نقد فیلم زادبوم

لاک پشت ها با غیرت ترین موجودات زمینن. اونا بعد از سی سال که از جزیره خارج شدن و همه دنیا رو طی کردن بازم بر می گردن تا تو وطن خودشون تخم ریزی کنن.

عوامل فیلم

کارگردان: ابولحسن داودی

نویسنده: فرید مصطفوی و ابولحسن داودی

بازیگران: رویا تیموریان، مسعود رایگان، بهرام رادان، پگاه آهنگرانی و عزت الله انتظامی

خلاصه داستان

اعضای خانواده یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری در گوشه گوشه دنیا و دور از هم روزگار می گذرانند. علت اصلی این جدایی تفاوت در نوع نگرش به موضوعات سیاسی و اجتماعی است. پس از سکته قلبی پدر همه اعضای خانواده به دلایل مختلف به کشور باز می گردند و سعی در بهبود روابط خانوادگی دارند. این طرح با الهام از پژوهشی علمی که نشان می‌دهد لاک پشت‌های جزایر ایران پس از ۳۰ سال مهاجرت دوباره به زادگاهشان بر می‌گردند، نوشته شده‌است.

نقد فیلم

“زادبوم” را می توان یکی از پرحاشیه ترین آثار دهه ۸۰ دانست که پس از کش و قوس های بسیار بالاخره مجوز اکران گرفت و بر پرده سینماها نشست. حاشیه هایی که بیشتر پیرامون درونمایه سیاسی گزنده اثر شکل گرفته بود و برخی مدیران وقت سینما هم با مرتبط دانستن مضمون آن با وقایع سال ۸۸- فیلم در سال ۱۳۸۷ تولید شده است- کلاف سردرگم زادبوم را پیچیده تر نمودند.

همانند حاشیه های اثر، سردرگمی و بلاتکلیفی در ساختار زادبوم هم موج می زند و جناب داودی با وجود تلاش های بسیار، از پس ماندگار کردن اثر برنیامده اند. “زادبوم” در ساختار خام و بریده بریده است و در ارائه مضمون لکنت دارد. مهمترین عامل برای این ضعف را باید در از هم گسستگی صحنه ها جستجو کرد. سکانس ها بدون وجود رابطه منطقی به یکدیگر الصاق می شوند و به ندرت کاتی را می توان یافت که بیننده را از فضای فیلم دور نکند. این نقطه ضعف در زمان روایت های موازی میان سکانس های دبی و آلمان بیشتر به چشم می آید و منطق روایت را به آثار بالیوود نزدیک می کند. عوامل فیلم در این صحنه ها با استفاده از موسیقی مناسب که پا را فراتر از موسیقی متن یک فیلم می گذارد، سعی در کمرنگ کردن این نقطه ضعف داشته اند که می توان گفت تا حدودی به هدف خود دست یافته اند.

سه روایتی که در داستان برای اعضای خانواده در نظر گرفته شده است ، سه جزیره جدا از یکدیگر هستند که کمکی به پیشبرد اثر نمی کنند و نمی توانند نقش خرده روایتی را برای ارائه کلی قصه به درستی ایفا نمایند. هر کدام از این جزایر ساز خود را در  اثر کوک کرده اند و به همنوایی مطلوب برای تبدیل شدن به یک سمفونی خوش آهنگ نرسیده اند. داستان سارا و امیر علی هیچ کمکی به شخصیت پردازی یکدیگر نمی کند و گره ای از هم نمی گشایند و حتی بخشی از رفتار و خلاهای شخصیت ها هم توسط این خرده روایات پر نمی شوند و همین مسئله باعث می شود جایگاه نقش مکمل برای بازیگران تضعیف شود.

مسئله دیگری که از هم گسیختگی اثر را بیشتر به رخ می کشد بازی کم احساس بازیگران است. با وجودی که تمام بازیگران از حرفه ای های سینمای ایران محسوب می شوند اما به خوبی نتوانسته اند بیننده را با خود همراه کنند . بازی ها بیشتر به نقش آفرینی های تلویزیونی و  شباهت دارد و توسط بیننده جدی گرفته نمی شود. حتی در صحنه هایی شیوه  بازی بازیگران تغییر می کند و راکورد خود را از دست می دهد.-نبود این پیوستگی در میزانسن ها، نوع نماها هم دیده می شود.- این اشکال در بازی پگاه آهنگرانی و بهرام رادان بیشتر به چشم می آید. البته بخشی از این ضعف را هم می توان به دلیل عدم پرداخت کافی شخصیت ها دانست.

به صورت کلی شخصیت های فیلم از قوام کافی برخوردار نیستند و با گذشت زمان فیلم چیزی بیش از آن چه در معرفی آن ها ارائه شده است دستگیر بیننده نمی شود . حتی با وجود رویدادهایی که از ابتدا تا انتهای فیلم رخ می دهد، جایگاه این شخصیت ها در ذهن عمق پیدا نمی کند و به همین دلیل توان تاثیرگذاری خود را از دست می دهد. شخصیت مهندس با بازی مسعود رایگان دچار تغییرات زیادی می شود اما احساس بیننده نسبت به او تغییر نمی کند. بهانه جویی بی دلیل او نسبت به همسرش، اقدام به خودکشی ، کم توجهی به پدر و حتی خوبی ها و مهربانی های او به درستی درک نمی شود و پرداخت نشده می نمایند و همه چیز فقط مانند یک فیلم ساده برای بیننده به نظر می رسد و تبدیل به واقعیت زندگی نمی شود. 

اما در میان تمام موارد مذکور یک نکته باعث می شود “زادبوم” بتواند خود را از زمره فیلم های ضعیف سینما به رده آثار متوسط ارتقا دهد و آن هم مسئله ای نیست جز نمادگرایی کارگردان و استفاده تمثیلی از یک رویداد طبیعی برای ایجاد پیرنگ داستانی. مسئله زادبوم لاک پشت ها و ارتباط آن با داستان فیلم از مونولوگ معروف آن که در ابتدای نقاد ذکر گردید باعث شده همه وقایع داستان بنا به نسبت خود با این رویداد طبیعی معنا یابند. بازگشت امیرعلی و سارا که هر دو به نوعی در حال فرار از کشور هستند با قرار گرفتن کنار این اتفاق است که معنا پیدا می کند. تمام شخصیت های منفور و محبوب فیلم یکی از این لاک پشت ها هستند که با وجود همه مسائل و مشکلات باز هم نسبت به وطن عرق میهن پرستانه دارند و ریشه خود را فراموش نمی کنند. و تمام مسائل و حاشیه های فیلم از این نقطه آغاز می شود.

اما به نظر می رسد در مقابل این وطن پرستی همه گیر، سایر ارکان فیلم، ساز دیگری کوک کرده اند.

کارگردان با بهره گیری از این روش به همه بینندگان اعلام می کند که با نگاهی نمادگرایانه به این اثر بنگرند و برداشت هایی از جنس سیاست و سیاست زدگی داشته باشند.

کنایات سیاسی فیلم گاهی سطحی و کم عمق است. مانند سکانس حضور خبرنگار۱۹:۳۰ – در مقابل ۲۰:۳۰- و اظهارات قدیس مآبانه او درباره سیاست ایران. و گاه دراماتیزه شده است و رنگ و بوی سینما به خود می گیرد. مانند وضعیت کلی نسبت به خانواده مهندس. تمام شخصیت های فیلم به غیر از صالحی- مسئول محیط زیست جزیره- نسبت به سرنوشت ناخوشایند خود  پدر خانواده را به عنوان فردی سودجو و قدرت طلب مقصر می دانند. صالحی در واقع نشانی است از گذشته مهندس است که راه وی را در پیش گرفته و ما به ازای امروزی رفتارهای او در سال های ابتدایی انقلاب است. از نگاه فیلم دلیل ازدواج نا موفق سارا، از هم پاشیدن خانواده و دوری از همسر، بی توجهی به پدر و مادر همه و همه برای حفظ قدرت مهندس انجام شده است. شخصیت های قابل اتکای فیلم تنها آن هایی هستند که در مقابل او ایستاده اند: همسر، امیر علی و پدربزرگ. مسئول از هم گسیختگی خانواده به عنوان بنیادی ترین رکن جامعه اوست و این مسئله با نمایش مظلومیت پدر بزرگ از نسل اول- با بازی عزت الله انتظامی- و سارا و امیر علی از نسل سوم به بیننده القا می گردد.

همه چیز به گردن مهندس حقیقت است. و ایشان – با توجه به اصل نمادگرایی فیلم- یعنی نسلی که انقلاب را رقم زده اند و هدفی غیر از هرج و مرج و استفاده ابزاری از آن نداشتند. در هیچ جای فیلم اشاره ای به انگیزه خدمت، آرمان های انقلابی و یا چیزی که نشان از راستی و درستی داشته باشد در میان افراد این نسل دیده نمی شود. از نگاه فیلمساز حتی شرافت قاچاقچیان به شرافت این نسل از مدیران می چربد. پس برای نجات تخم لاک پشت– به عنوان نسل جدید ساکنان این کشور- راهی نمی ماند مگر به آتش کشیدن خاک. تا گرم شود و لاک پشت ها بتوانند سر از تخم در بیاورند و نجات یابند. زایشی در دل زایشی دیگر.

به هر  حال ساخته جناب ابولحسن داودی پس از تمام هیاهو ها رنگ پرده را به خود دید، در حالی که گفتن و شنیدن از مضمون آن جذابیت های سیاسی خود را از دست داده است و با وزش نسیم زمان، به دست فراموشی سپرده شده اند. سرنوشت محتومی که در انتظار پایان زمان اکران “زادبوم” است تا به جرگه خاطرات غیر ماندگار حافظه سینمایی مردم بپیوندد. آثار  اینچنینی در سینما فرزند زمانه خویش هستند و می بایست بر اساس معیار های همان زمان مورد ارزیابی قرار گیرد و چه بهتر که در زمان مناسب دیده شوند تا به لکنت نیفتند. کنون پس از گذشت هشت سال از ساخت فیلم همه شعارها و حرف های آن بوی کهنگی می دهد و در ذهن و روح بیننده تاثیری به جا نمی گذارد. امید است یک بار برای همیشه با تعبیه رویه ای مورد پذیرش مدیران و هنرمندان این معضل رفع گردد تا ضمن جلوگیری از هدر رفت سرمایه های کشور ، عایدی مناسب برای مردم که صاحبان اصلی سینما هستند حاصل گردد.

