نقد فيلم favourite

پوستر favourite
پوستر favourite

عوامل فیلم

کارگردان : Yorgos Lanthimos

نویسندگان : Deborah Davis, Tony McNamara

بازيگران : Olivia Colman, Emma Stone, Rachel Weisz, Nicholas Hoult, Mark Gatiss, James Smith

خلاصه فیلم

Favourite یا سوگلی داستان عشق و نفرت و ستیز بین سه زن برای تسخیر جایگاه‌های یکدیگر در دل و جان و دنیای هم است. داستان ملکه آن استوارت (با بازی Olivia Colman) و دو معشوقه‌اش یعنی سارا (با بازی Rachel Weisz) و ابیگل (با بازی Emma Stone) است.

نقد فیلم

Favourite یا سوگلی فیلمی با ساختار کارگردانی دیگر فیلم موفق Yorgos Lanthimos یعنی Lobster است.فیلمی با تمام المان‌های بازنگری شده‌ی کلاسیک از فیلمنامه و نظم دوربین با اشکال مختلفش گرفته تا موسیقی نامتعارف و بازی‌های خاص و خارق‌العاده‌اش که همه و همه فیلمی به سبک کلاسیک‌های انگلیس را به یاد بیننده می‌آورد که معلوم است آن نیست.

فیلم داستان یکی از سلسله‌های پادشاهی انگلیس یعنی استوارت‌ها و به طور خاص آخرین سلسله از آنها یعنی آن استوارترا روایت میکند. پیرامون آن استوارت از روی کار آمدنش و ماندنش تا از بین رفتن و شخصیتش، سخن‌های فراوانی است که این فیلم ترجیح داده است به حدود یک سال آخر زندگی او و درواقع مقطع قرارداد صلح اوترخت بپردازد. اگرچه شخصیت‌های مرد سیاسی در این فیلم از جمله هارلی رهبر حزب اپوزیسیون (با بازی Nicholas Houltگودولفین نخست وزیر (با بازی James Smith) و لرد مالبرو همسر سارا مالبرو (با بازی Mark Gatiss) همگی بسیار کاریکاتورگونه و در اوج بلاهت نشان داده میشوند که دقیقا برعکس شخصیت‌های زن داستان است و این یکی از نشانه‌های یک اثر کاملا فمنیستی است.

فیلم به طور کاملا واضح از ساختار ۹ پرده‌ای در فیلمنامه استفاده میکند و شاید بتوان آنرا یکی از نمونه‌های تیپیکال در رعایت قواعد این ساختار روایت دانست که هر پرده را نیز به یک دیالوگ مهم در آن پرده اختصاص داده است. پرده صفر با صدای ساحل و مرغ دریایی در یک فضای رویایی و پرطمطراق تصویری در کاخ سلطنی و لباس پر زرق و برق ملکه با یک فضاسازی متناسب انجام میشود و در چند ثانیه اول شخصیت‌های اصلی به بیننده معرفی میشود. اگر بیننده‌ای هستید که اپنینگ سکانس یک فیلم اهمیت ویژه‌ای برایتان دارد، بدون شک این فیلم در این زمینه توجه شما را جلب خواهد کرد. بی درنگ در پرده اول نیز شخصیت محوری دیگر یعنی ابیگل (Emma Stone) با یک سکانس معرفی خیلی خاص که تماما برآمده از فرهنگ جامعه است، به صحنه میاید. مردمی که بی‌تفاوت هستند، مردان بوالهوس احمقی که جز مطامع جنسی و قدرت، وجوهی دیگری ندارند و مردمی که به نشانه اعتراض گل و لای شهر را با مدفوعشان ترکیب میکنند تا همگی در آن غرق باشند و از آن ضرر ببینند. باری فیلم داستان کاملا سرراستی دارد و یک مثلث عشقی کاملا زنانه با ۳ ظلع بسیار قدرتمند در هر حیث قابل توجه را داراست. یک ملکه همجنسگرا یا دست‌کم به هر روی متمایل به جنس موافق _حتی فقط در زمینه احتیاجات جنسی_ معشوق دو زن دیگر به عنوان رقیبان عشقی میشود که هرکدام از این رابطه به دنبال منافع مختلف از جایگاه اجتماعی تا استفاده‌های سیاسی هستند. دو شخصیت خاکستری که هرکدام برای منافع خود دست به کارهای خطایی میزنند و البته که بیش و کم به نظام اخلاقی و زندگانی خاصی معتقد هستند. بدون شک تمام فیلم پیرامون این سه شخصیت و داستان‌های پیرامون آنها میگذرد و شخصیت‌پردازی این ۳ کاراکتر به همراه بازی‌های ۳ بازیگر و تعلیق داستانی پیرامون رقابت این ۳ کاراکتر میتواند یک فیلم کامل بسازد.

شخصیت پردازی هر ۳ کاراکتر در داستان عشقی بینشان کاملا بدون نقص و دقیق است و دقیقا همان چیزی است که بیننده از یک مثلث عشقی توقع دارد. سارا (Rachel Weisz) و آن (Olivia Colman) دو عاشق هستند که گرایشات آنها به همراه ویژگی‌های زیستی‌شان، آنها را به یکدیگر متمایل کرده است. نامه‌های عاشقانه رد و بدل شده بینشان، یا ترجیح دادن ملکه به آن سیاستمدار دولتی توسط سارا وقتی شوهرش به جنگ رفته است و یا صحبت‌های آخر سارا با آن، پشت در بسته و وسواس یکی برای نامه دادن و انتظار دیگری برای دریافت نامه، همه و همه نشانه‌های عشقی است که بین آنها وجود دارد اما تعارض منافع مانع ادامه آن میشود. از طرفی ابیگل (Emma Stone) نیز در این رابطه وارد میشود و قصدی جز بازپس‌گیری القاب اشرافی و اصالت خانوادگی‌اش که حالا دیگر آن را دارا نیست، باعث میشود به ملکه نزدیک شود و وقتی میبیند میتواند از راه ابزار عشق و یا حتی برطرف کردن نیازهای جنسی ملکه به اهدافش برسد، از آن دریغ نمیکند. ملکه نیز به رسم عشق، از بی‌توجهی یار گله‌مند است و برای توجه او، دست به دامن رقیب عشقی میشود تا توجهش را جلب کند و در این بین جایگاه وی و احتیاج همه‌ی افراد به او، تضمین کننده این تلاش‌هاست. به هر روی در این روی ماجرا، داستان به خوبی و روان روایت میشود. اما در بعد دیگر کاراکترها و در جایی که انگیزه‌ی این ۳ کاراکتر برای غیر از این بعد عاطفی به کار می‌آید یعنی عرصه سیاست و جایگاه اجتماعی، ما با یک ملکه‌ی مریض از لحاظ جسمی و روانی و حتی جنسی روبرو هستیم که ۱۷ بار در تلاش برای رسیدن به فرزند ناکام بوده و حالا به جای آنها ۱۷ خرگوش دارد و در مواجهه با اتفاقات زیبا که شاید او را به یاد خاطرات خوبش و یا حسرت‌هایش می‌اندازد، واکنش تندی نشان میدهد و شخصیت متزلزلش را متزلزل‌تر میکند اما در جایگاه خود به عنوان ملکه هم تصمیمات نسبتا مستقل اما تحت تاثیر مسائل عاطفی‌اش میگیرد ولی ملکه ناآگاهی نیست. از سوی ابیگل را داریم که یک اصیل‌زاده بوده اما به واسطه زیاده‌خواهی پدرش به خاک سیاه نشسته تا آنجا که پدرش در قمار  او را به پیرمردی چاق با آلت جنسی لاغر باخته است و سعی دارد به هر ترتیبی که شده، جایگاهش را به دست آورد و همچنین دختر زیرک و باهوشی است و به خوبی بلد است از کوچکترین امکانات و اطلاعاتش در این راستا استفاده کند. چه زمانیکه در آشپزخانه، یک کلفت معمولی است و چه زمانیکه زن یکی از لردهای کشور است. اما در این بین کاراکتر سارا به این اندازه‌ها قابل درک نیست. او یک زن تمامیت‌خواه است که شوهرش یکی از افراد حزب حاکم است و او با نزدیکی به ملکه، منافع آن حزب را تامین میکند اما هیچگاه به خوبی مشخص نمیشود که انگیزه‌ی او به عنوان یک سیاستمدار برای تصمیماتش چیست و اصولا چرا این مقدار ملکه را تحت فشارهای روحی و روانی قرار میدهد و اینهمه اصرار به انجام تصمیمات غیرمنتظره در زمینه سیاسی چیست و بر چه اساسی است. و اصولا زندگی سیاسی او هیچگاه برای مخاطب به خوبی دو کاراکتر دیگر مشخص نمیشود.

