پشت دیوار سکوت

عوامل فیلم

کارگردان: مسعود جعفری جوزانی

نویسنده: سحر جعفری جوزانی ، مسعود جعفری جوزانی

بازیگران: سحر جعفری جوزانی، آرمان درویش، حسین پاکدل، امین تارخ، سیامک صفری، رویا تیموریان و پرویز پورحسینی

خلاصه داستان

ستاره مددکاری اجتماعی است که تقدیر پای او را به سمت انجمن ایدز باز می کند. او در این انجمن تلاش به ایجاد تغییرات مثبت در زندگی خود و مبتلایان به این بیماری دارد. مبتلایانی که بیشترین مشکلشان برخورد اطرافیان با آن هاست.

نقد فیلم

پشت دیوار سکوت مجموعه از پیام های اخلاقی و بهداشتی است که بدون تلاشی برای دراماتیزه کردن آن ها، به خورد مخاطب داده می شود. فیلم تا آخرین لحظه های خود آغاز نمی شود و در میان مجموعه از نام ها و شعارها دست و پا می زند . مخاطب به دلیل بلاتکلیفی و مشخص نبودن دغدغه اصلی تا سکانس نهایی وارد فضای فیلم نمی شود. هر چند خون های آلوده و بیماری ایدز از موضوعات کمتر طرح شده در سینمای ایران است و به خودی خود از جذابیت های دراماتیک برخوردار است، اما “پشت دیوار سکوت” با پرش های متوالی میان داستان شعله، خون های آلوده و برخوردهای نامناسب مردم با بیماران مسیر اصلی خود را گم می کند و حتی نمی تواند اهمیت موضوع را در نگاه مخاطب پررنگ تر کند.  با وجود گنجاندن طوماری از پیام ها درباره این بیماری ، اطلاعات و دانش مخاطب قبل و بعد از دیدن اثر تفاوتی ندارد. چرا که فیلم تنها به ذکر ابتدایی ترین نکته ها در مورد ایدز می پردازد که اغلب مردم به آن آگاهی کافی دارند.

“پشت دیوار سکوت” به شدت غیر صمیمی است. در ایجاد این فضا، نقش شخصیت پردازی های تصنعی و بازی های نچسب و پرداخت نشده بازیگران کم نبوده است. بازی ها بسیار سطحی است که چرایی آن را می توان در ضعف شخصیت پردازی کاراکترها و به طبع غریبگی بازیگران با چارچوب رفتاری نقش های در نظرگرفته شده جستجو کرد.این مشکل در نقش فریبا متخصص بیشتر از سایرین به چشم می آید. تا پایان فیلم مشخص نمی شود که کار، شخصیت و جایگاه نقش فریبا متخصص در اثر چیست و اساسا به چه دلیلی چنین شخصیتی در فیلم گنجانده شده است. غیر از ورود دوقلوها آن هم به سبک فیلم های هندی در پایان بندی، کاراکتر چیز دیگری برای ارائه ندارد چرا که همین کار می توانست توسط سحر یا شخصیت بازرگان انجام شود. این مشکل  برای نقش ابراهیم با بازی سیامک صفری به دلیل نزدیک شدن شخصیت به تیپ های تکراری سینمای ایران کمتر رخ نمایی می کند.

زمانی که ضعف هایی در این سطح در اثر وجود دارد نمادپردازی و جلب توجه مخاطب به کنایات سیاسی و کم زهر فیلم محال به نظر می رسد. خرده روایت در نظر گرفته شده برای بازرگان که قرار است بار این بخش از فیلم را به دوش کشد مانند سایر بخش های فیلم شتابزده و خام ارائه می گردد و دریافت مخاطب از آن چیزی جز شباهت ظاهری و شناسنامه ای با مرحوم بازرگان نیست. جای تعجب است که جناب جعفری جوزانی با چنان سابقه درخشانی در تاریخ سینمای ایران به دام اشتباهات به این سطح بیفتند. متاسفانه نبود داستانی منسجم و بی توجهی به دراماتیزه کردن پیرنگ اصلی “پشت دیوار سکوت” را به ضعیف ترین اثر فیلمساز در کارنامه هنری اش بدل کرده است.

هرچند یکی از وظایف ذاتی سینما آگاهی بخشی به مخاطب است اما این امر به معنای برگزاری دوره آموزشی بر پرده نیست. “پشت دیوار سکوت” پر از دغدغه های و موضوعات به جا و مهمی است که به جای نشان داده شدن به مخاطب برای او توضیح داده می شود . کاری که با تهیه جزوه ای آموزشی هم قابلیت انجام دارد. فیلم می توانست با تاثیر گذاری بر احساس و سپس درگیر کردن فکر مخاطب میزان اهمیت موضوع را در ذهن چند برابر کند و او را برای پژوهش بیشتر راهی کتابخانه ها و مراکز پژوهشی نماید و حتی در حد اعلای آن انگیزه خدمت رسانی به این بیماران را برای مخاطب برانگیزاند. اما افسوس که با پرداختی کودکانه تمام این آرزوها برای فیلم به باد می رود و از اثر چیزی جز یک جزوه آموزشی در ذهن باقی نمی ماند.

تاریخچه دیزنی ۳

%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%af%db%8c%d8%b2%d9%86%db%8c-3کمپانی دیزنی با خلق انیمیشن‌های میکی ماوس و سفیدبرفی راه خود را در جهان سینما باز کرد و در دهه‌های بعد آثاری چون پینوکیو، فانتازیا، دامبو و بامبی را به طرفدارانش هدیه داد.

­­ دیزنی، کمپانی نام آشنای صنعت سینما و سرگرمی تاریخی دراز و پر افتخار دارد. در قسمت قبل دانستیم که جرقه آغاز این افتخار به اواخر دهه ۲۰ و اوایل دهه ۳۰ میلادی باز می گردد؛ زمانی که کاراکتر میکی ماوس در ۱۹۲۸ سینماهای سراسر ایالات متحده آمریکا را در نوردید و دیزنی را تا سال های سال حکمران بازار انیمیشن دنیا کرد.

در سال های بعدی این جریان موفقیت با اضافه شدن شخصیت های جدید به سری انیمیشن های میکی ماوس و استفاده از نوآوری های فنی همچون سیستم پخش رنگی Tri color، شدت بیشتری یافت تا آن جا که حتی جوایز آکادمی اسکار را برای گل‌ها و درخت‌ها (۱۹۳۲) و سه خوک کوچک(۱۹۳۴)  به همراه داشت.

با ذخیره دلاری و اعتماد به نفسی که پروژه میکی ماوس به بار آورد، دیزنی روی به سمت جدید و پر ریسکی آورد؛ انیمیشن های بلند.

«سفید برفی و هفت کوتوله» (۱۹۳۷) اولین پروژه بلند دیزنی بود. تجربیات غنی انیماتورها از کارهای قبلی و شبیه سازی دقیق فیگور و حرکات انسانی، قابلیت های جدید فنی و امکان افزودن لایه های زیاد و دوربین های متعدد به صحنه و در نهایت داستانی جذاب به انقلابی در ژانر انیمیشن منجر شد. «سفید برفی و هفت کوتوله» با بودجه کمرشکن ۱.۵ میلیون دلار رقم خیره‌کننده  ۴۱۸ میلیون دلار فروش کرد تا تاریخ مدیوم انیمیشن را برای همیشه دگرگون کند. هنوز بسیاری از تاریخ نویسان و محققان حوزه انیمیشن معتقد هستند که والت دیزنی با تمام ساختارشکنی ها و فعالیت های فوق العاده ای که در طول عمر خود داشت، بزرگترین دستاورد خود را در اولین قدم و با این انیمیشن بدست آورد؛ کارتونی که رتبه دهم پرفروش ترین فیلم همه تاریخ سینما را به دست آورد.

زنجیره طلایی

اما دیزنی که دیگر یکی از بزرگان نوظهور هالیوود به حساب می آمد متوقف نماند. آنها که تازه فرمول اکسیر جادویی خود را به دست آورده بودند بی مهابا دست به تولید زنجیره ای از فیلم های پرفروش زدند.