متاسفانه یا خوشبختانه هنرمندان ارجمند باید بپذیرند که بودجه فرهنگی کشور آن قدر زیاد نیست که بتوان با آن فیلم های شخصی تولید کرد و ژست استقلال گرفت.

 

نقد فیلم LION

عوامل فیلم

کارگردان : Garth Davis

بازیگران : Dev Patel, Nicole Kidman, Rooney Mara

خلاصه فیلم

شير داستان درگيري دروني پسري هندي است كه در كودكي خانواده و وطن خود را از دست داده و خانواده استراليايي سرپرستي او را به عهده گرفته است اما زندگي او به ياد فقر خانواده خود و چشم انتظاري آنها از زمان گم شدنش، هر روز تلخ تر ميشود و تلاش هاي او براي يافتن خانواده اش كم اثر است تا اينكه به كمك گوگل ارس و ممارست فراوان خانواده خود را مي يابد و به هند سفر مي كند.

 نقد فیلم

همواره در مواجهه با توليدات هاليوود و جشن بزرگ آكادمي و اعطاي شايد والامرتبه ترين جايزه سينمايي جهان يعني اسكار ،دو رويكرد و ذهنيت متفاوت وجود دارد. دسته اي آن را جانب دارانه و گاه گاه سياسي ميشمارند و معتقدند اين جايزه نيز مانند جوايز اروپايي جانبدارانه و حداقل در راستاي سياست هاي تعيين شده مدريت جهاني امريكايي ها داده مي شود و نمونه هاي مختلفي از جمله فيلم آرگو ،جدايي و … را از نمونه هاي متاخر آن نام مي برند و جشن آكادمي را همان جشنواره هاي خارجي منتها با مكر و حيله گري هميشگي امريكايي مي دانند و در مقابل اين نظر، دسته اي نيز با درنظر گرفتن روند اعطاي اسكار و راي گيري از تعداد زيادي از اعضاي آكادمي و اصولا روند متفاوت اين جشن چه در انتخاب آثار و صرفا با وجود نمايش گسترده و اكران فيلم و چه در نوع انتخاب برگزيدگان به شيوه ذكر شده معتقدند يك سياست تعيين شده خاص دستوري در راستاي اعمال نظر يك امر غير هنري دركار نيست اما ممكن است فضاي حاكم بر جامعه هنري جهاني نتايجي داشته باشد كه از آن يك نتيجه صرفا هنري گلخانه اي بيرون نيايد. در اين بين همواره نگارنده مطلب به نتيجه خاصي در اين موضوع نرسيده اما به نظر ميرسد اصولا نظر اول كاملا مردود است اما نظر دوم با تمام منطقي بودن در بعضي موارد جاي بسي مناقشه دارد كه يكي از آنها همين فيلم شير است.

فيلمي كه در چند قسمت اصلي نامزد دريافت اسكار بوده و درواقع يكي از فيلم هاي شاخص اين سال از منظر آكادمي به حساب مي آيد اما آيا به واقع فيلم اين مايه و توان را دارد يا خير !؟

شير بي كم و كاست يك نمونه تيپيكال از تمام المان هايي است كه ما در ذهن خود از يك فيلم هندي داريم. از فرزندي كه خانواده اش را گم كرده و پس از چندين سال به دنبال آنها ميگردد ، گرفته تا عشق و عاشقي و رقص خياباني و آهنگ هندي و مهموني بازي و حتي اتفاقات خارق العاده ( سكانس پيدا كردن شانسي خانه از روي نقشه به طور كاملا تصادفي ) همه و همه به شيوه اي متفاوت و رقيق شده در فيلم وجود دارد اما اين فيلم هندي را يك غير هندي ساخته و شايد دليل عدم موفقيت فيلم هاي هندي در چنين جشنواره هايي نيز همين باشد كه سازندگان آنها خودي نيستند. البته احتمالا در امپراطوري باليوود برعكس فيلمسازان وطني ما ،مرغ همسايه غاز نيست و احتمالا فيلمسازان هندي براي زرق و برق غربي ،سر و دست نمي شكنند و الا بعيد نبود فيلم هاي هندي مجال نفس كشيدن را براي دريافت اسكار خارجي زبان به احدي ندهند._ البته از منظر نگارنده مطلب در اينجا شايد فيلم سازان وطني هم آنقدر مقصر نباشند بلكه تقصير ها بر گردن زرق و برق هاست. زرق و برقي كه اصالت را از زيبايي و سپيدي و اميد و سرزنده بودن در سينماي ما گرفته است. زيبايي و سپيدي و فري كه سال هاي سال است از سينما رخت بربسته و صرفا به كثيفي ها و پليدي ها روي آورده است. چيزي كه هندي ها آن را بيش از همه در جهان دارند اما آن سينمايشان است و هنر و زيبايي و فر و سپيدي اي كه شايد ايران از ديرباز از همه بيشتر آن را داشته اما اين سينمايش است._

به هرحال شير ،فيلمي است كه در داستان خود هيچ امتيازي فراتر از يك فيلم هندي تيپيكال با تمام المان هايش از خود به نمايش نمي گذارد اما در روايت بدون شك شيوه اي متفاوت دارد و سعي در روايت با يك زبان عمومي را  براي فهم تمام مردم جهان در پيش گرفته است. البته فيلم در روايت نيز به نوعي وامدار سبك فيلم هايي است كه ما قبلا نمونه هايي از آنها ديديم. اگر فيلم را به دو قسمت دوران كودكي سارو ( يا شرو به معناي شير و اسم فيلم) و دوران جواني سارو ( با بازي Dev Patel) تقسيم كنيم كه عملا فيلم چيزي به غير ازينها و گاهي فلش بك هاي آنها نيست به جرعت مي توان گفت كه قسمت اول فيلم به شدت ما را به ياد ميليون زاغه نشين مي اندازد و قسمت دوم فيلم و درگيري دروني سارو و تلاشش براي يافتن خانه و خانواده اش ما را به ياد كثيري از فيلم هاي از اين دست مي اندازد كه شايد به علت مدل فيلم برداري و نماهاي زياد از طبيعت بتوان آن را با فيلم هايي مثل درياي درون و يا درخت زندگي بی شباهت ندانست.

باز هم اگر در داستان به دو قسمتی بودن فیلم معتقد شویم خواهیم دید در قسمت اول تعلیق داستان بر چگونگی رشد سارو و همچنین گم شدن و پیدا نکردن خانواده اش و سپس یتیم خانه و سپردنش به خانواده دیگر بود که عملا با دانستن موضوع فیلم که خیلی اتفاق محتملی نیز میتواند باشد عملا تعلیق قسمت اول را از دست میدهیم و در قسمت دوم فیلم تعلیق داستان فیلم اساسا بر درگیری درونی سارو و یافتن خانواده اش بنا نهاده شده و مشخصا سعی میشود با پیشرفت داستان، بحران درونی سارو منجر به نمودهای بیرونی شود که از جمله ی آنها می توان به به هم خوردن رابطه اش با نامزدش یا دوستش ( با بازی Rooney Mara ) و به هم ریختن زندگی و ترک شغلش و رابطه اش با خانواده اش شود که این مسائل نیز بسیار سطحی و به دور از بحران است و عملا کششی بر مبنای تعلیق محسوب نمیشود. بنابراین ما با یک فیلم بی تعلیق و کند و نه چندان جذاب روبرو هستیم که در هر تکه اش سعی شده که نقطه عطف و قله هم وجود داشته باشد اما اصولا همه ی اینها در این فیلم نسبی و رقیق شده است و مایه داستانی ناچیز فیلم تمام بار فیلم را بر دوش کارگردان گذاشته تا یک کارگردان خلاق با توجه به جزئیات بتواند از این مایه ی اندک داستانی یک فضای درونی را بیرون بکشد. از این جهت این فیلم را با فیلم های مذکور مقایسه کردیم.

کارگردانی اما درخشان ترین قسمت فیلم است چرا که کارگردان اثر تمام سعی خود برای تبدیل یک داستان ساده به یک اثر قابل تحمل را انجام داده و تا حد زیادی نیز موفق بوده است. فیلم تا حد بسیار زیادی از صحنه های طبیعی بهره میبرد و گاه و بیگاه به سراغ بیشه زار و مردم و بازار و کوچه و آسمان و زمین می رود. پلان های مختلف بی کلام از سارو در شهر و ساحل و کوه و دشت میگیرد و سعی میکند همه ی اینها را برای نشان دادن بحران های پیش روی سارو چه در هند و کلکته و چه در استرالیا به نمایش بکشد. اما بدون شک این تمام ظرفیت یک فیلم برای تصاویر غیر داستانی است تا جاییکه بیننده حتی با وجود سرعت تصاویر و پلان های طبیعت فیلم گاهی از خود می پرسد دلیل این پلان های دمی چند، چیست ؟! اما لذت دیدن تصاویر زیبا و جذاب همراه با موزیک بسیار زیبا و همچنین مدیریت و کارگردانی آنها با پلان هایی که شخصیت های فیلم در آن حضور دارند و از این دست کارها ،نقطه قوت فیلم و حس گیرای آن است. و در این مورد به اعضای آکادمی حق می دهم که در چنین فیلمی این نقاط در کنار بازی بسیار عالی Nicole Kidman  به نظرشان بیاید اما نکته ای که وجود دارد این است که فیلمی چنین متوسط از همه نظر حتی اگر نقاط پررنگ تری هم داشته باشد ، باز هم نمیتواند تا این حد مورد استقبال قرار گیرد. دلیل این مدعا چند مثال ساده در فیلم است و آن اینکه مثلا Dev Patel با توجه به بازی خوب هم نتوانسته است از پس نقش خود و ایجاد بحران درونی سارو حتی با کمک موزیک و تصاویر و کارگردانی بر بیاید.