اما بدون شک اصلی‌ترین نقطه قوت فیلم بازی‌های شگفت‌انگیز ۳ بازیگر اصلی این فیلم است. بازی‌هایی که در شکل‌گیری شخصیت‌های داستان نقش اساسی بازی میکند. Olivia Colman در ایفای نقش یک ملکه‌ی مریض با زخم‌های مختلف جسمی و روحیو هر روز درحال چاق‌تر شدن با مشکلات روحی بسیار فراوان که از او انسان آنقدر آشفته‌ای ساخته است که همزمان هم حس ترحم و هم حس حقارت در بیننده می‌انگیزد. Rachel Weisz در ایفای نقش سارا که از ابتدا زنی قوی و مستقل و زیرک است اما کم‌کم به یک شکست‌خورده تبدیل میشود تا آنجا که استیصال یک شخصیت خسته و ملول را نشان میدهد که در خانه‌اش به شوهرش میگوید که وقت آن رسیده که کمی بیرون از بریتانیا زندگی کنند و او را از مصمم‌ترین زن کشور به مرددترین زن در حتی یک نامه نوشتن تبدیل میکند و ایفای چنین چیزی کاملا هنرمندانه اتفاق افتاده است و همچنین Emma Stone که در این سالها و بعد از موفقیتش در کسب اسکار، همچنان میدرخشد و در این فیلم نقشی به خوبی و درستی در جهت مخالف کاراکتر سارا و با ایفای نقش ابیگل داشته است که از یک دختر جویای شغلی‌ پست در قصر ملکه که حاضر است هیولای بچه‌ها و کلفت باشد به مرور به ذی‌نفوذترین زن بریتانیا بعد از ملکه تبدیل میشود و نشان دادن این مسیر بسیار زیبا از جانب او اتفاق می‌افتد.

اما از داستان و شخصیت‌پردازی‌ها که بگذریم باید بگویم به عنوان یک بیننده که فیلم را با تصویر و صدای نسبتا مناسبی به تماشا نشسته‌ است دو نکته در تصاویر و صداهای فیلم به واقع برای بیننده اذیت‌کننده است و معیار زیباشناختی آن نیز قابل درک نیست. حجم تصاویری که با فیش‌آی گرفته شده و دفرمه شدن تصاویر در چنین لنزهایی قابل درک نیست. به این حجم از تصاویر میتوان اسلوموشن‌هایی را اضافه کرد که نمایشگر آیین و مراسم تشریفاتی قصرنشینان است که کاملا به دور از فضای فیلم و روند داستانی ان است و فقط میتواند وجه مکمل برای حجم بالای بلاهت و حماقت تمام شخصیت‌های مرد فیلم باشد.

در کنار این اتفاق میتوان صداهای بسیار گوش‌خراش و اذیت‌کننده فیلم را اضافه کرد که گهگاه همچون ناقوس در کنار گوش بیننده شروع به نواختن میکند و متاسفانه پایان هم نمیابد و به نظر نمیرسد آنقدر که تاثیر منفی بر گوش تماشاگر دارد، تاثیر مثبت در فضاسازی داشته باشد.

در پایان باید گفت Favourite یا سوگلی قطعا یک فیلم شاخص با داستانی درگیر کننده از جهات بیشتر عشقی برای افراد معمولی و حتی مهم در زمینه بیوگرافی و نقد سیاست‌های بریتانیا و بررسی یکی از برهه‌های مهم تاریخی برای افراد آن زیست‌بوم است و فیلمی است که بیننده را به خوبی با خود همراه میکند و میتواند گلیم خود را از آب بیرون بکشد.

نقد فیلم BlacKkKlansman

پوستر BlacKkKlansman
پوستر BlacKkKlansman

عوامل فیلم

کارگردان : اسپایک لی

نویسندگان: اسپایک لی، دیوید رابینویتز، چارلی واتچتل و کوین ویلموت

بر اساس کتاب BlacKkKlansman اثر ران استالورث (شخصیت اصلی داستان)

بازیگران: جان دیوید واشنگتن، آدام درایور، لورا هری‌یر، توفر گریس، یاشپر پاکونن

نقد فیلم

اسپایک لی یکی از شناخته ترین کارگردان های سیاه پوست حال حاضر سینما است که حال و هوای آثارش میان فضای انتقادی حول تبعیض نژادی و فضای کمدی رمنس های غیر قابل اعتنا در حال تغییر است و البته گاهی هم  با عبور از این دسته بندی فیلمی مانند “۲۵ ساعت” از زیر دستش بیرون می آید.

 “مالکوم ایکس” جدی ترین فیلم اسپایک لی در فضای انتقادی است که به نظر برخی شبحی از شخصیت واقعی مالکوم ایکسِ مسلمان را در خود دارد و از نام او بیشتر برای تاکید و نمایش مبارزات سیاسی برای احقاق حق سیاه پوستان بهره برده است. شیوه انتقاد کارگردان در آثارش آغشته به فضای رمنس و هرزگی های جوانی است و اغلب در سطحی ترین مضامین سیاسی باقی می ماند. به همین دلیل هم نمی توان او را در زمره مخالفات ایدئولوژیک سیستم حاکمیتی امریکا برشمرد.او  همواره در طیف فیلمسازان مخالف امریکایی از زمره کم زهرترین هاست و انتقادهایش در جایی به غیر از جامعه سیاهان امریکا جدی گرفته نمی شود. به تعبیری عامیانه او از منتقدین محبوب مدیران فرهنگی است.

فرمول کلی انتقادی کارگردان به موضوع تبعیض نژادی در آخرین ساخته اش همچنان پابرجاست. با این تفاوت که شوخی و نشانه های معدودی کمدی از درونمایه به ساختار وارد شده است و شاید به پشتوانه ویژگی های ذاتی این گونه کمدی، کارگردان به خود اجازه انتقاداتی جدی تر به تعاملات سیاسی در ساختار حاکمیتی امریکا داده است.

هر چند داستان در بازه زمانی سال های دهه ۷۰ روایت می شود اما نشانه های قرار داده شده در  فیلم نشان می دهد کارگردان بستر زمانی حال را نشانه گرفته است. تصاویر مستند از اعتراضات تبعیض نژادی دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۷ ، چهره هایی که کم شباهت به شخصیت های سیاسی امروز امریکا نیستند- شباهت عجیب دوک به جان بولتن و موارد مشابه- و نمایش سخنرانی لطیف ترامپ علیه “كو كلوكس كلان” با توجه به اتهام پدرش به عضویت در این فرقه ، موید این ادعا است.

بهتر است برای شفاف شدن بحث مروری کوتاه به ماهیت و تاریخچه این فرقه داشته باشیم.

پس از جنگ های انفصال در سال های ۱۸۶۰ میلادی میان شمال و جنوب که بر سر لغو قانون برده داری لینکولن در گرفت و منجر به پیروزی ایالات شمالی گردید، ایالات جنوبی اقدام به انجام عملیات های مسلحانه و خشن  علیه سیاهپوستان برای بازگرداندن برده داری کردند. چرا که جنوبی ها فاقد مکانیسم های صنعتی بودند و همه فعالیت های تولید توسط برده های ارزان قیمت انجام می شد و لغو برده داری به معنای ورشکستگی و بیکاری خیل عظیمی از آن ها بود. افراطی های این نوع نگرش در سال ۱۸۶۵  سازمان تروريستي كوكْلوكْسْ كِلان (Ku Klux Klan) را با هدف نابودي و ارعاب سياه پوستان در جنوب آمريكا تاسیس کردند. این گروه کم کم تبدیل به یک فرقه مذهبی نهان روش گردید که بیش از هر چیز بر برتری نژادی سفید پوستان، یهود ستیزی و کشتار سیاهپوستان تاکید داشت. به مرور پوشش خاص آن ها با کفن و سرپوش های مثلثی شکل گرفت و آئین به آتش کشیدن صلیب، قبل از انجام عملیات های تروریستی خلق شد. گفته می‌شود این روزها بیش از  ۷۰۰۰ نفر به‌شکل مستقیم طرفدار و از اعضای اصلی این فرقه هستند. فوریه دو سال پیش رهبر این گروهک در فلوریدا در گفت‌وگویی تصویری که در شبکه یوتیوب منتشر شده است، همکاری پلیس آمریکا با این گروهک تروریستی را افشا کرد. اما آن چه بیش از هرچیز به امروز امریکا باز می گردد مقاله روزنامه واشنگتون پست است. مقاله ای که درمورد ارتباط نزدیک دونالد ترامپ با گروهک تروریستی “کو کلاکس کلان” است . گفته می شود سال ۱۹۲۷در جریان سرکوبی تظاهرات نژادپرستانه و ناآرام اعضای “کو کلاکس کلان”در محله کوئینز نیویورک، پلیس هفت نفر را دستگیر کرد که “فرد” پدر دونالد ترامپ نیز در جمع بازداشت شدگان بود.

به فیلم باز گردیم.

