تیزر قاتل اهلی

بخشى از اولین كلیپ فیلم سینمایى قاتل اهلى

تازه ترین فیلم مسعود كیمیایى

با حضور پرویز پرستویی، لعیا زنگنه، پگاه آهنگرانی، رضا رشیدپور و پولاد کیمیایی

تهیه كنندگى منصور لشكرى قوچانى

Rope

rope

عوامل فیلم

کارگردان: آلفرد هیچکاک

نویسنده: بر اساس رمانی از پاتریک همیلتون

نقد فیلم: جیمز استوارت، جان دال

نقد فیلم

طناب اولین ساخته ی رنگی هیچکاک است که در سال ۱۹۴۸ بر اساس رمانی از پاتریک همیلتون ساخته شد. طناب روایت مهمانی چند دانش آموخته ی یکی از دبیرستان های امریکا است که پس از سال ها دور هم جمع می شوند و بر اساس تحصیلات و طبقه ی اجتماعی نظرات متفاوتی درباره ی نظام های سیاسی حاکم بر دنیا دارند. دیوید یکی از مهمانان دعوت شده به مراسم گم شده است و هرچه زمان پیش می رود خبرهای نا امید کننده تری از یافتن او به گوش می رسد . رابرت کدل(با بازی ِ مانند همیشه خوب جیمز استوارت) ، معلم سال های دبیرستان دیوید و … و از طرفداران اصلاحات اجتماعی است که در نهایت کشف می کند  براندون  میزبان جشن  ، دوست خود دیوید را به قتل رسانده است. در این یادداشت قصد داریم به انگیزه و جهان بینی براندون برای این قتل بپردازیم .اما  در ابتدا بهتر است به چند نکته درباره ی فرم فیلم اشاره کنیم.

هیچکاک معمولا برای امضای هنری اثر خود نقش کوتاهی در فیلم هایش بازی می کند.این بار هم در همان سکانس های ابتدایی فیلم هیچکاک را می بینیم که در صف اتوبوس ایستاده و پس از توقف و حرکت دوباره ی آن ، در جای خود بی حرکت و شگفت زده از اتوبوس جا مانده است. در صورتی که بخواهیم به صورت افراطی به رمز گشایی سکانس های فیلم بپردازیم ، می توان اتوبوس را نماد ایدئولوژی های متعدد دهه ی ۵۰ دانست که مانند اتوبوس های شهری پشت سر هم می آمدند و می رفتند و هر کدام نظر موافق بخش هایی از مردم را به خود جلب می کردند. مردمی که عده ی کمی از آن ها اهل تفکرند و ما بقی مانند مسافران یک اتوبوس کورکورانه به حمایت از یک ایدئولوژی می پردازند.

طناب در واقع یک سکانس- پلان ۸۰ دقیقه ای است که تمام وقایع آن زنجیر وار به هم متصل شده اند.در تمام طول فیلم فقط۱۰ کات وجود دارد که آن هم به دلیل ضعف تکنولوژی در آن زمان بوده است. طبق تکنولوژی آن زمان  بیشترین مدت زمانی را که می شد با دوربین فیلمبرداری ضبط کرد ۱۰ دقیقه بوده است.البته این ۱۰ کات هم به نحوی طراحی شده است که بیننده متوجه آن نمی شود. هیچکاک با زوم کردن تصویر روی اجزای صحنه و سیاه شدن آن با یک دیزالو حلقه ی جدید فیلم خود را آغاز می کند. فرق هیچکاک با سایر کارگردان های تاریخ سینما در این است که این محدودیت های زمانی و مکانی و فنی هیچ خللی به نحوه ی روایت او وارد نکرده است. نکته ی قابل توجه تر این که هیچکاک در این فیلم برای روایت خود حتی از موسیقی هم کمک نمی گیرد و طناب را بدون موسیقی متن می سازد. هیچکاک با کارگردانی  دقیق خود توانسته از یک داستان معمولی و دیالوگ محور اثری جاودانه خلق کند.

اما با نقل مقدمه ای به رمز گشایی انگیزه فتل دیوید می پردازیم.

نظریه پردازان عوامل مختلفی را عامل محرک تاریخ دانسته اند.از غریزه های جنسی و رشد علم گرفته تا اصالت خانوادگی و … . در میان این نظرات تنها تعداد معدودی از آن ها مبنای ایجاد نظام های اجتماعی شده اند.به عنوان مثال می توان به  مارکس اشاره کرد که اقتصاد یا تکامل ابزار تولید را عامل محرک ملت ها می دانست و بر اساس این نظرات ( و با انجام اصلاحاتی)نظریه ی موج سوم و حکومت های کمونیستی شکل گرفت.

در دهه های ۴۰ و۵۰ قرن بیستم نظرات نیچه مورد توجه بسیاری از متفکرین و مردم قرار گرفت و توانست با نفوذ در لایه های مختلف طبقات اجتماعی ، تاثیر خود را بر تحولات قرن بیستم بگذارد. مبنای اصلی نظرات نیچه بر قدرت طلبی ، ارزش های فردی و برتری نژادی استوار است و  نظام هایی چون فاشیسم و نازیسم بر اساس این نظریات شکل گرفته اند. در دیدگاه نیچه انسان ها به دو گروه تقسیم می شوند: گروه اول افرادی هستند که برای فرماندهی و آقایی خلق شده اند و گروه دوم برای ابزار بودن در دست فرماندهان .او گروه اول را سروران و گروه دوم را بندگان می نامد. نیچه معتقد است اعضای گروه سروران به لحاظ اخلاقی هم ارزشمند ترند و تمام صفات نیک مانند شجاعت ، صداقت و … مختص آن هاست و گروه بندگان به دلیل ضعف خود با صفاتی مثل ریا و دروغ شناخته می شوند.

براندون که شخصیت منفی فیلم هیچکاک است از معتقدین به نظرات نیچه است و خود را از دسته ی سروران می داند و به خاطر قدرتی که دارد خود را محق می داند که با زندگی دیگران بازی کند و حتی کار را به آن جا بکشاند که دیگران را به کام مرگ بفرستد. نظریات نیچه با خلق و خوی عمل گرایی (progmatism) امریکایی براندون تشدید می شود و انگیزه ی قتلی بی مورد را برای او فراهم می کند. براندون می کشد چون توانایی کشتن دارد و معتقد است به دلیل این که  ابر مردی از طبقه سروران است ، کسی حق ندارد از او باز خواست کند ، زیرا عمل وی است  که باید ملاک داوری قرار گیرد. این نظریات براندون در دیالوگ های او در فیلم مشهود است از جمله این جملات می توان به موارد زیر اشاره کرد :

– جوجه هم می تواند دلیل قتل باشد : قتل ساده ست ، یه ضرب چاقو و تمام .جنایت نوعی هنر است.
– افراد برتر در زمان مشخص می توانند کسانی را که بی ارزش باشند رو بکشند. مثل من و فیلیپ و رابرت.

طناب با صحنه ی عبور و مرور  عادی مردم در خیابان شروع می شود . مردمی که به زندگی آرام خود در شهر مشغولند و در ظاهر شهر نشانه ای از عدم امنیت و احتمال وقوع جنایت وجود ندارد.اما هیچکاک ما را از طریق یک پنجره به داخل یکی از خانه های شهر  می برد تا خطری را به مردم امریکا گوش زد کند. خطر فاصله گذاری های افراطی بین مردم.خطر از بین رفتن ارزش هر فرد  به عنوان یک انسان.در بسیاری از صحنه ها در background  تصویر شهر را می بینیم که نشان از تاکید هیچکاک بر محیط شهری است به این معنی که این اتفاقات در مهد تمدن در حال وقوع است و نه در جنگل های دور افتاده یا سرزمین های بدوی.

