نقد لالالند lalaland

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : Damien Chazelle

بازیگران : Ryan Gosling, Emma Stone, Rosemarie DeWitt, J.K. Simmons

خلاصه فیلم

لالالند داستان رویاها و واقعیت های ذهن دو هنرمند عاشق است که راهی نمی یابند جز تلاش و عشق ورزیدن به آنچه می اندیشند که درست است.

 

نقد فیلم

هالیوود بار دیگر رخ نمایان کرد و لالالند را به جهانیان نشان داد. فیلمی که امریکا را در بدترین روزگارش برای خودش و همه، چنان می نماید که با رویاهایش می خندیم، شاد می شویم، نگران می شویم، می گرییم و احساس غرور می کنیم.

لالالند فیلمی است مملو از صحنه های مجلل و پر زرق برق لس آنجلسی و همان تصویر زیبای ذهنی جهانیان از امریکای بی نقص و قدرتمند که قدرت نهفته اش در بزرگی روح اوست و همانقدر منطقی که حتی برای این روح بزرگ از بزرگترین موهبت الهی یعنی عشق به سختی اما شیرین می گذرد تا بشود آنچه باید بشود. و زمان بگذرد بدون آنکه انسان ها درون خود را فراموش کنند. و لالالند فیلم زمان خودش است. مغرور و پر ادعا همچون کاراکترهایش. اما قوی ، بزرگ ولی به اوج نرسیده. داستان همچون سباستین(با بازی Ryan Gosling ) و میا(با بازی Emma Stone ) مغرورانه و متحیر کننده شروع می شود و جلوه ی صندوقداری و نوازندگی گروه موسیقی چیپ از خودش به نمایش می گذارد اما روح بزرگی در خود دارد و آهسته آهسته این بزرگی را باز می نماید و پایانی چنان با شخصیت پیدا می کند که دیگر جایگاه کوچکش را به یاد نمی آوریم. تو گویی زمان در داستان و شخصیت های فیلم نیز رسوخ کرده. آنها همانقدر شاد و فانتزی هستند که در Singin’ in the Rain ،همانقدر نگران کننده هستند که West Side Story ،همانقدر مسحور کننده است که در Chicago و همانقدر شیرین که در Little Shop of Horrors می دیدیم. سکانس های طولانی جذاب با فیلم برداری های نرم دکوپاژ شده و بی نقص و کارگردانی مثال زدنی و متحیر کننده که جلوه های از آن را در Whiplash دیده بودیم اما حالا جسورانه تر و پخته تر خود را به بیننده نشان می دهد.

تمجید از لالالند را می توان ادامه داد اما باید کلام آخر را بیان کنم و آن اینکه بدون شک لالالند همان ناخودآگاه مفخر هالیوود در فراموش شده ترین لایه های تاریخش است که حالا سر بیرون آورده و تمام خاطرات بیننده سینمای خود را زنده می کند و پیچیدگی اکسپریمنتال سینمای این روزها را با یک نفس عاشقانه کنار می زند و از پس سادگی، یک عاشقانه ی موزیکال دلپسند را روایت می کند که هم مجلل بودن رنگ و صحنه و صدا را به همراه دارد و هم به روایت شیرین و تلخ زندگی واقعی می پردازد.

لالالند فیلم کارگردانی توانمند است که امروز توان مالی فراتر از انتظارش پیدا کرده و در تحقق رویاهایش ذره ای کوتاه نیامده. Damien Chazelle هر کجا که خواسته است دوربین را همراه خود کرده است و صحنه های متحیر کننده آفریده. چه در سکانس اول که میخ خود را آنقدر محکم کوبیده که برای خسته کنند بودن قسمت هایی از فیلمش مورد شماتت قرار نگیرد چه در سکانس های دو نفره میا و سباستین که چنان فضایی محیا کرده است که همگان توانایی بازیگرانش را ببینند و آنها را تحسین کنند.کارگردانی که فیلمنامه زیبای خود را بر اساس یک داستان بسیار ساده اما پر از جزئیات به یاد ماندنی نگاشته که همذات پنداری مخاطب را به آسانی بر می انگیزد و مخاطب را نگران سرنوشت شخصیت های گیرایش می کند.فیلم از الگوی تکراری در عاشقی و جدایی تبعیت می کند تا حدی که خطر یک پایان کلیشه وار امریکایی یا بی سر و ته ایرانی !!! را در خود احساس می کند اما با یک فلش بک دریم و مرور رویاگونه و بازگشت به واقعیت دوست داشتنی کاراکترها، پایان درخشانی را می سازد. درست است که میانه ی فیلم جدای از فضاهای فانتزی و رقص و آواز گاه گاه، خسته کننده و کلیشه ای و حتی تا قسمتی بازاری است اما در همین بین نکات جالب توجهی یافت می شود که با ظرافتی خاص فیلم را از تله تکرار نجات می دهد. در نمونه آشنایی بین کاراکترها همیشه کلیشه لجبازی و یا جذب شدن در یک نگاه و یا کنار گذاشتن یک رقیب و به سوی عاشق شتافتن در موقعیتی خاص وجود دارد اما در این فیلم در مواقع مختلف این کلیشه به ضد خود تبدیل می شود. در نگاه عاشقانه و مجذوبانه میا به سباستین، یک تنه زدن عامل جدایی می شود و یا آواز لجبازانه در بیان عشق شان به هم در لحظه بوسیدن یکدیگر با صدای موبایل کاملا به هم می خورد و یا در صحنه سینما در لحظه ی احساسی، فیلم پاره می شود. و البته همه اینها بهانه ای می شود برای یک بیان کلاسیک از اظهار عاشق معشوق در آسمانها و پرواز پرنده ی عشق در آسمان پر ستاره فانتزی فیلم.

درست است که میا و سباستین آگاهانه به دنبال روح بزرگی می روند که هرکدام در هم زنده کردند چه اینکه اگر هرکدام نبود آن دیگری به آرزوی خود نمی رسید اما به واقع گاهی در روند این واقع گرایی فانتزی خلل قابل توجه وارد می شد. نمونه های آن را در تغییر رویه سباستین در دریافت پول می شود دید چه اینکه قبل از این هم پیشنهاد هایی برای گذشتن از سلیقه اش برای پول وجود داشت اما او اینکار را نکرده بود. البته احتمال دارد پیشنهاد حضور در گروه John Legend  هم در این تغییر رویه بی تاثیر نباشد!!!!!.همین خلل در پرداخت نه چندان استوار سباستین، کار Ryan Gosling را برای ایفای یک نقش شایسته دریافت اسکار از Emma Stone سخت تر کرد اما بدون شک اما استون بهترین بازی خود را تا به حال در لالالند به نمایش گذاشت که اوج آن را می توان در سکانس های تست بازیگری و تست آخر و همچنین تو شات های سکانس های اکتیویکال مشاهده کرد. به علاوه اینکه به واقع در سمپاتی برقرار شده بین دو کاراکتر اصلی اما استون نقش پررنگ تری را از نظر بازیگری ایفا می کند و عملا شایستگی کامل برای دریافت یک اسکار فنی را دارا بوده است.

درهر حال لالالند شش اسکار را به خانه برد که در هیچ کدام نمی توان شک کرد. چه اینکه فقط کارگردانی درخشان به همراه بازی های فوق العاده در صحنه پردازی بسیار قوی و بدون نقص با حرکات دوربین شگفت انگیز با چاشنی اصلی یک فیلم موزیکال یعنی موزیک می توانست چنین فیلمی از آب در بیاورد اما به شخصه احساس می کنم لالالند پتانسیل کافی داستانی و فکری لازم برای تبدیل شدن و ماندگاری به عنوان یک شاهکار سینمایی را ندارد و صرفا یک خلاقیت ساده و دلنشین در فضای سینمایی متفاوت است. چیزی که قبلا در آرتیست و اتفاقات پیش آمد کرده برای آن دیده بودیم.

لالالند جهانی زیبا از هالیوود و امریکا به ما نشان می دهد که عادت به دیدن آن داریم  و هالیوود پا در یک کفش کرده و مدام این را یادآوری کند و این بار قرعه به اسم لالالند افتاده بود که به شخصه این قرعه را قرعه خوش شانسی می دانم.

Tangled Ever After

Tangled Ever After 2012
نام: Tangled Ever After ( گیسو کمند تا ابد )
کارگردانان: Byron Howard و Nathan Greno
ژانر: انیمیشن کوتاه، دوبله فارسی، کمدی
سال تولید: ۲۰۱۲

Tangled Ever After یک انیمیشن کوتاه ۷ دقیقه ای است که دنباله ی انیمیشن گیسو کمند در سال ۲۰۱۰ می باشد. این انیمیشن کوتاه توسط بایرون هوارد و ناتان گرنو است که کارگردان فیلم اصلی آن یعنی ( Tangled 2010 )
می باشد و در تئاتر Before Beauty و Beast 3D در ۱۳ ژانویه ۲۰۱۲ به نمایش گذاشته شد. در ۲۳ سال ۲۰۱۲ در کانال دیزنی پخش شد.

نقد بمب یک عاشقانه

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: پیمان معادی

بازیگران: پیمان معادی، لیلا حاتمی، سیامک صفری، حبیب رضایی و سیامک انصاری

خلاصه داستان

ذکایی با بازی پیمان معادی ناظم یک مدرسه راهنمایی در تهران است که چند ماهی است با همسرش با بازی لیلا حاتمی صحبتی نداشته است. بمباران های سال شصت و شش و حضور آن ها در پناهگاه فرصت گفتگوی مجدد درباره عشق را برای خانواده ذکایی فراهم می آورد.

نقد فیلم

پیمان معادی در دومین اثر جدی سینمایی اش به سراغ اتفاقات سال ۱۳۶۶ رفته است تا عاشقانه ای از زندگی یک زوج را روایت نماید. ایشان تلاش کرده اند با گره زدن سرنوشت شخصیت های اصلی فیلم به زندگی جمعی مردم در آن روزها، نقش  مسائل سیاسی اجتماعی را در زندگی فردی مردم به نمایش بگذارند و با پررنگ کردن آموزش ایدئولوژیک آن دوران، حرفی هم برای امروز جامعه داشته باشند و ریشه برخی مسائل امروز را در چکونگی تربیت دیروز جستجو نمایند.