اسپایک لی در آخرین ساخته اش، انتقادی که در مالوم ایکس و آثار مشابهش در کنایه نسبت به اقدامات تروریستی فرقه های نهان روشِ نژاد پرست و برخورد مهربانانه حکومت ها با آن ها به نمایش می گذاشت، با چراغ سبز هالیوود ، علنی می کند و انگشت اتهام شکل گیری مجدد این گروه ها را مستقیما به سوی ترامپ می گیرد. چرا که شعارهای انتخاباتی و رفتارهای او را یاد آور شعارهای قدرت سیاه (black power) و برتری سپید (White supremacy) دهه ۷۰ می داند که منجر به شکل گیری گروه های تروریستی محلی و مرگ عده زیادی از شهروندان بی گناه امریکایی گردید. فیلم مشخصا در پایان بندی ” قدرت مردم” و همبستگی سفید و سیاه را راهکار مقابله با ایدئولوژی های افراطی تبعیض نژادی می داند و با نمایش سلامت و همراهی پلیس های بالادستی و کارکنان برای دستگیری مامورهای فاسد، به نوعی حاکمان و محکومان راتبرئه می کند.

BlacKkKlansman در فرم گلیم خود را از آب بیرون کشیده اما دستاوردی برای کارگردان و عوامل محسوب نمی شود. دیالوگ ها، تصویر و بازی ها نقطه ضعف یا قوت قابل اعتنایی ندارد .با وجود کشش و جذابیت ذاتی فیلمنامه اما برخی ملاحظات کارگردانی مانع درخشش آن شده است. ملاحظاتی مانند رابطه ران و پاتریس که برای یک پلیس مخفی و رهبر یک نهضت دانشجویی بیش از اندازه رویایی و غیر قابل باور به نظر می رسد. اسپایک لی در کارگردانی نمی تواند در فضایی میان گونه جنایی و کمدی به درستی حرکت کند و با پرش های متوالی از ریل سینمای رئالیستی به سینمای فانتزی، بیننده را در مواجهه با اثر سر در گم می کند. گویی تمام تلاش فیلمساز معطوف می شود به شیرفهم کردن بیننده از درونمایه انتقادی اثر به هر قیمتی. قدم زدن ران در کنار اهداف تیراندازی، مظلوم نمایی سیاهان و رفتارهای رئیس پلیس در راستای همین شیر فهم کردن می باشد. بدیهی است از چنین رویکردی، فیلمی تاثیرگذار یا انتقادی موثر و جریان ساز حاصل نمی شود.

پیرامون فرم اثر یک نقطه قابل توجه وجود دارد. بر خلاف نظر بسیاری درباره تدوین ضعیف فیلم و طولانی بودن پلان ها، به نظر می رسد “بری الکساندر براون” تدوینگر فیلم به عمد و بر اساس نظر کارگردان برخی نماها را به فضای یک سخنرانی کسل کننده نزدیک می کند و این رویکرد کاملا در راستای هدف ذکر شده در بند قبل است.

با وجود تلاش اسپایک لی برای یک مخالفت تمام عیار با سیاست های دوره ترامپ و اعتراض آشکار به تبعیض نژادی ، فیلم در پایان بندی با بیننده شوخی می کند و تمام خرده روایات و رویدادها را با یک پایانِ خوشِ نوجوان پسند ابتر می گذارد و صرفا برای خالی نبودن عریضه یک نمای تهدید آمیز کاریکاتوری که تقلیدی ناکارآمد ازHunt  وینتربرگ است به پایان بندی الصاق می کند تا نشان دهد خطر این گروه ها ادامه دارد. همین اشکال باعث می شود فکت های مستند از اعتراضات سال ۲۰۱۷ در ویرجینیا مانند تمام فیلم جدی گرفته نشود و در نهایت BlacKkKlansman در سطح یک انتقام تصویری فیلمساز از گروه “کو کلاکس کلان” باقی بماند.

 

نقد فیلم روما

پوستر فیلم روما

عوامل فیلم

نویسنده، تهیه کننده، تدوینگر و کارگردان: آلفونسو کوآرن

بازیگران: مارینا د تاویرا، مارکو گراف، یالیتزا آپاریچیو، دنیلا دمسا

نقد فیلم

نام کوآرن بعد از ساخت فیلم هایی چون “Children of men” و “Gravity” با پروژه های عظیم و پرخرج عجین شده بود و انتظار می رفت این سیر فیلمسازی ادامه پیدا کند. اما کوآرن بعد از چند سال با “روما” همه را غافلگیر کرد. اثری که در نگاه نخست نقطه قوت قابل توجهی ندارد اما با بررسی دقیق و رسوب حال و هوای فیلم در ذهن بیننده جنبه های خاص و فنی آن به چشم می آید.

 کوآرن با ساخت آخرین فیلمش ثابت کرد از آن دسته کارگردان هایی است که توان فیلمسازی در بالاترین سطحِ گونه و سبک های متفاوت را دارد و به هر فیلم به عنوان یک پروژه یونیک می نگرد. شجاعت طبع آزمایی در گونه های مختلف و ثبت تجربه ای موفق نشان از تبحر او بر مدیوم سینما و تسلطش بر کارگردانی دارد.

مهمترین قابلیت کوآرن در فیلمسازی توان دراماتیزه کردن موضوعات و تصویرساختن از داستان است. آن هم با کمترین حجم از دیالوگ. “فرزندان بشر” و “جاذبه” نمونه های خوبی برای جمله قبل هستند. کارکرد دیالوگ در آثار کوآرن به عنوان بخشی از کلیت یک تصویر است نه دستاویزی برای روایت رادیویی داستان. چیزی شبیه به کارکرد درست موسیقی در یک فیلم سینمایی که می بایست خود را در اختیار کلیتی به عنوان تصویر قرار دهد. بدیهی است بهره گیری از این قابلیت در فیلمی چون “جاذبه” که جذابیت های تکنولوژیک ، بصری و گونه ای دارد بسیار سهل تر از “روما” ای است که در آن نماهای بسته در آن پرکاربرد است ، لوکیشن ها معمولی است و ذات گونه هم کم تحرک و کم اتفاق. با این حال کوآرن توانسته با تصویر برداری چشم نواز و سیال ، تدوین ریز بافت و وکارگردانی درست- که همگی توسط خودش به عنوان مدیر تیم انجام شده است- در اثری صمیمی و بی آلایش های غریب تکنیکی از مهمترین قابلیت خود بهره ببرد.

 از نظر نگارنده چشم گیرترین بخش “روما” توجه به موقعیت زمانی فیلم در بستر فرم و درونمایه است. فیلم در سال های آغازین دهه ۷۰ مکزیک روایت می شود. سال هایی که موج فیلم های نئورئالیسم به کشور مکزیک می رسد*. روما در پرداخت به موضوع  با درنظر گرفتن موقعیت زمانی که داستان در بستر آن روایت می شود به شدت وامدار نئورئالیسم ایتالیا است. کوآرن درست مانند کارگردانان مطرح این نوع سینما سعی در نزدیک کردن هر چه بیشتر فیلم به اصل “واقعیت” در روایت و فرم دارد. “روما” تماما در تلاش است تا واقعیت ها را همانگونه که در خاطرات فیلمساز از آن سال ها باقی مانده ترسیم کند و برای انجام اینکار حتی از یک رژه نظامی ساده در سطح شهر هم نمی گذرد.

از دیگر اشتراکات روما با فیلم های این سبک می توان به پرداختن به جزئیات زندگی روزمره مردم، توجه به معضلات طبقات فرودست جامعه ، از بین رفتن درام به معنای کلاسیک آن و  نقش پررنگ عنصر اتفاق در پبشبرد روایت فیلم اشاره کرد.

تنها نقطه تقابل روما با آثار نئورئالیسم فیلمبرداری و نورپردازی کم نقص آن است. دوربینی که هرچند مانند اغلب آثار رئالیستی روی دست نیست اما از سیال بودنش کاسته نشده و به خوبی بیننده را در بطن زندگی واقعی مردم آن روزگار مکزیک قرار داده است. با آن که فیلم به صورت سیاه و سفید فیلمبرداری نشده اما تونالیته رنگ خاکستری حسی مانند حس تماشای آثار کلاسیک سینما را تداعی کرده است. نورپردازی، قاب بندی و توجه ویژه به تاریک و روشنی در هر نما آن قدر در سطح بالایی قرار دارد که می تواند تا سال ها مسیر فیلم های از این دست را در فرم تغییر دهد. “روما” در فرم و بافت تصویر آن قدر خوب است که می توان گفت یک طرح جدید به شابلون و الگوهای قراردادی هالیوود افزوده است.

“روما” از منظر درونمایه هم شباهت زیادی به آثار نئورئالیستی دارد. توجه به مشکلات قشر ضعیف جامعه و نمایش طیفی از مشکلات کم و پر اهمیت در فیلم از الگوهای سینمای مذکور تبعیت می کند. شاید به دلیل پرداخت به همین موضوعات است که برخی کوآرن را درست یا غلط متهم به چپ گرا بودن و حمایت از ایده های ضدسرمایه داری کرده اند. در حالی که این موضوعات برگرفته از نوع سینمایی است که فیلمساز قصد نزدیک شدن به آن را داشته است.