هیچکاک فیلم را با صحنه ای که با نور قرمز ی که مدام در حال خاموش و روشن شدن است به پایان می برد و همزمان صدای آژیری در آن به گوش می رسد .شاید  بتوان این صحنه را  زنگ خطری برای مردم امریکا دانست که بدانند در محیط به ظاهر آرام و آراسته ی شهر خود افرادی با نظریاتی زندگی می کنند که حاضرند جان تمام مردم خود را به خطر بیندازند تا قدرت خود را اثبات کنند.این زنگ خطر نه فقط برای امریکای دهه ۵۰ است بلکه تلنگری است برای همه ی نسل ها در همه ی زمان ها در سرتاسر جهان.

 این نوشته قبلا در وبلاگ “ای من” منتشر شده است.

گیشه روز مرگت مبارک

 با نزدیک شدن به تعطیلات هالووین باز هم یک اثر در ژانر وحشت گیشه سینمای آمریکا را تسخیر کرد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، روز مرگ مبارک (Happy Death Day) عنوان فیلمی در ژانر وحشت است که هفته پیش در آمریکا روی پرده بیش از سه هزار سالن سینما اکران شد و با جلب نظر مخاطبان و فروش ۲۶ میلیون و ۵۰۰ هزار دلاری عنوان پرفروش‌ترین فیلم هفته را از آن خود کرد.

در این فیلم که با بودجه‌ای اندک ساخته شده است، جسیکا روث نقش دختر دانشجویی را بازی می‌کند روز کشته شدنش را بارها و بارها زندگی می‌کند تا سرانجام به هویت قاتل خود پی می‌برد. هزینه تولید این فیلم نزدیک پنج میلیون دلار است.

در ترکیب تماشاگران «روز مرگ مبارک» کفه ترازو به نفع زنان سنگینی می‌کرد. زنان ۵۴ درصد تماشاگران فیلم را تشکیل می‌دادند و بیش از ۶۵ درصد آن‌ها زیر ۲۵ سال سن داشتند. این فیلم ترسناک خارج از آمریکا در ۱۱ کشور دیگر نیز اکران شد و در آن‌ها ۵ میلیون دلار دیگر فروش داشت.

به این ترتیب در نخستین هفته اکران فیلم چیزی بیش از ۶ برابر بودجه‌اش به دست آورده است.  

شروع قدرتمند «روز مرگ مبارک» خبری بد برای فیلم پرهزینه «بلید رانر ۲۰۴۹» بود که پس از فقط یک هفته صدرنشینی را از دست داد و با افت فروش ۵۴ درصد نسبت به هفته نخست اکران در رده دوم پرفروش‌های هفته ایستاد. «بلید رانر» در دومین هفته اکران ۱۵ میلیون و ۱۰۰ هزار دلار فروش داشت که با توجه به بودجه ۱۵۰ دلاری فیلم نوید شکستی تجاری را می‌دهد.

بلید رانر خارج از آمریکا ۲۹ میلیون و ۳۰۰ هزار دلار فروش داشت و آنجا نیز نتوانست رتبه نخست را از آن خود کند و با اختلافی اندک در بازارهای بین‌المللی پس از فیلم هرگز نگو بمیر اثر پر فروش سینمای چین، قرار گرفت. البته «بلید رانر» هنوز در چین و ژاپن اکران نشده است و امید زیادی به فروش خوب در این بازارها دارد.

سومین فیلم پرفروش هفته گذشته در سینمای آمریکا خارجیبود که در سه روز نخست اکران ۱۲ میلیون و ۸۰۰ هزار دلار فروش داشت. «خارجی» محصول مشترک سینمای چین و آمریکا است. این فیلم پیش از این خارج از آمریکا اکران شده و تا این اینجای کار در بازارهای جهانی ۸۸ میلیون دلار کسب کرده است. با در نظر گرفتن بودجه ۳۵ میلیون دلاری فیلم تا اینجای کار می‌توان «خارجی» را در رده فیلم‌های موفق گیشه در نظر گرفت.

در «خارجی» به کارگردانی مارتین کمبل داستان مامور ارتشی بازنشسته‌ای با بازی جکی چان روایت می‌شود که پس از به قتل رسیدن دخترش در یک حمله تروریستی به بازی موش و گربه با ماموری انگلیسی با بازی پیرس برازنان می‌شود. او دنبال یافتن سرنخی از قاتلان دخترش می‌گردد و امیدوار است که با استفاده از این مامور انگلیسی به آن‌‌ها برسد.

با ورود رقبای قدرتمند تازه وارد هفته گذشته فیلم «آن» به رده چهارم جدول پرفروش‌ها سقوط کرد و با فروش شش میلیون و ۱۰۰ هزار دلاری هفته را به پایان رساند.

در این میان فیلم «کوهستان میان ما» با بازی ادریس البا و کیت وینسلت در رده پنجم پرفروش‌های قرار گرفت. این فیلم در دومین هفته اکران با افت فروش ۴۶ درصدی به فروشی برابر با پنج میلیون و ۵۰۰ هزار دلار دست پیدا کرد.

هفته پیش فیلم «خداحافط کریستوفر رابین» به کارگردانی ای‌.ای میلن با بازی دامنال گلیسون و مارگو رابی به صورت محدود در ۹ سینما اکران شد و در این تعداد محدود سینما بیش از ۵۵ هزار دلار بلیت فروخت.

دیگر فیلم گیشه محدود «نفس بکش» به کارگردانی اندی سرکیس بود. این فیلم با بازی اندرو گارفیلد و کلر فوی در چهار سینما بیش از ۲۶ هزار دلار فروش داشت.

ویکتوریا و عبدل فیلم مدعی جایزه‌ای که هفته‌های گذشته در گیشه محدود در حال اکران بود هفته گذشته در ۹۰۰ سینما روی پرده رفت و در سه روز پایانی هفته به فروشی برابر با سه میلیون و ۱۰۰ هزار دلار دست پیدا کرد. به این ترتیب فروش «ویکتوریا و عبدل» در آمریکا از مرز ۱۱ میلیون دلار عبور کرد.  

فروش خوب «ویکتوریا و عبدل» راه فیلم «نبرد جنسیت‌ها» را برای ورود به جدول ۱۰ فیلم پرفروش هفته سد کرد. این فیلم علیرغم در اختیار داشتن بیش از هزار و ۳۰۰ سالن سینما نتوانست بیش از «ویکتوریا و عبدل» به دست آورد.

ردیف

نام فیلم

نام کارگردان

فروش هفتگی در آمریکای شمالی

مجموع فروش در آمریکای شمالی

بودجه

۱

روز مرگ مبارک

کریستوفر لندن

۲۶٫۵

۲۶٫۵

۴٫۸

۲

بلید رانر ۲۰۴۹

نیس ویلنو

۱۵٫۱

۶۰٫۵

۱۵۰

۳

خارجی

مارتین کمبل

۱۲٫۸

۱۲٫۸

۳۵

۴

آن

اندرس موچیتی

۶٫۱

۳۱۴٫۹

۳۵

۵

کوهستانی میان ما

هانی ابو اسد

۵٫۷

۲۰٫۵

۳۵

۶

ساخت آمریکا

دگ لیمن

۵٫۴

۴۰٫۱

۵۰

۷

کینگزمن: حلقه طلایی

متیو وان

۵٫۳

۸۹٫۷

۱۰۴

۸

نینجاگوی لگویی

چارلی بین

۴٫۳

۵۱٫۶

۹

اسب کوچولوی من

جیسون تیسن

۴

۱۵٫۵

۱۰

ویکتوریا و عبدل

استفن فریرز

۳٫۱

۱۱٫۳


قیمت ها به میلیون دلار است.

ترجمه: فرزاد مظفری؛ منبعهالیوودریپورتر

 

 

مالاریا : جگر خوردن به سبک میدان بهمن در رستوران نایب!

