فیلم های کن ۲۰۱۹

فیلم های کن 2019
فیلم های کن ۲۰۱۹

فیلم‌های کن ۲۰۱۹ اعلام شد/ رقابت ۱۸ فیلم برای نخل طلا
جشنواره فیلم کن ۲۰۱۹
فهرست فیلم‌های حاضر در جشنواره کن ۲۰۱۹ با رقابت چهره‌های مطرحی چون «پدرو آلمادوار»، «برادران داردن»، «کن لوچ» و «ترنس مالیک» برای کسب نخل طلای بهترین فیلم اعلام شد.
به گزارش فیلموویز به نقل از ایسنا، «تیری فرمو» دبیر باسابقه جشنواره فیلم کن در یک نشست خبری در پاریس به همراه «پیر لسکیور» رئیس این رویداد سینمایی، فهرست فیلم‌های حاضر در بخش‌های رقابتی (نامزدهای نخل طلا)، غیررقابتی، نوعی نگاه، نمایش‌های ویژه و نمایش نیمه شب را اعلام کردند.

فیلم افتتاحیه

«مرده‌ها نمی‌میرند» به کارگردانی «جیم جارموش»

فیلم‌های بخش رقابتی«درد و افتخار» به کارگردانی «پدرو آلمادوار»
«خائن» به کارگرانی «مارکو بلوچیو»
«دریاچه غاز وحشی» به کارگردانی «دیائو یینان»
«انگل» به کارگردانی «بونگ جون-هو»
«احمد جوان» به کارگردانی «ژان پیر داردن» و «لوک داردن»
«اوه مرسی!» به کارگردانی «آرنو دپلشن»
«آتلانتیک» به کارگردانی «ماتی دیوپ»
«ماتیاس و ماکسیم» به کارگردانی «زاویه دولان»
«جو کوچک» به کارگردانی «جسیکا هاسنر»
«متأسفم شما را از دست دادیم به کارگردانی «کن لوچ»
«بینوایان» به کارگردانی «لاج لی»
«یک زندگی پنهان» به کارگردانی «ترنس مالیک»
«باکورو» به کارگردانی «کلبر مندوسا فیلهو» و «جولیانو دورنلی»
«ویستلرز» به کارگردانی «کورنلیو پورومبیو»
«فرانکی» به کارگردانی «آیرا ساش»
«تصویر یک زن روی آتش» به کارگردانی «سلین شیاما»
«این باید بهشت باشد» به کارگردانی «الیا سلیمان»
«ساحره» به کارگردانی جاستین تریه»

فیلم‌های بخش نوعی نگاه
«زندگی ناپیدا» به کارگردانی کریم آینوز»
«بابونه» به کارگردانی «کانتمیر بالاگوف»
«پرستوهای کابل» به کارگردانی «زابو بریتمن» و «الیا گوبه مِوِل»
«زندگی برادر» به کارگردانی «مونیا شکری»
«صعود» به کارگردانی «مایکل کووینو»
«ژاندارک» به کارگردانی «برونو دومون»
«خورشیدی که هرگز غروب نمی‌کند» به کارگردانی «اولیوه لاکس»
«اتاق ۲۱۲» به کارگردانی «کریستوف آنوری»
«اداره بندر» به کارگردانی «دنیله لسوویتز»
«پاپیچا» به کارگردانی «مونیا مِدور»
«آدام» به کارگردانی «مریم توزانی»
«ژائو رن می می» به کارگردانی «میدی زد»
«آزادی» (لیبرته) به کارگردانی «آلبرت سرا»
«گاو» به کارگردانی «آنی سیلورستون»
«تابستان چانگشا» به کارگردانی «زو فنگ»
«Evge» به کارگردانی «نریمان علی اِف»
فیلم‌های بخش غیررقابتی
«‌بهترین سال‌های زندگی» به کارگردانی «کلود للوش»
«راکتمن» به کارگردانی «دکستر فلچر»
«خیلی پیر برای جوان مردن (دو اپیزود) به کارگردانی «نیکلاس وندینگ رفین»
«دیه‌گو مارادونا» به کارگردانی «آسیف کاپادیا»
«دورن زیبا» به کارگردانی «نیکلاس بدوس»
نمایش‌های ویژه
«‌سهم» به کارگردانی «فلیپا بیانکو»
«برای ساما» به کارگردانی «واد الکاتائب» و «ادوارد واتس»
«رومنس خانوادگی» به کارگردانی «ورنر هرتزوگ»
«توماسو» به کارگردانی «آبل فرارا»
نمایش‌های نیمه‌شب
«گانگستر، پلیس، شیطان» به کارگردانی «لب وون- تائه»* طبق روال هر سال در فاصله زمانی مانده تا آغاز جشنواره، فیلم‌های جدیدی به فهرست امسال جشنواره کن در بخش‌های مختلف اضافه خواهد شد.
هفتاد و دومین جشنواره فیلم کن از تاریخ ۱۴ می (۲۴ اردیبهشت) با نمایش فیلم «مرده‌ها نمی‌میرند» به کارگردانی «جیم جارموش» در مراسم افتتاحیه آغاز به کار می‌کند و تا ۲۵ می (۴ خرداد) ادامه خواهد داشت.
امسال «الخاندرو گونزالز ایناریتو» کارگردان برنده اسکار مکزیکی ریاست هیأت داوران بخش رقابتی را بر عهده دارد،» «نادین لبکی» سینماگر لبنانی رئیس داوران بخش “نوعی نگاه” است و «کلر دنی» نویسنده و کارگردان فرانسوی نیز در رأس هیأت داوران بخش فیلم کوتاه و سینه فونداسیون کن قرار گرفته است.
امسال سینمای ایران تا این لحظه فیلمی در بخش‌های مختلف جشنواره‌ی فیلم کن ندارد.

Last of the mohicans

The-Last-of-the-Mohicansعوامل فیلم

کارگردان:  Michael Mann 
نویسنده: Michael Mann& Christopher Crowe ;screenplay,James Fenimore Cooper;novel

بازیگران: Daniel Day-Lewis, Madeleine Stowe, Russell Means.
ژانر: اکشن، درام
محصول ۱۹۹۲ سینمای هالیوود