بدیهی است که زمان هر فیلم محدود است و در یک اثر نمی توان به طرح همه مسائل پرداخت . پس عوامل اصلی اثر مجبورند اهم مسائل را به عنوان پیرنگ اصلی کار برگزینند و سایر امور را در قالب خرده پیرنگ هایی در فیلم بگنجانند. معادی و همکارانش در “بمب: یک عاشقانه” از این قاعده پیروی کرده اند اما به نظر می رسد آخرین اثر معادی تنوانسته خود را برای پرداخت کامل به یک تم مجاب کند و بصورت سینوسی مسیر پیشبرد خود را تغییر داده است. عمده اختلاف نظرهایی هم که پیرامون ” بمب: یک عاشقانه” در محافل وجود دارد ناظر بر همین مسئله است. فارغ از طرح اولیه اثر و نیت خوانی از هدف ساخت چنین اثری، آنچه بر پرده برای مخاطبان به نمایش در آمده نشان می دهد بر خلاف عنوان فیلم، مسئله عشق، پیرنگ اصلی داستان را تشکیل نداده است و مسائل سیاسی اجتماعی آن روزگار اولویت اصلی اثر است. فیلم مقوله عشق را هم زیر مجموعه ای از فضای زندگی آن دوران ترسیم می کند و از آن به عنوان گمشده آن دوران یاد می کند. فیلم به روشنی نشان می دهد در آن سال ها عشق در حال نابودی بود چون همه در حال نفرت پراکنی بودند. عشق در حال نابودی بود چون خوشی ها و نیکی های زندگی همه در خفقان شکل می گرفت و عشق در حال نابودی بود چون سال های دفاع مقدس همه مردم را تبدیل به افرادی عصبی و خشن کرده بود. سکانس های مدرسه و سخنرانی های مدیر با بازی سیامک انصاری، صحنه های رقص و آوردن نوار به مدرسه توسط مسعود که به شکلی یاد آور آزادی های یواشکی آن دوران بوده است موید همین معناست.

با وجودی که برای طراحی صحنه و لباس فیلم زحمت زیادی کشیده شده است  و این بخش از فیلم توانسته گلیم خود را به عنوان بخشی از یک کلیت از آب بیرون بکشد اما کمکی به خلق فضای داستانی نکرده است و کارگردان نتوانسته از این تلاش ها برای خلقی فضایی که دارای هویتی اصیل باشد بهره ببرد و نتیجه زحمات عوامل را به چند دیوارنوشته  تقلیل داده است. به نظر می رسد معادی بیش از حد معمول بر حس نوستالژی مخاطب حساب بازکرده است و تلاش داشته با نمایش چند المان تصویری زندگی آن روزها را برای بیننده متجلی کند. زحماتی که برای طراحی صحنه صورت گرفته است کمکی به معرفی و نزدیک شدن شخصیت ها به بیننده نکرده است و صرفا برای افرادی که آن دوران را به یاد دارند شان نوستالژیک یافته است. در یک کلام تلاش هایی که در این بخش صورت گرفته نتوانسته در کارگردانی اثر مورد بهره برداری قرار گیرد و به خلق جهان داستان منجر نشده است.

ریتم فیلم بسیار کند است . ریشه اصلی این کندی را باید در کم رویداد بودن کلیت اثر  – به عنوان یک ویژگی- و تکرار مکرراتی- به عنوان یک نقص- دانست که باری از دوش فیلم بر نمی دارد.  نمایش حضور هر روز بچه ها در مدرسه و شنیدن بد و بیراه گفتن های مدیر به دشمنان و تلاش برای تربیت نسلی افراطی، حضور و رفتارهای لیلا حاتمی در خیابان و سکانس هایی از این دست، مسیر اصلی فیلم را منحرف کرده است و چنان که ذکر شد به تغییر پیرنگ اصلی منجر شده است. فیلم در یک سوم میانی خود و در میان رفت و برگشت های مدوم به مدرسه ملال آور است و اگر نبود قاب های بدیع جناب کلاری می توانست به از دست رفتن کامل فیلم منجر شود. فیلمبرداری اثر از همان پلان ابتدایی مژده یک اثر کم نقص در  غنای بصری را به بیننده می دهد و خود را یک سر و گردن از سایر بخش های فیلم بالاتر جلوه می دهد.

“بمب: یک عاشقانه” در بخش های فنی نمره قبولی می گیرد و اگر هم نقصی در آن دیده می شود به دلیل عدم تطبیق هر یک از بخش ها با کلیت اثر است. این نقص در بخش موسیقی فیلم بیشتر به چشم می آید که با وجود زیبایی و گوشنوازی اش نمی تواند در انتقال حس صحنه ها موفق عمل کند و به جایگاه روایتگری در اثر نمی رسد. این مشکل در  صحنه های حضور همسایه ها و تلاش آن ها برای سالم رساندن یکدیگر به پناهگاه بیشتر رخ نمایی می کند.

چنان که ذکر گردید مشکل اصلی فیلم را  باید اشتباه در نمایش اولویت های اثر جستجو کرد. آخرین ساخته معادی از موضوع عشق به سیاست زدگی تغییر مسیر می دهد و با بهره گیری از تکه پراکنی هایی که وامدار  شبکه های اجتماعی است خود را تا سطح یک پست در تلگرام یا اینستاگرام تقلیل می دهد. فیلم تلاش می کند آن روزهای تهران را در داخل و بیرون از مدرسه، محلی برای خلق مکتبی مزدور پرور معرفی نماید. از دریچه دوربین “بمب: یک عاشقانه”  مردم و مهمتر از آن نسل آینده ساز کشور در این مکتب افرادی قلمداد می شوند که دانسته و ندانسته به همه دنیا لعن و نفرین می فرستند و در دل به آن ها اعتقادی ندارند.

 به نظر می رسد بمب بیش از آن که در گذشته باشد حرف هایی برای امروز جامعه دارد و تلاش می کند به جای یادآوری نوستالژی آن سال ها، ترس و نفرت آن دوران را به یاد بیننده بیاورد و او را از خطراتی که ممکن است با ایستادن بر سر عقاید، رفاه و آسایشش را تهدید کند آگاه نماید. آنچه بیش از همه در بمب که عاشقانه ی درستی هم در آن وجود ندارد رخ نمایی می کند ترس از جنگی است که شاید برخی دوستان را که ادعای میهن پرستی و شجاعت دارند و خود را در آثارشان از جانبازان اجباری نسل دلاوران می دانند، به جای ایستادگی  چند سالی از میهن دور کند و قضای این فریضه را در بازگشت مجدد به وطن ، با ساخت آثاری درباره از میان رفتن عشق در آن سال ها و فواید صلح به جای آورند.

نقد فيلشاه

عوامل فیلم

کارگردان : هادي محمديان

نویسنده : هادي محمديان ، محمدباقر مفيدي كيا ، علي رمضان

مدير دوبلا‍‍ژ : سعيد شيخ زاده

صداپيشگان : بهرام زند، زهره شكوفنده، ناصر طهماسب، ميرطاهر مظلومي، شوكت حجت، حامد عزيزي، ژرژ پطروسي، حسين عرفاني، بهمن هاشمي، اكبر مناني

خلاصه فیلم

فيلشاه داستان بچه فيلي به نام شادفيل است. رییس گله فیل‌ها صاحب فرزندی می ‌شود که همه انتظار دارند جانشین رییس گله باشد، اما برخلاف تصور همه شادفیل بسیار دست و پا چلفتی است و هیکل گنده‌اش همیشه سبب تخریب و خرابکاری می ‌شود. اما گوهر وجودي او در نهايت سبب پيروز بختي او ميشود.

نقد فیلم

هادي محمديان بعد از شاهزاده روم اينبار سراغ موضوعي جذاب تر و با كيفيتي به مراتب بهتر از آن رفته است. فيلشاه راوي قصه ي قبيله فيلهايي است كه ابرهه را در حمله به مكه همراهی نمیکنند و او را در انجام این هدف ناكام ميگذارد.

فیلشاه برخلاف رویه معمول پرداخت انیمیشن سازان و نویسندگان به موضوعات دینی تحلیل ماورایی از دین و حقیقت های مقدس ارائه نمیدهد بلکه این مفهوم را با استفاده از طنز و آموزه های تربیتی کودکانه مطرح میکند. مفاهمه ی اصل این اتفاق که حیوانات از همراهی ابرهه سر باز زدند در دنیای علم زده ی امروز کاری بس دشوار است و اصولا در دایره ماورا الطبیعه جای میگیرد اما روایت این ماجرا از طریق انیمیشن برای کودکان، دقیقا تاثیر غیر مستقیم دقیق و مورد توجه استراتژیست های رسانه را بر مخاطب میگذارد و این تاثیر در ذهن آنها یک رگه ی باوری به وجود خواهد آورد.

داستان به طور غیر مستقیم و در اوج خود یعنی زمان لشگرکشی به تمام آنچیزی میرسد که بیننده تا قبل از آن به عنوان یک پیش زمینه برای درک آن موقعیت دنبال کرده است.

داستان از یک جنگل و به دنیا آمدن یک بچه فیل شروع میشود. بچه فیلی که از نظر جثه با بقیه متفاوت است و از قضا پسر رییس فیل ها است و همه چیز برای فیلشاه بعدی شدنش آماده است اما او با دست و پا چلفتی بودن و معیارهای متفاوت جایگاه خود را در بین قبیله از دست میدهد.این جایگاه زمانیکه پس گرفته میشود که تمام فیل بچه ها از جنگل ربوده شدند و برای کار و لشکر جنگی استفاده شدند و شادفیل تبدیل به یک فیل دوست نداشتنی و فیلشاه شد و در نهایت به اصل خود بازگشت و دست ابرهه را در پوست گردو گذاشت.

این موضوع به هیچ عنوان شکل شعاری و پروپاگاندایی پیدا نمیکند و به اصطلاح توی ذوق نمیزند. این داستان از ظرافت های دقیق فیلنامه ای بهره میبرد. خط اصلی داستان مشخص است اما به تناسب موقعیت، اتفاق ها و داستانک های زیبا اتفاق می افتد که مسابقه در جنگل، مبارزه مرگ و زندگی در استادیوم، ماجراهای درون کشتی از این نمونه هاست. این ظرافت ها در ساخت نیز بسیار قوی ظاهر شده و انصافا با یک انیمیشن استاندارد در سطح جهانی روبرو هستیم. وجای افتخار دارد که در سینمایی که فیلم هایش فرسنگ ها با سینمای روز جهان فاصله دارد شاهد انیمیشن هایی هستیم که دست کم حداقل استاندارد های فنی را داراست. جزئیات به خوبی در بیش از ۲۵۰۰ پلان  یک انیمیشن بسیار جذاب برای تمام سنین را به نمایش درآورده است.این جذابیت آنقدر بود که تمام اهالی رسانه را در ساعات پایانی شب آن هم بعد از دو فیلم دو ساعته در سینما نگه دارد.