شاید اگر کسی نفس عمیق را ندیده باشد و از فعالیت های شهبازی خبر نداشته باشد، مالاریا برایش قابل تحمل تر باشد. حداکثر اینکه وسط های فیلم می تواند بلند شود و سالن سینما را ترک کند! مشکل آنجاست که ما “نفس عمیق” شهبازی را دیده ایم و با دربندش هم هرچند راضی نشدیم اما سرگرم شدیم. از اینرو به احترام این نام مجبور بودیم تا انتهای فیلم بنشینیم و مالاریا را تماشا کنیم! فیلمی بسیار ضعیف و کم محتوا ،که امضای روح شهبازی را در هیچ کجای خود، به همراه ندارد. دختر پسر جوانی از نسل دهه هفتاد ،سردرگم،بی نام،بی نشان،بی هدف،بی راه، بی مسیر! از خانه فرار کرده اند که در تهران چرخ بزنند و هنوز آنقدر احمقند که با بیست و اندی سال سن، نمی دانند هتل به دختر پسری که با هم نسبت ندارند اتاق نمی دهد و خیلی راحت هر دو نفر شناسنامه شان را می دهند دست رسپشن هتل و منتظر می مانند اتاق شان را تحویل بگیرند!!! ده دقیقه اول با ریتمی مناسب پرت می شویم درون یک حادثه و تو گمان می کنی قرار است چیزی اتفاق بیوفتد اما یک مشت سکانس های بی معنی و بی ربط شما را تا آخر فیلم می برد تا برساند به سکانس پایانی که ظاهرا بسیار مورد علاقه شهبازی است . انگار شهبازی کل فیلم را به عشق همان سکانس اخر با عجله می دود. در کل این شکل تمام کردن را دوست دارد و در هر کار تکرارش می کند.اینکه از این نسل فیلم بسازد خوب است و اینکه آینه ای بگذاری روبروی این نسل جالب است اما به هیچ وجه این فیلم در هیج جای کار موفق نیست !!  این فیلم و این فیلم نامه را هر کس غیر شهبازی هم می توانست بسازد. به همین بدی. به همین افتضاحی! 
اما راستی چرا مالاریا؟ وجه تسمیه فیلم چه بود؟ آذرخش موزیسین( به قول خودش) که پشت ماشینش نوشته بود مالاریا، که بود؟ چرا مالاریا؟ پشه ای که خون می خورد و ناقل بیماریست؟ آیا آذرخش ناقل بیماری بود؟ پوچی ،بی هدفی، زندگی کردن در آن، بی علاقگی و… را انتقال می داد؟ به نظر من در فیلم که اصلا پسر بدی نبود! مالاریا که بود؟ مرتضی؟ این سبک زندگی کردن؟ آزاده نامداری چه می خواست از فیلم؟چرا دنبال نیش مالاریا بود؟ اصلا به جز اینکه یک بار کارت ملی اش را به کارگردان قرض داد تا مری( مرتضی) را از بازداشت در بیاورد چه کار کرد؟ فکر می کنم آزاده نامداری دنبال این بود که به فرزاد حسنی بگوید که او هم می تواند بازیگر شود!!!! جوجه رنگ کن اون وسط چه کاره بود؟ موضوع انرژی هسته ای چه چیزی می خواست بگه؟ ظریف بیچاره که شش نفر رو حریفه اون وسط چیکار میکنه!!!چرا شهبازی این تصویر را اشاعه میده؟ هر بچه ای قافیه براش تنگ بیاد باید از خونه فرار کنه و با دوست پسرش بره خودکشی کنه؟یا چه می دونم بپره تو آب؟ بره تو تهرون بی هدف چرخ بزنه؟ این اسمش بی طرف بودن کارگردانه؟ قضاوت نکردنه؟ آینه گرفتنه؟ گیریم که باشه چرا این شکلی؟ چرا اینقدر ضعیف؟
از نظر نگارنده مالاریا ضعیف ترین اثر شهبازی است.  شهبازی هر چه جلو تر می رود یا وسواسش در انتخاب و ساخت کمتر می شود .انگار نفس عمیق یک اتفاق بود! امیدوارم اینگونه نباشد. کاش آدم ها برای نام و برند خودشان بیشتر ارزش قائل بودند. کاش امضای شان را هر جایی هزینه نمی کردند. دیروز حس کردم رفتم تو رستوران نایب و به سبک میدان بهمن جگر خوردم !
پی نوشت: این یاداشت در ایام جشنواره نوشته شده است.

نقد خانه دختر

عوامل فیلم

کارگردان : شهرام شاه حسینی

نویسنده : پرویز شهبازی

بازیگران: حامد بهداد ، رعنا آزادی ور ، باران کوثری ، پگاه آهنگرانی ، بابك کریمی ، پردیس احمدیه ، نسیم ادبی ، محمدرضا هدایتی ، بهناز جعفری و رویا تیموریان

خلاصه فیلم

خانه دختر روایت دردهای اجتماعی روزگار ارتباطات و تغییر آداب و فرهنگ این روزهای ما است.روایت اصول نسل گذشته و احترام نسل جدید. روایت دختری که یا باید حیایش را با معاینه ی دکتر از بکارتش اثبات کند یا با مرگش…

نقد فیلم

خانه ی دختر پس از سالها توقیف بالاخره توفیق اکران عمومی را پیدا کرد. اما محترمانه ترین چیزی که میتوان درباره ی این اکران گفت این است که این اکران به درد خودتان میخورد. به عنوان فردی که فرصت دیدن خانه دختر را در جشنواره نداشتم و با قرائت جدید فیلم در اکران مواجه شدم باید بگویم که هنگام دیدن فیلم حس دیدن یک فیلم خارجی در تلوزیون را داشتم. نمیدانم این فیلم تا چه حد به فیلم اصلی شباهت دارد اما فیلمی که در سینما میبینیم به واقع اثری بی خاصیت ، بی سر و ته ، شلخته و سراسر ابهام است. واقعا باید تاسف خورد به حال مدیریت فرهنگی کشوری که سراسر سلیقه است و یک روز رای به عدم اکران یک فیلم، روز دیگر به اکران تکه و پاره فیلم منجر میشود. اکرانی که نه صاحب اثر میفهمد چه تحویل داده و نه مخاطب میفهمد چه تحویل گرفته است. به هرحال مطلب حاضر درباره ی فیلمی است که در اکران عمومی به نمایش درآمده به انضمام شنیده هایی از این سو و آن سو.

فیلم از دو اپیزود همزمان تشکیل شده که از زاویه دیدهای مختلف روایت میشود و در یک سکانس واحد به یکدیگر میپیوندند. سعی شده این سکانس پایانی مانند خیلی از فیلم های درست و حسابی سینما تعمیم داستان به کل جامعه باشد. چیزی شبیه انتهای بعضی از فیلمهای هیچکاک که داستانش را به کل جامعه تعمیم میدهد. اما متاسفانه باید گفت که “خانه دختر” به هیچ عنوان فیلمی درست و حسابی محسوب نمی شود و بزرگترین مشکلش فرم گیج کننده ، بی منطق و نامرسومش است.فیلم در سکانس برخورد ستاره (با بازی پردیس احمدیه) با بهار (با بازی باران کوثری) و پریسا (با بازی پگاه آهنگرانی) به عنوان لوپ روایت های همزمان و سپس رفتن برای خرید عقد به پایان میرسد که در سکانس های اولیه نیز از نظر گذرانده ایم. این نقطه درواقع تنها نقطه برخورد دو روایت همزمان هست که به هیچ عنوان نقطه ی مناسبی برای یک پایان نیست. به همین دلیل کارگردان و نویسنده محترم در یک اقدام سینمایی مرسوم در سنت سینمای اجتماعی یک کاراکتر اضافی- که دوست پسر ستاره باشد- خلق میکنند تا در یک پایان بندی نمادین بگوید داستان فیلم برای ستاره و در واقع تمام دختران جامعه نیز اتفاق خواهد افتاد. بدون شک این پایان بندی میتواند به کلی مخاطب را نا امید از سینما خارج کند . این سکانس به واقع چند پله از دیگر سکانس های فیلم عقب تر است و دقیقا در جایی که مخاطب منتظر است ادامه ای از داستان ببیند به پایان میرسد. روایت فیلم به طور کلی دچار یک سرگشتگی روایی است که مشخص نیست در فیلمنامه وجود داشته و یا کارگردان و تیمش از عهده ی آن برنیامدند.