نقد فیلم

برخی از کارگردان‌های شهیر تاریخ سینما به دلیل ساخت آثار ثقیل، روشن فکری و تا حدودی ضد جریان به جایگاهی رسیده‌اند که اینگمار برگمن، تارکوفسکی و کیشلوسکی جزء این دسته از فیلمسازان محسوب می‌شوند؛ اما برخی دیگر از کارگردان‌ها، هنر خود را در قالب آثاری پربیننده و عامه پسند به مخاطبان ارائه می‌کنند؛ چنان که جان فورد، آلفرد هیچکاک، هاوارد هاکس از دوره کلاسیک‌های سینما و فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، فرانک دارابونت و مایکل مان از کارگردانان دهه‌های اخیر سینمای جهان را می‌توان جزء این دسته‌ی دیگر به شمار آورد.
کمتر کسی را می‌توان یافت که از میان آثار ساخته شده‌ی مایکل مان، هیچ یک را ندیده باشد. با این که کارنامه این کارگردان در ساخت فیلم‌های سینمایی به لحاظ کمیت پر بار نیست؛ اما کیفیت آثارش، این خلاء را جبران نموده‌ است.
مایکل مان با ساخت آثار اکشن، گنگستری یا پلیسی توانست خود را به عنوان یک کارگردان صاحب سبک به طرفداران سینما معرفی کند. با وجود این که ژانر آثار او به یکدیگر نزدیک است؛ اما موضوع و درونمایه‌ی آن‌ها با یکدیگر تفاوت‌های چشم‌گیری دارند. در فیلمی مانند last of Mohicans قهرمان پروری می‌کند و میهن پرستی، شرافت و شجاعت را ارج می‌نهد و در Public Enemy از یک گنگستر  قهرمانی می‌سازد که به هیچ وجه، آبش با میهن پرستی در یک جوی نمی‌رود و در پی ضربه زدن به نظام حاکم در امریکاست. مایکل مان هنری بالاتر از این هم دارد؛ همان چیزی که در Heat با بازی فوق العاده‌ی دنیرو و آل پاچینو روی می‌دهد. در فیلم Heat بیننده خیلی سخت می‌تواند بین قهرمان و ضد قهرمان فاصله گذاری کند. برخی دنیرو را قهرمان می‌دانند و برخی آل پاچینو را. نقل مشهوری است که در سکانس ۸ دقیقه‌ای رستوران که با دو دوربین ضبط شده است، مایکل مان فاصله‌ی دوربین‌ها، مسیر حرکت و ارتفاع ‌آن‌ها را نسبت به هر کدام از بازیگران، به طور مساوی تعیین کرد تا حتی صورت دیداری رجحان یکی بر دیگری هم، بر قضاوت بیننده تاثیری نداشته باشد. نتیجه‌ی کار هم با وجود این دو غول بازیگری مشخص است؛ یکی از طلایی‌ترین سکانس – پلان‌های تاریخ سینما خلق می‌شود. بزرگترین هنر مایکل مان این است که می‌تواند واقعیت را به هر سویی که خود مایل است سوق دهد تا آن را در لباس حقیقت جلوه دهد. او جایگاه هنر خود را شناخته و به خوبی به عنوان یک رسانه از آن استفاده می‌کند. اشراف او بر هنر کارگردانی و رویکردش نسبت به سینما از او استادی ساخته است که در تاریخ سینما کمتر کسی را می توان با او مقایسه نمود.
Last of Mohicans  از جمله آثاری است که الهام بخش سایر کارگردان‌ها برای خلق اثر بوده است. موسیقی متن فیلم با تغییراتی بسیار اندک در ارباب حلقه‌های پیتر جکسون و شجاع دل مل گیبسون مورد استفاده قرار گرفته است؛ همچنین در تبدیل یک روستایی مخالف نزاع به یک قهرمان آزادی خواه -که به راحتی دشمنان را از میان بر می‌دارد- می‌توان شخصیت مل گیبسون در فیلم میهن پرست را بسیار به شخصیت ناتانیل در آخرین موهیکان شبیه دانست. آخرین موهیکان حتی در بازی بازیگرانی که بعد‌ها نقش‌هایی شبیه به ناتانیل را بازی می‌کردند، تأثیر داشته است. نحوه‌ی سلاح دست گرفته دنیل دی لوئیس در هنگام بالا رفتن از کوه و یا دویدن با سلاح، بسیار خاص است. به طوری که هنوز هم پس از گذشت بیست و چند سال از زمان ساخت فیلم، شخصیت دیگری را در ذهن سراغ ندارم که با یک شیء بیرونی این قدر ارتباط برقرار کرده باشد و در بازی ِ خود به این خوبی از آن بهره ببرد. به نظر نگارنده، این ویژگی از فیلم هم در ارباب حلقه‌ها تکرار شده است. برخی حرکات ویگو مورتنسن در نقش آراگون هنگام بازی با شمشیر، بسیار شبیه و الهام گرفته از حرکات دی لوئیس است. صحنه‌های مبارزه‌ی محاصره‌ی قلعه در قسمت دوم ارباب حلقه‌ها،‌ نوشته‌های نگارنده درباره‌ی شباهت سبک بازی این دو را بیش از سایر سکانس‌ها تائید می‌کند. 
 قاب بندی، حرکت دوربین و لانگ شات‌های زیبای فیلم هر چند پیش از این نیز در آثارBig Production مورد استفاده قرار گرفته‌اند؛ اما این بار، کارکردی جدید یافته‌اند و به کارگردان کمک کرده‌اند که از محیط طبیعیِ لوکیشن‌ها، برای روایت بهتر اثر استفاده کند. شاید بتوان این پدیده را از منظر شخصیت پردازی هم بررسی کرد؛ به این معنا که کارگردان به محیط فیزیکی اطرافش شخصیت داده است و بیننده هم آن را به عنوان یکی از عناصر روایت فیلم می‌پذیرد؛ به ویژه در صحنه‌هایی که ناتانیل برای نجات گورا به رهبر قبیله‌ی آرماگو  التماس می‌کند. قاب بستن رئیس قبیله با کوه‌های عظیم در Background نمونه‌ای بسیار ساده از این شیوه است.
به دلیل محدودیت‌های موجود در فیلمبرداریِ صحنه‌های پرتحرک، کمتر پیش می‌آید که صحنه‌های بدیعی در سکانس‌های اکشن خلق شوند و خیلی از قاب‌ها و حرکات، تکراری به نظر می‌رسند. گاهی کارگردان‌ها با افزودن چاشنی اغراق به سبک فیلم‌های هندی، سعی در فراری رو به جلو برای جلب نظر بینندگان دارند که اغلب موارد به توفیقی دست نمی‌یابند. این اشکال در آثاری که با یک تم و در یک برهه‌ی زمانی ساخته می‌شوند، بیشتر نمود دارد؛ اما مایکل مان به خوبی توانسته است از این دام بگریزد. او به جای سرمایه گذاری روی صحنه‌های درگیری متعدد -که بیشتر مورد علاقه نوجوانان است- با کمک موسیقی گوش نواز و تدوین ریزبافت فیلم، چند نمونه‌ی کوتاه، تاثیر گذار و مخاطب پسند خلق می‌کند تا فیلم از این نظر هم چیزی از سایر آثار هم رده‌اش کم نداشته باشد. دقت، واقع‌گرایی و باورپذیری صحنه‌های اکشن، فرمولی است که او در سایر آثارش هم به آن توجه ویژه داشته است. صحنه‌های نبرد خیابانی پس از سرقت نهایی از بانک در مخمصه، سکانس‌های درگیری جان چلنجر در کلبه‌ی جنگلی ِ دشمن ملت و لانگ شات‌های نبرد میان فرانسویان و انگلیسی‌ها در آخرین موهیکان، از نمونه‌های سبک اکشن سازی در فیلم‌های مایکل مان هستند.
در مقدمه‌ی بحث گفته شد که مایکل مان استاد تغییر دادن واقعیت به هر سویی است؛ در آخرین موهیکان مسئله‌ی هجوم اروپاییان به قاره امریکا و قتل عام بومی‌های این سرزمین، در لایه‌ی زیرین داستان روایت می‌شود تا کارگردان بتواند مضامین مورد نظرش را به شکلی کنایی به بیننده، منتقل نماید. در پایان داستان فیلم، اروپاییان را مقصر اصلی قتل عام سرخپوست‌ها نمی‌داند و بار بیشتر این قتل عام‌ها را روی دوش بومیان امریکا قرار می‌دهد و این همان فرمول قدیمی سرخپوست خوب و سرخپوست بد است که از زمان جان فورد مورد استفاده قرار می‌گرفت و هنوز هم در سینمای هالیوود کاربرد دارد. این مسئله با چنان ظرافتی طرح می‌شود که بیننده هیچ جبهه‌گیری بر علیه آن ندارد. مایکل مان با هنرش می‌تواند تاریخ را به گونه‌ای دیگر روایت کند و به عبارت بهتر، می‌تواند تاریخ سازی کند و مظلومیت گورا را به عنوان مام وطن، در امریکایی که قرار است ساخته شود، به رخ بیننده بکشد.
آخرین موهیکان پایه گذار حرکتی بود که سال‌های بعد توسط میهن پرست مل گیبسون و نجات سرجوخه رایان اسپیلبرگ ادامه یافت و هنوز هم ردپای آن در سینمای جهان باقی است. پروپاگاندا، از طریق دراماتیزه کردن مضامین در لایه‌های زیرین داستان، فرمولی است که هالیوود با جد و جهد به آن دست یافته است و از آن بهره‌ها برده است. امید است فیلمسازان داخلی نیز به جای فرار کردن از آن، قدری بیشتر بر روی آن سرمایه گذاری کنند تا از این طریق عمق نفوذ آثارشان را چند برابر نمایند. امریکایی‌ها می‌توانند در حقوقی که صاحب آن نیستند، خود را محق جلوه دهند؛ اما ما در ارائه‌ی ابتدایی‌ترین حقوق ملت خود برای مردم جهان، ضعیف عمل می‌کنیم. امید است این نقص هم در برنامه‌ریزی‌های کلان مدیریت جدید سینمایی کشور، مورد توجه قرار گیرد تا شاهد ساخت آثاری با هدف نشان دادن حقوق پایمال شده‌ی ملت ایران، برای نفوذ و نشر آن در باور و فرهنگِ دیگر ملل باشیم.  

ویرایش : چیستا حاجیان

Wind

سال ۲۰۱۲، رابرت لوبل انیمیشن کوتاهی به مناسبت فارغ‌التحصیلی خود از دانشگاه علوم کاربردی هامبورگ ساخت كه بسیار مورد تحسین قرار گرفت.

انیمیشن در مورد مردمی است که به زندگی در محیطی که همیشه باد شدید در آن می‌وزد، عادت کرده‌اند و خود را با این شرایط منطبق کرده‌اند، طوری که زندگی در شرایط بدون باد هم به ذهن آنها نمی‌رسد.

انیمیشن باد، یک انیمیشن دوبعدی دیجیتالی است که با تکیه بر دید مینیمالیستی ساخته شده است.
این دسته از انیمیشن‌ها، قابلیت‌های بصری مرسوم و از نظر بیننده عمومی، جذاب‌تر را نسبت انیمیشن‌های ۳بعدی دیجیتالی، ارائه نمیدهند و درواقع این انتخاب، کانتکستی مفهومی‌تر محسوب میشود اما با این حال انیمیشن باد، از تصویرها و لحظات تصویری بدیعی بهره میبرد که مداوما بیننده را شگفت‌زده میکند و او را کاملا به خنده وامیدارد.
اساسا انیمیشن دارای فضایی است که همواره از قوانین طبیعی عدول میکند و این خود یک قوانین تعریف شده است. به طور مثال اگر در یک انیمیشن یک کاراکتر از فاصله زیاد پایین بیفتد، کسی برای از دست دادن جان وی ناراحت نمیشود چرا که اساسا این اتفاق موضوعیت ندارد. مثلا در همین انیمیشن بریدن بینی توسط آرایشگر حتی موجب خنده هم میشود اما ساخت یک فضای کاملا بدیع و به معنای دیگر یک دنیای متفاوت با قوانین متفاوت و خاص، آن هم در این سبک، کار دشواری است که سازنده به زیبایی این بداعت را ایجاد کرده است. این ایده که در طی آن تمام قواعد زندگی طبیعی دچار دگرگونی شود و همه چیز بهم بریزد، خود یک امر زیباست اما آن چیزی که باعث میشود این انیمیشن، یک اثر خوب باشد این است که با همین قواعد دگرگون شده، زندگی ادامه دارد و روتین این زندگی به شکل کاملا هماهنگی در حال پیگیری است و دقیقا همین موضوع است که بیننده را شگفت‌زده میکند. باد در نگاه اول از نظر بیننده یک فاجعه است اما پر شدن لیوان به آن شکل خاص، نوشیدن آن افراد، مشغول به بازی شدن کودک، روش کوتاه کردن مو و پینگ پونگ بازی کردن و همه‌ی کارها نشان میدهد که تو گویی این فضا خیلی بد هم نیست و زندگی را پیش می‌برد و این برداشت زمانی تقویت میشود که باد، لحظه‌ای قطع میشود و همه چیز به هم میریزد.
داستان این اثر اما به نظر میرسد که در میانه‌ی انیمیشن کاملا لو رفته ایت و دیگر چیزی جز یک ایده‌ی درخشان ندارد ولی دقیقا در همین لحظه یک پایان شگفت انگیز دیگر و درواقع داستانی نو همانند فضاسازی بدیعش، ارائه میدهد که نشان‌دهنده‌ی فکر‌شده بودن داستان و فضاسازی و چنین انتخاب فرم دقیقی است. و ایت داستات مخاطب چنین سینمایی را کاملا به فکر فرو میبرد. اینکه این فرد که باد را می‌وزاند چه جایگاهی در عالم فیلم دارد و تاثیر او چگونه است و حتی در یک نگاه انتقادی اینکه آیا این دنیای ساخت او یک دنیای خوب با قوانین ایده‌آل است یا خیر، همه و همه خود یک اثر شاخص را پدید می‌آورد.
اما چیزی که برای نگارنده مطلب در این داستان جذاب است، عوض شدن این جایگاه بین یک پیرمرد ریش سفید و جایگزینی‌اش با یک مرد هم‌لباس اوست که برخلاف مردان راهرو در این انیمیشن کلاهی بر سر ندارد و یا ه دنبال بازی و یا نوشیدن نیست. سازنده اثر میتوانست داستان را با نشان دادن همان پیرمرد، تمام کند اما این جایگزینی و قطع شدن یک لحظه‌ای باد، از جهتی کارکرد بسیار درست از جهت به‌هم‌ریختگی دنیای فیلم و فراتر از آن عادات مردم داشت و همچنین آگاهی از اموری را در عالم یادآور میکرد که فقط با دانستن نقطه‌ای خاص و پیمودن پله‌ها، آن را ممکن میداند.
در پایان باید گفت که انیمیشن باد یکی از انیمیشن‌هاییست که به واقع انسان را درگیر میکند و نیز از فرم و داستان بسیار زیبایی برخوردار است.

نقد فیلم متری شیش و نیم

پوستر متری شی و نیمپوستر متری شی و نیم
پوستر متری شی و نیم

“متری شش ونیم ”  تومنی هفت صنار !