«پینوکیو» (۱۹۴۰) پروژه بعدی آنها بود؛ فیلمی بر مبنای رمانی ایتالیایی به همین نام از کارلو کلودی که جزو برجسته ترین آثار ادبیات کودک قرار دارد. سال ۱۹۳۷ و در جریان ساخت سفید برفی یکی از انیماتورها به نام «نورمن فرگوسن» نسخه ای ترجمه از رمانی ایتالیایی به تاریخ ۱۸۸۳ را به والت داد. فرگوسن بعدها تعریف کرد که: «او بعد از خواندن آن، دچار شوق و شعفی غیرقابل کنترل شده بود.»

پینوکیو بر خلاف سفید برقی که داستانی کوتاه داشت و نویسندگان برای بلند کردن انیمیشن به زحمت افتاده بودند، رمانی بلند بود و گره های داستانی مفصلی داشت. پینوکیو در رمان اصلی پسری شرور، نامهربان و قدرنشناس است که روزگار با تجربیات سخت و تلخ به او درس می دهد اما در نسخه تطبیقی دیزنی این روایت مدرن تر و ملایم‌تر می شود.

«پینوکیو» با وجود آن که دل منتقدان را ربود و حتی دو اسکار بهترین موسیقی فیلم و ترانه را به ارمغان آورد ولی به طرز عجیبی شروعی ناامید کننده در جداول فروش داشت. بسیاری این امر را به اوضاع متشنج دنیا در آستانه جنگ جهانی دوم و اوضاع آشفته بازارهای اروپا و آسیا نسبت می دهند. با این حال «پینوکیو» با اکران های متعددی که تا سال ۱۹۴۵ برایش ترتیب داده شد همچون گوهری که به مرور ارزش آن هویدا شود بر سر زبان ها افتاد و در مجموع ۸۴ میلیون دلار فروش کرد. بنیاد ملی فیلم آمریکا، پینوکیو را بعد از سفید برفی برترین انیمیشن تاریخ سینما می داند و کتابخانه کنگره ملی آمریکا در سال ۱۹۹۴ آن را در لیست آثار محافظت شده قرار داد.

تم پینوکیو هنوز طرفداران بسیاری در دیزنی لندهای دنیا دارد و با جادوی دیزنی، داستان پسرک چوبینی که با مهربانی پدر ژپتو و کمکِ فرشته مهربان در کوره راه زندگی به پسری واقعی تبدیل می شود به یکی از خاطرات فرهنگی مشترک نسل بشریت بدل شد.

میکی ماوس رهبر ارکستر می شود

سومین انیمشن بلند دیزنی «فانتازیا» (۱۹۴۰) نام داشت که در اصل قرار نبود فیلمی بلند باشد. مدتی بود که  والت دیزنی به فکر احیای محبوبیت و جایگاه ستاره قدیم خود یعنی میکی ماوس بود و چاره کار را در بازسازی موزیکال یکی از انیمیشن های کوتاه قدیمی دید.

3

این فیلم موزیکال بر پایه یکی از اشعار ولفگانگ گوته آلمانی که برای اجرای ارکسترال تنظیم شده بود ساخته شد. «لئوپولد استوکوفسکی» رهبر کاربلد ارکستر فیلادلفیا برای این منظور انتخاب شد. استوکوفسکی که از قطعه انتخاب شده و همکاری با دیزنی بر سر ذوق آمده بود پیشنهاد همکاری داوطلبانه و بدون مزد را داد. وقتی نمایندگان دیزنی در نیویورک این مساله را به اطلاع والت رساندند، او که خود مردی هنرشناس، قدردان و متعهد بود تمامی امکانات دیزنی را برای ساخت انیمیشن موزیکالی بی نظیر بسیج کرد و برای گروه نزدیک به ۱۰۰ نفره ارکستر، استودیویی مجهز در نزدیکی لس آنجلس اجاره کرد، اما با صعود هزینه ها به بالای ۱۲۵ هزار دلار برای روی و والت مسجل شد که یک انیمیشن کوتاه هرگز نمی تواند از پس این مخارج بر بیاید. بدین صورت و ناخواسته بود که تولد انیمیشنی موزیکال رقم خورد و والت دستور ساخت ۷ قطعه مجزای دیگر را داد تا همگی در قالب یک فیلم که همچون کنسرتی برجسته بود به نمایش درآید.

«فانتازیا» نیز به سرنوشت پینوکیو دچار شد و در آغاز نتوانست انتظارات را برآورده کند اما در نهایت با اکران های متعدد بیش از ۷۵ میلیون دلار فروش کرد و نوار موفقیت های دیزنی را ادامه داد. دنباله دیگری بر این فیلم دهه ها بعد با نام «فانتازیا ۲۰۰۰» (۱۹۹۹) ساخته شد که تهیه کنندگی آن را نوه والت دیزنی بر عهده داشت و قطعات مهم کلاسیک دنیا در قالب انیمیشن بهم چسبیده بودند. البته این فیلم هرگز به گرد پای نسخه دیزنی پدربزرگ نرسید.

ابرهای تیره؛ ناقوس خطر

جادوی دیزنی هنوز بی نظیر بود اما دنیا دیگر دیوانه شده بود. زبانه های آتش از چهارگوشه دنیا بلند شده و ناقوس جنگ به صدا درآمده بود.

2

سه فیلم بعدی دیزنی به نسبت فیلم های ساده تری بودند. «دامبو» (۱۹۴۱) که در ایران نیز محبوبیتی فوق العاده داشت انیمیشنی ساده با خط روایی مستقیم بود و داستان فیل کوچکی را روایت می کرد که گوش های بسیار بزرگش او را مایه تمسخر دیگران قرار می داد. اما رفاقت او با موشی کوچک که نقطه ساختارشکن داستان بود به او این قدرت را داد تا با گوش هایش پرواز کند.

دیزنی عملا دامبو را برای جبران شکست فروش ناامیدکننده فانتازیا و پینوکیو- در اکران اول – ساخت. دامبو با تنها ۶۴ دقیقه طول نمایش یکی از کوتاه ترین انیمیشن های بلند دیزنی است و با بودجه ای نصف سفید برفی و یک سوم پینوکیو ۱.۶ میلیون دلار فروش کرد. رقمی که گرچه در قیاس با سایر فیلم ها چندان به چشم نمی آمد اما این حسن را داشت که در همان زمان اکران به سوددهی رسید و دیزنی را کمی از خطر دور کرد.

«بامبی» (۱۹۴۲) آخرین انیمیشن دیزنی قبل از اوج گیری جنگ جهانی دوم بود و داستان آن درباره آهویی دم سفید و ماجراهای او و خانواده سلطنتی اش در جنگل است.

1

دیزنی در فیلم های آخر خود به فرمولی ثابت و موفق رسیده بود. موزیک، کمدی، ترحم ماجراجویی و شرارت. عنصر آخر یا همان شرارت نقشی کلیدی در انیمیشن های دیزنی داشت که با آن به قلب های جوان نشان می داد در نهایت این نیروی خیر است که بر نیروهای شر غلبه می کند.

اینک بیش از یک دهه از پاگیری دیزنی در عالم سینما می گذشت و آنها دیگر یکی از بازیکنان اصلی این صنعت بودند.

اما صنعت متلاطم سینما برای دیزنی نیز روی دیگری داشت. بحران جنگ در آن سوی خانه سایه می گستراند و بحران اعتصاب در خانه گریبان دیزنی را گرفت.

 