کوآرن علاوه بر درونمایه هایی که از نئورئالیسم گرفته، از بستر زمانی داستان نیز ایده هایی را به فیلم وارد کرده است که فمینیسم را می توان پررنگ ترینِ آن ها دانست. قرار دادن زن های توانمند و قوی در برابر مردان فراری، به دوش کشیدن بار زندگی توسط زنان و آینده سازی زنان در برابر مردان بی مسئولیت از مصادیقی است که در فیلم بیش از مواردی چون ظهور گروه های تبهکاری یا شعله ور شدن آتش جنگ قدرت بر آن تاکید شده است.

با وجود همه موارد مطروحه در “روما” هیچ پیرنگ قابل توجهی به غیر از توجه به روزمرگی ها وجود ندارد. تنها تاکیدی که در فیلم مشاهده می شود این است که اساسا اتفاق خارق العاده ای قرار نیست در فیلم به نمایش در آید. درست مانند روی یک پا ایستادن مربی ورزش که هر چند بیشتر مردم از انجام آن عاجزند اما رویداد قابل توجهی نیست. همین توجه به سادگی ها چون عامدانه انتخاب شده و سایر عناصر را در اختیار خود گرفته است سبب خلق فضایی می شود که موجی از آثار مشابه را دنباله رو خود خواهد کرد.

کوآرن در هر فیلمی که ساخته قدمی به سوی سینمای نابِ با محوریت تصویر برداشته است. سینمایی که فیلم هایش ارزش تماشا بر پرده عریض سینما را دارد و لذت غنای بصری را به بیننده هدیه می دهد. از نظر نگارنده مهمترین دستاورد “روما” ارتقا سطح انتظارات و التذاذ بیننده از ماهیت فیلم- بخوانید تصویر- است. دستاوردی که در هالیوود با جان فورد و هیچکاک آغاز شد، با تلاش های کوبریک و مکتب نیویورکی ها تکامل یافت اما با نزدیک شدن به سال های قرن بیست و یک رو به افول گذاشت. امیدواریم پس از فراموشی چندساله و تلاش های نا فرجام برخی کارگردانان، این نوع سینما با آثاری چون “روما” بازیابی و به روز آوری شود و قواعد جزم زیباشناسی هالیوودی را دستخوش تغییر کند.

*هرچند در سال های میانی دهه ۵۰ میلادی نئورئالیسم سینمای ایتالیا رو به افول گذاشت اما تاثیر آن بر فیلم های سایر کشورها – به ویژه کشورهای درحال توسعه مانند ایران- تا اواخر دهه ۷۰ ادامه یافت و منجر به شکوفایی و بلوغ این مکتب در سایر کشورها شد. تاجایی که هنوز هم در این کشورها فیلم های متعدد رئالیستی پای ثابت جشنواره ها هستند.

 

نقد ستاره ای متولد شد

پوستر ستاره ای متولد شد

تحلیل پیرنگ «ستاره ای متولد شد»

جک، با بازی برادلی کوپر، مبتلا به افسردگی و پرنوشی الکل، ستاره محبوب پاپ به طور تصادفی در بار همجنسگراها با اَلی با نقش آفرینی لیدی گاگا آشنا میشود که خواننده و ترانه سرای جوان و بااستعدادی است که به خاطر ظاهر معمولیش -اضافه وزن و مدل بینیش- اعتماد بنفس پایینی دارد و امیدی به ستاره شدن ندارد. جک مبهوت اجرای اَلی میشود و مهمتر از هرچیز، عاشق ترانه های او؛ جک معتقد است خواننده های بااستعداد فراوان هستند، اما آنهایی که حرفی برای گفتن دارند، نادراند. این دقیقا همان دلیلی است که او را جذب اَلی کرده است. عشق جک به اَلی اصیل است، چون او را همانگونه که هست میخواهد؛ بدون گریم، با چهره واقعی او و هرآنچه که هست. شهرت جک برای اَلی اهمیتی ندارد، او تنها از پرنوشی جک میترسد -طی دیالوگهای او با پدرش پی میبریم. بدین ترتیب جک کنار اَلی احساس میکند انسان است تا اینکه یک سلبریتی باشد. این مهمترین دلیلی است که این زوج را کنار هم نگه میدارد، آنها عاشق خود واقعی یکدیگر میشوند. جنس حس جک به اَلی به سمت این میرود که او نسبت به اَلی احساس مالکیت میکند؛ چرا که جک استعداد اَلی را کشف کرد و البته در نیمه خودآگاهش، او خود را برتر از اَلی میداند -صحنه کیک مالیدن به صورت اَلی- چرا که او به هرحال یک سلبریتی معروف است. همچنان که اَلی محبوبتر و موفقتر میشود -نامزدی او برای سه جایزه گِرَمی، جک بیشتر به سوی تباهی میرود که به دلیل پرنوشی، مخدر و افسردگی اوست. بدین ترتیب روند داستان از دو جبهه پیوند احساسی جک و اَلی را به اوج نزدیک میکند. از سویی زیرمتن جک -حس مالکیت، برتری و رقابت نسبت به اَلی- جای متن او را میگیرد (در صحنه دعوای حمام) و بر بیننده و اَلی آشکار میگردد؛ و از سویی عیار عشق اَلی نسبت به جک محک میخورد، که اوج آن در صحنه آبروریزی اهدای جایزه گِرَمی به اَلی و واکنش اَلی نشان داده میشود. اَلی دامن لباس خود را جلوی جک میگیرد تا حضار متوجه این آبروریزی نشوند و بعد نیز با جک به حمام میرود، با همان لباسها و تشریفاتی که در مراسم گِرَمی به تن داشت، زیر دوش با جک اشک میریزد و از او مراقبت میکند! این نقطه عطف عیار عشق اَلی به جک را نشان میدهد. اَلی به جای اینکه بابت این آبروریزی جک را ملامت کند، او را میفهمد، با او همدردی میکند، و در نهایت میبخشد و حتی از مدیر برنامه هایش، رِز، درخواست میکند جک به همراه او بر روی استیج بخواند. اگرچه با مخالفت شدید رِز همراه میشود. گریزی بزنیم به پیرنگ فرعی مهم رابطه اَلی، رِز و جک. آغاز آشنایی رز با اَلی منجر به ورود اَلی به دنیای حرفه ای خوانندگی میشود و نیز آشکار شدن زیرمتن جک. در نقطه اوج این پیرنگ فرعی رِز با لحنی تحقیرآمیز از اینکه جک باعث تباه شدن اَلی میشود، شکایت میکند. این کنش رِز، فیلم را به نقطه اوج نهاییش میرساند. به لحظه ای که جک به جای همراهی کردن اَلی بر روی استیج، در خانه میماند و زندگی خود را تمام میکند. جک ستاره ای را متولد کرد و حالا نیز خود را فدا میکند تا این ستاره باقی بماند و عشقش به کمال برسد.

برگزیدگان برلیناله ۲۰۱۹

برگزیدگان برلیناله 2019
برگزیدگان برلیناله ۲۰۱۹

شصت‌ونهمین دوره جشنواره فیلم برلین پس از ۱۰ روز با معرفی برندگان خرس‌های طلایی و نقره‌ای به پایان راه رسید.

به گزارش فیلموویز به نقل از خبرگزاری خبرآنلاین، هیات داوران بخش بین‌الملل برلیناله به ریاست ژولیت بینوش برندگان شصت‌ونهمین دوره جشنواره فیلم برلین را انتخاب کردند. در هیات داورانی که نقش زنان در آن پررنگ است، ساندرا هولر بازیگر آلمانی که فیلم «تونی اردمان» را در کارنامه دارد در کنار سباستین للیو کارگردان شیلیایی فیلم برنده اسکار «زنی شگفت‌انگیز» و ترودی استایلر بازیگر و کارگردان بریتانیایی حضور دارند. 

خرس طلایی این دوره از جشنواره فیلم برلین به «مترادف‌ها» ساخته نداف لاپید اهدا شد. سال پیش فیلم «به من دست نزن» به کارگردانی آدینا پینتیلی خرس طلایی جشنواره فیلم برلین را دریافت کرد. 

جایزه‌ای برای فرانسوا اوزون

هیات داوری برلیناله در این دوره تصمیم گرفت تا جایزه بزرگ خود را به فیلم «به لطف خدا» ساخته فرانسوا اوزون فیلمساز مطرح فرانسوی سینما اهدا کند. «۸ زن» و «استخر شنا» از فیلم‌های مشهور کارنامه کاری فرانسوا اوزون هستند. 

جایزه آلفرد بائر

این جایزه هر سال در جشنواره برلین به فیلمی اهدا می‌شود که چشم‌اندازی تازه به روی هنر سینما گشوده باشد و از این حیث ارزش و اعتبار زیادی دارد. در این دوره از جشنواره برلین به فیلم «سیستم کرَشِر» ساخته نورا فینگ‌شیت اهدا شد. 

«در خانه بودم، اما»

جایزه بهترین کارگردانی این دوره از برلیناله را یک زن فیلمساز از آن خود کرد که البته با توجه به فضای عمومی جشنواره و ترکیب هیات داوری دور از انتظار هم نبود. آنگلا شانلک بازیگر و کارگردان آلمانی با فیلم «در خانه بودم، اما»‌ شایسته دریافت خرس نقره‌ای بهترین کارگردان شصت‌ونهمین دوره برلیناله شد. 