به شخصه با این فیلم ارتباط آنچنانی برقرار نکردم و ترجیح می دادم داستان همچنان در هند ادامه پیدا میکرد و یک فیلم هندی می شد تا اینکه در استرالیا و با یک دختر استرالیایی رقص خیابانی هندی را به شکل رقیق شده تماشا کنم و یا پروسه یافتن خانواده یک کودک گم شده هندی را در استرالیا دنبال کنم و با یک صحنه تخیلی گوگل ارسی و یا حتی بی دغدغه بودن یک فرد در تمام دوران کودکی تا جوانی اش و به یک باره و صرفا با دیدن یک زولبیای هندی و یک حرف کاملا معمولی از مسافت شناسی یک مسیر به فکر خانواده افتادنش را به فال نیک بگیرم.

شیر با تمام لحظات شیرین و جذابش در هند از کودکی سارو با برادر و مادرش و دیدار مجددشان و بدون شک بهترین سکانس فیلم یعنی سکانس پایانی و جمع شدن تمام اهالی روستا و نمایش مهر و محبت زیبایی های جهان و تمام پلان های زیبایش و موزیک دلپذیرش و حتی موزیک زیبای تیتزاژ سیا با ظرافت خاص صدایش فیلم چندان دلپذیر و قابل فهم و پرکششی برای من نیست.

جدای از روند فیلم اما قرار دادن تصاویر واقعی داستان گم شدن شرو و بازگشت او به خانواده اش بسیار جذاب و هیجان انگیز بود و اینکه این فیلم به نوعی میخواهد پای خود را از یک فیلم فراتر بگذارد و خود را به یک حرکت دغدغه مند اجتماعی در ابعاد جهانی تبدیل کند بسیار جاه طلبانه و هیجان انگیز است و مایلم در این نوشته حتی اگر شما فیلم را ندیدید و یا پس از اتمام آن به سایت فیلم سر نزدید شما را دعوت کنم تا حداقل یک بار از سایت خوب این فیلم بازدید کنید تا ببینید می شود از یک فیلم و سایتش جز برای فروختن گردنبند شخصیت اصلی و یا یک تیتراژ دوباره فیلم استفاده کرد. http://lionmovie.com/

در پایان به نظر میرسد فیلم شیر بسیار فراتر از لیاقت ها و توانایی هایش دیده شد و راجع به آن گفتگو شد اما به واقع نقاط درخشانی نیز از خود به نمایش گذاشت که بتواند داعیه یک فیلم متوسط برای دنبال کردن و اهمیت دادن به یک دغدغه انسانی را داشته باشد.

کسادترین گیشه ۲۰۱۷

هفته گذشته فروش سینمای آمریکا به پایین‌ترین میزان در سال ۲۰۱۷ رسید، آن هم در زمانی که استیون سودربرگ پس از چهار سال با فیلمی تازه به سینما بازگشت.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، علیرغم اکران فیلم‌هایی چون «محافظ مزدور» (Hitman’s Bodyguard) با بازی ساموئل ال جکسون و فیلم تازه استیون سودربرگ با عنوان «لوگان خوش‌شانس» (Logan Lucky) گیشه سینمای آمریکا همچنان کم رمق باقی ماند و میزان فروش به پایین‌تر حد در سال ۲۰۱۷ رسید.

در رویدادی غیرقابل پیش‌بینی فیلم استیون سودربرگ با وجود نقدهای بسیار خوب و موضوع جذاب در جذب تماشاگران به سالن‌های سینمای ناموفق بود و در جدول پرفروش‌های سینمای آمریکا پایین‌تر از «محافظ مزدور» و «آنابل:‌ خلقت» قرار گرفت.

«محافظ مزدور» با بازی رایان رینولدز و ساموئل ال جکسون در افتتاحیه ۲۱ میلیون و ۶۰۰ هزار دلار فروش داشت و به راحتی در جایگاه پرفروش‌ترین فیلم سینمای آمریکا در هفته گذشته قرار گرفت. این فیلم اکشن کمدی داستان محافظ سرشناسی با بازی رایان رینولدز است که در یکی از ماموریت‌هایش کار حفاظت از یک آدمکش مزدور با بازی ساموئل ال جکسون را برعهده می‌گیرد. تقریبا نیمی از تماشاگران فیلم (۴۸ درصد) زن بودند.

سومین فیلم پرفروش هفته گذشته اثری تازه از استیون سودربرگ کارگردان نام آشنای سینما بود. فیلم تازه سودربرگ پس از «سولاریس» که سال ۲۰۰۲ اکران شد، پایین‌ترین میزان فروش در افتتاحیه را داشت. هر چند که با در نظر گرفتن تورم فروش «لوگان خوش‌شانس» از «سولاریس» هم کمتر است.

«لوگان خوش‌شانس» با بودجه ۲۹ میلیون دلاری در افتتاحیه تنها ۸ میلیون و ۱۰۰ هزار دلار فروش داشت. این فیلم با بازی ستارگانی چون چنینگ‌ تیتوم، آدام درایور، دنیل کریگ، ست مک‌فارلین، کیتی هلمز و هیلاری سوانک داستان دو برادر با بازی آدام درایور و چنینگ تیتوم است که در جریان مسابقه اتومبیل‌رانی ناسکار سرقتی را ترتیب می‌دهند.

سودربرگ پیش از این اعلام کرده بود که قصد خداحافظی از دنیای فیلمسازی را دارد اما با این فیلم به چهار سال دور بودن از عالم سینما پایان داد و تحسین منتقدان را برانگیخت. نقدهای منتشرشده درباره فیلم‌ سودربرگ در وب‌سایت راتن‌تومیتوز ۹۳ امتیاز از ۱۰۰ امتیاز ممکن را برای فیلم به ارمغان آورده است.

هفته گذشته تنها فیلم‌های تازه‌ای که بر پرده سینما رفتند، «محافظ مزدور» و «لوگان خوش‌شانس»‌ بودند. در این میان فیلم ترسناک «آنابل» در دومین هفته اکران با فروش ۱۵ میلیون و ۵۰۰ هزار دلاری در رده دوم پرفروش‌ها قرار گرفت. میزان افت فروش «آنابل» نسبت به هفته نخست اکران ۵۸ درصد بود که برای فیلمی در ژانر وحشت رقم قابل قبولی است.

«آنابل» در بازارهای خارجی نیز عملکرد قابل قبولی داشت و در ۵۶ کشور بیش از ۴۵ میلیون دلار فروش داشت تا در گیشه بین‌الملل بالاتر از فیلم «جنگجوی گرگ ۲» قرار گیرد که در گیشه بین‌الملل ۳۶ میلیون دلار فروش داشت. «جنگجوی گرگ ۲» از آغاز اکران تا کنون به فروشی بیشتر از ۷۷۰ میلیون دلار دست یافته است که بخش عمده آن مربوط به سینمای چین است.

همانگونه که انتظار می‌رفت فیلم «دانکرک» به کارگردانی کریستوفر نولان همچنان از مدعیان گیشه است و هفته گذشته نیز با فروش ۶ میلیون و ۷۰۰ هزار دلاری چهارمین فیلم پرفروش بود. فروش جهانی «دانکرک» در حال حاضر به بیش از ۳۹۲ میلیون دلار رسیده است.

هفته گذشته آمار فروش گیشه اکران محدود نیز چندان رضایت‌بخش نبود و فیلم «پتی کیکز»‌ به کارگردانی جرمی جسپر از اکران در ۱۴ سینما تنها ۶۶ هزار دلار درآمد داشت و میانگین فروش ناامیدکننده چهار هزار دلار در هر سینما را به دست آورد. کمپانی فاکس‌سرچلایت سال گذشته در جریان جشنواره فیلم ساندنس امتیاز اکران فیلم را به مبلغ ۹ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار خریداری کرد.

دیگر فیلم گیشه اکران محدود درام جنایی «دوران خوب» بود که در ۲۰ سالن سینما به نمایش درآمد و به صورت میانگین در هر کدام بیش از ۸ هزار دلار فروش داشت. این فیلم از ۱۰ روز پیش در چند سینمای محدود در حال اکران است.

«اینگرید به غرب می‌رود» نیز در دومین هفته اکران محدود در ۲۶ سالن سینما اکران شد و به صورت میانگین در هر سالن بیش از ۱۰ هزار دلار بلیت فروخت.

ردیف

نام فیلم

نام کارگردان

فروش آخر هفته

فروش کل در آمریکای شمالی

بودجه

۱

محافظ مزدور

پتریک هوگس

۲۱.۶

۲۱.۶

۲۹

۲

آنابل: خلقت

دیوید اف سندبرگ

۱۵.۵

۶۴

۱۵

۳

لوگان خوش‌شانس

استیون سودربرگ

۸.۱

۸.۱

۲۹

۴

دانکرک

کریستوفر نولان

۶.۷

۱۶۵.۵

۱۰۰

۵

عملیات آجیلی ۲

کال برانکر

۵.۱

۱۷.۷

۴۰

۶

فیلم ایموجی

تونی لئوندیس

۴.۴

۷۱.۸

۵۰

۷

مرد عنکبوتی: بازگشت به خانه

جان واتس

۴.۳

۳۱۴.۱

۱۷۵

۸

سفر دختران

مالکوم دی‌.لی

۳.۸

۱۰۴

۱۹

۹

برج تاریک

نیکولاج آرسل

۳.۷

۴۱.۶

۶۰

۱۰

رودخانه ویند

تیلور شریدن

۳

۴.۱

۱۱


قیمت ها به میلیون دلار است.

منبعهالیوودریپورتر/ ۲۰ اوت؛ ترجمه: فرزاد مظفری

 

 

نقد فیلم اکسیدان

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : حامد محمدی

بازیگران : جواد عزتی، شبنم مقدمی، امیر جعفری، لیندا کیانی، رضا بهبودی

خلاصه فیلم

اکسیدان داستان تلاش یک عاشق برای اخذ ویزا در راه رسیدن به نامزد خود است که سودای زندگی در غرب را در سر می پروراند و به صورت غیر قانونی مهاجرت کرده و در معرض آسیب قرار گرفته است.