آخرین کار سعید روستایی را که دیده ام همانقدر متعجب شدم که اولین کارش را دیده بودم. زمانی که داشتیم از ابد  و یک روزِ این کارگردان لذت می بریدم، این تعجب را شاید می شد کاملا پیش  بینی کرد. ابد و یک روز، فیلمی همه چیز تمام و با  همه ی استاندارد ها بود که لذت تماشای چندباره آن هنوز برای ماخوشایند است. دیدن فیلمی چنین خوش ساخت  به عنوان کار اول یک فیلم ساز کم سن و سال و جوان، هرچند برای همه خوشایند و قابل ستایش بود اما  از سوی دیگر این ترس را در دل می انداخت که کار بعدی این کارگردان جوان چه خواهد بود؟ وسواس و خطری که خود روستایی هم بدان واقف بود و باعث شد  بیش از یک سال پس از کار اولش، صرف مطالعه و انتخاب کار دوم نماید. انتظارها از روستایی جوان در من مخاطب آنچنان بالا رفت که لحظه لحظه با ترس آرزو میکردم کار  ایشان آماده شود. اما این ترس ظاهرا بی علت نبود.  متری شش و نیم را که دیدم با خودم گفتم کاش می شد این فیلم قبل از ابد و یک روز ساخته می شد و ما ابد و یک روز را به عنوان کار دوم این فیلم ساز به تماشا می نشستیم. آنگاه هم لذت مان بیشتر می شد و هم از پیشرفت و آینده یک کارگردان قدرتمند و خوش فکر به آینده، امیدوار تر می شدیم اما حالا که قضاوت  و ارزیابی ما بر اساس ابد ویک روز است پس اجازه بدهید بگوییم متری  شش و نیم تومنی صنار با ابد و یک روز تفاوت داشت! فیلم نامه ای نه چندان محکم، سوژه ای تکراری، نگاهی گاهگدار کلیشه ای، ضرباهنگی نه چندان خوشآیند، ریشه فکری و نظری ضعیف، چفت و بندی نه چندان کامل، ساختاری ضعیف، دیالوگ های شعار گونه ، همه  و همه “متری و شش و نیم” را یک کار متوسط در سینمای ایران و یک کار ضعیف و شاید خیلی ضعیف در مقابل ابد و یک رو ساخته است! به عقیده من  روستایی جوان هم از این موضوع کاملا اطلاع داشته است و می دانسته که ضعف فیلم نامه و داستان فیلم، آنقدر زیاد هست که دست و پایش را ببندد از اینرو با زیرکی هرچه تماتر این ضعف ها را لای زر ورق بازیگران خوشنام و توانمند پنهان نمود و فیلمی را روانه بازار کرد که اگرچه خودش و منتقدانش را راضی نخواهد کرد اما گیشه و مخاطبان عامش را به سینما ها خواهند کشاند. یاد یاداشت یکی از دوستان افتادم که نوشته بود ” فیلم راضی ام نکرد ولی از اول تا آخر فیلم قربون صدقه پیمان معادی رفتم”. شاید واژه قشنگی در متن این دوست مان به کار نرفته باشد اما منظورش همانی هست که سیلبربیتی ها با مخاطب می کنند و  موفقیت فیلم ها را به ارمغان می آورند. البته پیمان معادی با بازی بسیار فوق العاده اش، شاید بیش از ۸۰ درصد بار فیلم را به دوش می کشد . به این امر باید بازی همیشه درخشان نوید محمد زاد را هم اضافه کرد و ضلع سوم تیم آقای روستایی یعنی پریناز ایزدیارکه در سکانسی کوتاه، عاشقانه ای را در داستان رقم می زند تا شاید به بی منطقی  داستان و دراماتیک کردنش، کمک کند. به عقیده من نوید محمد زاده یک استعداد درخشان در تئاتر و سینمای ایران است و معتقدم اگر ابد و یک روز در آمریکا ساخته می شد شاید یکی از کاندیدهای نقش اول بازیگری، همین بازیگر جوان امروز سینمای ایران می بود. چاق شدن نوید محمد زاده و پیشرفت آن از یک معتاد لاغرِ مصرف کننده( در ابد یک روز) به یک تولید کنند و توزیع کننده گردن کلفت (با غب غب ) در این فیلم، همانقدر که از لحاظ بصری  نقش را باور پذیر کرده است همانقدر هم می تواند در ذات خود این پیام  را به مخاطب برساند که آن مصرف کننده دیروز حالا برای فرار از فلاکت و بدبختیِ طبقه ای که در آن گرفتار شده است، تصمیم گرفته  یک تولید کننده کلان شود و از آن خانه یِ ویرانهِ جنوب شهر خود را برساند به پنت هاوس در بالای شهر تهران و پدر و مادرش را ببرد دیوار به دیوار کاخ سعد آباد! اما افسوس و صد افسوس که بدبختی  و فلاکت ”  ابد و یک روز است ” و راهی برای فرار از آن نیست. نمای اخر بازگشت خانواده به همان خانه قبلی که کوچه آن از عرض یک قبر باریک تر است  و یا ابراز علاقه پدر ناصر خاکباز که دلش برای همان خانه قدیمی بیشتر تنگ شده است ، بازگشت خواهر زاده ها از کانادا با معادل سازی مدرک به دانشگاه های ایران، نماد های است که روستایی را سخت معتقد این فرضیه می سازد : فلاکت و بدبختی ابد و یک روز است و راهی برای فرار از آن نیست. در ارتباط با بازی نوید محمدزاده باید عنوان کنم که با همه ی توانمندی های که در این آدم دیده ایم و سراغ داریم، احساس می کنم گوشه هایی در بازیگری اش وجود دارد که سعی دارد در جاهای مختلف آن را تکرار کند و این تکرار برای کلیشه شدن یک بازیگر بسیار خطرناک است. خطری که خود آقای محمد زاده نیز به آن واقف شده است و امسال تصیم گرفته است در جشنواره فیلمی نداشته باشد. به عنوان یک نمونه به بغض ها و گریه کردن های نوید در کارهای متعدد نگاه کنید! تقریبا همه شان یک استایل و یک حس را تداعی می کند. این بغض کردن ها مرا یاد بغض های محمد رضا فروتن و گریه کردن های او می اندازد!! گریه هایی که در یکی دو اجرای اول زیبا و لذت بخش بود و بعد یک کلیشه تمام عیار شد برای محمد رضا فروتن. تا جائیکه همه ی کارگردان ها یک سکانس با بغض فروتن می نوشتند و همین پاشنه آشیل فروتن شد و آرام ارام از  او یک بازیگر تکراری  با اکت های کلیشه ای ساخت و کم کم از سینمای ایران حذفش کرد. معتقدم نوید محمد زاده نباید در چنین دامی بیافتد.

جدا از بازیگری های درخشان ،کارگردانی عالی و تصویربرداری با قاب های درخشان، فیلم چیز خاص دیگری نداشت. یک داستان پلیسی بی چفت و بست، سکانس های اغراق شده از حجم زیاد معتاد ها، رفتار های هیستریک پلیس های مبارزه با مواد مخدر! (که نه می توانم انکارش کنم و نه بپذیرمش) همه ی چیزهایی بود که در شب تماشای این فیلم نصیب مان شد. استفاده از اینهمه نابازیگر معتاد در این حجم هرچند قدرت کارگردانی را به رخ مان کشید اما برای من مخاطب دلیل قانع کننده ای نداشت! تصاویر باز از انبوه معتادان در شرایط اسفناک، شاید عمق این درد و حجم و اندازه آن را می خواست یادآور شود اما به نظر من بسیار اغراق آمیز جلوه می کند. صحنه حمله پلیس در اتوبان به توزیع کنندگان خرده پا در وسط بلوار را به یاد بیاورید. دوربین که بالا می رود شما با صد ها توزیع کننده مواد در یک منطقه جغرافیایی به شعاع کمتر از بیست متر مواجه می شوید که واقعا عجیب و اغراق گونه است! تا جائیکه پیمان معادی خودش با دیدن این همه آدم و خطر تصادف  در اتوبان به این نتیجه می رسد که عملیات را متوقف نماید و تیم را برگرداند! سایر نماد ها ی این شکلی هم زیاد در فیلم دیده می شود. شاید دلیل کارگردان به این همه اغراق بیش از حد این بوده که حجم و عمق بدبختی این افراد را نشان دهد. هزاران هزار نفر که در فقر مطلق گرفتار این مواد هستند و کسانی چون ناصر خاکباز به را به عرش اعلا می رسانند . قربانی هایی که پل های پیشرفت  تولید کنندگان و توزیع کنندگان کلان می گردند اما روستایی اصرار دارد بگوید که از دل همین مصرف کنندگان و خرده فروش ها ، تولید کنندگان و توزیع کنندگان بزرگ، سر بیرون می آورند و یک دیالکتیک محتوم در این طبقه خودش را باز تولید مینماید. چیزی که در عالم واقع خیلی نمی تواند مستند باشد. اصرار روستایی  بر نقش ساختار های اجتماعی و فقر در بازتولید شرایط موجود را می توان در هر دو فیلم این کارگردان لمس کرد که خود جای بحث و طرح مباحث جامعه شناسی و آسیب شناسی بزه کاری دارد اما  این کار را هم  روستایی با مهارت و رندی خاصی انجام می دهد. کارگردان رندی که هم پیام خودش را می دهد هم شما خیلی حسش نمی کنید و سوء گیری کارگردان را خیلی عیان نمی شود. ساختن ناصر خاکباز به عنوان  یک ضد قهرمان  به شکلی کاملا حرفه ای و استادانه شکل گرفته است هرچند شعار های کلیشه ای  می دهد و گمان می کند چون حقش را خورده است حق دارد حق دیگران را بخورد و با نابودی دیگران کاخ آرزو های خود را بسازد. ضد قهرمانی که پای چوبه دار می رود ، میلرزد ، اعدام می شود و تاوان کارهای بدش را می دهد تا  از ابد و یک روز فرار کند اما دریغ و حسرت که  بدبختی ابد و یک روز است و فرار از آن امکان ندارد.  به عقیده من روستایی با اغراقی ساختن صحنه های مربوط به جماعت معتاد در آن حجم و اندازه، و قرار دادن آن روبروی یک ضد قهرمانی که هنوز تنها آرزویش این است که نامزد سابقش را فقط چند دقیقه ببیند و زار زار اشک میریزد! می خواهد به ما بگوید که حق خاکباز ها با این همه حجم تباهی که در جامعه می سازند، اعدام و مرگ است و از سوی دیگر با زیبا ساختن ضد قهرمان فیلم و رفرنس دادن جرم آن به ریشه های اجتماعی، می خواهد بی طرفی کارگردان را حفظ کند! اما دریغ که باور روستایی همان است که ضد قهرمانش می گوید! و بیشتر اعتقادش به این سمت نزدیک تر و پر رنگ تر جلوه می کند.

بازی فرهاد اصلانی هم از نقاط بسیار مثبت فیلم بود. قاضیِ قانون مدار که هیچ رنگ خاصی ندارد و فقط کار خودش را انجام می دهد! بی هیچ سوگیری و شعار ! اصلانی هرچند کوتاه ولی بسیار اثر گذار و استادانه از پس کار بر آمده است.