منبع : مهر

Nebraska

2عوامل فیلم

کارگردان: الکساندر پین

نویسنده:باب نلسون

بازیگران:بروس درن، ویل فورته

نقد فیلم

داستان نبراسکا آن قدر سر راست و کم اتفاق است که اگر بیننده ای  قبل از دیدن فیلم داستان را بداند ممکن است از دیدن فیلم صرف نظر کند . نبراسکا روایت گرد مرد کهن سالی به نام وودی گرنت است که دچار توهم شده و خیال می کند برنده ی جایزه یک ملیون دلاری بخت آزمایی یکی از مجلات ماهانه ی لینکلن نبراسکا شده است و می خواهد به هر طریقی شده از شهر خود مسافتی ۱۳۰۰ کیلومتری را طی کند تا این جایزه را دریافت کند.همسر و پسر بزرگترش با او  مخالفت می کنند اما پسر کوچکترش حاضر می شود او را به نبراسکا ببرد. وقایع اصلی فیلم از این مقدار تجاوز نمی کند.اما پین توانسته از طریق شخصیت پردازی عالی و نمایش نزدیک به واقعیتِ اتفاقات ، بیننده را پای فیلمش بنشاند. در واقع پاینه به سبک کارگردان های پست مدرن اروپایی روابط انسانی و تغییرات آن از پس حادثه ای را جایگزین داستان فیلم کرده است.
دیوید پدرش را کهن سال دائم الخمری می داند که تنها چیز باقی مانده در زندگی اش  همین امید به بلیط بخت آزمایی است.او هم مانند پدرش مرد موفقی محسوب نمی شود و آینده ی  خود را در زندگی امروز پدر می بیند، پس حاضر می شود برای آخرین امید پدر تلاش کند. در حقیقت این بخت آزمایی قماری است که وودی  و دیوید بر سر زندگیشان کرده اند.آن ها منتظر اتفاقی هستند که زندگیشان را تغییر دهند و حتی خودشان هم آن قدر از این مسئله نا امیدند که نمی دانند با این ثروت باد آورده –فرض محالی که به واقعیت بپیوندد- چه کار قرار است انجام دهند. تمام چیزی که وودی از این ثروت می خواهد  یک وانت نو و یک کمپرسور باد است. وودی وجود و انگیزه ی ادامه ی حیاتش را در رفع این نیاز ها می بیند و تمام این ثروت برای او در همین حد ارزشمند است.وودی  و دیوید به دلیل شرایط بد اجتماعی(پدر پس از جنگ کره و پسر بعد از نیافتن کار مناسب و شرایط بد اقتصادی) آن قدر بی هدف گذران عمر کرده اند که این سفر جاده ای را به عنوان  فلسفه ی وجودی خود می پذیرند.این بی هدفی ، سرگردانی و ایستایی  در تمام شخصیت های حاشیه ای فیلم هم دیده می شود.از برادرزاده های غلچماغ و بی کار وودی گرفته –که بسیار درست به کار گرفته شده اند و بخشی از بار طنز فیلم را به دوش می کشند- تا اد پیگرام شریک قدیمی وودی.انگار همه ی مردم به این مسئله دچارند.همه با این پوچی کنار آمده اند ولی وودی و دیوید که تاب تحمل آن را ندارند -و به دنبال هدفی هرچند بی اساس هستند -و  به دلیل این تلاش بیهوده در نظر دیگران دو احمقی جلوه می کنند که عمر خود را به باد می دهند.اما همین مردم  برای ثروت وودی دندان تیز می کنند و تا مطمئن نمی شوند که تمام این داستان سرایی ها خیالی بیش نیست از پا نمی نشینند. و تازه آن وقت است که تمسخر و طعنه های بی پایان آن ها شروع می شود. در نهایت فقط دیوید است که می تواند از مهلکه ی پوچی بگریزد. او خود را وقف دیگری می کند و با پول خود برای وودی وانت جدید و کمپرسور باد می خرد تا وودی خود را بازنده ی همیشگی زندگی نداند. دیوید به فلسفه ای عمیق تری دست یافته و حد اقل دارایی اکنونش  قدمی است که در راه تکامل روحی خود برداشته است .

بی هدفی و نامیدی در تمام شخصیت ها و نماهای فیلم موج می زند. در نماهایی که از شهر هاوثورن  نشان داده می شود ،در ساختمان هایی قدیمی ، خیابان های خلوت، مردمی خموده همه و همه می خواهند این نا امیدی  را در بیننده القا می کند. مهم تر و تاثیر گذار تر از تمام این ها تصاویر سیاه و سفیدی است که بی روحی و سردی جامعه ی کنونی را به درستی در بینندده القا می کند.علت استفاده ی پین از تصاویر سیاه و سفید را می توان به نوعی تعمیم زمانی مضمون این داستان هم قلمداد کرد.از وقایع دهه ی ۳۰ و رکود اقتصادی گرفته تا امروز و  آینده محتوم. طبیعی است که عده ای خود را به مضمون فیلم نزدیک تر می دانند و عده ای دورتر اما برای هم نسلان من (موسوم به دهه ۶۰) نوع نگاه نا امیدانه و  قمار گونه به زندگیِ سرگردانِ آدم ها ، ملموس ، قابل درک و نزدیک به چیزی است که در حال وقوع است.

آخرین اثر پین مانند سایر آثارش  فیلم کم خرج ، آرام ، دقیق و ریزبینانه ای است که بیننده در آن غرق می شود و در طول فیلم خود را یکی از شخصیت های فیلم احساس می کند. با توجه به ویژگی های فیلم انتظار می رود نبراسکا بیشتر مورد توجه منتقدان و بینندگان حرفه ای تر سینما قرار بگیرد تا بینندگانی که نگاه تفننی به سینما دارند.

تاریخچه دیزنی ۲

گرچه کمپانی یونیورسال همکاری خوبی با برادران دیزنی داشت ولی همکاری آنها دیری نپایید؛ گرچه جدایی آنها بعدها باعث اتفاقات خوبی برای دیزنی شد و شخصیت میکی ماوس هم در این میان خلق شد.

همانطور که در قسمت قبل مرور شد دیزنی در آغاز راه خود شروعی خوب اما کوتاه داشت. آن ها با «اسوالد، خرگوش خوش شانس» به کوران سینمای حرفه ای هالیوود راه یافتند اما در پایان یک مجموعه ۲۶ قسمتی نتوانستند با تهیه کنندگان به توافقی مالی برسند. یونیورسال نه تنها حق مالکیت معنوی شخصیت های کارتون را در دست داشت بلکه طبق قرارداد بسیاری از کارکنان و هنرمندان استودیوی دیزنی را نیز به خدمت گرفته بود.

در آن سال‌ها و پس از اتفاقاتی که برای آنها افتاد برادران دیزنی به نقطه صفر بازگشته بودند.

افسانه میکی موس

این بار اما والت دیزنی طرحی در ذهن داشت. او سرخورده و عصبانی از خیانتی که می پنداشت در حقش شده در فکر خلق شخصیتی جدید بود که حقوق آن منحصر به خودش باشد.

اراده و هنر دیزنی جوان ترکیب اعجاب برانگیزی بود که به خلق میکی ماوس – یکی از مهم ترین شخصیت های کارتونی تاریخ – منجر شد.

شخصیت میکی ماوس، از پس چندین سیاه قلم و آزمون و خطا به وجود آمد. آب آیورکس Ub Iwerks یار با وفای دیزنی طرح های مختلفی را قلم زد. سگ، گربه، گاو، قورباغه و چندین حیوان دیگر در طرح های اولیه بودند که همگی توسط والت رد شد. دیزنی سرانجام با الهام از موشی کوچک رامی که آنها در کارگاه قدیمیشان در کانزاس داشتند ایده اولیه میکی ماوس را شکل داد.

کاراکتر اولیه، موشِ مورتیمر Mortimer Mouse نام داشت، اما خوشبختانه به لطف مخالفت و پیگیری های لیلیان – همسر والت دیزنی – به نام ساده میکی ماوس تغییر یافت.

کاراکتر اولیه شباهت زیادی به اسوالدِ خرگوش داشت. فرم بدن دایره ای کار شده بود تا قابلیت متحرک سازی آن افزایش یابد. یکی از بارزترین خصوصیات میکی ماوس گوش های کاملا دایره ای آن بود که تا سال ها در هیچکدام از انیمیشن ها  و در هیچ زاویه ای تغییر شکل نمی داد. این ویژگی،  میکی را به سرعت برای مخاطبان آشنا ساخت و سمبل Mickey Mouse «میکی ماوس» را به نوعی به نماد غیررسمی دیزنی تبدیل کرد.

1

ماجرای سه انگشتی شدن میکی ماوس

یکی از نکات جالب در طراحی میکی ماوس، تعداد انگشتان آن بود. میکی با آن که موشی انسان نماست ولی در هر دست ۳ انگشت دارد که به گفته دیزنی تصمیمی هنری – اقتصادی بود. هنری از آن رو که ۵ انگشت در هر دست برای این کاراکتر زیاد و شبیه خوشه موز بود و اقتصادی از این جهت که حذف انگشتان اضافه از ۴۵۰۰۰ نقاشی – که انیمیشنی شش و نیم دقیقه ای را می ساخت – صرفه جویی میلیون دلاری به همراه داشت.

میکی ماوس سرانجام خلق شد و اولین حضورش در انیمیشن ۶ دقیقه ای هواپیمای دیوانه(۱۹۲۸) رقم خورد. میکی نتوانست تماشاچیان را به خود جلب کند و والت برای پیدا کردن توزیع کننده شکست خورد. والت با ناامیدی فراوان دومین انیمیشن با نام The Gallopin’ Gaucho را تهیه کرد که آن هم به سرنوشت اولی دچار شد.