نقد فیلم

اکسیدان نامی است که صدایش این روزها به همراه حاشیه های فراوان از مضمون فیلم به همراه پیاز داغ اضافه از خارج فیلم شنیده می شود.

فیلمی که می توان آن را مجمع الجزایر ایده های تکراری فیلم های کمدی سال های اخیر دانست، فیلمی با داستان تکراری ،شخصیت های تکراری ،شوخی های تکراری و به دور از خلاقیت های لازم برای یک کمدی پر حاشیه و پر سر و صدا.

تم کلی داستان بر مبنای عشق اصلان (با بازی جواد عزتی) به نگار (با بازی لیندا کیانی) است. نگار، نامزد اصلان، بدون اجازه او و غیرقانونی به خارج سفر می کند. حالا اصلان به دنبال راهی برای گرفتن ویزای قانونی است تا بتواند نامزدش را برگرداند. او در این راه با بهمن (با بازی امیر جعفری) آشنا می شود تا در اخذ ویزا از بهمن کمک بگیرد و این شروع روند اتفاقات کمیک داستان است.

اصلان و بهمن در اولین تلاش تصمیم می گیرند با جا زدن اصلان به جای یک کشیک مسیحی راه را برای گرفتن ویزا هموار کنند و این مهمترین موقعیت طنز و شوخی فیلم است که یک فرد معمولی در نقش یک روحانی مذهبی ظاهر شود. شوخی ای که مدل تام و تمامش را قبلا در مارمولک به بهترین وجه و چه بسا بسیار نزدیکتر به خطوط قرمز دیده بودیم و در این فیلم با کپی دست چندمی از آن روبرو هستیم. به جرئت می توان گفت همان شوخی ها و جزئیات عین به عین اما بسیار محافظه کارانه تر و نه چندان جذاب، تکرار می شود. بدون شک برای حامد محمدی فیلم مارمولک به تهیه کنندگی پدرش منوچهر محمدی یک تاثیر شگرف و غیر قابل انکار است و رد پای آن را نیز میتوان در فیلم های قبلی وی و همچنین به شکل پررنگ تر در این فیلم دید. به واقع اکسیدان در شوخی با روحانیت آن هم در یک درجه پایین تر یعنی روحانی مسیحی ،پایی فراتر از مارمولک نمی گذارد و شاید چند صحنه جذاب جدید از جمله صحنه خاکسپاری باشد که آن هم با حضور بهمن و لمپنیسم حاکم بر این شخصیت به کلی سخیف و مضحک می شود.

در تلاش بعدی برای گرفتن ویزا ،آنها به سراغ همجنسگرایی می روند و در این نقش به سفارت های خارجی مراجعه میکنند و از قضا موفق به اخذ ویزا هم می شوند. البته که شوخی ها در این زمینه بسیار تکراری و از ترس ممیزی در سطحی ترین و مبتذل ترین حالت خود قرار دارد درحالیکه این موضوع با کمی خلاقیت کمیک می توانست دستمایه بسیاری از شوخی های جذاب باشد که حساسیت ممیزی را نیز برنمی انگیزد و حتی کارگردان محترم می توانست نمونه های بسیار آن را از فیلم های خارجی کپی کند تا اینکه بخواهد شاءن تماشاچی را در حد مبتذل ترین هجو پایین بیاورد.

متاسفانه دیگر شوخی ها نیز برگرفته از سخیف ترین و دم دستی ترین اتفاقات تکراری و از فرط تکرار برای تماشاچی ایرانی بیش از حد مضحک می نماید که از آن دست می توان به زن سن بالای پولدار اشاره کرد. البته که شوخی های جنسی بیش اندازه فیلم که معمولا از جانب شخصیت بهمن با بازی امیر جعفری تکرار می شد نیز در این فیلم به صورت یک عامل نه چندان خنده دار و صرفا تکمیل کننده کاراکترش معنا پیدا میکرد ،به طور مثال شوخی دعوت از هر خانمی در هر سن و جایگاه و نژادی به آمدن خانه خالی و دیدن آلبوم و فیلم و … تا یک حدی میتواند خنده را به همراه داشته باشد.

اصولا به نظر می رسد کارگردان به هیچ عنوان تمایل به انجام کوچکترین ریسکی در فیلم نداشته و این موضوع را در انتخاب بازیگر برای کاراکترهای تکراری و بارها دیده شده خود نیز به خوبی نشان داده. جواد عزتی فیلم قبلی همین کارگردان و بارها در سریال های مختلف نقش یک فرد مظلوم در موقعیت انجام کار خلاف را بازی کرده و در این نقش آنقدر تکراری شده که عملا شاید بیرون آمدن از آن برایش دشوار باشد. البته فرقی نمی کند این فرد مکانیک باشد یا روحانی یا سینماگر یا هر شغل دیگری. از طرفی امیر جعفری نیز در نقش یک فرد سوء استفاده گر خشن بازی های مختلفی در این ژانر داشته و عملا نمود یک لمپن در فضای واقعی است که هیچگونه قواعدی را رعایت نمی کند و در همه جا احتمال بروز یک آبروریزی را بالا می برد اما در مرز مدیریت کارگردان حرکت می کند.

در این بین اما تنها نکته مثبت اکسیدان نشان دادن و صرفا مطرح کردن حقوق افرادی است که در جامعه دیده نمی شوند و نقد نقض مقوله حقوق بشر تا حدی و از طرفی مشکل کشورهای مختلف از جمله انگلیس با ایران و سعی انگلیس در استفاده از هر ظرفیتی برای جاسوسی از ایران و از طرف دیگر نقد به روحانیت اسلام و ظرفیت فکری و آزادی بیشتر روحانیون دین های دیگر که نمونه این مسئله را می توان در تشکر کشیش از اصلان درباره جوانی که قصد تغییر دین داشت، مشاهده کرد و یا حتی سکانس آخر و فرمان به دست اسلام بودن…

اکسیدان به هیچ عنوان فیلم ارزشمند و قابل دفاعی نیست و کوچکترین نوآوری و خلاقیتی برای بیننده خود چه در داستان و چه در اجرا به نمایش نمی گذارد درحالیکه مهمترین عامل در ایجاد یک طنز موفق و فیلم کمدی نوآوری و خلاقیت است که نمود آن را نیز معمولا می توان در محبوبیت فیلم در بین مردم مشاهده کرد و نمونه بارز آن مارمولک است اما تکرار دست چندم از سوژه های تکراری نمی تواند آن نتیجه را به همراه داشته باشد. البته عوامل فیلم ظاهرا سعی کردند از عوامل دیگری برای موفقیت فیلم در گیشه استفاده کنند و آن ایجاد شایعه و خود اپوزیسیون پنداری سیاسی و فرهنگی در این راستا است. عوامل این فیلم از تکنیک قدیمی “شایعه پایین کشیدن فیلم” در راستای فروش بیشتر در جو کنونی به خوبی استفاده کردند و توانستند کلاغ خود را به جای قناری به مردم قالب کنند. درحالیکه فیلم اکسیدان بسیار ترسوتر و تهی تر از آن است کسی بخواهد آن را از سردر سینماها پایین بکشد ولی ای کاش قوانین مردم نهاد در کشور آنقدر قوی بود که مردم میتوانستند آثار ارزشمند و حتی بی ارزش فرهنگی اما مفرح را در فضای درست انتخاب کنند و متناسب با فرهنگ متعالی کشور فیلم های بی ارزش را کنار بگذارند و با ندیدن آن قدمی در تعالی فرهنگ کشور بردارند. نه به عنوان یک بازار هدف در فضای بسیار بد فرهنگی اقتصادی صرفا بازیچه شایعات و سیاسی کاری های نهاد های عمدتا غیر مسئول شوند. در آن زمان بود که فیلم هایی همچون اکسیدان خود به خود از سردر سینماها پایین می آمدند و هیچ جایگاهی حتی در گیشه پیدا نمی کردند.

نقد سارا و آیدا

عوامل فیلم

 کارگردان : مازیار میری

نویسنده: امیر عربی

بازیگران : غزل شاکری /  پگاه آهنگرانی /  مصطفی زمانی /  سعید چنگیزیان /  شیرین یزدان بخش /  تینا پاکروان

خلاصه فیلم

سارا و آیدا داستان یک انتخاب بین ادامه زندگی آرام با وجدانی ناآرام و زندگی متلاطم با وجدانی آسوده است.

نقد فیلم

آخرین اثر مازیار میری یک داستان ساده با تم داستانی کپی برداری شده از داستان های فیلم های اصغر فرهادی و به خصوص جدایی است. تم درگیری درونی یک شخصیت برای انتخاب یک مسیر در زندگی که حاصل اتفاقات بیرونی و فشارهای گاه و بیگاه اجتماعی است. سارا درگیر همان انتخابی می شود که راضیه جدایی را به شک می اندازد.انتخاب بین وجدان آرام و ناآرام ، انتخاب بین رهایی یا گرفتاری ، انتخاب بین عقل یا دل و یک ماراتن اخلاقی برآمده از وجدان و نتیجه نیز همان است که بارها فرهادی برای ما نگفته است اما گره افکنی جدایی و قصه ی درهم تنیده اش کجا و معمای حل گشته و آسان گشته ی کپی شده سارا و آیدا کجا!!!!!!!!!!!

سارا و آیدا از هر حیث نسبت به آنچه که میخواسته باشد عقبتر است چه برسد به آنچه از آن الگو گرفته. فیلم مازیار میری دوست داشته است که فیلم خوبی باشد اما دریغا که نه قصه اش توانایی این کار را دارد و نه کارگردانی چه در دکوپاژو چه در بازی گرفتن از بازیگران و چه در پرداخت شخصیت ها و جزئیات دراماتیک کاراکترهایش. البته شاید انداختن تقصیر به گردن کارگردان و یا بازیگران کار درستی نباشد چرا که اساسا هیچ پتانسیل خاصی برای شخصیت ها در داستان تعریف نشده است و صرفا با یک خط داستان تصمیم به ساخت فیلمی گرفته شده است که قرار است نمایانگر درگیری درونی یک شخص با خودش در محاصره مشکلات فراوان باشد و تصمیم برای یک لحظه و یک آن در انتخاب رهایی از تمام درگیری های بیرونی  و یا رهایی از درد وجدان درونی است. داستانی ساده و با تمی تکراری : سارا (با بازی عزل شاکری) اسناد شرکت را برای گرفتن پول و آزاد کردن مادرش (با بازی شیرین یزدان بخش) از زندان می دزدد اما آیدا ( با بازی پگاه آهنگرانی) آنها را پس میگیرد ولی در یک تصادف جان خود را از دست می دهد و مقصر همه ی اتفاقات می شود. حال نوبت ساراست که دست به انتخاب بزند.