در این میان مهمترین سوال در رابطه با روایت راوی فیلم است که به هیچ عنوان مشخص نیست که دوربین جای چه کسی نشسته و ما از زاویه دید چه کسی فیلم را تماشا میکنیم؟! در سکانس های ابتدایی، فیلم به همراه بهار و پریسا روایتگر داستان دو دوست عروس است که مهیای عروسی دوستشان می شوند و کارکرد داستانی آنها انتقال بحران مرگ دوستشان است و این نکته را به مخاطب القا نمایند که این مرگ، یک مرگ مشکوک است . بالاخره سوال و جواب هایی بین آنها و منصور( با بازی حامد بهداد) که اطلاعات را قطره چکانی به مخاطب تزریق می کند ، در می گیرد  اما مشخص نیست که اصلا این زاویه از روایت چه کمکی به پیشبرد داستان و حتی فضای ایجاد شده در فیلم می کند؟!؟به معنای دقیقتر هیچ گره افکنی یا گشایش گره داستانی از این روایت صورت نمی پذیرد. برای فهم این مطلب کافیست پریسا و بهار با تمام سکانس های رفت و آمد در خانه و دانشگاه و خوابگاه و بهشت زهرا و حضور امیرعلی نبویان را حذف کنیم و آنگاه ببینیم چه اتفاقی در قصه می افتد . که متاسفانه پاسخ آن هیچ است. مخاطب دوست دارد از ابتدا قصه سمیرا (با بازی رعنا آزادی ور) ، شوهرش منصور ( با بازی حامد بهداد) و اتفاق های بین خانواده منصور با او و حتی شیوه مرگ و حتی رابطه ی بین آقا مرتضی و دختر کوچکترش ستاره و اتفاقات در خانه دختر که نام فیلم نیز هست را ببیند اما متاسفانه قسمت عمده ای از فیلم به پای ستارگان جوان بدون کارکرد و جذابیتش هدر میرود و اتفاقات مضحک و از بیخ و بن رها شده ای هم در لا به لای داستان نچسب آنها گنجانده می شود که کدهای نامربوط به بیننده می دهند و او را بیش از پیش سردرگم می کنند. که از جمله ی آنها می توان به ماجراجویی های بی سر و ته بهار و پریسا با ایمیل و اس ام اس هایی از طرف سمیرایی که حالا دیگر در این جهان نیست دریافت می کنند و اصلا معلوم نیست نویسنده و کارگردان از این موضوع چه چیزی در سر داشته اند و یا ماجرای مشکوک بودن مرگ سمیرا و درج آن در روزنامه و عدم تقبل هزینه مراسم یادبود او در دانشگاه اشاره کرد. به طور کلی آیا لزومی دارد که فیلم را به شکلی روایت کرد که در قسمتی از آن هیچ کارکرد ، گره افکنی و یا گره گشایی ای وجود نداشته باشد و پایان بندی فدای انتخاب چنین فرمی شود؟!

با اینکه همواره در هرجای مطلب و فیلم به این فکر می افتادم که نکند جایی از فیلم دچار ممیزی شده و این حالت عجیب حاصل اعمال سانسور باشد اما حتی اگر اینطور باشد آیا مسئولین کشور در حوزه سینما ( که خوشبختانه یا متاسفانه کم نیستند و هرکسی متولی فرهنگی است که اساسا نیست) نباید آنقدر احترام برای مردم قائل باشند که از طرفی با اعمال مدیریت های سلیقه ای و ایجاد حساسیت برای یک فیلم آنرا برای مخاطب تبدیل به یک جذابیت بزرگ نکنند و از طرفی با تکه و پاره کردنش در اکران، مردم را آزار ندهند!؟ و آیا دست اندرکاران فیلم نباید آنقدر احترام برای مخاطب خود قائل باشند که حتی بنشینند و در تدوین، فیلم را به هر طریق ممکن اصلاح و یا حتی در بدترین شرایط بسیار کوتاهتر از یک فیلم استاندارد، به شکلی دربیاورند که بیننده با یک فیلم کاملا بی سر و ته روبرو نباشد ؟!

آیا روش پرداخت به یک مقوله ی البته فرهنگی ریشه دار در فرهنگ کهن و نیز فرهنگ دینی ما که امروزه شاید چالش بزرگی برای بسیاری از جوانان باشد و نیز خرده فرهنگ های غلط ایجاد شده پیرامون آن (که نمونه ی آن را از طرف خانواده منصور در فیلم میبینیم ) نمیتوانست کمی شریف تر و متین تر باشد؟! آیا بهتر نبود فیلم به عنوان یک مقوله فرهنگی چالش های فکری و اجتماعی مواجهه با چنین پدیده ای را برای مخاطب به تصویر بکشد و مخاطب را وارد این چالش کند تا در رابطه با این موقعیت بیندیشد . تا اینکه موضوع را جنایی کند و به دنبال مقصر قتل و یا خودکشی سمیرا بگردد و طبق معمول یک بیانیه ی سیاسی فرهنگی علیه اقشار خاص جامعه بدهد!!!

به واقع تاکید بیش از حد نویسنده و کارگردان کار، روی کلمه ی پرده در جای جای فیلم از شرافت و عمق نگاه آسیب شناسانه به چنین پدیده ای میکاهد و به متانت فیلم صدمه جدی وارد میکند. بازیگران مداوما از چنین کلماتی استفاده می کنند (-که دارم پرده میزنم-نگذار پرده های بینمان پاره شود-تنگه-جا باز میکنه-قلمبه زرده و ….) و از طرفی هیچگاه بحرانی و تعلیقی بر پایه ی این فرهنگ و موقعیت مشابهی که هرکس ممکن است با آن درگیر شود و نیز نقد و حتی تخریب آن در فیلم صورت نمیگیرد و این موضوع و اهمیتش به عاملی برای یک مرگ مشکوک تبدیل می شود و بس. و این اتفاقات برای مخاطب دقیقتر روشن می کند که نویسنده و کارگردان محترم اثر، از دغدغه ،دقت و عمق توجه کافی برای پرداختن به این موضوع برخوردار نبودند و صرفا نقطه ای سیاه و تاریک در فرهنگ جامعه پیدا کرده و سعی در سوء استفاده از آن احتمالا برای حضور در جشنواره های خارجی و یا ژست حاصل از ساز مخالف سیاسی اجتماعی زدن را دارند. این احتمال زمانی قویتر می شود که چنان پایان بندی مضحکی صرفا برای تعمیم ماجرای فیلم به همه ی جامعه طراحی میشود و با نشان دادن یک تصویر کلیشه ای و کاریکاتوری از اقشاری در جامعه که شاید در ظاهر اهمیت بیشتری به مذهب میدهند بر این موضوع تاکید می کند . اینها همه و همه تکه های پازلی امتحان پس داده هستند که می توانند برای صاحبان چنین آثاری موفقیت های بین المللی کسب کنند. نویسنده مطلب به دست اندر کاران این آثار کاملا حق میدهد که در آشفته بازار سینمای ایران به فکر بیرون کشیدن گلیم خود از آب گل آلود وضعیت وخیم فرهنگی اجتماعی این روزگار باشند تا شاید آنها نیز مانند اقشار دیگر به نان و نوایی برسند. در واقع وضعیت وخیم فرهنگی اجتماعی کشور جلوه های گوناگون دارد که نمونه آن در مسئولین فساد ، اشرافی گری و رانت های اقتصادی و در سینما گران سوء استفاده برای مطرح شدن و کسب اعتبارهای صوری در خارج از کشور است.