صحنه نگاه کردن پیمان معادی از بالای دیوار به اعدام خاکباز، حرکت سربازهای بدرقه و تونل ساختن نظامی ، آرامش ضد قهرمان در لحظه های آخر مرگ با تماشای حرکات نمایشی ژیمناستیک برادر زاده (که به تبع اگر دست خود روستایی بود آن را  با رقص باله تغییر میداد)  بغض و گریه خاکباز برای نامزد سابق، بازی دایی پریناز ایزدیار شاید از دیگر کلیشه ها و نازیبایی های فیلم بود.

در یک جمع بندی ، به عقیده اینجانب متری شش و نیم خیلی با ابد و یک روز فاصله دارد اما پیامش همان است : بدبختی ابد و یک روز است! ساختار های اجتماعی، ریشه های بزه هستند و جامعه در ذات خود باز تولید جرم می کند. عمیقا معتقدم که آقای روستایی در مقام یک کارگردان در انتخاب فیلم نامه اشتباه کرده است و اگر می خواهد فیلمی قوی تر بسازد می بایست متنی حتما و حتما قوی تر از ابد و یک روز پیدا کند. چیزی که در ایران کلا به عنوان یک آفت بزرگ می باشد و اصولا متن و نوشته خیلی عالی، خیلی کم پیدا می شود. انتخاب بازیگران، زرنگی کارگردان بود و امیدوارم  دفعه بعد این ترکیب کنار هم قرار نگیرند! روستایی استعداد این را دارد که سریال نسازد! به شرطی که با وسواس و با وسواس و با وسواس داستان و موضوع فیلم و همچنین فیلم نامه را انتخاب نماید!

         

۱۰ انیمه برتر تاریخ سینما

موسسه فیلم بریتانیا در مقاله ای ۱۰ انیمه برتر را انتخاب و همچنین در پایان مقاله، ۱۰ اثر برتر دیگر به رای مردم را معرفی کرده است.

به نقل از خبرگزاری مهر
ارغوان اشتری
: ژاپنی ها یک مدل انیمیشن می سازند که در میان متخصصان به «انیمه» anime شهرت دارد. این کلمه از واژه «انیمیشن» مشتق می شود.  در حقیقت آنچه انیمه را از دیگر سبک ها متمایز می کند، کمبود تغییرپذیری شخصیت ها و بهره گیری از حرکات کمتر و مضامینی است که بر می‌گزیند.

کمپانی موشی پروداکشنز و انقلابی در انیمیشن سازی و تولد نخستین انیمه

در کشورهای غربی «انیمه» به معنای هر انیمیشنی محصول کشور ژاپن است. برای ژاپنی ها نیز بی توجه به سبک ساختن انیمیشن، «انیمه» همان انیمیشن ژاپنی است، اما متخصصان و کارشناسان صنعت انیمیشن سازی ژاپن نظیر هایائو میازاکی «انیمه» را  یک سبک انیمیشن با حرکت محدود می دانند که به واسطه کمپانی های ژاپنی شهرت پیدا کرد.

همانطور که در بخش نخست هم خواندید پدر مانگا «اوساما تزوکا» (مدیر کمپانی موشی) برای پایین آوردن هزینه از تکنیک های محدودیت حرکت استفاده کرد، در حالی که سرعت در تولید را بالا برد. کمپانی موشی پروداکشنز که نخستین بار انقلابی در صنعت انیمیشن کشور ژاپن به پا کرد، «مانگا» (کتاب های مصور ژاپنی) را دستمایه انیمه قرار داد. یکی از سبک هایی که موشی پروداکشنز و مشخصا تزوکا ابداع کرد انیمیشن های «مانگای متحرک» بود که در راستای هدف محدودیت در حرکت است. کمپانی با استفاده از دو فاکتور دست یابی به تلویزیون ژاپن و کتاب های مصور «پسر فضایی» نخستین «انیمه» در ژاپن را تولید کرد: «پسر فضایی/astro boy» ساخته اوسامو تزوکا. کمپانی موشی پروداکشنز سبکی فریبنده را در انیمیشن سازی ژاپن به وجود آورد که تا امروز ادامه دارد.

نوبیوکی تسوگاتا استاد انیمیشن از دانشگاه کیوتو سیکا می گوید: «از همان ابتدا تزوکا عامدانه انیمه را خلق کرد نه انیمیشن را.»

کمپانی موشی از نوارهای سلولوئید چندین‌بار استفاده می کرد و به ترفندهای صدا و تصویری متکی بود تا توهم حرکت کامل را ایجاد کند. «پسر فضایی» نخستین مجموعه انیمه در تاریخ انیمیشن سازی ژاپن است. انیمه ها بیشتر شخصیت محور بودند و برای تلویزیون تولید می شدند.

و اما در همان دوره کمپانی «جیبلی» به مدیریت هایائو میازاکی سبک انیمه را رد کرد. میازاکی تفاوتی را میان انیمه با دیگر سبک های انیمیشن قائل است و انیمیشن های خود را انیمه نمی داند.

یکی از ایرادهای انیمه این است که محدودیت در حرکت، ریتم تصویر را کند می کند. با همه این اوصاف مجموعه های انیمه بسیار پرطرفدار هستند. از انیمه های مشهور ژاپنی که از تلویزیون ایران پخش شده می توان به «فوتبالیست ها» اشاره کرد.

۱۰ انیمیشن (انیمه) برتر

امروزه نسل جدید علاقه مندان انیمیشن با شخصیت ها و مجموعه های ژاپنی مانند «پوکه مون»، «دیجیمون» و «دورامون» آشنایی دارند. آثار کارگردان هایی مانند هایائو میازاکی که از مشهورترین کارگردان های انیمیشن در جهان است و اسکاری هم در خانه برای انیمیشن «شهر اشباح» دارد و فیلمسازانی چون ساتوشی کن و مامورو اوشی با جدیت غیرقابل وصفی نقد و بررسی می شوند و این در حالی اتفاق افتاده است که شاید ۱۰ سال پیش چنین نگاه کارشناسانه ای برای انیمیشن های ژاپنی غیرقابل تصور بود. در این میان هالیوود هم نقش خود را در عامه پسند کردن و محبوبیت انیمه بازی کرده است به عنوان مثال تارانتینو در قسمت اول بیل را بکش (۲۰۰۳) به انیمه ادای احترام کرده یا با انیماتریکس (۲۰۰۳) و سه گانه ماتریکس به این سبک انیمیشن ادای احترام می‌شود.

موسسه فیلم بریتانیا پس از ساختن «باد می وزد» به کارگردانی میازاکی در مقاله ای ۱۰ انیمه برتر را انتخاب کرده است. نکته جالب اینجاست که یکی از فیلم های میازاکی در میان این فهرست قرار دارد؛ در حالی که او کارهای خود را به معنای دقیق  کلمه انیمه نمی داند.

۱- شاهزاده کوچک نورسه (ایسائو تاکاهاتا، ۱۹۶۸)

هایائو میازاکی و ایسائو تاکاهاتا دو کارگردان و بنیانگذار استودیو جیبلی در سال های ۱۹۶۰ در کمپانی انیمیشن «تویی» کار می کردند که با هم آشنا شدند. کمپانی توئی در سال ۱۹۵۶ تاسیس شد و در نخستین سال های تولید انیمیشن در ژاپن تاثیر به سزایی داشت. «شاهزاده کوچک نورسه» از محصولات کمپانی توئی است و میازاکی و تاکاهاتا به عنوان انیماتورهای اصلی این انیمیشن بودند. در «شاهزاده کوچک نورسه» سبک انیمیشن های استودیو جیبلی که بعدها توسط میازاکی و تاکاهاتا تاسیس شد، قابل مشاهده است. داستان درباره شاهزاده کوچک و خرس سخنگو و وردستش است که می خواهند روستای آبا و اجدادی خود را از دست نیروهای جادوگر شیطان صفتی به نام گرانوالد نجات بدهند. در مسیر رفتن به روستا شاهزاده با بوران برف، موش ها، ارتش دشمن که گرگ هستند روبه رو می شود تا آنکه نیروهای خود را از میان روستاییان جمع می کند و علیه جادوگر می جنگد.

تاکاهاتا در این انیمیشن به هدف خود در خلق داستانی دراماتیک تر، انیمیشنی پرشکوه تر و سینمایی تر نسبت به آثار همکارانش در  کمپانی تویی دست پیدا می کند.

میازاکی و تاکاهاتا سال ۱۹۷۱ از کمپانی تویی استعفا می دهند و پس از آن در شرکت های مختلفی که انیمیشن های تلویزیونی تولید می کنند مشغول کار می شوند و ۱۰ سال بعد در عرصه جهانی به نامی مشهور تبدیل می شوند.

۲- جن پابرهنه (موری ماساکی، ۱۹۸۳)

جن پابرهنه بر اساس کتاب مصور و نیمه زندگینامه ای به قلم کیجی ناکازاوا تولید شد. این کتاب ها در سال ۱۹۷۳ به چاپ رسیدند. داستان درباره بمب های اتمی است که آمریکا بر سر هیروشما ریخت و از نگاه یک پسر ۶ ساله از خود راضی به نام جن ناکائوکا روایت می شود. قسمت دوم این انیمیشن سه سال بعد تولید شد.

۳- ناوسیکا از دره باد (هایائو میازاکی، ۱۹۸۴)

میازاکی در پروژه هایی که انیماتور بود چندین سال روی جنبه های طراحی کار کرد.او دیر به صرافت کارگردانی افتاد و نخستین بار برای مجموعه انیمیشنی شبکه ان اچ کی به نام پسر آینده کونان (۱۹۷۸) این مسئولیت را پذیرفت. نخستین انیمیشن بلند او که رنگ  پرده را دید «لوپن سوم: قلعه کاگلیوسترو» (۱۹۷۹) نام داشت. نقطه عطف کارنامه میازاکی با اقتباس از  کتاب های مانگای خودش در «ناوسیکا از دره باد» شکل گرفت. داستان در دنیایی روایت می شود که یک جنگ اتمی در صدها سال پیش آنجا را نابود کرده است.

این انیمیشن نام میازاکی را مطرح کرد و موفقیت این اثر سبب شد او برای تولید انیمیشن بعدی یعنی«لاپوتا: قلعه در آسمان» (۱۹۸۶) استودیو جیبلی را تاسیس کند. این انیمیشن بسیاری از موتیف های آشنای مشترک آثار میازاکی را دارد؛ توجه به محیط زیست، آمیختن  فن آوری های قرون وسطایی و آینده نگرانه، تم  قدرت رهایی بخش حرکت در آسمان و حضور دختری نوجوان  در قلب درام.