اصولا حضور یک کاراکتر در فیلمنامه نمی تواند بی دلیل و یا از سر تفنن باشد بلکه لزوما باید آن شخصیت یک کارکرد دراماتیک در داستان یا کمک کننده به پیشبرد داستان داشته باشد. گاهی کاراکترهای فرعی اساسا برای بعد بخشیدن به کاراکتر یا کاراکترهای اصلی خلق میشوند تا مکمل شخصیت اصلی باشند و بتوانند بیننده را به او نزدیک کنند. در سارا و آیدا اصولا تمام شخصیت ها به غیر از دو کاراکتر اصلی در فیلم زائد و بی کارکرد هستند و هیچ تفاوتی در بود و نبود نامزد سارا یعنی علیرضا (با بازی سعید چنگیزی) در فیلم احساس نمی شود. تمام رابطه علیرضا و سارا به صاف کردن یقه کت و سوال های بازجویانه و یک صدای پس زمینه در پایان فیلم ختم می شود اما گرهی از شخصیت سارا برای ما باز نمی کند . فقط یک لحظه علیرضا را با حجت جدایی مقایسه کنید تا تفاوت نقش مکمل را بهتر درک کنید. این قاعده در رابطه با سعید (با بازی مصطفی زمانی) نیز صادق است. دیدن سعید برای تماشاگر هیچ سودی ندارد و حتی تمرکز بر داستان اصلی را نیز از او می گیرد و یک سوال بزرگ در ذهنش ایجاد می کند و آن اینست که حالا که چه؟! دعوای خیابانی علیرضا و سعید چه تاثیری در فیلم دارد!؟ دیدارهای سارا و سعید چطور؟! رابطه سرد و مصنوعی و کاریکاتوری سارا با علیرضا چطور؟! و بسیاری سوالات دیگر… که قطعا یکی از آنها سوال درباره سوء تفاهم های گاه و بیگاه در رابطه های بین افراد است. به نظر میرسد اگر مازیار میری از این اتفاق دراماتیک یعنی مثلث عشقی و یا رابطه های مثلثی در پیشبرد داستان خود استفاده می کرد و اصولا بیننده را نیز درگیر این سوء تفاهم می کرد و در نهایت مشت داستان و واقعیت هایش را برای بیننده باز می کرد میتوانست یک ساعت اول فاجعه بار فیلمش تا رسیدن به نقطه عطف فیلمنامه را کمی برای مخاطب جذابتر کند و در کنار لذت بردن از جلوه های ویژه خوب فیلم  ،لذت کشف داستان و از میان رفتن سوء تفاهم درباره کاراکترها را نیز به بیننده بدهد اما ظاهرا این روند در پیشبرد داستان را تکرار حتی فیلم های قبلی خودش تصور کرده و از آن سرباز زده است.

فیلم البته پای خود را فراتر گذاشته و این ضعف شخصیت پردازی را حتی به شخصیت های اصلی نیز تسری داده است. ما سارا را درک نمی کنیم و نمی دانیم به چه چیزی فکر می کند، به چه چیزی علاقه دارد، چرا علیرضا را دوست دارد و چرا مشکلش را با او در میان نمیگذارد و یا حتی چرا مشکلش را با آیدا در میان نمی گذارد و چرا این مقدار ساده لوحانه و دستپاچه با شخصیتی مثل سعید برخورد میکند، و چرا ما از درگیری درونیش هیچ چیز نمی بینیم جز چند صحنه گریه و زاری آن هم با چنان آهنگ شادی که به جای همذات پنداری ما را سر شوق می آورد. و چرا دقیقا در همین فرصتها و لحظات اندک و بی مایه که باید برای نزدیک شدن به کاراکتر استفاده شود ما نمای لانگ شات از او می بینیم و چه چیزی در نهایت این تیر تاثیرگذار برای اعتراف به دزدی را به دل او شلیک کرد؟!؟! و همچنین آیدا نیز برای بیننده فهم نمی شود. آیدا در شرکت چه کاره است و رابطه اش با سارا چیست، چرا خانه ی مشترک دارند و بسیار چرای دیگر ….

چطور میشود صرفا با یک هم خوانی آهنگ درون ماشین رابطه ی خوب بین دو دوست را نشان داد؟! چطور می شود شخصیت ها را به امان خدا رها کرد و از بیننده توقع داشت که خودش بفهمد که منظور کارگردان چه بوده!؟؟ چطور می توان در جزئیات شخصیت ها از حیث بلد بودن کروکی تخت خواب و کمد -بوی فرندش- وارد شد اما از بدیهی ترین نکات شخصیت پردازی یک کاراکتر غافل ماند!؟چطور می شود از اینهمه بازیگر امتحان پس داده بازی های بسیار ضعیف و تخت گرفت و سر و ته یک تصمیم بزرگ درونی را با تنها یک قطره اشک هم آورد ؟!

سارا و آیدا با تمام پتانسیل های بالای ایده ی استاندارش برای تبدیل شدن به یک فیلم متوسط و قابل احترام نه تنها نتوانسته است اعتبار خاصی برای سازندگانش باشد بلکه در مواردی مثل بازی بازیگران ، ضعف شخصیت پردازی ، ایجاد فضای همسو با ریتم داستان و تطابق با واقعیات خدشه اساسی به این اعتبار وارد آورده است . به طور کلی در سارا و آیدا با فیلمی در بهترین حالت تلوزیونی مواجه هستیم که به راحتی و بدون عذاب وجدان میتوان در آن چرت زد، خمیازه کشید، غذا خورد و گاه گاه نگاهی هم به پرده انداخت و سرآخر نیز درسی از زندگی  به فرزند داد.

۳:۱۰ to yuma

قطعه ای بسیار زیبا از موسیقی متن فیلم « ۳:۱۰ به یوما »
ساخته جيمز مگنولد
اثر مارکو بلترامی
با بازي كريستين بيل و راسل كرو

تولدت مبارک اسطوره

1رابرت دِ نیرو  بازیگر، کارگردان و تهیه‌کننده آمریکایی است. از اولین فیلم‌های خوب وی می‌توان به فیلم خیابان‌های پایین شهر اشاره نمود. بعد از عدم موفقیتش در دریافت نقش مایکل کورلئونه در فیلم پدرخوانده، نقش ویتو کورلئونه در قسمت دوم همین فیلم به وی داده شد. وی برنده جایزه اسکار بهترین نقش مکمل مرد بخاطر این نقشش شد.

همکاری وی با مارتین اسکورسیزی، کارگردان مشهور آمریکایی، از فیلم خیابان‌های پایین شهر شروع شد و بعد از آن این دو چندین فیلم دیگر را نیز با کمک یکدیگر ساختند که از آن جمله می‌توان به فیلم گاو خشمگین اشاره نمود، نقشی که رابرت بخاطر بازی در آن موفق به دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر شد. از دیگر فیلم‌های این دو فیلم‌هایی همچون راننده تاکسی و تنگه وحشت است که بخاطر بازی در هردوی آنها وی نامزد دریافت جایزه اسکار شد. فیلم شکارچی گوزن نیز وی را نامزد دریافت جایزه اسکار نمود. کارگردان این فیلم، مایکل چیمینو بود.

رابرت د نیرو همچنین نامزدی دریافت چهار جایزه گولدن گلوب را بخاطر بازی در فیلم‌های نیویورک، نیویورک (۱۹۷۷)فرار نیمه‌شب (۱۹۸۸)، اینو ببین (۱۹۹۹) و ملاقات با والدین(۲۰۰۰) شد. در سمت کارگردانی نیز اثری همچون چوپان خوب از وی وجود دارد.

رابرت دِنیرو به عنوان یکی از بزرگ‌ترین و استثنایی‌ترین بازیگران تاریخ سینما شناخته می‌شود. وی تاکنون در بیش از نود فیلم در طول دوران فعالیتش ظاهر شد. وی در ماه می سال ۲۰۱۵ به عنوان بزرگترین بازیگر تاریخ سینما برگزیده شد.

رابرت دِنیرو در هفدهم اوت سال ۱۹۴۳ در نیویورک بدنیا آمد. مادرش شاعر و پدرش در عرصه هنری هیجان‌نمایی انتزاعی فعال بود پدرش از تبار ایتالیایی-ایرلندی بوده و مادرش از نسل آلمانی، ایرلندی، انگلیسی، فرانسوی، هلندی. پدربزرگ و مادربزرگ وی از جمله مهاجران ایتالیایی به آمریکا بودند.

پدر و مادر رابرت که با همدیگر در یک کلاس هنری آشنا شده بودند، زمانی که فرزندشان سه ساله بود از یکدیگر طلاق گرفتند. رابرت توسط مادرش و در محله «ایتالیای کوچک» درمنهتن نیویورک بزرگ شد. محل زندگی پدرش نیز فاصله کمی با آنها داشت از این رو بود که رابرت بیشتر اوقاع خود را نزد پدرش می‌گذراند.

