حبیبی و سام درخشانی

خلاصه داستان

قنبر و صنم از روستاییان ساده دلی هستند که پس از اعمال سیاست های کنترل جمعیت در دهه ۷۰ از آوردن فرزند جدید خودداری می کنند . آن ها با تغییر این سیاست ها در دوران دولت های نهم و دهم و در آستانه کهن سالی به فکر فرزندآوری می افتند. خجالت از حرف و سخن مردم و همان حکایت سر پیری و معرکه گیری آن هم در روستایی کوچک که خبرها زود می پیچد، قنبر و صنم را انگشت نما می کند.

نقد فیلم

مخاطبان سینما رضا مقصودی را به عنوان فیلمنامه نویسی می شناسند که بهترین دوران کاری خود را در سال های دهه ۷۰ و با همکاری با کمال تبریزی در نگارش آثاری چون” مهر مادری” و “شیدا” تجربه کرده است و توانسته سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را در سال ۱۳۷۴ برای “لیلی با من است” از آن خود کند. ایشان پس از دهه ۷۰ به غیر از ” همیشه یک پای یک زن در میان است” که با اقتباس از مجموعه داستان های کوتاه کتاب”غیر قابل چاپ” سید مهدی شجاعی نوشته شد، توان خود را صرف نگارش آثار کمدی نه چندان قابل دفاع سینمای بدنه کرد . سینمایی که سال های اخیر سردر سینماهای کشور را قبضه کرده است و توانسته سرنوشت گیشه ای خوبی برای این آثار رقم بزند.

“خجالت نکش” اولین تجربه سینمایی رضا مقصودی در مقام کارگردان است. اثری که از جنس همان کمدی های گیشه ای چند سال اخیر است و به غیر از یک طرح اولیه قابل قبول، چیز دیگری برای ارائه ندارد. فیلم مانند سایر آثار هم ردیف خود تلاش کرده یکی از موضوعات سیاسی اجتماعی این روزهای کشور را دستمایه شوخی های خود قرار دهد و گاه برخی مسئولین سابق کشور را با گوشه و کنایه هایی بنوازد. طرح کلی به درستی تبدیل به فیلمنامه نشده است و داستان فیلم به تعبیری شش ماهه به دنیا آمده است. اتفاقات به دم دستی ترین شکل ممکن پیش می رود و منطق روایی فیلم را در حد یک اثر ضعیف سینمای کودک پایین می رود. گویا عوامل همان اولین چیزی را که به ذهنشان رسیده در فیلم جای داده اند و زحمت تلاش برای نمایش اندک خلاقیتی بر پرده را به خود نداده اند. “خجالت نکش” برای همه اتفاقات یک علت دارد. این که قنبر نادان است. پس بیننده باید بپذیرد همه این اتفاقات رخ داده است. فیلم با بسط ندادن طرح اولیه اش، در همان بیست دقیقه ابتدایی خود به پایان می رسد و باقی مانده زمان خود را با جر و بحث های ملال آور و موش و گربه بازی های مضحک تلف می کند. اثر آن قدر در فیلمنامه ضعف دارد که به سختی می توان پذیرفت در یک فرآیند ارزیابی به جشنواره سی و ششم راه یافته است .

فیلم مانند سایر هم کیشان خود تلاش می کند به هر دری می زند تا لبخند را بر لب بیننده بنشاند اما در این امر هم ناموفق عمل می کند و پس از گذشت یک سوم میانی فیلم ، شوخی ها آن قدر تکراری می شوند که برای بیننده به عنوان بخشی از رفتار شخصیت ها پذیرفته می شود. متاسفانه فیلم کمترین خلاقیتی برای خنداندن بیننده بروز نمی دهد و فقط آن چه سال هاست در سریال های طنز و برخی آثار مشابه بارها و بارها نشان داده شده است را بازسازی می کند. صحنه های رقص قنبر، زمین خوردن های بی دلیل، پرتاب کردن دمپایی و قرارگرفتن زن عصبیِ رئیس مسلک در کنار مردی دست و پا چلفتی ابزارهایی است که در “زیر آسمان شهر” مهران غفوریان و “ترش و شیرین” رضا عطاران کارکرد خود را داشته اند و بازنمایی آن ها پس از ده سال آن هم به صورت ناشیانه، اوج بی رحمی در حق بیننده است.

“خجالت نکش” بیش از آن که فیلم کارگردان باشد فیلم تهیه کننده است. این را می توان از مولفه های مشترکی که در سایر آثار اخیر جناب پروین حسینی وجود دارد دریافت. فیلم مانند ” من سالوادور نیستم” ،”آینه بغل” و ” اخلاقتو خوب کن” هدفی غیر از گیشه برای خود متصور نیست و تلاش می کند مشکلات فنی عدیده خود را با پنهان شدن پشت میزان فروش در گیشه پنهان کند. در این آثار نقش کارگردان در سطح یکی از عوامل فنی پایین می آید و همه تصمیم ها به نظر شخص تهیه کننده ختم می شود. سید امیر پروین حسینی تهیه کننده اثر در سال های اخیر توانسته با تولید آثار کم هزینه اما پرفروش خود را به عنوان یکی از تهیه کنندگان محبوب سرمایه گذاران و صاحبان سینما معرفی کرده است و به نظر می رسد زمینه های لازم برای توفیق آخرین ساخته اش هم از حالا فراهم شده است.

موارد ذکر شده در این نوشته به معنای نادیده گرفتن و یا کم اهمیت جلوه دادن سینمای کمدی در برابر سایر گونه های رایج در سینمای کشور نیست. در سال های اخیر عوامل تولید این گونه آثار، سینمای کمدی را به جایی برای جبران شکست های مالی خود در سایر آثار تبدیل کرده اند و شان اصلی این گونه سینمایی را که محلی برای طرح انتقادهای جدی از وضعیت سیاسی اجتماعی کشور است از آن گرفته اند. سینمای کمدی به بهانه گیشه طلایی اش در این سال ها، هویت خود را نابود کرده است و کار را به جایی رسانده که جریان سازان این عرصه را به مرحله انکار از وظیفه ذاتی خود کشانده است. هیچ کس لزوم فروش مناسب یک فیلم در گیشه برای گردیدن چرخ سینما به عنوان صنعتی که تعداد زیادی از هموطنان از طریق آن امرار معاش می کنند نادیده نمی گیرد اما تنزل دادن سقف انتظارات مردم و هنرمندان از این هنر-رسانه تاثیرگذار، به این آثار دم دستی و بهره برداری از میزان فروش گیشه به عنوان سندی برای اثبات حقانیت فرم و محتوای فیلم نامی به غیر از کلاهبرداری فرهنگی ندارد.