چندین ماه بعد دیزنی سومین انیمیشن خود را روانه سالن های سینما کرد. کشتی بخار ویلی(۱۹۲۸) که در واقع پارودی یکی از کمدی های صامت و موفق باستر کیتون به نام استیم بوت بیل جونیور(کشتی بخار بیل جونیور) بود.

«کشتی بخار ویلی» یک ویژگی منحصر به فرد داشت و آن بهره مندی از صدا آن هم به صورت سینک و هماهنگ با اتفاقات فیلم بود. این ویژگی های نوآورانه در کنار داستانی جذاب باعث شد فیلم در سراسر ایالت متحده آمریکا پخش و به یکی از محبوب ترین شخصیت های کارتونی در کشور تبدیل شود.

«کشتی بخار ویلی» که به نوعی نخستین حضور رسمی میکی ماوس به شمار می رود، در میانه دهه ۹۰ میلادی، در لیست ۵۰ انیمیشن جهان جای گرفت و در لیست آثار محافظت شده کتابخانه کنگره آمریکا قرار داده شد.

تولد یک رویا

میکی ماوس دیگر ستاره ای محبوب بود و با آن گوش های منحصر به فرد، شلوار قرمز، دستکش سفید و کفش های قرمزش سال های سال در مجموعه های مختلف انیمیشنی در کنار دیگر دوستانش همچون مینی ماوس، پلوتو، گوفی و دانل داک خوش درخشید و به یکی از نمادهای سبک زندگی آمریکایی تبدیل شد.

برای ده ها سال تلویزیون، سینما، صنعت نشر و کتاب، صنایع اسباب بازی و پارک های تفریحی همگی محل نمایش و هنرنمایی این موش دوست داشتنی بوده است. در طی این سال ها ده ها کارتون میکی ماوس نامزد و Lend a Paw (۱۹۴۲) برنده جایزه اسکار شده اند.

سال ۱۹۷۸ میکی ماوس برای اولین بار به عنوان یک شخصیت کارتونی، صاحب ستاره خود در پیاده روی مشاهیر و مفاخر هالیوود شد.

اما شاید بزرگترین موفقیت میکی ماوس تاثیری بود که بر کمپانی دیزنی گذاشت و با موفقیت خیره کننده اش فصلی جدید در تاریخ کمپانی والت دیزنی را ورق زد.

دیزنی سال ها روی اقبال و درخشش میکی ماوس موج سواری کرد و با افزودن شخصیت های مختلف به داستان، نوار عایدی های خود را ادامه داد تا آن که پس از چند سال تغییر جهت داد و به سمت اتمام پروژه های نیمه تمام و ساخت انیمیشن های بلند رفت.

سال ۱۹۳۴ نقطه شروع دیزنی برای ورود به دنیای انیمیشن های بلند بود. تلاشی که سه سال به طول انجامید تا سفید برفی و هفت کوتوله (۱۹۳۷) خلق شود.

تاریخچه دیزنی 2

اولین انیمیشن بلند دیزنی – سفید برفی و هفت کوتوله – برگرفته از افسانه ای آلمانی بود و درباره شاهدخت تنها و زیبایی ست که با افسون نامادری حسودش به خوابی مرگبار فرو رفته، ولی تحت حمایت ۷ کوتوله قرار می گیرد تا شاهزاده ای از راه برسد و سحر نامادر را باطل کند.

والت به سختی توانست روی Roy – برادر و شریک تجاریش – را راضی به ساخت این فیلم کند چرا که به عقیده او ساخت این فیلم بیش از ۲۵۰ هزار دلار خرج در پی داشت؛ ده برابر بیش از بیشترین بودجه ای که تا آن زمان برای تولیداتشان صرف کرده بودند.

با شروع کار و در ادامه معلوم شد سفید برفی پروژه ای بس سنگین تر است و والت دیزنی مجبور شد برای تراز بودجه ساخت، خانه اش را در رهن بانک قرار دهد.

نتیجه اما حتی از تصور والت هم فراتر بود. سفید برفی و هفت کوتوله به یکی از شاهکارهای سینما تبدیل شد و رکوردهای خیره کننده ای به جا گذاشت. فیلم تنها با ۱.۵ میلیون دلار هزینه ساخت بیش از ۴۱۸ میلیون دلار فروش کرد و عنوان پرفروش ترین فیلم ناطق تا آن زمان را به خود اختصاص داد.

محبوبیت سفید برفی باعث ده ها اکران مجدد در سال های بعد شد و نسخه های ویدیویی آن نیز به تولید رسید.

نمایشنامه «سفید برفی» در لیست ده تایی از پر اجراترین نمایش ها در آمریکای شمالی است و تاثیر فرهنگی عمیقی بر نمایش های موزیکال برادوی و پارک های تفریحی گذاشته است.

«سفید برفی و هفت کوتوله» در سال ۲۰۰۸ عنوان برترین انیمیشن تاریخ سینما به انتخاب بنیاد ملی فیلم آمریکا AFI را از آن خود کرد.

دیزنی در نخستین گام خود پا را فراتر از مرزهای تصور گذاشته بود و اینک یکی از کمپانی های بزرگ و صاحب سبک دنیا به حساب می آمد. اما این تازه شروع کار بود. فرمول جادویی آنها تازه شروع به کار کرده بود و نطفه ستاره های درخشان دیگری برای درخشش در پهنه آسمان در حال شکل گرفتن بود.

منبع: مهر

نقد فیلم اسنودن

 

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: الیور استون

بر اساس “پرونده‌های اسنودن؛ جزئیات ماجراهای تحت تعقیب ترین مرد جهان” نوشته لوک هاردینگ، روزنامه نگار گاردین

بازیگران: جوزف گوردون لویت، شی‌لین وودلی ،اسکات ایستوود، تیموتی اولیفانت و نیکلاس کیج

خلاصه داستان

” اسنودن” آخرین ساخته الیور استون روایت زندگی سیاسی امنیتی جوزف اسنودن مامور سابق سیستم اطلاعاتی امریکاست که اقدام به افشای اسناد محرمانه از نحوه جاسوسی سازمان سیا می نماید. الیور استون  در روایت خود بیشتر به دنبال چرایی علت وقوع چنین حوادثی است تا چگونگی آن. از آن جا که خبرهای این اتفاق توسط تمامی خبرگزاری پوشش داده شد، توضیحات بیشتر در مورد داستان از جذابیت اثر برای مخاطبینی که هنوز به تماشای اثر ننشسته اند می کاهد و به همین دلیل به این خلاصه موجز اکتفا می نماییم.

نقد فیلم

افشاگری های اطلاعاتی توسط نیروهای امنیتی کشورها از اتفاقاتی است که هر از چند گاهی توسط رسانه های دنیا مخابره می شود. این افراد از نگاه رسانه های داخلی خائنانی بالفطره و از نگاه رسانه های معاند آن کشور قهرمانانی آزادی خواه معرفی می شوند و به همین دلیل تصاویری که از این افراد در ذهن مخاطبان نقش می بندد سطحی، اغنا ناپذیر و کاریکاتوری است. خواه جاسوس روس باشد یا جاسوس امریکایی و انگلیسی. اما نگاه الیور استون که یکی از مهمترین فیلمسازان سیاسی دنیا محسوب می شود به گونه دیگری است.

الیور استون یکی از وتران های بازگشته از ویتنام است که بیشتر شهرت خود را مدیون آثاری  چون “جوخه”، “متولد چهارم جولای” است که رویکردی انتقادی نسبت به سیاست های جنگ افروزانه امریکا در ویتنام و تاثیرات  آن بر زندگی شهروندان امریکایی دارد. این کارگردان پس از استقبال منتقدین و مردم از آثار خود گرایشی به ساخت آثار سیاسی پیدا کرد و با ساخت سه گانه ای درباره روسای جمهوری امریکا با نام های     ” J.F.K”، “نیکسون” و” W ” -درباره بوشِ پسر -دیدگاه خود را درباره سه تفکر سیاسی حاکم بر امریکا بیان نمود. از این میان ” J.F.K”که به بررسی نحوه کشته شدن جان اف کندی رئیس جمهور محبوب مردم امریکا می پردازد به دلیل پرداخت معماگونه و قوام یافته آن از قدرت تاثیرگذاری بیشتری برخوردار است و دبلیو که به زندگی و چگونگی انتخاب بوش به عنوان رئیس جمهور امریکا می پردازد ، به دلیل نمایش اغراق آمیز و تلاش افراطی فیلمساز برای ایجاد تنفر از بوش ضعیف ترین اثر این سه گانه محسوب می شود.  استون سپس با چرخشی ۱۸۰ درجه ای به فیلمسازی گیشه ای تبدیل می شود و با ساخت آثار کم زهری چون “مرکز تجارت جهانی”، “الکساندر” و نسخه دوم “فیلم وال استریت” مقدمات به فراموشی سپرده شدن خود را فراهم می آورد. اما با ساخت “اسنودن” به مسیر سابق خود باز می گردد.