قسمت دیگر فیلم که به شدت حیرت انگیز و زیبا بود و به واقع بار عمده کمدی اثر را به عهده داشت، دیالوگ نویسی و دوبله بود که بسیار قوی و قابل تحسین بود. عنصر خلاقیت مهمترین ویژگی این وجه انیمیشن است و نمونه هایی چون نامگذاری موش ها به فرا موش و یا خاموش و همچنین تمسخر شاد فیل به شاس فیل و مدل گفتگوی زنبورها و … از این نوع خلاقیت هاست.

در پایان باید گفت فیلشاه با اینکه یک نمونه ایده آل و به خصوص خلاقانه در داستان و ایضا قسمت های فنی نیست اما کاملا در حد یک انیمیشن استاندارد است و بدون شک بهترین انیمیشن ایرانی است که تا به امروز ساخته شده است.

نقد منچستر کنار دریا

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: Kenneth­ ­Lonergan

تهیه کنندگان: Matt Damon, Kimberly Steward, Chris Moore, Kevi­n J. Walsh, Lauren Beck

بازیگران: , Lucas ­Hedges  Kyle Chandler Michelle Williams, Casey Affleck,

محصول  ۲۰۱۶

جوایز سینمایی

برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول مرد فیلم درام در هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب برای کیسی افلک

نامزد دریافت جایزه بهترین بازیگر مکمل زن در هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب برای میشل ویلیامز

نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم درام در هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب

نامزد دریافت جایزه بهترین کارگردانی در هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب برای کنت لونرگان

نامزد دریافت جایزه بهترین فیلمنامه در هفتاد و چهارمین مراسم گلدن گلوب برای کنت لونرگان

برنده اسکار بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی در هشتاد و نهمین دوره جوایز اسکار برای کنت لونرگان

برنده اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد در هشتاد و نهمین دوره جوایز اسکار برای کیسی افلک

نامزد اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن در هشتاد و نهمین دوره جوایز اسکار برای میشل ویلیامز

نامزد اسکار بهترین فیلم در هشتاد و نهمین دوره جوایز اسکار

خلاصه داستان

بگو مگو با مستاجران

اختلاف با کارفرما

دعوا در بار

خلاصه همه چیز خشن و لا ابالی

 اتفاق می افتد.

تلفن همراه لی زنگ می خورد و به او اطلاع داده می شود که برادرش در بیمارستان بستری است. لی به سمت شهر “منچستر کنار دریا” حرکت می کند و به محض ورود متوجه مرگ برادرش می شود. او  لی را مسئول نگهداری از فرزندش پاتریک کرده است . با وجود علاقه لی به این کار، گذشته وهمناکش در این شهر باعث می شود تا به هر دری بزند تا از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کند.

برخلاف تصور اشتباهی که درباره فیلم وجود دارد عنوان «منچستر» اشاره به شهر معروفی در انگلیس ندارد. داستان در آمریکا اتفاق می افتد. در منابع تاریخی ذکر شده است که در کرانه شمالی ماساچوست شهری به اسم Manchester-by-the Sea وجود دارد که پیش تر «منچستر» نام داشت اما در سال ۱۹۸۹ به واسطه حکم ایالتی جنجالی و عدم اشتباه گرفتن با شهر اصلی منچستر نامش به Manchester by the Sea  یا «منچستر کنار دریا» تغییر کرد. علت این نام هم نزدیک بودن این شهر به آب دریا بوده است.

نقد فیلم

یکی از نشانه های فیلم های ماندگار در ذهن بیننده ناتوانی در انتقال احساس و عواطف اثر در قالب کلمات و عبارات است. این ویژگی به صورت تمام و کمال در “منچستر کنار دریا” وجود دارد. آثار زیادی در تاریخ سینما به موضوع روابط اعضای خانواده های جدا افتاده از هم پرداخته اند. در این گونه آثار اعضای خانواده ای که بنا به دلایلی سال ها دور از هم زندگی کرده اند با بروز شرایطی بحرانی گرد هم می آیند و  در خلال واکنش های افراد به رفتارهای یکدیگر، کم کم حوادثی که باعث ایجاد اختلافات شده مرور می شود و با تغییر وضعیت همه افراد از نقطه A به نقطه B دنیای جدیدی برای شخصیت ها ساخته می شود. در سال های اخیر فیلم های “حال همه خوب است” ساخته کرک جونز با بازی رابرت دنیرو و “قاضی” ساخته دیوید دابکین  با بازی رابرت داونی جونیور و رابرت دووال از آثار شاخصی بوده اند که به این موضوع پرداخته اند.

مهمترین مزیت “منچستر کنار دریا” نسبت به آثار هم کیش خود فیلمنامه آن است. فیلمنامه ای که به جای روایت خطی وقایع ، با پیرنگی ثابت در دو مسیر متفاوت روایت می شود. در این روایت اثر از دو مسیر مجزا به نقطه اوج می رسد و دگرگونی رفتار افراد در آن بیش از هر چیز به چشم می آید. این تغییر در زندگی لی تا به حدی است که گویی شخصیت دیگری در زندگی جدید جای او را گرفته است. از میان شخصیت های فیلم تنها لی است که تا این اندازه نسبت به گذشته اش تغییر پیدا کرده است. در تمام طول داستان رفتار شخصیت های مکمل دچار دگردیسی نشده است و تنها تغییرات اندکی در آن ها مشاهده می شود: چه برادر بزرگ تر لی و چه دوستان اطراف او. البته در این میان تغییرات رفتار همسرش بیش از سایر شخصیت هاست.

در فیلم تنها لی است که به آدم دیگری بدل شده است. این تغییر رفتار مشهود باعث می شود بیننده در تمام طول فیلم علاوه بر دنبال کردن عاقبت ماجرای پاتریک و لی به دنبال چرایی تغییر رفتار آن ها باشد و از هر دو مسیر پیگیر پیشروی داستان باشد و از آن جا که اثر اطلاعات مورد نیاز بیننده را به صورت قطره چکانی در اختیار او قرار می دهد حس تعلیق و نگرانی دو چندان می شود.

شیوه ای که کنت لونرگان برای روایت اثر برگزیده است باعث شده بیننده دیگر در انتظار مرور وقایع تا رسیدن زمان حال درام نباشد و هر مسیر را بعنوان داستانی مجزا دنبال کند. مسیرهایی که شاید به ظاهر هیچ وقت با یکدیگر تلاقی نکنند اما به خوبی می توانند جان مایه و پیرنگ اصلی اثر را به بیننده القا نمایند. لونرگان در انتخاب این شیوه روایت ریسک بزرگی را انجام داده است چرا که کوچکترین  اشتباه می توانست “منچستر کنار دریا” را به اثر دو پاره ای تبدیل کند که اصل داستان در مقابل خرده روایات آن شهید می شود و از روایت گذشته لی صرفا برای فاصله گذاری با آثار مشابه و بهبود ریتم استفاده می گردد.

بر خلاف پیش زمینه ذهنی موجود، فلش بک و فلش فورواردهای فیلم آزار دهنده نیست. بیننده هر بار منتظر پیشروی اثر است تا باز هم بتواند ادامه داستان گذشته لی و خانواده اش را دنبال کند. این امر با تدوین ریزبافت و مهندسی فیلم حاصل گردیده و کمترین مزیت آن تبدیل شدن بیننده به یکی از اعضای خانواده لی است. با وجودی که ریتم اثر سریع نیست و گاهی به کندی می زند اما به دلیل همخوانی با درونمایه اصلی داستان و فضای کلی فیلم می توان از آن به عنوان ریتمی مناسب یاد کرد.

تمامی بخش های اثر توانسته اند به خوبی از عهده وظایف خود بر آیند و در این میان بازی ها بیش از سایر امور به چشم می آیند. بازی برونگرا ، پر جنب و جوش و دلنشین کیسی افلک در سکانس های مربوط به گذشته در تقابل با تلخی، کرختی و یاس فلسفی حاکم بر او در صحنه های زمان حال درام توانسته عمق اندوه و سرخوردگیش را که بر اثر آتش سوزی تحمل کرده به نمایش بگذارد و  بیننده را تحت تاثیر عمیق قرار دهد. شوخی های با نمک و در عین حال بی حسی که با تلخی میان لی و پاتریک رد و بدل می شود جذابیت این نقش را دو چندان کرده است.

با وجود تمام نقاط قوت فیلم و با اذعان به این که “منچستر کنار دریا” یکی از بهترین نمونه های ملو درام های چند سال اخیر سینمای جهان است، باید بپذیریم قرار گرفتن چنین فیلمنامه ای در اختیار کارگردانی که صرفا از نگاه یک کارگردان به نمایش ماجراهای داستان بپردازد می توانست این فیلم را در کنار شاخص ترین آثار درام تاریخ سینما قرار دهد. کنت لونرگان با نگاهی فیلمنامه  محور “منچستر کنار دریا” را  ساخته است . به این معنی که همه چیز در دل فیلمنامه و از طریق آن روایت می شود و نقش تصویر به عنوان اصلی ترین مولفه سینما برای ارائه و پیشبرد داستان کمتر از حد انتظار است. این مسئله که به صورت افراطی در آثار جناب فرهادی خودمان هم مشهود است مباحث زیادی میان صاحبنظران به راه انداخته و بسیاری از کارشناسان این مسئله را به عنوان ایراد یک فیلم نپذیرفته اند. از آن جا که توضیح پیرامون درستی یا نادرستی این اشکال نوشته را از مسیر اصلی خارج می نماید، به ذکر همین چند سطر به عنوان نظر شخصی نگارنده نسبت به موضوع اکتفا می نماییم.