بازیگری

رابرت د نیرو ده ساله بود که کارش را با تئاتر آغاز کرد و در نمایشنامه «جادوگر شهر اُز» هنرنمایی کرد و بعدها به کلاس بازیگری لی استراسبرگ رفت و بازیگری را نزد او آموخت و بدین ترتیب بود که به بازیگری متد اکتینگ تبدیل شد، سبکی که مارلون براندو و جیمز دینآغازگران آن بودند و با رابرت دِ نیرو ،آل پاچینو و داستین هافمن به اوج قدرت خود رسید. باید گفت که او بازیگری درونگراست و بازی‌های تأثیرگذار او منبع الهام بسیاری از بازیگران معاصر نظیر دانیل دی-لوئیس و شان پن بوده‌است تا جایی که دانیل دی-لوئیس را دنیروی انگلیس می‌خوانند و او نیز دنیرو را قهرمان خود در آغاز راه بازیگری دانسته است. دنیرو در سال ۱۹۶۸ اولین فیلم خود را با عنوان احوالپرسی اثربرایان دی پالما کارگردان جوان آن سالهای سینما بازی کرد، پس از آن نیز در چند فیلم از همین فیلمساز با عناوین جشن عروسی و سلام مادر ایفای نقش کرد. او در سال ۱۹۷۲ به عنوان یکی از کاندیدهای ایفای نقش در فیلم پدرخوانده مطرح شد ولی نقشی به وی نرسید و مجبور شد در فیلم دار و دسته‌ای که نمی‌توانست شلیک کند بازی کند.[۳] در سال ۱۹۷۳ در فیلم طبل را آهسته بزن که اولین فیلم حرفه‌ای او محسوب می‌شود، در نقش یک بازیکن بیسبال که با بیماری مرگباری دست و پنجه نرم می‌کند خوش درخشید و در همان سال مارتین اسکورسیزی از او دعوت کرد تا در فیلم خیابان‌های بی‌رحم نقش یک جوان خوشگذران خیابانی به نام جانی بوی را بازی کند، موفقیت آن فیلم هم چشمگیر بود و آغازی شد برای کارهای درخشان دنیرو و مارتین اسکورسیزی.

دنیرو خیلی زود با تیم مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کاپولا آشنا شد. این کارگردانان که همچون رابرت د نیرو اصل و ریشه‌ای ایتالیایی داشتند تصمیم بر ایجاد موجی از فیلم‌های انتقادی از سیستم سرمایه‌داری و جو بی‌خیالی حاکم بر آمریکا گرفتند. علمدار این موج کوپولا بود. اما مارتین اسکورسیزی و رابرت د نیرو تیم هماهنگی از آب درآمدند. فیلم‌های زیادی نیز تهیه و چند فیلم نیز کارگردانی کرده‌است مانند یک داستان برانکسی که فیلم بسیار زیبایی از آب درآمد.

8

دنیرو در نقش ال کاپون در فیلم تسخیرناپذیران

مارلون براندو در مورد او گفته‌است:

به گمان من حتی خود دِ نیرو هم نمی‌داند که تا چه حد مهارت دارد.

او در سال ۲۰۰۸ جایزه دوربین طلایی را به خاطر یک عمر حضور جاودان در عرصه سینما تحت عنوان شاهکار جهانی در برلین از دستان مارتین اسکورسیزی دریافت کرد. باید گفت که مارلون براندو و دِ نیرو دو نفری بودند که به خاطر بازی درخشانشان در نقش دون ویتو کورلئونه موفق به دریافت جایزه اسکار گشتند که از دیدگاه بسیاری از منتقدان ماندگارترین نقش تاریخ سینماست.

بسیاری از منتقدان او را تواناترین بازیگر تاریخ سینما می‌دانند و این هیچ اغراق و بزرگنمایی نیست زیرا دنیرو در بسیاری از ژانرهای سینمایی نقش آفرینی کرده‌است برای مثال می‌توان در سینمای وحشت آثاری همچون فرانکشتاین و موهبت الهی را نام برد و در سینمای کمدی هم شاهکاری همچون سلطان کمدی را که درآن مقابل غول دنیای کمدی آن عصر یعنی جری لوئیس نقش آفرینی می‌کند را نام برد و آثار دیگری همچون ملاقات با والدین و ملاقات با فاکرهاو در ژانر ورزشی هم وی در اثر جاودان مارتین اسکورسیزی یعنی گاو خشمگین نقش آفرینی کرده‌است که از دیدگاه بسیاری از صاحب نظران سینمایی بهترین اثر ورزشی سینماست و همچنین از دیدگاه بنیاد فیلم آمریکا پس از همشهری کین، پدرخوانده و کازابلانکا بهترین فیلم تاریخ سینما است.[۵] اما در سبک گنگستریهم دِ نیرو شاهکاری دیگر همچون رفقای خوب اثر اسکورسیزی و تسخیرناپذیران اثر بیاد ماندنی برایان دی پالما را داراست.

4

دنیرو در کنار ال جکسون در فیلم  جکی برن

رابرت دنیرو در سال ۲۰۱۲ با ایفای نقش پدر بردلی کوپر در فیلم دفترچه امیدبخش توانست پس از گذشت ۳۸ سال از فیلم پدرخوانده: قسمت دوم دوباره نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد شود. او توانست جایزه فیلم هالیوود و انجمن منتقدان دیترویت را نیز برای همین نقش کسب کند.

بزرگترین بازیگر همه دوران تاریخ سینما

بر اساس تحلیلی که در ماه می سال ۲۰۱۵، بر مبنای شمار نقش‌های کلیدی یک بازیگر تهیه شد (نه بر مبنای جوایز سینمایی)، دنیرو به عنوان بزرگترین بازیگر همه دوران تاریخ سینما برگزیده شد. دنیرو هفت نقش اصلیِ ماندگار را ایفا کرده است، پدر خوانده، روزی روزگاری در آمریکا، راننده تاکسی،گاو خشمگین، مخمصه، کازینو و شکارچی گوزن­ هفت نقشِ ماندگار اوست.

او از میان ۲۰۰ فیلمی که مورد توجه قرار گرفته، هفت نقش ماندگار را تصویر کرده که از هر بازیگر دیگری بیشتر است. چارلی چاپلین، کلینت ایستوود و لئوناردو دی‌کاپریو هر یک با پنج نقش ماندگار و مورگان فریمن و تام هنکس با چهار نقش ماندگار در این فهرست ۲۰۰ فیلمی حضور دارند.

مروری بر چند فیلم

مهم‌ترین فیلم‌های رابرت د نیرو را مارتین اسکورسیزی کارگردانی کرده‌است و شاید بتوان بازی د نیرو در نقش «تراویس بیکل» را الگویی برای کل بازیگری وی در نظر گرفت. عنوان این فیلم راننده تاکسی بود و دِ نیرو در نقش یک سرباز از جنگ برگشته که بعلت بیداری ذهنی و دیدن زندگی کثیف مردم قادر به خوابیدن نیست در مؤسسه تاکسی‌رانی مشغول بکار می‌شود و شعار همیشگی اون اینه که:یه بارون حسابی لازمه تا پیاده‌روهای این شهرو تمیز کنه. اون با دردمندی حاضر به مسافرکشی شبانه در محله «هارلم» نیویورک می‌شود. تراویس پس از اندکی متوجه فجایعی که در خیابان‌ها و در بطن مردم در جریان است می‌شود و با وجود حالت انفعالی که دارد تصمیم به برطرف کردن این مشکلات می‌نماید. روشهای او خشونت بار است و نهایتاً تنها قادر به بازگردانیدن جودی فاستر (که در سن ۱۲ سالگی نقش یک فاحشه را بازی می‌کرد) به خانه می‌گردد. حس انزوای تراویس تا مدتهای مدیدی بر بازی دِ نیرو سنگینی می‌کرد. البته دِ نیرو بازیگری چیره‌دست است و با ایفای نقشهای متفاوتی پس از این فیلم سعی در دور شدن از کارکتر تراویس داشت.

7

فیلمهای خوب دِ نیرو بسیارند، او حضور ماندگاری در حماسه ۱۹۰۰ اثر برناردو برتولوچی دارد، شکارچی گوزن یک فیلم انتقادی محشر از جنگ ویتنام بود، در این فیلم رابرت دنیرو در نقش کارگر کارخانه فولاد است که به جنگ ویتنام می‌رود در آنجا دوستان خود را از دست می‌دهد، فیلم فجایع جنگ و پس از آن را به شدت تکان دهنده نمایش می‌دهد، سکانس بیاد ماندنیرولت روسی همچنان یکی از جنجالی‌ترین سکانس‌ها در تاریخ سینمای جهان است. او برای بازی در نقش جیک لاموتا (بوکسور موفق آمریکایی در دهه ۱۹۴۰ و اواسط ۱۹۵۰) در فیلم گاو خشمگین برنده اسکار بازیگری گردید. او برای ایفای نقش جیک لاموتا نزدیک به ۳۳ کیلوگرم وزن خود را افزایش داد و ضرب‌المثل بازیگری گردید، رکورد افزایش وزن او بعدها در سال ۱۹۸۷توسط بازیگر فیلم غلاف تمام فلزی شکسته شد. 

2

در سلطان کمدی او با ایفای نقش روپرت پاپکین عاشقِ شهرت و روان پریش به زیبایی در کنار غول سینمای کمدی جری لوئیس قد علم کرد.

5

 روزی روزگاری در آمریکا شاهکار سرجیو لئونه یک اودیسه بود، که بخاطر اکران نامناسب در آمریکا و کوتاه کردن زمان فیلم به ۱۳۷ دقیقه با استقبال خوبی از جانب مردم و منتقدین روبرو نشد ولی اکنون در اکثر لیست‌های فیلم‌های برتر تاریخ سینما خودنمایی می‌کند.

12

بیداری‌ها فیلمی در مورد یک بیمار فلج ذهنی بود که دِ نیرو نقش او را بخوبی ایفا کرد.

10 

تنگه وحشت یک فیلم تکان دهنده در مورد وحشت از انتقام بود. دِ نیرو برای این فیلم دندان‌های خود را با اورتودنسی به هم ریخت و تنش را با جوهر گیاهی (که بعدها جذب بدن می‌شد) کلاًخالکوبی کرد تا نقش یک جنایت کار جنسی را بازی کند. کازینو آخرین همکاری دنیرو و مارتین اسکورسیزی تا کنون است که او با ایفای نقشسم راتستین کازینو دار بزرگ لاس وگاس توانست یکی از آخرین هنرنمایی‌های درخشان خود را در دهه ۹۰ به منصه ظهور گذارد، در همان سال و ایفای نقش نیل مک کالی در فیلم مخمصه و سکانس بیاد ماندنی دو پدرخوانده که به گفتگوی شنیدنی او و آل پاچینو – ایفاگران نقش‌های ویتو کورلئونه و مایکل کورلئونه در حماسه مافیایی پدرخوانده اثر سترگ فرانسیس فورد کاپولای کبیر – می‌انجامد برگ زرین دیگری در کارنامه بلندبالای این غول سینمای جهان است.