فیلمی که جوایز بازیگری را درو کرد

در این دوره از جشنواره فیلم برلین خرس نقره‌ای بهترین بازیگر مرد به وانگ جینگ‌چان بازیگر چینی رسید. او برای بازی در فیلم «بدرود پسرم» به کارگردانی وانگ ژیائوشوای برنده این جایزه شد. شگفت اینکه خرس نقره‌ای بازیگر زن هم برای بازی در «بدرود پسرم» یونگ می رسید. به این ترتیب «بدرود پسرم» و ۲ بازیگر چینی آن دیگر مدعیان خرس نقره‌ای بازیگری را دست خالی به خانه فرستادند. 

دستاورد هنری چشمگیر فیلمی نروژی

در این دوره از جشنواره فیلم برلین هیات داوری برای فیلمبرداری چشمگیر «اسب‌های به یغما رفته» جایزه خرس نقره‌ای دستاورد هنری را به راسموس ویده‌بک فیلمبردار این اثر سینمایی تقدیم کردند. «اسب‌های به یغمارفته» فیلمی نروژی ساخته هانس پیتر مولاند است. 

برندگان جوایز شصت‌ونهمین دوره جشنواره فیلم برلین

خرس طلایی بهترین فیلم: «مترادف‌ها» ساخته نداف لاپید

خرس نقره‌ای جایزه بزرگ هیات داوران: «به لطف خدا» ساخته فرانسوا اوزون

خرس نقره‌ای آلفرد بائر: «سیستم کرَشِر» ساخته نورا فینگ‌شیت

خرس نقره‌ای بهترین کارگردان: آنگلا شانلک برای کارگردانی «در خانه بودم، اما»

خرس نقره‌ای بهترین بازیگر زن: یونگ می برای بازی در «بدرود پسرم»

خرس نقره‌ای بهترین بازیگر مرد: وانگ جینگ چان در «بدرود پسرم»

خرس نقره‌ای بهترین فیلمنامه: «پیراناها» 

خرس نقره‌ای دستاورد هنری برجسته: راسموس ویده‌بک برای فیلمبرداری «اسب‌های به یغمارفته»

تيزر آشغال هاي دوست داشتني

تيزر فيلم آشغال هاي دوست داشتني

اكران پس از شش سال توقيف

ساخته محسن امير يوسفي

با حضور شيرين يزدانبخش، حبيب رضايي، هديه تهراني،اكبر عبدي، صابر ابر و شهاب حسيني

آنونس از اصطلاحات سینما و تاتر بوده و در اصل آنونس فیلم کوتاهی است که برای تبلیغ و معرفی یک فیلم ساخته می شود که صحنه هایی از فیلم را در برمی گیرد.

از نظر لغوی معنی آنونس : پیش پرده است. یعنی آن چیزی که قبل از نمایش روی پرده به نمایش در بیاید. معادل آنونس برای آگهی تبلیغاتی که ویژگی برنامه یا کالایی را به طور مختصر به نمایش می گذارد : تیزر یا تریلر است. به عنوان مثال زمانیکه بازی جدیدی به بازار می آید آمدن آن ابتدا با تریلر اعلام عمومی می شود و در جامعه از جمله : “تریلر … آمد” استفاده می شود. آنونس همان طور که از معنای واژه لاتین اش announce پیداست به معنای آگهی دادن و اعلان کردن و خبری را منتشر و آشکار ساختن است.

در گذشته پیش از نمایش عمومی یک فیلم سینمایی در سینما ها و حتی در میانه پخش آن، چندین فیلم دیگر طی آنونس های چند دقیقه ای نمایش داده می شد و جدا از اعلان مشخصات آن فیلم از قبیل نام کارگردان و بازیگران و…، زمان اکران فیلم نیز به آگاهی تماشاگران می رسید. این جریان در سال های پیش از انقلاب تداوم داشت و در دوران بعد از انقلاب نیز به رغم فراز و نشیب های موجود در سیاستگذاری های سینمایی و در دهه ۶۰ و اوائل دهه ۷۰ جایگاه خود را حفظ کرد. متن کلامی آنونس ها حتی در برخی از مجلات سینمایی درج می شد تا تماشاگران و مخاطبان نیز در جریان کم و کیف این بخش از جشنواره قرار گیرند. اما با آغاز دهه ۹۰ شمسی این سنت دچار خدشه شد و بیشتر از آن که در «پیش پرده ها» تبلیغ فیلم های دیگر روی پرده و برنامه های آینده سینماها ارائه شود، هجوم تبلیغ سرویس های خدماتی و یا کالا های خوراکی چشمان بیننده را می آزارد.

به نظر می رسد اعتبار آنونس فیلم های سینمایی در چند سال اخیر به کاهش پیدا کرده است و به نظر نمی رسد وجود مشکلاتی که بر سر راه اکران فیلم ها و زمان بندی نمایش شان و تعیین گروه های سینمایی شان وجود دارد، توجیه گر تام و تمام این افت اعتبار باشد.اما اکنون آن اهمیت سابق دیگر وجود ندارد و آنونس فیلم ها در هیاهوی سایر عناصر سینمایی یک فیلم گم می شوند. طبیعی است در چنین اوضاعی از تاثیر کارکرد آنونس فیلم نیز کاسته شود و سایر مواد تبلیغاتی نقش پررنگ تر نسبت به آن پیدا کنند.

تیزر (Teaser) چیست؟

تیزردر معنی لغوی یعنی اذیت‌کننده و  اصطلاحا به رفتاری گفته می‌شود که با کامل نشان ندادن چیزی یا کامل نگفتن حرفی، در فرد مقابل ایجاد حس کنجکاوی می‌کند.

تیزر‌ها باید از دو مرحله بیشتر باشند، چرا که اگر در همان ابتدا همه‌ چیز برای شما روشن شود، شما دیگر به دنبال کشف یا پیگیری نیستید و همه چیز همانجا تمام خواهد شد اما مرحله بعد Opening یا باز شدن آگهی است در این مرحله راز تیزر فاش می‌شود و شما با چرایی و پیام اصلی آگهی روبه‌رو می‌شوید.

برای تماشای فیلم های کوتاه می توانید به منوی چندرسانه ای بروید و سپس با انتخاب گزینه ویدیو به تماشای فیلم و انیمیشن های کوتاه و تیزر فیلم های شاخص سینمای ایران و جهان بنشینید.

برای تماشای فیلم های کوتاه می توانید به منوی چندرسانه ای بروید و سپس با انتخاب گزینه ویدیو به تماشای فیلم و انیمیشن های کوتاه و تیزر فیلم های شاخص سینمای ایران و جهان بنشینید.

SPIRITED AWAY

3123135521061581616

عوامل فیلم

کارگردان :Hayao Miyazaki
نویسنده :Hayao Miyazaki

محصول ۲۰۰۱ سینمای ژاپن

نقد فیلم

دیر یا زود ، تمام آنانی که در دوره ی ما می زیسته اند ، جام مرگ خواهند نوشید و وظایف و جایگاه خود را به افرادی از نسل آینده واگذار خواهند کرد. حال  این نسل آینده برای اداره کشورش ، یا راه گذشتگان خود را خواهد پیمود و یا به سمت جریانی که به آن قرابت فکری بیشتری دارد – یا به عبارت بهتر بر اساس آموزه های آن تعلیم یافته  – حرکت خواهد کرد.آینده را می بایست امروز ساخت .بنابراین توجه به آینده سازان یک کشور از استراتژیک ترین مسائل مدیریت فرهنگی  یک جامعه محسوب می شود.می بایست برای آینده ای که خواهان آنیم از امروز به تربیت نیرو بپردازیم.افکار نسل آینده در کودکی آن ها که امروز ماست ساخته می شود.با این مقدمه به سراغ نقد فیلم Spirited away  یا شهر ارواح خواهیم رفت.