“منچستر کنار دریا” از جمله آثاری است که در آن لوکیشن اهمیتی فراتر از کارکرد واقعی خود پیدا می کند و تبدیل به یکی از مولفه های تاثیرگذار به شکل گیری و پیشبرد داستان می شود. شهر منچستر کنار دریا با خاطراتی که لی در ذهن دارد تبدیل به چیزی شبیه یکی از شخصیت های منفی داستان می گردد که با یادآوری گذشته در کوچه و خیابان هایش مدام لی را برای فرار از شهر تحت فشار قرار می دهد و این کشمکش برای ماندن و رفتن تبدیل به جان مایه اصلی اثر می گردد. لی مدام به دنبال راه حلی برای فرار از شهر است. گاهی به بهانه شغل، گاهی به بهانه مسائل اقتصادی و گاهی با بهانه گیری های بی مورد. در این عرصه  احاطه شهر توسط آب های آزاد و جلوه بندری آن که بیشتر توسط کارگردان مورد تاکید قرار گرفته موید همین معناست.

در “منچستر کنار دریا” شخصیت اصلی از یاد روزگار خوشی در کنار خانواده اش بیش از خاطرات بد گذشته خود فراری است. لی بیش از آن که نگران نگاه های تلخ مردم شهر و یادآوری عذاب وجدان خود باشد، دلتنگ روزهای خوشی است که در کنار خانواده گذرانده . روزهایی که لی بهتر از هر کسی می داند باز نخواهند گشت. شاید رابطه او با پاتریک یا همسر سابقش بهبود یابد اما برادر و فرزندانش برای همیشه تنها قابی با نوار مشکی بر دیوار خواهند بود.

نظام هستی تمام هدایایی که به انسان ارزانی می دارد تا کم کم باز پس می گیرد و او را آماده کوچ به دیار باقی می نماید. لی این احساس پوچی را خیلی پیشتر از فرارسیدن دوران کهولتش تجربه می کند و این مسئله درون او را تبدیل به پیرمردی می کند که هیچ چیز این دنیا برای او تفاوتی ندارد. مگر نبودن در منچستر کنار دریای غمزده.

با این توصیف، دنیای لی تنها یک هدف دارد:

دور باید شد از این خاک غریب…

نقد فیلم عرق سرد

نویسنده و کارگردان:سهیل بیرقی

تهیه‌کننده:مهدی داوری

بازیگران:باران کوثری، امیر جدیدی، سحر دولتشاهی،  لیلی رشیدی،  هدی زین العابدین

عرق سرد، فیلمی محترم و قابل تأمل که از پسِ طرحِ مسئله خود برنیامد؛ عرق سرد داستان یک بازیکنِ زنِ فوتسالیستی را مطرح می‌کند که از همراهیِ تیمِ ملی کشورش به مسابقه فینالِ منطقه‌ای به‌دلیل ممانعت همسر، منع شده است.

فیلم در لحنی که به دست آورده و شخصیِ سازنده است یکپارچگی خود را حفظ می‌کند، اما این بدان معنا نیست که خالی از اشکال باشد، بخش عمده‌ای از فیلم در ماشین و مدیوم‌شات‌هایی است که از داخل ماشین شاهد آن هستیم، فاجعه‌ای که در چند سال اخیر از مدیوم تلویزیون به سینما سرایت کرده و ظاهرا باید به سندرم‌های چندگانه‌ای که سینمای ایران را به خود درگیر کرده، سندروم فیلمِ ماشینی را هم بی‌افزاییم؛ مخاطب سینما ، سینما را انتخاب می‌کند تا بلکه بتواند از محدودیت‌های مدیوم‌هایی مثل فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی پا را فراتر بگذارد، ولی ظاهرا فیلم‌سازان التفاتی به این امر نداشته و بداعت طبع را محدود به ایده‌پردازی (آنهم ایده‌ای که مردم به‌شکل مستند با آن روبرو شدند) می‌دانند.

همان‌طور که در فیلم مشخص است ضعف فیلم‌نامه به حدی‌ست که با تمام وقت‌کشی‌ها در گرفتنِ پلان‌های درازمدت هم فیلم را به ۹۰دقیقه نمی‌رساند، اگر این کم‌لطفی به موضوع و مخاطبِ فیلم نیست، پس چیست؟ در صورتی‌که فیلم می‌توانست داستان‌های موازی که در ابتدای فیلم برای مخاطب باورپذیر می‌نمود را دستِ کم نگیرد و با کار کردن بر روی آن‌ها فیلمی به مراتب بهتر برای اکران آماده کند و مسلماً این ضعف‌ها با آوردن بازیگر چهره و داشتن موضوعی خاص قابل اغماض نخواهد بود.

حال که فیلم به اواخر دوران اکران خود رسیده می‌توان آن را دقیق‌تر مورد بررسی قرار داد، برخی از منتقدان بر این باورند که فیلم اساساً فیلمی فمنیستی و در دفاع از حقوق زنان است، این‌که فیلم مسئله‌ای را طرح می‌کند که متوجه زنان است، ولی دلیل نمی‌شود که در دفاع از آن‌ها موفق بوده‌است، شاید تنها در گامِ طرح مسئله خوب بوده و در ادامه کار و در پرداخت و اجرای آن آن‌چنان که انتظار می‌رفت عمل نکرده‌است؛فمینیسم اساساً مقابل دنیای مدرن قرار می‌گیرد و در زمینِ پست‌مدرن خود را تعریف می‌کند، فمنیست‌ها مجموعا به دو دسته کلی تقسیم می‌شوند ۱ـ کنشگران اجتماعی ( که زمینه‌های فعالیت حقوقی و سیاسی و…) دارند و ۲ـ نظریه‌پردازان.

در قسم اول یعنی کنشگران اجتماعی دست به فعالیت‌های عام‌المنفعه در راستای احقاق حقوق زنان می‌زنند که منافاتی با جماعت نظریه‌پرداز فمینیسم ندارد؛ نظریه‌پردازان فمینیسم معتقدند پس از دوران انقلاب صنعتی (و یا حتی کمی قبل‌تر از آن) زن به مثابه اُبژه‌ای برای مرد درآمد؛ بدین ترتیب که زن، تبدیل شد به موجودی، کالایی برای مرد که حال حتی استقلالِ ماهیتیِ خود را از دست داده و مختصات وجودیِ او را مرد تعیین می‌کند، به همین خاطر نظریه‌پردازانِ فمینیسم دشمنِ سرسختِ مدرنیته هستند.

اما فیلم چیز دیگری می‌گوید، در سکانسِ فوتبال بازی کردنِ افروز با مردان در زمینِ چمن مصنوعی، فیلم نیز به دنبال معادل‌سازیِ زن همانندِ مرد است، و این چیزی نیست جز ابژه کردن زن؛ از همین بخش استفاده می‌کنیم و برخوردِ فیلم و مواجهه آن را با تک تکِ کاراکترهایی که خلق کرده را بازگو می‌نماییم.

افروز، کاراکتری‌ست که مخاطب با او همراه می‌شود، زنی که شلخته‌است، فیلم هیچ پیشینه‌ای از او ارائه نمی‌دهد و تنها کاری که در طول فیلم می‌کند سعی دارد هرطور که شده اجازه خروجش را از همسرش بگیرد که در این امر هم ناموفق بوده و در نهایت با یک مصاحبه در برنامه تلویزیونی زنده که همسرش مجریِ آن است سعی دارد آبرویش را ببرد! برای چی؟ برای این‌که او از «قانون» استفاده کرده، به همین راحتی؛ افروز حتی متوجه نیست مشکلی که گریبان گیرش است از کجا آب می‌خورد! یا فیلم می‌داند و به روی خودش نمی‌آورد.

او در تلاش است که از کشور خارج شود و با یک تیم اسپانیایی قرار داد ببندد، آیا کسی او را از این کار منع می‌کند؟ خیر. چرا؟ چون منع «قانونی» ندارد.

تنها جایی با مشکل مواجه شده است که قانون در کار است، قانون این حق را برای همسر قائل شده و اِلا در غیر این‌صورت افروز برای خروج از مرز با مشکل مواجه می‌شد؟ خیر.

در ابتدای فیلم نشان داده می‌شود که افروز همراه مسیح در کلاسِ زبان اسپانیایی حاضر شده و برای خروج از کشور و همچنین تدارک برنامه‌شان برای بازی در یک تیم خارجی مصمم‌اند، ولی در پایان ما افروزی را می‌بینیم که کاملا منفعل شده و حتی دیگر او را در کلاس‌های زبان نمی‌بینیم و برای انتقام از همسرش دست به کارهای بچه‌گانه می‌زند.

مسیح، دوست و هم‌بازی افروز که همه‌جا او را همراهِ افروز می‌بینیم؛ افروز پس از دروغی که به همسرش در رابطه با توصیه پزشک گفت، یک‌سال با مسیح در خانه ای که امیر (همسرش) برای او کرایه کرده زندگی می‌کند؛ افروز و مسیح رابطه‌ای گرم و صمیمی باهم دارند و می‌توان از او به‌عنوانِ سمپاتِ افروز در مقابل امیر نام‌ برد که در فصل پایانی فیلم او را تنها می‌گذارد.

مهرانه نوری، سرپرست تیم ملی فوتسال است که پس از ممنوعیت افروز در تهران می‌ماند تا به کارهای او رسیدگی کند؛ به جرأت می‌توان گفت تنها شخصیتی است که کارکرد مهمی در فیلم ایفا کرده و از تیپ خارج می‌شود؛ خانم سرپرست پس از این‌که افروز را تنها می‌بیند، مسیح تنها کسی که برای افروز باقی مانده را با دو‌به‌هم زنی از وی جدا می‌کند و او را به جای افروز عازم مسابقه فینال می‌کند تا خلع نبود افروز نیز حس نشود؛ همین‌طور او با امیر شاه‌حسینی، همسر افروز و مجری معروف تلویزیونی ملاقات می‌کند و تمام سعی‌شان این است که نگذارند افروز موفق به ترک کشور شود.

امیر شاه‌حسینی، همسر افروز؛ مردی است که در تیپ باقی مانده و تمام تلاشش این‌است تا همسرش را علی‌رغم میل باطنیِ وی کنار خود نگه دارد.