معمولا شخصیت دختر نوجوان «قلاب» بیشتر فیلمنامه های این استاد مسلم انیمیشن سازی است. شخصیت ناوسیکا را می توان الگوی اولیه دیگر انیمیشن میازاکی«شاهزاده خانم مونونوکه» دانست.

۴- آکیرا (کاتسوهیرو اوتومه، ۱۹۸۸)

کاتسوهیور «آکیرا» را برگرفته از  مجموعه مانگای ۲ هزار صفحه ای خود اقتباس کرد. این کتاب های مصور از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۰ منتشر می شدند. داستان در یک دنیای آینده و آلترناتیو می گذرد. داستان ۳۱ سال پس از پایان جنگ جهانی دوم اتفاق می افتد که با یک انفجار اتمی در سال ۱۹۸۸ به پایان رسید و پایتخت را نابود کرد، اما توکیو دوباره نوسازی می شود و شهر شاهد روزهای بهتری نیست. افسران ارتش با سیاستمداران همنوا هستند، خیابان های پر از بی خانمان است، گروه های تروریستی و گنگسترهای دوچرخه سوار در شهر بیداد می کنند. یکی از اعضای گنگستر نوجوانی به نام ترئو است که توان روحی و روانی او سبب می شود که صاحبان قدرت نگاه ویژه ای به او داشته باشند.

«آکیرا» به دلیل خط روایی پیچیده و جلوه های پویای بصری و ته مایه سیاسی درباره نسل جدیدی که نقش کلیدی در نابودی توکیو و نوسازی این شهر بازی می کنند تمام فرضیه های مدیوم انیمیشن سازی دستی را به چالش می کشد. «آکیرا» را می توان تاثیرگذارترین فیلم دوره خود دانست.

۵- مارکوس پلاس: فیلم (شوجی کاواموری و شینیچیرو واتانابه، ۱۹۹۵)

مارکوس نمونه کاملی از زیر ژانر علمی تخیلی است. در این انیمیشن روبات ها با یکدیگر نبرد می کنند و روبات ها به جت های جنگنده مافوق صوت تغییر شکل می دهند. روبات ها توسط امواج مغزی خلبان های انسان نمای خود کنترل می شوند.

۶- آبی کامل (ساتوشی کن، ۱۹۹۸)

داستان درباره دختری به نام میما کیریجو است. وقتی میما کیریجو گروه پاپ دخترانه ای به نام «چام!» را ترک می کند تا بازیگر بشود بسیاری از هواداران خود را ناراضی می کند. او یک الگوی رسانه ای است که از خوانندگی به بازیگر تلویزیونی تبدیل می شود. تردیدهای میما شروع می شود. جسدهایی را اطراف خود می بیند و خصوص ترین افکارش را در وب سایتی به نام اتاق میما می خواند. اما مسئول این وضعیت کیست؟

این انیمیشن ترسناک و روانشناسانه نخستین فیلم ساتوشی کن است. این اثر یک تریلر روانشناسانه است و از مضمون متداول انیمیشن ها فاصله و سبک بصری خاصی دارد. همانگونه که کارگردان مشهور آمریکایی راجر کورمن درباره آبی کامل می گوید: «اگر آلفرد هیچکاک با والت دیزنی همکاری می کرد نتیجه اش چنین فیلمی می شد هر چند استاد دلهره هرگز تا این حد خشن نبود.»

ساتوشی کن تا مرگش در سال ۲۰۱۰ به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعده، به رویکرد مشابه و خود به انیمه ادامه داد.

۷- متروپلیس (رینتارو، ۲۰۰۱)

اوسامو تزوکا تاثیر شگرفی بر فرهنگ ژاپن _ چه در کتاب های مصور و چه حضور پررنگ در دنیای انیمیشن_ گذاشت. مانگای «متروپلیس» تزوکا که در سال ۱۹۴۷ به چاپ رساند به طور روشن متاثر از فیلم کلاسیک فریتز لانگ «متروپلیس» نبود اما تزوکا تصاویری از اثر فریتز لانگ را که در دوران کودکی در مجلات سینمایی دیده بود در کتاب های مصور خود بازآفرینی کرد. به هر حال این اتوپیای شهری که تزوکا در مانگای خود تصویر کرد دستمایه فیلم انیمیشن رینتارو قرار گرفت. پنج سال طول کشید تا «متروپلیس» ساخته شود و ۱۵ میلیون دلار هزینه تولید آن بود.

۸- روح در صدف ۲: معصومیت (اوشی مامورو، ۲۰۰۴)

نخستین فیلم اوشی مامورو که برگرفته از مجموعه کتاب های مصور «روح در صدف» نوشته شیرو ماسامون و شخصیت های بخش تروریست ضد سایبری «بخش ۹» در داستان ساخته شد سر و صدای زیادی در عرصه بین المللی به پا کرد.

داستان این فیلم درباره یک ویروس کامپیوتری است که هوش خود را دارد و در دنیایی به سر می برد که ساکنانش هایبرید هستند و معامله های اقتصادی و سیاسی از طریق شبکه های الکترونیکی انجام می شود. در حقیقت این انیمیشن  تعریف دوباره ای از زندگی در عصر الکترونیک ارایه می دهد.

۹- تکونکینکریت (مایکل آریاس، ۲۰۰۶)

تکونکینکریت/ Tekkonkinkreetبرگرفته از کتاب مصوری از تایو ماتسوموتو است که یک فیلمساز آمریکایی مایکل آریاس آن را ساخت.

داستان در دنیای آینده می گذرد و درباره زندگی دو پسر کوچک یتیم است. آنها روزها برای زنده ماندن در خیابان ها تلاش می کنند و زندگی برای شان سخت می شود.آنها باید با کمک ا قدرت های ابرقهرمانانه بجنگند و شهری را نجات بدهند.تمام عوامل این انیمیشن ژاپنی هستند جز کارگردان.

۱۰- جنگ های تابستان (مامورو هوسودا، ۲۰۰۹)

مامورو هوسودا ظرف ۱۰ سال گذشته با ساخت انیمیشن هایی مانند دختری که در زمان حرکت می کند ( ۲۰۰۶) و توله گرگ ها (۲۰۱۲) مورد توجه منتقدان قرار گرفت.

او توانسته در داستان هایش تعادلی میان هوش  مصنوعی و دست یابی به این دنیا ایجاد کند. «جنگ های تابستان» نمونه کامل چنین ویژگی است و پیرنگی دارد که به دنیای مجازی و واقعی می پردازد. مامورو هوسودا برای استودیو جیبلی نیز انیمیشن «چطور قلعه را حرکت بدهیم» را ساخت.

۱۰ انیمه برتر از نگاه مردم

در پایان مقاله، ۱۰ انیمه برتر به رای مردم را معرفی می کنیم که موسسه فیلم بریتانیا در فراخوانی در پایان مقاله «۱۰ انیمه برتر» نظر آنها را خواستار شده است.

مدفن کرم های شبتاب (۱۹۸۸)، بازی ذهن (ماساکی یوآسا، ۲۰۰۴)، تخم فرشته (مامورو اوشی، ۱۹۸۵)، شاهزاده خانم مونونوکه (هایائو میازاکی، ۱۹۹۷)، بازیگر هزاره (ساتوشی کن، ۲۰۰۱)،  پدرخوانده های توکیو (ساتوشی کن و شوگو فوریویا، ۲۰۰۳)، جین-راث (هیرویوکی اوکیورا، ۱۹۹۹)، بلادونای غم و اندوه (ایچی یاماموتو، ۱۹۷۳)، شب کهکشان ریل قطار (جیسابورو سوجی، ۱۹۸۵)

نقد خجالت نکش


عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: رضا مقصودی

بازیگران: احمد مهرانفر، شبنم مقدمی، شهره لرستانی، الناز حبیبی و سام درخشانی

خلاصه داستان

قنبر و صنم از روستاییان ساده دلی هستند که پس از اعمال سیاست های کنترل جمعیت در دهه ۷۰ از آوردن فرزند جدید خودداری می کنند . آن ها با تغییر این سیاست ها در دوران دولت های نهم و دهم و در آستانه کهن سالی به فکر فرزندآوری می افتند. خجالت از حرف و سخن مردم و همان حکایت سر پیری و معرکه گیری آن هم در روستایی کوچک که خبرها زود می پیچد، قنبر و صنم را انگشت نما می کند.

نقد فیلم

مخاطبان سینما رضا مقصودی را به عنوان فیلمنامه نویسی می شناسند که بهترین دوران کاری خود را در سال های دهه ۷۰ و با همکاری با کمال تبریزی در نگارش آثاری چون” مهر مادری” و “شیدا” تجربه کرده است و توانسته سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را در سال ۱۳۷۴ برای “لیلی با من است” از آن خود کند. ایشان پس از دهه ۷۰ به غیر از ” همیشه یک پای یک زن در میان است” که با اقتباس از مجموعه داستان های کوتاه کتاب”غیر قابل چاپ” سید مهدی شجاعی نوشته شد، توان خود را صرف نگارش آثار کمدی نه چندان قابل دفاع سینمای بدنه کرد . سینمایی که سال های اخیر سردر سینماهای کشور را قبضه کرده است و توانسته سرنوشت گیشه ای خوبی برای این آثار رقم بزند.

“خجالت نکش” اولین تجربه سینمایی رضا مقصودی در مقام کارگردان است. اثری که از جنس همان کمدی های گیشه ای چند سال اخیر است و به غیر از یک طرح اولیه قابل قبول، چیز دیگری برای ارائه ندارد. فیلم مانند سایر آثار هم ردیف خود تلاش کرده یکی از موضوعات سیاسی اجتماعی این روزهای کشور را دستمایه شوخی های خود قرار دهد و گاه برخی مسئولین سابق کشور را با گوشه و کنایه هایی بنوازد. طرح کلی به درستی تبدیل به فیلمنامه نشده است و داستان فیلم به تعبیری شش ماهه به دنیا آمده است. اتفاقات به دم دستی ترین شکل ممکن پیش می رود و منطق روایی فیلم را در حد یک اثر ضعیف سینمای کودک پایین می رود. گویا عوامل همان اولین چیزی را که به ذهنشان رسیده در فیلم جای داده اند و زحمت تلاش برای نمایش اندک خلاقیتی بر پرده را به خود نداده اند. “خجالت نکش” برای همه اتفاقات یک علت دارد. این که قنبر نادان است. پس بیننده باید بپذیرد همه این اتفاقات رخ داده است. فیلم با بسط ندادن طرح اولیه اش، در همان بیست دقیقه ابتدایی خود به پایان می رسد و باقی مانده زمان خود را با جر و بحث های ملال آور و موش و گربه بازی های مضحک تلف می کند. اثر آن قدر در فیلمنامه ضعف دارد که به سختی می توان پذیرفت در یک فرآیند ارزیابی به جشنواره سی و ششم راه یافته است .