در پایان باید گفت خانه دختر یک فیلم دغدغه مند اجتماعی در مضمون و کم کشش در فرم است و صرفا در محتوا نمکی به زخم های عمیق فرهنگی اجتماعی می پاشد و در فرم تجربه ای خام ، فکر نشده و ناموفق است که حتی اگر شنیده های ما از حذفیات فیلم را به فیلم الحاق کنیم _مثلا حساسیت های پدر ستاره و سمیرا و سکانس های درون خانه دختر و نگاه های رد بدل شده پدر به دختر به عنوان احتمال تجاوز و یا حداقل آزار پدر به دختران ، یا دیالوگ های حذف شده منصور با کاراکترهای مختلف و همچنین سکانس های بازجویی پلیس و بهشت زهرا _باز هم  پا فراتر از یک اثری متوسط نمی گذاشت. نسخه اکران فیلم خانه دختر به واقع توهین بزرگ سازندگان و مسئولین به شعور مخاطب است و در این شرایط از نگارنده و خواننده کاری به غیر از تاسف خوردن بر نمی آید.

victoria

b1a120fe69a171c221ddafd82f0fe670_500x735عوامل فیلم

کارگردان: Sebastian Schipper
نویسنده: Sebastian Schipper , Olivia Neergaard-Holm , Eike Frederik Schulz
بازیگران: Laia Costa , Frederick Lau , Franz Rogowski
ژانر : جنایی ، حادثه ای ، درام
محصول ۲۰۱۵ آلمان

نقد فیلم

” ما تازه به دوران نیستیم.ما بچه های برلین هستیم.ما بچه های ناف برلین هستیم.اگه بخوای میتونیم برلین واقعی رو بهت نشون بدیم.چون برلین واقعی تو خیابونه … “

همواره در برخورد با هر اثر هنری میتوان آن را از دو منظر کلی و اساسی فرم و مضمون تجزیه و تحلیل کرد و نقاط ضعف و قدرت آن را مورد کنکاش قرار داد . البته این دیدگاه با اینکه به ظاهر مخالف دیدگاه عدم امکان پذیری جدایی فرم و مضمون می باشد اما در باطن اینگونه نیست و اجازه تحلیل و نگاه دقیقتر را نیز به ما در مواجهه با اثر می دهد .

از منظر نویسنده مطلب ، دیالوگ ذکر شده از شخصیت اصلی مرد داستان به نام زون که خطاب به ویکتوریا گفته میشود را عینا میتوان پشت جلد لوح فشرده فیلم به عنوان تبلیغ فیلم نوشت و احتمالا در کشوری مثل کشور ما که ذائقه فیلم هایی با تم اجتماعی رواج دارد و یا سیاست های ضد غربی طرفداران خاص خود را دارد ، این دیالوگ از زون میتواند افراد زیادی را به طرفداران فیلم اضافه کند . و احتمالا تا به امروز که شما این نقد را میخوانید تمام عاشقان فرم و فرمالیست های محض وطنی نیز این اثر را بارها و بارها دیده و تحلیل کرده اند و شاید در مجامع مختلف آن را با فیلم ماهی و گربه مقایسه کرده اند . بنابراین اگر این فیلم را ندیده اید توصیه میکنم که آن را ببنید چون از هر دسته و مسلک هنری ، سیاسی ، اجتماعی با سلیقه های مختلف باشید بالاخره یک نکته مورد خوشایند شما در این فیلم موجود است.

با این مقدمه نسبتا بلند از حاشیه دوری میکنم و به سراغ متن میروم.

داستان فیلم ویکتوریا همانطور که از نام آن مشخص است پیرامون اتفاقاتی است که برای شخصیت اول فیلم یعنی ویکتوریا با بازی یک هنرپیشه جوان اسپانیایی به نام Laia Costa  می افتد که به عنوان یک مهاجر اسپانیایی در برلین اقامت گزیده و در کافه ای مشغول به کار شده و زمانیکه شب هنگام از کلوب برمیگردد با چند جوان آلمانی آشنا میشود . طبیعتا ادامه داستان قابل حدس است و این فیلم نیز همانند اکثر فیلم های سینما و تلوزیون چه وطنی و چه غیر وطنی شخصیت زن اول داستان خود را با انواع و اقسام بلاها و مصیبت های مرسوم و غیر مرسوم مواجه میکند و احساسی را از آن به بیننده منتقل کرده و در لوای آن نقد اجتماعی و سیاسی  خود را مطرح میکند . گویی در ذهن تمام اهالی سینما در تمام نقاط نقاط جهان زن جز اغواگری و تحمل مصیبت ها و بلاهای گوناگون نقش دیگری بازی نمیکند . باری در ادامه داستان ویکتوریا با جوانان ناف برلین همراه میشود و ناخواسته مجبور به دزدی از یک بانک میشوند و در تعقیب و گریز پلیس برلین جوانان کشته شده و ویکتوریا به همراه پول ها راهی فرودگاه میشود .

اما آن چیزی که این داستان به نسبت ساده و تیپیکال را از دیگر نمونه های مشابه متمایز میکند دو نکته اصلی است ; ابتدا فرم خاص و ویژه فیلم که یک پلان سکانس دو ساعت ربعی است با صحنه های تعقیب گریز فراوان و تیراندازی ها و اکشن های نسبتا پر حادثه و لوکیشن هایی بسیار زیاد شهری که برای یک فیلم پلان سکانس خیلی تعجب آوراست و خراب شدن و از کنترل خارج شدن حتی یک عامل کوچک ناخواسته که میتوانست تمام دقایق قبل را هدر دهد و دوم جنس روابط اجتماعی و عاطفی حاکم بین بازیگران فیلم و تعلیق داستانی به وجود آمده ناشی از آن که بیننده را به خوبی همراه خود میکشاند و او را درگیر داستان و شخصیت های دوست داشتنی آن میکند.

ویکتوریا فیلمی است که میتوان از منظرهای متفاوت راجع به آن ساعت ها حرف زد و حتی آن را با نمونه های دیگر ساخته شده مقایسه نمود .

یکی از این ویژگی ها فرم خاص فیلمبرداری این اثر است شاید به نظر شما برسد نمونه های مختلف پلان سکانس در سینما از اولین تجربه های مستند گرفته تا طناب هیچکاک و مرد پرنده ای ایناریتو و حتی ماهی و گربه وطنی ، ساخته شده و این فرم دیگر یک شیوه منحصر به فرد در سینما نیست اما راجع به ویکتوریا میتوان به جرئت گفت این فیلم یک فیلم فرمی خاص و متفاوت است و شاید خرس نقره ای فیلمبرداری جشنواره برلین و نامزدی برای خرس طلایی نشانه این سخن باشد . کافی است تعدد لوکیشن ها در فیلم را مرور کنیم ; دوربین فیلم که بیننده است و همواره همراه ویکتوریاست از یک کلوب با رقص نورهای زیاد و طبیعتا نورهای شدید شروع میکند و شما آنرا خیلی طبیعی احساس میکنید سپس به خیابان میاید و در تاریکی شب فیلمبرداری را ادامه میدهد و ما افراد را کاملا درست و خوب میبینیم و مسافت زیادی حدود هفت دقیقه در خیابان راه میرود سپس درون مغازه ای با نوری بسیار متفاوت از نور شب خیابان میرود و با طی مسیری به آسانسور ، راه پله و پشت بام منزلی میرسد ، مدتی آنجا میماند و دوباره باز میگردد و در خیابان تا کافه به همراه شخصیت های فیلم ادامه میدهد و بعد از توقف چند دقیقه ای در کافه درون ماشین میرود و به گاراژی زیر زمینی که با نور مهتابی نورپردازی شده میرود و دوباره سوار ماشین شده و به سمت بانک میرود و پس از  آن مجددا راهی خیابان و بعد کلوب میشود و در زمان برگشت از کلوب و رسیدن به خیابان با تعقیب و گریز پلیس همراه کاراکترها به تکاپو میفتد و پس از تعقیب و گریز به یک ساختمان مسکونی که یک مادر و کودک آنجا هستند میرود و از آنجا با ترفندی از دست پلیس فرار میکند ، در تاکسی مینشیند و به یک هتل میرود و در انتها به خیابان آمده و ویکتوریا را راهی فرودگاه میکند . تمام اینها در حالی است که در طول فیلم با تمام لوکیشن های متفاوت و جنب و جوش های فروان نقطه فوکوس کاملا حفظ میشود و ذره ای ناهماهنگی در آن نیست و همواره سوژه اصلی مشخص و متمایز از دیگر افراد و اشیا موجود در کادر است و این کار بسیار دشواری است ، چیزی که حداقل به طور مثال در فیلمی مثل ماهی و گربه و یا حتی مرد پرنده ای نمیبینیم و عمق میدان زیاد دوربین در این فیلمها کار را برای کاگردان و فیلمبردار راحتتر کرده است _ البته این فیلم ها منظرهای متفاوتی را ارائه کرده و این مقایسه صرفا فنی بود _ باری شاید این دلیل خوبی باشد برای اینکه ما اولین نام در تیتراژ پایانی نام فیلمبردار اثر را میبینیم.