اما فیلم در مواجهه با خانمِ وکیل (پانته‌آ آل‌داوود) او را وکیلی دو رو نشان داده (در پاسخ به تلفنش که مخاطب سالن سینما رو مشخصا میخنداند) و در پایانِ کارِ خود در فیلم، در جایی که با افروز داخل ماشین نشسته‌اند، افروز به او می‌گوید :”تو از من استفاده کردی و خودتو کشوندی بالا.” و به این شکل فیلم بر روی دورویی خانم وکیل صحه می‌گذارد و تمامِ فعالیت‌هایی که کنشگران عرصه حقوق بشر و یا حقوق زنان انجام داده‌اند را بی‌ثمر تلقی می‌کند، که در ادامه افروز به استدیو تلویزیونی رفته و با برنامه زنده تلویزیونی همسرش ارتباط تلفنی برقرار می‌کند؛ که بازهم از سکانس‌های عجیب فیلم است‌! افروز ماشین را در داخل پارکینگ سازمان پارک می‌کند و از تلویزیونِ همراه برنامه همسرش را می‌بیند و تماس می‌گیرد، که بازهم اینجا سازنده زمانی را برای رسیدن افروز به سازمان تلف می‌کند و مخاطب باید شاهد ماشین سواری وی باشد؛ در صورتی که می‌توانست با تلویزیونِ همراه خود و با گوشی خود هر کجای کشور! که هست با استدیو ارتباط برقرار کند و حضور وی در پارکینگ سازمان هیچ امکانِ ویژه‌ای را برای او مهیا نمی‌سازد.

امیدواریم در ادامه کار، فیلم‌سازان سینما به خصوص کسانی که دغدغه فیلم اجتماعی دارند تنها به یک ایده ناب و بکر بسنده نکنند و در مراحل پیش تولید صبر و حوصله‌ی بیشتری به‌خرج دهند. 

نقد سرو زیر آب

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان : محمد علی باشه آهنگر

بازيگران : بابک حمیدیان، رضا بهبودی، مسعود رایگان، هومن برق نورد، حسین باشه آهنگر، همایون ارشادی، مهتاب نصیر پور، مینا ساداتی، شهرام حقیقت دوست، ستاره اسکندری

خلاصه فیلم

“سرو زیر آب” داستانی پیرامون شهدای مفقود الاثر و سرگردانی خانواده های آنها در پی خبر و نشانی از آنهاست.

نقد فیلم

“سرو زیر آب”  آخرین اثر محمدعلی باشه آهنگر است. کارگردانی که به دفاع مقدس علاقه دارد اما سعی میکند گرایشات روشنفکرانه اش را نیز به هر ضرب و زوری که شده در آن بگنجاند.

“سرو زیر آب” یک روایت لوپ دارد که از بیرون کشیدن یک سنگ یادگاری از مزار یک شهید که زیر آب مانده شروع میشود و سپس به زمان جنگ و ستاد معراج میرود و دوباره به اول فیلم میرسد.

فیلم به لحاظ کارگردانی و بازی بازیگران کاملا طبق اصول و قواعد ساخته شده و به واقع نمیتوان خللی در آن وارد کرد. تصویرهای جناب زرین دست مخصوصا در روستاهای یزد و لرستان فیلم بسیار چشم نواز و استادانه است. این تصاویر در انبوه باران های موجود و همچنین در زیر آب کاملا کنترل شده ، خوب و شایسته تقدیر است. همین منوال در طراحی صحنه و لباس نیز در روستاهای گوناگون و لوکیشن های متعدد و سخت روستایی نیز کاملا رعایت شده است. بازی ها نیز کاملا خوب و استاندارد است اما دو بازی بینظیر از دو بانو در فیلم وجود دارد که هر کدام در دو سوی ماجرا کاملا تاثیرگذار و چنان درست است که دیده نشدنش هنر میخواهد. ستاره اسکندری در نقش زن سیاوش آبادیان لر و مهتاب نصیر پور در نقش مادر سیاوش آبادیان زرتشتی که یکی با سکوت کامل و آن گیرایی نگاه و دیگری با ایفای صلابت مثال زدنی در فیلم توانسته است تاثیر دراماتیک جای خالی یک شهید را به بیننده منتقل کند.

نگاه اساطیری به نام سیاوش و شهید وطن که یزد یا لرستان یا تهران یا هر جای دیگر نمیشناسد نیز در فیلم و تعلق آن نه به دین خاص بلکه به همه ی سرزمین و همچنین بی سر بودن او مانند امام حسین(ع) و اصولا بر مبنای چنین نگاهی فیلم ساختن در لایه های پنهان فیلم و همگان سازی شهیدان پاک این سرزمین در سایه این نگاه اساطیری ایرانی قابل اعتنا و تقدیر است.

تمام اتفاقات خوب در یک فیلم اما در فیلمنامه اثر و به خصوص در به کارگیری عناصر صحیح داستانی در آن معنا پیدا میکند. جایی که سرو زیر آب چندان بی نقص نمی نماید.

جهانبخش کرامت (با بازی بابک حمیدیان) رزمنده ستاد معراج و غواص است و علاوه بر ستاد معراج برای تفحص نیز به منطقه میرود. او تحت نظر برادر بزرگترش جهانگیر کرامت (با بازی رضا بهبودی) و سرگرد (با بازی مسعود رایگان) در ستاد کار میکند و بر اساس یک دغدغه درونی می اندیشد که اگر شهدای گمنام را به خانواده های مفقود الاثرها بدهند میتواند تسکینی باشد بر درد آنها اما طبعاً قانون و همچنین درست نبودن اینکار او را بازمیدارد .این بحث بین جهابخش(بابک حمیدیان) و جهانگیر(رضا بهبودی)همواره ادامه دارد. این بعد درونی در جهانبخش که پل میان او و جلب همذات پنداری بیننده با فیلم است (چه با این نظر موافق و چه با آن مخالف باشد) کاملاً دقیق و خوب از کار درامده اما مشکل اینجاست که این اتفاق روند اصلی فیلمنامه را تشکیل نمیدهد و مشخصاً معارض داشتن پیکر واگذار شده از این تفکر جهانبخش جدا میشود و بالعکس در فیلم میشنویم که او با واگذاری پیکر به خانواده گودرز (با بازی شهرام حقیقت دوست) مخالف بوده است.

باری اگر داستان فیلم را صرفاً معارض داشتن یک پیکر از طرف دو خانواده شهید در نظر بگیریم و تلاش این افراد برای حل این معضل، باید بگوییم فیلم داستان شسته و رفته و سرراستی تعریف میکند. داستانی که در فیلمنامه فیلم در میان انبوهی از شعارهای روشنفکرانه است که به طرز ناشیانه ای به اثر سنجاق شده تا آنجا که بیننده را کاملا شوکه میکند و چنان از اثر بیرون میزند که تا برگشت او به جریان فیلم مدتی زمان لازم است. دیالوگ هایی همچون “ما حق نداریم به مردم دروغ بگیم حتی اگربخواهیم بهشون آرامش بدیم” و یا “زندگی در جریانه” یا “دنبال حقیقت بگیرد” و یا حتی دیالوگ های نه چندان مرسوم برای شخصیتی مثل جهانگیر(رضا بهبودی) که در جایگاهی از جبهه جنگ قرار گرفته که اصلا چنین چیزی از او بعید است دیالوگی چون “کاش نمیرفتیم تو خاکشون کاش زودتر میومدیم سر مرز” و پاسخ شعاری و کلیشه ای ابوالقاسم (با بازی هومن برق نورد) و نیز سکانس به شدت شعاری شستن پرچم و آویزان کردن آن که با حجم سنگین موسیقی گنجانده شده هم هیچ امیدی به هضم شدنش نیست.

بدون شک فیلم از این دست صحنه ها بسیا زیاد دارد و شاید بتوان به راحتی چندین دقیقه از آن را کوتاه کرد و به جذابیت آن افزود اما در خلال فیلم و در جایی که جهانبخش(بابک حمیدیان) پس از شهادت جهانگیر پیکر برادرش را به خانواده زرتشتی میدهد بدون اینکه آنها بدانند، در دل خود به عنوان یک بیننده خدا خدا میکردم که ای کاش فیلم در این تعلیق بماند که آیا این پیکر، پیکر سیاوش است و یا پیکر جهانگیر منتها طولی نکشید که این داستان مشخص شد و تمام جذابیت خود را از دست داد. ای کاش جناب باشه آهنگر بزرگوار در ادیت مجدد فیلم خود اساسا لوپ نه چندان کاربردی در روند فیلم را کاملا حذف کند و با حذف قسمت های پایانی فیلم -مثل گریه جهانبخش(بابک حمیدیان)- این اجازه را به بیننده بدهد که با تخیل و سلیقه خود این تصمیم جهانبخش را به بوته قضاوت بگذارد تا لذت فیلمشان را دو چندان کنند و جانی تازه به آن بدهند.

 

جدیدترین سایت دانلود زیرنویس فارسی / blaxsub

بعد از مدت ها صبر و انتظار، فیلم مورد علاقه شما منتشر شده و لینک آن را پیدا کرده اید و حجم قابل توجهی از اینترنت خود را صرف دانلود آن کرده اید و حالا که همه چیز به ظاهر آماده است ناگهان متوجه میشوید که واااای زیرنویسش نیامده و اینجاست که دنیا بر سر شما خراب میشود. پیدا کردن زیرنویس به موقع و با کیفیت فیلم ها و سریال ها دغدغه بسیاری از علاقه مندان به سینما بوده و هست، چرا که این روزها با توجه به پیچیدگی داستان فیلم ها و سریال ها دیدن آنها بدون زیرنویس لطفی ندارد و باعث میشود که بخش عمده ای از داستان را متوجه نشوید. سایت های زیرنویس زیادی وجود دارد که روز به روز به تعداد آنها اضافه میشود ولی واقعا چند درصد از این سایت ها کار جدیدی انجام میدهند؟ کاری که بقیه انجام نداده اند؟؟؟ تقریبا همه سایت هایی که در این زمینه فعالیت میکنند در ارائه خدمات رفتار یکسانی دارند و خلاقیت خاصی در آنها دیده نمیشود.

وبسایت بلکس ساب ریشه و زیرساخت قدرتمندی دارد

معرفی وبسایت بلکس ساب

وبسایت blaxsub جدیدترین وبسایت در زمینه زیرنویس فارسی است که به پشتیبانی تیمی حرفه ای خلق شده و تلاش دارد تا ضعف هایی را که در بقیه وبسایت های زیرنویس دیده میشود را تکرار نکند. اگر به دنبال سایتی برای دانلود زیرنویس فیلم و دانلود زیرنویس سریال هستید حتما به وبسایت بلکس ساب سر بزنید چرا که بلکس ساب تنها یک سایت زیرنویس نیست بلکه محیطی است که از وقت گذاشتن در آن لذت میبرید و با آرامش میتوانید به دنبال زیرنویس مدنظر خود باشید.