فیلم مانند سایر هم کیشان خود تلاش می کند به هر دری می زند تا لبخند را بر لب بیننده بنشاند اما در این امر هم ناموفق عمل می کند و پس از گذشت یک سوم میانی فیلم ، شوخی ها آن قدر تکراری می شوند که برای بیننده به عنوان بخشی از رفتار شخصیت ها پذیرفته می شود. متاسفانه فیلم کمترین خلاقیتی برای خنداندن بیننده بروز نمی دهد و فقط آن چه سال هاست در سریال های طنز و برخی آثار مشابه بارها و بارها نشان داده شده است را بازسازی می کند. صحنه های رقص قنبر، زمین خوردن های بی دلیل، پرتاب کردن دمپایی و قرارگرفتن زن عصبیِ رئیس مسلک در کنار مردی دست و پا چلفتی ابزارهایی است که در “زیر آسمان شهر” مهران غفوریان و “ترش و شیرین” رضا عطاران کارکرد خود را داشته اند و بازنمایی آن ها پس از ده سال آن هم به صورت ناشیانه، اوج بی رحمی در حق بیننده است.

“خجالت نکش” بیش از آن که فیلم کارگردان باشد فیلم تهیه کننده است. این را می توان از مولفه های مشترکی که در سایر آثار اخیر جناب پروین حسینی وجود دارد دریافت. فیلم مانند ” من سالوادور نیستم” ،”آینه بغل” و ” اخلاقتو خوب کن” هدفی غیر از گیشه برای خود متصور نیست و تلاش می کند مشکلات فنی عدیده خود را با پنهان شدن پشت میزان فروش در گیشه پنهان کند. در این آثار نقش کارگردان در سطح یکی از عوامل فنی پایین می آید و همه تصمیم ها به نظر شخص تهیه کننده ختم می شود. سید امیر پروین حسینی تهیه کننده اثر در سال های اخیر توانسته با تولید آثار کم هزینه اما پرفروش خود را به عنوان یکی از تهیه کنندگان محبوب سرمایه گذاران و صاحبان سینما معرفی کرده است و به نظر می رسد زمینه های لازم برای توفیق آخرین ساخته اش هم از حالا فراهم شده است.

موارد ذکر شده در این نوشته به معنای نادیده گرفتن و یا کم اهمیت جلوه دادن سینمای کمدی در برابر سایر گونه های رایج در سینمای کشور نیست. در سال های اخیر عوامل تولید این گونه آثار، سینمای کمدی را به جایی برای جبران شکست های مالی خود در سایر آثار تبدیل کرده اند و شان اصلی این گونه سینمایی را که محلی برای طرح انتقادهای جدی از وضعیت سیاسی اجتماعی کشور است از آن گرفته اند. سینمای کمدی به بهانه گیشه طلایی اش در این سال ها، هویت خود را نابود کرده است و کار را به جایی رسانده که جریان سازان این عرصه را به مرحله انکار از وظیفه ذاتی خود کشانده است. هیچ کس لزوم فروش مناسب یک فیلم در گیشه برای گردیدن چرخ سینما به عنوان صنعتی که تعداد زیادی از هموطنان از طریق آن امرار معاش می کنند نادیده نمی گیرد اما تنزل دادن سقف انتظارات مردم و هنرمندان از این هنر-رسانه تاثیرگذار، به این آثار دم دستی و بهره برداری از میزان فروش گیشه به عنوان سندی برای اثبات حقانیت فرم و محتوای فیلم نامی به غیر از کلاهبرداری فرهنگی ندارد.

نقد فیلم The mist

the mist Fear changes everything”

 ترس همه چیز را تغییر می دهد .


عوامل فیلم

کارگردان:  frank darabont
نویسنده: (frank darabont, stephen king (novel
بازیگران: Thomas Jane, Marcia Gay Harden, Laurie Holden
محصول ۲۰۰۷ هالیوود

نقد فیلم

در شهر طوفانی به پا شده و همه چیز را به هم ریخته است.سیستم برق با اختلال کار می کند، درختانِ شکسته، وسط خیابان ها افتاده اند.در همین حین عده ای از اهالی شهر در فروشگاه مرکزی زندانی شده اند و حشراتی غول پیکر به انتظار کشتن آن ها نشسته اند.این داستان چند خطیِ بسیاری از فیلم های ژانر هراس یا علمی تخیلیِ دو دهه ی اخیر هالیوود است . اگر کمی فیلم باز باشید احتمالا تا پایان فیلم را حدس زده اید.اما خوشبختانه اشتباه می کنید چون  کارگردان این فیلم فرانک دارابونتی است که استاد تغییر دادن پیش فرض های ماست. برای آن دسته از خوانندگانی که آشنایی زیادی با دارابونت ندارند ذکر چند اثر از او کفایت می کند؛ رستگاری از شائو شنگ ، مسیر سبز و مجستیک.

دارابونت کارگردان کم کاری در سینماست و در مجموع ۵ فیلم سینمایی در کارنامه خود دارد . در چند سال اخیر بیشتر به ایده پردازی برای سریال هایی پرداخته است که walking dead  نمونه ای از آن هاست.کلیدی ترین واژه ای که می توان در آثار سینمایی او یافت “امید” است و “امید” .این معنا در رستگاری از شائو شنگ بیش از سایر آثارش خود نمایی کرده است .این کلید واژه  در مسیر سبز هم به وضوح قابل رویت است. سکانسی که مک مورفی در حال جان دادن است را به یاد بیاورید! . بیننده آن قدر معصومیت او را دیده و دیالوگ هایش لذت برده و آن قدر فضای پر التهاب خارج بند و در مقابلش فضای پر احساس سکانس های حضور مک مورفی را در فیلم مشاهده کرده که مطمئن می شود مک مورفی قرار است از این زندان کثیف به بهشتی  برود که در آن دیگر از عذاب کشیدن هایش خبری نیست.

 ردپای نگرش دارابونت این بار به گونه ای دیگر خود نمایی می کند.این بار دارابونت خطر نا امید شدن در لحظه ی آخر را به بیننده گوشزد می کند. دارابونت  با دقت وسواس گونه اش این موقعیت نمایشی را جوری ارائه می کند که ذهن بیننده را تا مدت ها درگیر می کند و هر بار که صحنه های پایان بندی را با خود مرور می کند از این که دیوید فقط چند لحظه بیشتر امید را در دلش زنده نگه نداشته آه می کشد و با خود می گوید ای کاش می شد از پشت قاب تلویزیون یا پرده سینما دیوید را از تصمیم پایانی اش  منصرف کرد.این آه و حسرت زمانی بیشتر می شود که دیوید در سکانس پایانی ، زنی را که به امید نجات دو فرزندش از فروشگاه خارج شده بود مشاهده می کند. او از مه جان سالم به در برده است و فرزانش هم در کنار او قرار دارند.

انگار کارگردان تمام فیلم را برای سکانس نهایی آن ساخته است.دیوید و همراهانش زمانی که از همه جا نا امید می شوند ، تصمیم عجیبی می گیرند.آن ها پنج نفر هستند و فقط چهار گلوله در اختیار دارند.به احترام بینندگانی که اثر را ندیده اند از ادامه ی توضیح درباره ی پایان بندی فیلم اجتناب می کنم.

به فیلم باز گردیم . ابتدا  مردمی که در فروشگاه زندانی شده اند حضور مه و حشرات غول پیکر به شهر را باور نمی کنند.تلاش دیوید برای متقاعد کردن آن ها بی فایده است.این اصرار و انکار ما را یاد برخورد قوم یهود با حضرت موسی (ع) می اندازد که تا چیزی را به چشم خود نمی دیدند به آن اعتقاد پیدا نمی کردند.زندانیان فروشگاه هم تا اولین قربانی را با چشم خود ندیدند ، حرف دیوید را نپذیرفتند.

در میان مردم فروشگاه زنی یهودی به نام کارمودی قرار دارد که به طور افراطی معتقد به جبر است.کارمودی شروع به وعظ مردم می کند و مدام در گوش مردم زمزمه می کند که این عذاب الهی است و یا باید همه قربانی آن شویم و یا افرادی را به عنوان قربانی به کام مرگ بفرستیم تا خشم خدا فرو بنشیند. مردم در چنین شرایطی به دنبال کسی می روند که حد اقل اطلاعاتی از شرایط موجود به آن ها بدهد.به همین دلیل هم کارمودی که در ابتدای فیلم منفورترین چهره از دید سایرین است در ادامه می تواند مردم را دور خود جمع کند.به قول دیالوگی از فیلم ” مردم به دنبال کسی می روند که راه حلی ارائه کند”.

در نقطه مقابل این گروه همسایه سیاه پوست دیوید قرار دارد که همه چیز را طبیعی می داند و معتقد است این اتفاقات نتیجه طبیعی فعالیت های ارتش است .او با روحیه عمل گرای امریکایی خود گروهی را در اطرافش جمع می کند و تصمیم به خارج شدن از فروشگاه می گیرد.دیوید بین این دو گروه گیر افتاده است و سعی دارد از متشنج شدن جو فروشگاه جلوگیری کند.کم کم خط کشی های بین سه گروه بیشتر می شود و اختلاف آن ها به جایی می رسد که در این وضعیت بحرانی روی هم اسلحه می کشند.این جاست که بیننده متوجه جمله ی روی پوستر فیلم می شود.ترس از هیولای بیرونی فراموش می شود و هیولای درونی مردم ، آن ها را به جان هم می اندازد.ترس از موجودات فرا زمینی از بین می رود و ترس از روابط انسانی جای آن را می گیرد. بیننده کمتر به مه فکر می کند و بیشتر نگران آدم کشی زندانیان داخل فروشگاه است. و این چیزیست که باید از آن هراس داشت .

از دید نگارنده دارابونت در فروشگاه نمونه ای کوچک را از فضای سیاسی دنیا به نمایش می گذارد.دنیایی که افراطیون حداقلی – کارمودی – قدرت را در دست می گیرند و با تصمیمات متعصبانه و کورکورانه شان عده ای را به کام مرگ می فرستد.آن ها دیگران را قربانی نجات خود می کنند.کارمودی نظر خود را نظر تمام زندانیان در فروشگاه جلوه می دهد و به جای تمام آن ها تصمیم می گیرد .افرادی مانند دیوید هم که که قصد دارند شرایط را بهبود ببخشند در موجی ایجاد شده تخریب و مغضوب جمع می گردند و در همین زندان فروشگاه ، زندانی می شوند .در این دنیای کوچک خود مردم هستند که شرایط را برای خود وخیم تر می کنند. مردم به جای فکر نجات خود به دنبال مقصری می گردند که در جمع آن ها نیست و راه حلی را می جویند که هر لحظه در حال دور شدن از آن هستند.این شرایط در دنیای واقعی امروز ما هم وجود دارد.آن هایی به دنبال خاموش کردن شعله ی جنگند که خود آتش افروزان آن هستند و آن هایی مظلوم نشان داده می شوند که سرچشمه ی ظلمند .