شهر ارواح انیمیشنی ست که ریشه در فرهنگ  کشور ژاپن دارد.کشوری که در آن همواره توجه به سنت ها و زنده نگهداشتنشان در مقابل هجمه ی دنیای مدرن از دغدغه های اصلی مردمش محسوب می شود.زندگی تا حدودی رفاه زده ، کودکان ژاپنی را دچار نوعی رخوت ، سستی و به معنای کلی سانتیمانتالیزم کرده است.این نسل باید با ارزش های گذشتگان آشنا باشد تا بتواند در راه آن ها حرکت کند و پیشرفت آینده ژاپن را ضمانت نماید. به همین منظور آشنایی این کودکان با فرهنگ کهن و افسانه های ژاپنی که مانند بسیاری از آثار شرقی ،شان تربیتی دارند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

انیمیشن شهر ارواح توانسته با روایتی افسانه گونه دنیای واقعی و ماورائی را به یکدیگر پیوند بزند و بستری دل نشین برای ارائه مضامین مذکور فراهم آورد.هایائو میازاکی در مصاحبه با خبرنگاری که به او گفته بود: “به نظر می رسد شخصیت اصلی شهر اشباح یعنی چیهیرو نوع متفاوتی از یک قهرمان زن در مقایسه با فیلمهای قبلی شماست و او کمتر جنبه های قهرمانی دارد و چیز زیادی از انگیزه او یا گذشته اش به ما نشان داده نمی شود” این گونه پاسخ می دهد : “من خیلی تأکید نداشتم که کاراکتر چیهیرو را دقیقاً به این شکل نشان دهم و اگر اینطوری شده به این دلیل است که الآن دختران جوان زیادی در ژاپن هستند که اینگونه اند آنها خیلی بیشتر از این به تلاشهایی که والدینشان برای خوشحال کردن آنها به کار می برند بی اعتنا هستند در فیلم صحنه ای هست که چیهیرو نسبت به صدا کردن پدرش عکس العمل نشان نمی دهد و بعد از دومین باری که پدرش او را صدا می زند جواب می دهد خیلی از افرادم به من می گفتند که این را به جای دوبار سه بار قرار بده چون خیلی دخترها این روزها اینطوری هستند چیزی که باعث شد من تصمیم به ساختن این فیلم بگیرم درک این حقیقت بود که هیچ فیلمی برای گروه سنی دختران ده ساله وجود ندارد هنگام ملاقات با دختر دوستم بود که به این موضوع پی بردم اینجا هیچ فیلمی برای او وجود نداشت هیچ فیلمی نبود که مستقیماً با او صحبت کند دخترانی مثل او فیلمهایی را می بینند که هرگز نمی توانند با کاراکترهای هم سن و سال خود در آنها همذات پنداری کنند چون این کاراکتر ها شخصیت های خیالی هستند که هیچ شباهتی با آنها ندارند با این فیلم خواستم به آنها بگویم نگران نباشید همه چیز در پایان درست می شود آن جا چیزی برای شما خواهد بود نه فقط در سینما بلکه حتی در زندگی روزمره.به همین دلیل لازم بود شخصیت اصلی داستان یک دختر معمولی باشد نه کسی که می تواند پرواز کند یا کارهای خارق العاده انجام دهد هر بار که من چیزی درباره چیهیرو و اعمال او می نوشتم یا می کشیدم از خودم می پرسیدم که آیا دختر دوستم یا دوستان او قادر به انجام این کار خواهند بود یا نه  همین موضوع معیار من برای صحنه هایی بود که چیهیرو کار دیگری انجام می داد یا چالش های دیگری داشت چون به دلیل همین چالش ها بود که این دختر بچه ژاپنی به فردی توانا مبدل شد ساخت این فیلم سه سال از وقت مرا گرفت و دختر دوست من الآن ۱۳ ساله است اما او هنوز این فیلم را دوست دارد و این مرا خوشحال می کند.”

با توجه به این که شهر ارواح ساخته ی سال ۲۰۰۱ است و اثری جدید به حساب می آید اما تکنیک ساخت آن چندان خارق العاده نیست و بیننده مجذوب آن نمی شود.انیمه های بسیار ساده ، توجه به جزئیاتِ تصویر قابل قبول ، حرکات شخصیت ها ، معمولی -و در صحنه هایی مانند غذا خوردن چیهیرو ضعیف – و توجه به رنگ ها و فضاسازی خوب است.اما آن چه که شهر ارواح را به یک اثر ماندگار تبدیل کرده است ایده ی بسیار خلاقانه و گسترش آن در داستانی گیرا و دل نشین است.چیهیرو دختر لوسی است که قرار است همراه پدر و مادرش از شهر به روستایی نقل مکان کند.در مسیر خانه ی جدید ، راه را گم می کنند و به شهری متروک می رسند.در این شهر متروک حمامی فعالیت می کند که شب ها ، ارواح برای شستن خود از آن استفاده می کنند.این حمام متعلق به جادوگری به نام یوبابا است که پدر و مادر چیهیرو را تبدیل به خوک کرده و چیهیرو برای نجات آن ها مجبور است مدتی برای او کار کند.در این راه هاکو نوجوانی که از نزدیکان یوبابا است به او کمک خواهد کرد.

این ایده ی عجیب و تا حدودی دخانی در کنار ایده های کوچک تری مانند مرد بخار که در حقیقت یک هشت پاست و روح بی چهره ، قطاری که در دنیای دخانی در حرکت است و بسیاری مثال های دیگر آن قدر خوب کنار یکدیگر جاگیر شده اند که شهر ارواح را با وجود سادگی در فرم به اثری فوق العاده تبدیل کرده است .در کنار این ایده ی عالی شخصیت پردازی اجزای داستان ، دور از ذهن بودن ظاهر آن ها و غیر قابل باور بودن رفتارهایشان در بستر داستان را جبران کرده است.با وجودی که داستان شهر ارواح کمی برای کودکان این سن و سال ترسناک است اما حسی برخورد کردن میازاکی با اثر و استفاده از موسیقی های فکر شده و رمنس وحشت موجود در فیلم را تعدیل کرده است.ضمن این که هیچ جایی در اثر امید از بین نمی رود و اگر نیروی بد طینتی به دنبال آزار چیهیرو است، مهربانی ِ شخصیت خوش ذات دیگری از او محافظت می کند.مانند همکار او  رین در حمام خانه.
در شهر ارواح از ۱۹ موسیقی تولیدی استفاده شده است. شهر ارواح صاحب یک آلبوم موسیقی است که از نمونه های خیلی خوب یک اثر حسی محسوب می گردد.موسیقی در این کار پا از حدود خود فرا تر گذاشته و بخشی از روایت داستان را بر عهده می گیرد.موسیقی در شهر ارواح شان روایی دارد و در بعضی صحنه ها بخش عمده ای از بار فیلم را به دوش می کشد.موسیقی تیتراژ پایانی اثر بسیار زیباست و پیشنها می کنم دوستانی که علاقه ای به موسیقی های تماتیک و عاطفی دارند ، گوش خود را به شنیدن آن مهمان کنند. 

از زمانی که چیهیرو تصمیم به نجات پدر و مادرش می گیرد تربیت او توسط موجودات عجیب و غریب شهر ارواح شروع می شود. چیهیرو قبل از آن که کارخود را آغاز کند از مرد بخار می آموزد . مرد بخار با رفتار و گفتارش قدم های ابتدایی تعلیم او را به عهده می گیرد.چیهیرو می آموزد : کاری را که آغاز می کند به پایان برساند و دیگر این که بابت هر لطفی که در حقش می شود باید تشکر کند. او سپس نزد یوبابا می رود تا با او قراردادی امضا کند.امضای این قراردادِ به ظاهر ساده او را در مخمصه ای می اندازد که مجبور است به خاطر پدر و مادرش آن را تحمل کند و حق خلف وعده نیز ندارد. پای بندی به عهد ، و ایثار برای نجات دیگران در جای جای فیلم رخ نمایی می کند.این ایثار گاهی از طرف چیهیروست و گاهی از طرف اطرافیان عجیب و غریبش در حق او.نکته ی دیگری که در فیلم مورد تاکید قرار می گیرد سخت کوشی ست.چیهیرو از رین تحمل سختی و سخت کوشی برای رسیدن به هدف را می آموزد. آن چه بیش از نکات تربیتی ذکر شده ، اهمیت دارد  ، روحیه ی جنگندگی در برابر مشکلات و غلبه بر ترس است.چیهیرو زود می فهمد که باید در کنار این موجودات عجیب و غریب زندگی کند . پس رفته رفته بر ترسش چیره می شود تا بتواند خانواده اش را از طلسم یوبابا نجات دهد.تمامی این نکات به ظاهر ساده که شاکله ی فرهنگ ژاپنی را تشکیل می دهد ، در یک والایش هنری توسط میازاکی قابلیت تصویری  و دراماتیک یافته و به بیننده منتقل می شود.این کار آن قدر خوب انجام می شود که می توان  دیدن فیلم را برای کسانی که از زندگی سخت خود ناراضی هستند پیشنهاد کرد ، تا بعد از تماشای آن برای ادامه ی مسیر خود انرژی مضاعف بگیرند.

نکته ی دیگری که نباید به سادگی از کنار آن عبور کرد اشاراتی است که پیرامون تناسخ و تغییرات ماهیتی شخصیت های فیلم رخ می دهد.تبدیل شدن هاکو به اژدها و یا مسخ شدن پدر و مادر چیهیرو به خوک واضح ترین نمونه های این اعتقاد هستند.در فرهنگ های شرقی به ویژه بودا اعتقاد بر این است که انسان ها و موجودات دیگر نتیجه و ما حصل کردار های خود در این دنیا را در همین دنیا دریافت می کنند اما در کالبدی دیگر.به عنوان مثال اگر در زندگی انسانی ، نیکو زیسته باشد ، پس از مرگ در کالبد موجودی والا تر – مثلا عقاب یا اژدها- قرار خواهد گرفت تا زندگی جدیدی را آغاز کند و به سوی تکامل حرکت کند.فیلم های cloud atlas  و یا بهار ، تابستان ،پاییز ، زمستان و دوباره بهار نمونه های شاخص این اعتقاد هستند.البته در چگونگی تناسخ نیز اختلافاتی وجود دارد که در این دو فیلم از دیدگاه های مختلف به بررسی آن ها پرداخته شده است. به دلیل مطالعات کم در این زمینه از توضیحات بیشتر در این مورد و فضای دخانی موجود در اثر پرهیز می کنم و از دوستانی که اطلاعات بیشتری در این زمینه ها دارند دعوت می کنم در انتهای همین نقد به اظهار نظر بپردازند.