بلکس ساب رایگان است

بلکس ساب علی رغم تلاش و هزینه های زیادی که در فرایند ایده پردازی و شکل گیری متحمل شده ولی برای احترام به همه کاربران از هر قشری خدمات خود را به صورت کاملا رایگان ارائه میدهد. وبسایت blaxsub صرف نظر از کمیت و کیفیت خدماتش هیچ گاه هزینه ای را از کاربران دریاف نمیکند و این امر جز مهمترین سیاست های این تیم است.

پیشرفت مداوم/ کلید ماندگاری

یکی از مواردی که تیم بلکس ساب سر لوحه خود قرار داده، در نظر نگرفتن محدودیتی برای پیشرفت و ایده پردازی است. بلکس ساب اعتقاد دارد که خلاقیت و ایده پردازی مداوم راز ماندگاری یک پروژه است چیزی که هیچ پایانی ندارد و همیشه باید در اولویت کارها قرار گیرد. وبسایت بلکس ساب صرف نظر از کمیت و کیفیت خدماتش برای احترام به کاربران خدماتش را رایگان ارائه میدهد.

قالب و محیط کاربرپسند

یکی از دغدغه های تیم طراحی blaxsub طراحی قالب و خلق محیطی استاندارد است که کاربر از آن لذت ببرد. متاسفانه اکثر وبسایت های ایرانی محیطی شلوغ و قدیمی دارند که باعث سردرگمی کاربران میشود اما بلکس ساب خوب میداند که فراهم کردن خدمات تنها خواسته کاربران نیست چرا که کابر دوست دارد از محیطی که در آن وقت میگذارد لذت ببرد. بدون شک اگر محیط وبسایت ها حرفه ای تر باشد، کاربران هم حرفه ای تر عمل خواهند کرد و این باعث پیشرفت کل اینترنت میشود.

كوتاه با برتولوچي

 

برناردو برتولوچی در شهر پارما در منطقه امیلیا-رومانیا در ایتالیا متولد شد. او بزرگترین فرزند پدرش آتیلیو بود. پدر برناردو شاعر، مورخ هنر و منتقد فیلم بود. برناردو در چنین محیطی رشد کرده بود.

برناردو برتولوچی در شهر پارما در منطقه امیلیا-رومانیا در ایتالیا متولد شد. او بزرگترین فرزند پدرش آتیلیو بود. پدر برناردو شاعر، مورخ هنر و منتقد فیلم بود. برناردو در چنین محیطی رشد کرده بود.

او در پانزده سالگی شروع به نوشتن کرد ، سوابق هنری پدر برتولوچی به او کمک فراوانی کرد.

برتولوچی یک برادر به نام گیوسیپ دارد که کارگردان تئاتر و نمایشنامه نویس است. همچنین پسرعموی او ، جیووانی برتولوچی، تهیه کننده است که برناردو با او در برخی از کارهایش همکاری کرده است.

همسر اول برتولوچی « آدریانا آستی » بود که در فیلم اولش « پیش از انقلاب » بازی کرد ، در سال ۱۹۷۸ او با « کلیر پیپلو » که فیلمنامه نویس انگلیسی است، ازدواج کرد.

حرفه کارگردانی:

در ابتدا برتولوچی دوست داشت که مانند پدرش شاعر شود. او ابتدا با ادبیات در دانشگاه رم کار هنری خود را آغاز کرد و پس از مدتی برای نوشتن اولین کتاب‌اش جایزه Viareggio Premio و چندین جایزه معتبر دیگر نیز دریافت کرد.

پیر پائولو پازولینی فیلمساز بزرگ ایتالیایی برای انتشار نخستین کتاب برتولوچی کمک فراوانی به او کرد.

اندکی بعد برتولوچی دانشگاه را بدون فارغ­ التحصیلی رها کرد.

برتولوچی در سال ۱۹۶۱ به عنوان دستیار اول پیر پائولو پازولینی در فیلم « آکاتونه Accattone» با او همکاری کرد و در چند فیلم دستیار کارگردان سرشناس ایتالیایی بود.

در سال ۱۹۶۲ در سن ۲۲ سالگی اولین فیلم سینمایی­ اش با نام « دروگر ظالم » و به تهیه کنندگی تونیو سروی و با فیلمنامه پیر پازولینی بود ، کارگردانی کرد.

این فیلم که درباره راز قتل یک زن روسپی است ، برتولوچی از فلش بک­هایی از صحنه جرم و فرد متهم استفاده کرد.

برتولوچی از آن دسته کارگردانانی بود که با پیشرفت سینمای ایتالیا در دهه ۷۰ میلادی باید با تهیه کنندگان آمریکایی، سوئدی، فرانسوی و آلمانی کار می­کردند تا صنعت فیلم­سازی ایتالیا بر بحران اقتصادی جهانی اثر بگذارد.

این فیلمساز از کارگردانان نئورئالیست ایتالیا بشمار می‌رود ، سبکی که با روایتهایی شناخته می شود که در میان طبقه فقیر و کارگر روی داده و بیشتر نوعی انتقاد از وضعیت اقتصادی و اخلاقی دشوار ایتالیا پس از جنگ جهانی دوم دارد که تغییرات روحی، روانی و شرایط زندگی آن دوران را منعکس می کرد.

برتولوچی کار با پازولینی را کنار گذاشت تا به نظر شخصی خودش درباره سینما بپردازد. ایده­ ای که بر پایه زندگی شخصی افرادی بود که مجبور بودند با تغییرات ناگهانی در زندگیشان کنار بیایند.

مانند تغییرات درونی یا سیاسی که راه حلی برایشان نیست و اگر هم باشد راه آسان و درستی نیست!

« پیش از انقلاب » دومین فیلم او در سال ۱۹۶۴ با تحسین منتقدان روبرو شد. « دنباله‌رو ۱۹۷۰ » با بازی ژان-لویی ترنتینیان و استفانیا ساندرلی برنده جایزه دیوید دوناتلو بهترین فیلم شد و اولین نامزدی اسکار را برای برتولوچی به همراه داشت.

فیلم جنجالی « آخرین تانگو در پاریس ۱۹۷۲ » با بازی مارلون براندو ، ماریا اشنایدر و ژان پی‌یر لئو دو نامزدی اسکار دیگر برای او به دنبال داشت.

در طی ساختن فیلم « آخرین تانگو در پاریس » برتولوچی به تطبیق دادن کتاب دشیل همیت به نام Red Harvest به یک فیلم سینمایی فکر می­کرد. پایه و اساس این فیلم از فیلم Yojimbo بود که آن هم به نوبه خود بر اساس فیلم سرجیو لئونه، یک مشت دلار، بود. دلیل برتولوچی آن بود که او می­خواست اشکال دیگری را به سینما وارد کند.

و فیلم حماسی « ۱۹۰۰ » محصول ۱۹۷۶ با بازی رابرت دنیرو ، ژرار دوپاردیو و برت لنکستر ، جایگاه برتولوچی را به عنوان یک فیلمساز مولف تثبیت کرد.

برتولوچی در سال ۱۹۸۸ با فیلم حماسی « آخرین امپراتور » زندگی آیسین گیورو پو ، آخرین امپراطور چین را به تصویر کشید.

فیلم به صورت مستقل توسط تهیه کننده بریتانیایی، جرمی توماس تهیه شد؛ کسی که بعدها به تهیه کننده مورد علاقه برتولوچی تبدیل شد.

ساخت فیلم سه سال طول کشید و به طور کاملا مستقل تهیه شد.

برتولوچی فیلمنامه این فیلم را با همکاری مارک پیپلو نوشت. «آخرین امپراطور» زندگی پو را مانند آینه ای می­داند که عبور چینی­ها از فئودالیسم تا وضعیت فعلی آن به وسیله انقلاب را نشان می­دهد.

در شصتمین دوره آکادمی اسکار، « آخرین امپراطور » هر ۹ قسمتی که نامزد شده بود را برد که شامل:‌ بهترین فیلم ، بهترین کارگردانی ، بهترین فیلمنامه ، بهترین فیلمنامه اقتباسی ، بهترین فیلمبردار ، بهترین تدوین ، بهترین طراحی لباس ، بهترین دکور ، بهترین موزیک و بهترین صداگذاری بود .

این فیلم در مجموع برنده ۹ جایزه اسکار، سه جایزه بفتا، یک جایزه سزار و ۹ جایزه دیوید دوناتلو شد و در اولین دوره جوایز فیلم اروپا در ۱۹۸۸ نیز جایزه ویژه داوران را گرفت.

« آخرین امپراطور » تنها فیلمی بود که اجازه ورود به شهر ممنوعه را برای فیلمبرداری، توسط دولت جمهوری خلق چین به دست آورد. برتولوچی این فیلم را به عنوان یکی از دو پروژه ممکن به دولت چین مطرح کرد. پروژه دیگر La Condition Humaine (کتابی از آندره مالرو) بود.

دولت چین « آخرین امپراطور » را ترجیح داد و بدون هیچ محدودیتی آن را قبول کرد. « آخرین امپراطور » تبدیل به اولین فیلم وسترنی شد که در چین و با همکاری کامل دولت چین ساخته شد.

« استراتژی عنکبوت »، « آسمان سرپناه »، « بودای کوچک » و « خیالباف‌‌ها » از دیگر ساخته‌های این فیلمساز است.

« من و تو ۲۰۱۲ » آخرین اثر ساخته برتولوچی می باشد که در بخش مسابقه شصت و پنجمین جشنواره کن به نمایش درآمد.

برتولوچی خدا را قبول ندارد. فیلم­های او معمولا سیاسی هستند. او ماکسیست را تدریس کرده و ویسکونتی ، کسی که هنرمندان خارجی زیادی را از دهه ۶۰ میلادی استخدام کرد را دوست دارد .

برتولوچی به وسیله فیلم­هایش افکار و عقاید سیاسی­اش را بروز می­دهد، از این رو آنها معمولا اتوبیوگرافیک و بحث برانگیز هستند.

فیلم­های او از فیلم­های تاریخی بازسازی شده مقدم­تر هستند.

فیلم The Conformist ایدئولوژی فاشیس، ملیت و ملی­گرایی، طرح موسولینی برای ترور یک استاد فعال چپ سیاسی را مورد انتقاد قرار می­دهد و فیلم ۱۹۰۰ هم به کشمکش­های بین گروه­های چپ و راست می­پردازد.

او در تمام سال‌های کاری خود نگاه ویژه‌ به جهان پیرامون، پرداخت نامتعارف و خارج از قاعده به فیلم داشته است.