برایم جای تعجب داشت که اثری به خوبی مه در بایکوت رسانه ای قرار گرفته است.امتیاز این فیلم در سایت IMDB  ۷٫۲ است که به نظر می رسد پایین ترین نمره ای ست که می توان به  فیلم داد.این بایکوت خبری می تواند به خاطر انتقاد های فیلم از سیاست های نظامی امریکا و منفور نشان دادن شخصیت یهودیان باشد. به دلیل تاویل پذیر بودن این مباحث با اشاره ای ضمنی از کنار آن می گذریم اما معتقدیم وجود چنین مدیریتی برای بالا بردن و پایین کشیدن فیلم ها و اعمال نفوذ های غرض ورزانه غیر قابل انکار است.

فضاسازی بی نظیر ، تصویر برداری متناسب با محتوا ، تدوین عالی ، موسیقی کاملا در اختیار فیلم و … همه در بهترین سطح ممکن پرداخت شده اند. تنها بخشی از فرم که به خوبی سایر اجزا کار نمی کند جلوه های ویژه است.دارابونت تا آن جا که توانسته موجودات فرا زمینی را در هاله ای از مه و تاریکی نشان داده است که هم دیدنشان برای بیننده عادی نشود و هم اشکال جلوه های ویژه کمتر به چشم آید .با این حال در صحنه هایی که این موجودات حضور پر رنگ تری دارند کیفیت متوسط کار مشخص می گردد .

از قدرت کارگردانی هم که هر چه بگوییم کم است. از بازی گرفتن های عالی بازیگران گرفته تا میزانسن های استادانه.از ویژگی های کارگردانی دارابونت شخصیت دادن به محیط است.در این فیلم خود ِ مه به عنوان یک شخصیت که عامل خلق درام است نشان داده می شود . هیچ چیزی در فیلم نمایش داده نمی شود مگر این که در جای دیگری به کار فیلم ساز می آید.گلوله های شلیک شده ، سربازان کمپ،ابزار آلات داخل فروشگاه و.. .

مه اثری در ژانر هراس است که به جای ترساندن بیننده از جن و پری و یا موجودات عجیب و غریب ، او را از دیوی که ممکن است در شرایط سخت به آن تبدیل شود می ترساند و به او گوشزد می کند نا امید شدن از زندگی و یا پیروی کورکورانه از صاحبان قدرت ممکن است چه فرجام نا مطلوبی را برای جوامع انسانی رقم بزند.این نوع از ترس ، انذار کننده  و ارزشمند است و می تواند عاملی برای حرکت به سوی خود سازی ما باشد .این ایده آل ترین چیزی است که از ژانر هراس و به طور کلی از سینما انتظار می رود.هر چند فیلم مه تمام و کمال در این جایگاه قرار ندارد اما تلاشی است که ما به دلیل نداشتن سینمایی منطبق بر باورهایمان مجبوریم به آن استناد کنیم تا به این بهانه  بتوانیم چند جمله ای در مورد آن بنویسیم.

این نوشته قبلا در وبلاگ “ای من” منتشر شده است.

انيميشن coin-operated

انیمیشن کوتاه coin operated محصول سال ۲۰۱۷ است که به نویسندگی و کارگردانی Nicholas Arioli می باشد. این انیمیشن داستان پسر بچه ایست که آرزوی سفر به فضا را دارد.

Coin-operated
“(سفینه) سکه‌ای” و به معنای دقیق نام فیلم یعنی “سکه‌ای” یک انیمیشن ساده با مفهوم عمیق و قابل تامل است.
داستان انسان مدرن محصور در پول دراوردن و زندگی پولی و تفریح پولی و حتی آرزوی پولی
آرزوی پروازی که تا پایان زندگی برای رسیدن به آن باید روزها و شب‌ها فقط کار کرد تا حتی پول مردن را به دست آورد.
فیلم با یک سکانس زیبا و خیال‌انگیز آغاز میشود و به نوعی مخاطب انیمشن را در مقابل لطافت بازی یک کودک، شگفت زده میکند.
سر و کله این شگفتی در پایان فیلم نیز بار دیگه پیدا میشود تا این انیمیشن ساده و البته زیبا، آنقدر که تلخ است، تلخ به پایان نرسد.
به واقع با دیدن انیمیشن‌هایی مثل سکه‌ای، میتوان ایمان آورد که مهمترین عامل برای ساخت یک فیلم خوب، در درجه اول فیلمنامه و قصه خلاق است. قصه‌ی ساده و خلاقی که مفهوم پیچیده‌ای همچون فریب دنیای وابسته به پول را چنین تلخ به چالش بکشد.
در پایان باید گفت سکه‌ای یک انیمیشن خوب و ساده با کارگردانی خوب و اجرای درست است که میتواند برای انیمیشن‌سازان ایرانی الهام بخش باشد.

نقد فیلم christopher robin کریستوفر رابین

 christopher robin کریستوفر رابین
christopher robin کریستوفر رابین

عوامل فیلم

کارگردان: Marc Forster

بازيگران : Ewan McGregor, Hayley AtwellBronte Carmicheal, Mark Gatiss, Oliver Ford Davies

‌خلاصه فیلم

کریستوفر رابین داستان درگیری کریستوفر رابین است حالا میانسال شده و درگیری‌های زندگی مدرن او را در کام مشغله و رکود گرفتار کرده است. او به خلاقیت و امید محتاج است تا هم زندگی‌اش را سر و سامان دهد و هم کارش را از ورطه نابودی نجات دهد.

نقد فیلم

کریستوفر رابین فیلمی است که شاید در بین نامزد‌های اسکار امسال یکی از آخرین اولویت‌ها برای دیده شدن را داشته باشد. فیلمی که شاید مخاطب جدی‌تر سینما را برای دیدن ترغیب نکند اما به واقع این دسته از فیلم‌های خاص و فانتزی که اصولا یک ترکیب کلاژگونه از واقعیت و خیال است حداقل برای نگارنده مطلب همیشه جذاب و لذت‌بخش است. اینگونه فیلم‌ها که یک رگه از ویژگی‌های هنر پست مدرن و حاصل اختلاط را در خود دارند و با ترکیب دنیای واقعی خشک و دنیای زنده‌ی خیال قصد در حل مشکلات دنیای واقعی را دارند. فیلم‌هایی که نمونه‌های عمومیت یافته‌ی آنها را در جامعه خود با آلیس در سرزمین عجایب یا هرج و مرج فضایی با ایفای نقش مایکل جردن به یاد داریم. فیلم‌هایی که همواره رگه‌های کمدی آنها مخاطب عام را جذب میکند و انیمیشن آن نیز برای کودکان جذاب است و این ترکیبی است که یک خانواده با فاصله‌ی سنی ۳۰ سال را نیز پای یک فیلم به خوبی نگه میدارد.یک ترکیب خیال‌انگیز آشنا و حتی مسبوق به تجربه برای هر انسانی که کودکی کرده و در کودکی‌اش تجربه‌های خیالی زیبا برای خود داشته است و حالا آن را بر پرده سینما میبیند و این خیال اعجاب‌انگیز را با دنیای کودکانه در هم آمیخته و بی فاصله با آن روبرو میشود.

قصه‌ی اینگونه فیلم انیمیشن‌ها نیز با آنکه از یک فرمول همیشگی تبعیت میکند اما همواره قابل پیگیری و زیباست. درواقع مخاطب اینگونه فیلم‌ها در تعلیق داستانی پیچیده‌ای درگیر نمیشود و بیش وکم معلوم است که چه اتفاقی خواهد افتاد بلکه به نوعی درگیر یک نوع تعلیق ساختاری از امتزاج و درهم‌آمیختگی دو دنیای متفاوت میشود به نوعی که همیشه در این گونه فیلم‌ها دو دنیای متفاوت به نمایش درمی‌آید که عبارتند از دنیای واقعی و دنیای خیالی انیمیشن که قوانین کاملا متفاوتی دارند و تعامل افراد با این دو دنیا کاملا متفاوت است. همیشه وقتی شخصیت‌های انیمیشن وارد دنیای واقعی میشوند، یک عده انسان وجود دارند که با دیدن آنها و نامتعارف بودنشان، از حال میروند یا میترسند و این خود یک تعلیق داستانی مبتنی بر کاراکتر محوری ایجاد میکند و این یکی از پیچیده‌ترین کارکردهای کاملا منحصر به فرد اینگونه فیلم‌هاست. از طرف دیگر اما ورود انسانها به دنیای خیالی شخصیت‌های انیمیشنی هیچگاه این تعجب را برای افراد آن دنیا ایجاد نمیکند و تو گویی قوانین آن دنیا اینگونه است که افراد حاضر در آن از همه چیز اطلاع دارند و آنچه به عنوان جهل وجود دارد، فقط در دنیای واقعی ما انسانهاست و جالب‌تر از همه اینکه این پیش‌زمینه داستانی برای مخاطب سینما کاملا قابل درک و حتی حل‌شده است. یعنی هیچکس از اینکه در دنیای خیالی انیمیشن‌ها، هیچ شخصیتی از دیدن انسانها تعجب نمیکند، شگفت‌زده نمیشود و بدون آنکه فیلم به شما بگوید، انگار شما میدانید که قوانین آن دنیا چیست و چگونه عمل میکند. اما فرمول داستانی این دسته از فیلم‌‌ها نیز بر اساس مناسبات این دو دنیای متفاوت، شکل میگیرد به این ترتیب که همیشه یک شخصیت با روح بزرگ در دنیای واقعی دچار مشکلات عدیده و لاینحل شده است و به نوعی در آستانه‌ی یک شکست بسیار بزرگی است که لیاقت آن را ندارد و از سوی دیگر در دنیای خیالی انیمیشن نیروی شری وجود دارد که قصد نابودی کاراکترهای انیمیشنی را دارد و فقط با کمک آن انسان با روح بزرگ است که جلوی این اتفاق هولناک گرفته می‌شود و این یاری و کمک بر خلاف ظاهر داستان، موجب موفقیت خود کاراکتر در دنیای واقعی میشود. داستانی با حضور چندین وضعیت نمایشی جذاب از ۳۶ وضعیت موجود که جذابیت‌های داستانی فراوانش کاملا برای مخاطب سینما، قابل پیگیری است.

در این فیلم نیز این اتفاق به همین شکل بین کریستوفر رابین و وینی‌پو، ایور، تیگر و تمامی کاراکترهای جذاب و آشنای انیمیشن‌های وینی د پو، اتفاق می‌افتد و داستان مشکلات کاری کریستوفر رابین را نیز در پایان داستان به خوبی حل میکند.