3

هر چند دنیرو در سال ۲۰۰۳ به بیماری سرطان پروستات مبتلا شد ولی توانست بر آن غلبه کند. در فهرست جدید بنیاد فیلم آمریکا که در سال ۲۰۰۷ منتشر شد فیلم‌های گاو خشمگین، پدرخوانده: قسمت دوم، راننده تاکسی،شکارچی گوزن و رفقای خوب به ترتیب در رتبه‌های ۴#، ۳۲#، ۵۲#، ۵۳# و ۹۲# قرار گرفتند و از این حیث او در کنار جیمز استوارت با بیشترین تعداد فیلم رکورد دار شد.[۵] در سال ۲۰۰۶ نیز جمله معروف با من صحبت می‌کنی که دنیرو در فیلم راننده تاکسی آن را بداهه سازی کرد به عنوان دهمین نقل قول بیادماندنی تاریخ سینما برگزیده شد.1D5212FF

نکات جالب توجه

مجله پرمیر در سال ۲۰۰۲ دنیرو را هفتاد و هشتمین فرد قدرتمند جهان نامید.

او همواره مریل استریپ را بازیگر زن محبوب خود برای ایفای نقش مقابلش نامیده است.

بر اساس اعلام مجله وانیتی فیر او اولین کسی است که شیوه بازیگری متد اکتینگ را در یک فیلم کارتونی به کار گرفت، این فیلم ماجراهای راکی و بولوینکل نام داشت

او در سال ۲۰۱۱ رئیس هیئت داوران جشنواره فیلم کن بود

دنیرو برای ایفای نقش بیل قصاب در فیلم دار و دسته نیویورکی انتخاب شده بود ولی پس از اطلاع از اینکه باید برای فیلمبرداری ۶ ماه به اروپا برود از کار کنار کشید و نقش به دانیل دی-لوئیس رسید.

9

بیست و یک روز بعد

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : سیدمحمدرضا خردمندان

بازیگران : ساره بیات /  حمیدرضا آذرنگ /  امیرحسین صدیق /  مهدی قربانی /  جلال فاطمی /  رضا استادی /  سینا رازانی و حسین شریفی

خلاصه فیلم

بیست یک روز بعد داستان تلاقی رویاهای یک نوجوان جنوب شهری با سختی های زندگی و تمام مشکلات ریز و درشت آن است.

 

نقد فیلم

بیست و یک روز بعد داستان آرزوهای به خاک سپرده شده ی استعدادهای به نان شب محتاج مانده است. داستان بچه های لب خط و خط های ابروهای قلابی مادر سرطانی ای که این حقیقت را از کودک خردسالش پنهان می کند اما سعی میکند به او مرد بودن را بیاموزد تا بداند که مرز باریکی است راه سوختن اما ساختن و هموار کردن مسیر سخت زندگی.

داستان فیلم از آنجا شروع می شود که مرتضی ( با بازی مهدی قربانی) فیلم نامه اش را برای فروش به یک دفتر سینمایی می برد تا با فروش آن بتواند دوربینی بخر و فیلم بسازد اما یک سوال مهم و درواقع حفره ی فیلم نامه اش کارگردان را به صرافت روایت داستان مرتضی می اندازد. آن سوال در دفتر سینمایی کارگردان از او می پرسد این است که قهرمان داستان که خود اوست چرا میخواهد قطار را نگه دارد!؟

این سوال در سکانس پایانی فیلم مهمترین سوال بیننده است که مرتضی چرا بعد از یک شوک بزرگ یعنی دقیقا در زمانی که شاید هرچه داشته و نداشته داده است تا بتواند داروی گرانقیمت مادرش سرطانی اش را فراهم کند و حالا میفهمد دقیقا بیست و یک روز فرصت دارد تا همان مقدار پول برای نوبت بعدی دارو  به دست بیاورد به سراغ ایستاندن قطار می رود؟!

پاسخ این سوال پایان فیلم و ابتدای نقد فیلم است و دقیقا جایی است که مرتضی کاری را که به برادرش میگوید را خود انجام می دهد. او برادر خردسالش که قرار است ترمز دستی قطار را بکشد و آخرین حلقه ی نمایش پولسازشان باشد با تاکید فراوان توصیه می کند که

هرطور شده قطار رو نگه دار و از هرکس و هرچیز مانعت شد رد شو چون اونا نمیدونن مامان مریضه و تو باید قطار رو نگه داری

و حالا که او فهمیده است باید مادرش را هرطور که شده زنده نگه دارد و بیست و یک روز یک بار یک میلیون پول به دست آورد چه راهی بهتر از این که چنین عزم و انگیزه برای این هدف مقدس را با نگه داشتن قطار که نماد کار خارق العاده در فیلم هست به نمایش کشید.به نظر میرسد کارگردان و فیلنامه نویس فیلم این حفره فیلمنامه را که میتوانست نقظه ضعف اصلی فیلم باشه با هوشمندی تمام به موضوع روایی داستان فیلم و در انتها با یک شکل نمادین به نتیجه گیری و پایان بندی بسیار زیبا و سمبلیک تبدیل کنند و نیز توانایی خود را در روایت های سینمایی یک داستان به رخ بکشند.

بیست و یک روز بعد هرچند ایده های جالبی در بعضی از کلیات از فیلم مسافر عباس کیارستمی گرفته است اما این ایده های اغلب در حد داستانک های فرعی را در یک ساختمان کلی گرد آورده به واقع از انسجام خاصی در روایت فیلم استفاده می کند که صرفا بر اساس اتفاق استوار نیست و روابط علی معلولی دقیق و همچنین نسبتا پیچیده ای دارد به نحوی که بیننده را به کشف داستان میرساند و لذت این کشف را نیز در او پدید می آورد. مثال های مختلفی از این دست در فیلم وجود دارد که از جمله ی آنها می توان به دو سکانس حضور امیرحسین صدیق اشاره کرد در دو سکانس چنین شخصیتی را نشان داد و در ادامه او را در غیبتش و به عنوان پدر سینا (دوست و رقیب پولدار مرتضی و مهران) پرداخت کرد و سپس با نشان دادن او به عنوان پدر سینا لذت کشف این شخصیت را به بیننده ی خود داد و یا گنجاندن جزئیات خاص داستانی که زندگی را معنادار میکند و المان های کوچک داستانک های فیلم که از جمله ی آنها میتوان فیلم گرفتن یواشکی سینا از ایستاندن قطار و به تبع آن دعوای مرتضی و مهران با او و سپس استفاده از همین ماجرا برای گره افکنی تجمع ۱۰۰ نفری نمایش ایستاندن قطار و حتی پس گرفتن کوله پشتی حاوی دفترچه مادر مرتضی که به مهران محول شد و یا دقت و کنجکاوی مرتضی به پستوی کلوب بازی و در زمان مناسب ورودش به آنجا برای قمار بزرگتر برای به دست آوردن پول دارو و بحران حاصل شده توسط این اتفاق و نمونه های مختلف دیگر توجه دقیق به جزئیات و کارکرد یافتن آنها در داستان را به خوبی نشان میدهد و این نکته به واقع تعجب نگارنده را در بردارد که چطور فیلم نامه و داستانی با اینهمه ریزه کاری و قوت روایی از دید داوران جشنواره ای که خود را بین المللی می داند پنهان می ماند؟!

همچنین شخصیت های فیلم به شدت از آب درآمده و پرداخت شده هستند و به هیچ عنوان بیننده را درگیر زوایای پنهانی از خود نمی کنند و این کار آنقدر دقیق انجام می گیرد که ذهن مخاطب صرفاً به پیگیری داستان معطوف می شود.این روند شخصیت پردازی درباره دو شخصیت اصلی داستان یعنی مرتضی و دوست باوفایش مهران آنقدر دقیقتر است که مخاطب به خوبی همراه آنها می شود ،برایشان ذوق می کند ،به رفتارهایشان میخندد ،نگران کتک خوردنشان می شود ،برایشان اشک می ریزد و صد رحمت و درود به غیرتشان میفرستد که برای رسیدن به زندگی و صرفا حق حیات ،روز و شب را یکی میکنند.

نقطه تمایز بیست و یک روز بعد با فیلم های دیگری که اصطلاحاً آن را سیاه نمایی می نامند فارغ از درست یا نادرست بودن اطلاق این واژه به آن فیلمها این است که موضوع فیلم به خودی خود سیاهی و نمایش کاستس های جامعه نیست و این سیاهی ها و کاستی ها بستر روایت داستان زندگی به معنای زندگی دارای امید و تلاش برای همان سطحی از زندگی واقعی موجود در جامعه است چرا که شخصیت های این داستان آنقدر در فضای حتی سیاه زندگیشان از دید بیننده در حال زندگی هستند که دیگر رجوعات غیر متنی کنار می رود و تو گویی مخاطب وارد داستان می شود جدای از اینکه بخواهد قضاوتی کند و در حال کشف نیش  و کنایه های بعضاً سیاسی فیلم باشد.البته به نظر نگارنده اصولا انتقاد سیاسی نیز در قالب داستان می تواند به خوبی کارکرد خود را داشته باشه چه اینکه در این فیلم اشاره به بازی سال ۹۴ بین پرسپولیس و استقلال و مسئولینی که وظایف خود را در دو قطبی های به تساوی برقرار شده بین خودشان به کلی رها می کنند و حتی همان وظایفشان را آنگونه انجام می دهند که نتیجه اش دستگیری یک کودک خردسال است و او را نیز قهرمان داستان نجات میدهد و این یکی از وجوه دیگر شخصیتی مرتضی است همواره در مرکزی ترین نقطه اتفاقات قرار دارد و همین اکت او او را به یک فرد کنشگر و در نهایت قهرمان تبدیل میکند.قهرمانی که همه شیفته ی او هستند و تحسینش می کنند چه این فرد مادر و برادر و عضو خانواده اش باشد چه پدر نه چندان خوب سینا و حتی خود سین.ا شخصیت های این داستان واقعی اند و مرتضی و مادرش و مهران و پدر سینا هستند نه آنکه دقیقا بازیگری باشد که از زندگی روزمره اش درون آن نقش افتاده و از زمین و زمان شاکی است و در حال فریاد بدبختی هایش در مقابل لنز دوربین کارگردانان اغلب سیاسی اش بالا و پایین می پرد. و این هنر کارگردان است که بتواند فضای فیلمش را آنقدر درست ترسیم کند که با هدایت بازیگر بتواند یک فضای واقعی با دغدغه های آدم های آن زندگی ایجاد کند که اینکار در این فیلم به خوبی انجام گرفته است.البته به نظر نگارنده بازی نه چندان دلچسب ساره بیات در ایجاد کاراکتر یک زن خانه دار و سپس یک مادر سرطانی به فیلم لطمه زده و نیز تاکید بر گریم ایشان در سکانس ابتدایی برای مشخص شدن تمایز بیماری او در سکانس های بعد نیز به شدت فضای یک خانه پرتلاطم پایین شهری را غیر واقعی جلوه می دهد و این تنها نقطه ضعف ویژه و مشخص فیلم است.