برتولوچی در آثارش از زاویه های گوناگون به این موضوع پرداخته و تعهد آدم رو به اون برانگیخته و یا تشویق كرده و از سوی دیگه توجه انسان رو به چیزی كه داره جلب و با سفری كه مخاطبان رو همراه خودش به اقصی نقاط دنیا میبرد به ارزش های پیرامونی اون داشته ها هدایت میكند .ضمن اون كه كمبودهای فرهنگی سایر اقوام رو به چالش میكشد كه شاید شاید پیامی نیز برای دولتمردان كم تعقل در دنیای بدون موازنه ثروت و توسعه باشد که برتولوچی در خلق این رویا و اندیشه موفق است.

برتولوچی در ۱۰ سال اخیر به خاطر مشکلات ناشی از فتق دیسک کمر فعالیت چندانی نداشته است و بیشتر بر روی ویلچر خود به زندگی ادامه می دهد.

او در سال ۲۰۰۷ جایزه شیر طلایی یک عمر دستاورد جشنواره ونیز را دریافت کرد

سال ۲۰۱۱ نیز اولین نخل طلای افتخاری سالانه جشنواره کن به او اعطاء شد.

و در هفتادمین دوره جشنواه فیلم ونیز سال ۲۰۱۳، ریاست هیأت داوران این جشنواره را بر عهده داشت.

اما پایان برتولوچی به فراز و فرود زندگی هنری اش شباهتی نداشت و جهان سینما به یک باره غافلگیر شد.

در کلیشه ای ترین پایان بندی، ” خبر کوتاه بود و تاثیر گذار: برتولوچی در گذشت.”

فیلم شناسی:

  • دروگر ظالم (۱۹۶۲) The Grim Reaper
  • پیش از انقلاب (۱۹۶۴) Before the Revolution
  • جاده نفت (کانال) (۱۹۶۵) Canale
  • عشق و غضب (۱۹۶۹) Love and Anger
  • دنباله ‌رو (۱۹۷۰) The Conformist
  • استراتژی عنکبوتی (حیله عنکبوت) (۱۹۷۰) The Spider’s Stratagem
  • آخرین تانگو در پاریس (۱۹۷۲) Last Tango in Paris
  • ۱۹۰۰ (۱۹۷۶)
  • الهه (ماه) (۱۹۷۹) La Luna
  • مصیبت مرد مضحک (۱۹۸۱) Tragedy of a Ridiculous Man
  • آخرین امپراتور (۱۹۸۷) The Last Emperor
  • آسمان سرپناه (۱۹۹۰) The Sheltering Sky
  • بودای کوچک (۱۹۹۳) Little Buddha
  • زیبایی ربوده شده (۱۹۹۶) Stealing Beauty
  • در محاصره (۱۹۹۸) Besieged
  • یک اپیزود از فیلم : یه ده دقیقه دیگه «دقایق مرده: ویولون‌سل» (۲۰۰۲) Ten Minutes Older: The Cello
  • رویا پردازان (خیال پردازان) (۲۰۰۳) The Dreamers
  • امن و تو (۲۰۱۲) Me and You
  • ونیز ۷۰ : بازنگری آینده (مستند) Venice 70: Future Reloaded (2013)

 

جوایز مهم کسب شده:

 

اسکار

  • برنده بهترین کارگردانی برای فیلم آخرین امپراطور
  • بهترین فیلمنامه اقتباسی برای فیلم آخرین امپراطور

برلین

  • برنده جایزه Journalists’ Special Award برای فیلم دنباله رو
  • برنده جایزه Interfilm Award – Recommendation برای فیلم دنباله رو

بافتا

  • برنده بهترین فیلم برای آخرین امپراطور

کن

  • برنده جایزه Honorary Golden Palm

ونیز

  • برنده جایزه Career Golden Lion
  • برنده جایزه Pietro Bianchi Award

خلاصه داستان فیلم های برناردو برتولوچی:

۱٫ داستان فیلم حیله عنکبوت ۱۹۷۲

زندگی نامه برناردو برتولوچی

برداشتی از اثر درخشان و متافیزیکی خورخه لوییس بورخس، شامل دل مشغولی های همیشگی برتولوچی ، درباره ی فاشیسم و پیدایش آن و سازش مردم با قدرت ؛ و سبب خلق اثر درخشان بعدی او در همین سال و با همین مایه یعنی سازشکار.

داستان فیلم : « آتوس مانیانی » (بروگی) وارد شهر کوچک تارا در دره ی پو می شود، جایی که پدرش « آتوس پدر » (بروگی) به دلیل کشته شدن به دست فاشیست ها در جریان اجرای اپرای « ریگولتو » چون قهرمانی مورد ستایش اهالی شهر است.

« درایفا » (والی) محبوبه ی پدرش ، به او می گوید که قاتل پدرش زنده است و …

۲٫ داستان فیلم دنباله رو ۱۹۷۲

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : مارچلو کلریچی (ژان لویی ترنتینان) که متقاعد شده در نوجوانی یک راننده سمج را کشته سعی میکند با نزدیکی به هنجارهای جامعه گناهش را بشوید. پدرش دیوانه و مادرش معتاد است و با دختری بورژوا بنام جولیا (استفانیا ساندرلی) آشنا میشود.

به عضویت انجمن ضدجاسوسی فاشیستی درمیاید و مامور مراقبت از استاد سابقش میشود. مارچلو داوطلب رفتن به پاریس میشود اما قبل از آن به او اسلحه ای داده میشود…

۳٫ داستان فیلم آخرین تانگو در پاریس ۱۹۷۲

زندگی نامه برناردو برتولوچی

در این فیلم بازیگرانی چون مارلون براندو و ژان-پیر لئو حضور دارند. این فیلم مملو از صحنه‌های جنسی می‌باشد و به همین خاطر در آمریکا به آن ردهٔ NC-17 داده شده است.

داستان فیلم : این فیلم در مورد تنهایی نسل هاست و نگاه بسیار تلخی به روابط بشری دارد. این فیلم در مورد دو انسان است که هر دو مورد بی‌مهری واقع شده‌اند؛ یکی از طرفِ زن سابق خود که به او خیانت کرده، و یکی از طرفِ کارگردان جوانی که در عشق به دختر مردد است و او را بازیچه می‌پندارد.

این دو، به‌طور اتفاقی، در یک خانه، که به لطفِ فیلم‌برداریِ خوب، نمودی بسیار سرد و دلگیر دارد، با هم برخورد می‌کنند، ولی با دو دید متفاوت نسبت به یک‌دیگر:

دختر جوان که پشت و پناهی می‌جوید، پس از مدتی به مردِ جااُفتاده علاقه‌مند می‌شود، ولی مردِ بدبین، با رفتار دیگرآزارانه‌ای که با این دختر دارد، در صدد انتقام از نوع جنس زن است (زن سابقش پس از مدت‌ها خیانت به وی، خودکشی کرده).

با این همه، در پایانِ فیلم، نظرهای این دو مرد و زن در جهت عکس حرکت می‌کند: مرد عاشقِ دختر جوان می‌شود، و دختر، به علتِ این‌که فکر می‌کند از او سوءاستفاده شده‌، می‌خواهد مرد را ترک کند. این، برای داستان، پایانی تراژیک رقم می‌زند.

۴٫ ۱۹۰۰ (۱۹۷۶)

زندگی نامه برناردو برتولوچی

فیلمی حماسی با بازیگرانی از جمله : رابرت دنیرو، دونالد ساترلند، دومنیک سندا، ژرار دوپاردیو، آلیدا والی و برت لنکستر در آن به ایفای نقش می‌پردازند.

داستان فیلم : این فیلم که در سرزمین پدری برتولوچی در امیلیا-رومانیا بازی شده، زندگی دو مرد در حین آشفتگی‌های سیاسی که در نیمه اول قرن بیستم دامنگیر ایتالیا شده بود را روایت می‌کند.

فیلم در جشنواره فیلم کن در سال ۱۹۷۶ هم به روی صحنه رفت، اما نتوانست به دور نهایی راه یابد.

برتولوچی در این فیلم اسطوره خود جامعه بورژوای ایتالیا را از آغاز صده ۱۹۰۰ تا اواخر آن به تماشاگر می نمایاند.

روابط حاكم در یك جامعه بورژوا ، مناسبات میان رعیت و مالك ، شكل گیری ماركسیسم در بین توده دهقانان ، شكل گیری فاشیسم و همه اینها انقدر بیان سینمائی فیلم شیرین و مبتنی بر تصویر است كه زمان طولانی فیلم احساس نمی شود، زمان این فیلم ۵ ساعت است.

داستان فیلم به قدری قوی به تصویر کشیده شده است که فیلم نه تنها برای مخاطبان خاص بلکه برای مخاطبین عام نیز جذابیت دارد.

۱۹۰۰ نیز مثل تمام آثار برتولوچی استفاده های آگاهانه و معنا داری از رنگ دارد. یكی از نمونه های زیبای آن در آخر فیلم است كه مردم با گرداندن آن پارچه قرمز بزرگ در گرداگرد محوطه زندگیشان شادی میكنند و انعكاس نور از آن تمام خانه و زندگی آنان را سرخ كرده است.

تمثیلی زیبا از بسط كمونیسم بر زندگی آنان.

۵٫ داستان فیلم ماه ۱۹۷۹

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : در توصیف این اثر شاید هیچ کلمه ای مناسب تر از “بی پروا” نباشد. برتولوچی در صحنه ای نسبتاً کوتاه از بازیگر “ادیپ” پازولینی نیز استفاده کرده تا جدای از هم بودی ، شخصیت های این دو فیلم (به تمثیل در صحنه ای با هم می رقصند) ادای دینی نیز باشد به پازولینی؛ هم به مثابه ی استاد و هم کسی که این سوژه را متقدماً در روایتی اسطوره ای به تصویر کشیده است.

بی پروایی صحنه های عشق بازی مادر و پسر تا بدانجاست که شاید برای سلف اش : “پازولینی” نیز با آن بی پروایی های مثال زدنی که او را بود (رک : سالو – قصه های کانتربری -دکامرون و …) متصور نبود.

باید بی پروایی و جسارت حیرت آور این استاد را در به تصویر کشیدن “تابو” هایی این چنین که از غریب العادت ترین مفاهیم روانکاوی و عرفی است را به حق ستود.