تمام نکات بیان شده راجع به فیلم برداری اثر رابطه ی تنگاتنگی با کارگردانی دارد به نحوی که تمام این بازی های فرمی دوربین از روی تعمد برای به رخ کشیدن قدرت کارگردانی به نظر میرسد . حرکات دقیق دکوپاژ شده افراد در دو ساعت ربع فیلم با لوکیشن هایی که مداوما عوض میشوند و همه جور زاویه و اکت سینمایی را از خود به نمایش میگذارند حاکی از یک میزانسن دقیق و فکر شده برای تک تک ثانیه های فیلم است ، دیالوگ ها ، حرکات ، لحظه های عاطفی ، افت و خیزهای اکشن گونه ، مدیریت تمام المان های تصویری ، هنر کارگردان آلمانی فیلم را نشان میدهد که تا قبل از این فقط او را در فیلم ۳ به عنوان بازیگر دیده بودم .

بازی های شخصیت ها نیز کاملا باورپذیر و طبیعی و همانطور که کارگردان میخواسته در متن فیلم است به نحوی که بیننده خود را همراه کاراکترهای فیلم میبیند ، با آنها ناراحت میشود ، همراه آنان استرس میگیرد ، در گاراژ حس ابهام پیدا میکند ، و با شوخی ها و جوانی های آنان شاد میشود . و این بازی های یک دست همراه با تفاوت کاراکترها از لحاظ خصوصیات اخلاقی و ویژگی های اجتماعی یکی از نقاط قوت فیلم به نظر میرسد .

اما از همه ی ویژگیهای فرمال فیلم که بگذریم بدون شک فیلم در پی بیان لایه های پنهان اجتماعی جامعه ی مدرن آلمان است . جوانان سرخورده ی از اجتماع که پولی در بساط ندارند و حتی نمیتوانند وارد یک کلوب در برلین خود شوند و ناچار به سمت خلاف و بزه کاری کشیده شده اند و باند های خلافکار زیرزمینی که در لایه های زیرین اجتماع نفوذ کرده و آنها را به سمت تباهی میکشاند تا انتها همه شان کشته میشوند . جوانانی که هیچ حرف راستی برای زدن ندارند و از ابتدا مداوما در حال دروغگویی هستند و زندگی را کاملا دم غنیمتی میگذرانند چه این غنیمت چندی وقت گذرانی کنار دختر زیبا باشد چه دله دزدی از یک مغازه و چه خلاف های بزرگ برای نجات دوسشان از چنگال باند خلافکار مهیب اما اینکه کارگردان و فیلم نامه نویس اثر چه مقدار در انتقال این مفهوم با استفاده از داستان خیلی معمولی فیلم حتی با جزئیات شخصیت پردازانه آن موفق بوده باید گفت ابهامات بسیاری در ذهن بیننده باقی میماندو این ابهامات ناشی از کوتاه آمدن و تسهیل داستان برای رسیدن به فرم روتین و اشاره شده است . داستان یک خط اصلی دارد که آشنا شدن افراد باهم ، دزدی از بانک و کشته شدن اکثر کاراکترها و رهایی ویکتوریاست و به نحوی تجربه یک شب خاص از زندگی ویکتوریا منتها همین داستان دارای روابط علی معلولی ضعیف است و بازیگران با تمام تلاش خود در ارائه بازی قابل قبول موفق به پوشاندن این ضعف ها نمیشوند به طور مثال ما شاهد یک رابطه ی عاطفی بین زون و ویکتوریا هستیم اما این رابطه ی احساسی به هیچ عنوان همراهی ویکتوریا با چهار پسر آلمانی فیلم را توجیه نمیکند و این همراهی فقط یک دلیل دارد و آن دستور کارگردان مبنی بر همراهی است درحالیکه ویکتوریا از ابتدا از زون دروغ شنیده از تملک ماشین روبروی کلوب و مغاره و داستان پیانیست بودن و… و یا حتی وقتی درون گاراژ میروند دلیل مضحک و نه چندان مدلل رییس باند برای همراهی ویکتوریا با دیگر کاراکترها کاملا بی منطق به نظر میرسد ، درحالیکه ما میبینیم که ویکتوریا شاید فقط به دنبال یک رابطه ساده بوده و حتی قبل از آن پیش نهاد این رابطه ساده را به متصدی بار کلوب نیز میدهد ولی به یکباره در نقش یک رفیق بسیار با معرفت لوتی از جنس لات های نترس تهران قدیم ظاهر میشود و حتی جان خود را کف دست میگیرد و سراغ خطر میرود و احتمالا کارگردان هم مسعود کیمیایی وار چفت و بست فیلنامه خود را منطقی میداند….

باری این ضعف بزرگ سراسر فیلم را تحت الشعاع قرار میدهد و تو گویی بیننده را که تا قبل از این و در یک ساعت اول فیلم شاهد یک فیلم جوانانه مفرح بوده درون یک گردباد داستانی بی منطق رها میکند که دیگر آن روابط اجتماعی و حسی نیز در آن نیست و صرفا یک ریتم تند به همراه اکشن های تعقیب و گریزی و ابعام زاست و از تعلیق اول فیلم که بیننده را در یک خلسه ی عاطفی قرار داده نیز خبری نیست و مداوما ما شاهد تیر خوردن و از بازی دوربین بیرون رفتن هستیم تا جاییکه تعلیقی در رابطه با دستگیر شدن و نشدن زون و ویکتوریا هم برای ما به وجود نمیاید چرا که همه چی خیلی سست و مسخره به نظر میرسد ، نهایتا شاید حسی مثل دستگیر شدن در یک بازی کامپیوتری را درباره شان داشته باشیم. بنابراین فیلم عملا دو قسمت میشود یک قسمت از ابتدا تا درون کافه و بعد از آن رفتن به دنبال دزدی و جنایت کاراکترهای فیلم .

ار این مسائل گذشته اگر بخواهیم در در مقام مقایسه حاضر شویم و ویکتوریا را با دیگر پلان سکانس های ساخته شده تا کنون مقایسه کنیم میتوان گفت که ویکتوریا در ژانر خود و از لحاظ فرمی به دلایل لوکیشن های متفاوت و داستان خطی روایت شده در چند ساعت از آثار تولید شده مثل طناب و یا ماهی و گربه و حتی مرد پرنده ای قویتر دانست اما دستمایه داستانی و روابط علی معلولی داستانی که منجر به جذابیت و ایجاد تعلیق در فیلم میشود در فیلم های طناب و ماهی گربه و حتی مرد پرنده ای بسیار قویتر و ارجمندتر از این فیلم میباشند.