 در مجموع کارخانه ی رویا سازی میازاکی در شهر ارواح موفق عمل می کند و می تواند با خلق موقعیت های بدیع ، ذهن بیننده را از تخیلات سیراب کند  و قوه ی تخیل او را برای داستان سرایی های این چنینی – البته در فرهنگ شرق آسیا – تحریک کند. در فضای فرهنگی کنونی جهان که هالیوود برای کودکان تمام جهان ایده پردازی می کند،میازاکی تلاش می کند رویاها و آرزوهای کودکان کشورش را مصون نگه دارد تا نسل آینده کودکانی هویتی ژاپنی داشته باشند و از سردرگمی و بلاتکلیفی فرهنگی نجات یابند. کاری که لازم است کارگردان های ژانر کودک در کشور ما نیز انجام دهند و به جای تکه پرانی های سیاسی و شوخی های نا مناسب  سن کودکان با تقویت اندیشه ای خود به رویا سازی برای کودکانمان بپردازند. در پایان ذکر این نکته الزامی ست که ” اگر با فرهنگ و هویت ملی مان  برای نسل آینده رویایی نسازیم ، دیگران این کار را برای او انجام خواهند داد.”  

این نقد در سایت کافه نقد هم منتشر شده است.

نقد فیلم ماهورا

 

عوامل فیلم

نویسنده و کارگردان: حمید زرگرنژاد

بازیگران: ساعد سهیلی، احمد کاوری، مهدی صبایی، کامران تفتی، میترا حجار و داریوش ارجمند

خلاصه داستان

در سال های ابتدایی جنگ یک هواپیمای شناسایی ایران در منطقه مرزی هور سقوط می کند. مردم منطقه به خلبان زخمی هواپیما پناه می دهند و این مسئله باعث هجوم نیروهای بعثی به روستاهای اطراف برای یافتن آن می شود.

نقد فیلم

حمید زرگرنژاد یکی از کارگردان های حاضر در جشنواره سی و ششم است که بیشتر به خاطر ساخت آثار مستند و فیلم های تلویزیونی شهرت دارد و تنها تجربه سینمایی جدی ایشان “پایان خدمت” ای است که نویسندگی آن را بهروز افخمی به عهده داشته و  در سال ۹۲ اکران شده است. ایشان مدتی در گروه تلویزیونی شاهد مشغول به فعالیت بوده اند و با پژوهش برای ساخت آثار مستند کوتاه و داستانی در آن سال ها، به شخصیت ها و روایات واقعی جنگ نزدیک شده اند و “ماهورا” را از دل یکی از همین داستان های واقعی بیرون کشیده اند.

با وجود این که طرح اصلی داستان ماهورا از گیرایی کافی برای ساخت یک اثر سینمایی برخوردار است اما خروجی نهایی کار نشان از آن دارد که فیلمنامه به عنوان ماده اولیه ساخت فیلم به درستی شکل نگرفته است و بیشتر تمرکز خود را بر اتفاقات و حوادث نهاده است. . از طرفی همین اتفاقات رابطه علیت و معلولی مشخصی با یکدیگر ندارند و رفتارهای شخصیت ها قابل درک نیست. علت فرار خلبان، چرایی حضور سروان نیروی ویژه و اساس حضور نقش سلطان یا عروس قابل فهم نیست و پیچیدگی بی موردی ایجاد شده  باعث سردرگمی بیننده شده است.

عدم شخصیت پردازی درست ، خرده روایات کم مایه و دیالوگ های بی رمق  باعث شده روایت، مبتنی بر رویدادها پیش برود و شخصیت ها نقش چندانی در پیرنگ اصلی داستان نداشته باشند. بار دراماتیک میان شخصیت ها هم بیشتر ناظر بر خرده روایاتی است که تاثیر مستقیم بر مضمون فیلم ندارد . رخدادها مسیری را می پیمایند و شخصیت ها مسیر دیگر. هرچند این مسئله به منظور شخصی سازی دغدغه شخصیت ها برای دفاع از عشیره و خلبان زخمی در نظر گرفته شده است اما در نهایت نتوانسته جلال ، امین و سایر شخصیت ها را به بیننده نزدیک کند.

انتظار می رفت جناب زرگرنژاد به دلیل فعالیت در حوزه دفاع مقدس شناخت عمیق تری از این عرصه داشته باشند اما اثر نشان می دهد ، نگرش ایشان به این موضوع در سطح برخی المان های تصویری مشترک و کم مایه مانند سلاح، پلاک و انفجار محدود شده است. ویژگی های “ماهورا” نشان می دهد این اثر به آن دسته از فیلم های جنگی که بیشتر برای تهییج مردم در زمان وقوع جنگ مورد بهره برداری قرار می گیرد شباهت بیشتری دارد و نشانی از یک اثر ایرانی متعلق به سینمای مقاومت در آن بروز و ظهور جدی ندارد. هر چند تبدیل شدن” ماهورا ” به یک فیلم جنگی از ارزش آن کاسته است اما باعث شده با خط کشی مشخص میان دوست و دشمن اثر را از دام سینمای ضد جنگ برهاند و بیننده را از تماشای فضای خاکستری روشنفکر مآبانه نجات دهد.

اصلی ترین نقطه ضعف “ماهورا” کارگردانی  آن است . دکوپاژ و میزانسن از پویایی لازم برای یک اثر پر تحرک برخوردار نیست و در پیروی ساده از قواعد ثابت دانشگاهی هم ناموفق عمل کرده است . در صحنه های زد و خورد این معضل بیشتر رخ نمایی کرده است. بسامد بالای این مشکل در اثر، بیننده را سردرگم و از فضای فیلم به بیرون پرتاپ کرده است. در نماهای اکشن تنها چیزی که دیده می شود تیراندازی هر کسی به هر طرف است که نه مشخص است با چه هدفی صورت می گیرد و نه جذابیتی دارد. این مشکل را بگذارید کنار بازی های تکراری و سرسری بازیگران که از ادا کردن دیالوگ تا نحوه سلاح به دست گرفتن آن سراسر نقص است. بازی ها تکراری و اگزجره است و گویی گروه با همان برداشت اول از نتیجه کار راضی شده اند و ماراتن زمان تولید را به سر رسانده اند. استفاده از تکه کلام های  عربی که به درستی ادا نمی شود و  مشخص نیست به چه منظور استفاده شده است ، در کنار عدم وجود یک راکور ثابت در بازی ها از دیگر نکات بازی ها است که سطح نازل آن در آثار جشنواره سی و ششم دیده نشده است.  مشکلات اینچنینی باعث شده بیننده تا پایان زمان حضور در سینما وارد فضای فیلم نشود و با درگیر نشدن در داستان نسبت به اتفاقات و جان فشانی های شخصیت ها بی تفاوت باشد.

پایان بندی “ماهورا” نشان می دهد داستان فیلم بر اساس یک ماجرای واقعی شکل گرفته است . اما توضیحاتی که در نماهای مستند به نمایش گذاشته می شود نسبت به روایت اثر از شاخ و برگ کمتری برخوردار است و در کمتر از سه دقیقه داستان را بسیار روان تر و صمیمی تر از فیلم صد و چند دقیقه جناب زرگرنژاد روایت می کند. این عدم انطباق نشان می دهد موضوع “ماهورا” به اشتباه از مقاومت مردم برای حفظ جان خلبان و زمین به عنوان مولفه های غیرت و وطن پرستی، به مسئله قبیله و جنگ های خانوادگی کشیده شده و روح فداکاری شخصیت ها را کم فروغ جلوه داده است.

هشت سال دفاع مقدس آن قدر داستان های واقعی و گیرا دارد که تا سال های سال می تواند به فیلمنامه نویسان و نویسندگان ما خوراک فکری دهد .گاهی دخالت ندادن بیش از حد خیال در واقعیت روایت می تواند اثر را سهل تر به سر منزل  مقصود برساند. ضمن تقدیر از زحمات عوامل فیلم برای ورود به عرصه سینمای دفاع مقدس و آرزوی آمرزش برای مرحوم آخوندی به عنوان یکی از خیرخواهان این عرصه امید می رود زین پس سینماگران  با تلاش مضاعف از گنجینه خاطرات قهرمان های واقعی دفاع مقدس که هنوز در میانمان نفس می شکند برای ثبت دلاوری های آنان بهره ببرند و خلا موجود را با خلق آثاری ماندگار پر نمایند.