۶٫ داستان فیلم آخرین امپراطور ۱۹۸۷

زندگی نامه برناردو برتولوچی

درباره ی فیلم : نام فیلمی است که زندگی پویی، آخرین امپراتور چین را به تصویر درآورده است. این فیلم، جایزهٔ اسکار بهترین فیلم را در سال ۱۹۸۷ بدست آورد. آخرین امپراتور بر اساس کتابی به همین نام ساخته شده است.

۷٫ داستان فیلم آسمان پناه برده ۱۹۹۰

زندگی نامه برناردو برتولوچی

فیلم داستان : شرح یک سفر در دل سرزمینهای بکر افریقاست ، بیابانهای افریقایی و تم عربی آن بیش از بقیه آثار برتولوچی مخاطب را به یاد استاد گرامی اش پازولینی كبیر می اندازد.

که پایان بندی باز آن سفر را بی پایان در دل دنیای برتولوچی رها می کند. شاید از نظر تکنیکی در حد شاهکارهای او در دهه هفتاد نباشد ؛ اما مشاهده آن بیشترین لذت را در بین فیلمهای این استاد ایتالیایی به بیننده می دهد.

ظرافت طبع برتولوچی در انتخاب لوکیشن در این فیلم هم مانند دیگر آثار این نابغه سینما یکی از ویژگیهای اصیل فیلم را تشکیل می دهد. البته بی انصافی است اگر نقش مدیر فیلمبرداری ارزنده اش را هم در نظر نگیریم.

مانند بسیاری دیگر از فیلمهای برتولوچی بخش عظیمی از زیبایی و لذتی كه این فیلم به تماشاگر می دهد وامدار ویتوریو استورارو ست.

۸٫ داستان فیلم بودای کوچک ۱۹۹۳

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : یک فیلم درام ایتالیایی-فرانسوی و بریتانیایی محصول سال ۱۹۹۳، به کارگردانی برناردو برتولوچی است. در این فیلم بازیگرانی همچون کریس آیزک، بریجیت فوندا، روچنگ اینگ و کیانو ریوز در نقش شاهزاده سیدارتا ایفای نقش می‌کنند.

۹٫ داستان فیلم زیبایی ربوده شده ۱۹۹۶

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : این فیلم لوسی دختر ۱۹ ساله و باكره را نشان می دهد كه به ظاهر برای ساخته شدن پرتره ای از او توسط یكی از آشنایان مادرش به تپه ای در ایتالیا باز می گردد. اما او در واقع به جستجوی دو چیز می پردازد؛ گذشته و آینده خود.

هویت او ناشناخته است زیرا از محتوای شعر های مادرش پی برده است كه پدرش كس دیگری است “آن مرد یك چاقو داشت، با لهجه حرف می زد و متاهل بود.”او همچنین به دنبال عشقش نیز هست.

به ظاهر در ۱۵ سالگی عاشق پسری می شود وپس از ترك ایتالیا از او نامه هایی دریافت می كند، ولی به ناگاه نامه ها قطع می شود.اما او هنوز دل در گرو آن عشق دارد وبدان متعهد است.زیرا آن نامه ها به خصوص یكی از آنها بوی واقعی عشق می داد.

۱۰٫ در محاصره ۱۹۹۸

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : محاصره شرح زندگی دختر آفریقایی جوانی به نام شاندرویی است که پس از دستگیری شوهرش به دست نظامیان دیکتاتوری که بر کشور محل سکونتشان حکومت میکند. به ایتالیا آمده و درخانه آهنگساز جوان انگلیسی الاصلی به نام کینسکی کار می کند.

محاصره فیلمی است که از جهات مختلفی در کارنامه برتولوچی و به خصوص پس از فیلم زیبایی ربوده شده یک نقطه عطف به حساب می آید.

تفاوت محاصره با دیگر آثار برتولوچی را باید در تغییر نوع نگاه او به روابط حاکم در بین شخصیت های فیلم هایش جستجو کرد ، روابطی که در بسیاری از آثار او روابطی صرفا جسمانی اند .

به طور کلی مفهوم سکس و نمایش روابط جسمانی صرف در سینمای برتولوچی مفهومی کاملا درونی و حتی در بعضی موارد دارای پس زمینه های فلسفیست.

شاید بتوان وجود چنین روابطی را در تاثیر گرفتن او از سینمای بزرگی چون پازولینی جستجو کرد زیرا او فیلمسازی را با دستیاری و شاگردی استادی چون پازولینی آغاز کرده است.

۱۱٫ داستان فیلم رویاپردازان ۲۰۰۳

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : فیلمی دراماتیک محصول سال ۲۰۰۳ بریتانیا/فرانسه می باشد ، موضوع این فیلم بازسازی پاریس ۱۹۶۸ و دربارهٔ بیداری سیاسی، بحران بلوغ و آزادی جنسی در بستر رویدادهای مه ۱۹۶۸ پاریس است.

برتولوچی این فیلم را بر اساس رمان معصومان مقدس (Holy Innocents) نوشته گیلبرت ادر (Gilbert Adair) نویسنده اسکاتلندی ساخته‌است.

موسیقی این فیلم ترکیبی از آهنگ‌های دهه ۶۰ و موسیقی برخی از فیلم‌های موج نویی گدار مثل پیرو خله و دسته جدا افتاده‌ها است.

تمام آهنگ‌هایی که در فیلم شنیده می‌شود ، آهنگ‌های قدیمی مربوط به دهه ۶۰ از خوانندگان آمریکایی و فرانسوی مثل باب دیلن، جیمی هندریکس و ادیت پیاف است.

۱۲٫ داستان فیلم من و تو ۲۰۱۲

زندگی نامه برناردو برتولوچی

داستان فیلم : جدیدترین فیلم برناردو برتولوچی آخرین بازمانده نسل سزارها و کارگردان صاحب سبک و جنجالی سینمای ایتالیا که آثارش به واسطه نگاه ویژه و خارج از قاعده ای که در فیلم هایش دارد ، مورد توجه و استقبال منتقدان قرار گرفت.

آخرین فیلم او با عنوان «من و تو» با نگاهی به داستان کوتاهی از « نیکولا آمانیتی » نویسنده ایتالیایی ساخته شده است.

داستان فیلم « من و تو » زندگی پسری نوجوان و خواهرش را به تصویر می کشد که معتاد است، پسر با وجود درون گرایی و مسائل خاص اش تلاش می کند، حامی خواهرش هم باشد و ….


مطالب گوناگون از برتولوچی:

رسوایی فیلم «آخرین تانگو در پاریس»

برتولوچی در سال ۱۹۷۲ با فیلم بحث برانگیز آخرین تانگو در پاریس بدنام شد.

این فیلم اولین فیلم برتولوچی در خارج از ایتالیا با ستاره‌های آمریکایی بود که داستان آن بر پایه روابط جنسی یک زن جوان (ماریا اشنایدر) و مردی میان سال (مارلون براندو) بنا شده است.

صحنه­ ای که تجاوز به جین توسط پاول صورت می­گرفت، در میان تصاویر دیگری از اشنایدر جوان که استثمارگرانه تصور می­شد، باعث نگرانی جدی نماینده زنان شد.

در طول فیلم سازی، اشنایدر ۲۰ ساله از این صحنه آگاهی نداشت و در حقیقت فقط چند لحظه قبل از فیلمبرداری این صحنه به او گفته شده بود که کاراکتر او مورد تجاوز قرار خواهد گرفت.

اشنایدر گفت که او در طول صحنه فیلمبرداری به خاطر اهانت خشونت آمیز براندو و برتولوچی واقعا گریه می­کرد. به خاطر این موضوع اشنایدر به طرفدار حقوق زنان تبدیل شد، او به­خصوص برای احترام به زنان کارگردان و بازیگران زن در فیلم­ها و رسانه­ ها مبارزه می­کرد.

BBC در گزارشی در ۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ درباره برتولوچی در مورد فیلم “آخرین تانگو در پاریس” نوشت: « آخرین تانگو در پاریس، شاید رادیکال ‌ترین و جنجالی ترین فیلم برتولوچی درباره روابط جنسی آزاد در دنیای مدرن امروز باشد.

فیلمی که سال‌ها در ایتالیا و کشورهای دیگر اجازه نمایش نداشت. دولت ایتالیا دستور داد تمام نسخه‌های فیلم را نابود کنند و دادگاه عالی ایتالیا حتی برای برتولوچی حکم زندان تعلیقی صادر کرد.

فیلمی که مدل جوانی به نام “ماریا اشنایدر” را با بازی در نقشی غیرمتعارف و تروماتیک در برابر مارلون براندو، به شهرت رساند و در عین حال باعث افسردگی و بیزاری او از سینما شد. »

در سال ۲۰۱۳ برتولوچی از رفتارش با اشنایدر ابراز تأسف کرد و گفت:

«ماریای بیچاره. من هیچ­وقت مناسب ندیدم که از او بخواهم که مرا ببخشد. او تنها یک دختر ۱۹ ساله بود مانند بازیگران فیلم من و تو و قبل از آن در فیلمی بازی نکرده بود.

ممکن بود بعضی اوقات در فیلم من به او نگویم که چه اتفاقی قرار است بیفتد، چون می­دانستم بازی­اش بهتر می شود، بنابراین وقتی ما این صحنه را با مارلون فیلمبرداری می­کردیم من با چاپلوسی چیزی به او نگفتم.

من می­خواستم یک عکس­ العمل واقعی از نا امیدی و عصبانیت را ببینم.»

براندو هم احساس می­کرد که برتولوچی به او اهانت کرده است و تا سال­ها با او حرف نزد. «آخرین تانگو در پاریس» کاراکتر مارلون براندو (پاول) را به گونه­ای به تصویر می کشد که تلاش می­کند با به بازی گرفتن روح و جسم یک دختر جوان با مرگ وحشیانه همسرش کنار بیاید.

این فیلم باعث ایجاد پرونده کیفری برای برتولوچی در ایتالیا برای صحنه تجاوز شد و فیلم توسط کمیسیون سانسور توقیف شد و دستور نابودی همه نسخه­ های آن داده شد.

یک دادگاه ایتالیایی حقوق شهروندی برتولوچی را برای ۵سال لغو و او را محکوم به ۴ ماه زندانی معلق کرد.

سال­ها بعد از اینکه کمیسیون سانسور معلق شد فیلم دوباره آشکار شد، چون برتولوچی یک نسخه مخفی از آن­را نگه داشته بود و فیلم در نسخه­ای با کمی سانسور پخش شد.

نسخه اصلی و نسخه­ا ی که در خارج از کشور نگهداری می­شد به صورت دی وی دی مورد استفاده قرار گرفت.