از این نمونه از سینما در ایران نیز البته به شکل‌های خیلی ابتدایی آن به طور مثال فیلم سفر جادویی ابوالحسن داوودی با بازی اکبر عبدی را میتوانیم به یاد آوریم که به نوعی روایتی این چنینی در دو دنیای متفاوت را به وجود می‌آورد که نمونه‌های متاخر آن فیلم آهوی پیشونی سفید است که البته این فیلم‌ها با نمونه‌های خارجی خود از جمله همین فیلم کریستوفر رابینز و یا هرج و مرج فضایی، فاصله‌های فراوانی دارند اما به هر ترتیب بر اساس این فرمول ساخته شده‌اند اما شبیه‌ترین نمونه در سینمای ایران به این مدل سینما، فیلم انیمیشن بسیار زیبای مبارک است که به نوعی به شکل دقیق این فرمول را در خود با استفاده‌ از شخصیت‌های اسطوره‌ای ایرانی به کارگیری کرده و یک اثر قابل توجه ساخته است که البته باز هم باید گفت که آن اثر نیز فرسنگ‌ها با یک سینمای استاندارد جهانی فاصله دارد اما به نظر میرسد ساخت چنین فیلم‌هایی که به واقع کار بسیار دشواری است بتواند امتیاز ویژه برای سازندگانش محسوب شود و نیز فاصله مردم را نیز با سینما کمتر کند.

در پایان باید گفت که فیل کریستوفر رابینز یک اثر زیبا و لطیف در یک بستر تاریخی مهم در اروپا است که این فیلم در چند دقیقه اول آن که سکانس کاملا قابل توجهی است، به خوبی آن فضا را ترسیم میکند و با ظرافت‌های دقیق فیلمنامه‌ای، پای شخصیت‌های کارتونی را به فیلم باز میکند و همچنین در خلق بحران و تقابل دراماتیک نیز قدم‌های خوبی را در فیلمنامه با توجه به لطافت داستان وینی پو، برمیدارد. همه‌ی اینها در کنار یک کار قوی از جلوه‌های ویژه‌ی کامپیوتری به نحوی که کاراکترهای انیمیشنی بسیار خوب و باورپذیر در دنیای واقعی حضور پیدا میکنند، توانسته این فیلم را به یک اثر خوب تبدیل کند.

محمد رسول الله (ص)-بخش اول

-فیلم-«محمد-رسول-اللهص»-در-سینما-ایران-اورمیه-2zs2vf4sekzn8ygneov2tc
عوامل فیلم

کارگردان : مجید مجیدی

نویسنده : مجید مجیدی ، کامپوزیا پرتوی

بازیگران : علیرضا شجاع نوری ، مهدی پاکدل ، محسن تنابنده ، ساره بیات ، مینا سعادتی

موسیقی : آی . آر . رحمن

فیلمبردار : ویتوریو استورارو

خلاصه فیلم

فیلم محمد (ص) از  اواخر دوران تحریم مسلمانان در شعب ابی طالب در سال دهم بعثت آغاز می شود و  با داستان از میان برداشته شدن تحریم ها علیه مسلمانان  به پایان می رسد . اما بدنه اصلی فیلم مربوط به دوران کودکی پیامبر اکرم است که با فلش بکی به گذشته ، وقایع میلاد پیامبر اسلام ، از حمله سپاه ابرهه تا  نوجوانی ایشان و سفر تجاری و دیدار با بحیرا همراه با ابوطالب – حدود  ۱۲ سالگی پیامبر اسلام-  را روایت می کند .

نقد فیلم 

روایت داستان های آیینی ، که ریشه در فرهنگ و زندگی مردمان دارند نیازمند هوشِ هنری بالایی است که هر کسی از این موهبت برخوردار نیست. داستان میلاد پیامبر اکرم و حوادث سال عام الفیل ، هم در قرآن  مجید و هم در روایات ائمه اطهار به کرات ذکر گردیده و اغلب مردم با کلیات آن آشنایی دارند. تصویرسازی برای آن چه مردم می دانند و هر کدام تصویری حماسی یا عاطفی از آن در ذهن پرداخته اند کاری است سهل و ممتنع . آسان است چون نیازی به تفهیم مضمون وجود ندارد و سخت است چون هر قدر کار با کیفیت بیشتری انجام شود ممکن است توقعات تماشاچی را برآورده نکند. به عنوان مثال فیلم رستاخیز که با زحمت فراوان عوامل آن ساخته شده است ، از کیفیت فنی بالایی برخوردار است و کار خوش ساختی محسوب می شود اما به تعبیر یکی از دوستان ” عباس ِ رستاخیز ، عباس نبود “. این جمله نشان می دهد توقعات تماشاگران از رویدادی که توقع شکوه بیشتری از آن داشته اند ، برآورده نشده است.

مهمترین مزیت فیلم محمد (ص) ، این است که توانسته بستری دراماتیک برای روایت داستانی مهیا کند که همه از کلیات آن باخبرند. مجیدی هیچ حسابی روی دانسته های قبلی مخاطب باز نمی کند و به جزئیات می پردازد .پرداختن به جزئیات یعنی اصل فیلمنامه و از نظر نگارنده مهمترین عامل موفقیت فیلم. توالی منطقی اتفاقات و سینمایی کردن مسئله حیات پیامبر که دغدغه اصلی عبدالمطلب در فیلم محسوب می شود به درستی به عنوان گره اصلی داستان تعیین شده است و هشت خرده روایت از زندگی پیامبر بار احساسی فیلم را بر دوش دارد. داستانی کردن دانسته های ذهنی مخاطب باعث شده است بیننده از تصویر ذهنی خود دور شود و فیلم را به عنوان یک فیلم بپذیرد بدون آن که توقعات عجیب و غریبی از اوقایع تاریخی در ذهن داشته باشد. به عبارت بهتر می توان گفت مجیدی در فیلم محمد(ص) داستان سازی – با کمترین دخالت تخیل- کرده است نه مستند سازی.

در بخش اول یادداشت به بررسی عملکرد تیم فنی فیلم می پردازم و در بخش دوم -که در هفته آتی روی وبلاگ قرار خواهد گرفت – به جنبه های کلان تر فیلم می پردازم.

ویتوریو استورارو فیلمبردای آثاری چون اینک آخر الزمان و آخرین امپراتور را به عهده داشته و با بزرگانی چون فرانسیس فورد کاپولا و برتولوچی همکاری داشته است. او تا کنون سه بار موفق به دریافت جایزه اسکار گردیده است .
قاب های فیلم همگی زیبا ، دلنشین و کارت پستالی هستند. این قاب ها در سکانس هایی که در دیر بحیرا و کنیسه های یهودیان فیلمبرداری شده اند بسیار به تم نقاشی های مذهبی کلیساها شباهت پیدا می کند. اما در صحنه های بیرونی ،که ارتباط بیشتری با طبیعت دارد تصویر کاملا شرقی است و بیننده را یاد آثار نقاشی های مینیاتوری می اندازد. در مصاحبه ای از ایشان خواندم که برای الهام گرفتن در قاب بندی ها از نقاشی های استاد فرشچیان  استفاده کرده اند.

 مکمل این زیبایی نورپردازی بسیار حرفه ای فیلم است که کمتر در آثار مشابه داخلی شاهد آن بوده ایم. فیلمبراری با نور های محدود ، سایه روشن های متعدد و حرکت دوربین از نقاط پر نور به نقاط تاریک جلوه هایی از این همکاری فوق العاده نور و تصویر را به نمایش گذاشته اند. نمونه ای از این نورپردازی در سکانس ورود حلیمه به خانه آمنه است.

با وجود تمام نقاط قوت تصویر باید به این نکته هم توجه داشت که دوربین بر خلاف آثار قبلی آقای مجیدی بیش از حد معمول دیده می شود. این مسئله را می توان ناشی ازحرکات بیش از حد دوربین در سکانس هایی که نیاز به سکون بیشتری داشت، دانست. در مجموع فیلمبرداری فیلم محمد (ص) را می توان از درخشان ترین تجربه های همکاری یک کارگردان ایرانی با عوامل خارجی دانست.

یکی دیگر از نقاط قوت فیلم ، جلوه های ویژه اثر است که از نظر نگارنده بیش از حد انتظار تماشاگران داخلی برای یک اثر وطنی است. سکانس حمله سپاه ابرهه که در آغاز فیلم قرار گرفته ، آن قدر طبیعی و حرفه ای کار شده است که همه را غافلگیر می کند. با تحرک و جذابیتی که این سکانس ایجاد می کند بیننده ترغیب به شنیدن داستان محمد (ص)می شود. به نوعی مجیدی با استفاده از این ظرفیت و ارائه ای  چشمگیر از سکانس حمله ابرهه، سطح اثر را به بیننده گوشزد و او را وارد فیلم می کند .

قدرت جلوه های ویژه در ایجاد لوکیشن های مجازی فیلمبرداری و افکت های تصویری هم بسیار به یاری فیلم آماده است. استفاده مناسب و به موقع از این تکنیک ها باعث شده که بیننده در تمام مدت فیلم – با وجود صحنه های خاص – محو تماشای اثر باشد بدون آن که به دلیل اشتباهات فنی از فیلم بیرون پرتاب شود. مشکلی که بسیاری  آثار وطنی با ساده ترین میزان استفاده از جلوه های ویژه با آن مواجه اند.

و اما موسیقی ِ متن . بدون اغراق اگر موسیقی را از محمد (ص) حذف کنیم ، کلاس فیلم به یک فیلم آسیایی تنزل پیدا خواهد کرد. موسیقی اثر توسط آی .  ار . رحمن ساخته شده است. آی. آر. رحمان برنده جوایز بسیاری از جمله سیزده جوایز فیلم فیر، چهار جایزه ملی فیلم هند، یک جایزه بفتا، یک جایزه گلدن گلوب و دو جایزه اسکار شده است .

 موسیقی فیلم کاملا نقش روایتگری دارد و  بیشتر بار عاطفی فیلم هم بر دوش آن است . موسیقی ضمن اینکه جدای از فیلم شنیده نمی شود ، تاثیر فوق العاده خود را بر تماشاچی می گذارد .موسیقی به درست ترین شکل ممکن ، به صورت تم شنیده می شود بدون آن که تبدیل به ملودی شود. استفاده همزمان از سازهای شرقی و زیر صدای گروه کر با الفاظ عربی با مضمون مدح پیامبر (ص)خوش نشسته و توانسته حس حماسه و عشق را  همزمان به بیننده القا کند.آقای مجیدی با یاری این موسیقیِ بی نظیر ، بدون نیاز به زمینه چینی های بیش از حد دراماتیک، بیننده را تحت تاثیر صحنه های حسی فیلم قرار داده است.  در یک کلام ، موسیقی فیلم محمد (ص) بوی بهشت می دهد.

فیلم در زمینه مسائل فنی کاملا استانداردهای یک اثر کلاس  جهانی را دارد. وجود عوامل حرفه ای و نام آشنا بر اعتبار جهانی اثر افزوده است که این مسئله می تواند در اکران بین المللی ، کمک شایانی به دیده شدن و فروش بالای فیلم نماید.