برگزيدگان سي و هفتمين جشنواره فيلم فجر

سيمرغ بلورين بهترين فيلم از نگاه تماشاگران : متري شيش و نيم

سيمرغ بلورين بهترين فيلم: محمد قاسمي(شبي كه ماه كامل شد)

🔸سیمرغ بهترین کارگردانی: نرگس آبیار(شبی که ماه کامل شد)

🔹سیمرغ بلورین جایزه ویژه هیئت داوران: «سرخ پوست»(نیما جاویدی)

🔸سیمرغ بهترین فیلمنامه: محسن قرایی و محمد داوودی(قصر شیرین)

🔹سیمرغ بهترین نقش اول مرد: هوتن شکیبا (شبی که ماه کامل شد)

🔸سیمرغ بهترین نقش اول زن: الناز شاکردوست(شبی که ماه کامل شد)

🔹سیمرغ هنر و تجربه: «مسخره باز»

🔸سیمرغ بهترین پویانمایی: «آخرین داستان»

🔹سیمرغ بهترین نقش مکمل مرد: علی نصیریان(مسخره باز)

🔸سیمرغ بهترین نقش مکمل زن: فرشته صدرعرفایی(شبی که ماه کامل شد)

🔹سیمرغ بهترین فیلمبرداری: حمید خضوعی ابیانه(غلامرضا تختی)

🔸سیمرغ بهترین موسیقی متن: امین هنرمند(قصر شیرین)

🔹سیمرغ بهترین تدوین: بهرام دهقانی(متری شیش و نیم)

🔸سیمرغ بهترین صداگذاری: مهرشاد ملکوتی(ماجرای نیمروز:رد خون)

🔹سیمرغ بهترین صدابرداری: ایرج شهزادی(متری شیش و نیم)

🔸سیمرغ بهترین طراحی صحنه: کیوان مقدم(غلامرضا تختی)

🔹سیمرغ بهترین طراحی لباس: محمدرضا شجاعی(شبی که ماه کامل شد)

🔸سیمرغ بهترین چهره پردازی: ایمان امیدواری(شبی که ماه کامل شد)

🔹سیمرغ بهترین جلوه های ویژه بصری: جواد مطوری(مسخره باز)

🔸 سیمرغ بهترین جلوه های ویژه میدانی: ایمان کرمیان(ماجرای نیمروز؛ رد خون)

جشنوارهٔ فیلم فجر مهمترین جشنوارهٔ سینمایی ایران است که از سال ۱۳۶۱ تاکنون معمولاً در میانه بهمن ماه هر سال در تهران برگزار می‌گردد. تاکنون ۳۷ دوره از این جشنواره برگزار شده‌است که آخرین آن در سال ۱۳۹۷ بود.این جشنواره توسط بنیاد سینمایی فارابی و زیر نظر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می‌شود.

نامزدهاي سي و هفتمين جشنواره فيلم فجر

اعلام اسامی نامزدهای سی و هفتمین جشنواره فیلم فجر

ابراهیم داروغه زاده دبیر جشنواره اسامی نامزدها را به این شرح اعلام کرد:

بهترین جلوه‌های بصری:
جواد مطوری برای فیلم مسخره باز
محسن خیرآبادی، رضا میثاقی، شهاب نجفی برای فیلم غلامرضا تختی
هادی اسلامی و امیرسحر خیز برای ۲۳ نفر
جواد مطوری برای سرخپوست
سینا قویدل برای ماجرای نیمروز: رد خون

بهترین جلوه‌های ویژه میدانی:
محسن روزبهانی برای فیلم ۲۳ نفر
ایمان کرمیان برای فیلم سمفونی نهم
آرش آقابیگ برای فیلم شبی که ماه کامل شد
ارشا اقدسی برای فیلم قسم
ایمان کرمیان برای فیلم ماجرای نیمروز: رد خون

بهترین چهره پردازی:
ایمان امیدواری برای فیلم شبی که ماه کامل شد
مجید اسکندری برای سمفونی نهم
شهرام خلج برای ماجرای نیمروز: ردخون
سعید ملکان برای غلامرضا تختی
ایمان امیدواری برای مسخره باز
عباس عباسی برای ۲۳ نفر

بهترین طراحی لباس:
محمدرضا شجاعی برای فیلم شبی که ماه کامل شد
مشکین مهرگان برای فیلم سمفونی نهم
محمدرضا شجاعی برای فیلم ماجرای نیمروز: رد خون
امیر ملکپور برای فیلم غلامرضا تختی
الهام معین برای فیلم مسخره باز

بهترین طراحی صحنه:
سهیل دانش برای مسخره باز
محمدرضا شجاعی برای شبی که ماه کامل شد
کیوان مقدم برای غلامرضا تختی
محسن نصرالهی برای فیلم های متری شیش و نیم و سرخپوست
کامیاب امین عشایری برای ۲۳ نفر

بهترین صدابرداری:
ایرج شهزادی برای متری شیش و نیم
مسیح سراج برای پالتو شتری
بهمن اردلان برای ۲۳ نفر
منصور شهبازی برای طلا
مهدی ابراهیم زاده برای قسم

بهترین صداگذاری:
امیرحسین قاسمی برای فیلم متری شیش و نیم
حسین ابوالصدق برای فیلم سمفونی نهم
مهرشاد ملکوتی برای فیلم ماجرای نیمروز: رد خون
امیرحسین قاسمی برای فیلم غلامرضا تختی
آرش قاسمی برای فیلم شبی که ماه کامل شد

بهترین موسیقی متن:
پیمان یزدانیان برای متری شیش و نیم و بنفشه آفریقایی
امین هنرمند برای قصرشیرین
افشین عزیزی برای غلامرضا تختی
مسعود سخاوت دوست برای شبی که ماه کامل شد
کریستف رضاعی برای ناگهان درخت و سال دوم دانشکده من

بهترین تدوین:
محمدرضا مویینی برای فیلم سمفونی نهم
بهرام دهقانی برای فیلم متری شیش و نیم
خشایار موحدیان برای قسم
محمد نجاریان برای ماجرای نیمروز: رد خون
میثم مولایی برای فیلم غلامرضا تختی

بهترین فیلمبرداری:
حمید خضوعی ابیانه برای غلامرضا تختی
هومن بهمنش برای متری شیش و نیم
شهرام نجاریان برای خون خدا
علی قاضی برای مسخره باز
هادی بهروز برای ماجرای نیمروز: رد خون
مسعود سلامی آشفته گي

بهترین نقش مکمل زن:
زهره عباسی ناگهان درخت
ژیلا شاهی قصر شیرین
فرشته صدرعرفایی شبی که ماه کامل شد
نیوشا علیپور قصر شیرین
پانته‌آ پناهی‌ها درخونگاه

بهترین نقش مکمل مرد:
آرمین رحیمیان شبی که ماه کامل شد
نوید محمدزاده متری شیش و نیم
حسن پورشیرازی قسم
یونا تدین قصر شیرین
علی نصیریان مسخره باز
جواد عزتی ماجرای نیمروز: رد خون

بهترین بازیگر مرد:
حامد بهداد برای فیلم قصر شیرین
امین حیایی برای درخونگاه
هوتن شکیبا برای شبی که ماه کامل شد
پیمان معادی برای متری شیش و نیم
نوید محمدزاده برای فیلم سرخپوست

بهترین بازیگر زن:
مهناز افشار برای فیلم قسم
الناز شاکردوست برای شبی که ماه کامل شد
ژاله صامتی برای فیلم درخونگاه
بهنوش طباطبایی برای ماجرای نیمروز: رد خون
فاطمه معتمدآریا برای فیلم بنفشه آفریقایی

بهترین فیلمنامه:
محسن تنابنده برای قسم
محسن قرایی و محمد داودی قصر شیرین
نیما جاویدی سرخپوست
پرویز شهبازی طلا
نرگس آبیار و مرتضی اصفهانی برای شبی که ماه کامل شد

بهترین کارگردانی:
بهرام توکلی برای غلامرضا تختی
نیما جاویدی برای فیلم سرخپوست
نرگس آبیار برای فیلم شبی که ماه کامل شد
سعید روستایی برای فیلم متری شیش و نیم
سیدرضا میرکریمی برای فیلم قصر شیرین
محمدحسین مهدویان برای فیلم ماجرای نیمروز: ردخون

بهترین فیلم:
سرخپوست به تهیه کنندگی مجید مطلبی
شبی که ماه کامل شد به تهیه‌کنندگی محمدحسین قاسمی
غلامرضا تختی به تهیه‌کنندگی سعید ملکان
متری شیش و نیم به تهیه کنندگی سیدجمال ساداتیان
ماجرای نیمروز: رد خون به تهیه‌کنندگی سیدمحمود رضوی
قصر شیرین به تهیه‌کنندگی سیدرضا میرکریمی

نامزدهای بخش نگاه نو:
جان‌دار به کارگردانی حسین امیری دوماری و پدرام پورامیری
حمال طلا به کارگردانی تورج اصلانی
دیدن این فیلم جرم است به کارگردانی رضا زهتابچیان
روزهای نارنجی به کارگردانی آرش لاهوتی
مسخره‌باز به کارگردانی همایون غنی‌زاده