اما اسنودن

آخرین ساخته الیور استون به لحاظ بهره مندی از تکنیک های فنی سینمایی چیزی کم ندارد. نور، تصویر، قاب بندی و بهره گیری از جلوه های ویژه همگی در سطح مطلوبی قرار دارند و به خوبی توانسته اند منظور کارگردان را از ارائه هر قاب بیان نمایند. این مهم با کمک دکوپاژی که حاصل تجربیات سال ها کار استون است خوش درخشیده و با یاری تدوین خوب قطعه های پازل فیلم را در ذهن مخاطب جا داده اند تا همه چیز برای توجه به لایه های زیرین فیلم مهیا باشد. مهمترین ایرادات تکنینکی که می توان به اثر گرفت یکی کند شدن ریتم در یک سوم میانی فیلم است -که بخشی از آن به دلیل تمرکز بر توضیح اجزای اضافی داستان هنگام ورود اسنودن به محل اجرای پروژه است- و دیگری بازی های غیر صمیمی بازیگران. در میان بازیگران فیلم بیشترین امتیاز به شی‌لین وودلی می رسد.

لازم بذکر است در این دوران کمتر فیلم شناخته شده ای را می توان یافت که دچار مشکلات جدی تکنیکی باشد و در حقیقت خوبی و بدی فیلم ها از نگاه مردم با میزان غرق شدن بیننده در اتمسفر فیلم سنجیده می شود. اتفاقی که “اسنودن” در آن چندان موفق عمل نمی کند. استون به جای تمرکز بر عمده ترین مسائلی که به بروز چنین افشاگری منجر می شود، مجموعه ای از خرده روایات را در بازه های زمانی مختلف و با کمک فلش بک و فلش فورواردهای متعدد در کنار هم قرار می دهد و به تعبیری مخاطب را بمباران اطلاعاتی می کند تا علت افشاگری های او از دل این اتفاق بیرون آید. غافل از این که این روایت علاوه بر آن که موجب سرگشتگی مخاطب و خارج شدن از فضای فیلم می شود، علت افشاگری اسنودن را مجموعه ای از فشارهای روحی نشان می دهد که با تلاش های فیلمساز در طول فیلم برای قهرمان سازی از او در تضاد است. این مسئله از جایی تبدیل به مشکل فیلم می شود که مخاطب تمام طول فیلم را در حال قانع شدن برای پذیرفتن اسنودن به عنوان قهرمانی است که برای صیانت از آزادی فردی مردم و تبدیل نشدن دنیا به زندانی بزرگ – اتفاقی شبیه کتاب ۱۹۸۴ جرج اورول-تلاش می کند ، علت افشاگری او را مجموعه ای از عقده های فردی مانند روابط عمومی پایین، مسائل زندگی زناشویی می یابد. این نتیجه گیری غلط از مقدمه ای درست تمام تلاش استون را برای قهرمان سازی و ایجاد موجی اعتراضی برای احیای آزادی فردی تحت تاثیر قرار داده و صرفا سرنوشت اسنودن را برای بیننده به دغدغه اصلی تبدیل می کند نه مضامین اصلی فیلم را.

حضور ادوارد جوزف اسنودن واقعی در سکانس های پایانی فیلم هم گواهی بر این مدعاست وکارگردان با زنده و با نشاط نشان دادن او در روسیه دغدغه اصلی فیلمش را که سرنوشت قهرمان داستان است پاسخ می گوید.

 ساخت آثار اینچنینی می تواند از دوجنبه تبلیغ و ضد تبلیغ برای کشور مبدا مورد بررسی قرار گیرد. اشراف اطلاعاتی نشان داده شده در فیلم که چندان هم دور از ذهن نمی نماید از یک سو بستری مناسب برای به رخ کشیدن قدرت امنیتی اطلاعاتی امریکایی ها است و از سوی دیگر عمق نگاه ابزاری به انسان و قربانی کردن آزادی و انسانیت پیش پای اهداف منطقه ای را توسط نیروهای امنیتی امریکا نشان می دهد. نشانه های قرار داده شده در “اسنودن” استون نشان می دهد این کارگردان به حرکت در فضای بینابینی این دوگانه تبلیغ -ضد تبلیغ اعتقاد دارد و همین امر تا حد قابل توجهی از صدای آژیر خطری که فیلم می بایست به صدا در می آورد کاسته است. عدم اعتراض ادوارد اسنودن به نسخه نهایی اکران شده نشان از صحه گذاری به محتوای فیلم و همین نگاه بینابینی است.

نیت خوانی از دغدغه اصلی فیلمساز عملی غیر انسانی و غیر قابل تصور است و تنها با تحلیل نشانه هایی که هنرمند در اثر خود قرار داده است می توان مضامین آشکار و پنهان آن را مورد کنکاش قرار داد. اسنودنی که الیور استون در اثر خود نشان می دهد به قهرمانی آزادی خواه- ولو به بهانه عقده های فردی- شباهت بیشتری دارد تا خائنی که برای رسیدن به اهداف مادی یا سیاسی اقدام به افشای اسناد محرمانه امریکا کرده باشد. با وجود اینکه در هر دو صورت متضرر اصلی اقدامات افشا شده، مردمانی هستند که دیگر مفهومی به عنوان خلوت برایشان بیگانه می شود و تبدیل به زندانیانی ابدی در فضای شبکه های ارتباطی  می شوند اما حضور قهرمانای این چنین می تواند التیامی بر آزادی از دست رفته آن ها باشد. به امید این که این افشاگری ها سران کشورهای جهان را متوجه خطرات پنهان از بین بردن آزادی های فردی نماید.

اما در انتها توضیح این نکته خالی از لطف نیست که حقیقت و چرایی این افشاگری سال ها بعد روشن خواهد شد و هیچ بعید به نظر نمی رسد این اقدام هم بخشی از سناریوی نمایش آزادی خواهی یا قدرت نمایی سیستم اطلاعاتی امریکا باشد و اسنودن با دستور مقامات ارشد اقدام به افشاگری نموده باشد. قطعا بینش سیاسی مخاطبان گرامی بیش از نگارنده نوشته فوق بوده و بنابر این قضاوت درباره برداشت های فرامتنی اثر به آن ها واگذار می گردد.

 

 

نقد تنگه ابوقريب

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : بهرام توکلی

بازيگران : امیر جدیدی، جواد عزتی، حمیدرضا آذرنگ، علی سلیمانی، مهدی پاکدل، مهدی قربانی، قربان نجفی

خلاصه فیلم

“تنگه ابوقریب” روایت قهرمانانه از دفاع مردان این سرزمین از خاک ایران است. داستان رشادت های رزمندگان گردان عمار در حفظ تنگه موسوم به ابوقریب

نقد فیلم

“تنگه ابوقریب” متفاوت ترین فیلم بهرام توکلی و بدون شک بهترین اثر اوست. دیدن چنین فیلمی از کارگردانی با سابقه ی فیلم های ساده و عمدتا با تم های اجتماعی یا درونگرایی فردی، کاملا بیننده پیگیر سینما را شگفت زده میکند.

“تنگه ابوقریب” فیلمی است نه متکی به جذابیت های ذاتی داستان، بلکه متکی به درام حاصل از به تصویر کشیدن درست اتفاقات میدانی و ارتباط آنها با شخصیت ها و دراماتیزه کردن این کلیت صحنه ای به صورت باورپذیر و گهگاه مسحور کننده. چه اینکه فیلم در روایت خود داستانی جز یک خط اصلی کلی که عبارت است از اعزام تعدادی از رزمندگان برای انجام یک عملیات، چیز دیگری ندارد.