در پایان میتوان گفت ویکتوریا فیلمی  است که اگر اهل مسامحه و گذشت باشید میتوانید آن را ببینید ، با آن شاد شوید بخندید ، نگران و هراسناک شوید و شاید اگر آدم دلرحمی باشید در پایان به حال زون با تمام نقاط سیاه شخصیتش چند قطره اشک بریزید . اما بدون شک فرم این اثر میتواند نکات بسیار مفید و جذاب و حتی آموزنده برای مخاطب خود داشته باشد و او را در برزخی که نمیداند با یک سینمای کلاسیک نئورئال مواجه است یا یک سینمای مدرن پست مدرن رها و به فکر وادارد .

رویه داستانی و با اغماض استاندارد این فیلم در داستان گویی میتواند الگوی مناسبی برای کارگردانان به اصلاح اجتماعی ساز این روزهای کشور که از قضا تعدادشان هم کم نیست باشد تا بتواند با مخاطبان خود که افراد عادی و معمولی جامعه هستند از طریق کشش داستانی و جذابیت های آن ارتباط برقرار کنند و در لوای آن مفاهیم ، هنر خود را نیز با نوآوری و ابتکار به نمایش بگذارند و ساده ترین راه برای رسیدن به قله های جشنواره های خارجی که همانا غیر واقعیت انگاری و ذلیل و زبون نشان دادن مردم وکشور خود است را برنگزینند و با کمی سختی و تلاش باعث خلق اثری تحسین برانگیز در هر نقطه از جهان شوند.

بازگشت بلید رانر

با بازگشت «بلید رانر» حکمرانی فیلم ترسناک «آن» بر گیشه سینمای آمریکا پایان یافت. هر چند «آن» رکورد شکست و تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم ترسناک تاریخ سینما شد.

به گزارش فیلموویز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، در هفته‌ای که فروش جهانی فیلم «آن» از مرز ۶۰۰ میلیون دلار عبور کرد، فیلم «بلید رانر ۲۰۴۹» به صورت گسترده در جهان اکران شد.

“آن”چند هفته‌ای بود که بی رقیب در صدر جدول پرفروش‌های سینمای آمریکا قرار داشت و حتی هفته گذشته با اکران فیلم «ساخت آمریکا» با بازی تام کروز این جایگاه را از دست نداد سرانجام با ورود «بلید رانر» از صدر جدول به رده سوم سقوط کرد.

بیش از سه دهه پس از موفقیت ریدلی اسکات با فیلم «بلید رانر»، دنباله این اثر سینمایی به کارگردانی دنیس ویلنو و البته با بازی هریسون فورد به پرده سینما بازگشته است. پیش از اکران «بلید رانر ۲۰۴۹» اکثر منتقدان سینمایی با دیدی مثبت اثر تازه دنیس ویلنو را ارزیابی کردند و نقدهای خوبی بر فیلم نوشتند اما این نقدهای خوب و پیشینه فیلم باعث موفقیت چشمگیر آن در گیشه نشد.

“بلید رانر ۲۰۴۹” از دست فیلم‌هایی است که در اختیار داشتن عنوان پرفروش‌ترین اثر سینمای آمریکا در هفته گذشته برای تهیه‌کنندگانش رضایت‌بخش نیست. این فیلم در نخستین هفته اکران در بیش از چهار هزار سالن سینما ۳۱ میلیون و ۵۰۰ هزار دلار فروخت که برای فیلمی با بودجه ۱۵۰ میلیون دلاری کم و ناامیدکننده است.

در پیش‌بینی‌های پیش از اکران فیلم فروشی بالاتر از ۴۵ میلیون دلار برای فیلم در نظر گرفته شده بود که البته محقق نشد. یکی از مشکلات را می‌توان به مدت زمان فیلم نسبت داد. «بلید رانر ۲۰۴۹» از آغاز تا پایان بیش از ۱۶۳ دقیقه درازا دارد.

با نگاهی به ترکیب تماشاگران فیلم پی‌ می‌بریم که بیشتر هواداران قدیمی «بلید رانر» ریدلی اسکات بودند که برای تماشای فیلم تازه آمدند. بیش از ۸۶ درصد تماشاگران بالای ۲۵ و بیش از ۶۳ درصد آن‌ها بالای ۳۵ سال داشتند.

این فیلم در اغلب بازارهای بزرگ سینمای جهان به غیر از چین همزمان اکران شد و خارج از آمریکا ۵۰ میلیون دلار دیگر فروش داشت. با این حساب به نظر نمی‌رسد که «بلید رانر ۲۰۴۹» به هدفش یعنی فروشی بالاتر از ۴۰۰ میلیون دلار در جهان دست پیدا کند مگر اینکه در گیشه چین شاهد رویدادی غیرمعمول باشیم.

در «بلید رانر» تازه دنیس ویلنو ترکیب تازه‌ای خلق کرده و در آن رایان گاسلینگ را کنار هریسون فورد قرار داده است. جرد لتو، دیو باتیستا و رابین رایت دیگر ستارگان حاضر در این فیلم پرهزینه هستند.

جف گلدشتاین از کمپانی برادران وارنر هم فروش کم فیلم در افتتاحیه تایید کرد و گفت: «از فروش پایین فیلم در آمریکای شمالی ناراحت شدیم. از آن رو ناراحت شدیم که ویلنو فیلم بسیار خوبی ساخته است. بی شک آن مقداری که انتظار داشتیم در جذب تماشاگران موفق نبودیم.» او امیدوار است فیلم افت فروش کمی را در هفته‌های آتی تجربه کند و پیش‌بینی می‌کند که یکی از مدعیان جوایز سینمایی شود.

فیلم «کوهستان میان ما» به کارگردانی هانی ابو اسد نیز هفته گذشته به صورت گسترده در آمریکای شمالی اکران شد. این فیلم با بازی کیت وینسلت و ادریس البا داستان تلاش دو نجات یافته از سقوط هواپیما در طبیعت وحشی است. این فیلم از اکران در بیش از سه هزار سالن سینما بیش از ۱۰ میلیون دلار به دست آورد و تبدیل به دومین اثر پرفروش هفته گذشته شد.

هفته پیش دوباره یک اثر انیمیشنی به صورت گسترده روی پرده رفت و در سه روز نخست اکران نزدیک به ۹ میلیون دلار فروش داشت. «اسب کوچولوی من» با اقتباس از یک سریال تلویزیونی درباره یک اسبچه جادویی ساخته شده است و امیلی بلانت، کریستین چنووث، مایکل پنا، آزو ادوبا، لیو شرایبر صداپیشگان آن هستند.

البته فروش «اسب کوچولوی من» آنقدر خوب نبود که فیلم ترسناک «آن» را از جمع سه اثر پرفروش هفته خارج کند. «آن» این هفته ۹ میلیون دیگر فروش داشت و به نخستین فیلم ژانر وحشت تبدیل شد که فروشش در آمریکای شمالی از ۳۰۰ میلیون دلار فراتر رفته است. با احتساب فروش ۲۹۸ میلیون دلار فیلم در بازارهای بین‌المللی فیلم «آن» با فروش ۶۰۳ میلیون دلاری عنوان پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینما را نیز در اختیار دارد.

در میان پرفروش‌های مدعیان اسکار هم به چشم می‌خورند. فیلم «ویکتوریا و عبدل» به کارگردانی استفن فریرز هفته گذشته با افزایش تعداد سالن‌های محل نمایش به فروشی برابر با چهار میلیون و ۱۰۰ هزار دلار دست پیدا کرد. فیلم «نبرد جنسیت‌ها» نیز در ۱۲۰۰ سالن سینما دو میلیون و ۴۰۰ هزار دلار فروش داشت و در رده دهم پرفروش‌ها قرار گرفت.