در پایان باید گفت بسیار مایه خوشحالی است که پس از مدتها یک فیلم دغدغه مند اجتماعی به معنای واقعی کلمه با تکیه بر یک روایت سینمایی جذاب و نیز مطابق با استانداردهای داستانی در سینمای نه چندان امیدوار ایران ساخته شده تا بتواند با ترسیم فضای اجتماعی حاصل از شناخت قشر مستضعف جامعه و با تکیه بر داستان و همچنین جزئیات  دقیق روایی که شامل خط داستانی و صحت وجوه رئالیستی کار است گامی در جهت اصلاح اجتماعی بردارد. بدون شک بیست و یک روز بعد فیلمی است که یک سر و گردن از تمام فیلم های مدعی دغدغه اجتماعی این روزها جلوتر است و دیدن آن در سینما  و استقبال از آن می تواند یک عامل تعیین کننده در راه کارگردان این فیلم از همین فیلم اولش باشد. به عنوان یک بیننده در سینما با لحظه لحظه ی فیلم زندگی کردم و برای کارگردان جوانش آرزوی موفقیت دارم.

 

 

 

بفروش و بترسان

فیلمی ترسناک و انیمیشنی با محوریت حیوانات ماجراجو برای رقابت با «برج تاریک» و «دانکرک» به پرده سینماهای آمریکا آمدند.

به گزارش فیلموویز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، فیلم ترسناک «آنابل: خلقت» محصول تازه کمپانی برادران وارنر از دنیای عروسکی که وحشت را به پرده سینما آورد، از سه اثر پیش از خود قدرتمندتر بر پرده ظاهر شد و با ۳۵ میلیون دلار فروش در صدر جدول پرفروش‌های سینماهای آمریکا قرار گرفت.

بر خلاف «آنابل:‌ خلقت»‌، عملکرد کلی گیشه سینمای آمریکا در هفته گذشته چندان رضایت‌بخش نبود و فروش کلی سینما نسبت به زمان مشابه در سال گذشته ۳۰ درصد کاهش پیدا کرد که نتیجه ادامه عملکرد ضعیف «برج تاریک»‌، «دیترویت» و فروش پایین انیمیشن «عملیات آجیلی ۲» در افتتاحیه بود.

«آنابل: خلقت» به کارگردانی دیوید اف سندبرگ داستان مردی عروسک‌ساز و همسرش را روایت می‌کند که پس از مرگ دختر کوچک‌شان چندین دختر یتیم و پرستار آن‌ها را در خانه‌شان می‌پذیرند. مهمانان خانه خیلی زود هدف حمله عروسکی به نام آنابل قرار می‌گیرند که ساخته دست مرد عروسک‌ساز است. بیش از نصف تماشاگران «آنابل: خلقت» (۵۲ درصد) زنان بودند و ۴۶ درصد آن‌ها بالای ۲۵ سال سن داشتند.

تابستان سال گذشته فیلم ترسناک «احضار روح ۲» در افتتاحیه بیش از ۴۰ میلیون دلار فروش داشت و در نهایت با فروش ۳۲۰ میلیون دلاری در سراسر جهان به کار خود پایان داد. جف گلداستاین از کمپانی برادران وارنر با اعلام رضایت از فروش افتتاحیه فیلم گفت:‌ «با در نظر گرفتن گیشه کم رمق تابستان فروش ۳۰ میلیون دلاری «آنابل»‌ مایه خوشحالی است.»

کمپانی برادران وارنر بی شک تا اینجای تابستان با ارائه فیلم‌هایی چون «زن شگفت‌انگیز»، «دانکرک» و اکنون «آنابل» موفق‌ترین کمپانی هالیوود بوده است. «دانکرک» پس از گذشته چهار هفته همچنان با قدرت در میان پرفروش‌های سینمای آمریکا حضور دارد و هفته گذشته نیز با فروش ۱۱ میلیون و ۴۰۰ هزار دلاری در رده دوم پرفروش‌های قرار گرفت. فروش جهانی فیلم تازه کریستوفر نولان تا اینجای کار در سراسر جهان به بیش از ۳۶۳ میلیون دلار رسیده است که برای فیلمی درام درباره جنگ جهانی دوم عملکرد بسیار خوبی به شمار می‌رود.

هفته گذشته گیشه بین‌الملل در اختیار اثری از سینمای چین با عنوان «جنگجوی گرگ ۲» بود که به فروشی برابر با ۸۳ میلیون دلار دست پیدا کرد. البته همانگونه که انتظار می‌رود بخش اعظم این فروش در گیشه چین؛ دومین بازار بزرگ سینمای جهان، به دست آمد. پس از «جنگجوی گرگ ۲»‌ دومین فیلم پرفروش گیشه بین‌الملل «آنابل: خلقت» بود که در ۳۹ کشور اکران شد و ۳۶ میلیون و ۷۰۰ هزار دلار فروخت.

اثر تازه‌ دیگری که هفته گذشته در آمریکا اکران شد، انیمیشن «عملیات آجیلی ۲» بود که در افتتاحیه تنها ۸ میلیون و ۹۰۰ هزار دلار فروش داشت که تقریبا از نصف فروش افتتاحیه قسمت اولین فیلم نیز کمتر است که سال ۲۰۱۴ در افتتاحیه بیش از ۱۹ میلیون دلار فروش داشت.

«عملیات آجیلی ۲» به کارگردانی کال برانکر داستان ماجراجویی گروهی از حیوانات است که در پی متوقف کردن ساخت پارکی تفریحی هستند که قرار است جای محل زندگی آن‌ها ساخته شود. جکی چان، کاترین هیگل، مایا رودولف و ویل آرنت صداپیشگان «عملیات آجیلی ۲» هستند.

در این میان فیلم «برج تاریک» با بازی متیو مک‌کانهی تنها یک هفته در صدر جدول پرفروش‌های آمریکا بود و در دومین هفته اکران با افت فروش چشمگیر تنها ۷ میلیون و ۹۰۰ هزار دلار فروش داشت تا در جایگاه چهارم قرار گیرد. فروش ۱۰ روز نخست «برج تاریک» ناامیدکننده و تنها ۳۴ میلیون دلار است.

فیلم «سفر دختران» یکی از کمدی‌های پرفروش چند وقت اخیر سینمای آمریکا است. این فیلم نیز هفته گذشته با ۶ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار فروش در ردیف پرفروش‌های سینمای آمریکا قرار داشت.

یکی دیگر از فیلم‌های پرفروش هفته گذشته اقتباسی سینمایی از کتاب خاطرات پرفروش جانت والز با عنوان «قلعه شیشه‌ای» بود که در رده نهم پرفروش‌ها قرار گرفت. تعداد سینماهای محل نمایش این اثر درام از رقبای حاضر بر پرده بسیار کمتر بود و در هزار و ۴۰۰ سالن سینما ۴ میلیون و ۹۰۰ هزار دلار بلیت فروخت. بری لارسن بازیگر برنده جایزه اسکار در «قلعه شیشه‌ای» نقش جانت والز را بازی می‌کند. در این فیلم وودی هارلسون نقش پدر الکلی والز را بازی می‌کند و نایومی واتس در نقش مادرش ظاهر شده است.

در این میان فیلم تازه کاترین بیگلو با نام «دیترویت» در هفته دوم نمایش با افت فروش ۵۸ درصدی روبه‌رو شد و با فروش ۳ میلیون دلاری جایی میان ده اثر پرفروش سینمای آمریکا نیافت.

ردیف نام فیلم نام کارگردان فروش آخر هفته فروش کل در آمریکای شمالی  

بودجه

۱ آنابل: خلقت دیوید اف سندبرگ ۳۵ ۳۵ ۱۵
۲ دانکرک کریستوفر نولان ۱۱.۴ ۱۵۳.۷ ۱۰۰
۳ عملیات آجیلی کال برانکر ۸.۹ ۸.۹
۴ برج تاریک نیکولاج آرسل ۷.۹ ۳۴.۳ ۶۰
۵ فیلم ایموجی‌ تونی لئوندیس ۶.۶ ۶۳.۶ ۵۰
۶ سفر دختران مالکوم دی‌.لی ۶.۵ ۹۷.۲ ۱۹
۷ مرد عنکبوتی: بازگشت به خانه جان واتس ۶.۱ ۳۰۶.۵ ۱۷۵
۸ آدم ربایی لوئیس پریتو ۵.۲ ۱۹.۴
۹ قلعه شیشه‌ای دستین دنیل کرتون ۴.۹ ۴.۹
۱۰ بلوند اتمی دیوید لیچ ۴.۶ ۴۲.۸ ۳۰

قیمت ها به میلیون دلار است.

منبع: هالیوودریپورتر/ ۱۳ اوت؛ ترجمه: فرزاد مظفری