درست است که در خلال فیلم، کاراکترها به بیننده شناسانده میشود اما این شناخت حاصل از اتفاقات داستانی نیست و صرفا از رودررویی افراد با یکدیگر شکل میگرید. نمونه های این شناخت کاراکترها و شخصیت پردازی، زیر و رو کردن بازار توسط عزیز (با بازی علی سلیمانی) و خلیل (با بازی حمیدرضا آذرنگ) برای خریدن سنجاق سر با گل های پارچه ایست و یا درگیری خلیل برای برگشت به خانه و تعمیر شیرفلکه و یا جمع کردن پول برای حسن (با بازی امیر جدیدی) و اصرار مجید (با بازی جواد عزتی) برای برگشت او و رساندن پول به خانواده اش و یا محافظت از نوجوانی به نام علی (با بازی مهدی قربانی) که پدرش در جنگ جانباز شده است . تمام اتفاقات دیگر در این زمینه که هیچ کدام در خط اصلی داستان  فیلم تاثیری ندارند و صرفا ما را به کاراکترها نزدیک میکند و موجب همذات پنداری تماشاچی با شخصیت های فیلم میشود.

با اینکه داستان فیلم  برای ساخت یک فیلم بلند بسیار ناچیز به نظر میرسد اما “تنگه ابوقریب “به شدت فیلم جذاب و پرکششی است. فیلمی که نقطه گذاری های دقیقی در فرم و فواصل روایتش دارد و در هیچ لحظه از فیلم بیننده را به حال خود رها نمیکند.

هرچه از فیلم میگذرد تمپوی فیلم تندتر میشود و دیگر از چرخش ها و رفت و آمدهای نرم بین میز بستنی فروشی و نرده های شط خبری نیست. همه چیز سریعتر میشود تا آنجا که ذهن از سرعت وقوع اتفاقات جا میخورد و هر لحظه با دقت بیشتر به آن مینگرد.

بدون شک انتخاب فرم بسیار دشوار از لحاظ اجرا در القای چنین حسی تاثیرگذارترین عامل است. پلان سکانس های بی نقصی که اجرای هرکدام میلیون ها خرج روی دست عوامل فیلم میگذارد به بیننده کمک میکند تا کاملا درون اثر بماند و تمام کاراکترها را دنبال کند. این اتفاق از همان سکانس اول شروع میشود و تا به پایان روند خاص و منحصر به فرد خود را حفظ میکند.

در ستایش این شکل فرم گرایی در فیلم و کمک به القای حس به بیننده میتوان بسیار سخن به میان آورد و سکانس به سکانس از دشواری دکوپاژ صحنه ای با اکت های بسیار زیاد بازیگران، حرکت ادوات زرهی، بمب، خاک، خون، شیون زنان و کودکان و اساسا ایجاد چنین میزانسن جنگی تمام عیاری سخن گفت و کارگردانی و هدایت این همه را مورد تحسین قرار داد اما به ذکر نکاتی در این باره کفایت میکنیم.

اصولا روایت این چنینی بر اساس شیوه دوربین روی دست و حرکت به عنوان یک کاراکتر در سهمی های ریاضی وار صحنه ،کارکردهای مختلف از حیث بصری دارد که گاهی در فضاهایی مثبت و گهگاه در فضای دیگر کاملا منفی است. یکی از موارد کارکرد مثبت چنین رویکرد مستند گونه به تصویر و تصویربردای صحنه های نبرد است. جایی که شما  با هرشخصیت و جایگاهی که باشی در مقابل اتفاقات کاملا یکسان هستید. فرض کنید در یک دادگاه هستید، وقتی میخواهید به قاضی نگاه کنید باید کمی بالا را نگاه کنید و یا از دیدگاه قاضی باید پایین را نگاه کنید. اما در میدان جنگ وقتی بالای کانال گلوله شلیک میشود مهم نیست شما فرمانده هستید یا سرباز یا دوربین یا هرچیز دیگر، شما فقط یک راه دارید و آن خمیده راه رفتن است. پس چنین شیوه ای میتواند آنقدر بیننده را همسو با بازیگران قرار دهد تا همچون یک گیم خود را در آن موقعیت تصور کند و سکانس پلان  در این هنگامه میتواند تاثیرگذارترین اتفاق در فرم تلقی شود. سکانس پلانی که روایت های پس زمینه اش او را بدون مکس وادار به حرکت میکند و این هماهنگی شگفت انگیز در میدان جنگ را بازنمایی کند. در سکانسی از فیلم میبینید که حسن (امیر جدیدی) خود را به تپه ای میرساند، آر پی جی اش را مسلح میکند و تانکی در پشت خاکریز را میزند و به موازات آن میدود، در همین هنگام در میان تیراندازی ها در آن انتها انفجاری صورت میگیرد و کادر با قابی که در خود علی (مهدی قربانی) و مجید (جواد عزتی) را دارد به دنبال او حرکت میکند وپشت چیزی پناه میگیرند. دوباره در انتهای تصویر انفجاری صورت میگیرد و الخ. این سکانس در فرم انتخابی این فیلم حاصلی برای بیننده دارد و آن تاثیری عمیق در ذهن کنشگرانه اوست که از این محاسبات دقیق تصویری، نتیجه ای میگیرد که در هنگام بازگویی آن بدین شکل گفته میشود که گویی در میانه میدان جنگ ایستاده و این اتفاق همان هماهنگی اعجاب انگیز چنین فرمی با فضای جنگی است.

فضای جنگی ای که هیچگاه شکل شعاری از یک سو و یا ژست روشنفکری از سوی دیگر نمیگیرد و بارها از زبان کاراکترهای فیلم یادآوری میشود که ما در حال دفاع از سرزمینی هستیم که دغدغه زندگی در آن را داریم. اصولا خط داستانی فیلم نیز دفاع از یک تنگه برای جلوگیری از نفوذ نیروهای دشمن است. این ماجرا را به صورت تلویحی با کتاب پیرمرد و دریا در دست مجید (جواد عزتی) میبینم تا بفهمیم که سرزمین ما آنقدر ماهی بزرگی است که صیاد از پس صید آن برنیاد و این اتفاق کاملا درست و سرجای خود، فیلم را تا پایان هدایت میکند. اصولا نگاه فیلمساز در تنگه ابوقریب به همه چیز درست است. یک نمونه دیگر این مصادیق حضور یک نظامی ارتشی با ماشین و درجه هایش  در خط مقدم و در حال تلاش است. در نگاه به واقعیت و اینکه اصولا در واقعیت چه اتفاقی افتاده است بحثی در این نوشتار صورت نمیگیرد بلکه نگارنده به این نکته توجه میدهد که چه مقدار میتوان از موضوعات تنش زا مثل اختلاف دو نیروی نظامی کشور پرهیز نمود .

یکی دیگر از نمونه های این مسائل صحبت های کاراکترهای فیلم، وسط میدان جنگ است. جایی که بحران در اوج خود قرار دارد و از هر سو بدبختی و از دست دادن رفیق و ریختن خون است اما این کاراکترها با یکدیگر سخن میگویند و فضایی چنان مثبت را میسازند که حس پیروزمندی و بزرگ منشی از رزمندگان در لایه های پنهان ذهن بیننده مینشیند. این اتفاق از آن دست اتفاقات هستند که شهید آوینی آنها در مورد رزمندگانی نشان میداد که در حال عزیمت به خط مقدم نبرد بودند و قرار بود از دشت گلی عبور کنند و فیلم بردار در اتفاقی زیبا نشان میداد که رزمندگان خود را به سختی می انداختند تا از جاهایی عبور کنند که گلی وجود ندارد تا گلی را زیر پا له نکنند.

فیلم در زمینه های بسیار زیادی چنان درخشان است که احتیاج به بررسی ندارد که از جمله آنها گریم و جلوه های ویژه میدانی است که رابطه تنگاتنگی برای ایجاد فضاهای طبیعی دارند. تیر خوردن های طبیعی، قطع اعضا، گریم صورت های کاراکترها و مردم در جاده و میدان جنگ، انفجارهای پی در پی، منفجر شدن آنی تانکها و … که الحق و الانصاف بسیار عالی و دقیق اجرا شده است.

موسیقی فیلم نیز به شدت درست، راوی این عملیات نفسگیر است مخصوصا در پایان فیلم و حفظ تنگه که آهنگی چنان حماسی از بازگشت قهرمانان گوش را پر میکند که لایه های حزن انگیزی می آفریند و چنان حس افتخار آمیز همراه با قدردانی به بیننده منتقل میکند که شاهد دست زدن در پایان فیلم به افتخار این قهرمانان از سوی تماشاگران هستیم.