ردیف نام فیلم نام کارگردان فروش هفتگی در آمریکای شمالی مجموع فروش در آمریکای شمالی بودجه
۱ بلید رانر ۲۰۴۹ دنیس ویلنو ۳۱٫۵ ۳۱٫۵ ۱۵۰
۲ کوهستان میان ما هانی ابو اسد ۱۰٫۱ ۱۰٫۱ ۳۵
۳ آن اندرس موچیتی ۹٫۶ ۳۰۴٫۹ ۳۵
۴ اسب کوچولوی من جیسون تیسن ۸٫۸ ۸٫۸
۵ کینگزمن: حلقه طلایی متیو وان ۸٫۱ ۷۱٫۹ ۱۰۴
۶ ساخت آمریکا دگ لیمن ۸ ۳۰٫۴ ۵۰
۷ نینجاگوی لگویی چارلی بین ۶٫۷ ۴۳٫۸
۸ ویکتوریا و عبدل استفن فریرز ۴٫۱ ۵٫۹
۹ مرگ بازان نیلس آردن اپلف ۳٫۸ ۱۲٫۳ ۱۹
۱۰ نبرد جنسیت‌ها ۲٫۴ ۷٫۶

قیمت ها به میلیون دلار است.

ترجمه: فرزاد مظفری؛ منبع:  هالیوود ریپورتر/ ۸ سپتامبر

 

مالاریا

عوامل فیلمpostermalaria

نویسنده و کارگردان: پرویز شهبازی

تهیه کننده: مسعود ردایی

بازیگران: ساعد سهیلی، آذرخش فراهانی ، ساغر قناعت و آزاده نامداری

خلاصه داستان

دختر و پسری برای گردش به تهران آمده اند و برای پیدا کردن محلی برای خواب دچار دردسر شده اند.  آذرخش موزیسینی است که با وجود مشکلات شخصی فراوانش ، تمام تلاش خود را برای رفع مشکل آن ها انجام می دهد. نتیجه این خیرخواهی آذرخش دستگیریش به جرم آدم ربایی است.

 

نقد فیلم

دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر یکی از مولفه های اثر هنریِ دلنشین را دخیل بودن تجریبات شخصی صاحب اثر بر می شمرد. به این معنی که هنرمند باید تمی را که مورد کنکاش قرار می دهد لمس کرده باشد و با زندگی او عجین شده باشد. بارها در مجلات خوانده ایم که فلان بازیگر برای درک بهتر نقش خود شبی را با کارتن خواب ها صبح کرده یا مانند سریال “جوخه برادران” مدتی را در یک اردوگاه آموزش های نظامی گذرانده است. اقداماتی از این دست برای تجربه حس شخصی مذکور صورت می گیرد و می تواند نگرشی نزدیک به حقیقت برای افراد به ارمغان بیاورد.

پرویز شهبازی کارگردان محبوب منتقدین است که همیشه  با رفتارهای معقول و حرفه ای دغدغه های خود را بر پرده نقره ای می نشاند .فیلم های “دربند” و “نفس عمیق” در منطق روایی بیشتر به دنبال قصه گویی مدرن – نه بدون داستان- هستند و معمولا با پایان بندی های غافلگیرکننده تاثیر با دوامی بر وجود بیننده می گذارند. شهبازی با وجود کیفیت ، جذابیت و عدم پیچیدگی های بیهوده در آثارش برای عموم مردم  شناخته شده نیست و مانند برخی هم صنفانش از رفتارهای خارج از عرف و مصاحبه های جنجالی برای فروش فیلم یا مطرح کردن خود استفاده نمی کند. مهمترین ویژگی او شناخت مدیوم سینماست. او حرفی برای گفتن ندارد. چیزی برای نمایش دارد.

آخرین ساخته شهبازی به دردی که مقدمه ذکرشد دچار است. مالاریا نشانی از تجربه های شخصی و دغدغه های رسوب شده در ذهن نویسنده ندارد. اثر شبیه پرده های مختلف نمایشی است که به هم الصاق شده اند. داستان مجموعه موقعیت های نمایشی است که نخ تسبیحی برای رسیدن به سر منزل مقصود نیاز داشت. فیلم فاقد طرح مناسب داستانی برای تبدیل شدن به یک اثر بلند سینمایی است و در میان نوستالژی  آثار قبلی شهبازی دست و پا می زند. موضوع فیلم تفاوت زیادی با “دربند” ندارد و فضای فیلم بسیار به “نفس عمیق” نزدیک است و حتی می توان گفت داستان در پایان بندی ادای دینی هم به آن انجام می دهد. مالاریا ملغمه ای از گذشته شهبازی است و چیز جدیدی برای ارائه ندارد.دغدغه های او هم قدری تکراری است و همان طور که در نقد فیلم “به دنیا آمدن” ذکر شد، ارتباطی به فضای فکری جامعه هدف کارگردان ندارد.

از نظر نگارنده شهبازی به دلیل همین سکون ناشی از کهنگی داستان دست به خلاقیت های فرمی می زند. آن هم با ناشی گری ای که از کارگردانی با این سطح بعید است. تبدیل کردن کادر عریض پرده به کادر گوشی تلفن همراه بزرگترین اشتباه اوست. بیننده در حین تماشای فیلم مدام منتظر کوچک و بزرگ شدن و بازی های تصویر است و مدام از فضای فیلم به بیرون پرت می شود. به نظر می رسد هدف شهبازی از این کار نزدیک کردن قاب ها به تصاویر مستند یا فیلم های تلفن همراه بوده است تا از این فرم، واقعی و مردمی بودن ایده های پراکنده در فیلم را نتیجه گیری کند. اما فیلم در این زمینه هم ناموفق عمل کرده است. بیننده اصلا حس واقعی بودن کار را دریافت نمی کند. این کار بیشتر فیلم را متکلف و تصنعی جلوه داده است.مقایسه کارکرد این تکنیک در مقایسه با سکانس پایانی فیلم “گزارش یک جشن” حاتمی کیا تفاوت استفاده درست و ناشیانه از آن را مشخص می کند. نمایش مستندگونه، فیلم حاتمی کیا را نجات می دهد و “مالاریا” را به زمین می کوبد.

سرخوشی، بی خیالی و فیلم گرفتن های متعدد شخصیت ها در شرایط بحرانی تنها نکته ای بود که  درفیلم درست نشان داده شده بود و ارزش نوشتن دارد. شهبازی شخصیت های داستان را در موقعیت های مختلف قرار می دهد و واکنش آن ها در این شرایط از طریق تلفن همراه بروز داده می شود. ثبت خوشی ها و تلخی ها، ایجاد رعب و وحشت همه و همه از طریق وسایل ارتباطی انجام می شود. خبری از ارتباط مستقیم میان شخصیت ها نیست. ارتباطی که شاید بتواند شرایط را بهبود بخشد. “مالاریا” پا را فراتر از این سطح می گذارد و این زنگ خطر را برای همه به صدا در می آورد که  مواظب باشید : گویی نسل جدید جاودانگی را هم در این وسایل می جوید.  سکانس های جشن خیابانی هسته ای، رنگ کردن جوجه ها و اجرای گروه “مالاریا” که  همگی از نگاه دوربین تلفن همراه شخصیت ها نمایش داده شده اند موید این معنا هستند. هیچ آدم عاقلی منکر مزیت های بی شمار این وسایل ارتباطی نیست اما باید بپذیریم که همه ما قدری نسبت به اتفاقات واقعی اطرافمان بی تفاوت شده ایم. نه شیرینی های زندگی و نه تلخی های آن، طعم گذشته را ندارند. همه ما مانند سکانس پایانی فیلم در حال غرق شدن در تکنولوژی هستیم

شهبازی در آخرین ساخته خود -هر چند به طور ناقص- زنگ خطر از دست رفتن نسلی را برای ما به صدا در آورده و در لابه لای آن ،گریزی هم به برخی مسایل اجتماعی زده است که این ناخنک های محتوایی فیلم را از راه اصلی خود منحرف کرده است. در مجموع می توان مالاریا را اثری دانست که در ارایه مضامین خود  با لکنت جدی مواجه است و توانایی جذب بیننده را هم ندارد اما تلاش شهبازی برای طرح موضوع پدیدهای نوظهوری که کمتر به آن ها پرداخته می شود شایسته تقدیر است.

این نقد بر اساس نسخه نمایش داده شده در سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر نوشته شده است.