در پایان باید گفت “تنگه ابوقریب” یکی از بهترین فیلم های سینمای دفاع مقدس و بهترین فیلم بهرام توکلی است. او میدان جنگی را به نمایش گذاشته که هرچند شبیه به تمام میدان جنگ های دنیاست اما کاراکترهایی در نقش رزمندگان ایرانی در آن مبارزه میکردند که شبیه انسانهای هیچ کجای جهان نبودند و نیستند و این همان نقطه ی تفاوت این میدان جنگ با هر میدان جنگی است که با پرداخت شخصیت ها در فیلم کاملا قابل فهم است. 

نقد فیلم مادری

کهنگی تا بی نهایت

نقد فیلم مادری

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رقیه توکلی

بازیگران: هانیه توسلی، نازنین بیاتی، مریم بوبانی و هومن سیدی

خلاصه داستان

داستان “مادری” درباره  زندگی دو خواهر است که با یکدیگر در شهر یزد زندگی می‌کنند. نگار جدا از همسرش زندگی می کند و نوا در حسرت زندگی مشترکی مانند خواهرش روزگار می گذارند. نگار قصد دارد برای برپایی نمایشگاه نقاشی به همراه استادش از کشور خارج شود. اتفاقی که همه را علیه او می شوراند.

نقد فیلم

“مادری” اولین ساخته رقیه توکلی است که به یمن بهره گیری از عوامل فنی متخصص و با تجربه از اشکالات فنی شاخص مصون مانده است . از میان این عوامل حضور هایده صفی یاری به عنوان تدوینگر اثر ، بیش از سایرین به یاری فیلم آمده است. بی شک بدون حضور ایشان “مادری” به فیلمی تبدیل می شد که مخاطبان پس از تماشای یک سوم ابتدایی آن از سر کسالت و ملال سالن سینما را ترک می کردند. تدوین ریزبافت و مهندسی خانم صفی یاری فیلم را برای مخاطب قابل تحمل کرده است. فقط قابل تحمل.

بستر اصلی داستان آن قدر کم اتفاق و کم کشش است که مخاطب رغبتی به پیگیری آن ندارد و به همین دلیل روایت های دیگری به فیلم الصاق می شود که نه نقش خرده روایت دارند و نه در پیشرد داستان اصلی فیلم نقشی ایفا می کنند. “مادری” در تمام مدت میان فضای این داستان ها سردرگم است. ماجرای نوا و کاوه ارتباطی به تم اصلی داستان ندارد و خود می تواند موضوع فیلم دیگری باشد . اما بر اساس آن شخصیت های کاوه و مریم شکل گرفته اند که ارتباط آن با پیرنگ اثر نا معلوم است. “مادری” قربانی نگاه صرفا زنانه کارگردان شده است. توکلی قصد دارد با نمایش بی پرده حسرت ها و حسادت های میان زنان نسبت به داشته ها و نداشته های شان، حلقه مفقوده زندگی مادرگونه آنان را به رخشان بکشد غافل از این که فیلم ایشان تنها تداعی کننده تم خیانتی است که این بار زنان در انجام آن محق جلوه می دهد.

زنانگی و نگاه تک بعدی به دنیا از سر و روی “مادری” می بارد. زنانگی نه به معنای خوب کلمه. بلکه به معنای حذف نیمی از جامعه. جامعه ای که به هر حال متشکل از مردان و زنان است. در فیلم “مادری” مانند سایر آثاری که نیم نگاهی به مباحث فمینیستی دارند هیچ مرد قابل اتکا یا معقولی دیده نمی شود . چنان که گویی خداوند موجودی بی خاصیت تر از آن ها نیافریده است. هیچ یک از مرد ها توانایی انجام کار درست را ندارند و همه آن ها مانعی برای شکوفایی جنس زن هستند. این مسئله در رفتارهای سعید، پسر همسایه، کاوه و حتی استاد نگار- که از نگاه فیلم بهترین مرد فیلم است- دیده می شود. مردها در مادری تنها شبحی هستند که در یا آن سوی در ایستاده اند، یا پشت رل نظاره گر بیانات شخصیت های محبوب فیلمساز هستند و یا برای رفتارهای خود چشم به دهان همسرانشان دوخته اند . در نگاه فیلمساز تنها بانوان پیشبرنده اتفاقات شاخص زندگی هستند.

دغدغه های کهنه و مقایسات بدوی خانم توکلی سال هاست از مباحث اصلی کارگردان هایی مانند خانم میلانی هم کنار گذاشته شده، اما ایشان که خیلی دیر به به قافله معترضین رسیده اند، در “مادری” قضای وظیفه خود را به جا آورده اند و برای تمام مکاتب فکری مرتبط، دستی به توافق تکان داده اند. این مسئله فیلم را تبدیل به بیانیه ای تصویری کرده است که به شدت وامدار کنایات فرامتنی اش است.

اثر در فرم خود آن قدر معمولی عمل کرده است که درباره هیچ چیز آن نمی شود چیزی نوشت. نه بازی قابل توجهی در فیلم وجود دارد، نه تصاویر و قاب های بدیعی و نه هیچ چیز دیگر. تنها ابتکار خانم توکلی طرح موضوعات اینچنینی برای سنتی ترین شهر ایران است که از وزن کافی برای ابداعات یک فیلم اولی برخوردار نیست. زمانی که برای اولین اثر ایده نویی وجود ندارد عاقبت مسیر کاری فیلمساز روشن است. امید است خانم توکلی در ادامه راه فیلمسازی خود با الگو برداری از کارگردانان زن خوش فکر سینمای ایران و به یاری پژوهش های بیشتر، با دغدغه هایی به روز تری پا به عرصه فیلمسازی بگذارند.

Leon

2
عوامل فیلم

کارگردان: لوک بسون

تهیه‌کننده: پاتریک لدوکس

نویسنده: لوک بسون

بازیگران: ژان رنو،ناتالی پورتمن،گری الدمن

موسیقی: اریک سرا استینگ

معرفی فیلم

لئون فیلمی فرانسوی و با زبان انگلیسی به کارگردانی لوک بسون محصول سال ۱۹۹۴ شرکت آمریکایی کلمبیا پیکچرز است. این فیلم که از بهترین فیلم‌های تاریخی سینما محسوب می‌شود در آمریکا با نام حرفه‌ای (The Professional) به روی پرده رفت.

نقد فیلمنامه (لئون) از دریچه شخصیت و پیرنگ

صاحب اثر لوک بسون ظرافتمندانه توانسته دو شخصیتی خلق کند که بی تردید هر یک در دیگری معنا و به کمال می رسند. لئون و ماتیلدا کاراکترهای به یاد ماندنی فیلم، در روند داستان تبدیل به زوج موفقی می شوند که به گفته ماتیلدا در دقیقه۴۱ می توان از آنها همچون تلما و لوئیز، بانی و کلاید نام برد. به همین دلیل تعریف کردن شخصیت های آنها جدای یکدیگر جذاب و امکان پذیر نیست.

از دریچه شخصیت

 لئون (قهرمان شهر) و ماتیلدا (قهرمان فیلم) هر دو از زخم پیش داستان در زندگی رنج می برند ، البته در لئون پررنگ تر که به درستی در نقطه میانی به بعد فیلمنامه گفته می شود. لئون دو بار انتقام می گیرد ، بار اول که مرتبط به زخم پیش داستان اوست و در نوزده سالگی اتفاق می افتد. لئون عاشق دختری می شود، که پدر دختر با ازدواج آنها مخالف است. پدر، دختر را از عصبانیت می کشد و لئون انتقام دختر را با کشتن پدر می گیرد و فرار می کند ، راهی آمریکا می شود و از آن به بعد به دستور تونی رئیسش به عنوان پاک کننده (کلینر) آدمهای بد را حذف می کند.

 اما زخم ماتیلدا با شروع داستان آغاز می شود . فرار او از مدرسه و دروغ به مدیر مدرسه درباره مرگ ماتیلدا ، سوال اساسی او از لئون “که زندگی همیشه اینقدر سخته یا فقط وقتی بچه هستی؟” و دیالوگ نفرت آمیز ماتیلدا درباره پدر” اگه اونا هم پدرمو نمی کشتند ، خودم می کشتم” نشان دهنده گذشته تلخی است که بر ماتیلدا گذشته.

انتقام دوم لئون در نقش بازوی اجرایی عدالت، انتقام ماتیلدا را از استن می گیرد . این بار هم برای یک دختر. انتقام اول سبب می شود که مسیر زندگی لئون کاملا عوض شود ، تونی در دقیقه۵۸ به لئون گوشزد می کند که تو فقط بخاطر یه زن تو دردسر افتادی و مسیر زندگیت عوض شد. بی گمان به همین دلیل لئون در دقیقه۷۰ در جواب ماتیلدا می گوید:” انتقام کار خوبی نیست ، باور کن. وقتی یه کسی رو بکشی ، دیگه هیچی مثل قبل نیست ، زندگیت عوض میشه ، بقیه زندگیتو باید با یه چشم باز بخوابی”. کاری که خودش می کرد ، با یک چشم باز ، نشسته بر روی صندلی می خوابید تا همیشه آماده باشد. در انتقام دوم دومرتبه پای یک زن در میان است ، دختری ۱۲ساله که دوست دارد زودتر از سنش عشق و زنانگی را تجربه کند ، هر چند که در ابتدا لئون در پذیرفتن ماتیلدا دو دل است از همان ابتدا که ماتیلدا در خانه لئون را می زند ، لئون با تاخیر در را باز می کند ، یا همان شب با اسلحه به سراغ ماتیلدا می رود تا در رختخواب او را بکشد. در دقیقه۳۹ وقتی ماتیلدا از لئون می پرسد: هر کسی رو میکشی؟ در جواب لئون پاسخ می دهد: نه زنی و نه بچه ای ، قانون اینه. شاید عاملی که سبب شد لئون ، ماتیلدا را نکشد قانون خودش بود و معصومیت ماتیلدا؛ که در دقیقه۷۷  توسط ماتیلدا برداشت خوبی از این کاشت می شود. وقتی لئون از ماتیلدا می پرسد چه کار می کنی؟ ماتیلدا به درستی می گوید: گفتی نه زنی و نه بچه ای. فکر کردی این کیا رو میکشه ، حیوونای باغ وحش؟ ماتیلدا برادر خود و نظیر برادران کوچکش را به یاد لئون می آورد که بخاطر همین مواد کشته شدند ، در واقع شعله های آتش بر روی میز ، شعله های خشم ماتیلداست که از نفرت زبانه می کشند. ماتیلدا هر بار که خانواده را از دست می دهد جمله ای تکرار می کند. بار اول پس از کشته شدن خانواده اش برای جلب رضایت لئون و در جواب او که باید بعد از خوردن صبحانه برود ، به نکته اخلاقی اشاره می کند “اگه منو الان بندازی بیرون ، مثل اینه که اصلا اون روز درو باز نکردی ، انگار گذاشتی من همون بیرون بمیرم ، اگه تو به من کمک نکنی ، من همین امشب می میرم”. با مرگ لئون ماتیلدا برای دومین بار خانواده اش را از دست می دهد. در پرده سوم به مدیر مدرسه می گوید: “اگه شما بهم کمک نکنین ، من هم امشب می میرم” و سرانجام با موافقت مدیر برای همیشه در مدرسه ماندگار و وارد خانواده جدیدی می شود. جایی که متعلق به اوست ، همانند گلدان لئون که سرانجام ریشه اش به زمین و خاک خانه اصلی وصل می شود. “فکر کنم اینجا جامون امنه…”.

از دریچه پیرنگ

 انتقام ششمین پیرنگ است که شامل سه مرحله می شود. اولین مرحله دراماتیک از جرم تشکیل می شود ، قهرمان و کسانی که آن ها را دوست می دارد ، تثبیت می شوند و ناگهان جرمی وحشتناک به وقوع می پیوندد و به شادی قهرمان خاتمه می دهد. قهرمان توانایی ایستادگی در برابر جرم را ندارد. یا هنگام وقوع جرم حاضر نبوده یا به گونه ای گرفتار بوده و مجبور شده این صحنه را تماشا کند و بر نفرتش افزوده شود. در همان دقایق اولیه فیلم متوجه می شویم که ماتیلدا در خانواده ای آشفته و بی ثبات زندگی می کند که جز برادر کوچکش با دیگر افراد خانواده روابط خوبی ندارد. ماتیلدا با در آغوش گرفتن برادر ، علاقه مندیش را تثبیت می کند که تنها وابسته به اوست. ناگهان جرم اتفاق می افتد ، به گفته استن آرامش قبل از طوفان. خانواده ماتیلدا به سرکرده استن ضد قهرمان رئیس دایره ضد مواد مخدر به شکل وحشیانه کشته می شوند تا موتور درام به حرکت در آید.

 ماتیلدا هنگام وقوع جرم حضور نداشت . او زمانی می رسد که افراد استن جلوی در خانه شان هستند و جرم اتفاق افتاده. برادر کوچکش کشته شده و دیدن اولین صحنه بعد از جنایت باعث افزوده شدن بر نفرتش می شود. او برای حفظ جان خود تلاش می کند بی تفاوت از جلوی درب خانه عبور کند  و قانون لئون به یاری او می آید. در دقیقه۶۴ ماتیلدا محل قرار گیری جنازه برادرش را که با گچ مشخص شده می بیند. با دیدن این تصویر انگیزه انتقام در او بیدار می شود و دومین مرحله دراماتیک انتقام شکل می گیرد. البته به واسطه بازوی اجرایی.

 در ادبیات ، نقش مایه ی اصلی این پیرنگ ، بلند آوازه و مشخص است: تلافی و مقابله به مثل قهرمان در برابر ضد قهرمان. ماتیلدا خود بهتر از هر کس دیگری می داند که در برابر ضد قهرمان ناتوان است و نمی تواند مقابله به مثل کند. اینجاست که از لئون در نقش بازوی اجرایی عدالت کمک می خواهد و حتی دستمزد لئون را فراهم می کند.

 ماتیلدا با تعقیب کردن استن ، سومین مرحله ی دراماتیک ، یعنی محل رویارویی را پیدا می کند و با ضد قهرمان رو در رو می شود ، غافل از اینکه بازوی اجرایی لئون کارش را شروع کرده. او مالکی یکی از دوستان نزدیک استن را کشته و  وقتی به خانه بر می گردد ، توسط نامه متوجه می شود که ماتیلدا به سراغ استن رفته تا انتقامش را بگیرد. خود ماتیلدا هم می داند که تنها از عهده این کار بر نمی آید. لئون بلافاصله به سراغ ماتیلدا می رود ، او را نجات می دهد و دو تن از نیروهای استن را می کشد و نقطه اوج سومین مرحله دراماتیک فرا  می رسد.

 در انتقام های سریالی ، مهم ترین قسمت ، مربوط به آخرین جنایتکاری است که باید حقش را کف دستش بگذارند ، چه رئیس باشد چه کسی که از همه روانی تر است و یا هر چیز دیگری. این بار استن قبل از اینکه لئون به سراغش برود بر سر راه آن ها سبز می شود. ماتیلدا توسط نیروهای استن دستگیر می شود تا با استفاده از او لئون به دام انداخته شود. این سکانس به نوعب تداعی کننده سکانسی در پرده اول است. در پرده اول ماتیلدا هنگام برگشت از  خرید شیر ، با جرم روبرو می شود و برای نجات خود به سراغ خانه لئون می رود. در پرده سوم ماتیلدا بعد از خرید شیر دستگیر می شود .نیروها از او می خواهند در خانه را بکوبد تا لئون را از طریق او به دام بیندازند. نحوه کوبیدن در توسط ماتیلدا به گونه ای است که گویا رازی است بین او و لئون در مواقع خطر. اینجا این ماتیلداست که جان لئون را نجات می دهد. برعکس نیمه اول . حداقل به ازای خرید  دقیقه ای بیشتر که لئون بتواند شرایط انتقام را مهیا کند.

پایان فیلم راضی کننده ، غم انگیز و دردناک است. قهرمانان تنیده در هم که موجب شکوفایی یکدیگر شدند از هم جدا می شوند. لئون اقرار می کند که وجود ماتیلدا به زندگیش معنا داده و به قوت او نیرو گرفته است. در نهایت لئون در نقش بازوی اجرایی فداکارانه با مرگ خود انتقام ماتیلدا را از استن می گیرد و به زندگی ضدقهرمان پایان می دهد.

 لئون قهرمانانه مرد تا قهرمان قصه ماتیلدا به جای امن برسد.